رمان رأس‌جنون

رمان رأس‌جنون پارت 101

0
(0)

 

– آره.

– و تو از اول می‌دونستی و سکوت کردی…از همه آزار و اذیتاش خبر داشتی و سکوت کردی!

و باز هم سکوت بود…
پلک روی هم فشرد که شهاب بلند غرید:

– شایان ببرش خونه…به هیچ وجه حق بیرون اومدن ندارین تا زمانی که من بهتون بگم.

شایان سری برای شهاب تکان داد و دستش را کشید و او هم بااختیار خودش پشت سر شایان قدم برداشت. دیگر علاقه‌ای نداشت که برگردد و حتی به صورت مادرش هم نگاهی بی‌اندازد…حتی دیگر برایش مهم نبود که چه اتفاقی در گذشته افتاده است.

دقیق شنیده‌هایش را تحلیل می‌کرد و هیچ جوره ربط خودش را با محسن پیدا نمی‌کرد و فرزین چقدر احمق بود که پدرش را بیخیال شده بود و به او چسبیده بود!
با کمک شایان روی مبل نشست و دستی به زیر چشمش کشید.

از خیسی زیر چشمش متنفر بود.
از اینکه جلوی چند نفر گریه کرده بود متنفر بود.
از اینکه انقدر خودش را ضعیف نشان داده بود متنفر بود.
صدای جیغی که از حیاط آمد باعث شد تا شایان سریع لیوان آب را به دستش بدهد و خودش را به آنجا برساند اما…

ذره‌ای برایش اهمیت نداشت که چه بلایی سر محسن و مادرش می‌آید. یک بی‌حس مطلقی پیدا کرده بود که زیاد هم خوشایند نبود!

ولی یک چیز را عجیب از اعماق وجودش می‌خواست و آن هم نابودی محسن و فرزین بود!
دوست داشت این اتفاق را با چشم‌های خودش ببیند و لذت ببرد…بس بود هر چقدر به جرم دختر بودن سکوت کرده بود.

رأس جـنون🕊, [28/09/2024 05:45 ب.ظ] #رأس‌جنون
#پارت۵۹۴

بی‌اهمیت به اتفاقاتی که بیرون از خانه در حال افتادن بود از روی مبل بلند شد و به سمت اتاق قدم برداشت. بعد از ورودش به اتاق یک‌راست به سمت چمدانش رفت و متوجه‌ی بلند شدن ترمه پشت سرش شد.

– چیشد اون بیرون هیلا؟ مشکلی که پیش نیومد؟

– نه مشکل خاصی پیش نیومد فقط می‌خوام لباس عوض کنم برم خونه.

عزیز با آن پا درد همیشگی‌اش از روی زمین بلند شد و به سمتش آمد.

– کجا مادر؟ فکر کردی با این وضع می‌ذارم بری؟

دست عزیز را گرفت و نهایت تلاشش را کرد تا بتواند اندک لبخندی روی لب بکارد.

– من اگه اینجا بمونم حالم خوب نمی‌شه قربونت برم…باید برم به کارام برسم هم باید…یه فکرایی کنم واسه این وضعی که پیش اومده…اینجا بمونم انقدری غرق محبت می‌شم که نمی‌تونم تصمیم درست و حسابی واسه این قضایا بگیرم.

چشمان عزیز تکانی خورد.

– مگه می‌خوای چیکار کنم؟

– کار خاصی نمی‌کنم…فقط تصمیمی رو می‌گیرم و بهش عمل می‌کنم که این قائله ختم بخیر شه…فقط اونجور که من دلم می‌خواد و دوست دارم.

***

– مادر من دلم آروم نمی‌گیره چند بار بگم آخه؟

تک خنده‌ای زد و لب باز کرد:

– قربونت برم یه دو روز دیگه عروس‌تو نشونت می‌دم اونموقع قول می‌دم دلت آروم بگیره و بیخیال من بشی!

– بچه پررو…خوب بلدی چی بگی که من‌و بیخیال حرفم کنی!

رأس جـنون🕊, [30/09/2024 02:32 ب.ظ] #رأس‌جنون
#پارت۵۹۵

– بچه نیستم سرور خانم پس کمتر نگران من باش…حواست‌و بده به خودت!

– قربون این بچه نبودنت بشم مراقب خودت باش و غذا خوردنم ننداز پشت گوشِت…تو هر چقدر که سن داشته باشی واسه من هیچ فرقی نداری و در هر صورت واسه‌ی من همون بچه‌ای هستی که جونمم حاضرم فدات کنم.

لبخندی زد و تا لب باز کرد جواب مادرش را بدهد صدای تقه‌ای که به در خورد باعث شد تکانی به خودش بدهد.

– به روی چشم…من قربون این همه مادر بودنت اجازه مرخصی می‌فرمایین؟

– برو بچه پررو.

با خنده خداحافظی کوتاهی کرد و صدایش را بلند کرد:

– بیا داخل.

پویا با چند دسته ورق کاغذ وارد شد و کیامهر از همان بدو ورود برایش سری تکان داد.

– چه خبر؟ چیکار کردی؟

پویا بعد از گذاشتن ورقه‌ها روی میز نفسش را بیرون داد و عقب عقب رفت و روی مبل، مقابل کیامهر نشست.

– در به در همه جا دارن دنبال فرزین می‌گردن…شهاب اجازه تکون خوردن به محسن هم نمی‌ده و محسن هم هیچ راهی نداره چون از قضا چندتا از پروژه‌های مهمش می‌خوره با هولدینگی که رفیق شهابه و شهاب با یه اشاره می‌تونه همه چیزو بهم بریزه!

سرش را چند بار بالا و پایین کرد.

– خوبه، خوبه…از فرزین چه خبر؟

پویا با پوزخندی سرش را به عقب فرستاد.

– فعلا داره کتک می‌خوره…حالش داره جا می‌آد تازه!

رأس جـنون🕊, [30/09/2024 02:32 ب.ظ] #رأس‌جنون
#پارت۵۹۶

دستش مشت شد و یکهو از دلش گذشت که چقدر جایش خالی‌ست برای دیدن کتک خوردن فرزین و بدتر از آن مشتش بود که می‌توانست پای چشمش بنشیند!

– محسن کجاست؟

– تو خونه‌ش زندانی شده و آدمای شهاب اجازه بیرون زدن رو به خودش و زنش نمی‌دن.

– باید چک کنی ببینی که بهمون شک کرده یا نه…چون هر چه زودتر باید برم فرزین‌و ببینم.

پویا پا روی پا انداخت و با حالتی متفکر لب باز کرد:

– شک کرده اما روی تو فوکوس نکرده…خبر داره فرزین پاش رسیده به ایران ولی این یهویی غیب زدنش هم برای اون مشکوکه هم حتی شهاب…البته که شهاب خان عقیده دارن که فرزین به کمک محسن خودش‌و غیب کرده.

– همین که ذهن شهاب راجع به ما مشغول نشده کافیه.

– شهاب فعلا نمی‌تونه فکرش سمت ما مشغول بشه…از یه سمت کینه قدیمی خودشه، از یه سمت دختر برادرشه که تازه فهمیده بابت اتفاقی آسیب دیده و دنبال انتقام گرفتنه! فعلا آخرین هدفش فکر کردن به اینه که ما الان تو چه جایگاهی هستیم و چه کارایی از دست‌مون برمی‌آد.

– شرکت رو زیر و رو کن…هیچ جاسوسی از محسن نمی‌خوام تو شرکت باشه، یه بلبشویی راه بنداز فکر محسن اونجا درگیر بشه تا من بتونم فرزین‌و ببینم…محسن هر چی هم که بشه عمرا دست از دنبال کردن من برداره و مطمئنا یکی از گزینه‌هاش منم.

پویا برایش سری تکان داد:

– خیالت راحت حل شده بدونش.

– از این ماجرا کی خبر داره؟

رأس جـنون🕊, [02/10/2024 09:44 ق.ظ] #رأس‌جنون
#پارت۵۹۷

– هیچکس…همونطور که گفتی حتی میعاد هم از این قضیه خبردار نیست و فقط راجع به اتفاق همون روز اطلاع داره.

– کار خوبی کردی فعلا به هیچ وجه نمی‌خوام کسی خبردار بشه…فکر نکنم هیلا دوست داشته باشه کسی چیزی از گذشته‌ش بدونه!

– نگران این هم نباش…هر حرفی که شنیدم پیش خودم می‌مونه.

دستی به گردنش کشید و از پشت میز بلند شد.

– برنامه رو بچین و ساعتش رو بهم خبر بده…ترجیحا راننده رو خبر کن خودم نمی‌خوام پشت فرمون بشینم.

پشت به او دست روی لبه‌ی پنجره گذاشت و در همان حال لب باز کرد:

– این سری پای جونم هم وسط باشه عمراً بذارم این مرتیکه قسر در بره!

– یه پیشنهاد دارم.

دست در جیب فرو برد و با تک ابرویی که بالا فرستاد به سمتش چرخید و سری برایش تکان داد.

– نظرت چیه پای اون مدارک‌و وسط بکشیم؟

چند ثانیه‌ای سکوت کرد. انقدر غرق حال هیلا شده بود که این یک قلم از یادش رفته بود. متفکر لب زیرینش را مکش‌وار به دهان کشید و چند قدمی به سمت پویا برداشت.

– همچین نظر بدی هم نیست.

پویا بشکنی در هوا زد و لب باز کرد:

– اینجور می‌تونیم با یه تیر دو نشون بزنیم…هم یه درس درست و حسابی به فرزین می‌دیم هم اون مدارک‌مون رو پس می‌گیرم…کلا تو این داستان می‌تونیم برد خوبی داشته باشیم.

رأس جـنون🕊, [02/10/2024 09:45 ق.ظ] #رأس‌جنون
#پارت۵۹۸

سری به تأئید تکان داد اما در این حال عجیب دلش میل به دیدن هیلا داشت…شاید هم شنیدن صدایش و…آغوشی که چند باری آن را تجربه کرده بود و هر سری تشنه‌تر از قبل می‌شد!

ولی شدنی نبود…
تا خیالش از بابت فرزین راحت نمی‌شد نمی‌خواست هیلا را ببیند.

– یکم زودتر از این حرفا برنامه دیدن رو بچین.

پویا با تعجب از این همه فشار کیامهر برای دیدن فرزین ابرویی بالا انداخت.

– حالا چرا انقدر عجله داری؟ هر دقیقه این جمله رو می‌گی!

– کار دارم…تو فقط تاریخ و ساعت‌شو تا می‌تونی زودتر برام بچین.

– امشب خوبه؟

چشمان مرد یکهو برق زد.

– عالیه!

***

دستی به پشت گردنش کشید و نیم نگاهی به ساعت درون دستش انداخت. چهل و پنج دقیقه‌ای می‌شد که در راه بود و هنوز نرسیده بود. از این کِش آمدن جاده و تکان نخوردن عقربه‌ها متنفر بود!

دستی به گوشه‌ی لبش کشید و نگاهش روی پنجره‌ای که فقط انعکاسی از تاریکی را به نمایش می‌گذاشت، چرخید. نمی‌دانست چقدر چشمانش محو آن تاریکی و مغزش غرق در افکار بی‌سر و ته بود که صدایی او را از حالی که در آن غرق شده بود بیرون کشید:

– رسیدیم آقا!

روشنایی چند چراغ ریزی را حس کرد و برای راننده تنها سری تکان داد.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 0 / 5. شمارش آرا : 0

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا