رمان زهر چشم
-
رمان زهرچشم پارت ۱۳۵
بلافاصله جواب پیامکم میآید « تنهایی زنگ بزنم؟!» بغضم شدیدتر میشود و حسی بد و آزاردهنده بیخ گلویم میچسبد وقتی…
بیشتر بخوانید » -
رمان زهرچشم پارت۱۳۴
قفل گوشیام را باز میکنم و اما با دیدن اعلان پیامکی از جانب عماد، بدون اینکه جواب علی را بدهم…
بیشتر بخوانید » -
رمان زهرچشم پارت ۱۳۳
سپس رو به من میپرسد – شاید دارم مامان بزرگ میشم…. چشمانش حین گفتن جملهاش که برق میزند، چشم گرد…
بیشتر بخوانید » -
رمان زهرچشم پارت ۱۳۲
– وقتی این ستاره رو دیدم یاد اون ماه و ستارهی تتو شده کنار گوشت افتادم. دست دخترک مشت میشود…
بیشتر بخوانید » -
رمان زهرچشم پارت ۱۳۱
– وقتی بهم می گی بلای جون حس می کنم واقعا بلای جونتم… اینبار واضح تر می خندد و مقابل…
بیشتر بخوانید » -
رمان زهرچشم پارت ۱۳۰
سمت سرویش اتاق قدم برمی دارد و حین رفتن می گوید – حالا شب و خوش گذروندی تو بغل من؟…
بیشتر بخوانید » -
رمان زهرچشم پارت ۱۲۹
– میخوام بخوابم علی… لبهای علی را که روی شقیقهاش، به قصد بوسیدن حس میشود نفسش را با حسرت بیرون…
بیشتر بخوانید » -
رمان زهرچشم پارت ۱۲۸
او اما قبل از اینکه من عقب بکشم، دستش را اینبار بند گوشهی چادر رنگیام میکند و میگوید – تو…
بیشتر بخوانید » -
رمان زهرچشم پارت۱۲۷
– التماس دعا، از طرف منم زیارت کن. نگاهم سمت علی که مشغول خواندن نماز است، کشیده میشود و در…
بیشتر بخوانید » -
رمان زهرچشم پارت ۱۲۶
بطری را از دستش میگیرم و دربش را با سر انگشتانی که میلرزد، باز میکنم. جرعهای آب می نوشم و…
بیشتر بخوانید »