دوشنبه , شهریور ۲۵ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دانشجوی شیطون بلا / رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۳

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۳

 

نیما اینجا چیکار میکرد ، با لبخند نزدیکم شد و درحالیکه برندازم میکرد با افتخار گفت :

_چطوری خانوم دکتر !!

با تعجب دستش رو گرفتم

_عجب سوپرایزی اینجا چیکار میکنی داداش ؟؟

بغلم کرد و با لحن خاصی گفت :

_اومدم سری به یه دونه آبجیم بزنم عیبی داره؟؟

دستش رو فشردم و درحالیکه با خنده نگاهش میکردم گفتم:

_نه ولی تایم کاریم تموم شده خواستم برم خونه !

چپ چپ نگام کرد :

_حالا بریم محل کارت رو ببینم بعدش میریم خونه !!

با لبخند سری به نشونه تایید حرفش تکون دادم و همراه باهاش داخل بیمارستان شدیم

از اینکه برادرم اینقدر به فکرمه که تا اینجا اومده تا محل کارم رو ببینه و بدونه جام خوبه خوشحال بودم و حس غرور بهم دست داده بود

تقریبا تا تموم بیمارستان رو دور نزد و سر به همه جا نکشید ول نکرد ، نزدیک ایستگاه پرستاری ایستاده بودیم و نیما طبق معمول شوخ بودنش گل کرده بود و داشت سر به سر پرستارای بخش میزاشت

هرچی دستش رو میکشیدم تا بریم بی فایده بود و در تلاش بود تا بیشتر جوک های بی مزه اش رو براشون تعریف کنه

تعجبش هم اونجا بود که اونا هم به جوک هاش میخندید و این باعث میشد بیشتر تشویق بشه

با خنده بریده بریده نزدیک گوشش زمزمه کردم :

_نیما داداش بسه !!

به طرفم برگشت و چیزی گفت ولی من تموم حواسم پیش آریایی بود که با روپوش دکتری که به تن داشت از روبه رو میومد و با حالت خاصی نگاهش بین من و نیما میچرخید

این لباس چی بود که تنش کرده واای نکنه اونم دکتر این بیمارستانه !؟

نمیدونم چه دلیلی داشت که دوست نداشتم زیاد باهاش رو به رو بشم ، با برخورد دستی به شونه ام به خودم اومدم

که نیما با تعجب خطاب بهم گفت :

_حواست کجاست هرچی صدات میزنم؟؟

_هیچی ! داداش بریم؟؟

با چشمای ریز شده مشکوک دستی به ته ریشش کشید و باشه ای زیرلب زمزمه کرد

با عجله به طرف اتاقم رفتم و بعد از تعویض لباسام کیف رو چنگ زدم و درحالیکه چندتا از پرونده ها رو زیر بغلم میزدم به طرف سالن رفتم

ولی با دیدن کسی که ته سالن و کنار نیما ایستاده بود دندونام روی هم سابیدم و کلافه پام روی زمین کوبیدم

 

از نزدیکی بیشتر به این پسر واهمه داشتم و نمیخواستم بیشتر از این سر از زندگیم دربیاره ، شاید دلیل اصلیش هم این توجه و نگاهای بیش از حدش به خودم بود

بعد از چند دقیقه این پا و اون پا کردن بالاخره تصمیمم رو گرفتم و مصمم به طرفشون قدم برداشتم

نمیدونم داشتن درباره چی حرف میزدن که نیما جدی داشت به حرفاش گوش میداد و هر از گاهی سری به عنوان تایید حرفاش تکون میداد

نزدیکشون رسیدم و بعد از سرفه ای کوتاه اشاره ای به نیما کردم که مثل خنگا بلند گفت :

_چرا هی ابرو بالا میندازی ؟

خشکم زد و خجالت زده نیم نگاهی به آریا که دستش رو جلوی دهنش گرفته بود و میخندید انداختم

دیوونه جلوی آریا آبروم رو برده بود خجالت زده مقنعه رو جلو کشیدم و اخطار آمیز خطاب بهش گفتم:

_داداش!!

صاف ایستاد و دستش رو به سمت آریا گرفت

_از آشنایت خوشحال شدم!

آریا با خنده نگاهش رو ازم گرفت و دستش نیما رو فشرد

_همچنین جناب !!

بعد از خدافظی کوتاهی ازش جدا شدیم و شونه به شونه هم شروع کردیم به راه رفتن ، مشت آرومی به شونه اش کوبیدم و عصبی گفتم:

_داشتید چی در گوش هم پِچ پِچ میکردید ؟؟

بی تفاوت شونه ای بالا انداخت و گفت:

_چیز خاصی نگفتیم داشتیم درباره تو حرف میزدیم

متعجب سرجام ایستادم یعنی چی درباره من حرف زدن ؟؟

با چند قدم بلند خودم رو بهش رسوندم

_درباره من؟؟

دستش رو برای تاکسی که از رو به رو میومد بلند کرد و آره ای خطاب بهم گفت

انگار قصد حرف زدن نداشت و تا من رو جون به لب نمیکرد چیزی نمیگفت ، کنجکاو لبه پیراهنش رو گرفتم تا بازم سوال پیچش کنم

ولی با ایستادن ماشین کنار پام بی توجه به من سوار شد ، پووف کلافه ای کشیدم و کنارش توی ماشین نشستم

توی سکوت به رو به رو خیره شده بود که به طرفش چرخیدم

_نگفتی درباره من چه چیز جالبی بوده که دربارش حرف زدید؟؟

چپ چپ نگام کرد

_ول نمیکنی نه ؟؟ بابا درباره بیمارستان حرف میزدیم و حرف تو پیش اومد که کجا تحصیل کردی؟؟

تکیه ام رو دادم و توی فکر فرو رفتم ، این پسر بد جور داشت توی زندگی من سرک میکشید

سرم رو به شیشه تکیه دادم و لبم رو با دندون کشیدم ، باید پاش رو از زندگیم قطع میکردم و نمیزاشتم بیشتر از این وارد حریمم بشه

 

“امیر علی “

از ماشین پیاده شدم و نگاهی به هتل بزرگی که روبه روم بود انداختم ، بالاخره بعد از سفر طولانی به ایران رسیده بودم و به قدری خسته راه بودم که حس میکردم تموم تنم درد میکنه

خسته به بادیگاردی که باهام بود اشاره کردم چمدونم رو دنبال خودش بیاره ، بعد از اینکه توی هتل مستقر شدم با تنی خسته روی تخت دراز کشیدم و درحالیکه چشمام میبستم به نورا فکر میکردم که الان توی چه وضعیتیه !

با حسی که احساساتم رو قلقلک میداد لبخندی زدم و روی تخت نشستم و گوشیم رو بیرون کشیدم

سر راه تا هتل از افرادم خواسته بودم خط ایران برام بگیرن و الان روی گوشیم فعال بود و نگران چیزی نبودم

انگشتم روی شماره اش لغزید و مثل پسرهای هیجده ساله که اولین باره با دوست دخترشون تماس میگیرن از هیجان دستام شروع کرد به لرزیدن و صدای کوبش بلند قلبم گوشام رو کر کرده بود

گوشی رو از خودم فاصله دادم و برای اینکه حالم بهتر شه و از استرسم کم شه نفسم رو با فشار بیرون فرستادم

بعد از چندثانیه که گوشی رو دم گوشم گذاشتم با پیچیدن صدای دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد ماتم برد و ناباور خیره قاب عکس رو به روم شدم

یعنی چی خاموشه ؟؟
نکنه اون جولیای لعنتی بهش گفته من ایران اومدم و برای اینکه ردش رو نگیرم خطش رو عوض کرده باشه

با این فکر عصبی گوشی روی زمین پرت کردم و مشت محکمی روی تخت کوبیدم

نکنه از خونه ای که آدرسش رو بهم داده بود هم فرار کرده باشه خشمم به قدری زیاد شده بود که حس میکردم تموم تنم درحال سوختنه و آتیش تموم وجودم رو فرا گرفته

کتم رو از تنم بیرون کشیدم به طرف حمام راه افتادم با یه دوش آب سرد میتونستم حالم رو سر جاش بیارم تا بتونم درست تر فکر کنم و نقشه ای بکشم

بعد از دوش کوتاهی با تنی خیس و موهای چسبیده به پیشونیم حوله رو دور کمرم بستم و رو به روی آیینه قدی اتاق ایستادم

سردرگمی و گیج بودن توی نگاهم موج میزد و نسبت به امیدی که به پیدا کردن نورا داشتم توی شک افتاده بودم

دستم روی قلبم گذاشتم و زیرلب با خودم زمزمه کردم:

_آروم باش لعنتی !

نه اینطوری نمیشد باید تا دیر نشده برم و سری بزنم با این فکر با عجله به سمت چمدونم رفتم و شروع کردم به لباس پوشیدن

لباسی ساده و شیکی تنم کردم با بیرون رفتنم بادیگاردم دنبالم اومد که دستم رو جلوش گرفتم و با اشاره ازش خواستم سوییچ ماشین رو بهم بده

_ولی قربان!!

بی حرف تکونی به دستم دادم که سر به زیر کاری که میخواستم انجام داد و یک قدم به عقب برداشت

میخواستم تنها سراغ نورا برم با وجود این بادیگاردا و افرادم جلب توجه زیادی میشد و منم این رو نمیخواستم

خیلی وقت بود ایران نیومده بودم و تقریبا هیچ جا رو نمیشناختم ولی با این وجود سوار ماشین شدم و با توجه به آدرسی که جولیا بهم داده بود و با کمک جی پی اس تونستم خودم رو به اون نزدیکی ها برسونم

چون جز منطقه های قدیمی شهر بود گیج شده بودم و بقیه راه رو مجبور شدم پرسون پرسون از مردم خودم رو به جلوی در خونشون برسونم

سر کوچه توی ماشین به انتظار نشسته بودم و با تعجب نگاهم رو به خونه های قدیمی و کوچه های باریک دوختم

واقعا نورا همچین جایی زندگی میکرد؟ با یادآوری برشکستی باباش کلافه سرم به پشتی صندلی تکیه دادم

باید فکری به حال این موضوع میکردم و متوجه میشدم دقیقا چه اتفاقی برای پدرش افتاده؟!

توی فکرای درهم و برهمم غرق بودم که با دیدن کسی که از ته کوچه و با سری پایین افتاده به سمتم میومد ناباور صاف سرجام ایستادم و با چشمای ریز شده با دقت خیره اش شدم

 

با دلتنگی جز به جز صورتش رو تماشا میکردم پس جایی نرفته و هنوز همینجاس!

دستام رو برای جلوگیری از اینکه حرکت غیر منطقی بکنم دور فرمون مشت کردم و دندونام رو بهم سابیدم

هیجان و تپش قلبم به قدری زیاد شده بود که حس میکردم هیچ کنترلی روی خودم ندارم ، اخماش تو هم بود و انگار با افکار خودش دست و پنجه نرم میکنه سر به زیر راه میومد و عمیق توی فکر بود

دستم به سمت دستگیره ماشین رفت و با عجله پیاده شدم ، با هیجان به طرفش قدم برداشتم که یکدفعه پسر جونی با لبخندی که روی لب داشت نورا رو صدا کرد

نمیدونم چی بهش گفت که اونم خندید و با خوشحالی به آغوشش پناه برد ، یعنی چی؟؟ این کی بود که اینطوری زن من رو بغلش گرفته بود مات و متعجب وسط کوچه خشکم زده بود

قادر به انجام هیچ حرکتی نبودم ، نمیدونم چقدر خیرش شدم که با دیدن جای خالیشون به خودم اومدم

عصبی دستمو توی موهام فرو بردم و چرخی دور خودم زدم ، با یادآوری چیزی که چند دقیقه پیش دیده بودم خشمگین یک قدم به طرف خونشون راه افتادم ولی وسط راه پشیمون شده ایستادم

مشتم رو وسط دست دیگم کوبیدم و با قدم های بلند به طرف ماشینم را افتادم و با سرعت از اون منطقه دور شدم

وگرنه معلوم نبود با این حد خشم و عصبانیت چه حرکتی ازم سر میزد که مطمعنن پشیمونی به بار میاورد

با خشمی که درونم شعله میکشید با کف دست چندبار به فرمون ماشین کوبیدم و دادی از سر خشم کشیدم

با رسیدنم به هتل از جان خواستم زود به اتاقم بیاد ، ناآروم توی اتاق قدم میزدم و لحظه به لحظه هم آغوشی نورا با اون پسره توی ذهنم نقش میبست و تکرار میشد

نکنه بخاطر این پسر بود که اینطوری از دست من فرار کرد و بدون هیچ رد و نشونی به کشورش برگشت

خدایا من تقریبا هیچی از این دختر نمیدونستم

با این فکر تموم تنم از حسادت و تعصب لرزید و فریادی از سر خشم زدم

که در اتاق باز شد و جان با چشمای گرد شده نگاهش رو بهم دوخت و با تعجب سوالی پرسید:

_چیزی شده قربان ؟!

سرم رو جنون وار چند بار پشت سرهم تکون دادم و عصبی زیرلب غریدم:

_زود برو هر اطلاعاتی که میتونی از نورا برام پیدا کن!!

بهش نزدیک شدم و درحالیکه دستم رو چندبار روی شونه اش میزدم ادامه دادم:

_تاکید میکنم میخوام همه چی رو دربارش بدونم مخصوصا اینکه کسی توی زندگیش هست یا نه ؟!

سری یه عنوان تایید حرفام تکون داد و گفت:

_چشم قربان !!

پشتم رو بهش کردم

_مرخصی!!

با صدای بسته شدن در اتاق به خودم اومدم و به طرف تراس اتاق راه افتادم ، پاکت سیگار از جیبم بیرون کشیدم و درحالیکه به غروب آفتاب خیره شده بودم

سیگار گوشه لبم گذاشتم و پوک عمیقی بهش زدم به نورایی فکر میکردم که انگار من رو فراموش کرده بود و عادی به زندگیش ادامه میداد

ولی من نمیزاشتم به این راحتی ها من رو از زندگیش بیرون بندازه با این فکر سیگار روی زمین انداختم و عصبی زیر پام لهش کردم

 

تا نزدیکای صبح پلک روی هم نزاشتم و توی تب داشتن اون دختر سوختم ، اینقدر عطش خواستنم نسبت بهش زیاد بود که خودمم باورم نمیشد این منم که اینطوری بیقرار یه دخترم!

روی صندلی بیشتر لم دادم و توی خنکی بادی که به صورتم میخورد به آفتابی که کم کم طلوع میکرد خیره شدم

یعنی الان نورا توی چه حالیه ؟؟ اصلا به من فکر میکنه یا به فکر اون پسرس؟؟

با این فکر مشت محکمی به دسته صندلی کوبیدم و نفسم رو با فشار بیرون فرستادم

بعد از صبحونه مختصری که توی اتاقم خوردم جان رو خبر کردم تا زودتر اطلاعاتی که براش بیقرار بودم رو برام بیاره

با سری پایین افتاده رو به روم ایستاد ، لیوان آب پرتغالم رو سر کشیدم و درحالیکه دستمو جلوش تکون میدادم سوالی لب زدم :

_خوب؟؟

با سرفه ای کوتاه گلوش رو صاف کرد

_اینطوری که فهمیدم خانوم با خانوادشون توی اون خونه زندگی میکنن و چندروزی هست که توی یکی از بیمارستان های مرکز شهر مشغولن!

ابرویی بالا انداختم و همونطوری که با لذت لقمه توی دهنم رو میجویدم خوبه ای زیرلب زمزمه کردم

خوب تونسته بود زود خودش رو جمع و جور کنه و اینطوری سر پای خودش بایسته ، توی سکوت به حرفاش گوش میدادم تا به چیزی که میخوام برسم ولی هرچی انتظار میکشیدم حرفی از اون پسر و رابطه ای که نورا داشت حرفی به میون نمیاورد

دستم رو به نشونه سکوت جلوش گرفتم و با چشمای ریز شده سوالی پرسیدم:

_ دوست پسر ، نامزد چیزی نداره؟؟

خیره به دهنش درحالیکه حس میکردم نفس کشیدن برام سخته ، شدم
عرق سردی روی تنم نشسته بود که با حرفی که زد حس کردم فشاری که روی تن و روحمه از بین رفت

_نه آقا همچین چیزی متوجه نشدم!

لبخندی زدم که با حرف بعدیش لبخند روی لبم ماسید و اخم مهمون صورتم شد

_ولی فکر کنم آخرشب با خانوم تو همون خیابون دیدمش

مشت محکمی روی میز کوبیدم و عصبی فریاد زدم:

_چطور نفهمیدی اون کیه باهاش؟؟

دستپاچه ازم فاصله گرفت و دهن باز کرد که چیزی بگه دستم رو جلوش گرفتم و عصبی غریدم:

_آدرس محل کارش رو بزار روی میزم و زود از جلوی چشمام گمشو

با عجله کاری که میخواستم برام انجام داد و از اتاق بیرون رفت ، با خشم هُلی به میز جلوم زدم که با صدای گوش خراشی چپ شد و تموم وسایلش پخش زمین شد

ولی بازم این چیزی نبود که بتونه من رو آروم کنه ، لبم با دندون کشیدو با حرص چرخی دور خودم زدم

یعنی اون پسر کیه باهاش و حالا باید چیکار میکردم ، باید با خود نورا صحبت میکردم نمیتونستم اینطوری توی این برزخ دست و پا بزنم

خم شدم و از بین خورده شیشه ها و آشغال های روی زمین به زور تکه کاغذی که آدرس روش بود رو پیدا کردم و با عجله از هتل بیرون زدم

رو به روی بیمارستان توی ماشین نشسته بودم و برای رو به رو شدن با نورا با خودم کلنجار میرفتم

بالاخره تصمیمم رو گرفتم دستم روی دستگیره گذاشتم ولی قبل از اینکه قدرت عکس العملی رو داشته باشم با دیدن کسی که همراه نورا داخل بیمارستان میشد رگ گردنم بیرون زد و عصبی بیرون رفتم و درو بهم کوبیدم

نه خودخوری دیگه فایده ای نداشت باید امروز تکلیفم رو مشخص میکردم

 

” نورا “

چند روزی بود که حس میکردم نگاهی روم سنگینی میکنه و هرجایی که میرم همرامه ، این حس و حال باعث شده بود ترس توی وجودم رخنه کنه و هرلحظه منتظر خبری بدی باشم

با یادآوری آخرین تماسی که امیرعلی باهام داشت شک و دلهره ام به سمت اون رفت ولی با فکر به اینکه اون این همه راه رو بخاطر کسی که هیچ ارزشی براش نداره پا نمیشه بیاد ایران کمی دلم آروم گرفت اونم فقط یه کم !!

نزدیک بیمارستان از تاکسی پیاده شدم تا خواستم داخل برم با شنیدن اسمم توسط کسی به عقب چرخیدم و با دیدن آریا لبم با دندون کشیدم

این چرا اینقدر پیگیر من بود ، این رو متوجه نمیشدم با دستش بهم اشاره کرد بایستم به ناچار چشمام توی حدقه چرخوندم و منتظرش ایستادم

بازم اون حس لعنتی که زیرنظر کسی هستم باعث شد نگاهم رو به اطراف بچرخونم ولی با ندیدن شخص خاصی بی تفاوت شونه ای بالا انداختم

با نفس نفس بهم رسید و درحالیکه با شیطنت ابرویی بالا مینداخت گفت:

_چطوری خانوم !!

با تعجب به عقب برگشتم و نگاهی به پشت سرم انداختم ، کسی که اینجا نیست

به طرفش چرخیدم و دستمو روی سینه ام گذاشتم و درحالیکه مبهوت خودم رو نشون میدادم سوالی لب زدم:

_با من بودی؟؟

بلند خندید

_مگه کسی غیر توام اینجاست؟؟

با تعجب نگاش کردم ، نه کسی غیر من اینجا نبود ولی دلیل صمیمیت بیش از حدش چی میتونست باشه

دو روز نیست من رو دیده و اینقدر زود میخواست با من صمیمی شه ؟؟

نکنه فکر و منظور دیگه ای از این حرفاش داره با این حدس صورتم توی هم فرو رفت و اخم مهمون صورتم شد

بدون اینکه چیزی بهش بگم ازش فاصله گرفتم ، دیدم چطور سرجاش خشکش زده ولی برام اهمیتی نداشت

هنوز چند قدم ازش فاصله نگرفته بودم که با عجله خودش رو بهم رسوند رو به روم ایستاد

نگاه ازش دزدیدم و با لحن سردی لب زدم:

_برید کنار لطفا ؟!

کیفش رو توی دستش جا به جا کرد و با اضطراب گفت :

_من منظور بدی نداشتم!

برام مهم نبود توی ذهنش چی میگذره برای اینکه بیخیال بشه زیر لب اوکی زمزمه کردم و در ظاهر بیخیال ادامه دادم:

_حالا میشه برم سر کارم؟؟

با دستم اتاقم رو نشون دادم ، لبخند بی روحی زد و از سر راهم کنار رفت

با عجله وارد اتاقم شدم و درو بهم کوبیدم ، مردک پررو دوبار به روش خندیدم فکر کرده خبریه

مقصر خودم بودم که باهاش همکلام شدم

عصبی درحالیکه روپوش رو تنم میکردم زیرلب با خودم غُر میزدم که با باز شدن یهویی در اتاق با تعجب سرمو بالا گرفتم ولی با دیدن کسی که توی قاب در بود همونطوری خشکم زد و ناباور پلکی زدم

🍃
🍂🍃
🍃🍂🍃

همچنین ببینید

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۵۳

  دختره داخل شد که با دیدن ما توی اون وضعیت خجالت زده سرش رو …

۸ دیدگاه

  1. یکی نیس جواب ماها رو بده
    ادمین جان میشه بگی پارت بعدیش رو کی میزاری

  2. پارت بعدیش رو کی میزارید؟

  3. ادم وقتی پیگیر داستانی بشه وقفه میتونه تمام هیجانات رو سرد کنه و دیگه مثل قبل تمایلی به ادامه داستان ایجاد نکنه با تمام این تفاسیر این همه تاخیر نویسنده رو نمیتونم درک کنم یعنی چی این همه وقفه ی زمانی بین این پارت های کوتاه😡

  4. تو رو به هر کس و هر چیزی که می پرستین پارت بعدی رو زود تر بزارین …..

  5. عهههه پس چرا ۴۴ رو نمی زارید بخدا من معتاد این امیر علی شدم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *