پنج شنبه , آذر ۲۱ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان حرارت تنت / رمان حرارت تنت پارت ۶۷

رمان حرارت تنت پارت ۶۷

 

نگرانم … نگرانه تورج و مسیح ! … لباس که می پوشم از اتاق بیرون میام … پایین
میرم و به سمت خروجی قدم برمی دارم که خدمتکار جلوم می ایسته و تعجب میکنم
… … می خوام از کنارش رد بشم که بازم راهم رو سد می کنه
: اخم میکنم و میگم
ـ چیکار می کنی ؟ … برو کنار می خوام رد
… بشم

ـ ببخشید خانوم ، ولی آقا گفتن تا وقتی حالتون خوب نشده بیرون نرید … نگرانه
. . .سالمتی شما هستن
ـ بگین بهشون من به اجبار رفتم بیرون …. اصال بگین به حرفه شما گوش ندادم

مالیم به عقب هُُلش میدم و از کنارش می گذرم … دستگیره ی در رو پایین فشار
میدم … در باز نمی شه … قفله
… اخم میکنم و به سمتش برمیگردم …
! ـ در قفله
… لبخند خشکی میزنه و میگه : بهتره به اتاقتون برین و استراحت کنین
به آشپزخونه میره … از بابام شاکی میشم … کالفه باز از پله ها باال میرم و توی اتاق
بست میشینم … خبری از بابام نمیشه …. نمی ذاره بیرون برم … بابا از مسیح خبر
!داره ؟
حتما خبر داره که می دونه تورجم دعواش شده … دور تا دور اتاق رو نگاه میکنم و
پنجره ی اتاق توجهم رو جلب میکنه … من نمی تونم از ایران برم … مسیح
… اینجاست … دل نگرانشم
پنجره ی قدی رو باز میکنم … به تراس می رم و فاصله ش از حیاط خیلی نمیشه …
با گره زدنه دو تا شال بلندی که توی کمد هست میشه به کف حیاط سنگ شده ی این
… ویالی مسخره رسید
نگاهم رو دور تا دور حیاط می چرخونم و چشمم می خوره به یه مرد زیادی هیکلی …
یه چیزی تو مایه های مسیح ! … کنار یه دری لبه ی سکوی دور باغچه ای که پر از
! گل های رنگی رنگیه نشسته
نمی دونم چرا ایستاده و زیادم دقت نمیکنم … باید فکرم رو کار بندازم … از کجا
معلوم اگه برگردیم و بابا نخواد واقعا منو به مازیار بده ؟! … مازیار قطعا حاال عاشق
نیست و فقط یه کفتار زخم خورده س … کفتاری که اماده ی حمله س … بزاق دهنم
رو قورت میدم و ترس برم میداره … نمی دونم قراره چی بشه … فقط می دونم که
! دلم می خواد از اینجا برم … برم و با تورج و مسیح حرف بزنم

شب از نیمه می گذره … تموم مدتی که توی اتاقم بودم خبری از بابا نبود … حتی
… نیومده بود حالم رو بپرسه … چرا این همه سرد رفتار می کرد ؟
برای بار نمی دونم چندم به ساعت روی دیوار نگاه میکنم و این بار ساعت ۳ صبحه !
… شال های گره زده رو به نرده ی تراس گره می زنم … محکمش میکنم … بدنم
می لرزه و می ترسم … مردکی که از صبح کنار اون در ایستاده بود حاال به دیوار
! پشت سرش تکیه داده و گیجه خوابه ! … توی چرته
کم کم خودمو پایین میکشم … فاصله اونقدر زیاد نیست که بخوام بترسم … شبیه
فیلمای دزد و پلیسی شدم و بااین تفاوت که من از دست بابام دارم فرار میکنم تا منو
. . .به ترکیه نبره… فرار میکنم تا تکلیف خیلی چیزا روشن بشه
چرا تورج می گه مسیح برادره منه ؟ … دلم یه جوری می شه حتی از تصور برادر
! بودنه مسیح
کف پام که کف حیاط رو حس میکنه شال رو ول میکنم … تعادلم به هم می خوره و
سکندری می خورم … خودم رو نگه می دارم …. پا برهنه از راه باریکی میرم که به
بیرون منتهی میشه … دارم می گذرم که کسی ضربه ای به در کنار همون گنده بک
می زنه …. همون دری که از صبح این مردک زیاد از حد پیل پیکر از کنارش جُمُ
. … نخورده ، مگه برای دستشویی رفتن
… صدای ضعیف کسی رو می شنوم : آهای … آب … کسی اونجا نیست
سر جام خشکم میزنه … حس میکنم حتی توان یه قدم اضافه تر ندارم … اینم می
دونم که این تنها راه برای رفتن و نموندنه …. باید برم … با خودم میگم اشتباه فکر
کردم … اشتباه شنیدم … می خوام به روی خودم نیارم … یه قدم دیگه برمی دارم
! که این بار ضربه ی دیگه ای به در می خوره
انگاری نمی شه ، نمی تونم نا دیده بگیرم … این صدا محاله که صدای یاشار نباشه
… نمی خوام باور کنم یاشار توی اون اتاقک حبسه ! … ما قرار بود بریم بیمارستان و
بابا گفته بود ماشین یاشار دنبالمون بیاد ! چرا یادم نبود ؟ من حتی سراغه یاشار رو
!هم نگرفته بودم !… چرا باید حبس باشه ؟
توی سرم فکرایی وول میخوره که چشمام رو پر از اشک می کنه … پُرَِم از نا باوری ،
از بُُهت ، از بی خبری …. بابا داره چیکار میکنه ؟ … سمت اتاقک میرم … در فلزی
داره … چِِفت فلزیش رو می کشم که صدای قیژمانندی میده … در اتاق رو هُُل میدم
که همین بین مردی که حاال فهمیده بودم حکمه نگهبانه داره سر جاش تکون می
…خوره
ته دلم می ریزه و با چشمای نیمه بازش منو می بینه … تند از جا می پره و من هول
میکنم ، در اتاق رو کامال هُُل میدم که قبل از رسیدن نگهبان حداقل داخل رو ببینم و
… بفهمم کی داخله
در که باز میشه ، ته دله من خالی میشه …. یه اتاق خالی از وسیله که به ۹ متر هم
نمیرسه … یاشار با لب کبود و سر و وضع نا مرتب به دیوار رو به رویی تکیه داده و با

 

دیدنه من می خواد از جاش تکون بخوره که صورتش درهم میره … این ینی کتک
خورده ؟
از بُُهت دستام رو جلوی دهنم میذارم که شونه م رو یکی عقب می کِِشه … همون
نگهبانه لعنتی … به پشت روی سنگ های کار شده ی کف حیاط می خورم و نگهبان
: درو می بنده …. صدای بیجون و بلنده یاشار از توی اتاقک میاد
. … ولش کن بی ناموس … ولش کن
… مرد اخمو جلو میاد و میگه : تو این جا چه غلطی میکنی ؟
قدم قدم بهم نزدیک میشه که خودم رو عقب می کِِشم … بغض کرده میگم : د …
دستت .. بهم دست بزنی … بابام
… بابا …
اشکام پشت سر هم سُُر می خورن و خودم حرفی رو که تا نوک زبونم اومده تا بگم رو
قبول ندارم ! بابام اونو تنبیه میکنه اگه به من دست بزنه ؟ … بابام ؟؟ …. هق هقم
بلند میشه و حس می کنم تا انتها توی بدبختی فرو رفتم و حتی نمیدونم میثم کیه ؟
… … بابامه ؟ دزده ؟
مرد خم میشه و سر شونه م رو می گیره … یاشار به در می کوبه و میگه : تو رو خدا
ولش کن … نهان … نهان خوبی؟
… حرف بزن لعنتی

صداش کم و کم تر میشه … سرشونه م تو دسته همون نگهبانه خیلی خیلی بزرگ تر
و هیکلی تر از منه و من هنوزنمی دونم اطرافم چه خبره ؟ … حتی جیغم نمیزنم …
!فقط با بغض و اشک به دری خیره م که یاشار اون تو حبسه
مرد با دست دیگه ش در سالن رو باز میکنه و منو داخل پرت میکنه. .. آرنجم به کف
سالن میخوره و تیر می کشه
: با ترس و استرس نگاش میکنم که داد میزنه …
! ـ میثم خان …. آقا میثم
می ترسم … چرا می ترسم ؟ مگه مثم بابام نیست ؟ .. چرا باید ازش بترسم ؟ …
دلم گواه بد میده … با همون ترسی که حاال بیشتر شده به راه پله ای نگاه میکنم که
:صدای پا میاد و پشت بندش صدای میثم
.. … ـ چه خبرته مرتیکه ؟ … هنوز صبح نشده خروس شدی ؟
مردپوزخند میزنه وردیف دندوناش ترس رو به جونم میندازه … با سر خوشی میگه :
! ببر شدم ، شکار کردم برات
میثم باالی پله ها چشمش که به منه افتاده کف سالن می خوره مکث میکنه … اخم
… میکنه … شاکی می شه
اندازه ی یه عمر بابام بوده … هم اون می دونه حس و حالم رو .. هم من می فهمم
… حس و حالش رو

 

کانال رمان من

🆔 @romanman_ir

همچنین ببینید

رمان حرارت تنت پارت ۶۴

  داشته باشم … من هر دو رو می خوام … زیاده خواه نیستم .. …

۴ دیدگاه

  1. چنتا پارت دیگه مونده از این رمان؟
    خیلی طولش دادن دیگه
    مشخصه مسیح پسر واقعیه ماهی و کمال نیست
    تورج و نهانم پسر و دختر گمشده اوناس

  2. پس پارت بعدی کی میاد؟؟؟😔😔😔

  3. عاااالی❤
    بخدا باید بعداز تموم شدن این رمان باز از همین نویسنده بزاری!!!
    باشه ادمین؟؟؟

  4. عالی. ولی اگ بخواد مسیح داداشش باشه خیلی رمان چرتی میشه

    و اینکه لطفا زود به زود پارت بزارین

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan