شنبه , بهمن ۵ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان حرارت تنت / رمان حرارت تنت پارت ۷۰

رمان حرارت تنت پارت ۷۰

 

چشمام رو می بندم و میگم : من عاشقه مسیح شدم
ـ تقلب که میکردی ایلگار دعوات میکرد … همیشه می گفت ماه پشت ابر نمی مونه
… می گفت بار کج به نمنزل نمیرسه … کی فکرشو می کرد بعد از ۱۸ سال با مسیح
ازدواج کنی تا از دست مازیار در بری ؟
نگاش میکنم و با صدای خش دار میگم : خیلی دوستت داشتم ! چرا ؟ چرا این کارو
باهامون کردی ؟
ـ باید با مازیار می رفتی … با اون هواپیما … با تورج می رفتی … باید نمی موندی
… … ما می تونستیم مثل همیشه شاد زندگی کنیم
… ـ دلت برای ماهرخ نسوخت ؟
ـ فاصله ی بین عشق و نفرت اندازه ی یه مو قطر داره … من به هر کاری دست زد
بودم برای داشتنش … حتی از بچه هام دست کشیده بودم … اما اون منو ندید …
! نخواست که ببینه
… ـ تو با مریمم نبودی
کالفه از جا بلند میشه … سمت تلفن میره و میگه : بعد از ماهرخ دیگه کسی مهم نبود
! … نه مریم ، نه اون زنایی که باهاشون بودم
به ساعت روی دیوار نگاه میکنه و میگه : دیگه باید ماهرخ رو بیدار کنیم ( به سمت من
برمیگرده ) نظرت چیه ؟ تار میبینمش از پشت اشک هایی که امروز نمی خوان
تمومش کنن … جوابی نمیدم … گوشی رو بر می داره و شماره میگیره … می
ذاره روی بلندگو تا منم بشنوم … خیلی نمی گذره که صدای گرفته ی ماهرخ تو
… گوشم می پیچه
… ـ الو
میثم با چشمایی که برق می زنه … از حسرت و از خوشی و شایدم اشک میگه :
! ماهرخ
ماهی مکث میکنه … معلومه که شوکه شده و میثم میگه : به نفعته کسی اون اطراف
! نفهمه کسی که پشته خطه منم … به نفعته چون گمشده هات رو پیدا میکنی
ماهرخ جیک نمیزنه … میثم لبخند میزنه و میگه : بهت آدرس میدم تا بیای …
دخترت دست بسته االن رو به روی منه … منو یاده تو می ندازه … دارم خودم رو
کنترل میکنم تا دست از پا خطا نکنم … اما قول نمیدم …. کِشِِشه عجیبی بهش دارم
!
صدای بغض کرده ی ماهرخ دلم رو ریش میکنه : خوا … خواهش میکنم … تو رو
… خدا … التماست میکنم امیر
… امیر یا میثم ؟ … اخم میکنه و میگه : گفتم کسی نفهمه
ـ به خدا کسی خونه نیست … به ارواح خاکه بابام راست میگم … کاریش نداشته
باش تو رو خدا … هرجا بگی میام
… فقط … فقط به بچه هام کاری نداشته باش ..
! با صدای بغض کرده میگم : نیا … تو رو خدا نیا

میثمی که حاال فهمیده بودم اسمش امیره با خنده نگام میکنه ، اما با ماهرخ حرف
میزنه : بیا خیابونه () کوچه ی () پالک () …. تنها نباشی بد می شه ماهرخ …. بد
… میشه عزیزم ! فقط یک ساعت وقت داری
تلفن رو قطع میکنه و به من نگاه میکنه : همه بسیج شدن تا تو رو پیدا کنن … تو
آبروی اون خانواده ای … غیرته مسیح ! … کاش ما اونجا می رفتیم … ماهرخ تنها
! مونده بود
! ـ اذ .. اذیتش نکن
دستاش رو از هم باز میکنه و میگه : ماهرخ تنها کسیه که می تونی مطمعن باشی
! بهش آسیبی نمی رسونم
! ـ اون تنها نمیاد
لبخند گرمی میزنه و باز سرجاش می شینه : تو اونو نمی شناسی … به خاطر شما دو
تا میاد … مسیح و تورج دست به کی کردن تا تو رو پیدا کنن ، یه صلح موقتی …
تورج ازماهرخ دوری می کنه … اندازه ی همه ی این سال ها ازش دلخوره و براش
… این مهمه که فقط تو رو پیدا کنه و با تو بره … دور بشه
ـ تو توی گوشش خوندی ؟
ـ فکر میکنی کمال و ماهرخ نبودن شما براشون خیلی مهمه ؟
. … ـ همه ی این سالها تولد گرفتن برای بچه هایی که هیچوقت کنارشون نبودن
! ـ منم همه ی سال ها برای تو پدری کردم
ـ اما منو به مازیار فروختی … با جهان دست به یکی کرده بودی …. تورج اینا رو
میدونست که از تو که حرف میزدم حرصی می شد … من اندازه ی یه پدر دوستت
… داشتم
نیم تنه ش رو جلو میکشه و آرنج هاش رو روی زانوهاش میذاره و نگام میکنه : بهتره
… به پدر بودنم فکر نکنی
… الزمه برای عذاب دادنه چند نفری از نقش پدر بودن در بیام
از جا بلند میشه و به نوبت دو تا صندلی چوبی عین صندلی من یکی رو با فاصله ی دو
… متری سمت راستم و یکی رو هم به همون فاصله سمت چپم می ذاره
! ـ این برای ماهرخ … اینم برای مسیح
!ترسیده نگاش میکنم و میگه : مََـ … مسیح دیگه چرا ؟
چشمکی میزنه : زیادی سنگ انداخته تو کار مازیار و جهان … وقتشه ادب شه …
وقتش نیست ؟ … از همه مهم تر، باید به خانوم بزرگ نشون بدم نتیجه ی بدقولی
! چی میشه
سر در نمیارم از حرفاش … دلم نمی خواد مسیح رو ببینم … برادر بزرگ تری که
شوهرمه و من هنوزم وقتی اسمش میاد دلم میره و دست و پای احساسم می لرزه از
عشق ، از عالقه ای که بهش دارم … مسیح نابود میشه اگه مطمئن بشه من
… خواهرشم

این بار تلفن همراهش رو برمی داره و شماره میگیره … صدای مسیح از بلندگو که
پخش میشه ته دله من خالی میشه … مطمئن میشم یا امیر کشته میشه یا مسیح …
… مسیح خون میریزه اگه بیاد
… ـ الو
… ـ سالم مسیح خانه بزرگ
… ـ کی هستی ؟
! ـ پدر زنت
مسیح مکث میکنه و امیر ادامه میده : میثم یا همون امیر … محاله تورج از من حرف
! نزده باشه
. … صدای حرصی مسیح میاد : بنال کدوم گوری هستی ؟
… پوزخند امیر بیشتر توی ذوقم میزنه : می خوای از بیمارستان اینجا بیای ؟
ته دلم خالی میشه … می ترسم … امروز اندازه ی همه ی عمرم و چه بسا بیشتر
ترسیدم !! امیر از بیمارستان بودنه مسیح حرف میزنه …. گوشی رو که قطع میکنه به
چشمای من نگاهی میندازه … چشمای نگرانی که به چشماش خیره س و بازم
آدرسی رو که به ماهرخ گفته به اون می گه … اونقدری نگرانم که گوشام کر شده و
. … حتی نمی شنوم مسیح چهجوابی به امیر می ده … تلفن رو قطع میکنه
میگه : بعده دو روز زیر و رو کردن هرجایی که می شناخته و گرد و خاک با تورجی که
براش قسم می خوره خبریاز تو نداره ، داغون و لِِه …. توی خونه ش خفه می کنه
… خودش رو با مشروب و سیگار و کوفت … معده ش خونریزی میکنه
حس میکنم یکی قلبم رو می گیره و تو ی دستاش فشار میده … که نفسم ذره ذره از
ال به الی انگشتاش داره در میره … حتی گریه م بند اومده از شوکه حرفایی که
: شنیدم … امیر بی اهمیت به من می خنده و میگه
ـ زیادی به خواهرش دل بسته انگاری …. ( خنده ش عمیق تر میشه ) حاال فکرش رو
بکن تورجه از همه جا مونده میره پیشه مسیح تا تو رو پیدا کنن و اونجا مسیح خون
!!! باال آورده رو پیدا میکنه …. چه شود
. … تکون می خورم : خیلی کثافتی …. ( جیغ میزنم ) خیلی کثافتی
… اخم مالیمی می کنه : دو تا داداشا با هم خوبن و تو یه دونه خواهر موندی
صدای گریه م اونقدری بلنده که توی سالن پخش میشه … حاال همه ی دلهره ها
سراغم اومده … دلهره ی گناه و دل بستن به داداشم و رابطه داشتن باهاش …
دلهره ی مسیحه بیمارستان مونده و تورجه بیچاره … دلهره ی ماهرخی که توی راهه
تا برسه … دلهره ی همین مرد دیو ماننده رو به رویی که از کِشِِش داشتن به من …
! به دخترش حرف میزنه
صدای زنگ آیفون ال به الی صدای گریه م پخش میشه و ترس بَرَِم می داره … از
آیفون نگاه میکنه و با دیدن ماهرخه تنها لبخند پر ذوقی میزنه … دکمه ی باز شدن

🆔 @romanman_ir

همچنین ببینید

رمان حرارت تنت پارت ۷۶

  رو .. دیدم گریه ها و دلگیری ها رو … حتی عذاب وجدان ها …

۳ دیدگاه

  1. ادمین جان چنتا پارت مونده؟؟
    بعد اتمام فایلش میکنید؟؟

  2. ترو خدا زود پارت بعدی رو بـــــــــزار دل تو دلم نیـــس از الـــان

  3. مرسی برای پارت جدید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan