دوشنبه , تیر ۳۱ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان حرارت تنت / رمان حرارت تنت پارت ۴۵

رمان حرارت تنت پارت ۴۵

 

قاطیه ی رد بوسه ی چند دقیقه ی پیش مسیح شده و دلم ضعف میره از عشقی که مسیح میگه بهم داره … ضعف میره
و اصال یادم میره باید بترسم از اینکه مبادا من همون دختر دزدیده شده باشم … باز با خودم میگم : نه ، تورج گفته نیستم!
*
صدای آیفون روی مغزم خط میکشه … کِسِل چشمای خمارم رو باز میکنم … سنگی که بازوی مسیح باشه زیر سرمه و
با دستم که روی تخت سینه شه تکونش میدم : مسیح … مسیح در میزنن …
کمرم خشک شده و نمی فهمم این وسط پذیرایی روی سرامیک خوابیدن دیگه چه صیغه ایه ؟ .. اصال ما داشتیم حرف
میزدیم کِی خوابمون بُرد ؟
پوفی میکشه و بازوش رو از زیر سرم برمی داره … از جا بلند میشه و انگاری کمر اونم خشک شده که میگه : اک هی …
داره نصف میشه المصب !
لبخند کِسِلی به این همه همیشه طلبکار بودنش میزنم که آیفون رو برمیداره … چشمام رو میبندم و صداش رو می شنوم:
بله … نخیر … اشتباه گرفتی … فک کنم واحد ۱۰۳ باشه …
آیفون رو می ذاره و صداش به گوشم می خوره : خانوم … خانومم .. پاشو تا یه لقمه ت نکردم …
لبخند می زنم و باز چشم باز نمیکنم که میگه : تحریم کرده دکتر … منتها میام حالت رو می گیرما !
چشم باز میکنم که می بینم کنارم روی زمین نشسته و دستش رو تکیه گاه بدنش کرده … خیره نگام میکنه و میگه :
عجب تیکه ای هستیا !
ـ چه جور تیکه ای ؟
خم میشه و نوک بینیم رو میبوسه و میگه : یه کم شیطونی که بد نیست ، هست ؟
می خندم که روم خیمه می زنه … تصنعی اخم میکنم و میگم : مریض داری بلد نیستیا !
کج می خنده : من خودم یه پا مریضم !
ـ ععع مسیح ، اصال گشنمه …

-ورزش … ورزش کنیم …
جفت ابروهام باال می پره : چیکار کنیم ؟
ـ ورزش عزیزم … ورزش…
نگاهی به خودش و استایلش که هنوز خیمه زده بود میکنم و میگم : اینطوری ؟
لبخند موذی میزنه و میگه : شنا بلد نیستی عشق جان ؟!
از عشق جان گفتنش دلم غنج میره و میگم : نه … برو ببینم …
دو تا دستاش رو دو طرف سرم میذاره و به پارکت کف سالن تکیه میده … هر دو پاش رو جفت میکنه و کمی پایین تر از
پاهای من پنجه هاش رو تکیه میده … مسیح خیلی بلند تر و درشت تر از منه و فکر میکنم حتی یه هفته هم برای
استراحت کم باشه !
اولین شنا رو میره و پیشونیم رو میبوسه میگه : یک …
با دیدن رگ های بیرون زده ی بازوهاش که واسه وزن سنگینی که تحمل میکننه هزار بار قربون صدقه ی خودش و
هیکل خود ساخته ش میرم …
دومین شنا ، چشم راستم رو می بوسه و میگه : دو …
سومی ، چشم چپم و میگه : سه ….
چهارمی که خم میشه با جفت دستام یقه ش رو میگیرم و نمی ذارم بلند بشه … صورتش چند سانتی صورتم میمونه و
بی حیا میگم : سه روز بسه واسه استراحت ، بس نیست ؟
عمیق و با عشق نگام میکنه و پایین تر میاد … نوک بینیش و به بینیم میزنه و میگه : دیدی به یکی که تشنه س بگن
آب میخوای بگه نه ؟ … بعد تو االن از من نظر می پرسی ؟ …
ریز میخندم که میگه : همچین نخند توله …. درسته قورتت میدم به بعدا نمی رسی !
سرم رو بلند میکنم و چونه ی خوش فرمش با ته ریش فوق جذابش رو می بوسم … هنوزم یقه ش گیر دستامه و لوس
میگم : وای که چقدر دوستت دارم !
میخنده میگه : چقدر ؟ ….
ـ قد نداره که ….
یهویی بلند میشه و زانوهاش از دو طرف پهلو هام روی پارکتاس … روی شکمم جا گرفته اما همه ی وزنش رو زانوهای
خودشه

تو یه حرکت تی شرت جذبش رو از تن جذابش در میاره و چشمک میزنه، میگه : استراحت تعطیل !
*
بیشتر مچاله میشم …. سر و صدا از توی آشپزخونه میاد و مسیح قول یه صبحونه و ناهار خوب بهم داده … صداش رو
می شنوم : نهان نیام ببینم باز رو زمین دراز کشیدیا … موهات خیسه !
حالم خوب نیست و این سرمای پارکت بهم کمی جون میده … از آشپزخونه بیرون میاد و با دیدنم اخم کوچیکی می کنه…
جلو میاد … خم میشه و از روی زمین بلندم میکنه …. موهای بلندم آویزون میشه و میگه : نذاشتی خشک کنم موهاتو
هیچی … همینطوری هم خوابیدی روی زمین سرد ؟ …
دستام رو دور گردنش حلقه میکنم و سرم رو بین سینه ش قایم میکنم میگم : دعوام نکن …
حس میکنم می خنده و بوسه ی نرمش رو روی شقیقه م حس میکنم … به آشپزخونه میریم منو لبه ی میز می ذاره و
خودش روی صندلی می شینه …
ـ رو میز بشینم ؟ …
ـ جای گلدون و گلش روی میزه ….
ـ خب توام گلدونی …
کره مربا رو روی نون می کِشه و میگه : من از اون گلدون گِلی بزرگام که کنار راه پله می ذارن ….
می خندم و میگم : ولی من عاشق همون گلدون گِلی ام !
لقمه رو سمتم میگیره و میگه : اینو بخور تا بریم خرید … خرت و پرت بگیریم کمی جون بگیری … بهتری االن ؟
ـ خوبم !
ـ رنگت پریده …
ـ بهتر از قبلم ….
می خواد جواب بده که تلفنش روی میز زنگ می خوره … وصل تماس رو می زنه و می ذاره روی بلندگو ….

 

کانال رمان من

🆔 @romanman_ir

 

 

همچنین ببینید

رمان حرارت تنت پارت ۴۰

لبخند بی جونی میزنم : خوبم … پاشو عزیزم … پاشو آماده شو باید بریم …

۶ دیدگاه

  1. ای بابا پارت بعدیو کی میزارین اخه؟؟!!

  2. عاشقشم لطفا بقيه شم بزاريننننن خواهششش

  3. ممنون از اینکه پارتو گزاشتید لدفا یکم زودتر
    بزارید پارت هارو
    یکم هم بییشتــر با جزعیات بنویسید
    دیگ خیلی ممنون میشیم
    😍😘💋💄

  4. خوبه همینجوری بذار هفته ای ی بار تو رو خدا سلام ربات ها من که میدونم فقط منم کهنظرمیذارم ادمین جان

  5. عه ادمین کم بوددد که بابا با نویسنده ی صحبتی بکن ۴تا خط بیشتر تایپ کنه جزام نمیگیره کع اه

  6. واااای واااای چقدر خوبن این دوتا😍 چقدر خوبه نویسنده😍
    چقدر خوبتر که امروز پارت جدید گذاشتید😍💜

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.