پنج شنبه , فروردین ۲۹ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان استاد خاص من / رمان استاد خاص من پارت ۲۹

رمان استاد خاص من پارت ۲۹

بعد از خوش و بش تو خونه،همراه عماد اومدم تو پاركينگ و داشتم دور ماشين چرخ ميزدم كه دست به سينه تكيه داد به ماشين و گفت:

_صفره خيالت راحت!
خنديدم و رفتم روبه روش وايسادم:
_خب از اول بگو كه من انقد بررسيش نكنم!
نفسش و فوت كرد تو صورتم:

_ پررو!
رفتم سمت در ماشين و گفتم:
_بشين بريم يه دوري بزنيم،ناهارم ميخوام بهت شيريني ماشين و بدم!

زل زد بهم:
_ماشين و من برات خريدم اونوقت ميخواي شيرينيش و به من بدي؟
زير لب ‘اوهوم’ي گفتم و ادامه دادم:

_ميخوام شيريني اين ماشين،يه ناهار خفن تو يه رستوران خفن و البته مهمون تو باشه!
و آروم خنديدم كه سوار ماشين شد،
نشستم تو ماشين و همينطور كه روشنش ميكردم گفتم:

_ناراحت شدي؟
سري به نشونه رد حرفم تكون داد:
_من وقتي بعد از شناختنت اومدم خواستگاريت يعني كنار اومدم با همه چي!
و لبخند حرص دراري زد كه با چشماي ريز شده خيره بهش ،بدون هيچ حرفي دنده عقب گرفتم كه با داد و بيداد كوبيد رو داشبورد:
_چيكار ميكني يلدا؟عقب و نگاه كن!
و اما من كه ميخواستم به غلط كردن بندازمش به كارم ادامه دادم كه چرخيد به عقب نگاهي كرد و ادامه داد:

_من غلط كردم!وايسا وايسا!
و وايسادم البته نه بخاطر عماد بخاطر ترس از اينكه يه وقت ماشين نازنينم بخوره جايي!

شونه اي بالا انداختم:
_اتفاقي افتاده؟انقدر پريشوني؟
نفس نفس ميزد:
_اتفاقي نيفتاده؟داشتي ماشين و از كارخونه در نيومده روانه تعميرگاه ميكردي!

ريلكس و آسوده جواب دادم:
_گفتم شايد دوست داشته باشي به جاي پول دادن به رستوران يه پولي تقديم تعميرگاه كني،همين!

با كلافگي چشماش و باز و بسته كرد:
_ديگه همچين فكري نكن با خودت!
و سرش و تكيه داد به صندلي كه لپش و كشيدم:
_حالا بريم؟
چشماش و بست و جواب داد:

_آره فقط آروم!
خم شدم روش و تو گوشش گفتم:
_آروم دوست داري؟
كه مثل برق گرفته ها سيخ نشست سرجاش :

_بسم الله…جني مني شدي امروز يلدا؟
پوفي كشيدم:
_فكر كنم دوباره حوس دنده عقب رفتن كردي؟
چشماش گرد شد و سريع جواب داد:

_نه،جن منم!
خنديدم:
_حالا ديگه اگه ميخواي تا مقصد سالم بموني تو سكوت به مناظر بيرون چشم بدوز!
كمربند ايمنيش و بست و در حالي كه آب دهنش و پر سر و صدا قورت ميداد گفت:
_خدايا خودم و ميسپارم به تو…

جلوي خونه عماد اينا از ماشين پياده شديم.
در و باز كرد و كنار در ايستاد:
_بفرماييد!

از ذوق ماشيني كه تو پاركينگ انتظارم و ميكشيد پريدم تو حياط و همينطور كه راه ميرفتم گفتم:

_كجاست اين ماشين من؟
صداي خنده هاش به گوشم رسيد و بعد هم در رو بست و پشت سرم راه افتاد:

_قبل از ماشين نميخواي احيانا خانواده شوهر و ببيني؟
چرخيدم سمتش كه ادامه داد:

_مادر شوهري،پدر شوهري،خواهر شوهري!
سرم و كج كردم:
_فقط سريع!
با نزديك شدن به در ورود به داخل خونه با خنده صدا ميزد:
_اهالي خونه،عماد با عروس برگشته!
و همزمان با رسيدن به در،مامانش در رو باز كرد و با لبخند دلنشيني گفت:

_خوش اومدين!
و قبل از عماد من و تو آغوشش كشيد:
_شما بيشتر!
وارد خونه كه شديم عماد غر زد:
_مامان يه كاري نكنيد حسوديم بشه،بذاريد يه روز از عقد بگذره بعد دوس داشته باشين اين عتيقه رو!

مامان همينطور كه ميخنديد طره موهاش و پشت گوشش فرستاد و همينطور كه مينشست رو مبل و به ماهم اشاره ميكرد كه بشينيم جواب داد:

_آقا عماد بذار عرق زحمتايي كه كشيدي واسه به دست آوردن يلدا خشك بشه بعد اينطوري حرف بزن!
نفس عميقي كشيدم و قبل از اينكه عماد بخواد حرفي بزنه گفتم:

_حافظش ياري نميكنه كه!
و همراه مامان خنديديم و عماد كه ميخواست بحث و عوض كنه مثلا نگاهش و تو خونه چرخوند:

_بابا و ارغوان نيستن؟
مامان با يه كم مكث جواب داد:
_بابات رفته كرج،ارغوانم خوابه هنوز
و بعد روبه خدمتكار خونه كه تو آشپزخونه بود ادامه داد:

_مرضيه خانم بي زحمت از پسرم و عروسم پذيرايي كن
صداي خدمتكار از تو آشپزخونه به گوشمون رسيد:
_چشم خانم،الان ميام…

بعد از خوش و بش تو خونه،همراه عماد اومدم تو پاركينگ و داشتم دور ماشين چرخ ميزدم كه دست به سينه تكيه داد به ماشين و گفت:

_صفره خيالت راحت!
خنديدم و رفتم روبه روش وايسادم:
_خب از اول بگو كه من انقد بررسيش نكنم!
نفسش و فوت كرد تو صورتم:

_ پررو!
رفتم سمت در ماشين و گفتم:
_بشين بريم يه دوري بزنيم،ناهارم ميخوام بهت شيريني ماشين و بدم!

زل زد بهم:
_ماشين و من برات خريدم اونوقت ميخواي شيرينيش و به من بدي؟
زير لب ‘اوهوم’ي گفتم و ادامه دادم:

_ميخوام شيريني اين ماشين،يه ناهار خفن تو يه رستوران خفن و البته مهمون تو باشه!
و آروم خنديدم كه سوار ماشين شد،
نشستم تو ماشين و همينطور كه روشنش ميكردم گفتم:

_ناراحت شدي؟
سري به نشونه رد حرفم تكون داد:
_من وقتي بعد از شناختنت اومدم خواستگاريت يعني كنار اومدم با همه چي!
و لبخند حرص دراري زد كه با چشماي ريز شده خيره بهش ،بدون هيچ حرفي دنده عقب گرفتم كه با داد و بيداد كوبيد رو داشبورد:
_چيكار ميكني يلدا؟عقب و نگاه كن!
و اما من كه ميخواستم به غلط كردن بندازمش به كارم ادامه دادم كه چرخيد به عقب نگاهي كرد و ادامه داد:

_من غلط كردم!وايسا وايسا!
و وايسادم البته نه بخاطر عماد بخاطر ترس از اينكه يه وقت ماشين نازنينم بخوره جايي!

شونه اي بالا انداختم:
_اتفاقي افتاده؟انقدر پريشوني؟
نفس نفس ميزد:
_اتفاقي نيفتاده؟داشتي ماشين و از كارخونه در نيومده روانه تعميرگاه ميكردي!

