پارت ۹ رمان پارلا

کم کم داشتم به اسم سعید آلرژی پیدا می کردم. با بی حالی روی تخت نشستم و گفتم:
کجا می ریم؟
علیرضا یک سری از وسایلش را که این طرف و آن طرف ریخته بود را توی ساکی چپاند و گفت:
مگه قرار بود تا ابد اینجا بمونیم؟ قرار بود یه نصفه روز بمونیم… یه سری از کارهامون به هم ریخت مجبور شدیم بیشتر بمونیم.
آهی کشیدم. بدنم هنوز کوفته بود و سرم درد می کرد. گلودردم بهتر شده بود و دیگر تب نداشتم. از جایم بلند شدم و مانتویم را پوشیدم. موهایم را بالای سرم جمع کردم و شالم را با بی حوصلگی روی سرم انداختم. سوئی شرتم را پوشیدم و روی تخت نامرتب نشستم. می دانستم قیافه ی چندش آوری پیدا کرده ام. مریض بودم و چند روز بود که حمام نرفته بودم. از همه بدتر این که آرایش هم نداشتم. در عوض علیرضا… حتی در آن شرایط هم موهایش را اتو کرده بود و عطر خوش بو و مست کننده ای زده بود… آن قدر خوش تیپ شده بود که انگار داشت سر قرار می رفت. در دل گفتم:
علیرضا کی خوش تیپ نبوده که امروز دومیش باشه؟
سعید در اتاق را باز کرد و به علیرضا گفت:
رسیدند.
علیرضا سر تکان داد و گفت:
ما حاضریم.
سعید رو به من کرد و گفت:
فقط دو دقیقه وقت داری که بری دستشویی. بیشتر نشه!
چشم غره ای بهش رفتم و از جایم بلند شدم. در حالی که به سمت دستشویی می رفتم گفتم:
چیه؟ اگه بیشتر بمونم چاه پر می شه؟
علیرضا آهسته خندید و سعید با عصبانیت به او پرید:
پرروش کردی!
من ابرو بالا انداختم و گفتم:
ببین! من ساقی نیستما! من اینجا نه گروگانم نه اسیر… من قراره زن علیرضا باشم… .
سعید لحظه ای با تعجب بهم نگاه کرد. خود علیرضا هم تعجب کرده بود… من سعی کردم ظاهر جدیم را حفظ کنم و لبخند پیروزمندانه نزنم… سعید خودش را جمع و جور کرد… دوباره اخم کرد و گفت:
خب که چی؟ علیرضا این جا رئیس من نیست… منم که به این و اون می گم چی کار کنند چی کار نکنند… .
علیرضا ابرو بالا انداخت و گفت:
جدا؟ می دونستی بعضی وقت ها یادت می ره کی هستی و جایگاهت کجاست؟ خواستم بهت یادآوری کنم که تو کارگر بابای منی… شیرفهم شد؟
سعید داد زد:
کارگر؟ اگه من کارگرم تو کی هستی؟ به جز دردسر درست کردن چی کار بلدی بکنی؟ اگه این دختره رو دنبال خودت نمی کشوندی و می ذاشتی همون اول کاری حالش و جا می اوردیم، الان رسیده بودیم پیش فرخ.
علیرضا با عصبانیت گفت:
یه بار دیگه ام بهت گفته بودم… وظیفه ی تو اینه که ما دو نفر رو با هم ببری اون ور… فهمیدی؟
سعید گامی به سمت علیرضا برداشت و گفت:
این دختره با سیاوش بوده… .
علیرضا که دوباره داشت قرمز می شد و نفس هایش تند و صدا دار می شد گفت:
اون یه سوءتفاهم بود که رد شد… فرخ هم در جریانه.
در دل گفتم:
دم خودم گرم! ناخودآگاه این دو تا رو انداختم به جون هم.
ولی دعوایشان ادامه پیدا نکرد. یک مرد حدودا چهل ساله وارد اتاق شد و گفت:
ماشینا رسیدن… باید عجله کنیم.
من دوان دوان به سمت در رفتم و گفتم:
من باید برم دستشویی.
وارد دستشویی شدم و اولین کاری که کردم این بود که سرنگ را در آوردم و توی سینک انداختم. آخ آخی کردم و آهسته گفتم:
پدرم و در اورد!
ده دقیقه ی بعد از دستشویی بیرون آمدم. سرنگ را دوباره جاسازی کرده بودم… هنوز نمی دانستم با یک سرنگ خالی دقیقا چه کاری می شود کرد. سعید که دم در دستشویی ایستاده بود با بداخلاقی به من تشر زد:
گفته بودم دو دقیقه!
به او توجهی نکردم. علیرضا بازویم را گرفت و از راهرو گذشتیم. از پلکان چوبی قدیمی که پله هایش قیژ قیژ می کرد پایین رفتیم. پلکان به یک هال کوچک می رسید که من فقط توانستم پنجره های بزرگ و شومینه اش را ببینم. علیرضا آن قدر سریع من را از آن جا بیرون برد که اصلا متوجه اطرافم نشدم. وارد کوچه شدیم… تا به حال جایی مثل آن جا را ندیده بودم. یک کوچه ی قدیمی بود که یک طرفش پر از ساختمان های خرابه یا قدیمی بود. کوچه خاکی بود و حتی آسفالت هم نشده بود. در طرف دیگر کوچه تپه های بلند خاکی وجود داشت که پر از آشغال و کیسه نایلون بود. بعد از تپه ها یک زمین مسطح خاکی و خالی بود که به راه آهن منتهی می شد. اصلا هیچ نظری در مورد آن جا نداشتم… نمی دانستم آن جا کجا بود… در دل گفتم:
مسلما تهران نیست… شایدم باشه… وای! نمی دونم.
به یک نتیجه ی دردناک رسیده بودم… حتی اگر موفق به فرار کردن هم می شدم نمی توانستم راه را پیدا کنم و به احتمال زیاد دوباره دستگیر می شدم… نباید الکی خودم را توی دردسری بزرگ تر می انداختم… باید حساب شده فرار می کردم. علیرضا من را به سمت سه ماشین شاسی بلند برد. یکی از ماشین ها سفید بود و دو تای دیگر مشکی بودند. او در عقب یکی از ماشین ها را باز کرد و به من گفت:
سوار شو… من باید با اون یکی ماشین بیام.
اخم کردم و گفتم:
آخه چرا؟
علیرضا گفت:
وقت نداریم پارلا… سوار شو… .
با تظاهر به بداخلاقی سوار شدم. بدم نمی آمد چند ساعت دور از علیرضا باشم. آن چند روز عین کنه بهم چسبیده بود. وقتی سوار ماشین شدم ساقی را دیدم که کنارم نشسته بود. از خوشحالی خندیدم ولی وقتی نگاهم به دست و پای بسته اش افتاد خنده روی لبم خشکید. او آهسته گفت:
مهم نیست.
در همین موقع صدای سعید را از سمت راستم شنیدم. به سمتش برگشتم. او با بداخلاقی گفت:
تکون بخور دیگه!
با گیجی بهش نگاه کردم… تازه فهمیدم… می خواست سوار شود! داد زدم:
من کنار تو نمی شینم!
سعید که از همیشه عصبی تر به نظر می رسید مشت محکمی به سقف ماشین زد و گفت:
زود برو تو با من جر و بحث نکن! من توی مارمولک رو بدون محافظ ول نمی کنم.
راننده که پسر جوانی بود با خونسردی گفت:
وسط اتوبان که نمی تونه خودش و بندازه بیرون. در رو هم قفل می کنیم… خیلی نگرانی دستش رو ببند.
علیرضا به سمتمان آمد و گفت:
سعید زود باش.
سعید چند لحظه مکث کرد. بعد گفت:
خیلی خب! دستش رو می بندم.
خواستم اعتراض بکنم ولی با دیدن چهره ی خونسرد علیرضا پشیمان شدم. او تنها کسی بود که ممکن بود از من طرفداری کند ولی چهره ی خونسردش نشان می داد که در این زمینه کاملا با سعید موافق است. ترجیح دادم خودم را ضایع نکنم و حرفی نزنم.
سعید دست هایم را محکم بست و بعد در را بهم کوبید. پنجره های عقب ماشین پرده های مشکی رنگی داشت و پرده ها را هم کشیده بودند. راننده بلافاصله قفل مرکزی را زد. من با کنجکاوی به چهره ی راننده و کسی که جلو نشسته بود نگاه کردم… هر دو خونسرد و ساکت بودند… گویی بار اولشان نبود که در این موقعیت قرار می گرفتند. ناگهان یک نکته ی جالب به ذهنم رسید… من هیچ کدام از مردهایی که در آن خانه ی شهرک غرب بودند را دوباره ندیدم… گویی همه یشان عوض شده بودند. هیچ کدام از مردهایی که دیده بودم را دوباره ندیدم و هیچ کدام از این مردها را هم قبلا ندیده بودم… فقط سعید بود که همه جا حضور داشت.
ماشین ها به راه افتادند. آن طور که فهمیدم ماشین سفید رنگ جلوتر از ما می رفت و ماشین مشکی رنگ پشت سرمان می آمد. با دست های بسته ام دست ساقی را گرفتم و بهش لبخند زدم. او هم لبخندی بهم زد… کمی بی حال به نظر می رسید ولی لبخندش خوشحالم کرد… حداقل دیگر از دستم ناراحت نبود.
ماشین بعد از ده دقیقه وارد یک اتوبان یک بانده شد. از شیشه ی جلو به اتوبان نگاه کردم. نمی دانستم کجای کشور از آن اتوبان ها دارد. تقریبا فقط کامیون ها و تریلی ها در اتوبان دیده می شدند. پسر بیست و دو سه ساله ای که راننده ی ماشین بود با خونسردی و مهارت تمام رانندگی می کرد… با سرعت زیاد و سبقت های خطرناک.
وارد جاده ای شدیم که در یک محوطه ی خشک بود. اطراف جاده از زمین های خالی پر بود. سرم را به پشتی ماشین تکیه دادم و به سمت ساقی برگشتم. چشم هایش روی هم می رفت… مشخص بود که خسته ست و خوابش می آید. مزاحمش نشدم… در عوض به فکر فرو رفتم. تنها یک روز از تغییر سیاستم در رفتار با علیرضا می گذشت ولی متوجه شده بودم که راه درستی را انتخاب کرده ام. این طوری خودم هم آرامش بیشتری داشتم. لازم نبود انرژیم را روی جنگ و دعوا بگذارم. در همان مدت کم آرام تر شده بودم ولی هنوز سر تصمیمم بودم. می خواستم خودم را آزاد کنم… به هر قیمتی که شده! دیگر می دانستم که آدم های زیادی دور و بر علیرضا هستند و سعید هم حواسش بهم هست. نمی توانستم با جنگ و دعوا فرار کنم. باید سیاست به خرج می دادم. این طوری هم علیرضا را در طرف خودم داشتم هم به هدفم می رسیدم. به هر حال علیرضا دوست من بود و من علاوه بر این که در جایگاه یک دوست بهش علاقه داشتم، بهش عادت هم داشتم. با این که با آدم ربایی اش نهایت ظلم را بهم کرده بود ولی واقعا سپاس گزار بودم که در آن چند روزی که در یک اتاق می خوابیدیم کاری به کارم نداشت و اصرار به برقرای رابطه نداشت… از این لحاظ درکش نمی کردم… چطور ممکن بود یک پسر… آن هم پسری مثل او!… بتواند خودش را در این حد کنترل کند؟ واقعا جوابی برای این سوال پیدا نمی کردم. یاد حرف علیرضا افتادم:
من یا اگه از دختری چیزی بخوام، کاملش رو می خوام یا هیچی ازش نمی خوام… .
حتی این حرفش هم برایم توجیه خوبی نبود… تنها دلیلی که برای این خودداریش به ذهنم می رسید یک چیز بود: روانی بودنش! علیرضا در مواقعی هم که مثل یک انسان عادی به نظر می رسید، رفتارهای عجیب و غریب می کرد. البته من هم آن چند روز مریض بودم و با آن قیافه و ظاهر درب و داغون دافعه ی شدیدی برای جنس مخالف ایجاد می کردم. در دل گفتم:
کی دلش می خواد به من با این قیافه ی ضایع دست بزنه؟ حتی سعید که اون شب توی خونه ی علیرضا خیلی هیز به نظر می رسید هم این چند روز اصلا دوست نداشت بهم نگاه کنه… ایول به شلختگی و داغون بودن!
فکرم به سمت مارال کشیده شد. دعا کردم که حالش خوب باشد و توانسته باشد با موفقیت فرار کند… احتمالا تا به حال به پلیس هم خبر داده بود… شاید پلیس به موقع سر می رسید و من را از آن موقعیت نجات می داد… آن وقت می توانستم پیش خانواده ام که مسلما دل توی دلشان نبود برگردم… وقتی یادم آمد که قرار بود به زودی پیمان به خواستگاری الهه بیاید عذاب وجدان گرفتم… به بدترین نحو ممکن این خواستگاری را عقب انداخته بودم.
مردی که جلو نشسته بود یک دفعه برگشت و پشت را نگاه کرد و بعد بلافاصله گوشی موبایلش را در آورد و بعد چند ثانیه گفت:
سعید… دنبالمونن… گازش و بگیر برو سمت روستا. توی راه های محلی گم و گورشون می کنیم.
من با هیجان و امید به سمت عقب برگشتم. مرد سرم داد زد:
سرت و بیار پایین!
ولی دیگر نیازی به نگاه کردن نبود! صدای آژیر ماشین پلیس را به وضوح می شنیدم. هیجان و امید تمام وجودم را در برگرفت… .
راننده پایش را بیشتر روی گاز فشرد و ماشین از جایش کنده شد. با سرعتی سرسام آور به راهش ادامه داد. در دل دعا کردم:
خدا کنه پلیس ما رو بگیره… خدایا! کمکمون کن! این بهترین راه برای آزادی من و ساقیه.
اولین بار بود که داشتم دعا به جان نیروی انتظامی می کردم. مرد که جلو نشسته بود گفت:
از کجا پیدامون کردن؟
راننده که به طرز غیرقابل باوری مسلط و خونسرد به نظر می رسید گفت:
الان وقتش نیست.
تسلط او به رانندگی را که دیدم یک آن ترسیدم و قلبم در سینه فرو ریخت. صدای آژیر پلیس هر لحظه دورتر می شد و راننده با سرعت از بین ماشین های سنگین ویراژ می داد و دور می شد. با سرعت از سمت راست از یک کامیون سبقت گرفت و وقتی جلوی آن کامیون قرار گرفت دیگر ماشین سفید رنگی که جلویمان حرکت می کرد را ندیدم. راننده یک دفعه دور زد و من روی ساقی پرت شدم. جیغ کوتاهی کشیدم. از صدای لاستیک ها فهمیدم که وارد راه خاکی شده ایم. مردی که جلو نشسته بود مضطرب بود و مرتب برمی گشت و عقب را نگاه می کرد. او رو به راننده گفت:
برو سمت روستا!… عماد! با توام!
راننده که دیگر فهمیده بودم اسمش عماد است گفت:
جاده ی اون ور نصفه ساخته شده.
مرد گفت:
چاره ای نداریم… این جاده رو دیر یا زود از جلو می بندند.
من صاف نشستم ولی عماد با سرعت پیچید و من دوباره تعادلم را از دست دادم و پرت شدم. برگشتم و پشت سرمان را نگاه کردم. چشمم به چند ماشین پلیس افتاد که داشتند به ما نزدیک تر می شدند. نور امید به قلبم تابیده شد. موبایل مرد زنگ زد و او بلافاصله جواب داد. توجهی به مکالمه یشان نکردم. از راه خاکی خارج شدیم و احساس کردم دوباره روی آسفالت حرکت می کنیم. از شیشه ی جلو به جاده نگاه کردم… یک جاده ی خالی بود که عماد داشت از آن خارج می شد. صدای آژیر ماشین های پلیس نشان می داد خیلی از ما فاصله گرفته اند… در دل گفتم:
ای لعنت به این شانس! لعنت به این دست فرمون عماد!
توی میدان دیدم خبری از ماشین دیگری نبود. عماد وارد جاده ی دیگری شد که در دست ساخت بود. اطراف جاده انواع علامات، ماشین ها و ابزارها دیده می شد. صدای ماشین های پلیس خیلی از ما دور شده بود ولی قلب من هنوز با هیجان و امید محکم به قفسه ی سینه ام می زد. عماد داشت موفق می شد. آهی کشیدم و ناگهان به یاد چیزی افتادم… سرنگ… بدون لحظه ای فکر کردم خودم را کنار کشیدم و سرنگ را از لباسم بیرون کشیدم. مرد داشت با تلفن حرف می زد و موقعیتمان را گزارش می کرد. عماد هم تمام حواسش به جاده بود. ساقی ساکت بود و وحشت زده به نظر می رسید. مرتب برمی گشت و به پشت سرمان نگاه می کرد. زیرلب با خودش حرف می زد یا شاید دعا می خواند. چشمش به سرنگی که توی دست من بود افتاد. چشم هایش از تعجب چهارتا شد. درپوش سوزن را باز کردم و کف ماشین انداختم… صدای آژیر هرلحظه دورتر می شد… تنها شانسی که داشتیم داشت از دست می رفت. نمی توانستم سرنگ را درست در دست بگیرم… دستم به شدت می لرزید. در یک لحظه ی طلایی عماد دور سریعی زد و موبایل از دست مرد افتاد. مرد ناسزایی گفت و خم شد تا آن را بردارد. بدون فکر کردن از جا پریدم و با سوزن سرنگ محکم توی گردن عماد زدم. عماد فریادی از درد کشید و بی اختیار فرمان را ول کرد و گردنش را چسبید. مرد به سمت فرمان حمله کرد ولی کار خراب تر شد. از راه راست منحرف شدیم و با سرعت به سمت تپه ای خاکی رفتیم. من و ساقی جیغ کشیدیم و عماد فرمان را چرخاند… ولی دیر شده بود. چرخ های سمت راست ماشین روی تپه رفت و یک لحظه اوج گرفتیم… پرواز کردیم… و بعد به سمت پایین متمایل شدیم و با کاپوت روی زمین فرود آمدیم… ماشین با پهلو به زمین خورد… یک بار غلت خورد و بعد روی سقف متوقف شد… .
چشم هایم را باز کردم. انگار دنیا وارونه شده بود… سر و ته شده بود بودم. از وحشت جیغ کوتاهی کشیدم. تمام وزنم روی گردنم بود. گیر کرده بودم و نمی توانستم تکان بخورم. گردن و سرم روی سقف ماشین و روی زمین بود و پاهایم در هوا… ناله کردم:
یکی کمک کنه!
صدای آژیر ماشین پلیس را می شنیدم که هر لحظه بهم نزدیک تر می شد. در دل گفتم:
خدایا شکرت! کمک داره می رسه.
صورت ساقی را نمی دیدم. یک گوشه مچاله شده بود. صدایش زدم:
ساقی! ساقی جوابم و بده.
صدایی نمی شنیدم. دست هایم با طناب بسته شده بود و نمی توانستم خودم را نجات بدهم. دستهایم را مشت کردم و سعی کردم به فشار به آنها وزن بدنم را از روی گردنم بردارم ولی خورده شیشه ها دستم را برید و موفق نشدم… گردنم داشت زیر آن فشار می شکست. مردی که جلو نشسته بود در زاویه ی دیدم نبود ولی عماد را می دیدم که با کمربند به صندلی وصل بود. سرش به سمت عقب خم شده بود و از دهان نیمه بازش خون بیرون می ریخت… خون روی سقف ماشین می چکید و صدای چندش آوری ایجاد می کرد. سرنگ به طرز تهوع آوری از گردن خونینش آویزان بود. با دیدن او تمام بدنم به لرزش افتاد… آن منظره وحشتناک ترین چیزی بود که در تمام زندگیم دیده بودم… از ترس و وحشت جیغ کشیدم ولی هیچ یک از سه سرنشین توی ماشین عکس العملی نشان ندادند… اگر عماد می مرد چه؟ یعنی من او را کشته بودم؟ یعنی من آدم کشته بودم؟ اگر آن مرد هم مرده بود چه؟ صدایی از هیچ کدامشان در نمی آمد… ساقی چطور؟ ظاهرا که خونریزی نداشت… ای کاش فقط بیهوش شده بود… من که واقعا ترسیده بودم بلند داد زدم:
یکی کمک کنه.
صدای ترمز ماشینی را در نزدیکی ماشینمان شنیدم. نفسم در سینه حبس شد… صدای آژیر پلیس می آمد ولی خیلی بهم نزدیک نبودند. صدای وحشتناکی شنیده شد و بعد شیشه ی پنجره ی کنارم شکسته شد. ترسیدم و گفتم:
کی اونجاست؟
دستی دور شانه ام حلقه شد و من را به سمت پنجره کشید. دستی دیگر دور کمرم حلقه شد و بالاخره من را از ماشین بیرون کشید… هیچ چیزی را در آن لحظه بیشتر از این نمی خواستم که با مامورهای سبز پوش نیروی انتظامی رو به رو شوم… ولی… سعید بود که من را بیرون کشیده بود. زیرلب ناسزایی گفت. صدای ناآشنای مردی را شنیدم که گفت:
این دختره هفت تا جون داره… نگاش کن! هیچیش نشده.
سعید با بداخلاقی گفت:
ماشین و روشن کن. باید بریم.
من که کتف و زانوی چپم به شدت درد می کرد گفتم:
ساقی… .
سعید از من فاصله گرفت ولی دو مرد جلو آمدند و بازویم را گرفتند. سعید به سمت ماشین رفت و شیشه ی پنجره ی عماد را با چند ضربه با قفل فرمان شکست و سعی کرد او را آزاد کند. یکی از مردها با صدای آهسته به دیگری گفت:
اگه عماد چیزیش شده باشه… سعید هممون و می کشه… .
ترسم بیشتر از پیش شد. بدنم به لرزه در آمد… پس علیرضا کجا بود؟ سعید اگر چشم علیرضا را دور می دید من را تیکه پاره می کرد… آخر عماد… عماد که… سعید فریاد زد:
مرده!
زانوهایم سست شد و روی زمین افتادم. حالت تهوع بهم دست داد ولی معده ام خالی بود و نمی توانستم چیزی را برگردانم. آن قدر می لرزیدم که یکی از مردها وحشت کرد و گفت:
نکنه داره تشنج می کنه!
چهره ی بهت زده ی سعید را دیدم. تا به حال او را آن طور وحشت زده ندیده بودم. وضع من از او هم بدتر بود. چهارستون بدنم می لرزید و قلبم در دهانم بود.
یکی از مردهایی که من را گرفته بود گفت:
سعید باید بریم… دارن می یان… چیزی نمونده بهمون برسن.
سعید به سمتمان دوید ولی وقتی به من رسید برگشت و نگاهی عجیب به ماشین انداخت. رنگ صورتش پریده بود و آشفته به نظر می رسید. او با یک حرکت من را مثل پرکاه از زمین بلند کرد و به سمت ماشین سفیدرنگ برد. من را روی صندلی عقب گذاشت و خودش هم کنارم نشست. دو مرد دیگر هم سوار شدند و با سرعت به راه افتادیم. من برگشتم و با نگرانی به ماشین نگاه کردم… زیرلب گفتم:
ساقی طاقت بیار… پلیس الان پیداتون می کنه.
از درد کتف و زانویم چشم هایم را بستم… آسیب چندانی ندیده بودم. قاعدتا نباید از آن تصادف جان سالم به در می بردم. چند جای صورت و دست هایم زخم شده بود و درد زانویم نفسم را بریده بود… این ها برایم اهمیتی نداشت… فقط ساقی مهم بود که توی آن ماشین مانده بود… و عماد… یادم آمد که در لحظه ی آخر سعی کرده بود فرمان را بچرخاند. پس بعد از این که من سرنگ را در گردنش زده بودم هنوز زنده بود… در دل گفتم:
حالا چرا زدم توی گردنش؟… همه ی سوزنش و کردم تو… یعنی واقعا باعث شدم بمیره؟ شایدم سرش به جایی خورد… وای خدا نمی دونم… .
با سرعت به راهمان ادامه دادیم. صدای آژیر پلیس دوباره شنیده می شد. چشم هایم را بستم و دعا کردم که زودتر به ما برسند. سعید کاملا به من چسبیده بود و من به وضوح می دیدم که دستش می لرزد. اصلا مضطرب نبود… فقط عصبی و خشمگین بود. بدتر از همه هم این بود که علیرضا آن طرف ها نبود. خواستم از سعید سراغ او را بگیرم ولی همین که چشمم به صورت عصبانی سعید افتاد پشیمان شدم. او همیشه دوست داشت کلک من را بکند… دوست نداشتم برای این کار تحریکش بکنم.
باری دیگر آژیر ماشین پلیس را در نزدیکی یمان شنیدم. خواستم برگردم و ماشین ها را ببینم ولی جرئت نکردم… تک تک سلول های بدنم در حال دعا کردن بود. بدنم می لرزید و از شدت هیجان نمی توانستم سرجایم بنشینم. قلبم به طرز بی سابقه ای محکم می زد. هنوز در همان جاده ی در حال ساخت بودیم و با یک نگاه توانستم تشخیص بدهم که آن راننده توانایی منحصر به فرد عماد را ندارد.
سعید داد زد:
برو سمت روستا… ماشین هاشون از ما سریع تر اِ. اینجا می گیرنمون.
مردی که جلوتر نشسته بود گفت:
راه و بستن… دور بزن… دور بزن!
در آخرین لحظه چشمم به چهار ماشین پلیس افتاد که عرض جاده ی خاکی و نیم ساز را بسته بودند. راننده دور سریعی زد ولی ماشین های پلیس بهمان رسیدند و محاصره شدیم. من در دل گفتم:
وای خدا رو شکر!
ولی راننده گاز داد و با سرعت به سمت ماشین ها رفت. در آخرین لحظه تغییر جهت داد و ماشینمان با صدای وحشتناکی به ماشین پلیس مالیده شد. تعادل ماشین بهم خورد ولی راننده دوباره آن را به جاده برگرداند و با سرعت به راهش ادامه داد. مردی که جلو نشسته بود گفت:
سعید تیراندازی نکنند!
سعید اسلحه اش را از زیرکتش بیرون کشید و گفت:
نمی کنند!
شیشه را پایین داد و چنگی به موهای من زد. من جیغ کشیدم:
داری چه غلطی می کنی؟
چشمم به ماشین پلیس افتاد که خودش را به ما رسانده بود و به موازات ما حرکت می کرد. سعید اسلحه را به شقیقه ام چسباند و رو به ماشین پلیس فریاد زد:
عقب نشینی کن اگه نه می کشمش.
مامور پلیس که جلو نشسته بود از شیشه ی باز ماشین را نشانه گرفته بود. صدای آژیرها نشان می داد که تعداد زیادی ماشین پلیس اطرافمان هستند. سعید دوباره داد زد:
عقب نشینی کنید… می کشمش… .
اسلحه را با قدرت به شقیقه ام فشار داد و من از ترس جیغ زدم… اصلا از او بعید نبود که ماشه را بکشد.
گوشم از صدای بلند او سوت کشید. مامور پلیس را دیدم که بی سیم زد و سرعت ماشینشان کم شد ولی هنوز پشت سرمان می آمدند. اشک هایم روی گونه ام می ریخت ولی نمی دانستم برای چی دارم اشک می ریزم… نمی دانستم به خاطر درد کتفم است یا درد زانو یا درد موهایم… شاید به خاطر ترس بود و شاید به خاطر ناامیدی! سعید هنوز اسلحه اش را روی شقیقه ام نگه داشته بود. راننده از جاده خارج شد و به سمت یک راه شوسه ای و خلوت راند. لاستیک روی آن راه صدای بدی درست می کرد و گرد و خاک اساسی راه انداخته بود. از شیشه ی پشت دیدم که ماشین های پلیس توی گرد و خاک محو شدند ولی صدای آژیرهایشان را می شنیدم. در آن راه شوسه ای و پر دست انداز ماشین شاسی بلندی که سوارش بودیم برتری آشکاری نسبت به ماشین های پلیس داشت. سعید گفت:
کمربندهاتون و باز کنید. داریم می رسیم به دره.
راننده با تعجب گفت:
چی داری می گی؟
سعید طناب را از دست های من باز کرد و گفت:
ماشین و بنداز توی دره… اون وقت یه ساعت برامون وقت می خری.
راننده زیرلب چیزی گفت و مردی که جلو نشسته بود گفت:
سعید دیوونه شدی؟
سعید با عصبانیت داد زد:
کاری که بهتون می گم و بکنید… دیر یا زود از هر طرف محاصره می شیم.
راننده خواست چیزی بگوید که سعید فریاد زد:
با من بحث نکن!
تمام امیدهایم ناامید شد… نه فقط برای آزادی… بلکه برای زندگی… سعید داشت همه را به کشتن می داد. قلبم دیگر آن طور محکم در سینه نمی زد… دیگر آژیر ماشین های پلیس برایم اهمیتی نداشت. هرلحظه منتظر بودم که در عرض یک دقیقه تمام زندگیم از پیش چشمم بگذرد و در سن بیست سالگی با این دنیا خداحافظی کنم… .
راننده ماشین را به سمت انتهای راه شوسه ای برد. سعید من را به سمت دری کشید که طرف خودش بود. خشاب اسلحه ای را در آورد و اسلحه را دوباره زیرکتش مخفی کرد. به من گفت:
پشت من از ماشین بپر بیرون… اگه نپری می میری… فهمیدی؟ پشت من بپر… .
در دل یک بار به دامن هر کدام از ائمه ی اطهار چنگ زدم. دست لرزانم را به پشتی صندلی گرفتم. هر سه نفر درهای ماشین را کمی باز کردند و بعد راننده پیچید و به سمت دره ای که پشت بوته ها و علف های هرز بود راند… از روی بوته ها گذشتیم و روی سرپایینی وحشتناکی رفتیم. ماشین به شدت تلق و تلوق کرد و بالا و پایین رفت… طوری که سرم سه بار پشت سر هم به سقف خورد. صدای تکان های ماشین وحشتناک بود و صدای بالا و پایین پرت شدن ماشین روی سنگ های درشت دره به قدری بلند بود که جیغ من تویش گم شد. به خودم که آمدم دیدم نه سعید توی ماشین است و نه دو مرد دیگر… شیب هرلحظه بیشتر می شد و ماشین سرعت می گرفت… تکان های وحشتناک ماشین داشت بیشتر می شد. جیغی از ترس کشیدم ولی نمی توانستم در را پیدا کنم. کنترلی روی حرکاتم نداشتم. باری دیگر محکم به سقف خوردم و به سمت راست پرت شدم. دستم از ماشین بیرون افتاد. تمام زورم را زدم و قبل از این که ماشین دوباره روی تخته سنگی دیگر برود خودم را از ماشین بیرون انداختم… .
روی دست راستم فرود آمدم و محکم زمین خوردم. از درد ناله ای کردم و نفسم را که حبس شده بود بیرون دادم… چشمم سیاهی رفت و یک آن در صدای آژیر ماشین های پلیس… صدای فریاد های سعید… و صدای وحشتناک سقوط ماشین گم شدم… .
چند ضربه ی محکم به صورتم خورد و چشم هایم را باز کردم. سعید دوبار توی صورتم زد… چنان محکم می زد که مرده را هم زنده می کرد. تا دید چشم هایم را باز کرده ام رو به مردها کرد و گفت:
زود باشید… برید طرف روستا.
دست من را کشید و با یک حرکت من را بلند کرد. من که احساس می کردم یک استخوان سالم در بدنم نمانده است نالیدم:
نمی تونم راه بیام… .
نمی توانستم روی زانوی دردناکم بایستم. بلافاصله نقش زمین شدم. سعید دوباره من را بلند کرد و من مجبور شدم به بازویش چنگ بزنم تا بتوانم بایستم… انگار آخر زمان شده بود… مجبور شده بودم به سعید! تکیه کنم. سعید زیرلب ناسزایی بهم گفت. بعد با بداخلاقی گفت:
بیا رو کولم.
در دل گفتم:
اَی!
ولی سعید فرصت فکر کردن بهم نداد. او با یک حرکت من را بلند کرد و من را کول کرد. خوش حال بودم که مجبور نیستم بایستم. او با مهارت از روی سنگ های پایین رفت و به سمت منطقه ای رفت که پر از درخت ها و بوته های بیابانی بود… از مهارتش در گذشتن از آن مسیر مشخص بود که بار اولش نیست که این راه را می رود.
به زور خودم را بهوش نگه می داشتم. جایی از بدنم نبود که درد نکند. دهانم پر از خون بود و دست راستم آن قدر درد می کرد که حاضر بودم بمیرم ولی آن درد تمام شود. آن قدر درد داشتم که دیگر هیچ چیزی در دنیا برایم مهم نبود… نمی توانستم به چیزی فکر کنم و فقط سعی می کردم خودم را هوشیار نگه دارم. نمی توانستم به کسی یا چیزی فکر کنم ولی صدای آژیر ماشین های پلیس ارتباط مستقیمی با تپش قلبم داشت… صدایی که هر لحظه ازم دورتر می شد. به بوته ها و درخت های بلند و قهوه ای رنگ نگاه کردم. آن درخت ها را اصلا نمی شناختم… هرچند که من فرق کاج و سرو را هم هنوز متوجه نشده بودم!
سرم را توی شانه ی سعید فرو بردم تا صورتم با شاخه ها خراشیده نشود… پشتم تیر می کشید و میل شدیدی برای فریاد زدن داشتم ولی سعی می کردم جلوی خودم را بگیرم. تا جایی پیش رفتیم که دیگر صدای ماشین های پلیس را نشنیدم. امیدم دیگر کاملا ناامید شده بود… اگر آنها ما را گم می کردند من مجبور می شدم بقیه ی عمرم را پیش فرخ بگذرانم… اگر راه را در آن بوته ها گم می کردند … باید زن علیرضا می شدم… ای کاش سعید دور و برم نبود و می توانستم برای پلیس ردی بگذارم… اش کاش می توانستم شالم را از دور گردنم باز کنم و زمین بیندازم… یا تکه ای از مانتویم را بکنم و زمین بیندازم.. ولی افسوس که دقیقا روی کول سعید بودم… .
چشمم به زمینی خاکی و خالی افتاد که داشتیم بهش نزدیک می شدیم. سعید من را پایین آورد. مردها را دیدم که جلوتر از ما به سمت محوطه ی خالی دویدند. خواستم به دنبالشان بروم و از سعید فاصله بگیرم. یک دفعه سعید گلویم را چسبید و صورتش را جلو آورد و آهسته گفت:
من می دونم تو چه مارمولکی هستی… سرنگ توی گلوی عماد و دیدم… فکر نکن یادم می ره که پسرخاله م و کشتی… قسم می خورم خودم جلوی چشم علیرضا پرپرت کنم… قسم می خورم!
من به دستش چنگ زدم… داشت خفه ام می کرد. نفس بند آمده بود… او دستش را کشید و من گلویم را چسبیدم. چند بار پشت سر هم سرفه کردم. به محض این که توانستم نفس بکشم وحشت زده گفتم:
سرنگ؟… سرنگ چیه؟
سعید که از چشم هایش خشم می بارید گفت:
توی اون ماشین فقط یه نفر بود که برایش دکتر اورده بودیم… برای من فیلم بازی نکن… بدون که کارت یادم نمی ره… این و یادت باشه!
در همین موقع صدای علیرضا را شنیدم:
پارلا! تو حالت خوبه؟
احساس کردم با شنیدن صدایش اشک توی چشم هایم جمع شد. بالاخره یک تکیه گاه پیدا شد… او با سرعت به سمتم دوید و قبل از این که پرده ی اشک اجازه بدهد ببینمش من را محکم در آغوش کشید. از درد صورتم جمع شد ولی به روی خودم نیاوردم… دستم را دور گردن علیرضا انداختم و او را به خودم فشردم… بوی عطرش مشامم را پر کرد… بعد از آن همه استرس و ترس و دلشوره چه قدر خوب بود که او را می دیدم… هرچند که خود او باعث و بانی همه ی این بدبختی ها بود!
