آرشیو ماهانه: نوامبر 2021

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۱۰۶

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت 94

        امیرعلی که از صدای داد بابا خشکش زده بود به خودش اومد و بعد اینکه با خشم نیم نگاهی سمت من انداخت دندوناش روی هم سابید و تلخ گفت :   _باشه این بارم من شدم تقصیر کار !!!   و بدون اینکه مهلت حرف زدن …

ادامه مطلب »

رمان ویدیا جلد دوم پارت ۵۷

رمان ویدیا جلد دوم

#ایران_تهران #میلاد   با اومدن جواب آزمایشات همه با خیال آسوده به دنبال تدارکات مراسم بودند.   حالا همه می‌دانستند که عیلرام و پانیذ نامزد کردند. میلاد نمیتونست نامزدی پانیذ را باور کند.   پانیذ، کسی که در خیالش با او خانه و کاشانه اش را ساخته بود، حالا به …

ادامه مطلب »

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۱۰۵

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت 94

  اگه میدونست من چه سختی ها و بدبختی هایی کشیدم اینطوری مخالف نبود ، با یادآوری اتفاقایی که برام افتاده بود نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم و گفتم : _بالاخره یه طورایی شد دیگه …..و امشب برای همین اومدیم باهاتون درمیون بزاریم و امیدوارم که پیشمون باشید امیرعلی …

ادامه مطلب »

رمان ویدیا جلد دوم پارت ۵۶

رمان ویدیا جلد دوم

#ایران_تهران #علیرام   همیشه در خیالاتش اتاق پانیذ را با رنگ‌های شاد تصور می کرد. اتاق مثل تصوراتش بود. لبخند روی لبهایش نشست. پانیذ به سمت علیرام چرخید و در دو قدمیش ایستاد.   – به چی می خندی؟   علیرام کمی به سمت پانیذ خم شد و عطر تنش …

ادامه مطلب »

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۱۰۴

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت 94

    _آیناز چی شدی دختر ؟؟! با حال بد آب دهنم رو قورت دادم و لرزون گفتم : _واااای خدای من مثبته روی تخت خوابوندم و کلافه بالای سرم ایستاد _نترس به این تست ها زیادم اعتمادی نیست !! نَم اشک به چشمام نشست و درمونده نالیدم : _حالا …

ادامه مطلب »

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۱۰۳

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت 94

  چطور تموم مدت این به ذهنم نرسیده بود ؟! شاید اونجا بردش آره !! از شرکت بیرون زده و بعد از اینکه سوار ماشین شدم با سرعت به اون سمت روندم باید تا دیر نشده سر از اونجا درمیاوردم ببینم چه خبره و اونجا هست یا نه ؟؟! با …

ادامه مطلب »

رمان ویدیا جلد دوم پارت ۵۵

رمان ویدیا جلد دوم

#ایران_تهران #پانیذ   یک هفته از روزی که با علیرام و بقیه به ویلای علیرام رفته بودند می‌گذشت. طی این یک هفته علیرام بهش فرصت داده بود تا در نبودش کاملا فکرهاش رو بکند و اگر دل و عقلش راضی بودند، علیرام با خانواده اش برای خواستگاری بیان.   پانیذ …

ادامه مطلب »