چهارشنبه , خرداد ۷ ۱۳۹۹
خانه / رمان / رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۳۶

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت 36

  بی اختیار خیره پسربچه تُپل و چشم درشتی که قطره های اشک از چشماش سرازیر بودن و فین فین کنان شلوارم رو توی چنگش میفشرد بودم که نورا تکونی به دستم داد تا ولش کنم و با ناراحتی خطاب به پسربچه لب زد : _هیچی نیست پسرم گریه نکن …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۳۵

  _چطور جرات کردی بدون اجازه سرتو بندازی پایین و بیای داخل ؟! منشی بخت برگشته که از صدای داد نیما و این حجم زیاد خشمش تقریبا خشکش زده بود به خودش اومد و دستپاچه لب زد : _ببخشید قربان ولی من همیشه ای…. نیما عصبی لبه کتش رو کنار …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۳۴

  فردا بعد از اینکه صبحونه مختصری خوردم آماده شدم و به شرکت رفتم و سرگرم کار شدم و سخت مشغول بودم و تقریباً زمان و مکان از دستم در رفته بود که با صدای زنگ تلفن به خودم اومدم و در حالیکه خودکار توی دستمو لای پرونده میزاشتم گوشی …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۳۳

  _ایشون مزاحم من شدن !! جورج عصبی اخماشو توی هم کشید و خطاب بهم گفت : _اینجا توی شرکت من احترامتون واجبه ولی بنظرتون این کار درسته جناب احمدی؟! دستامو توی جیب شلوارم فرو بردم و درحالیکه مستقیم خیره چشمای آیناز میشدم خطاب به جورج گفتم : _فکر نمیکردم …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۳۲

  _ عجب از کی تا حالا من عاشق تو شدم ؟! چی ؟! این چطور متوجه شده من چی گفتم ؟! تا اونجایی که یادمه من با نورا فارسی حرف زدم ….ای وای من نکنه این فارسی بلده ؟! آب دهنم رو قورت دادم و با لُکنت پرسیدم : …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۳۱

  به سختی از زیر سوال و جواب های مامان در رفتم و به هر طریقی بود خودم رو سرگرم تلوزیون نشون دادم بلکه بیخیال من بشه !! بعد از خوردن شام که زیر نگاه های مشکوک مامان گذشت با عجله وارد اتاقم شدم و بی معطلی خودمو روی تخت …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۳۰

    از شرکت بیرون زدم و درحالیکه به ساختمون شرکت خیره میشدم نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و کلافه به طرف ماشینم که اون سمت خیابون پارک کرده بودم راه افتادم   از حرفایی که بینمون زده شده بود چشمم آب نمیخورد که استخدام بشم و هرچی امید …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۲۹

  _دا….دادش با شنیدن صداش گوشی توی دست لرزونم لغزید که آرنجم روی میز ستون کردم و چشمام رو با درد بستم چرا بعد از این همه مدت به من زنگ زده بود ؟! چطوری روش میشد صدام کنه داداش؟! من خواهری به اسم اون نداشتم و همون چند سال …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۲۸

  هنوز همونجا ایستاده بودم و گیج اطراف رو از نظر میگذروندم که کسی صدام زد و گفت : _خانوم ….آقا گفتن راهنماییتون کنم داخل !! سرم رو که برگردوندم با دیدن دختر ناز و خوشکلی که همسن و سال خودم میزد و لباس خدمتکاری تنش به خودم اومدم و …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۲۷

  سکوت کرد و بعد از چند ثانیه که انگار متوجه منظورم نشده گیج سوالی پرسید : _چی ؟! شروع کردم به عصبی قدم زدن و با تمسخر لب زدم : _گفتم کجا تشریف دارید جناب ؟؟ آهانی زیرلب زمزمه کرد و بی حوصله گفت : _چیه ؟؟ به این …

ادامه نوشته »

codebazan