پارت ۹ رمان پاورقی زندگی (جلد دوم )

-گفتم که می خوام برم مسافرت ايران
آه با حسرتي کشيد.دلش قنج مي رفت براي ديدن ايران :آهان بله فراموش کردم…خوش بگذره
-ممنون..چيزي نمي خواي براتون بگيرم؟!
دلش مي خواست به او بگويد “اجازه بده من هم با تو بيايم “اما بغضي شبيه گردو از حسرت ديدن ايران در گلويش نشست وگفت:
-نه ممنون
با صداي آرامش گفت:مي خوام به خودم جرات بدم و بازم ازتون در خواست ازدواج کنم…
-من…
-اجازه بده حرفمو بزنم…ببين من دقيقا نمي دونم چرا نمي خواي با من ازدواج کني!اگر واقعا به من علاقه نداري بگو نه وتمام،اگر مي خواي صبر کني تا همسرت فراموش کني که اين اصلا امکان پذير نيست وهميشه به يادش هستي…به فکر تنهايي خودت نيستي؟مي خواي هميشه تنها بموني که چي بشه؟!
مريم در سکوت به حرف هايش گوش مي کرد، بهزاد تمام سعيش مي کرد او را قانع کند بنابراين ادامه داد:
-به آرش فکر کن به آيندش،اون اگر بخواد توي يه دانشگاه خوب و يه رشته عالي قبول بشه نياز به پول داره!!اگر بخواد کاري شروع کنه باز نياز به پول داره..تو شايد بتوني از نظر عاطفي تامينش کني ولي مالي چي؟مي خواي حسرت چيزهايي که آرش دوست داره به دلش بذاري؟…اگر با من ازدواج کني اينده آرش تامينه،هر جاي دنيا بخواد درس بخونه و کاري داشته باشه من پشتشم
او نمي دانست قبل از کاميار از روي بي علاقه گي با کسي زندگي مي کرد که عاشقانه دوستش داشت،و عاشق کسي شد که عشقش را به بهاي دنيا فروخت و نتوانست ثابت کند که دوستش دارد،وآيا حالا مجبور است با کسي ازدواج کند که اصلا علاقه اي به او ندارد؟!مريم به آرش که در خواب بود نگاه کرد و اشک هايش ريخت حق با بهزاد بود اگر به او هم علاقه نداشته باشه بخاطر پسرش بايد ازدواج کند.
بهزاد:مريم حرفامو مي شنوي؟
از روي گرفته گي صدا آهسته گفت:آره
-پس چرا چيزي نمي گي؟
-چي بگم؟
-يه چيزي که فکر نکنم نسبت به حرفام بي توجه اي
دستي به صورتش کشيد و آن دانه هاي اشک را پاک کرد:ببخشيد حق با شماست اما من اجازه بديد فکر کنم
اين يعني دلش داشت رام مي شد،لبخندي زد:باشه همين يک ماهي که من ايران هستم فکراتو بکن،موقع برگشت جوابمو بده خوبه؟
-بله ممنون
با لحن شادي گفت:من ازت ممنونم که اجازه دادي حرفامو بزنم
-خواهش مي کنم..شب بخير
-شب تو هم بخير
گوشي قطع مي کند..و کنارآرش خوابيد به مژه هاي بلند وسياهش خيره شد بوسيدش آهسته گفت:
-کاري که صلاح توئه بايد انجام بدم؟
به فکر فرو رفت ياد دختري افتاد که ترکش کرد،نماند و برايش مادري نکرد،دل تنگ او هم شده بود.الان او هشت ساله شده گريه کرد
که چرا نماند و کاري که صلاح ساينا بود انجام نداد.نفسي کشيد و طاق باز خوابيد.اشک ريخت وگفت:
-ساينا دوست دارم،مامان ميام پيشت قول ميدم…مي ترسم بابات نذاره،چقدر دلم مي خواد بغلت کنم
فکر کردن به ساينا واينکه الان او چه مي کند مانع فکر کردن به جواب بهزاد شد.
يک ماه گذشت،ودر اين يک ماه مريم تصميم خودش را گرفت.وبه همه ي جوانب زندگي اش با بهزاد فکر کرد وهر چيزي که ممکن است زندگي اش از چيزي که هست بدتر کند سبک وسنگين کرد…حتي در مورد رفتار هاي ارنست و آرش فکر کرد…نمي دانست اينده چه در انتظار اوست.
اواخر تابستان بود و هوا به شدن گرم شده بود مريم کرم ضد افتاب به صورت آرش زد اما آن پسر خشک هيچ علاقه اي به کرم نداشت.صورتش چپ و راست مي کرد واجازه نمي داد مادرش به صورتش کرم بزند:
– مامان بدم مياد از کرم
با دست صورتش را نگه داشت،وتند کرم را روي صورتش مي کشيد:الان بدت بياد بهتره از اينه که مريض شي
به مادرش نگاه کرد وگفت:آدم با آفتاب مريض ميشه؟
-بله سرطان پوست مي گيره
آرش نمي دانست اين بيماري تا چه حد خطرناک است با تصور اين که ممکنه است مثل سرما خوردگي باشد گفت:
-قرص مي خورم خوب ميشم
مريم همان طور که می خندید کرم آرش را در کیفش گذاشت و گفت:اگر با قرص خوردن خوب مي شد الان ديگه کسي اين مريضي نداشت،برو کفشت و بپوش بريم که دير شد
آرش کفش هاي تابستانه اش پوشيد مريم به محض باز کردن در بهزاد ديد که با پاکت هاي در دستش قصد زدن زنگ داشت..بهزاد با ديدنش لبخندي زد وگفت:
-سلام،اجازه هست بيام تو؟
مريم تعجب از ديدن او گفت:آقا بهزاد شما کي برگشتيد؟
-ديشب،طاقت نداشتم مي خواستم همون موقع بيام…(به ساعت مچي اش نگاه کرد وگفت)تا الان که هشت صبح خيلي صبر کردم
مريم با آرش به بهزاد خيره بودند که چطور ديشب رسيده و صبح به اين زودي با آن تيپ تابستانه اش، که مطمئنا وقت زيادي برايش گذاشته…آنجا حاضر شده؟ بهزاد وقتي تعجب پسر و مادررا ديد با خنده گفت:
-اين نگاهاتون يعني مزاحمم بايد برگردم برم؟
مريم به خود آمد وگفت:نه..ببخشيد..بفرماييد تو..خوش امديد
آرش کوله اش را زمين گذاشت و به همراه آن دو به هال که دوازده متر بيشتر نبود رفت روي مبل کنار مادرش نشست.بهزاد سوغاتي هايش روي ميزگذاشت ومريم گفت:
-دستتون درد نکنه زحمت کشيديد
-خواهش مي کنم
آرش دست به سينه با اخم به بهزاد نگاه مي کردبهزاد گفت:پسربا غيرتتون همچنان با من مشکل داره
مريم هم فقط به حس حسادت کودکانه او لبخند زد وگفت:خوش گذشت؟
-مگه ميشه ادم بوي وطن و بفهمه و شاد نشه
لبانش تر کرد وگفت:واقعا!!،منم دلم مي خواد برم ايران،حداقل براي يک دقيقه هم که شده تو خيابوناش قدم بزنم
با تعجب پرسيد:چند وقته نرفتي؟
-هشت سال تمام
با ابرهاي بالا انداخته اش گفت:خداي من..اين همه مدت چطور تحمل کردي؟
با صدايي که مشخص بود از اين دوري به رنج افتاده است گفت:
-به سختي!فقط خدا مي دونه چه به من گذشت،دور از خانواده
با تا کيد سرش تکان داد :پس حتما برو
با لبخندي سرش پايين انداخت،تازه توانسته پول مقداري پول جمع کند هنوز انقدر نشده که بتواند براي خانواده اش و دخترش سوغاتي بخرد.اگر پدرش اجازه بدهد او را ببيند، اصلا نمي دانست براي مهيار بايد چيزي بخرد يا نه،به او نگاه کرد وگفت:
-حتما تو اين هشت سال خيلي چيزها عوض شده
منظورش مهيار و زندگي جديدش شايد با همسرجديدش باشد.
با شوق گفت:اره تهران خيلي قشنگ تر شده،اين پنج تا پاکت خوردني هاي ايرانه از شيراز، اصفهان، يزد مشهد…
خنديد: پس ايران گردي کردي
-بله…گفتم يک ماه ايرانم چرا فقط تهران بمونم و دود و دَم بخورم ..لباس هم براتون گرفتم
يکي از پاکت ها باز کرد وجعبه ي گز جلوي آرش گرفت:بفرمايد
با اخم نگاهش مي کند و تکيه اش را به مبل محکم تر کرد مريم گفت:
-آرش بردار خيلي خوشمزه است
با همان اخم گفت:دوست ندارم
بهزاد:آقا آرشي که فقط سال کبيسه حرف مي زني..شما که گز نخوردي از کجا مي دوني خوشمزه نيست؟
چيزي نمي گويد وفقط به اشکال مربع سفيد خيره مي شود.
مريم دستش دراز کرد ويک از گز ها برداشت:
-دستتون درد نکنه ميدم بعدا بخوره
گازي به گز زد،مزه شيريني اش انقدر خوشمزه بود که اگر هزاران شيريني با طعم هاي مختلف به او مي دادند به اندازه آن لحظه،که مرور خاطراتش بود برايش لذت بخش نبود.
همانطور که شيريني اش مي جويد بهزاد گفت:
-جواب من چي شد؟
لحظه اي در سکوت به او خيره شد،سرش پايين انداخت وبي درنگ گفت:باشه
به جلو خم شد و با ناباوري گفت:واقعا؟
سرش تکان داد:بله
-واي خدا خيلي ممنون،خوشبختت مي کنم
لبخند زهري برلبانش نشست يک بار يک نفر اين حرف را به او زده بود:
-ميشه قبل از ازدواج يه خواهش کنم؟
-بله حتما هر چي باشه قبول
-مي خوام برم ايران براي ديدن خانواده ام الان هشت ساله اونا رو نديدم
با دستان باز گفت:
-همين؟گفتم الان مي خواي بگي سنگ مرمر از کوه الپ مي خواي برات بيارم…باشه برو،هر چقدر هم خواستي بمون…خودم کارات و درست مي کنم؛حيف که خودم تازه برگشتم وگرنه باهات مي اومدم
با تبسمي گفت:ممنون
ايستاد وبا خوشحالي گفت:يه سورپرايز بزرگ هم امروز براتون دارم
-چي؟
-گفتم سورپرايز…به موقعش مي فهمي،بريم؟
-آره
بهزاد از خوشحالي زياد که جواب مثبت از مريم گرفته است،در مسير تمام برنامه هايش بعد از ازدواج براي همسر آينده اش تعريف مي کرد.و مريم فقط با لبخند تلخي که باز مجبور است زندگي اش با کسي شروع کند که هيچ علاقه اي به او ندارد.به حرف هايش گوش مي داد.اگر مي دانست زندگي اش اينطور دست روزگار مي چرخد،از کنار مهيار تکان نمي خورد.
مريم بدون آنکه آن سوغاتي ها را باز کند به همراه بهزاد به فروشگاه رفتند. در راه به اين فکر مي کرد که کار درستي انجام داده يا نه؟با ارنست چه کند مطمئنا آينده خوبي با او ندارد…اگر با او مهربان و خوش رفتار باشد شايد بتواند ديدش را نسبت به خودش عوض کند.ازرفتار ارنست با آرش مي ترسيد..تکاني به سرش زد و به خودش قبولاند که هيچ مشکلي در آينده برايش پيش نمي آيد.
به محض رسيدن به فروشگاه بهزاد گفت:همين جا منتظر بمونيد
با کنجکاوي به همراه پسرش پايين آمد وهمان جا منتظر ماند بعد از دقايقي بهزاد،با لب خندان به آنها نزديک شد و گفت:
-بريم
مريم هر لحظه کنجکاو تر و هيجان زده تر مي شد.به محض ورودشان و خالي ديدن فروشگاه از مشتري و کارکنان متعجب گفت:
-پس بقيه کجان؟
-يه جاي نزديک بيا
به سمت مهد رفتند،بهزاد ايستاد وگفت:حاضري؟
سرش تکان داد،ونفس حبس شده اش از هيجان آزاد کرد وگفت:آره
بهزاد نگاهي به آرش کرد با لبخند تقه اي به در زد وبا باز کردن در،وارد مهد شدند ناگهان صداي دست و سوت بلند شد.و صداي هماهنگ و بلند گفتند:
-تولدت مبارک آرش
جيغ بچه ها و والدينشان که براي تبريک تولد آرش آماده بودند آن دو رو شوک زده کرد،”تولدت مبارک” آنان قطع نمي شد.آرش براي اولين بار خنديد نمي توانست خودش را بي تفاوت نشان دهدومريم از شوق اشک ريخت.
-ممنون…خيلي…نمي دونم چي بگم؟
بهزاد:چيزي نمي خواد بگي،آرش و ببر جلو شمع ها رو فوت کنه
آراليا مربي مهد از آنکه خنده زيباي آرش ديده بود،به وجد آمد و فرياد زد:
-آرش داره مي خنده…اون داره مي خنده..اين باور نکردنيه
از فرياد هاي او کسي ديگر دست نزد و به او خيره شدند آراليا خودش را جمع کرد وگفت:
-خوب براي اولين باره اون داره مي خنده هيجان زده شدم
آرش با صداي بلند به حرف هاي مربي اش خنديد،که آراليا باز بلند گفت:ديديد؟ديديد؟داره باز مي خنده
اين بار همه خنديدند و مريم با تمام وجودش بعد از سال ها خنديد..آراليا به سمتش رفت و دستانش گرفت:
-آرش بريم شمع ها رو فوت کنيم
با کمال ميل مربي اش را همراهي کرد.مريم رو به بهزاد گفت:
-کاش مي گفتيد سورپرايزتون چيه که يه لباس مناسب تر تنش مي کردم
دستش به سمت آرش دراز کرد و گفت:لباس ها نياز دارن به تن آرش زيبا بشن
لبخندي به تعرف او زد.آرش در ميان آن همه آدم شاد خوشحال بود.شمع ها را فوت کرد و وارد چهار سالگي شد.مريم آن روز بيشتر از آنکه از تولد پسرش خوشحال باشد.از رفتنش به ايران آن هم بعد از هشت سال خوشحال بود.
فصل آخر
مهيار همانطور که استکان هاي صبحانه را درون سينگ مي ريخت با صداي بلندي گفت:
-ساينا بدو دير شد
ساينا با موهاي باز در حالي که کيف ومقنعه اش در دست داشت با عجله از اتاقش بيرون آمد وگفت:
-بابا اينقدر به من نگو زودباش دير از خواب بيدار ميشي بعد غرزدنات براي منه؟…اصلا من وقت نکردم مو هامو ببندم
مهيار با لبخند به لب از شيرين زباني هاي دخترش،به سمت ميز کنسول رفت و سوئيچ ماشينش رابرداشت. وبه همراه ساينا از خانه بيرون رفتند. مهيار همچنان به دخترش که با موهاي باز کيف ومقنعه در دست ايستاده نگاه مي کرد.دکمه آسانسور زد و داخل شدند.ساينا همانجا رو به روي اينه آسانسور ايستاد موهايش بست و مقنعه اش پوشيد.
مهيار با سر کچ کرده و لبخند گفت:الان با بابا قهري حرف نمي زني؟
همانطور که پشتش به پدرش بود،بدون نگاه کردن به او با غيظ گفت:
-نه قهر نيستم،از يه چيز ديگه ناراحتم
-از چي؟
-هيچي
در اسانسور باز شد و هر دويشان وارد پارکينگ شدند…مهيار گفت:کيفتو بده خودم برات ميارم
با همان اخم گفت:سنگين نيست خودم ميارم
مهيار با تبسمي سرش تکان داد وگفت:باشه بعدا اگر دست درد گرفت آخ و ناله نکن
-نمي کنم
بعد ازآنکه سوار ماشين شاسي بلند لکسوس xnشدند…مهيارفرمان ماشينش رابراي خروج از پارکينگ چرخاند وگفت:
-هيچي جواب من نبودا خانوم
سرش به سمت پنجره ي ماشين چرخاند وبيرون نگاه کرد:من از اون خانومه که مي خواد مامان من بشه بدم مياد
مهيار پوفي کشيد،چندين بار با ساينا برسر موضوع ازدواجش با دختري که عمه اش معرفي کرده بود صحبت کرد،اما حرف ساينا تغيير نمي کرد،مادر نمي خواست…از اين مي ترسيد که پدرش را از او بگيرند.وابسته گي اش به مهيار غير قابل جدا شدني بود.
مهيار با لحن مهرباني گفت:اون زنه خوبيه
ساينا با لجاجت به پدرش نگاه کرد:نه نيست،چون فقط تورو دوست داره مي گي زن خوبيه
-خوب اون تورو هم دوست داره
-نه نداره
با لبخندي گفت:از کجا مي دوني؟
سرش کج کرد با تاکيد گفت:از لبخنداي زورکيش
مهيارنگاهي به او انداخت مي دانست اين جمله را از خواهرش سايه ياد گرفته، بنابراين چيزي نگفت..و او را تا مدرسه رساند.ساينا در ماشين باز کرد،مهيار گفت:
-به بابا ب*و*س نمي دي؟
پياده شد،در حالي که کوله اش روي شانه اش مي انداخت وگفت:امروز نه
با خنده ي بي صداي مهيار در ماشين محکم بست ورفت،مهيار شيشه ماشين پايين داد وگفت:
-ساينا،زنگ تفريح مياي بيرون کاپشنت تنت کن سرما نخوري
به پدرش نگاه کرد،و سرش را به معناي فهميدن حرفش تکان داد و وارد مدرسه شد.
مهيار به خودش قبولانده بود.منتظر ماندن براي کسي که هشت سال از رفتنش مي گذرد بي فايده است…سوالاتي که بايد از مريم مي پرسيدوذهنش را به شدت مشغول کرده بود براي هميشه بايد دفن کند.بايد به زندگي اش ادامه دهد…زماني که تصميم به ازدواج گرفت و با خانواده اش مطرح کرد،عمه اش راحله با خوشحالي دختران زيادي براي او معرفي کرد،براي ازواج رضايت دخترش با کسي که مي خواهد با او زندگی کند در اولويت بود…از آنجايي که ساينا از هيچ کدام آن خانوم ها خوشش نمي آمد ويا اگر با او مهربان بودند و يکي از آنها را دوست داشت باز با لجاجت مي گفت “نه”نمي خواست کسي پدرش را از او بگيرد.
مهيار مي دانست اگر اين روال ادامه پيدا کند هيچ گاه ازدواج نمي کند.بنابراين تصميم گرفت از ميان آن همه دختر مشتاق ازدواج با او،با دختري به نام گيتي ازدواج کند با او صحبت کرد که دخترش جز جدا نشدني از زندگي اوست،بايد با رضايت و دوست داشتن او ازدواج کنند مهيار براي نزديک تر شدن ساينا به گيتي نامزد کردند.اما هنوز گيتي موفق به جلب رضايت ساينا نشده است.
مهيار در حالي که پشت ميز نمايشگاه خودش نشسته بود.به عقربه هاي ساعت مچي اش که دوازده بعد از ظهر را نشان مي داد نگاه کرد.در همان حين گوشي اش به صدا در آمد با ديدن اسم گيتي جواب داد:
-سلام
-سلام…خوبي؟ سلامتي؟
مهيار از روي خسته گي دستي به موهايش کشيد وگفت:خوبم ممنون
گيتي با لحن دلخوري گفت:اين چه طرز جواب دادنه؟
-مگه چه جوري جواب دادم؟
-بي جون و بي حال
با لبخندي گفت:ببخشيد خسته ام
-مگه کسي هم پشت ميز خسته ميشه؟
مهيار با دلخوري گفت:مي خواي تو بيا يه روز با اين مشتري ها سرو کله بزن،ببين خسته ميشي
-ببخشيد ناراحت شدي؟مي خواستم ناهار با هم باشيم فکر کنم تا دو هفته ي ديگه با هام حرف نمي زني
مهيار با لحن دلجويانه اي گفت:اخه مگه من بچه ام که قهر کنم؟باشه ميام
گيتي با لبخند خوشحالي گفت:واقعا؟ممنون..پس بريم رستوران هميشه گي
-رستوران ديگه ام هستا!!يه ذره تنوع خوبه
-آخه من اونجا خاطره دارم اولين باري که با هم صحبت کرديم اونجا بود…دلم مي خواد هميشه، هميشه فقط اونجا غذا بخوريم
مهيار سرش تکان داد وگفت:گيتي خانوم،براي تجديد خاطره سالي يک بار مي رن… نه هر روز،هرروز
گيتي بلند خنديد وگفت:عين خنگا حرف زدم نه؟
مهيار با صداي آهسته اي گفت:اونو که هستي
با اعتراض و صداي بلندي گفت:مهيـــــار
گوشي از خود فاصله داد وگفت:بيام دنبالت؟
-نه با ماشين خودم ميام،جايي کار دارم بايد برم
-کجا؟
با لحن شيطنتي گفت:هر کجا!!قراره ملاقات با يه بنده ي خداي خوشگل
با بي تفاوتي گفت:آهان…بهتون خوش بگذره، کاري نداري؟
باصداي حرصدارش که مهيار به خوبي شنيد گفت:واقعا که…يه ذره غيرتي شو
مهيار شانه اش بالا انداخت وگفت:اين بده دارم بهت آزادي مي دم؟
-نه بد نيست،اما وقتي دارم اينجوري حرف مي زنم..بايد کنجکاو بشي بپرسي با کي؟کجا؟اسمش چيه؟
-مگه با رويا نمي خواي بري خريد؟
متعجب پرسيد:از کجا فهميدي؟
با ورود دو مشتري به نمايشگاه با لبخندي به آنها خوش آمد گويي کرد وگفت:
-خبراش ميرسه…اگر کاري ديگه نداري من برم مشتري اومد
-نه…يادت نره بياي؟!
-نه ميام خداحافظ
-خدا نگهدار
مهيار بعد ازآنکه اجناسي را به مشتري ها فروخت،باماشين به سمت رستوران مورد علاقه ي گيتي رفت.با ديدن ماشين او با لبخندي گفت:
-معلوم نيست از گشنگي زياد بوده يا براي ديدن منه که اينقدر زود اومده
با ورودش به رستوران و ديدن گيتي که کنار پنجره نشسته ودست به چانه بيرون تماشا مي کرد،به طرفش رفت.گيتي دختري سي ودوساله و ظريف اندام بود انقدر ظريف که براي شکستن به يک تلنگر نياز داشت.و هميشه براي لاغر بودنش مي ناليد.گيتي با حس حضور مهيار سرش چرخاند و بالبخندي نظاره گر نشستن مهيار شد.
گيتي:سلام..دير کردي؟
مهيار سوئيچ در دستش روي ميز گذاشت وبا لحن شوخي گفت:
-آخه من مثل تو که گشنه نيستم که سحر صبح اينجا باشم،ني قليون
گيتي لگدي از زير ميز به پاي او زد مهيار با گفتن”آخ”به او نگاه کرد گيتي با اخم ساختگي گفت:
-من زود اومدم که تورو ببينم بي احساس
مهيارخنديد وگفت:زشته اين کارا نکن،يه ذره وقار و متانت خودتو حفظ کن
-مگه تو مي ذاري من وقار داشته باشم؟!
-آره ميذارم تو خودت نداري…چه مي خوري؟!
گيتي دستش به سمت منو برد که مهيار روي منو دست گذاشت وگفت:
-کباب..جوجه…قرمه سبزي ممنوع…يه چيز ديگه سفارش مي دي
گيتي با لبخندي که نشان مي داد از اينکه مهيار به فکر غذا خوردن اوست منو را از زير دستش بيرون کشيد وگفت:
-اينا غذاهاي مورد علاقه ي منه ..نمي تونم چيز ديگه اي سفارش بدم
مهيار به جلو خم شد و به چشمان سبز او خيره شد وگفت:
-مي خواي امروز هر دوتامون لازانيا بخوريم؟!
گيتي با سر کج کرده و بالبخند گفت:با دسر جوجه
مهيار سرش پايين انداخت و با خنده گفت:واقعا عين خنگايي
گيتي همراه مهيار خنديد.
بعد از آنکه سفارشاتشان آوردند گيتي با دو دلي گفت:
-مهيار..کي جشن عروسي مي گيريم ؟
مهيار به او که سرش پايين انداخته،نگاه مي کند،با جديت گفت:
-مگه قرارمون اين نبود که کاري کني ساينا دوست داشته باشه؟
چنگالش در بشقاب گذاشت و باناراحتي نگاه کرد:
-شايد دختر تو تا ده سال ديگه از من خوشش نياد ما نبايد ازدواج کنيم؟
مهيار با اخمي گفت:ديگه نگو دخترِتو،اگر قراره براش مادري کني پس دختر تو هم ميشه..اسمش و صدا بزن …ساينا
گيتي که ناراحتي مهيار ديد با لبخند سعي کرد ناراحتي او را برطرف کند گفت:
-خوب ببخشيد،ساينا خانوم گل…من بايد دقيقا چيکار کنم؟براش عروسک مي خرم،لباس هاي خوشگل هم که براش خريدم
مهيار با پوزخند گوشه ي لبش نگاهي به او انداخت:
-تو واقعا فکر مي کني دختر من نياز به عروسک و لباس داره؟من بهتريناشو دارم براش مي خرم،اون محبت مادرانه مي خواد!
گيتي که کلافه شده بود،لبخند چند ثانيه ي پيشش خاموش شد وگفت:
-من چند تا شکم زائيدم که بلد باشم محبت مادرانه کنم؟
مهيار که هنوز ازصحبت قبل او دلخور بود گفت:
-محبت مادرانه نياز به شکم زائيدن نيست،فقط اينقدر بهش محبت کن که باهات احساس راحتي کنه همين
با لحني که رگ هاي عصبانيت در آن بود گفت: از فردا مي شينم باهاش خاله بازي مي کنم،مي برمش پارک،موهاشو شونه مي کنم،خوبه؟!
مهيار از لحن تمسخر آميز او عصبي شد وگفت:
-چرا اينجوري حرفي مي زني؟مجبورت که نکردم که بامن زندگي کني!نمي خواي جدا مي شيم
-چرا زود بهت برمي خوره، هر چي مي گم؟
-بهم بر نخورد از اينکه راجع به دخترم اينجوري حرف مي زني ناراحت مي شم،روز اول هم بهت گفتم…دخترم همه ي زندگيمه،بخاطر هيچ حدالناسي از زندگيم جداش نمي کنم
گيتي که مهيار را عصبي ديد آرام تر گفت:
-مهيار جان من هيچ وقت نگفتم ساينا رو از زندگيت حذف کن..من فقط از اين وضعيت خسته شدم..ما الان يک ماه نامزديم؛توي اين مدت يک بار هم حرف عقد و عروسي نزدي!!من سي و دو سالمه،دختر هيجده ساله نيستم که اگر از تو جدا بشم منتظر يه موقعيت بهتر باشم..من و هم درک کن
مهيار نگاهي به او انداخت و گفت:
-تو که بابات کارخونه داره،موقعيت هاي خوبي براي ازدواج داشتي..چرا ازدواج نکردي؟مي دونم تا قبل از اينکه من بيام،يه شازده پسر پولدار اومد خواستگاريت چرا گفتي نه؟
بالبخندي سرش تکان داد:چون ازشون خوشم نمي اومد،اصلا تصميمي براي ازدواج نداشتم،تورو که ديدم که تو خوشم اومد به همين سادگي
مهيار به لازانياي سرد شده اش نگاه کرد،از اينکه گيتي او را دوست داشت خوشحال بود. اما دلش مي خواست در گذاشته يک زنِ ديگر اين چنين از او خوشش مي آمد.
گيتي که او را در افکار غرق شده ديد صدايش زد:مهيار
سرش بلند کرد و به نگاه کرد:بله
-کجايي؟به چي فکر مي کني؟
نفسش با پوف بيرون داد وگفت:هيچي…به يه چيز پوچ فکر مي کردم،(بلند شد)من ميرم،بابت دعوتت هم ممنون
پول غذا را روي ميز گذاشت و سوئيچش برداشت.گيتي با نگراني به او نگاه کرد:
-داري مي ري؟
-آره،کار دارم…نمايشگاه هم کسي نيست
گيتي هنوز نشسته به قامت بلند مهيار نگاه مي کرد:از دستم ناراحت شدي؟
از روي بي حوصله گي با دست چشمانش فشرد وگفت:
-گيتي ميشه خواهش کنم اينقدر نگي ناراحت شدي؟از اين جمله اصلا خوشم نمياد،يک بار مي گم براي هميشه ميگم،من از حرف زدن منطقي در مورد زندگي ناراحت نمي شم، خوب؟
فقط سرش تکان داد وگفت:باشه..پس ميشه در مورد آينده مون هم بيشتر فکر کني؟
-نه،چون يک بار گفتم،ساينا بايد دوست داشته باشه
-اصلا تو من و دوست داري؟من جايي تو قلب تودارم؟؟..معلوم نيست من و بخاطر خودت مي خواي يا دخترت؟
مهيار زير لب و با کلافگي و عصبي گفت:باز گفت دخترت
گيتي که صداي او را نشنيده بود ادامه داد:
-هميشه دخترت توي زندگيت در اولويته،پس من چي؟منم می خوام مثل دخترت دوستم داشته باشي…به منم مثل دخترت با عشق نگاه کني
حسادت گيتي نسبت به ساينا در حرف هايش مشخص بود.
-من با تو نامزدم دوست دارم دو نفره جايي بريم،هر موقع مي گم مسافرت ميگي دخترم هم بياد،ميگم خريد؟ساينا بياد..بريم بيرون..ساينا تنهاست اونم ببريم،من دقيقا کجاي زندگي تو هستم؟!اميدوارم من وبراي مادري ساينا نخواي!چون در اون صورت من اصلا نمي تونم باهات ادامه بدم
مهيار که ايستاده بود دست هايش روي ميز گذاشت و به طرف او خم شد وبا اخم گفت:
-تموم شد؟خودت و خالي کردي؟الان مي تونم برم؟
گيتي در حالي که بغض کرده بود و با چشم هاي نمدارش به مهيار خيره شد وگفت:
-چرا با من اينجوري حرف مي زني؟!مگه من چي ازت مي خوام؟يه ذره هم به من توجهي کني
مهيار که اشک هاي حلقه زده در چشمان او ديد دلش سوخت و با نفس صدا،داري کشيد وباز نشست با لحن مهربان و دلجويانه اي گفت:
-گيتي چرا اينقدر بي انصافي مي کني؟چند بار رفتيم خريد؟ من فقط سه بارش گفتم ساينا بياد چون کسي نبود نگهش داره!بعد از اون سه بار ديگه هيچ وقت نياوردمش چون مي دونستم خسته ميشه،مهموني هايي که مي رفتيم بدون ساينا بود،مسافرت که ديگه ساينا بايد بياد..دلم نمياد خودم برم دنبال خوشگذروني ودخترم خونه باشه،اين مسافرت و اصلا بهش فکر نکن که تنهايي بريم
چند قطره اشک روي صورتش ريخت:خيلي خودخواهي مهيار
مهياردستمال کاغذي از کتش بيرون کشيد و اشک ها ي روي صورت گيتي پاک کرد وگفت:
-گريه نکن دختر گنده زشته،باشه تنهايي مسافرت هم مي ريم خوبه؟
گيتي از اينکه اشک هايش پاک کرده و اينطور نازش مي کشد،خوشحال شد و اشک هاي ناراحتش مبدل به اشک هاي خوشحالي شد.با لبخند بر لب با دست هايش اشک هايش پاک کرد و گفت:
-ممنون،تو خيلي خوبي
مهيار با لبخندي گفت:مي دونم خوبم،بازم که داري گريه مي کني!
خنديد:نه اين گريه خوشحاليه
مهيار با لبخند سرش تکان داد و گفت:شما خانوم ها براي هر حالت روحيتون يه گريه داريد
گيتي خنديد،مهياربلند شد وگيتي متقابلا ايستاد و او در حالي که بازوهاي مهيار را در دست داشت با يک ديگر از رستوران خارج شدند.
************
مريم در حالي که دستان آرش در دست داشت.چمدان هايشان روي سالن مي کشيد. هر چند هيچ کس به استقبالش نيامد اما حس شادي و شعف وجودش را گرفته بود. اشک هايش بي وقفه جاري بود…لحظه اي ايستاد،چشمانش بست وبا تمام وجودش نفس عميقي کشيد.بعد از هشت سال به ايران بازگشته بود.ايران بوي لذت بخشي مي داد.از اينکه در وطنش هست حس دلگرمي و اميد داشت.به چهره هاي مردم نگاه مي کرد،همه با لبخند و مهرباني منتظر عزيزانشان بودند…بعد از ديدن آنها به آغوششان مي رفتند و گريه مي کردند.اين فضا براي آرش گنگ و نامفهموم بود…نمي توانست آنها رابفهمد،فقط به چهره ها و پوششان با تعجب نگاه مي کرد.که چرا با جايي که زندگي مي کرد فرق دارد.
مريم به ساعات پيش فکر مي کرد.با دسته گلي بر سر قبر کاميار رفت.
-سلام کاميار…دارم بر مي گردم ايران،بدون تو…کاش فقط يک بار با هم مي رفتيم به خانواده ام سر مي زنديم،يعني دوست داشتم با هم مي رفتيم به خانواده ام مي گفتم انتخابم درست بوده،ما همديگه رو دوست داريم زندگيمون عاليه،اما نذاشتي…اينقدر آرزوهاي دست نيافتني و بزرگ داشتي که خودت و با اون آرزوها نابود کردي…نمي خوام اين و بگم ولي..خودخواه و بلند پرواز بودي؛من مي بخشمت تو هم من و ببخش اگر کم برات گذاشتم..پيغامت و به مهيار مي رسونم البته اگر اجازه بده ببينمش(نفس عميقي کشيد)اجازه ميده،مي دونم اون خوبه خيلي خوب
آرش به مادرش نگاه کرد ونمي دانست سر قبر چه کسي است و به او چه مي گويد؛مريم با لبخند پسرش را به خودش نزديک تر کرد وگفت:
-آرش و ببين چقدر بزرگ و خوشگل شده،مثل خودت..زيبا و جذاب،وقتي از ايران برگشتم دوباره بهت سر مي زنم خداحافظ
بهزاد در حالي که به ماشين تکيه داده منتظر آنان بود.آرش و مريم نزديک شدند وبهزاد با لبخندگفت:
-خيلي زود داري ميري فرودگاه دو ساعت ديگه وقت هست
-اينقدر شوق رفتن به ايران دارم که نمي خوام يک ثانيه ديگه اينجا بمونم
بهزاد به حرفش خنديد و آنان را تا فرودگاه رساند بعد از پياده شدن وارد فرودگاه شدند.بهزاد پاکتي به سمتش گرفت:
-مريم اين يه مقدار پوله ناقابل
-براي چيه؟
خنديد:براي اينکه خرج کني
-نه ممنون خودم به اندازه دارم،پول بليطا هم شما حساب کرديد ديگه بيشتر از اين شرمنده ام نکنيد
-شرمنده چيه؟مگه قرار نيست من و تو ازدواج کنيم؟پس پول گرفتن از شوهرت اشکال نداره بگير
مريم خجالت زده سرش پايين انداخت وگفت:
-ولي ما که هنوز ازدواج نکرديم،ببخشيد ولي من نمي تونم اين پول و بگيرم..باور کنيد به اندازه دارم از لطفتون هم ممنون
بهزاد که متوجه شد،غرور مريم اجازه گرفتن پول را به او نمي دهد با لبخندي گفت:
-پس به عنوان قرض بردار،هر موقع برگشتي بهم پسش بده،خوبه؟
مريم نمي خواست بهزاد به او به عنوان يک زن سوء استفاه گر نگاه کند،وتصور کند او را بخاطر پول مي خواهد.با لبخندي در چشمان او نگاه کرد وگفت:
-خواهش مي کنم اصرار نکنيد نمي تونم بردارم،من اصلا نيازي به پول ندارم
بهزاد که اصرار کردن را بي فايده ديد دستش عقب راند وگفت:باشه،اما اگر اين پول و بر مي داشتي خيلي خوشحال مي شدم
سري تکان داد و گفت:ممنون
-به دخترت هم سر مي زني؟
با شوق ديدن ساينا لبخندي زد:معلومه که آره
با صداي مردي که او را”خانوم” خطاب داد ازگذشته ي چند ساعت پيشش بيرون آمد.با حواس پرتي گفت:بله؟
مرد پنجاه و چند ساله با سبيلي که پشت لب داشت،تصور کرد مريم ترسيده،با احتياط پرسيد:
-عرض کردم کجا تشريف مي بريد؟تجريش،فرمانيه؟
مريم لبخندي به گمان مرد که فکر مي کرد از اهالي بالا شهر است زد:هيچ کدوم!
با تعجب پرسيد:مي ريد شهرستان؟
مريم مي خواست جواب مرد را بدهد که مردي جوان تر آمد و گفت:خانوم بفرمايد سوار شيد!چمدوناتون کجاست؟!
مرد مسن تر که زودتر آمده بود با عصبانيت گفت:چته آقا؟اين خانوم مسافر منه!!
مريم که شروع بحث آنان ديد با صداي نسبتا بلندي گفت:ببخشيد،من با اين آقا مي رم
هر دو به دست زن جوان که به سمت مرد مسن تر اشاره مي کرد نگاه کردند،مرد با خوشحالي بدون بحثي،چمدان هاي مريم برداشت و گفت:
-بفرماييد خانوم .بفرماييد،خيلي خيلي به ايران خوش آمديد..تهران هستيد ديگه؟
-بله
بعد از حرکت مرد راديويش را روشن کرد،مريم به اطراف نگاه مي کرد.هواي سرد و درختان خشک و بي برگ،ظاهرا شهر بي روح بود اما براي او حس سر زنده بودن وشادي داشت.گوش دادن به صداي راديو در يک تاکسي گرم،آنقدر برايش لذت بخش و شيرين بود که نمي توانست با هيچ کدام از خوشي هايش در استراليا مقايسه کند.مرد که نمي توانست ساکت بنشيند،با لبخندي گفت:
-ببخشيد خانوم فضولي نباشه،کدوم کشور بوديد؟
سر چرخاند و به او نگاه کرد:استراليا
با همان لبخندش سر تکان داد:
-به به،عجب جايي،کدوم ايالت؟ببخشيد اينقدر سوال مي پرسم..مسير طولانيه بخوايم ساکت باشيم دو ساعت ميشه چهار ساعت
مريم اعتراضي به اين هم صحبت نداشت،او هم سعي مي کرد با لبخند گرم پاسخش را بدهد.
-خواهش مي کنم،ملبورن
مرد باز باشوق سر تکان داد:
-به به،عاليه! خانوم عالي!..خوش به حالتون عجب جايي زندگي مي کنيد.شنيدم بهترين جاي دنيا براي زندگي انتخاب شده درسته؟
مريم با نارحتي سرش پايين انداخت،به اين فکر کرد که آنجا بدترين جا براي زندگي او بوده است.
-بله جاي خوبيه براي زندگي،همه ي امکانات داره
مرد که گاهي به رو به رو و گاهي از اينه به مريم نگاه مي کرد با حسرت گفت:
-خانوم منم اگر داشتم مي رفتم،آدماي امثال من اينجا فقط حمالي مي کنن،صبح تا شب تو اين خيابونا دنبال چندرغاز پوليم،هر چي هم که جمع مي کني آخرش کم مياري،ميگن هر کي رفته الان پولداره،جسارت نباشه ها شما هم بايد وضعتون خوب باشه نه؟!خوش به حالتون واقعا!
مريم پوزخندي به دل ساده مرد زد،که گمان مي کرد هر کس خارج از ايران زندگي مي کرد،در اوج خوشبختي است.
هر چه به خانه شان نزديک تر مي شد،استرس و اضطراب ناشي از هيجان ديدن خانواده اش بيشتر مي شد،آنقدر که براي ساکت کردن تپش قلبش نفس هاي عميق مي کشيد.بعد از رسيدن به مقصد وپياده شدن..با ديدن آن محله خاطراتش با سرعت از جلوي چشمانش عبور کرد؛ بغض در گلويش نشست. ياد آور روزهاي تلخ و شيريني که با خانواده اش داشت…با پريسا با امين،با عماد وبا مادرش به خريد مي رفت… حتي مهيار،حس خوشحالي و غريبي داشت.نفس عميقي کشيد.نزديک کوچه شان شد..مغازه ميوه فروشي توجه اش را جلب کرد،انگار تنها تغييري که محله شان کرده يک ميوه فروشي در نزديکي خانه شان باز شده،از نزديکي آن عبور مي کرد، که با ديدن مرد مسنِ آشنايي بر مي گردد.
در چهره ي آن مرد دقيق شد،با آن عينک که مشخص بود شماره چشمش زياد است مشغول چيدن ميوه ها در پلاستيک براي مشتري بود…دستش بي جان مي شود..چمدان ها از دستش مي افتد،دست آرش را گرفت ووارد مغازه شد.مرد مسن حالا پشت به او ايستاده کمي خميده وآهسته راه مي رودوميوه اي ديگر در پلاستيک مي کرد. حس دلسوزي ودلتنگي نسبت به آن مرد به سراغش آمد..مريم به بغضي که در گلويش بود…پشت او ايستاد،با لرزش دستش را جلو برد و روي شانه اش گذاشت،با صداي لرزان ناشي از بغض که از ته چاه بيرون مي آمد گفت:
-بابا
جواد که احساس کرد کسي او را اشتباه گرفته سريع برگشت،ولي با ديدن مريم با شوک و ناباوري پلاستيک از دستش افتاد…متحير به او خيره شده بود،باور نمي کرد کسي که رو به رويش ايستاده دخترش است،زبانش بند آمده بود و نمي دانست چه بگويد؟ وچه کند؟ مريم با اشک خودش را در آغوش پدرش رها کرد و گريست.
-بابا..بابا جوادم
مرد تحمل وزنش را نداشت،بي رمق روي زمين نشست..بعداز ثانيه اي به خودش آمد و دخترش را محکم در آغوش گرفت،و هم پاي مريم گريست…گاهي نگاهش مي کرد و مي بوسيدش،گاهي شبيه کسي که مي ترسيد او را ازش جدا کنن،محکم به خودش مي فشرد،با اين کار شايد مي توانست دلتنگي اين هشت سال و چشم انتظاري اش را آرام کند.
مشتري که اين صحنه را ديد با لبخندي آنجا را ترک کرد.و آرش به آن دو فقط نگاه مي کرد.
جواد با اشک چشم صورت دخترش را در دستانش قاب گرفت و گفت:خودتي مريم؟!
مريم با همان اشک ها که صورتش را خيس کرده بود با لبخند سرش تکان داد و گفت:آره خودمم
با عشق و مهرباني به چهره ي دخترش نگاه مي کرد و مي بوسيدش،متوجه تغيير چهر اش شد اوديگر جوان و سرزنده نبود…او يک زن جا افتاده شده است.به پسري که پشت سر مريم ايستاده بود نگاه کرد.
مريم با همان لبخند سر چرخاند،دست آرش گرفت و به خودشان نزديک کرد:اين پسرمه..اسمش آرشه
جواد لبخندي زد ودستانش براي در آغوش گرفتن آرش باز کرد،آرش که نمي دانست چه کند به مادرش نگاه کرد مريم با خوشرويي به سمت پدرش برد وگفت:
-بغلش کن
آرش در آغوش پدر بزرگش جاي گرفت؛جواد او را با علاقه بوسيد و گفت:
-چقدر خوشگلي ماشا ا…شبيه باباتي(رو به مريم کرد)کاميار نيومده؟
لبخند تلخي زد:نه نتونست بياد
باز به آرش نگاه کرد و بوسيدش:بريم پيش مادربزرگ
مريم به پدرش کمک کرد که روي زمين بلند شود.جواد احساس مي کرد هنوز بدنش بي جان است…دوست داشت باز دخترش را در اغوش بگيرد با لبخندي به ميوه روي زمين ريخته شده نگاه کرد و گفت:
-مشتريم هم که پروندي
خم شد که ميوه ها را جمع کند مريم سريع دست او را گرفت:من جمع مي کنم بابا
چقدرجواد دلش براي اين بابا گفتن هاي دختر دوست داشتني اش تنگ شده بود،دوست داشت بنشيند و او به اندازه همه ي اين هشت سالي که نبوده به اوبابا بگويد.
تا زماني که مريم ميوه ها را در جايش بگذارد جواد لحظه اي چشم از او بر نمي داشت،در مغازه بست و همراه دختر وو نوه اش که دستش در دست داشت به سمت خانه راه افتادند.مريم قدم در آن کوچه پس کوچه هاي بچه گي اش گذاشت.همه ي محله را از نگاه مي گذراند هيچ چيز عوض نشده بود.همه چيز همان جايي هستن که بايد باشند.
جواد نزديک خانه که شد گفت:
-بذار اول به مادرت يه خبر بدم بعد بيايد تو،مي ترسم خداي نکرده يهو ببينتت سکته کنه
با شوق ديدن مادرش گفت:باشه
جواد وارد خانه شد،مريم دقايقي پشت در خانه شان منتظرايستاده بود..بعد از گذشت دقيقه هاي مرگ بار صداي مادرش در حياط که بلند با بغض صدايش مي زد شنيد.
-مريم..مريم
مريم به سرعت در را باز کرد و مادرش را در چهار چوب ديد،با دويدن خودش را به در حياط رسانده بود.حس فلج کننده اي در پاي ناهيد پيچيد ديگر نتوانست روي پاهيش با ايستاد،مريم به سمتش رفت و در آغوشش گرفت…باز گريه و اشک و دل تنگي هايشان را به هم گفتند.آرام شدن مادرش زمان بيشتري نسبت به پدرش برد.مدت طولاني در آغوش يک ديگر ماندند و گريه کردند.بعد از آنکه آرم شدند ناهيد گفت:
-الهي من قربونت برم…کجا بودي؟چرا خبري ازت نبود؟از خدا خواستم اول تورو ببينم بعد بميرم..باور نميشه خدا دعام و مستجاب کرده…خدايا شکرت
با شرمندگي و خجالت در چشمان مادرش،که گوشه اش چروک شده نگاه کرد:
-شما گفتيد برو،ديگه فکر نکن پدر و مادري داري…منم ترسيدم زنگ بزنم،جوابمو نديد
صورتش در دست گرفت:
-اون موقع عصباني بوديم يه چيزي گفتيم…تو نبايد حالي از ما مي پرسيدي؟مگه پدر و مادري هم هست به بچه اش همچين حرفي بزنه؟
-ببخشيد
باز او را در آغوش گرفت وبوسيد…ناهيد احساس کرد سال ها جوان تر شده است…جواد که گوشه اي از حياط ايستاده بود با اشک از زير عينکش به آنان نگاه مي کرد.آرش بيچاره نمي دانست آنها که هستند و چه مي گويند.نمي دانست چرا مادرش اينطور بي قراري مي کرد.هر دقيقه در آغوش کسي بلند گريه مي کند وآنان را مي بوسد.ناهيد به آرش که کنارجواد ايستاده بود نگاه کرد و با چادرش اشک هايش پاک کرد و گفت:
-پسرته؟!

-آره…آرش بيا
آرش چند قدم آرام به سمت آنان آمد،ناهيدبا لبخندي،او را بغل کرد…آرش همچون نوه هاي ديگرش به دلش نشست و با محبت بوسيدش،جواد گفت:
-ناهيد پاشيد بيايد تو اينجا سرده…بچه هم سرما مي خوره
جواد به دخترش کمک کرد چمدان هايش به داخل خانه بياورد.مريم بدون آنکه بنشيند به همه جاي خانه سرک کشيد…خانه همان بود فقط وسايلش نو شده است.با وارد شدن به اتاق مشترکش با پريسا و ديدن عکس پسر جوان با تعجب جلو تر رفت و پوستر او نگاه دقيق تري انداخت و زير لب گفت:
-اَمين؟
ناهيد پشت سرش داخل شد،کنارش ايستاد وهمراه اوبه عکس پسرش نگاه کرد و با خوشحالي گفت:
-خوشگل شده؟
مريم هنوز مبهوت عکس امين بود،يادش مي آمد زماني که رفت بچه اي نه ساله بود،با اشک دلتنگي گفت:
-هم خوشگل شده…هم بزرگ
-۱۷سالشه..
به مادرش نگاه کرد:الان کجاست؟
-با دوستاش مي ره فوتبال
خنديد:اون موقع دنبال چيپس و پفک بود،اما الان يه مرد کامل شده
-الان هم مي خوره
-پريسا چيکار مي کنه؟
چشم هاي گلايه مند وناراحتش را از مريم مي دزد و به زمين نگاهي کوتاه انداخت:
-زندگي مي کنه…دو تا پسر داره(لبخندي زد)خاله هستي و خبر نداري
مريم متوجه ناراحتي مادرش شد و گفت:دلم مي خواد ببينمشون
بازچهره ي ناهيد ناراحت شد اما خودش را جمع کرد و با لبخندي گفت:الان بهش زنگ مي زنم
قبل از اينکه از اتاق خارج شود مريم گفت:مامان
برگشت:جانم
با کنجکاوي پرسيد:چيزي شده؟
-نه…چي بايد بشه؟…دخترم بعد سال ها اومده پيشم،ديگه از چي بايد ناراحت باشم
از اتاق خارج شد و نمي دانست دخترش مهمان چند هفته اي اوست و بر مي گردد….مريم برگشت و بازبه پوستر عکس برادرش نگاه کرد… نمي دانست چرا مادرش از دست پريسا ناراحت است،خنديد ياد جواني اش افتاد که هميشه کارهاي پريسا را از پدر و مادرش پنهان مي کرد.
با رفتن مادرش صداي زنگ در حياط شنيد… جواد براي باز کردن در،به حياط رفت…مريم از پنجره امين را ديد که با ساک ورزشي در دست وارد خانه شد،لبخندي زد… امين با ديدن کفش ها گفت:
-بابا مهمون داريم؟
لبخند خوشحالي بر لب جواد نشست:آره يه مهمون که سال هاست منتظر ديدنشيم
با اخم تعجبي که روي ابروهايش نشست پرسيد:کي؟
امين با ورودش و ديدن آرش که آرام نشسته و سيب پوست گرفته، مي خورد متعجب گفت:
-نمي شناسمشون…
مريم در چهار چوب در ايستاد…و به قامت بلند شده و اندام پُر امين لبخندي زد وبا شوق ديدنش گفت:
-سلام اقا امين
سرش را به سمت صدا چرخاند و با ديدن خواهر از روي ناباوري ساکش ورزشي از دستش افتاد.امين ديگر يک پسر چاق وگوشتي نبود،توانسته بود با ورزش کردن اندام زيبايي براي خودش بسازد…مريم جلو رفت و او را در آغوش گرفت.
-چقدر دلم برات تنگ شده بود..داداشم
اما امين با غيظ از آغوشش بيرون آمد وبا حالت گلايه مند و عصباني گفت:
-دروغ نگو…اگر دلت تنگ شده بود يه زنگ مي زدي!
ناهيد با اعتراض گفت:امين !
آرش ايستاد و امين اخم هايش بيشتر درهم کشيد وفرياد زد:
-چيه مامان؟!يادتون رفته تمام اين سال ها چطوري زندگي کردين؟صبح تا شب گريه، گريه…بابا سوء چشماش از بين رفت از بس گريه کرد،با اين عينکي که رو چشماش زده فقط مي تونه جلو پاش و ببينه…هر دفعه تلفن زنگ مي زد مي پريديد به اميد اين که اين خانوم باشه!
جواد جلوتر آمد وگفت:بسه امين،تازه از راه رسيده اينا چيه داري بهش مي گي؟
مريم با حلقه هاي اشک و به نامهرباني برادرش نگاه مي کرد، باور نمي کرد اين حرف هاي تند را از زبان امين مي شنود…وبدتر ازآن، اين اتفاقات براي خانواده اش افتاده باشد.
امين در حالي که از عصبانيت و فرياد به نفس زدن افتاده بود در چشمان گرد خواهرش خيره شد وآرام ترگفت:
-واسه چي برگشتي؟!چي مي خواي؟!…تا حالا فکر کردي اگر برمي گشتي و يکي از اينا مرده بود،دقيقا سر قبرش چي مي خواستي بگي؟اصلا پشيمون مي شدي که اين چند سال نيومدي ايران؟!(پوزخندي زد)معلومه که نه…چون اينقدر اونجا بهت خوش مي گذره که گفتي گور باباي،پدر و مادرم…
مريم صدايش لرزيد و با اشک هايش گفت:داري اشتباه مي کني امين
کينه و نفرت از خواهرش در کلمات و جملاتش مشخص بود:ببخش که اينو مي گم ولي ازت متنفرم
اين را گفت و وارد اتاقش شد،روي تختش نشست و اشک ريخت…درد دوري و نديدن خواهري که دوستش داري سخت بود…وسخت تر از انکه از روي ناچاري بخواهي بعد از چند سال حرف هاي خفه شده در دلت را به يک باره،بر سرش فرود.
جواد و ناهيد نتوانستند چيزي بگويند انگارپسرشان حرف دل آنها را زده بود…جواد از خانه خارج شد و ناهيد به آرامي دخترش را در آغوش گرفت وگفت:
-گريه نکن مادر…الان عصبانيه،بعدا آروم ميشه مياد بغلت مي کنه و ميگه دلم برات تنگ شده
همانطور که سرش روي شانه ي مادرش بود گفت:
-فکر نکنم…ازم خيلي کينه داره نديدي چه جوري باهام حرف زد
صورت دخترش در دست گرفت و اشک هايش پاک کرد وبا لبخند دلگرم کننده اي گفت:
-بهت قول مي دم امين باهات خوب ميشه
با چشمان شرمسارش به مادرش نگاه کرد:
-شرمنده ام، نمي دونستم همچين اتفاقاتي براتون افتاده…اينقدر سختي بخاطر منه بي لياقت کشيديد
ناهيد مي خواست براي دلداري دادن دخترش حرفي بزند که صداي “آخ” امين بلند شد.هر دو با قدم هاي تند به اتاق او رفتند،ناهيد با ديدن آن صحنه متعجب ايستاد اما مريم براي جدا کردن آرش از امين جلو رفت.
-آرش نکن زشته…
لگد هاي پياپي به پاي امين مي زد و امين دور اتاق مي دويد وآرش سعي مي کرد کتک هاي بيشتري به امين بزند…امين همانطورکه مي دويد با فرياد گفت:
-بابا بچه تو بردار،مگه از جنگل هاي آمازون آورديش؟
مريم در يک حرکت آرش را بلند کرد واو در آغوش مادرش دست و پا مي زد که آزاد شود..و به انگليسي به امين گفت:زشته،زشت
امين با بهت به انگليسي جوابشو داد:خودتي
مريم با خجالت رو به امين گفت:ببخشيد،فقط داره از من دفاع مي کنه…فکر مي کنه منو اذيت کردي معذرت مي خوام
ناهید همان حالت ایستاده بود،ازمریم پرسید:چی می گه؟
-به امین میگه زشت
ناهيد با لبخند بر لب گفت:پسر من مي گي زشت؟به اين خوشگلي
مريم همانطور که دو دستش دور شکم آرش حلقه کرده بود از اتاق خارج شد..آرش بلندترگفت:زشت..زشت
امين هم متقابلا بلند تر از او گفت:خودتي! خودتي! فهميدي؟
آرش از جرو بحث کردن با امين خوشش آمده بود،لبخند زد که مادرش او را زمين گذاشت و براي نصيحت کردنش رو به رويش روي زانوهايش ايستاد،با ديدن لبخندش متعجب گفت:
-امين و دوست داري؟!
با لبخند سرش تکان داد..تعجب مريم بيشتر شد وگفت:
-فکر کنم آب و هواي ايران داره بهت مي سازه
امين متوجه حرف هاي او نشد وگفت:چي مامان؟!
ناهيد کنارش ايستاد وگفت:چرا بچه ات فارسي حرف نمي زنه؟
سرش بلند کرد وگفت:بلد نيست مامان!يعني يادش ندادم
يکتاي ابرويش بالا برد و گفت:يعني هر چي من بگم نمي فهمه؟
-نه بايد به من بگيد که من بهش بگم…امين انگليسي بلده؟
-آره بلده
-خوب مي تونيد به امين هم بگيد
خم شد و آرش را بوسيد:حداقل بهش بگو ما کي هستيم
اين را گفت و به آشپزخانه رفت، مريم رو آرش کرد وگفت:تو مي دوني امين کيه؟
سرش به طرفين تکان داد:نه
انگشت اشاره اش به سمت اتاق گرفت و با آرامش گفت:
-اون اقا که بهش گفتي زشت…اسمش امينه..برادر منه،بايد بهش بگي دايي باشه؟
براي آرش واژه ي غريبي بود:دايي؟
-آره دايي
سرش تکان داد:باشه
-ديگه هم بهش نمي گي زشت،چون من دوستش دارم وناراحت مي شم..باشه؟
سرش پايين انداخت وبا ناخن هايش بازي کرد:باشه
-آفرين..اون خانوم هم مادر منه بهش ميگي مادربزرگ…اون اقا هم پدر من بود بهش مي گي پدر بزرگ،متوجه شدي؟
سرش با تعجب بلند کرد و به مادرش نگاه کرد…هضم کردن اين همه افراد ناشناس برايش سخت و دشوار بود…براي يادگيري آنها به زمان نياز داشت…مريم بلند شد و چمدان هايش در اتاق پدر و مادرش گذاشت.لباس هاي آرش و خودش عوض کرد و همراه دفتر نقاشي و مداد رنگي هاي آرش به پذيرايي برگشتند.
آرش روي زمين نشاند و دفتر نقاشي اش جلويش پهن کرد وگفت:
-يه نقاشي خوشگل براي مامان بکش
به آشپزخانه رفت با ديدن مادرش که مشغول شستن ميوه است به طرفش رفت واز پشت مادرش را بغل کرد وبويش کرد:
-چه بوي خوبي ميدي…بوي يه مامان مهربون …چقدر دلم برات تنگ شده بود..باورم نميشه اينجام..پيش تو،خيلي دوست دارم مامان
ناهيد دستاني که روي شانه اش بود بوسيد وبا خنده گفت گفت:
-رفتي خارج کلمات قشنگي ياد گرفتي،قربونت برم منم دوست دارم…احساس مي کنم ده سال جوون تر شدم…کاش با شوهرت مي اومديد همين جا زندگي مي کرديد،چيه تو غربت،حالا چند وقت مي موني؟
مريم به فکر فرو رفت نمي دانست چطور به خانواده اش بگويد همسرش را از دست داده…بايد مقدمه چيني کند؟! يا به يک باره به سراغ اصل بدبختي اش برود؟!نمي خواست به يک باره آنها را شوک زده کند،اجازه داد زمان مناسبش فرا برسد.از مادرش جدا شد و به کابينت تکيه کرد و به نيم رخ مادرش خيره شد:
-سه هفته مي مونم
با دصاي نيمه فريادش از تعجب گفت:همش سه هفته؟چرا اينقدر کم؟
-قول مي دم ديگه بيشتر بهتون سر بزنم… زمان بيشتري هم بمونم
باز خودش را مشغول شستن ميوه کرد،نفسي از سر ناراحتي کشيد و گفت:
-سالي يکي دوبار يه عمريه…شايد من موقع رفتنت مُردم،نبايد زنديکم باشي؟
با دلخوري گفت:مامان خدا نکنه!شما چرا همش حرف مردن مي زنيد؟
به مريم نگاه کرد وگفت:
-دلم مي خواد کنارم باشي هفته اي حداقل يک بار ببينمت…اصلا چرا شوهرت راضي نميشه بيايد ايران؟مگه اونجا چيکار مي کنيد؟!
احساس خشکي در دهانش مي کند…مادرش با حرف هايش او را مجبور مي کرد حرف بزند…واز آنجايي که مريم براي سبک شدن نيازبه درد و دل کردن داشت…شايد مجبور شودهمان لحظه از همه ي اتفاقات زندگي اش بگويد.
با دست گلويش فشرد:مامان چاي نداريم؟
-اي واي..اصلا يادم رفت ازت پذيراي کنم
شير بست که مريم با لبخندي سرش تکان داد.
-مگه من غريبه ام که مي خواي ازم پذيرايي کني؟چاي هست؟
-الان سماورو روشن مي کنم
مريم زودتر به سمت سماور رفت:خودم روشن مي کنم
مريم همانطور که آب درون سماور مي ريخت،ناهيد با عشق به دخترش نگاه مي کرد و در دل قربان صدقه اش مي رفت، صداي زنگ تلفن آمد:
ناهيد:فکر کنم جواده
ناهيد بيرون رفت…مريم سرکي به بيرون کشيد که بداند چه کسي پشت تلفن است…با ديدن امين وآرش لبخندي زد،امين با پاهاي دراز شده به پشتي تکيه داده در حالي که کنترل تلويزيون در دست داشت..و با شيطنت انگشت شصت پايش را گوشه ي دفتر نقاشي آرش را بلند مي کرد و دفترش مي بست..آرش محکم با دست به پايش مي زد..و او با خنده ي بي صدا باز کارش را تکرار مي کرد.
سري تکان داد ووارد آشپزخانه شد،تا دم آمدن چاي خودش را با شستن ميوه ها مشغول کرد.ناهيد وارد آشپزخانه شد وگفت:
-بابات بود..گفت شام چي بخرم
-مامان!شام براي چي؟يه چيزي درست مي کنيم ديگه…چرا شما با من مثل غريبه ها رفتار مي کنيد؟
-غريبه چيه؟بابات دلش مي خواست يه غذاي خوشمزه براي دخترش بياره،بعد از هشت سال اومدي انتظار نداري که املت جلوت بذاريم؟
-خوب مي ذاشتيد…
آنها دوست داشتند بهترين پذيرايي را از دخترشان انجام دهند…هر چند پول زيادي نداشتند.
ناهيد:به پريسا زنگ زدم…گفت رفتن مسافرت…يکي از اين کشور هاي خارجي نمي دونم اسمش چي بود،بهش نگفتم تو اومدي،گفت يکي دوروز ديگه ميان
-هنوز با کيوانه؟
نفسش با آه کشيد وگفت:آره…
چاي درون استکان ريخت قبل از خوردن باز به آن دو نگاه کرد…اين بار امين با مدادي که دردست داشت.روي دفتر نقاشي او خم شده و مشغول کشيدن نقاشي بود وآرش در صفحه ي ديگر نقاشي اش رنگ مي کرد.از خوشحالي لبخندي زد و اميدوار بود دلخوري و ناراحتي اش زياد طول نکشد.و با همان سرعتي که از آرش خوشش آمده با اونيز آشتي کند.
سفره شام کشيده شد،و همه به جز امين مشغول خوردن کباب شدند،هر چند گرسنه بود اما سعي کرد غرور مردانه اش را حفظ کند…آرش به غذا خيره شده بود و نمي دانست بايد با آنها چکار کند…جواد کنارش نشست و با تکه تکه کردن کباب به او ياد دادچطور بخورد.مريم نگاهي به اتاق او انداخت و بلند شد…سيني برداشت و پرس غذايش به همراه مخلفات درون او گذاشت و از کنارچشمان پدرو مادرش که او را هنوز دختري دلسوز و مهربان مي ديدند، گذشت و پشت در اتاق امين ايستاد…تقه اي زد و آهسته گفت:
-بيام تو؟
حرفي نزد،مريم خودش وارد شد و او را پشت ميز مشغول درس خواندن ديد.
-شام برات آوردم
آنقدر گرسنه بود،که لجاجت نکند و شام را پس نزند..مخصوصا آنکه بوي کباب به دماغش رسيده بود و مريم خوب اين برادر شکمويش را مي شناخت…سفره ي کوچکي پهن کرد و ظرف ها را در آن چيد وگفت:
-بيا بخور تا سرد نشده
شش دانگ حواسش پيش غذا بود اما وانمود کرد درس مي خواند.
-امين..اگر بودن من اينقدر ناراحتت مي کنه ميرم هتل يا مسافرخونه
از روي غيرت گفت:مگه خودت خونه نداري که مي خواي بري هتل؟
از خوشحالي لبخندي زد که هنوز آنقدر کينه و دشمني اش شديد نيست که او را از خانه بيرون کند.
-دارم،اما صاحب خونه اين مهمون چند روزه رو نمي خواد
-من صاحب خونه نيستم،مامان و بابا هستن که رات دادن
از اينکه راضي شده با او هم کلام شود خوشحال بود،اين يعني راهي براي آشتي کردن ونرم شدن دلش وجود دارد،مريم با تبسم بر لب گفت:
-يعني اگر تو بودي راهم نمي دادي؟
امين کلافه شده بود به او نگاه کرد وگفت:
-چرا زنگ نمي زدي که اين پيرزن و پيرمرد از نگراني اين بلاها سرشون نياد؟ميدوني مامان هر سفره نذري بود مي رفت؟مي دوني چقدر اين امام زاده ها نون وپنير داد که خبري ازت بشه،يک نفر بياد بهشون بگه فقط زنده اي
سرش پايين انداخت،وبا ناخن هاي کوتاهش بازي مي کرد…خودش هم از دست خودش ناراحت بود؛که چرا نمي تواند سختي ها و درد هايش را به کسي بگويد:
-من اگر عذر خواهي کنم و بگم اشتباه کردم يا هر دليل ديگه اي بيارم،تو قبول نمي کني اما اين و بدون اونجا بهم خوش نمي گذشته…با فکر شما و به اميد اينکه يه روزي شماها رو ببينم زندگي مي کردم
نگاهش مي کند:پا مي شدي مي اومدي..کي جلوتو گرفته بود؟شوهرت؟
او هم خيره به برادري مي شود،که روزي دلسوزانه از او دفاع مي کرد اما حالا،همه چيز را از ياد برده و روزگار از او پسري بي انصاف ساخته است…مريم فکر کرد شايد حق با امين باشد…وقتي چمدانش را براي رفتن مي بست،هيچگاه به چنين روزي فکر نکرد.
بغض کرده گفت:ميگم منو نمي فهمي و درک نمي کني بخاطر همينه…امين من شبيه پرنده اي بودم که فکر مي کرد اگر از قفس فرار کنه،دنياي بهتري در انتظارشه…
پرواز هم مي کردم عالي بود…همه چيز!تو اوج پرواز يه شکارچي بال هام وزد و سقوط کردم…با اون بال هاي زخميم فقط سعي کردم زنده بمونم
امين با حالت گنگي نگاهش کرد:نمي فهمم چي ميگي!
با آن حلقه هاي اشک بغضش قورت داد وگفت:
-مي دونم…فقط بدون،نمي تونستم بيام(با حسرت در آغوش گرفتنش گفت)يعني تو دلت برام تنگ نشده؟
سکوت امين که مي بيند مي گويد:مني که اينقدر دوست دارم و داشتم؟!فکر نمي کردم يه روزي اينقدر ازم متنفر بشي
با ناراحتي و دلي شکسته از سر سفره بلند شد،چشم هاي امين او را تا خروجش همراهي کرد..هنوز دلش از او راضي نشده بود.
مريم مشغول جاروبرقي زدن بود که صداي ضربه زدن سوئچ روي در حياط آمد.او صدا را نشنيد اما آرش که در حياط با توپ امين بازي مي کردبه سمت در رفت و دررا باز کرد.مهيار پلاستيک هاي خريد را از صندوق عقب ماشينش بيرون مي آورد.به سمت در رفت و با ديدن آرش لبخندي زد وگفت:
-به چه آقا پسر خوشگلي…خوبي عمو؟مي ري به ناهيد خانوم بگي بياد؟
آرش بدون حرفي ايستاده و به مهيار و لبخندش نگاه مي کرد،مهيار خنده اي کرد وگفت:
-ناهيد خانوم رو نکرده بود همچين فاميلاي خوشگلي هم دارن
پلاستيک ها را زمين گذاشت و خم شد،در چشمان خوش رنگ وميشي رنگ آرش خيره شد وبا همان لبخند مهربانش گفت:
-خوشگل پسر، برو به ناهيد خانوم بگو بياد
آرش باز نگاهش کرد،مهيار گمان کرد او کرو لال است با ناراحتي گفت:حرف هاي من و مي شنوي؟!
وقتي ديد پاسخي نمي دهد،با سوئيچش يک بار ديگر روي در کوبيد،و زنگ آيفون همزمان زد…صداي ناهيد ازحياط آمد:
-کيه؟
-منم…چند لحظه تشريف بياريد دم در
ناهيد با شنيدن صداي مهيار سريع خودش را دم در رساند،با اضطراب به آرش و مهيار نگاه مي کرد.
-سلام مهيار جان،خوش اومدي کاري داشتي؟
مهيار از برخوردش جا خورد وگفت:نه فقط…اينارو آوردم براي همسايه تون
تازه يادش آمد که مهيار هر ماه مواد غذايي،براي زن بي سرپرستي که در محله شان است مي برد و ناهيد به عنوان قاصد آنها را به او مي دهد.که مهيار ناشناس بماند.
گيج بودن ناهيد که ديد گفت:حالتون خوبه ناهيد خانوم؟
-هان؟!!آره خوبم مادر، فقط امروز زياد حالم خوب نيست
اين را گفت که مجبور نشود او را به خانه اش دعوت کند..مهيار گفت:مي خوايد ببرمتون دکتر؟
-نه دستت درد نکنه،چند تا داروي گياهي خوردم الان حالم بهتر ميشه(رو به آرش کرد)آرش بيا بريم تو
-ببخشيد ناهيد خانوم
-جانم
-اين پسر مشکلي داره؟منظورم اينه که خداي نکرده ناشنواست؟
با لبخندي گفت:نه عزيزم،اين پسره…
نزديک بود از دهانش بيرون بيايد که پسره مريم است و او وقت نکرده فارسي يادش دهد،حرفش را جمع کرد وگفت:
-پسره يکي از فاميل هامونه..تازه از فرنگ برگشته،بلد نيست طفلي فارسي حرف بزنه…
خيالش که راحت شد گفت:
-بله…گفتم حيفه پسر به اين خوشگلي مشکلي داشته باشه(خم شد پلاستيک ها را برداشت)اينا رو ميارم براتون تو
ناهيد ترسيد مهيار متوجه حضور مريم در خانه شود،و بخواهد، دخترش را اذيت کند و انتقام بگيرد،هر چند به مهرباني و دل رَحمي مهيار شک نداشت اما مادر بود و نگراني هاي خودش را داشت.ناهيد که هول شد پلاستيک ها را از دستش کشيد وبا دست پاچگي گفت:
-نه نه..خودم همشو مي برم..شما زحمت نکشيد
آنقدر رفتارهاي ناهيد براي مهيار غير قابل هضم بود،که احساس کرد بخاطر بيماري اش حالش اينطور شده است.يک پلاستيک ميوه به دست آرش داد و بقيه را هر طوربود در ستان خودش جاي داد وگفت:
-دستتون درد نکنه،زري خانوم خيلي دعاتون مي کنه،هميشه ميگه خير از جونيت ببيني و عاقبت به خير بشي
مهيار که هنوز متعجب بود به زحمت لبخندي زد وگفت:
-خواهش مي کنم کاري نکردم وظيفه است…مطمئنيد نمي خوايد کمکتون کنم؟
-آره مادر…شرمنده که نمي تونم تعارفت کنم بيايد تو
-نه خواهش مي کنم…خودم کار دارم بايد برگردم..خدانگهدار
ناهيد به داخل خانه رفت ولي هنوز آرش ايستاده بود،احساس کرد از اين مرد هم خوشش آمده مثل دايي اش امين،مهيار که او را ديد از داشبورد شکلات تخته اي که براي خودش خريده بود بيرون اورد و رو به رويش ايستاد و به انگليسي به او گفت:
-براي شما
با لبخند او را گرفت وگفت:
-ممنون
مهيار خنده ي بلندي کرد وگفت:بالاخره قفلت شکست نه؟!پس مشکلت زبان بوده…(دستش دراز کرد وگفت)اسم من مهياره اسم تو چيه؟
دست کوچکش در دستان مردانه ي مهيار قرار داد…براي اولين بار در عمر چهار ساله اش با يک نفر دست داد:
-اسمم آرشه
با لبخند سرش تکان داد:هوم..خوشگله مثل خودت
صداي ناهيد از حياط بلند شد:آرش بيا تو
آرش سرچرخاند و بعد به مهيار نگاه کرد..به او گفت:ناهيد خانوم مي گه بيا خونه
-مادر بزرگ…مامانم گفته اون مادر بزرگه
لبخند مهيار برچيده شد،نتوانست به هيچ چيز و هيچ کس فکر کند:چي؟!
ناهيد بيرون آمد ودست آرش گرفت:اي واي شرمنده،اين بچه شما را به حرف گرفته؟!بيا بريم تو..خداحافظ مهيار جان
به داخل خانه رفت،مهيار ماند و حرفي که آرش به او زده بود،بعد از چند ثانيه اي که آنجا ماندو خودش را،راضي کرد که پسر بچه شايد اشتباه کرده باشد..رفت.
مريم که مشغول تمييز کردن خانه بود گفت:کي دم در بود اينقدر طولش داديد؟
همانطور که وسايل داخل اشپزخانه مي برد گفت:هيچ کس،يه آدم خيروسايل مياره براي يه زن نيازمند
به در آشپزخانه تکيه داد وگفت:يک ساعت داشتيد با يه آدم خير صحبت مي کرديد؟!
وسايل گوشه اي از آشپزخانه گذاشت وگفت:آره مگه اشکال داره؟
نگاه مريم به آرش افتاد که دوزانو نشسته و مشغول جنگيدن با پاک شکلات است، کنارش نشست و گفت:
-کي اين و بهت داده؟
-آقاي خوشگل
با تبسمي ومتعجب گفت:چه عجب تو به يکي گفتي خوشگل
پاکت شکلات برايش باز کرد و يک تکه از آن در دهانش گذاشت وخورد.
شب هنگام خوابيدن،به آشپزخانه رفت وقرص هايش مي خورد مادرش امد وگفت:
-اين قرص ها چيه تو مي خوري؟ديشبم خواستم ازت بپرسم
قرص هاي که باعث مي شد مريم آرام باشد،و ذهنش تمام دردهايش رافراموش کند،بر سر آرش فرياد نزد،و بتواند خودرا به ظاهر خوشحال و شاد نشان دهد.او نمي دانست دخترش هم مشکل اعصاب پيدا کرده وافسرده شده است.
با لبخند مهرباني به مادرش نگاه کرد:
-شما فکر کن قرص ويتامينه است
-اين همه؟!
-مامان امشب پيشم مي خوابي؟
با چشم غره گفت:آره حرف و عوض کن
لبخندي زد:فقط امشب
سرش تکان داد وگفت:واقعا وقتي بزرگ هم ميشد هنوز بچه ايد،باشه..برات قصه هم مي گم
خم شد و بوسيدش :ممنون،الهي قربونت برم
مادرش از آشپزخانه خارج مي شد که گفت:مامان فردا آرش و نگه مي داري؟
با شک گفت:چطور؟جاي مي خواي بري؟
-آره به چند نفر هست بايد سر بزنم
ناهيد ترسيد براي ديدن دخترش باشد گفت:مي خواي بري سراغ خانواده ي سعادتي؟
از اينکه مادرش حدس درست زده بود،تبسمي کرد ولي نمي خواست نگران شود واورا از اين کار منصرف کند.
-نه مامان،پيش يکي از دوستام،اگر برم پيش مهيارفکر مي کني راهم بدن؟
با نگراني که در چهره اش بود جلو تر آمد و گفت:
-معلومه که نه،تو مي دوني چي کار کردي؟
-آره مي دونم…
-مريم نرو مي ترسم بلايي سرت بيارن
-نترس مامان نمي رم
چشم هاي نگران ناهيد به دخترش دوخت،مطمئن نبود اين کار را نکند. از آشپزانه خارج شد و مريم با سر پايين به جعبه ي قرص در دستش نگاه کرد،نمي دانست به آنها بايد چه بگويد.
در آن کوچه قدم بر مي داشت…خاطراتش برايش زنده شدند،با يادآوري اولين ديدارش با مهيار گام هايش آهسته تر کرد،که مبدا خاطره اي که آن روز برايش بي تفاوت بود وحالا شيرين شده زير پايش له شود… همان روز که مهيار را نجات داد و بدن خوش استيلش از ترس مي لرزيد… به در سياه نزديک مي شد…از ديدن دوباره او مي ترسيد،.زنگ خانه ي سعادتي فشرد.کسي جواب نداد..دوبار فشرد.صداي دختري شنيد:
-کيه؟
از استرس آب دهانش قورت داد:سلام منزل اقاي سعادتي؟
-بله بفرماييد
حالا بگويد با که کار دارد؟
-ميشه چند لحظه بيايد دم در؟
-بله الان؟
لحظات مرگبار به کندي مي گذشت..نمي دانست با چه کسي قرار است رو به رو شود..زن همسر سابقش؟دخترش؟يا…با باز شدن در و ديدن دختر زيبا رويي که موهاي قهوه اي و پوست سفيدش به زيبايي به او داده بود،لبخندي زد شبيه به کودکي هايش بود.
-سلام بفرمايد؟
صدايي شبيه به لب خواني گفت:سايه؟
سايه متعجب گفت:بله خودم هستم بفرمايد؟
-چقدر بزرگ شدي؟!من و نشناختي؟
-نخير ببخشيد
مريم با شوق اينکه ممکن است از ديدنش خوشحال شود،دست روي سينه اش گذاشت و گفت:
-مريمم ..زن دادش سابقت
سايه با دقيق شدن به او …چهره اي آشنا از ته ذهنش بيرون کشيد…اگر هم يادش رفته باشد براي هميشه نرفته است،هر چند از ديدنش تعجب کرده بود اما خودش را بي تفاوت نشان داد وگفت:
-خوب چي مي خواي؟
جا خورد، انتظار همچين برخورد سردي از طرف سايه نداشت.انگار فراموش کرده بود او ديگر يک دختر هفت ساله نيست …سايه حالا پانزده سال سن دارد.
با ناراحتي که در چهره اش بودگفت:اومدم مهيار و ببينم
سايه پوزخندي زد و دست به سينه ايستاد:
-چيه شوهرت طلاقت داده دوباره برگشتي اينجا؟!دير اومدي خانوم!داداشم داره ازدواج مي کنه…به سلامت
سايه توجهي به چشمان تعجب زده مريم نمي اندازد و در را محکم مي بيندد که مريم تکان خورد…با تعجب و ابروهاي بالا رفته به گستاخي سايه و در بسته خيره شد.باورش نمي شد اين حرف ها را سايه به او زده باشد.چند ين بار به در کوبيد وسايه را صدا زد:
-سايه…سايه درو باز کن
صدايش در آن حياط بزرگ مي پيچيد اما به گوش سايه نمي رسيد…با نا اميدي پشت به خانه ي آنان کرد و راه افتاد…هنوز چند قدم نرفته بود که با حرف سايه ايستاد و زير لب با تعجب گفت:
-داره ازدواج مي کنه؟!يعني تمام اين سال ها ازدواج نکرده بوده؟
لبخندي از اين فکر که مهيار هنوز او را دوست دارد زد اما لبخندش چند ثانيه بيشتر طول نکشيد و به راه افتاد و باز با خودش حرف زد:
-شايد هم ازدواج کرده ولي بخاطر نابيناييش اون دختر هم ازش جداشده
در پارکي که در آن نزديکي بود رفت،تا زماني که در ايران است بايد از آمدنش استفاده کند…همانطور که در آنجا قدم بر مي داشت به اين فکر مي کرد که الان دخترش ساينا کجاست و چه مي کند؟بايد منتظر پدر شوهرش بماند او مهربان تر است وحتما مي گذارد دخترش را ببيند.چقدر دنيا با او بد کرد بود؟يا خودش دينايش را بد کرد؟
*********
سر ميز شام بودند،سايه نگاهش بين برادر و پدرش مي چرخيد…نمي دانست بگويد يا نه؟با اضطراب گفت:
-بابا!
پرويز نگاهش کرد:بله!
سايه با نگاه کردن به مهيار پشيمان شد وگفت:هيچي…چيزي مهمي نبود
ساينا:بگو عمه!
سايه نفس کشيد،دلش به حال ساينا مي سوخت اگر مي دانست مادرش بعد از اين همه سال آمده…چه مي کند؟ابراز دلتنگي مي کند؟يا مثل غريبه ها با او رفتار مي کند؟!
مهيار که خواهرش را مسخ شده ديد خم شد و با چنگالش به بشقابش زد،که سايه تکان خورد وگفت:بله؟
مهيار:چيه؟چرا به ساينا اينجوري خيره شدي؟
سايناهمانطور که چنگالش را دور ماکاروني مي چرخاند گفت:چون خوشگلم
سايه به زحمت لبخندي زد:حرفاي خودمم تحويل خودم مي ده
بعد از شام سايه به پدرش کمک کرد سفره را جمع کند و مهيار مشغول صحبت با تلفن بود..سايه موقعيت را مناسب ديد نزديک پدرش رفت و آهسته گفت:
-بابا
پرويز برگشت وگفت:بله؟
-مي خوام يه چيزي بهتون بگم؟!
پرويز که به دخترش شک کرده بود گفت:هموني که مي خواستي سر سفره بگي نگفتي؟
-آره
-حالا چرا آروم حرف مي زني؟
سايه از آشپزخانه خارج شد و سرکي به بيرون کشيد وقتي خيالش راحت شد که مهيار از آنان دور است وارد آشپزخانه شد که پرويز با کمي ترس گفت:
-چرا امشب تو اينجوري مي کني؟اتفاقي افتاده؟!
سايه انگشتش روي دهانش گذاشت:
-هيس!بابا يواش تر نمي خوام مهيار بفهمه…اگر بهتون بگم کي امروز اومده بوده اينجا باورتون نميشه
با کنجکاوي و تعجب پرويز گفت:کي؟
به چشمان پدرش نگاه کرد:مريم
پرويز که باورش نمي شد با لبخندي گفت:
-همين بود از سر شام براي گفتنش دست دست مي کردي؟!…خوابنما شدي!حتما با اون اشتباه گرفتي
سايه همچنان تن صدايش پايين بود..و سعي مي کرد پدرش را قانع کند.
-خودش گفت بابا!من شناختمش…موقع رفتنش اونقدر بچه نبودم که چيزي ازش يادم نمونه
با لحن حرف زدن سايه پرويز قانع شد که سايه راست مي گويد:مطمئني خودش بود؟
-آره بابا مطمئنم،گفت مي خواد مهيار و ببينه
-خوب تو چي بهش گفتي؟
با شرمندگي سرش پايين انداخت:هيچي خيلي بد باهاش حرف زدم،گفتم از اينجا بره
پرويز آمدن عروسش را باور کرده بود اما علت آمدنش را هنوز نمي دانست،از کلافگي نفسي کشيد مي ترسيد مهيار بفهمد واتفاقات بعد از آن غير قابل پيش بيني بود.
سايه که فکر مي کرد پدرش از دست او ناراحت است گفت:
-خوب ببخشيد،وقتي ديدمش اصلا نمي دونستم بايد چي بهش بگم
-مهيار که نمي دونه؟
-نه گفتم اول به خودتون بگم
دست روي شانه ي دخترش گذاشت:کار خوبي کردي!فعلا مهيار چيزي نفهمه خودم بهش مي گم
سايه که متساصل شده بود گفت:اگر دوباره اومد چيکار کنم؟
-احتمالا فردا دوباره مياد…خودم خونه ام،اگر نبودم شماره ام و بهش بده
سايه سرش تکان داد و گفت:باشه
مهيار وارد آشپزخانه شد و با لبخند تعجبي گفت:چيزي شده؟
پرويز خنديد:نه چي بايد بشه؟دو کلام حرف داريم مي زنيم!شب اينجايي؟
ساينا از سالن فرياد زد:آره پرويز جونم مي مونيم
مهيار با اخم و صداي نسبتا بلندي گفت:ساينا ديگه نگو پرويز
پرويز:چيکار بچه ام داري؟!عيب نداره بذار بگه
مهيار:نه بابا شب مي ريم
ساينا قبل از حرف زدن پرويز خودش را به آنان رساند وگفت:
-من نميام،فردا جمعه است خونه حوصله ام سر مي ره
-خوب فردا باز ميايم
سايه ظرف سالاد در سينگ گذاشت و گفت:
-برادر من،اين کار شما باعث از بين رفتن سرمايه ملي،بنزين مي شه…چرا وقتي مي توني اينجا بموني بخاطر چند ساعت بري و برگردي؟خوب بمون ديگه
ساينا با نگاه هاي پر از التماس به پدرش نگاه کرد،مهيار خنديد وگفت:
-من اگر بتونم از پس زبون عمه ي تو بربيام…که بر نميام،با تو ديگه نمي تونم بحث کنم
ساينا با خوشحالي خنديد و پدرش رابوسيد:اقا جون به عمه مستانه هم زنگ بزن بگو دخترا رو بياره
-چشم زنگ مي زنم
آن شب براي پرويز شب پر استرس و نگراني بود نمي دانست چطور به پسرش بگويد همسر سابقت يا عشق سابقت برگشته،اگر دليل آمدنش پرسيد پاسخي برايش نداشت.
راحله مشغول سرخ کردن مرغ ها بود که پرويز وارد خانه شد وگفت:
-عجب بويي راه انداختي،به به..من نمي دونم به اين مرغات چي ميزني که اينقدر خوش بو وخوشمزه است
راحله که هميشه از تعريفات برادرش به وجد مي آمد با لبخندي مرغ ها را جابه جا کرد وگفت:
-اگر زن مي گرفتي هر روز غذاي خوشمزه مي خوردي و هر روز به به وچه چه مي کردي
پرويز پشت پنجره ايستاد وبا خنده وگفت:
-اونوقت از کجا معلوم زني که مي گرفتم دست پختش خوشمزه باشه؟
-کار سختي نيست همون شب خواستگاري مي گيم يه چيزي درست کنه
-اگر از بيرون غذا سفارش داده بودن چي؟
راحله با حرص برگشت وگفت:
-وااي!که حالا که نه تو زن گرفي نه ما رفتيم خواستگاري!اينقدر سخت نگير
با صداي مهيار نگاه پرويز به حياط کشيده شد.
مهيار:مستانه سايه رو بزن
دختر ها در حالي که با جيغ ميان مهيار و مستانه مي دويدند سعي مي کردند در بازي وسطي نبازن…به محض زدن مستانه توپ دست مهيار افتاد.ساينا با همان بي جانيش از دويدن جيغ بلندي کشيد.
-بابا تند نزني دردم مي گيره
مهيار با شيطنت لبخندي زد و توپ در دستانش جا به جا مي کرد که باعث شد استرس سايه و ساينا بيشتر شود…مستانه از هيجان که کدامشان بيرون مي رود مي خنديد و دخترانش با تشويق کردن هم گروهي هايشان به آنان انرژي مي دادند.
-سايه،ساينا…
مهيار توپ پرت کرد و محکم به کمر سايه خورد وغرلند کنان بيرون رفت.
سايه:هر موقع با تو بازي مي کنم تا دو هفته کمرم درد مي گيره
مهيارخنديد:خوب به من چه تو همش کمرتو سپر بلا قرار مي دي
سايه که دستش روي کمرش زده بود،سعي مي کرد نخندد:
-صبر کن بياي وسط،همچين بزنم که ديگه بلند نشي
مستانه ميان بحث آن دو توپ را محکم پرت کرد که ساينا جاخالي داد،باز توپ دست مهيار افتاد،دوست داشت دخترش ببرد…اما وقتي نفس زدن هايش و موهايي که از کلاه بيرون ريخته بودند را ديد متوجه شد او خسته شده است.گردنش کج کرد وگفت:
-ساينا بيرون
با زدن توپ و برخوردش با شکمش… دخترها با ناراحتي جيغ بلندي کشیدند،مهيار جلوتر رفت.
-شکمت درد گرفت؟
موهايش از روي صورتش کنار زد:نه..خوبم
بوسيدش،مهيار و مستانه وسط آمدند و دخترها توپ مي زدند،پرويز با ديدن آن صحنه با خنده سرش تکان داد:

-حالا اين چند تا بچه چه جوري مي خوان دوتا آدم گنده رو شکست بدن؟،مهيار که داره وسط زمين راه ميره
-چي؟
-هيچي با اينام که دارن بازي مي کنن
-پيشنهاد پسرت ديگه
پرويز از سماور براي خودش چاي ريخت و گفت:
-ميدوني ديروز کي اومده بوده اينجا؟
با کنجکاوي پرسيد:کي؟
-مريم
با تعجب بلند گفت:مريم؟
-هيس آروم!آره مريم
-اومده ايران؟کي؟چرا اومده اينجا؟اصلا چي مي خواسته؟
-خواهر من نفس بکش يکي يکي ،کيشو نمي دونم،فقط ديروز اومد اينجا،ظاهرا مي خواسته مهيارو ببينه…
زير اجاق خاموش کرد:مهيار خبر داره؟
-نه،گفتم فعلا بهش نگم…اصلا نمي دونم چه جوري بهش بگم
-اصلا نمي خواد چيزي بگي،اصلا کي گفته راهش بدي؟…اگر اومد پرتش کن از خونه بيرون،جوري که ديگه آدرس کوچه تون هم يادش بره،چقدر رو داره که بعد اين همه سال پاشده اومده
پرويز با تاسف به خواهرش نگاه کرد:
-راحله جان چرا عين اين زنايي که مي خوان دعوا کنن حرف مي زني؟
رو به رويش نشست وگفت:
-چون دلم مي خواد دوتا سيلي محکم بزنم تو گوشش و بگم برو همون قبرستوني که بودي!پرويز من نمي تونم عين تو باهاش نرم رفتار کنم،اونوقت،فکر مي کنه تمام اين سال ها منتظر اومدنش بوديم،بايد بفهمه از چشم ما افتاده مي فهمي؟دلت به حال پسرت بسوزه که بعد اين همه سال تازه راضي شده ازدواج کنه…نکنه امده دنبال ساينا مي خواد با خودش ببره؟
کلافه از حرف هاي خواهرش دستي به موهايش کشيد:واي راحله،نمي دونم
راحله همچنان حرص مي خورد و با عصبانيت حرف مي زد:
-نکنه از شوهرش جدا شده و وفيلش ياد هندوستان کرده؟!اگر طرف مهيار پيداش بشه من مي دونم و اون
راحله با نگراني به پرويز نگاه کرد:نذار نزديک مهيار بشه
پرويز هنوز لحنش آرام بودو سعي مي کرد مثل خواهرش حرص نخورد و عصبي نشود.
-راحله جان من هنوز نمي دونم براي چي اومده؟چرا با مهيار کار داره؟…بذار ببينمش حرفشو بشنوم…بعد قضاوت کنيم
-پرويز مهيار دوستش داشته،مي ترسم باز اين دختره رو ببينه و هوايي بشه
-شايد اومده دخترشو ببينه
-ديگه بدتر،آدم بايد چقدر پروباشه که همچين درخواستي هم داشته باشه…لابد با شوهرش اومده بوده که اگر نذاشتيم برن شکايت کنن
پرويز با دلخوري به خواهرش نگاه کرد وگفت:
-بعضي وقت ها از حرف زدن باهات پشيمون ميشم،به جاي اينکه آرومم کني،بدتر من و مي ترسوني؟
مهيار نفس زنان آمد و گفت:دوتا بطري آب خنک
راحله با حرص به مهيار نگاه کرد وگفت:
-آخه تو اين سرما موقع وسطيه؟!
مهيار گمان کرد عصبانيت عمه اش بخاطر بازي آنهاست با خنده گفت:
-حالا چرا عصباني ميشي؟! هوا به اين خوبي !تازه دکترا گفتن واسه قلب خوبه،اکسيژن بيشتر وارد ريه ميشه(رو به پدرش کرد)مگه نه دکتر؟!
دستش در هوا تکان داد وبلند شد:چي بگم،اگر طبق تحقيقات شماست که لابد درسته

امتیاز دهید به این رمان

Check Also

پارت ۲۳ رمان پاورقی زندگی (جلد دوم )

-مريم برگشته؟!بعدتو همچين چيزي رو از من پنهان کردي؟! سرش تکان داد،گيتي احساس خطر کرد. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.