شنبه , اسفند ۱۰ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان توسکا / رمان توسکا پارت ۶

رمان توسکا پارت ۶

 

– وای نگــــــو… اگه تو نمی یومدی من اینجا اینقدر می موندم تا استخونامم پودر بشه … خیلی رو داریا! کسی دنبالت نفرستاده بود … می تونی بری … ببینم اصلا تو مگه نیومدی اینجا بری استودیو آهنگتو پر کنی؟ تو که دم به ساعت تو ویلایی … کار و زندگی نداری؟
این من بودم؟!!! اه اه من دوباره آمپر چسبوندما! الان می زنه تو جنگل منو می کشه بعدم همین وسط چالم می کنه … نگاهش پر از تعجب بود … فکر کنم دلش برای این توسکای وحشی تنگ شده بود … پوزخندی نشست گوشه لبش و گفت:
– فکر نکنم جای تو رو تنگ کرده باشم … تو دوست نداری منو ببینی خیلی های دیگه دوست دارن ببینن … دلیل نمی بینم دل اونا رو بشکنم …
ایـــــــی پــــــــرو!!!! راست می گفت خب … خیلی از دخترا چشمشون دنبالش بود … اینم پرو! چه قشنگ به روم می آورد … سرعت قدمامو بیشتر کردم … از پشت سر گفت:
– هان چیه؟ فهمیدی اشتباه کردی؟! خب عذر خواهی کن تا ببخشمت … حسودی نداره که دیگه …
دلو زدم به دریا … برگشتم طرفش … پوزخندی زدم و گفتم:
– حسودی؟!!! نه اصلا … می خوام زودتر برگردم که اگه احسان و شهریار بفهمن من نیستم خیلی بد می شه … راه می افتن دنبالم … نگران می شن …
از لای دندونای به هم چسبیده اش غرید:
– اگه برای حرص دادن من بخوای دور و بر اینا بپلکی نابودت می کنم توسکا … نمی ذارم استخونات هم نصیب این لاشخورا بشه …
داشتم با ترس نگاش می کردم که یه دفعه نعره کشید:
– فهمیدی؟!!!
پرده گوش من که پاره شد هیچی … همه پرنده ها هم خفه خون گرفتن … اینم از عکس العمل های هیستریک … با ترس سرمو تکون دادم … صورتش سرخ سرخ شده بود و رگ پیشونی و گردنش زده بود بالا … هنوز آروم نشده بود … ادامه داد:
– اگه دستشون بهت برسه … اگه فقط نوک انگشتشون بخوره بهت … هیچ کدومتون رو زنده نمی ذارم … اینو بکن تو کله ات … می کشمت توسکا … به خداوندی خدا می کشمت …
توی چشماش حقیقت فریاد می کشید … ازش نمی ترسیدم اما خیلی نگرانش بودم …. فقط گفتم:
– نگران نباش … مقید تر از این حرفام … تا وقتی این صیغه هست …
غرید:
– این صیغه تا ابد هست …
جلوی من راه افتاد … با لب و لوچه آویزون دنبالش راه افتادم … حرکتش خوشحالم کرده بود ولی! این نشون می داد هنوز امید هست … ولی خداییش بازی با غیرتش خیلی خطرناک بود … دوتایی برگشتیم به ویلا … خدا رو شکر کسی متوجه غیبتمون نشده بود … آرشاویر از همون لحظه با مازیار راه افتادن سمت شهر که توی استودیوی شهر آهنگش رو تنظیم کنن … ما هم آماده فیلمبرداری پلان های روز شدیم …
پنج روز بود آرشاویرو ندیده بودم … صبح زود می رفتن استودیو شب که همه خواب بودن بر می گشتن … ما هم توی این مدت همه پلان های روزو گرفتیم و دوباره نوبت پلان های شب رسیده بود … دلم خیلی براش تنگ شده بود … حس های عجیب غریبی داشتم این مدت نسبت بهش پیدا می کردم … دل تنگ؟! اونم برای یه پسر؟! یه کم عجیب بود … به خودم توپیدم:
– این عجیبه که تو دلت براش تنگ نشه … خیر سرت شوهرته … محرمته … واسه خودتم کلاس می ذاری اوسکول؟
با این هشدار آروم تر شدم انگار … روز ششم بود … ساعت سه بعد از ظهر بود و همه بچه ها خوابیده بودن تا شب بتونن تا نزدیک صبح بیدار باشن … منم توی چرت بودم که صدای گوشیم بلند شد … سریع بدون نگاه کردن به شماره چنگش زدم … نمی خواستم کسی بیدار بشه …
– الو …
– توسکا جونم سلام …
اینبار شناختمش:
– سلام به روی ماهت ترسا خانوم!
– خوبی؟! دختر عمه عیال ما خوبه؟
با خنده گفتم:
– عیال؟!
– آره دیگه … آرتان عیالمه …
– آره اونم خوبه سلام می رسونه بهتون …
– سلامت باشه …. توسکا جون غرض از مزاحمت اینکه آدرسو بده ما داریم می رسیم …
سیخ نشستم سر جام و گفتم:
– جدی نمی گی!
از تعجبم طور دیگه ای برداشت کرد و گفت:
– ناراحت شدی؟ ولی تو خودت گفت ایرادی نداره …
– نه نه عزیزمـــــم … خیلی هم خوشحال شدم فقط یه کم شوکه شدم …
– آهان … گفتم اگه ناراحت شدی برگردیما …
– نه عزیزم … خیلی خوش اومدین … کجا هستین حالا؟
– تازه وارد رامسر شدیم … زنگ زدم آدرس بگیرم بیایم پیشتون …
حقیقتا از اومدنشون خوشحال شدم و آدرسو طوری که بفهمن براشون توضیح دادم … بعدش هم بلند شدم و دستی به سر و صورتم کشیدم … به خدمتکارمون دستور چایی تازه دم با کیک دادم و خودم هم رفتم توی باغ ویلا منتظر شدم تا بیان … یه بلوز گشاد ولی کوتاه به رنگ سبز ارتشی تنم بود با یه شلوار لی مشکی … صندل هایی که خریده بودمو هم پوشیده بودم یه شال حریر مشکی هم انداخته بودم روی موهام … یه کم که قدم زدم رسیدن … باغبون ویلا درو روشون باز کرد … این باغبون رو هم شهریار استخدام کرده بود که تا وقتی اینجاییم گلا و درختا خراب نشن … فراری قرمز رنگی وارد شد و تا جلوی پای من پیش اومد … دکتر تهرانی با ژست مخصوص خودش پشت فرمون نشسته بود و ترسا هم کنار دستش بود … یه بچه کوچولوی تپل مپل هم توی بغل ترسا بود و معلوم بود داره شیر می خوره … تا ماشین ایستاد سریع درو باز کردم و گفتم:
– سلام مامان کوچولو …
ترسا هم با خنده سرشو یه کم کشید طرفم و گفت:
– سلام بازیگر … معروف … مشهور … سوپر استار … باقلا … لواشک …
با خنده بوسیدمش و خوش آمد گفتم … دکتر تهرانی هم پیاده شد و گفت:
– سلام … خسته نباشین …
صاف ایستادم و گفتم:
– سلام دکتر … شما خسته نباشین … این همه راهو رانندگی کردین …
– نه بابا چه خستگی؟ مگه کسی کنار تری خسته هم می شه …
دکتر گفت:
– باید ببخشید که ما مزاحم کارتون هم شدیم …ولی این خانوم من تا گیر می ده دیگه ول نمی کنه …
– نه بابا چه مزاحمتی؟ مگه توی دست و پای ما هستین؟ اتفاقا خوشحالم شدم … کمک شما خیلی به کارم می یاد …
– اتفاقی افتاده؟
ماشینو دور زدم و رفتم روبروش ایستادم و گفتم:
– دکتر …
پرید وسط حرفم و گفت:
– می شه منو دکتر صدا نکنی؟ معذب می شم اینطوری …
– پس چی بگم؟
– آرتان … خیلی صمیمی …
– ولی آخه …
– ببین توسکا … من همیشه با مراجعام راحتم … اونا اکثرا منو به اسم کوچیک صدا می کنن.
– اوکی … ببین آرتان … آرشاویر اینجاست …
– خب؟ این که خیلی خوبه …
– قضیه داریم آخه …
– یعنی چی؟
– آرشاویر از این رو به اون رو شده …
تند تند شروع کردم به توضیح دادن قضایا … می خواستم تا کسی نیست همه چیزو تعریف کنم … آرتان هم موشکافانه همه حرفامو گوش کرد … و هیچی نگفت … وقتی حرفام تموم شد گفت:
– تو جدا نمی دونستی خواننده است؟ من همون روز که اسمشو روی پرونده اش دیدم شک کردم …
– نه به خدا … من خواننده ها رو نمی شناسم آخه …
– خیلی خب … حالا لج کرده؟
– نمی دونم …. لج یا هر چیزی … ولی داره با رفتاراش اذیتم می کنه … هم غیرت داره و نمی ذاره یه قدم کج بردارم … هم کم محلی می کنه و جوری نشون می ده که انگار من اصلا براش مهم نیستم …
– تو کدومو بیشتر می پسندی ؟ 
– من عاشق بودنشو در عین اقتدار می پسندم …
ترسا از تو ماشین داد زد:
– منظورش یکی مثل توئه آرتان …
آرتان با اخم گفت:
– تری … تو به حرفای ما گوش می کردی؟
– وا! خب بلند حرف زدین … به من چه؟
به هم نگاه کردیم و زدیم زیر خنده … گوله نمک بود این دختر … آرتان گفت:
– آترین هنوز سیر نشده؟
– نه بابا … 
لبخند آرتان پر رنگ تر شد و رو به من گفت:
– باید ببینمش … از نزدیک باهاش برخورد کنم … باید ببینم اینم یکی از رفتارای هیستیریکش هست یا فقط واسه جلب توجه تو داره اینجوری رفتار میکنه …
– دیگه دست خودتو می بوسه …
– باشه … هر کار از دستم بر بیاد انجام می دم … 
با محبت نگاش کردم و خواستم چیزی بگم که ماشین آرشاویر از ته جاده نمایان شد … خیره موندم به ماشین … بالاخره بعد از شش روز اومد … چقدر دلم براش تنگ شده بود!
ماشین آرشاویر آروم آروم اومد و کنار ماشین آرتان پارک کرد … داشت مثل میر غضب نگامون می کرد … چند لحظه به من و چند لحظه به آرتان … آرتان خونسردانه دست به سینه به ماشینش تکیه داد و رو به من گفت:
– طبیعی باش …
ترسا از تو ماشین گفت:
– کیه؟ آرتان برو اونور … نمی بینم …
آهسته گفت:
– ترسا چند لحظه هیچی نگو … سر جات هم بمون …
ترسا ساکت شد و من هم به تبعیت از آرتان خونسردانه ایستادم … آرشاویر از ماشین پیاده شد و در حالی که چپ چپ نگام می کرد گفت:
– معرفی نمی کنی توسکا؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
– یکی از دوستام … آرتان …
نمی شد بگم آرتان روانشناسه … نمی خواستم حس بدی نسبت بهش پیدا کنم … آرشاویر با چشمای بیرون پریده گفت:
– دوستت؟!!!