وقتی علیرضا ازم فاصله گرفت دوباره همان پسر با گذشت و مهربان را دیدم که با چشم های عسلی رنگش بهم زل زده بود. نگاه نگرانش روی تک تک زخم های بدنم لغزید… چشم هایش را بست و سرش را تکان داد. یک قدم به عقب برداشت و آهسته گفت:
من و ببخش… نباید… یعنی… نمی تونستم… من… من و ببخش!
دست هایش را گرفتم و گفتم:
چرا این کار و با من کردی؟ چرا من و اوردی؟
علیرضا سر تکان داد و گفت:
فکر نمی کردم این طوری بشه… قسم می خورم… اگه یه درصد احتمال می دادم که… .
سعید داد زد:
زود باشید… باید بریم. هر لحظه ممکنه پیدامون کنند.
علیرضا دستش را دور کمرم انداخت. من بازویش را گرفتم و وقتی به راه افتادیم متوجه شدم که اصلا نمی توانم از پای راستم استفاده کنم. آن قدر درد می کرد که چشم هایم را پر از اشک کرد و به زور جلوی فریاد دردآلودم را گرفتم. علیرضا گفت:
وزنت رو بنداز روی بازوی من… الان می رسیم به ماشین.
لنگان لنگان و با کمک علیرضا به محوطه رفتم و چشمم به آخرین ماشینی که باقی مانده بود افتاد… با خودم شرط بستم که این یکی هم به زودی بلایی سرش می آید… فقط دیگر مطمئن نبودم ازش سالم بیرون بیایم.
من، علیرضا و دو مردی که از ماشین سفید بیرون پریده بودند عقب نشستیم. سعید پشت فرمان نشست و مردی دیگر هم جلو نشست. توی زمینی سنگلاخی و بی آب و علف به راه افتادیم… هیچ نظری در مورد این که آن جا کجا می توانست باشد نداشتم. چشم هایم را بستم و در دل آرزو کردم که از این درد بمیرم.
علیرضا پیشانیم را بوسید و گفت:
تحمل کن باشه؟ چند ساعت دیگه می رسیم یه جایی که می تونیم بریم دکتر.
شانه ام را فشار داد. من چشم هایم را بستم و دندان هایم را به هم فشار دادم تا به خاطر درد فریاد نکشم. علیرضا اخم کرد و گفت:
پس عماد کو؟
سعید که انگار منتظر فرصتی بود تا از خشم منفجر بشود گفت:
تازه یادش افتادی؟
یکی از مردها در گوش علیرضا چیزی را زمزمه کرد. علیرضا ابرو بالا انداخت و سوتی کشید… مطمئنا متوجه شده بود که عماد مرده است. او با صدایی که بی تفاوتی ازش می بارید گفت:
سعید… متاسفم!
سعید با صدایی که می لرزید گفت:
آره از صدایت مشخصه که چه قدر متاسفی!
علیرضا شانه بالا انداخت و گفت:
نباید قاطی این ماجرا می کردیش.
من که از سعید می ترسیدم در گوش علیرضا گفتم:
تو رو خدا عصبانیش نکن… دیوونه می شه و همه مون و می کشه ها!
علیرضا پوزخندی زد ولی چیزی نگفت… صورت سعید را نمی دیدم ولی می توانستم حدس بزنم که از خشم کبود شده است. یاد قسمی که چند دقیقه ی پیش خورده بود افتادم…لحنش و تهدیدش لرزه به اندامم می انداخت. در دل گفتم:
من که آخرش هم نتونستم فرار کنم… برای چی اون سرنگ لعنتی رو زدم توی گردن عماد؟ اگه این کار و نمی کردم الان سالم بودم… عماد زنده بود و سعید من و به مرگ تهدید نمی کرد. ساقی هم… وای خدا… ساقی… ای کاش سالم باشه… خون ریزی نداشت… ولی تکون هم نمی خورد… خدایا! عجب غلطی کردم.
سعی کردم جلوی ریزش اشک هایم را بگیرم… به اندازه ی کافی در آن مدت اشک ریخته بودم. از گریه کردن متنفر بودم. به اندازه ی کافی هم گریه کرده بودم… آن روز توی دستشویی آن خانه به خودم قول داده بودم که قوی بمانم… تصمیم داشتم مبارزه کنم. من نباید اشک می ریختم… چه کسی با اشک ریختن به جایی رسیده بود که من دومیش باشم؟
هنوز هم میل زیادی برای این داشتم که خودم را به دست خواب و سیاهی بسپارم ولی می خواستم به اطرافم نگاه کنم و متوجه بشوم کجا می رویم… آخر سر تسلیم شدم. سرم را روی شانه ی علیرضا گذاشتم و به پلک هایم اجازه دادم که روی هم بیفتند… هر چند لحظه یک بار بیدار می شدم… یا از درد… یا با تصور شنیدن صدای ماشین های پلیس… ولی افسوس که همه اش توهم بود!
چشم هایم را باز کردم. همه داشتند از ماشین پیاده می شدند. علیرضا که به طرز آزاردهنده ای سالم و خوش تیپ و خوش بو بود، با خوشحالی بهم خندید و گفت:
بیدار شدی؟
چشم غره ای بهش رفتم. همه ی بدن من زخم شده بود آن وقت موهای اتو کرده ی او حتی میلی متری تغییر زاویه نداده بود. از دست او و دیوانگی هایش حرص می خوردم. کم مانده بود من را به کشتن بدهد و سرنوشت ناملعومی هم برای ساقی به وجود آورده بود… حداقل ای کاش این قدر خوشحال نبود! از سرما به خودم لرزیدم. دندان هایم از سرما به هم می خورد و صدا می کرد. شب شده بود و فضای اطرافم کاملا تغییر کرده بود. دیگر از آن بیابان خبری نبود. با کنجکاوی به درخت های بدون برگ اطرافم نگاه کردم. در یک محوطه ی خلوت و ساکت بودیم. چشمم به دو خانه ی روستایی افتاد که رو به رویشان متوقف شده بودیم. اطراف خانه پر از درخت هایی بود که اکثرا خشکیده بودند… گویی هدف از کاشت آنها فقط مخفی کردن آن دو خانه بود. سعی کردم از ماشین پیاده بشوم ولی نمی توانستم زیاد از زانویم کار بکشم. چهره ام را در هم کشیدم و سعی کردم با احساس درد مقابله کنم. از این که آن مدت ضعیف و مریض و بی اراده شده بودم ناراحت بودم.
علیرضا گفت:
می خوای بغلت کنم؟
صورتم از درد در هم رفت و گفتم:
نیکی و پرسش؟
علیرضا جلو آمد. یک دستش را زیر زانوهایم انداخت و یک دستش را دور کمرم حلقه کرد. من را بلند کرد و گفت:
یکی دو روز اینجا می مونیم… خیلی درد داری؟ فکر می کنی جاییت شکسته باشه؟
من که دندان هایم از سرما به هم می خورد گفتم:
نه! دردش اون قدرها هم زیاد نیست ولی حتما باید بریم دکتر… باشه؟… تو رو خدا بریم توی خونه دارم یخ می زنم.
علیرضا به راه افتاد و گفت:
تو برو یه دوش بگیر و غذا بخور… یه کمی هم استراحت کن. منم می فرستم دنبال دکتر.
من حلقه ی دستم را دور گردنش محکم تر کردم و خوشحال بودم که توی بغل او بودم… هیچ میلی برای راه رفتن نداشتم. به سمت دو خانه ی روستایی رفتیم. وارد یکی از خانه ها شدیم. شبیه خانه های روستایی بود ولی پیشرفته تر از آن ها به نظر می رسید. به نسبت یک خانه ی آن تیپی بزرگ بود. یک هال بزرگ داشت که از یک طرف به آشپزخانه و دستشویی، از دو طرف به اتاق های متعدد محدود می شد. توی هال یک کرسی بود که واقعا در آن هوای سرد می چسبید. علیرضا من را کنار کرسی زمین گذاشت. من که سرما به استخوان هایم نفوذ کرده بود زیر کرسی خزیدم و خدا را شکر کردم. علیرضا رو به مردها دستورهایی داد. یک مرد دیگر هم قرار بود در آن خانه بماند. خوشبختانه سعید و دو مرد دیگر به به خانه ای دیگر رفتند. البته وقتی علیرضا بهم گفت که فردا نیروهای جدید می رسند لبخند روی لبم خشکید.
جایم زیر کرسی خیلی خوب بود. به هال نگاه کردم. وسیله ی خاصی در آن نبود. یک پنجره داشت که پرده ای کلفت آن را پوشانده بود. کل زمین موکت شده با فرش کهنه ی قرمز رنگی پوشیده شده بود. پشتی های قرمز رنگ دورتا دور هال قرار داشت. در همین موقع زن پیری از آشپزخانه وارد هال شد. موهای حنا زده اش از زیر روسری سیاهش بیرون زده بود. پوست دست و صورتش چروکیده بود و یک خال گوشتی بزرگ کنار بینی عقابیش داشت. علیرضا با دیدن او گفت:
تا یکی دو ساعت دیگه برای سه نفر سوپ درست کن. یه دستی هم به تختخواب و اتاق اون وری بکش.
زن تعظیمی با سرش کرد و رفت. دلم به حالش سوخت. با آن سن و سال مجبور بود برای چه آدم هایی کار کند. علیرضا جای پسرش که چه عرض کنم! جای نوه اش بود. با این حال با آن لحن آمرانه به او دستور می داد.
علیرضا بارانیش را در آورد و کنار من نشست و گفت:
تو که هنوز خواب آلود به نظر می رسی!
آهی کشیدم و گفتم:
بی حالم… هنوز سرماخوردگیم خوب نشده… باورت نمی شه اگه بگم یه جایی توی بدنم وجود نداره که درد نکنه.
علیرضا گفت:
می خوای بری حموم؟ آب گرمه!
با سر جواب مثبت دادم. او دوباره از جا برخاست و کمکم کرد که بلند شوم. من ناله کردم:
لباس ندارم.
علیرضا من را به سمت حمام راهنمایی کرد و گفت:
من برایت می یارم. البته اگه افتخار بدی و یه بار دیگه لباس من و بپوشی.
یادم آمد که وقتی به خانه اش می رفتم و لباس نداشتم لباس های او را می پوشیدم… به یاد دست پخت خوبش افتادم… و خانه ی شلوغ پلوغش! چه قدر آن روزها شیرین و دور به نظر می رسید. چه قدر خوب می شد که علیرضا در حد همان دوست برایم باقی می ماند. ای کاش این قدر دیوانه نبود. چند بار نزدیک بود من را به کشتن بدهد. پسره ی روانی! برای خودم عمیقا متاسف بودم که با همه ی این ها نمی توانستم از او متنفر باشم. او زیادی با من خوب بود. حالم از این همه خوب بودنش به هم می خورد. بعد یک عمری کسی پیدا شد که از من خوشش بیاید ولی چه کسی هم! یک آدم کاملا نامتعادل!
شاید اگر سر و کله ی سیاوش پیدا نمی شد که به من هشدار بدهد و چشمم را روی حقیقت باز کند، عاشق علیرضا می شدم. همه چیز او دوست داشتنی بود… ظاهر تمیز و موجه اش… مهربانی های افراطی اش… گذشت کردن هایش… ابراز علاقه کردن هایش… با این حال دیوانگی هایش عجیب و غریب تر از آن بود که بشود ازش گذشت… اگر من هم در ماشین مثل عماد می مردم یا وقتی خودم را از ماشین بیرون می انداختم سرم به جایی می خورد، علیرضا مقصر بود. او من را در یک وضعیت خطرناک و وحشتناک انداخته بود… و دلیلش هم برای این کارش فقط و فقط خودخواهی اش بود. به این چیزها که فکر می کردم نمی توانستم از سر تقصیراتش بگذرم… فقط به عنوان یک دوست روی او حساب می کردم ولی می ترسیدم که او روشش را عوض نکند. در این صورت باقی مانده ی احساسم به او هم از بین می رفت. آن وقت شاید دیگر نمی توانستم خودم را کنترل کنم و پسش نزنم. می دانستم اگر در این جمع از او فاصله بگیرم کارم تمام است. فقط دو راه داشتم… یا باید فرار می کردم یا باید به علیرضا تکیه می کردم. من هم در آن شرایط اصرار عجیبی داشتم که شانسم را برای هر دو راه نگه دارم. برای همین سعی کردم نسبت به علیرضا کینه به دل نگیرم.
وارد حمام شدم. حمام کوچکی بود. متاسفانه وان نداشت. خیلی دوست داشتم به بدن کوفته ام برای یک ساعت توی وان استراحت بدهم. لباس هایم را در آوردم و کف زمین انداختم. روی زمین نشستم و دوش را باز کردم. نگاهی به زانویم انداختم که زخم شده بود. سعی کردم طوری حمام کنم که آب به زخمم نخورد. با شانه ی چپم به دیوار تکیه دادم و اجازه دادم قطره های آب روی صورتم بچکد… چه بلایی قرار بود سرم بیاید؟ تا کجا تحمل داشتم؟ از علیرضا دلگیر بودم ولی نمی توانستم ازش متنفر باشم. خودم هم خودم را درک نمی کردم. قاعدتا باید آرزوی مرگ او را می کردم ولی هر وقت که چشمم به صورت مهربانش می افتاد همه ی خشمم از بین می رفت. هرچند که می دانستم بهترین سیاست این است که با او مهربان باشم و خوب رفتار کنم… خصوصا این که تهدید سعید هم حسابی من را ترسانده بود. باری دیگر با تصور عملی کردن تهدیدش به خودم لرزیدم.
یک بار تمام صحنه های آن روز از برابر چشمم گذشت… خودم هم نفهمیده بودم آن روز چطور شب شد. عجب روزی بود! من عجب سرنوشتی پیدا کرده بودم… من که فقط یک آرایشگر ساده بودم… به کیوان و آشنایی نحسم با علیرضا لعنت فرستادم. یعنی خانواده ام در چه حالی بودند؟ نگران حال و احوال مادرم بودم… دلم برایشان شور می زد… هر چند که این من بودم که احتیاج به دلسوزی و ترحم داشتم.
علیرضا از پشت در بهم لباس داد. لباس ها را پوشیدم. یک شلوار ورزشی مشکی با یک تی شرت آستین بلند سورمه ای بهم داده بود. لباس های خودم را که شسته بودم توی دستش گذاشتم و گفتم:
آویزونشون کن!
چهره ای علیرضا در هم رفت. نگاهی به لباس های خیسم کرد. بهش حق می دادم که چندشش شود. او اعتراض کرد:
پارلا!
با تحکم گفتم:
زود باش!
به دیوار تکیه دادم و لنگان لنگاه به سمت یکی از اتاق ها رفتم. خانه سه اتاق داشت که دوتایشان یک طرف و یکی دیگر نزدیک به آشپزخانه بود. من اتاقی که نزدیک آشپزخانه بود را انتخاب کردم و واردش شدم. اتاق بزرگی بود. یک کتابخانه ی سفیدرنگ داشت. کف اتاق دو فرش را کیپ هم انداخته بودند. انتهای اتاق یک رختخواب بود. چند متر آن طرف تر از رختخواب یک پنجره بود که رو به حیاطی پر از درخت های خشک شده باز می شد. بخاری نفتی اتاق را کاملا گرم کرده بود. زیر لحاف خزیدم. در باز و بسته شد و علیرضا با سینی غذایم وارد اتاق شد. سینی را روی پایم گذاشت و گفت:
برو اون طرف تر.
توی سینی دو تا ظرف بود. یکی برای خودش و یکی برای من.
باز هم غذا سوپ بود. کنار رفتم و اجازه دادم که علیرضا هم کنار من بنشیند. مهلت حرف زدن بهش ندادم و با اشتها مشغول خوردن سوپ شدم. به حال و هوای دیروز خودم خندیدم. سرماخوردگی بزرگترین دردم بود! آن قدر گرسنه بودم که یک کلمه حرف نزدم. وقتی غذایم تمام شد گفتم:
تو رو خدا فردا سوپ به خوردم نده. مردم این قدر سوپ خوردم.
علیرضا موهایم را نوازش کرد و گفت:
باشه عزیزم… این چند وقت خیلی لاغر شدی… تقصیر منه که نتونستم ازت مراقبت کنم.
لحاف را روی خودم مرتب کردم و در دل گفتم:
خوبه که خودش هم می دونه.
علیرضا بهم قرص مسکن داد و گفت:
می دونم شاید این قرص ها نتونه دردت رو آروم کنه ولی بهتر از هیچیه. فردا دکتر رو گیر می یارم… فرستاده بودم دنبالش ولی مثل این که پیداش نکردند. قول می دم فردا ببرمت.
سر تکان دادم. علیرضا بازویم را گرفت و چشم توی چشمم دوخت و گفت:
می خوام بدونی که… پارلا… من نمی دونستم این طوری می شه… سعید تا حالا ده بار همین مسیر و رفته و برگشته ولی هیچ وقت پلیس بهش مشکوک نشده بود. این بار ردمون و گرفتن… نصفش هم از گور این دوست تو مارال بلند می شه… باور کن اگه می دونستم این طوری می شه هیچ وقت پای تو رو به این قضیه باز نمی کردم. باور کن! من خودخواهم… ولی نه در این حد که تو رو این طور عذاب بدم. می دونم داری سعی می کنی به روی خودت نیاری که درد داری. درد کشیدن تو من و هم ناراحت می کنه… می دونی! خیلی خوشم می یاد که این طور خودساخته و قوی هستی. توی زندگی من هیچ وقت دختری مثل تو نبوده. تو واقعا برای من تکی… در عین حالی که مثل همه ای، با همه فرق داری. خیلی به خودم افتخار می کنم که عاشق همچین دختری شدم… ولی اگه چیزی هست که داره آزارت می ده به من بگو… باهام حرف بزن. دوست ندارم بریزی توی خودت… می دونم روز سختی داشتی. من که از دور شاهد همه ی اینها بودم کلی بهم ریختم… چه برسه به تو!… راستش… من تو رو فرستادم توی اون ماشین که کنار دوستت باشی… یه دلیل دیگه ش هم عماد بود. عماد راننده ی فوق العاده ای بود. فکر می کردم این طوری تو در امانی… عماد زودتر از همه تونست پلیس ها رو گم کنه ولی نمی دونم چی شد که چپ کرد… واقعا نمی دونم… می دونم بلایی که سرت اومد وحشتناک بود. بدون که هر وقت خواستی می تونی با من در موردش حرف بزنی. این طوری که می بینم داری سعی می کنی حواس خودت و به چیز دیگه ای پرت کنی بیشتر عذاب می کشم.
او من را در آغوش کشید و صورتم را بوسید. من بغضم را فرو دادم و گفتم:
به عماد که فکر می کنم حالم بد می شه… تا حالا مرده ندیده بودم… خون از سر و روش می ریخت… خیلی وحشتناک بود… واقعا امروز روز بدی بود. چیزهایی دیدم که هیچ وقت فکر نمی کردم توی زندگیم اتفاق بیفته… برای ساقی خیلی نگرانم… توی ماشین جواب نمی داد… فقط خدا کنه پلیس ها زود پیدایش کرده باشند… همه ای فکر می کنم اگه من و تو اون رابطه ی پنهانی و شروع نمی کردیم الان ساقی پیش مامانش بود… اگه ساقی چیزیش بشه من هیچ وقت خودمون و نمی بخشم.
علیرضا پشتم را نوازش کرد و در گوشم زمزمه کرد:
چیزیش نمی شه… پلیس پیدایش کرده حتما… نگران نباش عزیزم. جای اون الان بهتر از من و تو اِ.
سعی کردم جلوی ریزش اشک هایم را بگیرم ولی نتوانستم. دندان هایم را به هم فشار دادم و گفتم:
علی! من درد دارم.
علیرضا ازم فاصله گرفت. از جایش بلند شد و گفت:
الان می یام… بذار خودم زخم هاتو ببندم.
صورتم را با دست راستش گرفت و با انگشت شستش اشک هایم را پاک کرد. صورتم را نوازش کرد و از اتاق خارج شد. سعی کردم اشک هایم را با لحاف پاک کنم ولی واقعا درد زانویم داشت دیوانه ام می کرد. یک دقیقه ی بعد علیرضا برگشتم و گفت:
شلوارت و بزن بالا ببینم.
آن قدر شلوارش برایم گشاد بود که به راحتی شلوار را بالا دادم. علیرضا که داشت سعی می کرد روحیه ام را عوض کند گفت:
لباسه سه تا پارلا رو تو خودش جا می ده.
کمی بتادین روی پنبه زد. من خندیدم و به لباسی که تن خودش بود اشاره کردم و گفتم:
لباس خوبه رو خودت برداشتی ها!
علیرضا پنبه را به زخمم زد و من داد زد:
آی آی آی! علی نکن! داغون شدم.
علیرضا پایین زانویم را بوسید و گفت:
عفونت می کنه اگه نزنم.
زیرلب گفتم:
به درک!
علیرضا باندی را دور زانویم پیچید و گفت:
این لباسه رو بهت دادم چون از همه ی لباس های دیگه تنگ تر بود. آخه تو کوچولویی… جوجویی… گم می شه تو لباس های من.
شلوارم را مرتب کرد و گفت:
کجات دیگه زخمه؟
نمی خواستم دوباره به زخم هایم بتادین بزند. همان یک دفعه برای هفت پشتم بس بود. برای همین گفتم:
هیچی… بقیه ش کوفتگیه. زخم ندارم.
علیرضا چشم هایش را تنگ کرد و گفت:
مطمئنی؟
با سر جواب مثبت دادم. او بتادین و پنبه را برداشت که از اتاق بیرون ببرد. من سریع گفتم:
نه نه! نبرشون. بذار باشن… شاید لازم شن.
علیرضا زد زیر خنده و گفت:
برای کوفتگی هایت می خوای؟
چیزی نگفتم. او بالای تخت را گرفت و رویم خم شد. با دست چپش هنوز پایم را گرفته بود. چشمکی بهم زد و گفت:
نکنه جاهای ممنوعه زخمه؟
خندیدم و گفتم:
جای ممنوعه؟
به خودم نهیب زدم:
پارلا کرم نریز! بدبخت می کنی خودت و ها!
ولی طی معاشرت با پسرها عادت کرده بودم این طوری جواب بدهم. علیرضا صورتش را توی گودی بین گردن و شانه ام کرد و گفت:
خودت می دونی چی دارم می گم… شیطونی نکن… الان اصلا جنبه ش رو ندارم.
در دل گفتم:
پسر به این خوبی! خودش داره اعتراف می کنه. راسته می گن کرم از درخته!
علیرضا سرش را بلند کرد. جدی شده بود. آهی کشید و گفت:
معذرت می خوام… تقصیر من بود… نباید این راه و انتخاب می کردم… خیلی حرف ها دارم که بزنم. باید سر فرصت حرف بزنیم… پارلا… قول می دم که به محض این که برسیم پیش فرخ جبران کنم… من و ببخش.
موهایم را بوسید. روی تخت به سمت من جا به جا شد و با حرارت بیشتری من را بوسید. بعد سرش را بلند کرد و گفت:
بوی من و می دی!
و به لباس هایم اشاره کرد. من خندیدم و گفتم:
یه امشب من و با بوی گند تحمل کن.
علیرضا خندید و گفت:
بوی گند! آره؟ خب یه لطفی کن و شر بوی گند و بکن.
ابرو بالا انداختم و گفتم:
یعنی درش بیارم؟
علیرضا چشمک زد. او را هل دادم و با خنده گفتم:
برو پایین از تخت… پررو شدی!
علیرضا کنارم دراز کشید. دستش را دور کمرم انداخت و گفت:
نمی شه… دوست دارم پیش زنم دراز بکشم. یه چند شب مریض بودی بهت رحم کردم.
وحشت زده با خودم فکر کردم:
یعنی امشب همین و کم دارم!
سعی کردم علیرضا را از خودم جدا کنم. او هر لحظه مشتاق تر می شد و من بیشتر می ترسیدم. او را عقب هل دادم و گفتم:
خواهش می کنم… این جوری نکن!
علیرضا اخم کرد و گفت:
چرا نه؟
سرم را پایین انداختم و آهسته گفتم:
امشب نه!
آب دهانم را قورت دادم و با خودم فکر کردم:
بالاخره که چی؟ تا چند شب می تونی ازش فرار کنی.
زیرچشمی نگاهش کردم و گفتم:
می خوام تنها باشم… می خوام فکر کنم.
علیرضا اخم هایش را باز کرد. موهایم را نوازش کرد و گفت:
باز امروز یادت اومد؟ من خواستم شیطونی کنم که امروز یادت بره… ببخشید… نمی خواستم اذیتت کنم.
گفتم:
اذیت نکردی.
او پیشانی ام را بوسید و گفت:
با این فکرها خودت و عذاب نده.
سر تکان دادم و گفتم:
اگه بهش فکر نکنم بیشتر عذاب می کشم.
علیرضا تسلیم شد. از جایش بلند شد و بوسه ای به گونه ام زد و گفت:
بخواب عزیزم… بخواب که بعدا خیلی حرف ها داریم که بهم بزنیم.
سینی غذا را برداشت و از اتاق خارج شد.
نفس راحتی کشیدم و خودم را روی تخت انداختم. چشم هایم را بستم و خواستم نقشه بکشم ولی خسته تر از آن بودم که برای دور کردن علیرضا راه حلی به نظرم برسد. فقط برای خودم و ضعف هایم و اشتباهاتم متاسف بودم. احمق بودم… و از همه بدتر این بود که می دانستم احمق هستم ولی نمی توانستم برای حماقتم کاری کنم. هرچند که حق انتخاب چندانی هم نداشتم… با دشمنی با علیرضا به جایی نمی رسیدم… چاره ای جز تکیه کردن به او نداشتم.
چشم هایم گرم شد و خوابیدم. خواب بدی دیدم. عماد روی زمین افتاده بود و خون بالا می آورد. ساقی که مثل ابر بهاری اشک می ریخت می گفت:
تو من و بدبخت کردی… علیرضا رو ازم گرفتی… تو من و بیچاره کردی… ازت متنفرم.
بعد مادرم را دیدم که با لباس سیاه وسط هال نشسته بود و توی سر خودش می زد و صدای ضجه هایش خانه را پر کرده بود. ترسیدم و به اتاقم پناه بردم. به سمت پنجره رفتم و به خیابان چشم دوختم. مردی سیاهپوش را زیر نور چراغ برق دیدم. زیر باران ایستاده بود و به پنجره زل زد. یک دفعه صدای تقی شنیدم و ترسیدم… عقب عقب رفتم. صدای تق تق هنوز ادامه داشت. از پنجره فاصله گرفتم و به سمت در دویدم… .
از خواب پریدم… قلبم محکم در سینه می زد. عرق کرده بودم و نفس نفس می زدم. آب دهانم را قورت دادم و بالاخره تشخیص دادم که دیگر خواب نیستم. نفس عمیقی کشیدم و خواستم دوباره بخوابم که دوباره صدای تق تق شنیدم. از جا پریدم و با دیدن مرد سیاهپوشی که پشت پنجره بود هین بلندی کشیدم… دستم را جلوی دهانم گذاشتم و فریادم را در گلو خفه کردم… سیاوش آن جا چی کار می کرد؟
از جا پریدم. سیاوش دوباره به شیشه زد. در دل گفتم:
وای خدا! خاک به سرم! این پسره جدا عین جن می مونه!
آن قدر شکه شده بودم که نمی توانستم از جایم بلند شوم. چند بار پلک زدم… نه! جدا خودش بود. موجی از هیجان تمام بدنم را در برگرفت. سیاوش بود… او پیشم بود… دیگر همه چیز تمام شد… دیگر نجات پیدا کرده بودم… خدایا شکرت! از جایم بلند شدم و خواستم به سمتش بروم. اولین قدم را که برداشتم خوردم زمین… یادم رفته بود زانویم زخم شده بود. لی لی کنان به سمتش رفتم و سعی کردم پنجره را باز کنم. در دل گفتم:
اگه شانس منه که قفله!
ولی باز بود. پنجره را باز کردم و با شگفتی به سیاوش زل زدم که صورتش از سوز و سرما قرمز شده بود. مثل همیشه سرتا پا سیاه پوشیده بود. با دهان باز داشتم بهش نگاه می کردم… باورم نمی شد دوباره او را ببینم… آن هم در آن موقعیت … در آن جا… چه قدر از این که او همیشه دنبالم بود خوشحال بودم. سیاوش آهسته گفت:
می خوای بری کنار که منم بیام تو؟
به خودم آمدم. کنار رفتم و پنجره را باز نگه داشتم که او داخل شود. او دو دستی بالای پنجره را گرفت و با یک حرکت سریع و نرم داخل اتاق پرید. خواستم چیزی بگویم که سریع دستش را به نشانه ی سکوت روی بینیش گذاشت. پنجره را بستم و به او نگاه کردم که با عجله به سمت بخاری نفتی رفت و دست هایش را بالای آن گرفت تا خودش را گرم کند. من لی لی کنان به سمت تخت رفتم و روی آن نشستم. عین دخترهای چهارده ساله با دیدن او قلبم به تپش درآمده بود. با آن که او را در آن تاریکی به خوبی نمی دیدم ولی همان هم باعث می شد بی اختیار لبخند بزنم و به این موضوع فکر کنم که چه قدر دلم برایش تنگ شده است… بعد از آن شب دیگر فکر نمی کردم ببینمش… شبی که مثل فرشته ی نجات پیشم ظاهر شد و بعد متوجه شدم که باید برای همیشه ازش خداحافظی کنم… با خوشحالی به قد و بالایش ، که خدا را شکر در آن تاریکی چیزی هم ازش معلوم نبود، زل زده بودم… او بالاخره آمده بود… باز هم من را پیدا کرده بود… مثل همیشه آمده بود تا حمایتم کند. سیاوش بعد از یک دقیقه به سمتم چرخید. خواستم چیزی بگویم که دستش را دوباره روی بینیش گذاشت و گفت:
هیس!
با فاصله از من روی تخت نشست. چشم هایم به تاریکی عادت کرد و تشخیص دادم که از جیب کتش چیزی را در آورد. در دل گفتم:
ای کاش یه اسلحه ای چیزی باشه… یه تیر بزنه توی مغز سعید و همه چی رو تموم کنه.
ولی متوجه شدم که گوشی موبایلش را در آورده است. گوشی را جلوی صورتم گرفت. توی قسمت یادداشت ها چیزی نوشته بود:
اومدم که از این جا ببرمت.
نفس راحتی کشیدم… دوران سختی ها داشت به سر می رسید. بی اختیار لبخند زدم و گوشی را از دستش گرفتم. نوشته اش را پاک کردم و نوشتم:
الان؟
سیاوش نوشت:
آره… بلند شو… باید کلی راه بریم. یه راهپیمایی حسابی در پیشه.
دلسرد شدم. با ناراحتی برایش نوشتم:
من نمی تونم راه بیام… زانوم ضرب دیده. حتی یه قدم هم بدون کمک نمی تونم بردارم.
سیاوش پوفی کرد… چشم هایش را مالید و شروع کرد به فکر کردن. من هم دست هایم را در هم قلاب کرده بودم و سرم را پایین انداختم. زیرچشمی نگاهش می کردم. از دیدنش سیر نمی شدم. از وقتی به حرف مارال رسیده بودم و متوجه جذابیت باطنی و ظاهری سیاوش شده بودم، عوض شده بودم. نمی توانستم نسبت به او بی تفاوت و سرد باشم. سیاوش گوشی را روی تخت گذاشت. آن را برداشت و نوشتم:
چه جوری اینجا رو پیدا کردی؟
گوشی را به دستش دادم. برایم نوشت:
باشه برای بعد… برنامه ی فردا چیه؟ می دونی؟
آهی کشیدم و در دل گفتم:
اومده من و نجات بده یا از زیر زبونم حرف بکشه؟
بعید می دانستم که فقط برای حرف کشیدن آمده باشد. شخصیتش این طوری نبود. او همیشه و در هر شرایطی سعی می کردم من را حمایت کند. همیشه مراقبم بود. مسلما من را آن جا ول نمی کرد… .
سعی کردم حرف های علیرضا را به خاطر بیاورم… برای سیاوش نوشتم:
یکی دو روز اینجا می مونیم… سه نفر توی این خونه ایم… سه نفر توی اون خونه… فردا نیروهای جدید می رسه… .
در نور صفحه ی موبایل دیدم که سیاوش سر تکان داد. صورت خشک و جدیش را دوست نداشتم… دوست داشتم مثل آخرین شبی که دیده بودمش مهربان و نگران باشد. او دوباره اخم کرده بود و آن نقاب جدی و نفوذناپذیر را زده بود.
موبایل را به دستم داد:
می خوام ببرمت… حالا که نمی تونی راه بیای باید یه کار دیگه کنیم. فردا باید از خونه بیای بیرون… یه کاری کن که فقط یک نفر و برات بذارن. باشه؟
اخم کردم و با سر جواب منفی دادم. نوشتم:
نمی تونم برم بیرون… چه بهونه ای بیارم آخه؟ من اینجا با اسیر و زندونی فرقی ندارم.
سیاوش یک دقیقه به صفحه ی موبایل خیره شده بود. من با حالتی عصبی پای سمت چپم را تکان می دادم. دست به سینه نشسته بودم و داشتم حرص می خوردم. چرا این قدر این آقای پلیس بی بخاری بود؟ چرا به بقیه ی نیروهایشان اطلاع نمی داد؟ اگر همین امشب اینجا را محاصره می کردند همه چیز تمام می شد… بعد یاد علیرضا افتادم… اگر محاصره می شدیم او را هم می گرفتند… اگر او را می گرفتند اعدامش می کردند. هرچند که از دست علیرضا دلخور بودم ولی راضی به مرگش نبودم… به هیچ وجه! هیچ کس در دنیا به اندازه ی او با من مهربان نبود… آن قدر با پسرهای مختلف رفت و آمد کرده بودم که بتوانم متوجه عمق علاقه یشان بشود. جنس علاقه ی علیرضا به من با بقیه ی پسرها فرق می کرد. به هر حال من هم دختر بودم… با همه ی تفاوت هایم با بقیه ی دخترها و با وجود بی احساس بودنم نمی توانستم نسبت به کسی این قدر احساساتش نسبت بهم قوی بود بی تفاوت باشم… .
به خودم آمدم… چه مرگم شده بود؟ کنار سیاوش نشسته بودم و داشتم به علیرضا فکر می کردم؟ مگر دیوانه شده بودم؟ به صورت سیاوش خیره شدم که با نور موبایلش روشن شده بود… یادم آمد که چطور آخرین بار در اوج دلشکستگی و ضعف سر و کله اش پیدا شده بود… یادم آمد که وقتی آن موتورسوار کیفم را کشید، این سیاوش بود که به کمکم آمد… و حالا باز خودش را بهم رسانده بود. نمی توانستم نسبت به این همه حمایت و حضور همیشگیش بی تفاوت باشم… آن هم منی که در زندگیم هیچکس حمایتم نکرده بود… منی که همیشه تکیه ام به خودم بود. به ابروهای سیاوش نگاه کردم که با اخم پایین افتاده بود و با مژه هایش در تماس بود. دوست داشتم میلی متر به میلی متر صورتش را بررسی کنم… دلم برایش تنگ شده بود. بی اختیار لبخندی بر لبم نشست… مثل همیشه به موقع پیدایش شده بود… او رویش را به سمت من چرخاند. موبایلش را به دستم داد:
علیرضا برای چی دنبال دکتر فرستاده بود؟
اخم کرد. نوشتم:
تو از کجا می دونی؟ برای من می خواست.
سیاوش چیزی نوشت و به دستم داد:
من فردا از خونه می کشمت بیرون. آماده باش. باشه؟ دکتر فردا می یاد می بینتت و بهونه می کنه که باید حتما بری مطبش. یه کاری کن که فقط یه نفر رو باهات بفرستن. باشه؟ سوتی ندی!
با صدای آهسته ای گفتم:
آخه چه جوری؟
سیاوش دوباره هیسی گفت و برایم نوشت:
من با دکتر هماهنگ می کنم. به جز زانوت مشکل دیگه ای هم داری؟
مختصر برایش نوشتم:
دو سه تا زخم که خیلی درد می کنند.
سیاوش سریعا نوشت:
اذیتت کردند؟
در دل گفتم: مثل این که در جریان اتفاقایی که برام افتاده نیست.
یک دفعه گوش های جفتمان تیز شد. صدای پایی از بیرون می آمد که چندان هم دور از اتاق نبود. آن قدر همه جا ساکت بود که صدای قدم های آن شخص روی فرش و موزائیک های لق زیر موکت هم یک طورهایی قابل شنیدن بود. سیاوش در یک چشم به هم زدن از جا برخاست. روی زمین دراز کشید و خودش را زیر تخت کشید. من سریع خودم را روی تشک انداختم. فنر تشک سر و صدا کرد. در دل ناسزایی به آن تشک دادم. صدای باز شدن در اتاق را شنیدم. دیدم که کسی به داخل اتاق سرک کشید. یک دفعه قلبم در سینه فرو ریخت. نکند سعید سر وقتم آمده باشد؟ دست هایم یخ زد و قلبم به تپش افتاد ولی… قد و هیکل سعید کجا و قد کسی که دم در بود کجا! می دانستم هرکسی که باشد صدای تلق و تلوق تشک را شنیده است. برای همین تصمیم گرفتم خودم را بی خودی به خواب نزنم. سرم را بلند کردم و گفتم:
کیه؟
صدای علیرضا را شنیدم و نفس راحتی کشیدم. او گفت:
هنوز نخوابیدی؟
چراغ را روشن کرد ولی من اعتراض کردم:
خاموشش کن… کور شدم!
علیرضا چراغ را خاموش کرد. می ترسیدم سیاوش با داخل شدنش ردی از خودش باقی گذاشته باشد و این رد در روشنی اتاق لو برود. علیرضا لبه ی تخت نشست و من در دل گفتم:
علی اگه بدونی که عشقت زیر تخته… .
علیرضا گونه ام را نوازش کرد و گفت:
چرا نخوابیدی؟
خودم هم نمی دانستم چرا آهسته حرف می زدم:
خواب بودم… ولی هی از خواب می پرم.
علیرضا با مهربانی گفت:
درد داری؟
گفتم:
نه زیاد… .
یادم افتاد که باید فردا دکتر را بهانه می کردم. برای همین اشتباهم را تصحیح کردم و گفتم:
یعنی… می تونم تا فردا که دکتر بیاری تحملش کنم… نمی دونم چرا هی کابوس می بینم.
علیرضا گفت:
برو اون طرف تر… من پیشت می خوابم که دیگه از کابوس ها نترسی… این طوری خیالمم راحت تره.
وحشت کردم. سیاوش اون پایین چی پیش خودش فکر می کرد؟ یعنی علیرضا باید همین امشب که سیاوش به اندازه ی قطر تشک باهامون فاصله داشت این پیشنهاد را می داد؟ علیرضا خندید و گفت:
برو اون ورتر دیگه. برو که منم بدون خانوم گلم خوابم نمی بره.
سریع گفتم:
نه نه! من حالم خوبه. تو برو راحت سر جات بخواب.
علیرضا با شیطنت گفت:
آخه من اینجا پیش تو راحتم… راحتی که به جا و تخت نیست… مهم اینه که کی تو بغل آدم باشه… مهم اینه که یه عروسکی مثل تو پیشم باشه که هر وقت از خواب پا می شم یه بوسی یا یه نوازشیش بکنم.
در دل گفتم:
ای گندت بزنن با این شیطنت های بی موقعت!
من که کم کم داشتم عصبانی می شدم گفتم:
علیرضا جوابت رو اول شب دادم.
نباید می گذاشتم او پیشم بخوابد… سیاوش زیر تخت بود. احتمال این که علیرضا متوجه حضور او بشود خیلی زیاد بود. اگر علیرضا را دک نمی کردم سیاوش مجبور بود تا صبح آن زیر دراز بکشد. هرچند که بدم نمی آمد کمی سیاوش را اذیت کنم… مرتیکه ی نچسب اخم آلود جدی!… ولی نه! بچه بازی که نبود! مسئله سر آزادی و زندگیم بود. فکر اذیت کردن سیاوش را از سرم بیرون کردم.
علیرضا نچ نچی کرد و گفت:
گفته بودی می خوای فکر کنی… بسه دیگه. به اندازه ی کافی فکر کردی. از سر شب تا حالا داری خودت و عذاب می دی.
در دل گفتم:
حالا اگه رفت بیرون!
گفتم:
آخه اینجا جا نمی شیم دو تایی. منم به خدا همه جام کوفته شده. می خوام راحت دراز بکشم.
علیرضا آهی بلند کشید و گفت:
خیلی خب! از خیر امشبم می گذرم… ایشالا تا فردا این کوفتگی های کوفتی خوب شه.
زیرلب گفتم:
آره! حتما تا فردا خوب می شه.
علیرضا شنید ولی به روی خودش نیاورد. از اتاق بیرون رفت و من نفس راحتی کشیدم. با خودم فکر کردم:
یعنی اگه فردا نقشه ی سیاوش عملی نشه اولش باید توی همین خونه زن علیرضا بشم بعدم سعید من و می کشه. واقعا چه آینده ی روشن و دلگرم کننده ای!
چند دقیقه محض احتیاط صبر کردم. بعد خم شدم و آهسته صدا زدم:
سیاوش! بیا بیرون دیگه!
سرم را بالا بردم و سیاوش از زیر تخت بیرون خزید. من روی تخت نیم خیز شدم و او هم لبه ی تخت نشست. موبایل را به دستم داد. نوشته بود:
مثل این که این چند وقت خیلی هم بهت بد نمی گذشت!
از تعجب داشتم شاخ در می آوردم. با دهان باز به صفحه ی موبایل زل زدم. سه بار نوشته ی سیاوش را خواندم تا متوجه منظورش بشوم… سیاوش عادت نداشت این طوری صحبت کند. در دل گفتم:
آره خیلی خوش گذشته… خصوصا امروز با اون همه صحنه ی پلیسی و اکشن! واقعا چه مسافرت خوبی!
نمی دانستم جواب سیاوش را چی بدهم. خوشبختانه او منتظر جواب نشد. موبایل را از دستم گرفت و نوشت:
فردا مطب دکتر یادت نره! فقط با یه نفر بیا. اگه این فرصت رو از دست بدی شاید هیچ وقت نتونی فرار کنی. لطف کن و مثل همیشه زرنگی به خرج بده.
دوباره داشتم استرس پیدا می کردم. نوشتم:
چرا این جا رو محاصره نمی کنند و همه رو نمی گیرن؟ مگه همین و نمی خواید؟
سیاوش از جایش برخاست. چیزی برایم نوشت و به دستم داد:
بعدا برایت می گم… فردا می بینمت.
منتظر جواب من نشد. به سمت پنجره رفت و بی سر و صدا از اتاق خارج شد. چشم هایم را بستم و سرم را با دست گرفتم. چه قدر این سیاوش خشک و بی انعطاف بود! آدم نچسب! اصلا از دوباره دیدن من هیجان زده نبود… ناراحت و اخمو بود. بی خاصیت!
با حرص لحاف را روی خودم کشیدم. هیجان داشتم. خوابم می آمد ولی فکر فردا لحظه ای رهایم نمی کرد. نمی دانستم چطور باید این نقشه را عملی کنم. اگر نقشه شکست می خورد چه؟ دیگر نمی توانستم علیرضا را خر کنم. او می فهمید که می خواستم با سیاوش فرار کنم… خیلی خوب می توانستم تصور کنم که در این صورت چه قدر عصبانی می شد… رگ گردنش متورم ، صورتش سرخ و نفس هایش صدادار می شد. بعید نبود من را درجا بکشد. آب دهانم را قورت دادم. اگر علیرضا من را نمی کشت سعید این لطف را می کرد.
و بعد سعی کردم مثبت اندیش باشم… اگر موفق می شدم چه قدر خوب می شد… علیرضا اعدام نمی شد… من فرار می کردم و به زندگی معمولم برمی گشتم… سعید دیگر برایم تهدید به حساب نمی آمد و… از همه هیجان انگیزتر فرار کردن با سیاوش بود… چه قدر دلم برای آن مرد سیاهپوش و جدی تنگ شده بود… چشم هایم بسته بود ولی می توانستم صورتش را با جزئیات کامل به خاطر بیاورم. فقط اخم کردنش عذابم می داد. دوست داشتم بعد از دیدن من کمی لطافت به خرج بدهد… ای کاش یک کمی از مهربانی و خوش قبلی علیرضا را داشت. با خودم فکر کردم:
اون وقت که دیگه سیاوش نمی شد! سیاوش با همه ی این اخم و تخم ها و غیرقابل نفوذ بودنش برایم دوست داشتنی شده.
بی اختیار لبخند زدم. چه قدر خوب بود که بهترین نحو ممکن قرار بود نجات پیدا کنم… قرار بود کسی که دوستش داشتم نجاتم بدهد… دوستش داشتم؟؟؟!!!!! نه! برای دوست داشتن زود بود… کسی که ازش خوشم می آمد… آره! چه قدر خوب بود که او ناجی من می شد.
باورم نمی شد او را دیده بودم. می ترسیدم که همه اش خواب باشد. تحمل نداشتم که بلند شوم و ببینم که آمدن سیاوش… تنها امیدم… یک رویا بوده است… ولی نه! تپش قلبم نشان می داد که تا چند دقیقه ی پیش کنار او نشسته بودم.
لحاف را روی سرم کشیدم و سعی کردم با وجود آن همه هیجان و امید بخوابم.
******
دکتر نگاهی به زخم زانویم کرد. عینکش را بالا زد و چشم هایش را مالید. علیرضا دست به سینه بالای سر ما ایستاده بود و به دکتر جوان نگاه می کرد. تقریبا با آقای دکتر همسن بود. من زل زده بودم به دکتر و داشتم با خودم فکر می کردم که سیاوش چه طوری او را راضی کرده است… دکتر آدم بدی به نظر می رسید. ظاهرا بار اولش بود که با علیرضا و آدم هایش برخورد می کرد. احتمالا هیچ نظری هم در مورد این که آنها چه کاره بودند نداشت. به خاطر آوردم که یک ساعت پیش سعید چه داد و بیدادی راه انداخته بود. مخالف شدید آمدن دکتر بود. می ترسید دکتر متوجه چیز مشکوکی بشود و ما را لو بدهد. من با بداخلاقی گفته بودم که اگر سعید با آن همه جای بخیه خودش را نشان دکتر ندهد او به چیزی مشکوک نمی شود.
وقتی دکتر آمد علیرضا با خوشرویی از او استقبال کرده و خودش را همسر من معرفی کرده بود. من آن طرف تر نشسته بودم و با این حرف چهره ام را در هم کشیدم… علیرضا هم برای خودش ذوق کرده بود! او مردی دیگری که با ما در آن خانه بود را برادر من معرفی کرد. من هم شدیدا مایل بودم که با همان برادر موقت برای دیدن دکتر بروم… دوست نداشتم که علیرضا با من بیاید. می ترسیدم سیاوش بلایی سر او بیاورد. خیلی خوب می شد اگر سیاوش و علیرضا هرگز چشمشان به جمال هم روشن نمی شد… من هم که هم خر را می خواستم هم خرما!
دکتر رو به علیرضا کرد و گفت:
نمی تونم اینجا پای ایشون رو درست معاینه کنم… باید بیان درمونگاه. شاید احتیاج به گچ گرفتن هم باشه.
نفس راحتی کشیدم و سعی کردم از خوشحالی لبخند نزنم… پس سیاوش با او هماهنگ کرده بود… خودم هم می دانستم که زانویم نیاز به گچ گرفتن ندارد… دردش خیلی کمتر شده بود.
علیرضا اخم کرد و سرش را پایین انداخت. کمی فکر کرد و گفت:
مطمئنید اینجا نمی شه براش کاری بکنید؟
دکتر که داشت وسایلش را جمع می کرد گفت:
نه متاسفانه!
علیرضا دست در جیب شلوارش کرد و گفت:
آخه هوا خیلی سرده… سوز بدی هم داره. می ترسم حال خانومم بدتر شه.
دکتر لبخندی زد و گفت:
فراموش نکنید که هیچی چیزی برای مریض بهتر از هوای تازه نیست!
جلوی خنده ام را گرفتم و در دل گفتم:
دکتر چرا مزخرف می گی؟ کی گفته کسی که پایش زخم شده باید هوا بخوره؟ اونم همچین هوای سردی!
با این حال وقتی دیدم دکتر اصلا مضطرب به نظر نمی رسد و هل نکرده است، در دل تحسینش کردم.
علیرضا به من نگاه کرد و گفت:
خودت چی می گی؟
من قیافه ی مظلومی به خودم گرفتم و گفتم:
یه سر با خودت یا داداش می رم پامو گچ می گیرم و برمی گردم دیگه… می ترسم تا آخر عمرم لنگ بشم.
علیرضا دست نوازشی به سرم کشید و گفت:
نه بابا! این چه حرفیه؟ کی با یه زخم تا حالا لنگ شده که تو دومیش باشی؟
دکتر به سمت در اتاق رفت و گفت:
پس من تا یه ساعت دیگه منتظرتونم.
علیرضا مخالفت کرد و گفت:
یه ساعت دیگه خیلی زوده.
دکتر حالت متعجبی به خودش گرفت و گفت:
چرا؟ تا من برم درمانگاه و وسایل رو آماده کنم شما هم یه مانتو تن خانوم کنید و بیاریدشون.
من هم با همان قیافه ی مظلوم که دل هر آدم سختی را نرم می کرد گفتم:
بذار زودتر برم که از این درد خلاص شم. کلافه شدم به خدا… .
سرم را پایین انداختم. علیرضا تسلیم شد و گفت:
باشه… پس ما تا یه ساعت دیگه درمانگاهیم.
در دل گفتم:
اینم مرحله ی اول! حالا باید چه جوری علیرضا رو راضی کنم که با خان داداش برم درمانگاه؟
به فکر فرو رفته بودم. بلافاصله بعد از رفتن دکتر سعید خودش را به خانه ی ما رساند. علیرضا از اتاق بیرون رفته بود و صدای پچ پچش را با سعید می شنیدم. گوشم را تیز کرده بودم تا بفهمم چی می گویند ولی حتی متوجه یک کلمه از حرف هایشان هم نشدم. دعا می کردم که به دکتر مشکوک نشده باشند. در اتاق باز شد و علیرضا وارد شد. لباس هایم که دیشب شسته بودمشان را زیر بغل زده بود و برایم آورده بود. سعید در چهارچوب در ایستاده بود. او پوزخندی زد و با حالت تحقیرآمیزی گفت:
چه زن ذلیل هم هستی جناب علیرضا خان!
علیرضا به او توجهی نکرد. لباس ها را روی تخت گذاشت و بهم گفت:
بیا… لباسات خشک شده. مانتوت رو بپوش که بریم.
سعید سر تکان داد و گفت:
نه! تو باهاش جایی نمی ری.
علیرضا اخم کرد و گفت:
کی به تو گفت دخالت کنی؟
سعید به سمتمان آمد و گفت:
تو زیادی شل می گیری… اون وقت این دختره از دستمون در می ره. خشایار هم تا یه ساعت دیگه می رسه. باید اینجا باشی که باهاشون تصفیه حساب کنی.
من پیش دستی کردم و به سعید گفتم:
من با تو جایی نمی یام ها!
سعید چشم غره ای بهم رفت. علیرضا که کلافه به نظر می رسید گفت:
با این پای داغونش چه جوری می خواد فرار کنه؟
سعید شانه بالا انداخت و گفت:
تو که می دونی این چه جونوریه!
من اخم کرد و در دل گفتم:
مرتیکه ی وحشی گنده! خودش عین گراز می مونه. اون وقت به من می گه جونور!
علیرضا صاف ایستاد و محکم گفت:
تو با پارلا هیچ جا نمی ری… شیرفهم شد؟ تیم خشایار تا یه ساعت دیگه می رسن. ممکنه کار پارلا توی درمانگاه طول بکشه. من پیش خشایار بهت احتیاج دارم… درضمن! ما دو ساعت برای دکتر فیلم اومدیم که فک و فامیل این دختریم. تو رو با این ریخت مشکوکت کجا جا بدیم؟
سعید ابرو بالا انداخت و گفت:
منم نگفتم که خودم می خوام باهاش برم.
با سر به مردی که با ما هم خانه بود اشاره کرد. علیرضا به من نگاه کرد. منم شانه بالا انداختم و گفتم:
من حرفی ندارم.
سعید پوزخندی زد و گفت:
به هیکلش نگاه نکن… اگه بخوای فرار کنی چشمت و در می یاره.
در دل گفتم:
ببینیم و تعریف کنیم!
سعید از اتاق بیرون رفت. علیرضا خم شد و با نگرانی نگاهم کرد و گفت:
اگه معذبی خودم باهات می یام… راستش یه تیم جدید دارن می یان که می خوام باهاشون صحبت کنم. می تونیم بعدش با هم بریم.
من سر تکان دادم و گفتم:
یه دکتر رفتنه دیگه! می ریم و زودی می یایم. تو کارت و بکن… تو رو خدا یه کاری کن زودتر برسیم و از شر این سعید خلاص شیم. داره حالم و بهم می زنه.
علیرضا لبخند زد. به سمت در رفت و گفت:
خیلی زود همه چی تموم می شه. نگران نباش. بذار برایت یه پلیور بیارم. بیرون سرده.
نفس راحتی کشیدم. همه چیز درست شده بود. از اولش هم بعید می دانستم که سعید بگذارد علیرضا با من بیاید. مشخص بود که یک نفر دیگر را مسئول می کند ولی می ترسیدم بیشتر از یک نفر را مامور کند. در دل گفتم:
اون بخشی که به من بستگی داشت حل شد… دیگه بقیه ی چیزها به سیاوش بستگی داره.
هیجان زده بودم. پلیور علیرضا را زیر مانتویم پوشیدم و سوئی شرتم را تنم کردم. با این حال وقتی پایم را از خانه بیرون گذاشتم از سرما به خودم لرزیدم. برگشتم و به علیرضا نگاه کردم. او بهم لبخند زد و من با خودم فکر کردم:
این بار آخریه که می بینمش… .
می دانستم دلم برای او تنگ خواهد شد. در تمام زندگیم کسی مثل علیرضا با من رفتار نکرده بود. هیچ وقت احساس نکرده بودم که کسی به اندازه او من را دوست دارد. می دانستم که او به سه دختر تجاوز کرده بود و وقتی کنترلش را از دست می داد روانی می شد ولی هیچ وقت نتوانسته بودم این موضوع را باور کنم. هر وقت که نگاهش می کردم دوست مهربان و با گذشت خودم را می دیدم. بی اختیار بهش لبخند زدم. دستم را دور گردنش انداختم و گفتم:
خداحافظ علی… .
دوست داشتم باهاش حرف بزنم ولی نمی خواستم ضایع کنم. برای همین حرف هایم را توی دلم ریختم. راضی بودم… او قرار نبود آسیب ببیند و من هم مجبور نبودم ایران را ترک کنم. می توانستم به زندگی قبلیم برگردم و شانسم را با سیاوش امتحان کنم. دیگر لازم نبود خودم را به خاطر حماقت هایم و اشتباهاتم سرزنش کنم… دیگر این موضوع که باید از علیرضا متنفر باشم ولی در واقع نبودم آزارم نمی داد… همه ی اینها قرار بود همان روز اتفاق بیفتد.
از بغل علیرضا بیرون آمدم. او گفت:
سریع سوار ماشین شو تا دوباره سرما نخوردی.
مردی که قرار بود من را تا درمانگاه ببرد جلو آمد و کمک کرد که به سمت ماشین بروم. صدای سعید را می شنیدم که می گفت:
اگه این ماشین لو بره تقصیر تو اِ علیرضا! از اولش هم نباید این دختر رو می اوردی. ببین چه دردسری برامون شده.
علیرضا با لحن بدی گفت:
اگه پسرخاله ی دست و پاچلفتی جناب عالی چپ نمی کرد الان وضعمون این نبود… پارلا هم سالم بود. خوب شد که مرد وگرنه با این بلایی که سر پارلا اورد اگه زنده می موند خودم می کشتمش.
قلبم در سینه فرو ریخت. با وحشت به سمت عقب چرخیدم. سعید کنترلش را از دست داد و به سمت علیرضا حمله کرد. دستم را جلوی دهانم گرفتم. دو نفر مردی که هم خانه ی سعید بودند جلو دویدند و او را کشیدند که بی خیال بشود ولی سعید با آن اندام درشت و عضلانی اش آن دو را کنار زد. علیرضا با خونسردی اعصاب خوردکنی ایستاده بود و نگاه های تحقیرآمیز به سعید می انداخت. در دل گفتم:
جنس این علیرضا کلا خورده شیشه داره!
سعید که از عصبانیت کبود شده بود مشت دست راستش را به کف دست چپش زد و گفت:
یه بار دیگه در مورد عماد این طوری حرف بزنی فکت و خورد می کنم بچه سوسول!
علیرضا با همان خونسردی گفت:
آره! منم وای می ایستم و نگات می کنم.
بعد رو به من کرد و گفت:
تو برو… چرا وایستادی؟ زودتر برو تو… هوا سرده.
مرد من را سوار ماشین کرد و به راه افتادیم. با نگرانی برگشتم و به دو خانه ی روستایی نگاه کردم. در دل گفتم:
علیرضا هم کلا سرش درد می کنه برای دعوا کردن ها! می دونه این سعید اعصاب نداره و روی پسرخاله ش حساسه. با این حال سربه سرش می ذاره. جفتشون دیوونه ن. خوب شد دارم می رم.
با فکر رفتن لبخندی روی لبم نشست. حال و هوایم عوض شده بود. دیگر دردهایم آزارم نمی داد. عذاب وجدانی که به خاطر عماد و ساقی داشتم کمرنگ شده بود. احساس می کردم قوی تر شده ام… همه ی این ها به خاطر معجزه ی احساسی به اسم امید بود.
راننده ماشین را کمی دورتر از درمانگاه و در بین درخت ها پارک کرد. بدون حرف به سمت طرفی که من نشسته بودم آمد تا در را برایم باز کند. من سرم را پایین انداخته بودم و با گوشه ی شالم بازی می کردم. هیجانزده بودم و کمی هم اضطراب داشتم. در دل گفتم:
ای کاش سیاوش بعد از دکتر رفتن سر و کله ش پیدا شه… نه قبلش. البته از حق نگذریم علیرضا خوب پام رو باندپیچی کردها!… آخه پسری مثل علیرضا که می تونه این قدر خوب و ماه باشه برای چی همچین کاری رو با سه تا دختر کرد؟… خب بنده خدا دست خودشم نیست! تعادل نداره… ای کاش می شد یه جوری درمانش کرد. به خدا حیفشه! شاید آدم بدی باشه ولی با من بد نیست… یعنی خیلی هم خوبه.
یک دفعه از فکر بیرون آمدم. با تعجب برگشتم و به سمت پنجره چرخیدم. پس چرا مرد در را برایم باز نکرده بود؟ چند دقیقه ای می شد که از ماشین پیاده شده بود. تا خواستم در را باز کنم و سرک بکشم، در راننده باز شد. خواستم سر آن مرد داد بزنم که دیدم سیاوش پرید پشت فرمان. یک لحظه زبانم بند آمد. بعد قلبم شروع کرد به محکم زدن و بی اختیار لبخند زدم. سیاوش رو به من کرد. محو تماشای آن صورت جدی و سرد شدم… او موفق شده بود… داشتیم با هم از آن جا می رفتیم… با هم!
او که نفس نفس می زد و به نظر می رسید خیلی عجله داشته باشد گفت:
کمربندت و ببند. باید سریع بریم.
من سریع کمربندم را بستم و گفتم:
مرده رو چی کار کردی؟
سیاوش با خونسردی گفت:

5/5 - (1 امتیاز)

Check Also

پارت ۱۲ رمان پارلا

این چه کاری بود که کردی؟ علیرضا سرش را به طرف او چرخاند. پوزخندی زد …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.