شنبه , مرداد ۲۵ ۱۳۹۹
خانه / رمان / پاورقی زندگی جلد دوم (صفحه 2)

پاورقی زندگی جلد دوم

پارت ۱۶ رمان پاورقی زندگی (جلد دوم )

-من نگفتم… انگشتش روي لب مي گذاشت:هيشش..همين که گفتم خيلي وقت نرفتيم نمي دانست چطور بايد به او بفهماند نمي خواهد از پول او در هيچ جاي زندگيش استفاده کند. فقط رفتن کاميار را تماشا مي کند.به حمام مي رود و خودش را به آب گرم مي سپارد، براي رهايي …

ادامه نوشته »

پارت ۱۵ رمان پاورقی زندگی (جلد دوم )

-نمي دونم بايد چيکار کنم که تو احساس پوچي نکني…من اگر نيوردمت… -مي دونم بابا…من فقط تو دست وپاتون بودم نمي تونستيد هم مواظب من باشيد هم ساينا روبستري کنيد پرويز بلند مي شوددست کش از دستش بيرون مي آورد درون سطل آشغال مي اندازد: -يه اتاق خالي هست اگه …

ادامه نوشته »

پارت ۱۴ رمان پاورقی زندگی (جلد دوم )

آب دهانش قورت داد و با ناراحتي گفت:مي خواي با مريم ازدواج کني؟ -اگر نيما رو کمتر از من دوست داشته باشي!اره پوزخندي زد:تويه احمقي،کسي که يه بار ولت کرد رفت مطمئن باش دوباره ميره به چوزخندي که هنوز گوشه ي لبش بود نگاه کرد وگفت: -مي خوام توي احمق …

ادامه نوشته »

پارت ۱۳ رمان پاورقی زندگی (جلد دوم )

با بي تفاوتي گفت:چه مي دونم!شايد حرفي پيششون زدي که اون فکر کرده فقط مي توني با من حرف بزني کاش اينطور بود، -نه اصلا اين جوري!من قرار نيست با کسي حرف بزنم دستش تکان داد وگفت: -اگر فکر مي کني تا حرف زدن آروم ميشي حتما با يکي حرف …

ادامه نوشته »

پارت ۱۲ رمان پاورقی زندگی (جلد دوم )

پريسا اشکي ريخت و گفت:تو ديونه اي،اين همه مدت زور زدي دخترتو ببيني حالا که راضي شده مي خواي پاشي بري؟ نفس عميقي کشيد وگفت: -اون از من متنفره،وبخاطر همين تنفره که اجازه نمي ده دخترمو ببينم،فقط خدا کنه راجع به من، به ساينا بد نگفته باشه پريسا ديگر حرفي …

ادامه نوشته »

پارت ۱۱ رمان پاورقی زندگی (جلد دوم )

صداي مهيار هر لحظه بلند تر مي شد: -که به ساينا بگه من مادرتم،بعدش اونو باخودش ببره… شما هم ساده حرفش و باور کرديد پرويز ازاينکه پسرش قانع نمي شد،با صداي خفه شده از عصبانيت گفت: -اخه اون چه دشمني باتو داره که بخوادهمچين کاري کنه؟!مگه بچه شدي؟کجا مي خواد …

ادامه نوشته »

پارت ۱۰ رمان پاورقی زندگی (جلد دوم )

-بفرما بابا هم تاييد کرد،عمه تو هم بيا يه ذره لاغر شي راحله با چشم غره دو بطري آب به سمتش گرفت،مدت زياديست مهيار به او مي گويد چاق شده،اما راحله براي لاغر شدن اراده اي نداشت و تنبلي مي کرد. -برو تا اين دوتا بطري رو رويت خالي نکرم …

ادامه نوشته »

پارت ۹ رمان پاورقی زندگی (جلد دوم )

-گفتم که می خوام برم مسافرت ايران آه با حسرتي کشيد.دلش قنج مي رفت براي ديدن ايران :آهان بله فراموش کردم…خوش بگذره -ممنون..چيزي نمي خواي براتون بگيرم؟! دلش مي خواست به او بگويد “اجازه بده من هم با تو بيايم “اما بغضي شبيه گردو از حسرت ديدن ايران در گلويش …

ادامه نوشته »

پارت ۸ رمان پاورقی زندگی (جلد دوم )

-زود باش يه چيزي بگو آرش،پيتزا مي خوري؟اصلا ببينم چقدر پول داريم،اول بايد پول اجاره خونه،آب،برق،گازو بديم بعد هر چي اضاف اومد براي تو باشه؟ باز هم فقط يک نگاه به او انداخت،آن روز رابه خودشان استراحت دادند،مريم با اضافه پولي که شاميتا به او داده بود فقط توانسته بود …

ادامه نوشته »

پارت ۷ رمان پاورقی زندگی (جلد دوم )

مهيار با سر پايين خنديد فرزين با تن صداي پايين گفت:زشته مهيار نخند… جان من مهيار خم شد و روزنامه باطه هاي روي ميز برداشت و مقابل صورتش گفت و زير چشمي به فرزين که با لبخند عاشقانه به دختر نگاه مي کرد و دختر بيچاره از نگاه هاي سنگين …

ادامه نوشته »

codebazan