آرتان قدمی جلو رفت و گفت:
– خوشبختم آقای پارسیان … دیدن شما افتخاری بود واسه من …
آرشاویر به ناچار باهاش دست داد و بازم با نگاهی پر از سوال به من خیره شد … منم بی خیال به اونطرف نگاه کردم … آرتان گفت:
– توسکا جان … این ویلا فوق العاده است … بهتره این دور و اطراف رو به من نشون بدی …
وای! این آرتان چرا همچین کرد؟ آرشاویر با رگی بیرون پریده گفت:
– خیلی ببخشید ولی زن من لیدر کسی نیست … 
زن من؟!!! اااا مگه نامزدی ما پنهانی نبود؟ چرا لو داد؟ لابد فکر کرد اینا غریبه ان! آرتان خیلی خونسردانه به طوری که نشون بده قضیه محرم بودن ما رو می دونه گفت: 
– آقای پارسیان … من که نمی خوام توسکا رو بدزدم …
– خیلی ببخشید … ولی چه دلیلی داره که شما زن منو به اسم کوچیک صدا می کنین؟ اینجا چه خبره؟ اصلا شما کدوم دوستش هستین که من نمی شناسمتون؟
آرشاویر داشت از کوره در می رفت … من داشتم می ترسیدم اما آرتان هنوز هم خونسرد بود … گفت:
– خب شاید شما همه دوستای توسکا رو نمی شناسین … هیچ دوستی دوستشو به اسم فامیل صدا نمی زنه … 
– یعنی چی؟ توسکا …
من که از صدای بلند آرشاویر جا خورده بودم گفتم:
– آرتان ….
آرشاویر قدمی جلو اومد و با داد گفت:
– آرتانو کوفت … آرتانو زهرمار … بیا برو سوار ماشین شو ببینم …
قلبم مثل یه بچه گنجیشک می زد … آرتان هم که فهمید من ترسیدم از جلوی ماشین کنار رفت و گفت:
– ترسا … خانومم … آترینو بده به من دیگه … بسشه … خودت هم بیا پایین … یکی از خواننده های مورد علاقه ات اینجاست …
آرشاویر مات مونده بود روی ترسا و آترین … آرتان با یک دست آترین رو کشید توی بغلش … آترین کوچولو شست دستش رو کرده بود توی دهنش و داشت می مکید … دلم براش ضعف رفت چقدر دوست داشتم برم بغلش کنم … اما الان وقتش نبود … ترسا خانوم وار پیاده شد و به دور از شلوغ بازی با لبخند گفت:
– آقای پارسیان! خلی از دیدنتون خوشحالم … من ترسا هستم … دوست توسکا … و خانوم آرتان …
آرشاویر واقعا لال شده بود … آب دهنشو قورت داد و گفت:
– خوشبختم …
داشتم از خنده می ترکیدم … ترسا خودشو چسبوند به من و گفت:
– عزیزم دلم برات یه ذره شده بود … بیا بریم یه دوری بزنیم من درست و حسابی ببینمت …
برای این که از اون وضع خلاص بشم راه افتادم به سمت پشت ویلا … ترسا هم کنارم می یومد و غر غر می کرد:
– بیا ! به من می گه گوش نکن … اگه گوش نکرده بودم که الان نمی دونستم باید جلوی هیجانمو بگیرم و این آقای غیرتی رو بشونم سر جاش … می پریدم وسط و می گفتم وای آرشاویر من عاشق صداتم … نوکرتم بیا یه امضا بده … نه امضا کمـــه بیا یه عکس عشقولی با هم بگیریم …
خندیدم و گفتم:
– ترســــا بیش فعالیا!
خندید و گفت:
– آره آرتانم همینو می گه … 
– پسرت چه ماهه !
– دست رو دلم نذار که خونه … عشق باباشه! از حسودی بعضی وقتا می خوام بمیرم …
– ا چرا؟ اون که پیداست واسه تو می میره …
– آره خداییش … ولی خب بعضی وقتا حسودیم می شه … خودم کردم که لعنت بر خودم باد …
با خنده گفتم:
– خودت بچه خواستی؟!
– آره بابا … به خاطرش افسردگی گرفتم یه مدت …
– جدی؟!
– آره … ماجراها داره برای خودش …
– تعریف کن برام تا برخورد این پسره یادم بره … این منو دیوونه نکنه خیلیه …
– وا این بدبخت چی کار کرد مگه؟! همه مردا همینطورن … آرتان همچین غیرتی می شد قبلنا که من خودمو خیس می کردم … 
– جدی می گی؟ یعنی طبیعیه؟
– من نمی تونم عین آرتان نظر کارشناسانه بدم … اما اگه نظر شخصیمو بخوای می گم طبیعی بود … خب تو زنشی … جدی زنشی؟!!!!!!
از حالتش خنده ام گرفت و گفت:
– ماجراش مفصله … تو ماجرای بچه تو بگو …
– هان! جونم براتون بگه … من و آرتان سر یه سری مسائلی یه کم دیر رفتیم ماه عسل …
– خب …
– وقتی رفتیم من حامله بودم …
– آخیی نازی …
– آره … یک ماه تموم اونجا بودیم… وقتی بر می گشتیم من دو ماهم بود … جا دشمنت خالی توی فرودگاه تهران که می خواستیم فرود بیایم … هواپیما خیلی بد فرود اومد … تقریبا همه سکته کردن! منم مثل بقیه … آرتانو گرفته بودم جیغ می کشیدم … بعدم تکونای خیلی خیلی بدی خورد هواپیما … هیچی دیگه دردسرت ندم … بچه سقط شد رفت پی کارش … 
صدای آهم نا خود آگاه بلند شد …
– وای!
– آره … منو رسوندن از فرودگاه بیمارستان و با هزار درد سقط کردم … آرتان بیچاره سکته رو زد … من درد می کشید زار می زدم آرتان داد می زد و فحش و بد و بیراه نثار خلبانه و شرکت هواپیمایی و کانادا و ماه عسلو بچه و خودشو شایانو خلاصه همه کرد … بالاخره بعد از یه هفته من مرخص شدم اما افسرده … دلم بچه مو می خواست … آرتان هی می گفت بابا به خدا ما وقت زیاد داریم برا بچه دار شدن … اما فایده نداشت … خل شده بودم! الان که فکر می کنم می بینم عجب دیوونه ای بودما! اما خوب حرف تو مخم نمی رفت که نمی رفت … 
زل زدم توی چشماشو سرمو تکون دادم … خندیدم و گونه اشو کشیدم … درست عین بچه ها تخس بود …
صدای آرتان از پشت سرمون بلند شد:
– به چی می خندی؟
ترسا خنده اشو خورد و گفت:
– زنونه بود عزیزم …
آرتان هم با لبخندی موذی سرشو تکون داد و رو به من گفت:
– توسکا … مشکلش خیلی هم حاد نیست …
– یعنی چی؟
– یعنی یه کم زیادی غیرتی شد … ولی غیر طبیعی نبود … هر مردی جای اون بود و یه مرد غریبه رو توی ویلای شخصیشون کنار زنش می دید همین کارو می کرد … تازه زنه هم برگرده بهش بگه دوستمه …
ترسا با خنده گفت:
– وای من اگه جا تو بودم … این آرتان تیکه تیکه ام می کرد … این بیچاره که فقط دو تا داد زد …
آرتان هم لبخندی نثار ترسا کرد و به من گفت:
– الان که چیزی از بیماری درش نیست … اما در آینده … نمی دونم … شاید هم نگرانی ما بی علته … 
– پس دلیل این رفتارای اخیرش چی می تونه باشه؟
– اینو باید کم کم بفهمم … هر چند که الان این برام مشخص شد اون دیوونه توئه … مردا فقط برای کسی که دوسش دارن و براشون مهمه غیرتی می شن …
آهی کشیدم و زیر لب گفتم:
– امیدوارم …
آترین تو بغل آرتان به قان و قون کردن افتاد … ای جانمــــــم … تازه وقت کردم درست حسابی این بچه رو ببینم … یه سر همی لی به رنگ سورمه ای تنش کرده بودن … شلوارش پاچه کوتاه بود تا سر زانوهاش … یه جفت جوراب هم پوشیده بود که یه کم بالاتر از مچ پاش می یومد …. با کفشای کوچولوی آل استار سورمه ای و سفید … موهای بلندش باز ریخته بود دور و برش … پوست سفیدش عین برگ گل بود … از نزدیک چشماش بیشتر عسلی می زد … دستاشو می کشید تا بره بغل مامانش … ترسا غر غر کرد:
– سنگینی آترین … یه ذره بغل بابات بمون … رفتیم تو می گیرمت … 
بچه غر می زد … ترسا هم با غر جوابشو می داد … مرده بودم از دستشون از خنده … آرتان که منو دید خنده اش گرفت و گفت:
– می بینی؟ این نی نی خودش حالا حالا ها باید بزرگ می شد … ترسا! بچه خودشو کشت!
رفتم جلو و با یه حرکت کشیدمش تو بغل خودم …. موهای لختش ریخت روی صورتش … با یه حرکت بامزه سرشو تکون داد تا موهاش برن عقب و بتونه منو ببینه … یه ذره منو نگاه کرد … یه دفعه لب برچید … دهنشو باز کرد اندازه دهن اسب آبی و شروع کرد با جیغ به گریه کردن …تا زبون کوچیکه ته حلقشو هم دیدم … با ترس گرفتمش سمت ترسا و گفت:
– ووی مال خودت … بیا بگیرش نخواستم …
ترسا در حالی که آترین رو بغل می گرفت با تمام عشقی که یک زن می تونه نسبت به شوهرش داشته باشه به آرتان خیره شد … لبخندی زدم و خواستم ازشون فاصله بگیرم که ترسا سریع گفت:
– توسکا می ری تو؟
– آره عزیزم …
– ما هم می یایم … اینجا کسی ما رو نمی شناسه یه وقت مثل آرشاویر پاچه مونو می گیرن …
من خندیدم و آرتان با چشم غره گفت:
– ترسا!
همه با هم رفتیم داخل … بچه ها تک و توک بیدار شده بودن … ترسا و آرتان رو به عنوان دوست خونوادگی معرفی کردم و بعدم ترسا رو بردم توی اتاق خودم … آرتان هم به خواست خودش با آرشاویر و بقیه هم اتاق شد … آرشاویر تموم مدت جاگیر شدن آرتان اینا یه گوشه نشسته بود و موشکافانه ما رو زیر نظر گرفته بود … منم هی از جلوش رد شدم و پشت چشم براش نازک کردم … خیلی عجیب بود با آرتان گرم گرفته بود … چه عجب … جز مازیار یکی دیگه رو هم داخل آدم حساب کرد … البته با همه خوب بود … ولی صمیمی نه! شاید الان چون مازیار نبود و استودیو مونده بود برای اینکه حوصله اش سر نره با آرتان سرگرم شده بود … آترین بیچاره مدام دست به دست می شد و نمی دونست بخنده یا گریه کنه … خداییش بچه خیلی خوشگلی بود و همه رو عاشق خودش کرده بود … ترسا نشست کنار من و گفت:
– تو یه مجله خوندم لیسانس داری … درسته؟
با لبخند گفتم:
– آره …
– چه رشته ای؟
– مدیریت صنعتی …
– خوش به حالت راحت شدی!
– تو دانشجویی مگه؟
– آره … الانم مرخصی گرفتم اومدم یه نفس بکشم … کارای آترین و خونه داری و درس با هم … خیلی سخته به خدا!
– آره واقعا … خدا صبرت بده … چه رشته ای می خونی؟
– پزشکی …
با حیرت گفتم:
– واقعا؟!!!!
– آره … با کمک همین آرتان قبول شدم … وگرنه می خواستم برم کانادا …
– بابا اراده! بابا خانوم دکتر …
خندید و گفت:
– اگه این آترین بذاره من درس بخونم ! همه کتابامو پاره می کنه … هر وقت می بینه نشستم پای درس جیغ می کشه بنفش … شبا که آرتان می یاد خونه می دمش دست آرتان می رم توی اتاق مطالعه ام می شینم تازه به درس خوندن … اونم با وجود اون همه خستگی …
– چرا پرستار براش نمی گیری؟
– پرستار جوون که خطرناک و دردسر سازه … با اینکه از آرتان مطمئنم ولی از مکر دخترا می ترسم … به خصوص از وقتی کتاب الهه ناز رو خوندم … خوندی؟
خندیدم و سر تکون دادم … گفت:
– آره والا چشم ترس شدم … پرستار مسن هم از پس این وروجک بر نمی یاد … حالا قراره یه خدمتکار بگیریم که من حداقل کارای خونه رو نداشته باشم بکنم … که البته بازم آرتان غر می زنه می گه من دستپخت کسیو به جز تو نمی خورم …
– امان از این مردای شکم پرست … 
– همینو بگو … خلاصه که تا این درس من بیاد تموم بشه و من یه نفس راحت بکشم شش بار جون می دم … 
– نه عزیزم انشالله به خوبی و خوش تموم می شه …
– انشالله!
طناز اومد خودشو انداخت کنارمون و گفت:
– خب عروس دایی! تعریف کن ببینم … چه خبرا اومدین اینوری؟
– تو بگو … دختر عمه آرتان … خوبی؟ عمه خوبه؟
– همه خوبن … سلام می رسونن … شنیدم قراره بیاین شمال … اما فکر کردم با خاله اینای آرتان می رین …
– آره قرار بود با طرلان و نیما بریم که ما تصمیم گرفتیم بیایم پیش شما … اونا هم دیگه انصراف دادن …. چون پسر من کوچیکه … هنوز خیلی شیطون نشده … اما پسر نیمایی و طرلان زلزله است به معنای واقعی! می یومد اینجا رو به گند می کشید …
– ای جانم! من فقط یکی دوبار دیدمش … اسمش اگه اشتباه نکنم نیاوش بود …
– درسته … نیاوش … ورپریده! هر بار می یاد خونه مون من عزا می گیرم …
دیدم اون دو تا سرگرم حرفای خونوادگی شدن که من ازش سر در نمی یارم پس بلند شدم که جایی سر خودمو گرم کنم … ترجیح می دادم فیلمنامه پر استرس امشبو یه بار دیگه مرور کنم …
غرق مطالعه بودم که شهریار نشست کنارم و گفت:
– مگه حفظ نیستی؟
بدون اینکه چشم از نوشته ها بردارم گفتم:
– چرا … دارم مرور می کنم …
– باریکلا … ولی اینو ول کن … یه خبر برات دارم …
کنجکاوانه نگاش کردم و گفتم:
– چی؟
– از فردا برنامه عوض می شه …
– یعنی چی؟
– یعنی اینکه شروین سالار فردا می یاد … باید پلان های مخصوص اونو زودتر بگیریم چون دو هفته بیشتر فرصت نداره …
– جدی؟!!!!
– آره …
آرشاویر اومد و خیلی بی توجه به ما نشست روی مبل کناری شهریار و مشغول پوست گرفتن پرتغالی که تو دستش بود شد … می دونستم از فوضولی اومده نشسته اینجا … بی توجه بهش گفتم:
– پس باید قسمتای مخصوص به اونو بخونم … کلیپ چی می شه؟
– همه پلان هاشو که گرفتیم می ریم واسه کلیپ …
– با این حساب دو هفته پر فشاری داریم …
– آره می دونم توی این دو هفته گروه خیلی خسته می شن …
– امشب کجا رو می گیریم؟
– همون پلان های فرارو …
– اه … بدم می یاد!
– چون بدت می یاد اینقدر قشنگ بازی می کنی خانوم قشنگ؟
یه دفعه آرشاویر گفت:
– راستی شهریار … 
شهریار نگاش کرد و گفت:
– بله؟
کمی من و من کرد و گفت:
– هیچی …
از اولش هم معلوم بود هیچی نداره بگه … فقط یه لحظه نتونست جلوی خودشو بگیره … لال شی توام شهریار! خانوم قشنگ چی بود این وسط؟ آرتان که کمی دورتر از ما نشسته بود هم پوزخند زد … اونم شنیده بود فکر کنم …. شهریار یه دفعه بدون مقدمه گفت:
– آرشاویر … گیتارت رو آوردی؟
آرشاویر هم بدون مکث گفت:
– همیشه همراهمه …
– پس بدو بیار یه آهنگ برامون بزن … تا شارژ شیم بریم سر فیلمبرداری ….
آرشاویر اخمی کرد و گفت:
– می دونی که اهل اجرای زنده نیستم …
– خواهش بابا … کلاس نذار جون من … یه آهنگ فقط … خسته شدیم این چند وقته …
منم با نگام یه جورایی داشتم التماسشو می کردم … دوست داشتم بخونه … دوست داشتم استعداد همسر آینده امو به چشم ببینم … آرشاویر سنگینی نگامو حس کرد … سرشو بالا آورد و نگام کرد … التماس نگامو دید … سریع از جا بلند شد و گفت:
– اوکی … ولی فقط یه آهنگ …
همه اونایی که دور و اطراف بودن با شادی دست زدن و منم لبخندی به وسعت همه علاقه ام بهش زدم ….
رفتن و برگشتنش چند دقیقه بیشتر طول نکشید … گیتار مشکی رنگشو از توی کاورش کشید بیرون … ترسا شیرجه زد روی مبل کناری من و گفت:
– آخ جون اجرای زنده داریم؟
سرمو تکون دادم و گفتم:
– فکر کنم …
خدمتکار داشت بین همه کاپوچینو پخش می کرد … چه فضایی شده بود … هوای دم غروب … نم نم بارون که داشت می بارید … کاپوچینو و یه موسیقی زنده از طرف کسی که دوستش داشتم … آرشاویر گیتارشو گرفت توی بغلش و رو به جمعیت مشتاق گفت:
– یه آهنگ زبون اصلی می خونم … ایرادی که نداره ؟
صدا از کسی در نیومد … انگار برای کسی مهم نبود چی می خونه … مهم فقط خوندنش بود … ترسا پچ پچ کرد:
– جون من واقعا شوهرته؟
سرمو تکون دادم و گفتم:
– آره ولی هیچی نگو … حتی طناز هم نمی دونه …
– ولی آخه چرا؟!
– بعدا برات می گم …
– من می میرم از فوضولی …
ریز خندیدم و گفتم:
– تری!
اونم خندید و گفت:
– زبانت خوبه؟!
– ای بد نیست … ولی خیلی هم خوب نیست …
– یعنی الان هر چی بخونه می تونی بفهمی؟
– فکر نکنم …
– پس برات ترجمه می کنم … شاید می خواد واسه تو بخونه …
با قدردانی نگاش کردم … بالاخره صدای سیم های گیتار بلند شد و پچ پچ ما هم در دم خفه شد … با همه وجودم گوش شده و با چشمام خیره شده بودم به دستاش که با ناخنای بلندش آروم آروم با سیمای گیتار بازی می کرد …
تا شروع کرد به خوندن حس کردم لال شدم …ترسا بیت به بیت کنار گوشم ترجمه می کرد ….
Once upon a time somebody ran
– روزی روزگاری یکی فرار کرد
Somebody ran away saying fast as I can- 
– یکی با تمام توانش فرار کرد و گفت
I’ve got to go… got to go- 
– من باید برم … باید برم
Once upon a time we fell apart
– روزی روزگاری ما از هم جدا شدیم
You’re holding in your hands the two Halves of my heart
– تو دوتکه از قلبم و تو دستات گرفتی
Ohhhhh, ohhhhh!
Ohhhhh…
Once upon a time, we burn bright
– یه زمانی شدیدا عاشق بودیم
Now all we ever seem to do is fight
– و حالا تنها کاری که میکنیم دعوائه
On and on
– که همچنان ادامه داره
And on and on and on
– و همچنان ادامه داره
Once upon a time on the same side
– روزی روزگاری در همین اوضاع
Once upon a time on the same side, the same Day
– روزی روزگاری در همین اوضاع و در همین روز
And why’d you have to go have to go and throw it all on my fame
– چرا باید می رفتی و همه رو انداختی گردن شهرت من ؟
I could’ve been a Princess, You’d be a King
– من میتونستم یه پرنسس بشم و تو یه پادشاه
Could’ve had a castle, and wore a ring
– میتونستم یه قلعه داشته باشم و یه حلقه
But noooooo, you let me gooooooo
– اما نه، تو من و ول کردی
I could’ve been a Princess, You’d be a king
Could’ve had a castle, and wore a ring
But noooooo, you let me gooooooo!
And stole my star
– و تو ستاره ام رو دزدیدی
La, la, la, la, la, la, la, la
You stole my star la, la la la la laaaaaa
Oooooooh-oh oh oooooooh oh oh oh ohhhhhhhhh
Oooooooh-oh oh oooooooh oh oh oh ohhhhhhhhh
Cause you really hurt me
– چون تو واقعا بهم صدمه زدی
No you really hurt me
– نه تو واقعا بهم صدمه زدی
Cause you really hurt me
No you really hurt me
Cause you really hurt me
Ooooooooh no you really hurt me
Cause you really hurt me
Ooooooooh no you really hurt me… 
اون می خوند و من اشکم داشت کم کم سرازیر می شد … خدایا! واقعا داشت واسه من می خوند … چه صدایی داشت! آرشاویر با این استعدادی که تو توی وجودش گذاشتی خدا جون اگه خواننده نمی شد جای حرف داشت! الان بهترین کارو کرده … منم اصلا ناراحت نیستم پس فکر نکن که دارم ناشکری می کنم … وقتی آهنگش تموم شد همه شروع کردن به دست زدن … ولی من اینقدر مسخ شده بودم که دست زدن هم از یادم رفت … ترسا در گوشم دوباره پچ پچ کرد:
– واسه تو خوند؟
فقط سرمو تکون دادم … از جا بلند شد و دستمو کشید:
– پاشو ببینم …
– چی کار کنم؟
– پاشو بریم یه جای خلوت برام تعریف کن … دارم می میرم از فوضولی …
ناراحتی هام از یادم رفت … خنده ام گرفت و دنبالش رفتم … یه گوشه دنج سالن نشست و گفت:
– همه اینا به کنار … چه بد نگامون کرد آقاتون!
– جدی؟!
– آره والا انگار دارم زنشو می دزدم ازش … راستی تو چرا دست نزدی براش ؟ بدجور با حسرت نگات می کرد … انگار دوست داشت فقط تو ازش تشکر کنی … توام که قربونت برم بی احساس!!!
خندیدم و گفتم:
– نخیر من بی احساس نیستم … اینقدر مسخ صداش شده بودم که یادم رفت باید دست بزنم …
– باشه بابا قبول … حالا تعریف می کنی یا نه؟
آهی کشیدم و ماجرا رو از اول براش با طمانینه تعریف کردم … وقتی تموم شد آهی کشید و گفت:
– ای بابا! توام برای خودت فیلمیا! زندگی نامه تو بده فیلم کنن … ماجراهایی می شه واسه خودش …
– آره دقیقا …
– هر چی فکر می کنم فقط یه جمله به ذهنم می رسه … عجب!!!!
– واقعا هم که عجب!
با دستور شهریار همه رفتیم سر سفره … بعد از شام باید می رفتیم واسه فیلمبرداری … شام رو که یه غذای ساده و سبک بود همه با هم خوردیم و رفتیم واسه گریم … فریبا و ترسا خیلی زود با هم دوست جون جونی شدن … جفتشون شیطون بودن و روحیاتشون با هم خوب جور می شد … ترسا اینقدر کرم ریخت و از سر و کول فریبا بالا رفت تا تونست اونو راضی کنه تا کاری رو که می خواست انجام بده … من هر کاری کردم نتونستم بفهمم می خوان چی کار کنن … فریبا بعد از یه کم کار کردن روی صورت من گفت:
– پاشو عزیزم حاضره …
بلند شدم و رفتم سمت آینه … ولی از چیزی که دیدم نمی دونستم باید بخندم یا گریه کنم؟!!! حالا می فهمیدم نقشه ترسا چی بوده! فریبا منو درست شبیه یه گربه نقاشی کرده بود …جیغ کشیدم:
– می کشمت به خدا ترسا …
ترسا با غش غش خنده دور اتاق می دوید و منم به دنبالش … فریبا هم یه گوشه نشسته بود می خندید … دست آخر به زور منو گرفت دوباره نشوند روی صندلی و خواست گریم رو پاک کنه که در اتاق باز شد و آرشاویر اومد تو … حالا هیشکی هم نه و آرشاویر! من اگه شانس داشتم اسممو می ذاشتن شانس الدوله! من موندم این بشر توی اتاق چی می خواست … با دیدن من اول سر جاش خشک شد ولی یه دفعه زد زیر خنده … حالا نخند کی بخند … فریبا و ترسا هم نگاهی به هم کردن و دوباره مشغول هر هر خندیدن شدن … با حرص بلند شدم یه دستمال کاغذی برداشتم و خواستم همه اشو به زور پاک کنم که آرشاویر سریع اومد جلو دستمالو از دستم کشید بیرون و گفت:
– اینحوری نه … پوستت داغون می شه … هر کی این بلا رو سرت آورده خودشم خوب می تونه پاکش کنه … 
فریبا با خنده اومد جلو و گفت:
– بشین تا آماده ات کنم دیر شد …
دوباره نشستم و گفتم:
– به وقتش جفتتونو آدم می کنم …
– تو اول خودتو آدم کن گربه خانوم …
– ترســــا
– جون دلم …
حتی آرشاویر هم از دست ترسا خنده اش گرفته بود … اینقدر غر غر کردم تا فریبا همه رو پاک کرد و مشغول گریم اصلی صورتم شد … آرشاویر هم بعد از انجام دادن کارش که فکر کنم فقط فوضولی بود از اتاق خارج شد …
اون شب در حین بازی هر چه نگام تو چشمای آرشاویر می افتاد می دیدم که چشماش داره می خنده … همین خنده ها قبل از فیلمبرداری باعث شده بود که زیاد نترسم … و هر بار بین هر سکانس دوباره ترسا خودشو به من می رسوند و هر هر خنده رو راه می انداخت … آرتان هم اکثرا کنار مازیار و آرشاویر بود و آترین هم تو بغلش … این بچه هم پا به پای ما بیدار بود … تا ساعت شش صبح که هوا داشت گرگ و میش میشد چند پلانی رو گرفتیم و بعد با خستگی زیاد همه به هم خسته نباشید گفتیم و رفتیم که بخوابیم … واقعا خسته شده بودیم … 
صبح روز بعد بالاخره بازیگر نقش مقابل من هم اومد … طرفای عصر بود و همه تازه بیدار شده بودیم که اومد … شروین سالار … تاحالا باهاش بازی نکرده بودم اما بازیشو خیلی دوست داشتم … اول از همه با شهریار و آقای شهسواری سلام و احوالپرسی کرد و بعد تک تک با بقیه … جلوی من که رسید لبخندی زد و دستشو به سمتم دراز کرد.
– سلام رسیدن به خیر …
یه لحظه از گوشه چشم نگام افتاد به آرشاویر … همچین نگام کرد که یاد نگاه یه گرگ گرسنه به طعمه اش افتادم … بقیه حرفاشو به خشکی جواب دادم … دست خودم نبود … وقتی آرشاویر ناراحت یا عصبی می شد حس بدی بهم دست می داد … بعد از خوردن عصرانه به جای ناهار همه رفتیم سر فیلمبرداری … چند تا سکانس عصر داشتیم که باید با شروین می گرفتیم … وقت واقعا کم بود … از همون لحظه باید شروع می کردیم تا برسیم توی دو هفته تمومش کنیم … به کل از یاد نگاه خصمانه آرشاویر خارج شدم … 
ساعت دوازده بود که آقای شهسواری استراحت داد و رفتیم برایی خوردن شام … داشتم برای خودم غذا می کشیدم که حضور کسی رو کنارم حس کردم … نگاه که کردم آرشاویرو دیدم … متوجه نگاهم که شد پوزخندی زد و گفت:
– همیشه ترس و عشق رو اینقدر طبیعی بازی می کنی؟ 
چپ چپ نگاش کردم و گفتم:
– من بازیگرم … اسمش روشه ها! یا شاید باید براتون معنیش کنم …
– بهت گفتم خوش ندارم دست کسی بهت بخوره …
– چرا اونوقت؟
– با اعصاب من بازی نکن توسکا … صاحب تو منم …
– اسیر نگرفتیا! بعدشم چیزی ازت ندیدم که بخوام حس کنم مال توام …
با غیض گفت:
– یعنی چی؟ 
بشقابمو برداشتم … راه افتادم سمت کاناپه وسط پذیرایی و گفتم:
– یعنی همین که شنیدی …
به سرعت خودشو رسوند به من و گفت:
– توسکا … کاری نکن که به همه بگم تو مال منی!
– اگه جرئتشو داشتی از همون اول می گفتی ….
– جرئت؟!!! یعنی تو جدی جدی فکر کردی من ترسیدم از بیان این موضوع؟
– بله که همین فکرو کردم وگرنه چه دلیلی داشت؟
– هزار تا دلیل داشت که ترس جزوشون نبود …
– می شه چند تا از این دلایل رو من بدونم؟
– بله که می شه … این حق توئه … اولین دلیلش این بود که مامانم می خواست توی همه مراسمای من باشه و من هم دلم نمی یومد بدون هیچ مراسمی به همه بگم تو نامزدمی … لیاقت تو بیشتر از این حرفاست …
– این دلیل قبول نیست … من نیاز به جشن نداشتم … بعدی …
– دلیل بعدیش شرایط من و تو و به خصوص توئه! 
– چه شرایطی … اینهمه آدمای معروف با هم ازدواج می کنن … هیچ اتفاقی هم نمی افته … کسی حرفی براشون درست می کنه؟
– نه … اما هیچ کدوم از اونا دو سال با هم نامزد نمی مونن … می دونی این خودش چقدر حرف توشه؟!
– تو اگه ریگی به کفشت نباشه نباید هیچ کدوم از این حرفا برات مهم نیست …
– ریگ؟!!! توسکا این چه حرفیه؟
– حقیقت تلخه …
– حالا که اینطور شد مطمئن باش در اولین فرصت قضیه رو علنی می کنم …
داشتن توی دلم قند آب می کردن ولی با این وجود گفتم:
– از کجا معلوم من دیگه بخوام؟
اینبار صداش بالا رفت:
– یعنی چی؟!!! مگه دست خودته که نخوای؟!
– آروم باش! می خوای آبروی منو ببری؟
صداشو کمی پایین آورد و گفت:
– این حرفت چه معنی داشت؟
– یعنی اینکه از کجا معلوم من بازم بخوام با تو ازدواج کنم …
چنان نگام کرد که به قول ترسا خودمو خیس کردم … بعدم از جا بلند شد بشقاب غذاشو که دست نخورده بود ول کرد روی میز و راه افتاد سمت در … ولی وسط راه انگار پشیمون شد … عقب گرد کرد … اومد روبروم ایستاد و خم شد زل زد توی چشمام … منم همونطور خشک شده زل زده بودم بهش … نفسشو با صدا داد بیرون و گفت:
– موهای سیاهت … اگه رنگ سفیدی چشمات هم بشه … باز روزی رو بدون آرشاویر تو زندگیت نخواهی دید … حتی اگه آرشاویر هیچ کاره ات باشه … 
بعد از این حرف دوباره صاف شد و رفت سمت در … نه بابا! کلا آرشاویر تو همه چی سیم آخر بود! ولی الان می فهمیدم که واقعا دوسش دارم … تحکمش … عشقش … مهربونیش … بداخلاقیش … اخمش … قهرش … غرورش … خاکی بودنش … صداش همه و همه برام زیباترین بودن … دیگه به این نتیجه رسیدم که برای من آرشاویر یه شانس بوده توی زندگیم … رفته رفته یه لبخند نشست روی صورتم … آرتان اومد کنارم و گفت:
– مشکلی پیش اومده؟ حس کردم آرشاویر عصبیه …
– یه کم سر به سرش گذاشتم …
– دختر! من چند بار بهت بگم اینکارو نکن؟
خندیدم و گفتم:
– فعلا که طوری نشده آرتان …
– از کجا می دونی که قطره قطره دریا نمی شه؟ یه موقع اینا رفته رفته روی هم جمع بشه و بعد یهو بترکه …
– به نظر من که اگه چیزی بود از همین الان خودشو نشون می داد …
– میل خودته … من نظر خودمو گفتم … فقط حواست باشه که تلنگر نهایی رو وارد نکنی …
– آرتان تو با این حرفات منو می ترسونی …
– دارم فقط بهت هشدار می دم … تو الان زوده که بخوای از جانبش مطمئن بشی … وقتی می تونی مطمئن بشی که چند سال باهاش زندگی کرده باشی و چیزی ندیده باشی …
راست می گفت … من که دوسش داشتم … اونم که منو دوست داشت … پس بهتر بود تمومش کنیم … ولی کاش خود آرشاویر زودتر تمومش کنه … برای من سخت بود که برم بهش بگم آرشاویر همه چیزو فراموش کن … بیا با هم خوب باشیم … آخه لعنتی یعنی من و تو نامزدیم … اما کجامون به نامزد می خوره؟ این جنگل … این هوا … اون چشمه می تونه برای من و تو دنیای فوق العاده ای بسازه … اما من و تو … آه کشیدم … سرمو گرفتم بالا که در جواب آرتان چیزی بگم … ولی نبود … اونم منو گذاشته بود به حال خودم تا حسابی فکر کنم …
– بچه ها کفش اسپرت بپوشین … شروین اون کت شلوار سفیده که گذاشتم تو اتاقت رو بپوش … کروات نزن … توسکا کفش پاشنه بلنداتو بیار … اونجا عوض کن …
شروین گفت:
– بابا مگه تو نمی گی مسیرش خطرناکه؟ اگه لباسامون رو بپوشیم که هم چروک می شه هم کثیف … می یاریم اونجا لای درختا عوض می کنیم دیگه …
احسان گفت:
– آره شهریار راست می گه … هم توسکا هم شروین بهتره همونجا لباسشونو عوض کنن چون سفیده …. حتی من می گم آرشاویر هم همونجا لباس عوض کنه …
– لباس اون که دیگه مشکیه …
– خب خاکی می شه توی این کوه نوردی …
– خیلی خب باشه … لباساتون رو بردارین بیارین اونجا بپوشین …
لباس ها رو داخل کاور کردیم و دادیم به یکی از بچه ها که مسئول شد تا بالا بیاره … کفشای اسپرتم رو پوشیدم و کفش پاشنه دار هامو گذاشتم داخل کوله ام … بیشتر بچه ها توی ویلا می موندن … حتی ترسا و آرتان هم به خاطر آترین تصمیم گرفتن که بمونن … حدود پونزده نفر داشتیم می رفتیم … از اینکه نه فریبا همراهم بود و نه ترسا و نه طناز دلم گرفت … اونا منو شاد می کردن و باعث می شدن شاداب تر به کارم ادامه بدم ولی حالا داشتم با یه اکیپ کاملا مردونه می رفتم … گریمم هم همینجا انجام شده بود … بالاخره همه با هم راه افتادیم … نمی دونم چرا استرس داشتم… شیطونه می گفت چشمه رو بهشون معرفی کنم تا به کل بیخیال اون فضای شاعرونه شون بشن ها! انگار مجبور بودیم این همه راهو با این همه سختی بریم … اما خب نمی شد حرفی زد … اوایل مسیر ساده بود اما وقتی قرار شد کوه رو دور بزنیم سخت شد …. مسیر هایی که از زور باریکی نصف بدنمون هم توش جا نمی شد … و مجبور بودیم محکم خزه ها و درخت ها رو بچسبیم که یه وقت نیفتیم ته دره … همه سختیش دور زدن کوه بود … همه جا رو مه گرفته بود و جلومون رو درست نمی دیدیم … اگه هم به پایین نگاه می کردیم بی برو برگرد سرمون گیج می رفت و سقوط می کردیم ته دره … چه مرگ در آوری! همه مردها می خواستن به نوعی هوای منو داشته باشن … آرشاویر اما از همه نگران تر بود … همه اش می گفت:
– جا قحطه آخه؟ با یه کم گشتن می شد جاهای قشنگ تر هم پیدا کرد …
می دونم که اونم مثل من حواسش به چشمه بود … اما اونم انگار مثل من دلش نمی یومد جای چشمه رو لو بده … چند بار پام لیز خورد که هر بار با عکس العمل سریع یکی از بچه ها به خیر گذشت و نفس حبس شده من و آرشاویر از تو سینه خارج شد … واقعا ترسیده بودم … اما بالاخره کوه رو دور زدیم … حالا باید می رفتیم از کوه پایین … جایی که شهریار می گفت پایین دره بود … پایین رفتن از دور زدن راحت تر بود … اما همینطور که می رفتم پایین همه اش به بالا رفتن و برگشتن از این مسیر صعب العبور فکر می کردم … پایین که رسیدیم تازه لوکیشن عاشقانه مون رو دیدم …. یه چیز تو مایه های چشمه اکتشافی خودم بود … فقط اینجا چند تا آبشار هم داشت …. خداییش قشنگ بود … کمی خستگی در کردیم و خدا رو برای این سلامت رسیدنمون شکر گفتیم و بعدش رفتیم برای تعویض لباس … لباس من یه لباس شب بلند سفید بود … با آستین های بلند و یقه بسته … با یه شال سفید ساده که همینجور انداختمش روی سرم و دسته هاشو از اینور و اونور ول کردم …. چند تا طره از موهامو هم ول کردم دور صورتم … خداییش رنگ سفید خیلی بهم می یومد … خودم می دونستم … تا رفتم سر صحنه شروین و آرشاویر هم اومدن … آرشاویر یه دست لباس اسپرت مشکی رنگ پوشیده بود … مشکی به پوست سفیدش فوق العاده می یومد و دیوونه کننده اش می کرد …. چند لحظه بی حرف زل زدم بهش … اونم سر جاش خشک شده بود و داشت به من نگاه می کرد … با تذکر شهریار به خودم اومدم و رفتم جایی که شهریار گفته بود ایستادم … شروین هم با اون کت شلوار سفیدش یه طرف دیگه ایستاد … کارگردان این کلیپ مازیار بود و داشت به آرشاویر می گفت کجاها قدم بزنه … چه جوری راه بره … دستاشو چی کار کنه و خلاصه همه چی! اما حواس من و آرشاویر انگار گیج هم بود … آخر سر هم مازیار عصبی شد … چپ چپی به من و چپ چپی هم به آرشاویر نگاه کرد که هر دو خنده مون گرفت … بالاخره تونستن توی مخ ما دو نفر بکنن که باید چی کار کنیم … یه بار امتحانی انجام دادیم که من گند زدم … دست خودم نبود … بیشتر از شروین حواسم می رفت به ارشاویر و حواس اونو هم پرت می کردم … مازیار صدام زد یه کنار و گفت:
– توسکا به خدا اگه قرار بود این کلیپو از تو و آرشاویر بگیرم تا الان پر شده بود رفته بود پی کارش! به خدا آرشاویرو قرار نیست دزد ببره … حواستو بده به شروین…
خندیدم و گفتم:
– باشه … سعی می کنم …
– دختر خوب با این نگاهات حواس اونو هم پرت می کنی … یهو می بینی پرت شده توی چشمه ها!
– ا خدا نکنه …
– نترس شناش خوبه …
به دنبال این حرف خندید و رفت … منم رفتم و به خودم قول دادم کمتر ندید بدید بازی در بیارم … بالاخره بعد از چند بار غر غر و تهدید و تذکر کلیپ گرفته شد و خیلی هم قشنگ در اومد … هوا داشت کم کم تاریک می شد … یک ساعت وقت داشتیم که خودمون رو به ویلا برسونیم وگرنه هوا تاریک می شد و گیر می افتادیم توی تاریکی مطلق جنگل … تند تند وسایل رو جمع کردیم و راه افتادیم … آرشاویر از جلو با مازیار می رفتن و داشتن در مورد کار صحبت می کردن … منم همه اش تو فکر آرشاویر بودم که چند بار چون در حین خوندن نگاش افتاد به من کات گرفت … به این می گفتن جدایی اجباری … جفتمون رو تشنه تر کرده بود نسبت به هم … با بدبختی از کوه می رفتم بالا … واقعا خسته شده بودم … حتی وقت نکردیم لباس عوض کنیم … فقط کفشامو عوض کردم … به بالای کوه که رسیدیم دوباره نوبت دور زدن کوه رسید … همه تمرکزم رو گذاشته بودم روی قدمام که جای اشتباه قدم نذارم … شهریار در همون حالت اومد کنارم و گفت:
– کلا برای جلوی دوربین استعدادت خوبه توسکا … هم فیلم … هم کلیپ … تو آینده خیلی خوبی داری … حتی می تونی بری هالیوود …
از حرفش خنده ام گرفت و گفتم:
– بس کن شهریار …
اونم خندید و گفت:
– به خدا جدی می گم … راستی یه چیز دیگه …
– دیگه چیه؟!
– رنگ سفید محشرت می کنه … درست عین فرشته ها!
ناخودآگاه نگاهم افتاد به آرشاویر … سر جاش خشک شده بود و داشت به ما نگاه می کرد … حتما خنده هامون رو دیده … حالا پیش خودش چی فکر کرده؟ آب دهنمو قورت دادم … شهریار گفت:
– تاره خجالت که می کشی دیگه دیوونه کننده می شی … 
این چی می گفت این وسط خداجون؟! نزدیک بود سکته کنم … نگام دوباره افتاد به آرشاویر … خیز گرفت که بدوهه به طرفمون … مازیار گرفتش … داشت باهاش حرف می زد اما از چشمای آرشاویر خون می بارید … شهریار گفت:
– توسکا … می خوام یه چیزی بهت بگم … فکر کنم الان بهترین وقته …
وای نه … نه الان بدترین وقته … دوباره سعی کردم دستمو از دستش در بیارم … نگام فقط روی آرشاویر بود … نگاه او به ما…شهریار که تقلای منو دید گفت:
– بذار کمکت کنم عزیزم … اینجا خطرناکه …
آرشاویر با یه حرکت مازیار رو هل داد … دوید به طرفمون … خدایا نه … نه اینجا جای دعوا نیست … باید خودم آرومش کنم … شهریارو هلش دادم … ولی اون محکم بود … از جاش تکون نخورد … این فشار فقط باعث شد خودم تعادلمو از دست بدم … قبل از اینکه بتونم دستمو به جایی بند کنم پرت شدم … صدای جیغم توی نعره آرشاویر گم شد ….
ذهنم قفل کرد … داشتم سقوط می کردم که یهو گیر کردم و حس کردم دارم خفه می شم … دستمو گرفتم به شالم … پیچیده بود دور گردنم و داشت خفه ام می کرد … صدای نعره های بچه ها رو از بالای سرم می شنیدم … اما فقط فکرم به این بود که شالو از دور گردنم باز کنم … دستمو کشیدم بالا … یه شاخه کلفت بالای سرم بود … دستمو محکم گرفتم بهش و با دست دیگه ام به سختی شالو از دور سرم باز کردم … اشکم سرازیر شد … بالای یه دره عمیق آویزون بودم … شالم هم که نجاتم داده بود افتاد ته دره … الان وقت گریه نبود … به بالا نگاه کردم … شاید چهار پنج متر اومده بودم پایین … ولی بچه ها رو نمی تونستم ببینم … صدای ضجه هاشون رو می شنیدم … بیشتر از همه صدای عربده های آرشاویر می یومد … تموم توانم رو جمع کردم … دستم درد گرفته بود باید بهشون می فهموندم زنده ام تا کمکم کنن وگرنه پرت می شدم پایین … دستام قدرت زیادی نداشتن … با تموم وجودم جیغ کشیدم:
– کمک!!
صداها کمتر شد …. دوباره جیغ زدم:
-کمک!!
اینبار صدای همهمه اشون بلند شد … صدای داد آرشاویر بلند شد:
– توسکـــــا …توسکــــا عزیزم کجایی؟
– اینجـــــام چند متر اومدم پایین … به یه شاخه گیر کردم … آرشاویر دارم می افتــــم
شهریار گفت:
– مسعود برو کمک بیار … طناب نداریم که بتونیم بکشیمش بالا … بدو …گوشی لعنتی خط نمی ده …
صدای مازیار اومد:
– چی کار می کنی آرشاویر؟
صدای شهریار اومد:
– این دیوونگیه … نکن این کارو! الان مسعود با طناب می یاد …
صدای نعره آرشاویر لرزه به تنم انداخت:
– تو خفه شو عوضی! حسابمو با تو یکی بعدا تصفیه می کنم …
مازیار گفت:
– نرو آرشاویر …به خدا این خودکشیه … می یاریمش بالا …
صدای آرشاویر اومد:
– توسکا … توسکــــاجان … کجایی عزیزم … می تونی خودتو به من نشون بدی؟
بغضم ترکید … خدایا تو این بدبختی و این جای خطرناکی که من گیر کردم فقط آرشاویر راضی شد بیاد کمکم … آخ خدا دارم می میرم … اصلا کاش بمیرم … من چرا زودتر عشق اونو درک نکردم؟ فقط دوست داشتم زودتر برسم بهش… با هق هق گفتم:
– نمی تونم تکون بخورم آرشاویر … دارم می افتم …
– الان می یام پیشت عزیزم … فقط یه ذره دیگه تحمل کن …
با همه توانم چنگ زدم به درخت … الان وقت مردن نبود … پاهاشو دیدم با کمک درختایی که به دیواره کوه روییده بود داشت می یومد پایین … تا دیدمش جیغ زدم:
– آرشاویــــر …
یه دفعه سر خورد و حدود یه متر اومد پایین تر اما سریع دستشو بند کرد و برگشت به پایین نگاه کرد درست بالای سرم بود … با دیدن من نفس عمیقی کشید و با بغض گفت:
– دختر تو که منو نصف عمر کردی! 
– خوبی آرشاویر؟ چرا سر خوردی؟ سالمی؟
– خوبم … تا اونجوری صدام کردی سکته کردم عزیز دلم … ترسیدم افتاده باشی …
با بغض گفتم: 
– آرشاویر منو ببر بالا … دستم دیگه جون نداره …
– الان … الان خانومم … فقط یه دقیقه دیگه پیشتم…
با بدختی خودشو کشوند کنار من … دستشو گرفت به همون شاخه ای که من گرفته بودم … پاشو هم گذاشت روی شاخه پایینی … من چون قدم کوتاه تر بود پام به شاخه پایینی نمی رسید و آویزون مونده بودم … حالا درست روبروم بود و صورتش صاف جلوی صورتم قرار داشت … خدا رو شکر درختا قطور بودن و می تونستن نگهمون دارن … صدای داد شهریار از بالا اومد:
– آرشاویر رسیدی بهش؟ سالمین؟!
آرشاویر خودشو به من نزدیک تر کرد … سینه اش بالا و پایین می رفت … صورتش خراش کوچیکی برداشته بود … زیر لب گفت:
– به تو ربطی نداره …
توی اون وضعیت هم این حرفش برام خیلی شیرین بود و بی اراده لبخند زدم … یکی از دستاشو از تنه درخت جدا کرد … آروم منو کشید سمت خودش … تند تند آب دهنم رو قورت می دادم … سرمو گرفتم بالا و زل زدم به صورتش … چشماش لبالب پر از اشک بود … صدای داد مازیار بلند شد:
– توسکــا … آرشاویــر … سالمین؟ جواب بدین تو رو خدا …
آرشاویر داد کشید:
– آره …
ولی دیگه حرفی نزد … هر دو داشتیم گریه می کردیم … زمزمه کردم:
– آرشاویر …
– هیچی نگو … الان می ریم بالا …
فکر کرد می خوام اعتراض کنم؟! ولی من فقط می خواستم بگم دوستت دارم … باشه اشکال نداره رفتیم بالا حتما بهش می گم … با داد سوم مازیار آرشاویر بالاخره منو از خودش جدا کرد و گفت:
– خوبی؟!
– دستم درد می کنه …
اینبار با قدرت بیشتر و منو از درخت کند … جیغ کشید چون گفتم محاله بتونه هر دومون رو نگه داره … اما تونست … شاخه بالاتری رو گرفت و با پاش رفت روی یه شاخه دیگه … گفتم:
– می افتیم آرشاویر … وایسیم طناب می یارن … دستت خسته می شه … من سنگینم …
با صدایی که خنده توش موج می زد گفت:
– چند کیلویی؟
منم خیلی جدی گفتم:
– پنجاه …
اینبار خندید و گفت:
– می دونی شوهرت چند کیلوئه؟
– نه … چند کیلوئه؟!
دستشو به یه شاخه دیگه بند کرد و جفتمون رو کمی کشید بالاتر … با نفس نفس گفت:
– هشتاد و هفت کیلو …
انگار جفتمون از یاد برده بودیم داریم می افتیم … داشتیم صمیمیانه با هم حرف می زدیم … با حیرت گفتم:
– هشتاد و هفت؟! چه خبره؟!
پوزخندی زد و گفت:
– شهریار از من لاغرتره …
ناراحت شدم و دلم گرفت … پیش خودش چه فکری کرده بود؟ هیچی نتونستم بگم … بازم رفتیم بالاتر … حالا می تونستم بچه ها رو ببینم که همه خم شده بودن … مازیار با دیدن ما سریع گفت:
– آرشاویر … یه کم بیارش بالاتر من می گیرمش …
آرشاویر هم بی هیچ حرفی منو از خودش جدا کرد و با قدرت منو برد بالا … عین یه عروسک … مازیار خم شد و شهریار مازیار رو گرفت … همین که پام رسید به لب صخره نفس راحتی از ته دل کشیدم و خدا رو شکر کردم که به خیر گذشت … سریع نگاه کردم ببینم ارشاویر کجاست … اونم با کمک یکی دیگه از بچه ها اومد بالا و درخواست اب کرد … اصلا حواسش به من نبود انگار … شهریار نشست کنارم و گفت:
– خوبی؟! جایت درد نمی کنه؟!
– نه خوبم …
– برسیم ویلا می برمت دکتر … صورتت خراش برداشته … گردنت هم کبوده …
دستی کشیدم روی گردنم … شالم نجاتم داده بود … لبخندی زدم و گفتم:
– نه چیزی نیست … شالم پیچید دور گردنم … زود بازش کردم وگرنه خفه ام کرده بود …
-اوه خدای من! ببخش توسکا … همه اش تقصیر من شد … من ترسوندمت …
نگام افتاد به آرشاویر … داشت به ما نگاه می کرد … لیوان آبی که گرفته بودن طرفش رو با غیض پس زد و از جا بلند شد … راه افتاد که بره … لعنت به تو شهریار! با غضب برگشتم نگاش کردم و گفتم:
– مرده بودم هم فقط می گفتی ببخشید؟!! اون چه حرکتی بود که تو انجام دادی؟
شوکه شد …
– من … من …
– تو چی؟! جلوی چشم اون همه آدم می خواستی چی بگی به من؟ هان؟!
– تو چت شد یه دفعه ؟ من که کاری نکردم!
– کاری نکردی؟ دیگه می خواستی چی کار کنی؟ اگه اگه …
خواستم بگم اگه بلایی سر رابطه من و آرشاویر بیاد پدرتو در می یارم اما هیچی نتونستم بگم … از جا بلند شدم … مازیار لیوانی آب برام آورد و گفت:
– بد کردی توسکا …
با بغض گفتم:
– من نه … مازیار به خدا همه اش تقصیر شهریاره …. هی می چسبه به من … آرشاویر هم می بینه …
– تو اگه یه بار با تندی باهاش برخورد کنی دیگه اینکارو نمی کنه … نبودی حال آرشاویرو ببینی که … تا افتادی داشت جون از تنش می رفت بیرون ….کم مونده بود اونم بپره پایین … به زور نگهش داشته بودم … تا اینکه صدات اومد … اولین نفر بود که اومد برای کمکت بدون اینکه فکر کنه این راه چقدر خطرناکه … ارزششو داره به خاطرش دو تا داد بزنی سر شهریار …
– حالا باید چی کار کنم مازیار؟
– فعلا هیچی … بذار به حال خودش باشه … باید آروم بشه …
– ولی …
– راهش همینه فقط …
ساکت شدم … همه وسایلا رو دوباره جمع کردن … دیگه جون توی تن کسی نمونده بود … همه با هم راه افتادیم … آرشاویر خیلی زودتر از ما رفته بود من فقط دعا می کردم زود برسه و اتفاقی براش نیفته …
بقیه راه به خوبی طی شد و بالاخره رسیدیم … اخمای همه مون در هم بود … به محض رسیدن با نگاه دنبال آرشاویر گشتم … نبود … ماشینش هم نبود … پریدم سمت مازیار و گفتم:
– آرشاویر …
– چی شده؟
– نیست … ماشینش هم نیست …
با خونسردی گفت:
– نگران نباش … جای دوری نمی ره … بر می گرده …
– مطمئنی؟
– آره می شناسمش …
همه رفتیم تو … بچه ها با هیجان اومدن طرفمون … ولی من بی حوصله تر از اون بودم که بتونم حرفی بزنم … به خصوص وقتی فهمیدن چی شده همه با هم ریختن روی سرم … یکی برام آب قند می اورد … یکی آب طلا … یکی یخ می آورد بذاره روی صورتم … یکی اصرار می کرد ببرتم دکتر … دست آخر از جا بلند شدم و گفتم:
-ولم کنین بابا … 
بعد هم رفتم توی اتاق و در اتاق رو بستم … نمی خواستم کسی رو ببینم … گوشیمو برداشتم و شماره آرشاویرو گرفتم … خیلی نگرانش بودم … اما خاموش بود! با حرص گوشیو کوبیدم روی تخت … لبمو می جویدم تا اشکم سرازیر نشه … اگه شهریار می یومد جلوی چشمم حتما می کشتمش … خروس بی محل! دیگه کسی سراغم نیومد … یعنی کسی جرئت نداشت طرفم بیاد … فکر کنم همه فهمیده بودن یه چیزی بین من و آرشاویر هست … احمق که نبودن … اون از اونطرفی رفته بود و منم اینجا عین سگ پاچه می گرفتم … اون موقع هم که افتادم آرشاویر بدجور خودشو لو داد … نمی دونم چند ساعت گذشت که طاقت نیاوردم و رفتم از اتاق بیرون … همه یه جور خاصی نگام می کردن … شروین رفته بود … حتی جرئت نکرده بود بیاد از من خداحافظی کنه … رفتم سمت فریبا و گفتم:
– مازیار کجاست؟
آب دهنشو قورت داد و گفت:
– رفته بیرون …
– کجا رفته؟!!!
– نمی دونم … 
– کی رفت؟
– یک ساعتی می شه …
نزدیک بود جیغ بزنم که در باز شد و مازیار اومد تو … دویدم به سمتش …
– مازیار …
دستشو آورد بالا و گفت:
– آروم باش … 
– کجاست؟ گوشیش خاموشه …
رفت از در بیرون و گفت:
– همه دارن نگاه می کنن … بیا بیرون حرف می زنیم …
دوتایی رفتیم از ویلا بیرون … مازیار نفس عمیقی کشید و گفت:
– من نمی دونم این چه رسمیه که تو اینجا داری زجر می کشی و اونم اونجا … حالش خیلی خرابه … هر چی می گم بیا بریم ویلا می گه نمی یاد … کارش تموم شده … ولش می کردم بر می گشت تهران … 
– مازیار تو رو خدا …
– آروم باش توسکا … کسی نباید فعلا بفهمه چی شده …
– آخه چیزی که نشده … چرا آرشاویر اینجوری می کنه؟
– نمی تونه به عشق تو مطمئن باشه … مدام فکر می کنه اونو به دیگران می فروشی …
– به خدا اینطور نیست …
– من می دونم … چون دارم حال تو رو می بینم … اما اون باور نمی کنه …
– باید چی کار کنم؟
– فعلا چند روز نگهش داشتم …
– کجاست الان؟
– رفته هتل …
– آخه چرا هتل؟
– اینجا داشت عذاب می کشید … هر بار که نگاه می کرد یا نگاه شهریار روی تو بود یا خودش کنارت ایستاده بود … رفت که نبینه … وقتی هم که می دید تو عین خیالت نیست بیشتر اذیت می شد …
– بر می گرده؟ به خدا اگه برگرده جبران می کنم …
– بر می گرده … تا چند روز دیگه … ولی خواهشا از این بدترش نکن …
– دیگه چه جوری قراره از این بدتر بشه؟
– لازم نیست تو هی بری طرفش که فکر کنه داری بهش ترحم می کنی … بذار وقتی اون اومد طرفت تو با سر ازش استقبال کن … 
– خیلی سخته …
– خیلی هم سخت نیست … چون تنها راهه … حالا بریم تو که بچه ها حسابی کنجکاو شدن … شما دو تا باید یه شیرینی بدین به بچه ها … همه شون دیگه فهمیدن یه خبری شده …
– همه چی اوکی بشه شیرینیش با من …
لبخندی بهم زد و دو تایی رفتیم تو … 
چهار روز طول کشید … بیشتر صحنه ها گرفته شده بود … ولی من دیگه اون توسکا نبودم حس می کردم یه چیزی گم کردم … هر بار که بچه ها کلیپ رو می ذاشتن و نگاه می کردن با دیدن آرشاویر و شنیدن صداش داغ دلم تازه می شد … خوب یادمه یه روز شهریار اومد طرفم … اول می خواستم چشماشو در بیارم ولی بعد دیدم اینجوری نمی شه … باید باهاش حرف می زدم … پس گذاشتم بیاد … می خواست بازم عذرخواهی کنه فکر می کرد دلیل افسردگی و ناراحتی من حرکت اون روز اونه … گذاشتم خوب حرفاشو بزنه … وقتی تموم شد توی چند جمله بهش گفتم با آرشاویر نامزد کردم … دهنش اندازه غار باز مونده بود … باورش نمی شد … همه چیزو مجبور شدم براش بگم تا باور کرد … حالش خیلی خراب شد … هی می خواست حرف بزنه اما نمی تونست آخر هم هیچی نگفت و پا شد رفت … وقتی رفت نفس راحتی کشیدم و گفتم:
– آخی راحت شدم!
البته شهریار بیچاره داغون شد … همون روز آرشاویر برگشت … وسط حیاط ویلا با ترسا داشتیم با آترین بازی می کردیم که اومد … با دیدن ماشینش سر جا خشک شدم … ترسا هلم داد و گفت:
– هوی به روی خودت نیار … طبیعی باش …
– آخه …
– دیوونه نشو … بهت می گم بازیتو بکن … به چه حقی ۴ روز تو رو گذاشت و رفت … می گم کارتو بکن …
صدای مازیار هم توی گوشم زنگ زد :
– بذار اون بیاد طرفت … تو فقط هلش بده …
– چه جوری هلش بدم؟
ترسا گفت:
– هان؟ چیو چه جوری هلش بدی؟
لبخندی زدم و گفتم:
– هیچی … بازیتو بکن …
بازی می کردیم اما همه حواسم به آرشاویر بود … از ماشین اومد پایین … کمی این پا و اون پا کرد بلکه ما بریم طرفش ولی دید خبری نیست … راه افتاد سمت ویلا … ترسا داد زد:
– سلام آقای پارسیان … رسیدن به خیر …
آرشاویر ایستاد .. برگشت به طرفمون و گفت:
– سلام … 
منم زیر لبی گفتم:
– سلام …
قدمی اومد جلو … انگار می خواست چیزی بگه … اما نگفت … دوباره رفت عقب و گفت:
– سلام …
و با سرعت رفت داخل ویلا … با بغض گفتم:
– دیدی ترسا؟!
– چی چیو؟ صداتو برای من نلرزون یکی می زنم تو سر خودم یکی تو سر این پسره ها! بابا این عاشق … تو عاشق … دیگه دردت چیه؟
سرمو تکون دادم و گفتم:
– خودمم نمی دونم …
هر دو رفتیم داخل … اینجور که آقای شهسواری می گفت یه هفته دیگه بیشتر اونجا نبودیم … توی کمتر از دو ماه پروژه تموم شد … امروز رو کلا استراحت داد … بچه ها واقعا خسته شده بودن کار خیلی فشرده بود تا حالا فیلم دو ماهه بازی نکرده بودم … تصمیم گرفتیم بریم توی جنگل تفریح کنیم یه کم … بند و بساط رو جمع کردیم و زدیم بیرون … همه شاد بودن … می گفتن می خندیدن … فقط من و آرشاویر و شهریار بیچاره لال شده بودیم انگار … ترسا و فریبا سعی داشتن منو بخندونن ولی فایده ای نداشت … مازیار هم سر به سر آرشاویر می ذاشت … اما هر بار از قبل نا امیدتر می شد … یه کم که گذشت بچه ها یه آتیش بزرگ درست کردن و همه حلقه زدیم دورش … آرتان نشست کنار آرشاویر و آروم آروم باهاش مشغول حرف زدن شد … می دیدم که یخ آرشاویر داره کم کم باز می شه و هر چی بیشتر می گذشت انگار داشت آروم تر می شد … حتی یکی دوبار دیدم خندید … داشتم با حسرت نگاش می کردم … چقدر دلم می خواست برم کنارش بشینم … سرمو بذارم روی شونه اش و ازش بخوام برام بخونه … درخواست منو یکی دیگه از بچه ها اعلام کرد …. 
– آرشاویر جون … دم غروبه و ماه هم امشب کامله و امشبم شب استراحته و فقط صدای محشر تو رو این وسط کم داریم … افتخار بده یکی دو تا آهنگ برامون بخون …
آرشاویر با خنده گفت:
– همچین ازم تعریف کردی که نتونم بگم نه؟
همه خندیدن و آرشاویر رفت تا گیتارشو بیاره … ترسا در گوشم گفت:
– حرفای آرتان معجزه کرد … بچه از این رو به اون شد!
لبخند زدم و گفتم:
– به شوهرت بگو مدیونشم …
– می گم حتماً
هر دو خندیدیم … از شادی آرشاویر منم شاد شده بودم … لحظاتی بعد آرشاویر با گیتارش برگشت … نشست کنار آرتان … گیتارشو بغل گرفت و گفت:
– خب چی بخونم؟!
یکی از پسرا گفت:
– یه چیزی بخون که از ته دل بیاد و بره ته دل بشینه …
آرشاویر سری تکون داد و گفت:
– حالا اگه ته دل من به ته دل شما ننشست چی؟
همه خندیدن و یکی دیگه از پسرا گفت:
– صدای تو هر چی بخونه به دل می شینه … بخون بابا ! هر چی عشقته بخون … اصلا از کارای آلبوم جدیدت یکی رو کن …
– نه دیگه! اونا سورپرایزه … یه آهنگ می خونم … ولی وسطش رپ داره ها از من انتظار نداشته باشین پا شم این وسط براتون رپ بخونم …
باز صدای خنده بالا رفت … تصور آرشاویر در حالت رپ خوندن خیلی بامزه بود … یکی از پسرا گفت:
– به خدا که این صدای بم تو جون می ده واسه رپ خوندن … 
آرشاویر چشم غره ای بهش رفت و دست کشید روی سیمای گیتارش … همه صداها خوابید و اون شروع کرد … بازم صداش لرزه به وجودم انداخت …
– روزایی که بودی می ترسیدم از نبودت که آخرم اومد
نمی دونم دلت بی وفا شد یا من از عشق بدم اومد؟
واسه دلتنگیات برگرد که بی تو این حسم تلف می شه
تو نبودی ببینی بی تو من چه بلایی سرم اومد
بیا برگرد هنوز خیسه چشمات برگرد نگو کی کشش داد
بیا تا این رابطه نمرده هنوزم عشقو می شه بش داد
برگرد هوز خیس چشمات برگرد نگو کی کشش داد 
بیا تا این رابطه نمرده هنوزم عشقو می شه بش داد 
یه نفر که دیگه نیست و رفت و بود کلی دلم خوش بش
یه در که دیگه بسته شد و دو تا چشمامو کرد خشکش
هر شب خیره می شم به این در که شاید بازم واشه
همون در که می بندی رومو با اشک و سر می خورم پشتش
همه رفته بودیم تو حس آهنگ و من زل زده بودم به آرشاویر ولی اون همه حواسش به گیتارش بود … چقدر قشنگ و با التماس می گفت بیا برگرد! مازیار خم شد در گوشش یه چیزی گفت که اونم همینطور که داشت آهنگشو می زد با خنده سرشو تکون داد … همه زل زده بودیم به اون دو تا که یه دفعه مازیار بلند شد و شروع کرد به خوندن رپش … اول همه تو شوک بودیم ولی یهو زدیم زیر خنده … به خصوص که اومده بود وایساده بود جلوی فریبا و داشت برای اون می خوند … وای که وقتی نگام می افتاد به ادا اطوارای مازیار از خنده دل درد می گرفتم … از همه خنده دار تر قیافه فریبا بود که با چشمای از حدقه در اومده داشت به مازیار نگاه می کرد … همه ولو شده بودن روی زمین و ریسه رفته بودن … خود آرشاویر هم غش کرده بود از خنده … ترسا که کنار من مرده بود! ولی خدایی مازیار هم صدای قشنگی داشت …
– هوا آروم آروم داره می شه تیره منم دلم بدجوری پیشش گیره
چشمامم تو چشماش خیره دستامم تو موهاش می ره
لالایی می خونم براش تا که بیاد خوابش
دستم زیر سرش همیشه جا بالش
چشا خماری که می یاد به دنبالش
شبا عادت کرده بودم من به این کارش
بوس آرومی که می یاد می ده با عشق
و اون موهای مشکی با اون پیچ و تابش
با اینکه من اونو می بینم تو خوابم
اما اون منو هر رزو می بینه تو فالش
نیست می شم باز می بندم
چشامو خیس می شم باز و می خندم
هه به دروغایی که گفتن همه 
نگو چشمای توام اینقدر بی رحمن 
وقتی رفت نشست دیگه همه رو به موت بودن … واقعا سورپرایز جالبی بود … ادامه آهنگو خود آرشاویر خوند …
– بیا برگرد هنوز خیسه چشمات برگرد نگو کی کشش داد
بیا تا این رابطه نمرده هنوزم عشقو می شه بش داد
برگرد هوز خیس چشمات برگرد نگو کی کشش داد 
بیا تا این رابطه نمرده هنوزم عشقو می شه بش داد
وقتی تموم شد صدای دست و سوتا کر کننده بود … و هنوز بعضیا داشتن غش غش می خندیدن … فریبا بلند شد با کفشش افتاد دنبال مازیار … اما من همه حواسم دنبال یه جمله بود …
– بیا برگرد … نگو کی کشش داد؟
زل زدم به آرشاویر اونم داشت نگام می کرد … با حرکت لبش گفت:
– بیا برگرد …
قلبم فرو ریخت … قبل از اینکه بتونم کاری بکنم یا در جوابش حرفی بزنم صدای بچه ها اوج گرفت که می خواستن آرشاویر یه آهنگ دیگه بخونه … آرشاویر هم به ناچار گیتارش رو بغل کرد و گفت:
– خب دیگه … به اندازه کافی خندیدین … اینبار می خوام یه غمگین بخونم … این یکی به ته دل همه تون می شینه … چون از ته دله …
و به دنبال این حرف خیره شد به من … سرمو گذاشتم روی شونه ترسا و چند بار پلک زدم … آرشاویر هم لبخندی بهم زد و شروع کرد:
– خودت خواستی که من مجبور باشم
برم جایی که از تو دور باشم
تو پای منو از قلبت بریدی
خودت خواستی که من اینجور باشم
خودت خواستی که احساسم بشه سرد
خودت خواستی نمی شه کاریم کرد
می دیدم دارم از چشمات می افتم
مدارا کردم و چیزی نگفتم
برام بودن تو بازی نبودو
به این بازی دلم راضی نبودو
از اول آخرش رو می دونستم
تو تونستی ولی من نتونستم 
برات بودن من کافی نبودو
حقیقت این که می بافی نبودو
دارم دق می کنم از درد دوری
می خوام مثل تو شم اما چه جوری؟
اشک حلقه زد توی چشمام … هوا تاریک شده بود … ماه کامل تو آسمون غوغا می کرد … مهتاب افتاده بود روی اکیپ پر جمعیتمون و همه رو برده بود توی خلسه … آهنگی که داشت می خوند یعنی چی؟ یعنی سرد شده بود؟ یا اینکه می خواست سرد بشه اما نمی تونست؟ نه گفت دارم دق می کنم از درد دوری … دیگه نمی تونستم توی جمع بمونم … آهنگ که تموم شد صدای دست بالا رفت … اینبار منم دست زدم اما نگام به قدری غمگین بود که باعث شد آرشاویر چند لحظه خیره بمونه توی چشمام … مطمئنم دریای عشقمو از نگاهم خوند و حس کرد … بچه ها داشتن اصرار می کردن که حتما یه آهنگ دیگه بخونه … از جام بلند شدم … ترسا سریع گفت:
– کجا؟!
– بر می گردم …
– زود بیایا …
– باشه …
راه افتادم سمت چشمه … زلالی آب … با پاکی و شفافی نور مهتاب می تونست آرومم کنه … حالا که آرشاویر گیر افتاده بود بین بچه ها و نمی تونست بیاد پیشم تا سر بذارم رو شونه اش و داد بزنم عاشقشم پس بهتر بود برم یه جا احساسمو تخلیه کنم … باید فکر می کردم چه جوری آرشاویرو هل بدم … تا بیاد سمتم و من ازش استقبال کنم … جدایی دیگه بسه!
از نگاه آرشاویر وقتی داشت می خوند حس کردم که اونم الان دوست داره پیش من باشه … هیچ جدایی نباشه … با هم باشیم … در اصل با هم خوش باشیم … دیگه به عشقش ایمان داشتم … عشق آرشاویر یه عشق واقعی بود … به دور از هر هوس یا حس بدی … آرشاویر تنها کسی بود که با همه وجودم دوست داشتم بغلش کنم … حسش کنم … ببوسمش … تا قبل از اون نسبت به هیچ بنی بشری چنین حسی نداشتم … رسیدم به چشمه …. وسط جنگل بودم ولی نمی دونم چرا نمی ترسیدم … انگار اینجا امنیت داشتم … دور تا دور چشمه چمن های خودرو روییده بود … رفتم جلو … آب داشت بهم چشمک می زد … شیطنت می کردم آب رو مشت می کردم می ریختم روی سرم خودم …می رفتم زیر آب و می یومدم بالا … دیوونه شده بودم و داشتم دیوونگی می کردم … بعد از نیم ساعت شنای بی وقفه خسته شدم و اومدم بالا . … صدای خش خشی از پشت سرم بلند شد … سریع چرخیدم تا ببینم چیه … قلبم از کار ایستاد و اومدم با همه وجودم جیغ بکشم که صدای آرشاویر کنار گوشم بلند شد:
– منم عشقم … آرشاویر … جیغ نزن خانومم …نمی خوام کسی مزاحممون بشه … هیچی نگو ….
آروم گفت:
این وقت شب … وسط جنگل … نمی گی بلایی سرت می یاد؟ 
الان وقت استقبال من بود:
– تا وقتی بادیگاردی مث تو داشته باشم مگه می شه بلایی سرم بیاد آرشاویرم …
زل زدیم توی چشمای هم … چشمای اون سرخ سرخ بود … آب دهنمو قورت دادم:
– بریم آرشاویر … بچه ها نگران می شن …
سرشو یه کم آورد پایین:
– گور بابای بچه ها …
خندیدم … فاصله صورت آرشاویر هر لحظه داشت کمتر می شد … من می خندیدم ولی اون لبخندم نمی زد … زمزمه کرد:
– می دونی دیوونه اتم؟
– نه …
– می دونی عاشقتم؟ روانیتم؟
– نه …
– خیلی دوستت دارم عزیز دلم … عزیز دل آرشاویر … روح زندگی آرشاویر … دنیای آرشاویر ..
صدای پارس سگی از دور دست شنیده شد … ترسیدم و سریع خودمو کنار کشیدم … آرشاویر خنده اش گرفت … با لبخند گفت:
– تا وقتی آرشاویر پیش مرگته … از هیچی نترس خانومم … از هیچی ….
بازوهای محکمش رو چنگ زدم و گفتم:
– آرشاویر … دیگه چیزی رو ازم پنهان نکن … باشه؟
سرش رو جلو آورد وگفت:
– عزیز دلم … هیچ وقت دوست ندارم چیزی رو ازت مخفی کنم … مگه اینکه حس کنم اون چیز اونقدر قدرت داره که تو رو از من بگیره …
– شاید با نگفتنش زودتر منو از دست بدی …
اروم گفت:
– هیس … از جدایی حرف نزن … دلم می ترکه … این مدتم خل نشدم خیلیه …
از حرفش همه وجودم پر از عشق شد… دست به سینه ایستاده بود و با علاقه نگام می کرد … سرمو کج کردم و گفتم:
– خب بریم …
یه قدم اومد سمتم …
همین که دستمو کشید سمت خودش تعادلمو از دست دادم و نزدیک بود بیفتم که میون زمین و هوا منو گرفت در حالی که دستش رو دور شونه ام حلقه می کرد گفت:
– بریم عزیز دلم …
دستمو گرفته بود توی دستش و آروم آروم قدم بر می داشتیم … زمزمه وار گفت:
– قدم زدن با تو هم عالمی داره … آدم حس می کنه روی ابراست …
دستامونو عین بچه ها تاب دادم به جلو عقب و گفتم:
– آرشاویر … اینقدر خوب نباش … من بد وابسته می شما …
آروم گفت:
– عشق من … به شوهرت وابسته نشی به کی بشی؟!
لبخندی زدم و از ته دلم گفتم:
– دوستت دارم …
سر جاش ایستاد … آروم گفت:
– چی گفتی؟!
خندیدم و سرمو تکون دادم … دوباره گفت:
– بگو …. توسکا مرگ آرشاویر بگو!
با اخم گفتم:
– این چه حرفیه؟
– بگو … بگو …
– بابا دوست دارم … دوستت دارمــــــــم ….
یهو سرشو گرفت رو به آسمون … داد کشید:
– چون آرشین این دو سه ترم رو کار تحقیقی باید انجام بده و گفته حتی یه روز هم نمی تونه از اونجا خارج بشه … کارش خیلی سنگینه … برای همین هم مامان رفت پیشش که کاراشو انجام بده … آرشین حتی فرصت آشپزی هم نداره … 
دوباره طوطی وار گفتم:
– آخه اینجوری …
حرفمو قطع کرد و گفت:
– توسکای من … تو فکر می کنی برای من راحته؟ من دلم می خواد همین الان به جای اینکه تو رو ببرم تحویل بابات بدم ببرمت خونه خودم … اما … آرشین گناه داره … من حاضرم تو رو عقدت کنم که خیالت از بابت من راحت بشه … اما برای عروسی و مراسم باید هر دو صبر کنیم …
به دنبال این حرف نگام کرد تا ببینه نظرم چیه … الان همسرم نیاز به تایید من داشت … نباید با نق نق الکی فشاری که روی دوشش قرار داشت رو بیشتر می کردم … از این رو گفتم:
– نه عزیز دلم … من از بابت تو خیالم راحته … صیغه نود و نه ساله کم از عقد هم نیست … صبر می کنیم تا درس خواهرت تموم بشه و برگرده …
– خــدا… بالاخره گفت … بالاخره گفت دوستم داره … خدایا نوکرتم … دیگه ازت هیچی نمی خوام … همن الان می تونی جون منو بگیری … جون منو بگیر بده به توسکای من … خدا جـــون گفت دوستم داره … توسکا من حقیرو دوست داره!
داشت گریه ام می گرفت …آرشاویر گفت:
– بریم خانومم … الان سرت خیسه … سرما می خوری … بریم موهاتو خشک کنم …
با ترس گفتم:
– جلو همه می خوای موهامو خشک کنی؟
خونسردانه گفت:
– آره … مگه چیه؟!
– خب اینجوری که همه می فهمن! تازه شش ماهه مامانت رفته ها … یک سال و نیم دیگه از نامزدی پنهان ما مونده …
لبخند زد و گفت:
– منم می خوام همه بفهمن … همین امشب به همه می گم تو قراره خانوم خونه من بشی … می خوام بببنم دیگه کی جرئت داره به خانوم من نگاه چپ بکنه …
با پوزخند گفتم:
– بیچاره شهریار …
اونم خندید و گفت:
– آره … واقعا هم بیچاره شهریار … من یک درصد هم اگه به جاش بودم صدبار می مردم …
– خدا نکنه عزیزم …
– خدا بکنه! خدا انشالله اگه خواست تو رو از من بگیره منو تبدیل به گوسفند کنه که زیر پات قربونیم کنن …
از تصور گوسفند بودن آرشاویر خنده ام گرفت و گفتم:
– نه … موی فر بهت نمی یاد …
دستی به موهای من کشید و گفت:
– ولی به تو دیوانه وار می یاد!
دوتایی راه افتادیم سمت بچه ها که دیگه فاصله زیادی هم باهاشون نداشتیم … تا رسیدیم بهشون یکی یکی متوجه ما شدن و نگاهاشون متعجب شد … نمی دونم چرا داشتم خجالت می کشیدم … … شهریار از جا بلند شد و با غیض جمع رو ترک کرد … آرشاویر به صورتم لبخندی زد و دوباره برگشت سمت جمع و گفت:
– اینطوری نگاه نکنین خوب! خانومم خجالت کشید …
صدای مازیار اولین صدایی بود که شنیده شد … 

همچنین ببینید

رمان توسکا پارت ۷

  – آرشاویر! آرشاویر با خنده گفت: – خانم ها آقایون … قابل توجه همتون …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan