رمان طلا پارت 111
مقابل دکتر قرار گرفت که داشت ماسکش را از صورتش جدا می کرد .
دلش نمی آمد سوالی بپرسد.
اگر خبر بدی به او میدادند چه ؟اگر چیزی که فکرش را میکرد نبود چه؟
فقط توانست نگاه لرزانش را به لبهای دکتر بدوزد و کلمه به کلمه حرف هایش را ببلعد.
کاری که داریوش نتوانست انجام دهد را هاتف کرد.
– دکتر خبرای خوبی میخوای بدی دیگه ایشالا؟
تا دکتر جواب دهد قلبش ایستاد. زندگی اش به یک بله یا خیر بند بود.
– بله خداروشکر عمل موفقیت آمیز بود
نفسش مانند یک کبوتر از سینه رها و آزاد شد.
دست روی زانو گذاشت و خم شد و تند تند نفس کشید.
پشت هم خدا را شکر می کرد .نمی دانست این حجم از انرژی را چگونه تخلیه کند .
این بار اشک شوق از چشمانش جاری شد.
دکتر حال او را که دید لبخندی روی لبش نشست .
-چند ساعت توی بخش مراقبت ویژه میمونن بعد انتقالشون میدن به بخش، ایشون الان روحیشون حساس شده و به مویی بنده من نمیدونم چه اتفاقی افتاده که این بلا رو سر خودش آورده اما مراقب باشید ممکنه باز هم این اتفاق تکرار بشه و ممکنه دفعه بعدی اینقدر خوش شانس نباشید اگر براتون مقدوره به روانپزشک یا روانشناس درست و حسابی مراجعه کنید تا کمک کنه بهتون
داریوش صاف ایستاد و به حرفهای دکتر با دقت گوش میکرد .
+دکتر من روحمم از هیچی خبر نداره اصلا نمیتونم تصور کنم برای چی این کارو کرده هرچی فکر می کنم چیزی به ذهنم نمیرسه
– شاید یه مشکلی داره که نمیخواد به شما بگه و در این صورت خیلی بهش فشار نیارید برای بیان موضوع همونطور که گفتم روانپزشک بهترین گزینه است
داریوش با دکتر دست داد.
+ من نوکرتم دکتر تا آخر عمر من نوکرتم
-هر کاری کردم وظیفه بود فردا باز حال مریض رو چک می کنم
+نمیشه ببینمش؟
-نه هنوز متاسفانه تا وقتی که به بخش منتقل بشن
+دو دقیقه فقط
-لطفاً چند ساعت تحمل کنید اینجوری برای خودشونم بهتره
دکتر رفت و داریوش به سمت هاتف برگشت .هاتف از فرط خوشحالی آقایش را در آغوش گرفت دوتا به پشت او زد .
-خداروشکر آقا
داریوش سر تکان داد.
-هر چی بگم کمه
طلا چند ساعت در بخش ریکاوری و چند ساعت را در بخش مراقبت ویژه گذراند .
داریوش هرچه باز اصرار کرد تا بتواند او را لحظهای ببیند بیفایده بود.
داشت دیوانه میشد برای دیدنش.
بالاخره او را به بخش منتقل کردند.
لحظهای که تخت را از بخش مراقبت ویژه خارج کردند و داریوش توانست او را ببیند دنیا روی سرش آوار شد.
صورت رنگ پریده و لب های سفید و ترک خورده اش،موهایی که آشفته از آن کلاه لعنتی بیرون زده بودند ،آن دست لعنتی باندپیچی شده اش چشمای بسته اش همه و همه برای نابودی دل داریوش کافی بود.
طلا را در اتاق خصوصی گذاشتند و بلاخره بیرون رفتند.
لحظه ای که پرستار داشت خارج میشد داریوش آرام پرسید .
+چرا بیدار نمیشه
پرستار لبخند زد و مهربان جوابش را داد.
-تاثیر داروهاست احتمالا تا صبح راحت بخوابه
بالاخره اتاق خلوت شد.
او ماند و معشوقه ی بی وفا و نامرد.اوماند و کوله باری از درد.
چگونه تاب بیاورد این مصیبت را ؟
هوا تاریک و نور زرد رنگ و کم آباژورِ کنار تخت روی صورتش افتاده بود .
داریوش به دیوار روبرو تکیه زده و فقط او را تماشا میکرد.
بالا پایین شدن قفسه سینه اش را نگاه می کرد و هر بار خدا را شاکر بود.
دیوانه ی آن سایه ی مژه های بلندش که روی پوستِ زیر چشمم میافتاد بود.
دوست داشت به سمتش برود ،از روی تخت بلندش کند و جوری در آغوشش بگیرد که صدای شکستن آنها را بشنود.
آن لب های بی رنگ را زیر دندانهایش بفشارد تا کمی رنگ بگیرند.
دلش میخواست همین لحظه چشم های بسته ی لعنتی اش باز شوند و اورا نگاه کنند.
جلوتر رفت و بالای سر او ایستاد موهای افتاده در صورت طلا روی مخش بود.
آن کلاه چرت را که اصلاً به صورتش نمی آمد را آرام درآورد.
موهایش را مرتب کرد در این بین طلا آنقدر تحت تاثیر داروها بود که حتی تکان هم نخورد .
پشت انگشت اشاره اش را به گونه ی سرد او کشید.
چشمانش پر شد از مظلومیت صورتِ در خوابش.
+آخ طلا …چی کنم من با تو
لب داخل دهان برد و اشک از چشمانش جاری شد.
قلبش شکسته بود و هر بار به این فکر میکرد که ممکن بود چند ساعت پیش طلا را از دست دهد تا مرز دیوانگی می رفت.
آه عمیقی از سینه اش خارج شد .
خم شد لب روی پیشانی طلا چسباند مثل طلا چشمانش را بست تا کمی آرامش کسب کند شاید با این روش بتواند به خود حالی کند طلا زنده است و نفس میکشد.
لبش را از پیشانی اش فاصله داد.
+لامصب چه جوری به من فکر نکردی ؟داره قلبم وایمیسه نامرد