ريلكس و آسوده جواب دادم:
_گفتم شايد دوست داشته باشي به جاي پول دادن به رستوران يه پولي تقديم تعميرگاه كني،همين!

با كلافگي چشماش و باز و بسته كرد:
_ديگه همچين فكري نكن با خودت!
و سرش و تكيه داد به صندلي كه لپش و كشيدم:
_حالا بريم؟
چشماش و بست و جواب داد:

_آره فقط آروم!
خم شدم روش و تو گوشش گفتم:
_آروم دوست داري؟
كه مثل برق گرفته ها سيخ نشست سرجاش :

_بسم الله…جني مني شدي امروز يلدا؟
پوفي كشيدم:
_فكر كنم دوباره حوس دنده عقب رفتن كردي؟
چشماش گرد شد و سريع جواب داد:

_نه،جن منم!
خنديدم:
_حالا ديگه اگه ميخواي تا مقصد سالم بموني تو سكوت به مناظر بيرون چشم بدوز!
كمربند ايمنيش و بست و در حالي كه آب دهنش و پر سر و صدا قورت ميداد گفت:
_خدايا خودم و ميسپارم به تو…

 

ناهار و كه خورديم يه سر رفتيم تا خونه و بعد از جمع كردن وسايلا تصميم گرفتيم همين امروز راهي بابل بشيم.

فردا عماد تدريس داشت و پس فردا من كلاس داشتم و ديگه وقت رفتن بود و قرار از اين بود كه براي مدتي تو خونه يكي از آشناهاي آقا بهزاد كه خودش ايران زندگي نميكرد مستقر شيم.

حوالي غروب بود كه رسيديم.
ماشين و تو پاركينگ خونه ويلايي كه فاصله چنداني هم با خونه دايي نداشت پارك كرد و پياده شديم.

هوا بدجوري سرد بود كه به محض پياده شدن دستام و تو جيباي كاپشنم پناه دادم و بدون اينكه منتظر عماد بمونم مسير پاركينگ و حياط و واسه رسيدن به در ورودي خونه دوييدم كه صداي خنده عماد و پشت سرم شنيدم:

_آره ديگه شديم حمال خانم!چمدونشم ما بايد بياريم!
جلو در وايسادم و با دست بهش اشاره كردم زود تر خودش و برسونه چون كليد دستش بود و ادامه دادم:

_اشتباه نكن مردي كه واسه خانمش كار انجام ميده آقاست!
رسيد جلو در و همينطور كه در و باز ميكرد جواب داد:

_ديدي كليد دستمه داري زبون ميريزي؟
به محض باز شدن در پريدم تو خونه:
_چي كليد دستِ كيه؟

در و بست و تكيه به ديوار نفس عميقي كشيد:
_خانم دوباره همه چي يادشون رفت!
با خنده به اطراف نگاه كردم،
شومينه خاموش بود و خونه اونقدري گرم نبود كه بخوام خودم و ولو كنم رو يكي از اين مبلاي شكلاتي رنگ و چرتي بزنم!

با لب و لوچه آويزون شده رو كرد به عماد:
_شومينه رو روشن كن!

فقط نگاهم كرد كه سرم ى كج كردم:
_لطفا!
همچنان زل زده بود بهم،
ادامه دادم:

_مرد زندگي؟!
و باز هم سكوت!
انگار خيلي داشت بهش خوش ميگذشت كه با يه لبخند مليح همينطور در سكوت به تماشاي من ايستاده بود كه كلافه شدم و صدام و انداختم تو سرم:

_الان كر شدي؟خداروشكر همين يه مورد و كم داشتيم…
يه تخته گاز داشتم غر ميزدم و هر دم ولوم صدام بالاتر ميرفت كه خنديد و دستاش و به نشونه تسليم آورد بالا:

_من تسليم!گفتي شومينه رو روشن كنم؟
پوفي كشيدم و چشمام و تو كاسه چرخوندم:
_زود تند سريع!

با همون حالت تسليم شده راه افتاد سمت شومينه و البته زير لب غر ميزد:
_نميدونم زن گرفتم يا شوهر كردم!

خنديدم:
_الله اعلم!

شومینه رو که روشن کرد لباسام و عوض کردم و چرخی تو خونه نسبتا جمع و جوری که دوبلکس نبود و سه تا اتاق خواب و آشپزخونش،همه تو یه طبقه بودن زدم و بعد برگشتم کنار عماد و رو نزدیک ترین مبل به شومینه نشستم.

هوای خونه دقیقا همونی بود که میخواستم،
گرم و خواب آور!
خودم و رو مبل به طور کامل ولو کردم و چشمام و بستم که تو همین لحظه صدای عماد و شنیدم:

_داری میخوابی؟
بدون باز کردن چشمام جواب دادم:
_خستم حتی شامم نمیخوام

منتظر جوابش بودم که یهو سنگینیش و رو پاهام حس کردم و مثل جن زده ها نشستم:
_پاشو پام شکست!

بی عار و بیخیال نشسته بود رو پاهام،
به قدری هم سنگین بود که نمیتونستم پاهام و تکون بدم تا بلند بشه و کتک کاری های با دستم هم بی تاثیر بود:

_عماد!
بالاخره آقا زبون باز کرد:
_د نکن!خب خستم!
با کلافگی نفسم و فوت کردم تو صورتش:

_این همه جا،برو یه جا دیگه خستگیت و در کن!
نوچی گفت و ادامه داد:
_اینجا گرمه،نرمه!

خسته تر از اونی بودم که بخوام بیشتر از این باهاش کل کل کنم،
خمیازه کشون جواب دادم:

_خب پاشو من برم اونور
شونه ای بالا انداخت و بدون اینکه بلند شه گفت:
_خب وقتی تو بری که دیگه اونقدری نرم و گرم نیست!

چپ چپ نگاهش کردم:
_منظورت چیه؟
تو کسری از ثانیه رنگ نگاهش عوض شد و در حالی که تغییر جهت میداد دوتا دستش و گذاشت دو طرف سرم و مثل دوتا خط موازی شدیم!

با خیره شدنش به لبهام رفته رفته چشم هاش خمار و خمار تر شد و یهو سرش و آورد پایین و بوسه ای به لبهام زد که یه دستم و رو سینش گذاشتم و گفتم:

_عماد،خوابم میاد!
بوسه دوم و به نحو استادانه و طوری که احساسم و قلقلک بده به لاله گوشم زد:
_ دو سه ساعت دیر تر بخواب…

 

مثل ژله،کف خونه و رو قسمتی که فرش بود وا رفته بودم و این وسط عماد همش پتو رو میکشید سمت خودش که تموم زورم و ریختم تو دستام و پتو رو محکم کشیدم:

_سردمه میفهمی؟
بازم هرجور شده میخواست خودش و زیر پتو جا بده:
_خب منم سردمه!

غر زدم:
_من بخاطر تو خوابم و به تاخیر انداختم توهم سرما رو تحمل کن!
خندید:
_نه که بهت بد گذشت و اصلا دوست نداشتی!

اداش و در آوردم:
_به هر حال من میتونستم بین اون و خواب،خواب رو انتخاب کنم اما بخاطر تو انتخابش نکردم!
نشست کنارم:

_اینطوری نمیشه،پاشو!
پتو رو کشیدم رو سرم و جواب دادم:
_پاشم که پتو رو تصاحب کنی؟!

پتو رو از روم کنار زد:
_پاشو لباس بپوش!
شونه هام و تکون دادم:
_این چیه پس؟

با دست اشاره ای به لباس خواب حریر سفید رنگم کرد:
_این واقعا مناسبه؟

نشستم کنارش:
_باز کارت راه افتاد من و لباسام شدیم نامناسب؟
با این حرفم قهقهه زد:

_عزیزم یادت رفته هم تورو خودم انتخاب کردم
دستش و رو بند لباسم کشید و ادامه داد:
_هم این لباسو!

ابرویی بالا انداختم:
_پس لباس میپوشم!
و پاشدم سر پا و راه افتادم سمت اتاق که صداش و پشت سرم شنیدم:

_یلدا حالا که دارم خوب نگاهت میکنم میبینم بااین لباسه خیلی محشری و میتونی عوضش نکنی!
رسیدم دم در اتاق،
نیمرخ صورتم و چرخوندم سمتش:

_من گونیم به تن کنم محشرم!
و رفتم تو اتاق،
همچنان صداش و میشنیدم:
_با این لباسه محشر تری خب!

چمدونش و باز کردم و یکی از تیشرت هاش و برداشتم و از رو لباس خواب پوشیدم و قبل از اینکه برم بیرون خودم و تو آینه نگاه کردم،
تیشرت هلالی طوسی رنگ عماد بدجوری زیر و روم کرده بود که با یه لبخند از تماشای خودم تو آینه دل کندم و از اتاق زدم بیرون و شروع کردم به آروم آروم و البته لوند راه رفتن به سمت عماد:

_الان چطوره؟
سرتا پام و نگاه کرد و با شیطنت جواب داد:
_البته که تیشرتم خیلی قشنگه!

یه تای ابروم و بالا انداختم:
_فقط تیشرتت؟
نگاهش و به پاهام که لخت بودن دوخت و این بار با خنده گفت:

_نظر قطعیم و وقتی میگم که اون شلوارمم بپوشی!
و دوباره دراز کشید که لگدی بهش زدم:
_بی مزه!

با یه کمی مکث جواب داد:
_والا خب تیشرت پوشیدی بدون شلوار،این منطقیه؟!

پوفی کشیدم:
_یه بار خواستم تست کنم ببینم راست میگن که لباسای پسرونه بیشتر از خود پسرا به دخترا میاد،اونم که اینطوری شد!

آروم خندید:
_بشنو و باور نکن!
با لحن لوسی جواب دادم:
_کوفت!
صدام زد:

_خب حالا قیافت و اونطور نکن،بیا بغلم بخوابیم
رفتم سمتش و رو به پهلو کنارش دراز کشیدم.
چشمام و بستم و شب بخیر آرومی گفتم که دستش و انداخت رو کمرم و پیشونیم و بوسید:

_راست گفتن یلدا،تیشرت من از لباس خواب هم بیشتر بهت میاد!
چشمام و باز نکردم اما لبخندی زدم که ادامه داد:
_شب بخیر!

من صبحم رو با شنيدن صداي زنگ موبايلم شروع كردم اما وقتي چشم باز كردم،
كنارم خبري از عماد نبود!

به زور چشمام و باز نگهداشتم و گوشي رو از زير بالشتم برداشتم و با ديدن شماره شيما جواب دادم:
_سلام خروس بي محل!

صداي پر انرژيش تو گوشي پخش شد:
_سلام،پس بازم بد موقع زنگ زدم؟!
زير لب اوهومي گفتم و ادامه دادم:
_مطابق هميشه!حالا جونم كاري داشتي؟

بلافاصله جواب داد:
_ مياي دانشگاه؟
خميازه اي كشيدم و نشستم تو جام:
_آره فردا ميام كه با رياحي ام كلاس داريم!

خنديد:
_پس،فردا ميبينمت!
و همزمان با خداحافظيم با شيما،در خونه باز شد و عماد وارد شد!

متعجب نگاهش كردم:
_كجا بودي؟
به نون تو دستش اشاره كرد:
_رفتم اين پيتزاهارو واسه صبحونه خريدم!

و آروم خنديد و راه افتاد سمت آشپزخونه كه بلند شدم و همينطور كه ميرفتم سمت دستشويي تا آبي به دست و صورتم بزنم گفتم:

_ديشب بعد از اينكه من خوابم برد رفتي تو ظرف شكر خوابيدي؟
صداش از تو آشپزخونه ميومد:
_نه عسل!
بعد از تموم شدن كارم از دستشويي زدم بيرون و رفتم تو آشپزخونه،
با ذوق و سليقه داشت ميز صبحونه رو ميچيد كه نشستم رو صندليِ ميز غذاخوري ٤نفره تو آشپزخونه و گفتم:

_خب عسل خانم واسه صبحونه چي آماده كردن؟
داشت نيمرو درست ميكرد كه سرش و چرخوند سمتم:
_روز اولي ميخوام بهت خوش بگذره وگرنه از فردا معلوم ميشه عسل خانم كيه!

آرنجم و به ميز تكيه دادم و دستم تكيه گاه صورتم شد:
_به هرحال من تو خانم بودن شما شكي ندارم!
زير تابه نيمرو هارو خاموش كرد و همزمان با اينكه ميومد سر ميز نفس عميقي كشيد:

_وايسا من نيمروم و بخورم ظرفش خالي شه بعد برو واسه خودت نيمرو درست كن!
و روبه روم نشست!

آب دهنم و با سر و صدا قورت دادم كه شروع كرد به خوردن نيمروش!
قيافم و مظلوم كردم و گفتم:
_منم گشنمه!

همزمان با لقمه گرفتنش جواب داد:
_گفتم كه صبر كن تا ظرفش خالي شه!
روده بزرگه داشت روده كوچيكه رو ميخورد كه سريع جواب دادم:

_ديشبم شام نخوردم!
و مظلوم تر از قبل زل زدم بهش كه نگاه گذرايي بهم انداخت و بعد دستش و دراز كرد سمتم:
_ببوس و معذرت خواهي كن!

با شنيدن اين حرفش تا چند ثانيه مثل بز خيره به دستش موندم و يهو دهنم و باز كردم و گاز محكمي از دستش گرفتم كه داد و هوارش رفت بالا:

_ولم كن يلدا،باز اون روي سگيت بالا اومد؟
و به سختي دستش و كشيد عقب كه دهنم و مثل خون آشاما پاك كردم و گفتم:
_حالا ميذاري صبحونم و بخورم يا نه؟

نگاهش و بين من و دستش كه دندونام بدجوري روش جا خوش كرده بودن چرخوند و بعد تابه نيمرو رو سر داد سمتم:
_بيا همش واسه تو!

لبخند خبيثانه اي زدم و شروع كردم به صبحونه خوردن كه صداش و شنيدم،
تو خودش غر ميزد:
_وايميسم تو كه كوفت كردي واسه خودم درست ميكنم!

دماغم و كشيدم بالا و زير چشمي نگاهش كردم:
_چيزي گفتي عزيزم؟
هراسان از رو صندلي بلند شد:
_آره ميگم برات چاي هم بريزم بعد نيمرو بخوري!

چشمكي زدم:
_كمرنگ باشه ها…

🌸
🌼🌼
🌸🌸🌸
🌼🌼🌼🌼
🌸🌸🌸🌸🌸
🌼🌼🌼🌼🌼🌼

همچنین ببینید

رمان استاد خاص من پارت ۲۸

    بعد از خوردن شام و تموم شدن مراسم يك ساعتي طول كشيد تا …

۱۲ دیدگاه

  1. پارت ۳۰ کی میاد؟؟؟؟!!!!

  2. اینم شد حرارت تنت
    دیگه باید التماس کنیم پارت بزارن

  3. چرا پارت ۳۰ و نمیزارین؟

  4. پس چرا دیگه پارت دیگه ای نمیزارید؟؟

  5. ۱۰۰ سال بعد هنوز پارت ۳۰ نیومده؟؟؟

  6. دو شبه پارت نذاشتین ک

  7. چرا پارت جدید نمیذارید

  8. ببخشید پارت بعدی کی گذاشته میشه؟؟

  9. چرا پارت بعدی رو نمیذارید؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *