دوشنبه , شهریور ۲۵ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان حرارت تنت / رمان حرارت تنت پارت ۴۰

رمان حرارت تنت پارت ۴۰

لبخند بی جونی میزنم : خوبم …
پاشو عزیزم … پاشو آماده شو باید بریم آمپولت رو بزنی …
لبم رو گاز میگیرم و بچه گانه پتو رو روی سرم میکِشم : خوابم میاد …
میخنده … بازوم رو میگیره و بایه حرکت بلندم میکنه که آخم در میاد : آخ …
باز جلو میاد و بوسه ی دوم رو روی پیشونیم می کاره و میگه : تا ننداختم رو کولم به زور ببرمت آماده شو … قول میدم
درد نداشته باشه … تا بریم بیایم شامم آماده میشه ..
لبم رو گاز میگیرم : زشت شد ، به مامان ماهی کمک نکردم …
خودش درک میکنه …
ناراضی بلند میشم و آماده میشم …بعد از خداحافظی با بقیه از خونه بیرون میزنیم …. جلوی درمانگاه که نگه میداره پیاده
میشه اما من پیاده نمیشم …
ماشین رو دور میزنه و وقتی میبینه قصد پیاده شدن ندارم سمتم برمیگرده … خم میشه و آرنج هاش رو به لبه ی پنجره
ی در شاگرد تکیه میده و نگام میکنه : مادمازل افتخار نمیدن ؟
من خوب شدما …
میخنده جدی از آمپول میترسی؟
با اخم میگم : نمی خوام آمپول بزنم … ععع …
درو باز میکنه و کمک میکنه پیاده شم و سمت درمانگاه میریم و وارد راهرو میشیم … همزمان می گه :
خانومم … خوشگلم … کم اِسکی برو روی مخمون بابا .. آمپول که ترس نداره …
دقیقا عین خودت ترسناکه … اصن تو قول دادی درد نداره … مگه نه ؟
پر عشق بازوم رو ول میکنه و همون دستش رو دور شونه م حلقه میکنه … منو سمت خودش می کِشه و صد برابر با
عشق تر میگه : خودم نوکرتم اصن …
سکوتم رو که میبینه میگه : گول خوردی یا ادامه بدم ؟
مشتی به سینه ش میکوبم و میگم : کوفت …

سمت پذیرش میره و از تزریقات نوبت میگیره … خلوته و یه خانوم با بچه ش بیرون میان که نوبت ما میشه. مسیح زیر
گوشم میگه : نگا بچه رو … اونم آمپول زده …
اخم میکنم و میگم : تیکه میندازی ؟
میگه : آ ، قربونت بابایی …
خنده م میگیره و میگم : بابایی بیا آمپول نزنیم …
میخنده و از جا بلند میشه … دستم رو میگیره و سمت اتاق تزریقاتی می کِشونه و میگه : باز بهت خندیدم بابایی ؟ …
میریم و آمپول میزنی … اومدیم جایزه هرچی بخوای می خرم برات، خوبه بابایی؟
پر شیطنت میگم : چه بابا بودن بهت میاد !
درو باز گذاشته برای داخل رفتنم و خم میشه بیخ گوشم میگه : خب دست بجُنبون پیر شدم دیگه … دسته کم هفت
هشت، ده تا !
اخم میکنم و به بازوش میکوبم : کوفت بابایی!
پرستار که یه خانوم جوونه با دیدنمون میخنده و میگه : مریض کدومه؟
مسیح با انگشت اشاره منو نشون میده و میگه : ایشون !
پرستار خب شما می تونی بیرون وایسی …
دستم رو میگیره و میگه : نا محرم نیست، زنمه … می خوام آمپول میزنه کنارش باشم !
پرستار ابرویی بالا میندازه و چیزی نمیگه … آمپول که میزنم لبم رو گاز میگیرم جیغ نزنم … گریه م میگیره و بغض
میکنم … پرستار که از تخت دور میشه سرجا میشینم و پاهام از لبه ی تخت آویزونه …. من کلا از لفظ آمپولم بدم میاد…
مسیح رو به روم میایسته و میگه : خوبی قند عسل ؟
لفظ مهربونش دلم رو نرم میکنه … اما با صدای تو دماغی که بابت بغض خوابیده تو حنجره مه میگم : قول دادی که درد
نکنه …
خم میشه و نرم لبام رو میبوسه و باز دور میشه، میگه : می خوای برم پرستار رو آمپول بزنم حالیش بشه چه دردی داره؟
خنده م میگیره و میگم : لوس !
اونم لبخند میزنه و پر عشق نگام میکنه میگه : جوووون !

پا روی پا می ندازم و نگام به صفحه ی تلویزیونیه که روشنه اما توجه و دقتی بهش ندارم … ماهی ازم دلگیره .. خودم
حسش میکنم … خیلی وقته که به جای مامان ماهی، ماهی جون صداش میکنم و اون نمی دونه چرا اما من می دونم ..
منو مسیح ممنوع الرابطه ایم به قول خودش ، اونم با تجویز دکتر … دو روزی هست خونه ی حاج کمال موندیم چون
مسیح دوست نداره خونه بریم … اونم وقتی که چند روز پیش تازه فهمیدم آسو در به در دنبال من میگرده و این مدت
آویزونه اهورا مونده برای پیدا کردنم …
بیچاره اهورا ، اون از ساره و اینم از آسو … به ساعت نگاه میکنم … هنوز کمی مونده تا خوردن داروهایی که دکتر تجویز
کرده و قرصی که بابت جلوگیری از بارداری گرفتم …. بغض میکنم … من به چیا فکر کردم که به علاقه م به مسیح این
همه اجازه ی پیشروی دادم؟
هنوز با خودم درگیرم که حضور کسی رو کنارم حس میکنم و سر بلند میکنم … مامان ماهی کنارم ایستاده و نگام میکنه
عمیق … از همون نگاه ها که انگار می خوان مچت رو بگیرن … نایلون داروهایی که صبح یادم رفته بود و توی آشپزخونه
گذاشته بودمش رو سمتم میگیره و میگه :
این داروها رو توی آشپزخونه جا گذاشتی …
لبخند میزنم و شرمزده نایلون رو میگیرم و میگم : ببخشید … مرسی …
دارو ها رو روی میز می ذارم که میگه : نسخه ی توش می گه یه هفته ای هست رفتی دکتر … حالت خوبه ؟ …
لبخند غمگینی میزنم و میگم : خوبم … اسباب زحمت شما هم ش …
اخم میکنه و می گه : حامله نیستی!
جمله ای که می خواستم تموم کنم تویه دهنم می ماسه … رنگم می پره و مات نگاش میکنم که میگه : از اولم نبودی….
دهنم باز و بسته می شه تا حرفی بزنم … تا چیزی بگم … هنوز سرم رو برای بهتر دیدنش بالا نگه داشتم و اونم هنوز
کنار مبل ایستاده و بهم زل زده … دهنم باز و بسته می شه اما صدایی ازش در نمیاد …
از خیلی وقت پیش انتظار امروز رو می کِشم … دروغ هیچوقت پنهون نمیمونه و منم نمی تونم با دستام آسمون رو
بپوشونم … اینو ایلگار از بچگی توی گوشم می خوند … انگاری دیگه ماه از پشت ابر در اومده و من هیچوقت یادم نرفته
بود که ماه پشت ابر نمی مونه !

 

 

همچنین ببینید

رمان حرارت تنت پارت ۴۸

حق داره … با پیراهن مردونه ی گشادی که مسیح از ال به الی لباساش …

۱۲ دیدگاه

  1. 😐😢😣ادامشششش

  2. بخدا هممون دیوونه شدیم بزاریدش لطفا

  3. پارت بعدیو کی میزارین؟؟؟

  4. دوستان به نظرم نهان دختره گمشده این خانوادس ولی مسیح بچه واقعی شون نیست خخخ

  5. چرا اینقدر کمممممم

  6. ناموسن همینش مونده بود برادر ترتیبه خواهرشو بده
    فارسی وانه?
    خدا کنه این دختر توهم زده باشه
    خیییلییی نوموسههه آخه

  7. مرسی ادمین جونم😻ولی خــــــیلــــــــــــــــــــے کم بووود):😿

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *