پارت ۹ رمان در همسایگی گودزیلا

اوووه!!!این بچه چه دقتی داشته بزنم به تخته…تک تک لحظه هارودیده…اصلابه این چه که تمام مدت داشته من ومی پاییده؟!!رادی گودزیلاکیِ منه که سرم دادمی زنه وازم توضیح می خواد؟!
اخمی کردم وعصبانی گفتم:بی خودسرمن دادنزن…من نه دوس دخترتم نه خواهرت نه زنت که هری چی دلت خواست بهم بگی ومنم عین بز نگات کنم!!من رهام…رهاشایان!!کسی که خودت خوب می شناسیش…من روپای خودم وایمیستم وکسیم حق نداره بهم بگه چیکارکنم وچیکارنکنم!!به توهیچ ربطی نداره که آرتان داشت بهم چی می گفت…چندماهه همسایه ام شدی،هوابرت داشته؟!فکرکردی حالاچون همسایه امی بایدسرم دادبزنی وهرچی که دلت خواست بگی؟!نخیرآقای رستگار!!توبزرگترمن نیستی که بخوای واسم دادوبیدادراه بندازی وازم توضیح بخوای،من خودم هم بابادادرم هم داداش!!پس تویکی بهتره توکارام دخالت نکنی…درسته مسئولیتم به عهده توئه ولی توهیچ حقی نداری که چکم کنی وازم توضیح بخوای!!پس پاشو بروبه دختربازیت برس وکاری به کارم نداشته باش.
وبدون اینکه منتظرجوابش بمونم،ازکنارش ردشدم وبه سمت خاله پروانه،مامان ارغوان، رفتم تاباهاش حال واحوال کنم… 
عروسی تقریباتموم شده بود…همه مهموناازتالاربیرون اومده بودن ومنتظربودن تاماشین عروس راه بیفته ودنبالش کارناوال راه بندازن…من میمیرم واسه این قسمت ازعروسی!!خیلی توپه!!!انقد رقصیده بودم که کف پاهام زوق زوق می کردولی به خاطراری هم که شده تاتهش هستم…
باذوق وشوق مانتوم وپوشیدم وشالمم سرم کردم.کیف به دست ازاتاقی که مخصوص تعویض لباس بود،بیرون اومدم…به جزچندنفری که داشتن به امیروارغوان تبریک می گفتن،کس دیگه ای توی تالارنمونده بود…به سمت ارغوان رفتم وبهش گفتم که دم درمنتظرم تابیان وباهم بریم جیغ ورقص وصفا!!!باخنده وشوخی ازش جداشدم وبه سمت درورودی تالار رفتم…دروکه بازکردم،نگاهم خورد به رادوین وسعیدکه پایین پله هاوایساده بودن وباهم حرف می زدن ولی بابک نبود!!
نگاه رادوین که به من افتاد،اخم غلیظی روی پیشونیش نشست وروش وازم گرفت…انگارازدستم دلخوربود…بدجورقهوه ایش کرده بودم!!!خب تقصیرخودش بود…واسه چی الکی تومسائل شخصی من دخالت می کنه؟!اصلاخوب کردم که بهش توپیدم…
نگاهم وازرادوین گرفتم وخواستم ازپله هاپایین برم که چشمم خوردبه آرتان!!!دقیقادرنقظه مقابل و روبروی رادوین وسعید،بارفیقاش کنارپله وایساده بودوحرف میزد…نگاهش که به من افتاد،لبخندمهربونی زدوسری واسم تکون داد…ازسرٍاجبار لبخندی بهش زدم وسری تکون دادم…
نگاهم وازآرتان گرفتم ودوختم به پله های روبروم…خدایاخودت این پله هارو ختم به خیرکن!!!اگه بیفتم زمین جلوی سعیدورفیقای آرتان خیط میشم…حالاآرتان ورادوین عیبی ندارن،ازخودمونن ولی سعیدو رفیقای آرتان نه!!
باترس ولرزقدم اول و برداشتم وازپله اول پایین اومدم…می خواستم ازپله دومم بیام پایین که یهونمی دونم چی شدوپاشنه پام به کجاگیرکردکه تعادلم وازدست دادم وپاهام رفت روهوا…این دفعه دیگه قطع به یقین میفتم زمین وکتلت میشم…هیچ انتظاریم ازکسی نداشتم که بَت مَن بازی دربیاره وبیادنجاتم بده…چشمام وبستم منتظرموندم که باکله بخورم زمین…حداقل اینجوری قیافه های رفیقای آرتان وسعیدونمی بینم که دارن مسخره ام می کنن…خاک توسرخرم کنن که بااون همه دقتی که توپایین اومدن ازپله هابه خرج دادم، بازم دارم پخش زمین میشم…وای خدایا لباسام پاره پوره نشه؟!!ای خاک توگورم کنم ایشاا…!!!خودم سنگ قبرخودم وبشورم…
خدایی دیگه هیچی نمونده بودکه سرم بازمین برخوردکنه که دستی دورکمرم حلقه شدومن وکشیدتوبغل خودش…
وای خدایاشکرت…نزدیک بودجلوی همه خیط بشما!!!!خدایاخیلی مخلصم که نذاشتی شب عروسی بهترین رفیقم بالباسای پاره وپوره برم دنبال ماشین عروس!!حالااین آقای بت من کی بود؟!
چشمام وبازکردم ونگاهم روی چشمای عسلی رادوین که ازعصبانیت سرخ شده بود،افتاد…بااخم غلیظی روی پیشونیش کنارسعید وایساده بودوزل زده بودبهم…پس وقتی رادوین جلوم وایساده واونجوری عصبانی بهم خیره شده،شخص مذکورکسی نمی تونه باشه جزآرتان!!!
بافکرکردن به این که آرتان بغلم کرده،قیافه ام مچاله شد…بی شعورعوضی هیزمحکم من وتوبغلش گرفته بودو ولم نمی کرد!!خب آقای بت من،من ونجات دادی دیگه بسه!!ولمون کن بذاربریم به کاروزندگیمون برسیم…
به سختی خودم وازبغلش بیرون کشیدم ولی هنوزم دستاش دورم بود…توچشماش خیره شدم وگفتم:ببخشید…
چشماش خیره خیره نگاهم می کردن…لبخندمحوی زدوحلقه شل وشل ترشد…کاملاازآغوشش بیرون اومدم وبااخم غلیظی روی پیشونیم گفتم:مرسی…
خدایی این مرسی من ازهزارتافحشم بدتربود…حقشه پسره چلغوزهیز!!!این همه به خاطراینکه داداش اریه،مراعات کردم ولی انگارنه انگار!!!هرچی می گذره پرروترو وقیح ترمیشه…
روم وازش برگردوندم ونگاهم به نگاه عصبی رادوین گره خورد… خیلی سریع نگاهش وازم دزدیدوزیرلب غرید:من میرم توماشین…(عصبی به آرتان اشاره کردوادامه داد:)کارت تموم شدبیا!!!
ورفت…
سعیدوآرتان ورفیقاش متعجب زل زده بودبهم…خب چیه؟!مگه تقصیرمن بودکه آرتان من وگرفت ونذاشت بیفتم؟!!کاش کمکم نمی کردومیذاشت بیفتم خبرمرگم،مخم بخوره به زمین ضربه مغزی بشم بمیرم!!!والا…اصلاخودِ آرتان چرا اینجوری نگاهم می کنه؟!
آرتان اخمی کردوبه رادوین که حالاپشتش به مابودوداشت به سمت ماشین می رفت،اشاره کردوگفت:این پسره کی بود؟!
عصبی گفتم:این پسره اسم داره آقاآرتان…اسمشم رادوینه!!خیلیم آقای محترم وباشخصیته…
پوزخندی زدوگفت:اِ؟!! اون وخ این آقای محترم وباشخصیت چه نسبتی باتوداره که انقدراحت باهات حرف می زنه؟!
اخمی کردم وعصبی ترازقبل گفتم:رادوین همسایه منه…درنبودخونوادمم مراقبمه…بابام من وسپرده دست اون…گفتم درجریان باشین!!بااجازه!!!
وبی توجه به نگاه های عصبی آرتان وچشمای گردشده وفکای به زمین چسبیده سعیدورفیقای آرتان،ازکنارشون گذشتم وبه سمت ماشین رادوین رفتم.کلافه وعصبی پاهام وبه زمین می کوبیدم…
آرتان خیلی بی شعوره…هی هیچی بهش نمی گم هی پرروترمیشه!!اون ازاون نگاه های هیزش،اون ازبغل کردنش،اون ازماچش،اینم ازهمین چنددقیقه پیش که چسبیده بودبهم و ولم نمی کرد!!هرچی مراعات می کنم انگارنه انگار!!نمی دونم چراجلوی آرتان،ازرادوین طرفداری کردم وپشتش وایسادم…شایدبه خاطراینکه ازدست آرتان عصبانی بودم ودلم می خواست بچزونمش یاشایدم به خاطراینکه دیگه مثل سابق از رادوین متنفرنیستم!!نه اینکه ازش خوشم بیاد…نه!! فقط ازش متنفرم نیستم…ازاون شبی که پیشم موندتانترسم تنفرم نسبت بهش ازبین رفت…وقتی اشکام وپاک کردودرآغوشم گرفت،یادم رفت که همون رادوین گودزیلاس…وقتی کنارم موندودستم وگرفت تودستش وبیدارموند،حسم بهش تغییرکرد…احساسم نسبت بهش تغییرکرده…نمی دونم…واقعادیگه ازش متنفرنیستم؟!اون چی؟!هنوزازم متنفره؟!!اگه ازم متنفره پس چرا امشب سرم غیرتی شد؟!!رادوینی که حتی کوچکترین اهمیتی به من نمی داد،چرابایدامشب به خاطرحرکات آرتان عصبانی بشه؟!به خاطرمسئولیتی که داییش انداخته گردنش؟!به خاطرحس مسئولیت سرم غیرتی شد؟!نمی دونم…
به ماشین ارغوان رسیده بودم…رادوین پشت فرمون نشسته بودوکلافه وعصبی زل زده بودبه یه نقطه مبهم…توفکربود…اونقدکه متوجه اومدن من نشد!!
به سمت درشاگردرفتم وبازش کردم…صدای بازشدن درباعث شدکه رادوین به خودش بیاد…نگاه گذرایی به من انداخت واخم غلیظی روی پیشونیش نشست…سریع نگاهش وازم دزدید…سوارماشین شدم ودروبستم…کیفم وگذاشتم روی پام وزل زدم به قیافه اخمو وعصبانی رادوین…
عذاب وجدان داشتم…پکربودن الان رادوین به خاطر حرفای چندساعت پیشه منه.دلم نمی خواست رادوین،شب عروسی رفیقش انقدناراحت وپکرباشه…رادوین بایدهمیشه خندون وشادوشیطون باشه…گودزیلای دخترباز،همیشه بایدمغروروخودشیفته باشه نه اینجوری ناراحت واخمو…درسته خیلی ازش خوشم نمیاد ولی ازش بدمم نمیاد…نامردیه اگه بخوام خوبیاش ونبینم…مسئولیت مراقبت ازمن ودرنبود خونواده ام قبول کرده،داره توپایان نامه ام کمم می کنه،اون شب که بااشکان حرف زدم ودپ شدم کلی مسخره بازی درآوردتابخندم وحالم عوض بشه،اون شب که ترسیده بودم ازپیشم نرفت وکنارم موند…وقتی ازخواب پریدم،بغلم کرد…توآغوشش آروم گرفتم…باهام حرف زد ودلداریم داد…نمی تونم بی انصاف باشم واین خوبیاش ونبینم!!اون این همه کار واسم کردولی من چه کاری واسش کردم؟!زرت وزرت بهش فحش می دادم واخم وتَخم می کردم…امشبم شستمش وپهنش کردم جلوی آفتاب!!اون الان به خاطرحرفای من ناراحته…پس بایدازش معذرت خواهی کنم…
ارغوان وامیرداشتن سوارماشینشون می شدن تاراه بیفتن وماشینای دیگه هم پشت سرشون بیان…نگاه عصبی وکلافه رادوین روی امیروارغوان ثابت بود…خیره شدم به نیم رخش…بالحن مهربونی گفتم:رادوین من…من ازتو…
بدون اینکه نگاهم کنه،کلافه پریدوسط حرفم:هیچی نگو!!هیچی… 
ارغوان وامیرسوارشدن وحرکت کردن…ماشینای جلویی هم راه افتادن ورادوین استارت زد…پشت سرماشینای دیگه ازتالارخارج شدیم…همه ماشینافِلاشِرمی زدن وصدای آهنگشون تاته زیادشده بود…همه شادبودن وجیغ ودادمی کردن ولی من ورادوین بااخمایی درهم زل زده بودیم به روبرومون…
من می خواستم ازش معذرت خواهی کنم ولی خودش نذاشت…حتی نذاشت حرفم تموم بشه!!الحق که همون رادی گودزیلای بی ریخت شکموی شلخته خودشیفته بی ادب سابقی!!! اصلا تقصیر منه خره که دلم به حالت سوخت وخواستم ازت معذرت بخوام!!!
رادوین دستش وبه سمت ضبط درازکردوروشنش کرد…دونه دونه آهنگارو رد کردتااینکه به یه آهنگ شادرسید…تنهاصدایی که سکوت ماشین ومی شکست،صدای آهنگ بود:
خوب ِ من ، می خوامت ، آرزومه بیام تو خوابت
عزیزم بخندی ، بشم محو صورت ماهت
دوست دارم بمیرم اما اون اشکات و نبینم
بردی تو دیگه قلب من ، می خوام اون دستات و بگیرم
عشق من باش ، جون من باش
نذاری یه روز این دلو تنهاش
ای دیوونه ، دوست دارم
نمی تونم از تو چشم بردارم 
عشق من با تو شادم ، آخه نمیری تو از یادم
روزی که تو رو دیدم ، دلم و به دل تو دادم
حالا من می دونم ، بی تو یه لحظه نمی تونم
تا دنیا باشه پا برجا ، به پای عشقت می مونم
عشق من باش ، جون من باش
نذاری یه روز این دل و تنهاش
ای دیوونه ، دوست دارم
نمی تونم از تو چشم بردارم 
برای داشتن تو حتی واسه یه لحظه 
جونم و ، زندگیم و بدم ، بازم می ارزه 
دلم می لرزه
عشق من باش ، جون من باش
نذاری یه روز این دل و تنهاش
ای دیوونه ، دوست دارم
نمی تونم از تو چشم بردارم 
عشق من باش ، جون من باش
نذاری یه روز این دل و تنهاش
ای دیوونه ، دوست دارم
نمی تونم از تو چشم بردارم 
“عشق من باش- بهنام صفوی”
********** 
انقداین رادوین بی شعور،گنددماغ بازی درآوردکه اصلابهم خوش نگذشت!!همش اخم کرده بودوبه یه نقطه مبهم خیره شده بود…مرده شورت وببرن ایشاا…!!!پسره چلغوزمعلوم نیس چه مرگشه!!خب من که خواستم ازت معذرت خواهی کنم،خودت نذاشتی!!دیگه دردت چیه؟!
همه ماشینایه جاوایسادن وشروع کردن به رقصیدن. ولی من ورادوین حتی ازماشینم پیاده نشدیم وفقط زل زدیم به رقص وشادی کردن بقیه!!
تمام مدت دپ بودیم وحرف نمی زدیم…اصلاخوش نگذشت…بالاخره همه مهمونارفتن وفقط ماموندیم…من ورادوین جلوی درخونه جدید ارغوان وامیروایساده بودیم…هیچ کس دیگه ای نبود…
امیر ورادوین کنارهم وایساده بودن وگرم صحبت بودن…من وارغوانم کنارهم وایساده بودیم…زل زدم به قیافه خوشگل ارغوان.لبخندشیطونی زدم وطوری که امیرنشنوه،گفتم:حواست به امشب باشه ها!!خیلی نازشدی…خوشگلی زیادم خطرناکه ها!!انقدخوشگل شدی که من موندم امیرچجوری تالان صبرکرده!!مواظب خودت باش…
ارغوان خندیدوگفت:نترس باباحواسم هس!!
خندیدم وگفتم:توام این کاره ایا اری جون!!
لبخندزد…کم کم لبخندش محوشدوجاش ودادبه حلقه اشکی توی چشماش…خیره خیره به من زل زده بودواشک توچشماش جمع شده بود…پربغض گفت:دلم واست تنگ میشه رها!!
وخودش وانداخت توبغلم…اشک توچشمام جمع شده بود…درسته که خونه ارغوان زیاد ازمن دور نبود وبازم می تونستیم هم دیگه رو ببینیم ولی نمی دونم چرا حس می کردم دلم واسش تنگ میشه…دلم واسه خل وچل بازیای مجردیمون تنگ میشه…
ارغوان وبه خودم فشاردادم واشک ریختم…
زیرگوشش گفتم:منم دلم واست تنگ میشه…
باهق هق گریه گفت:رهاقول بده…قول بده که نری حاجی حاجی مکه ها!!بیابهم سربزن…من وتنهانذاری…
اشک ازچشمام جاری بود…پربغض گفتم:من قول میدم ولی توام بایدقول بدی…
خودش ازبغلم بیرون کشیدوزل زدتوچشمای خیسم…انگشت کوچیکه دستم وبه سمتش درازکردم…انگشت کوچیکش ودورانگشتم حلقه کردوبهم قول داد…ازبچگی این نشونه قول دادنمون بود!!
ارغوان نگاهش ودوخت به انشگتامون که درهم حلقه شده بودن ولبخند قشنگی زد…نگاهش وازانگشتامون گرفت ودوخت به چشمام…زیرلب گفت:دوست دارم خواهری…
گریه امونم وبریده بود…خداروشکراین ریمل ورژ گونه وغیره ضدآب بودن وگرنه تمام آرایشمون بهم می ریخت…
بغض کردم وگفتم:عاشقتم اری…
لبخندزد…بین اون همه اشک،لبخندی روی لبم نشست…حلقه انگشتامون شل وشل ترشدودرنهایت بازشد…
امیربه سمتمون اومدولبخندشیطونی زد…روبه من گفت:چراهی امشب اشک خانوم من ودرمیاری؟!!
لبخندی زدم وگفتم:من اشک خانومت ودرمیارم یااون اشک من و؟!
امیرخندید…نگاهش ازمن گرفت ودوخت به چشمای اشکی ارغوان…لبخندمهربونی زدوگفت:چراگریه می کنی خانومی؟!بس نیس این همه چشمای خوشگلت و اشکی کردی؟!
ارغوان دستی به چشماش کشیدواشکاش وپاک کرد…لبخندمهربونی به امیرزدوچیزی نگفت…
رادوین روبه من گفت:بریم رها؟!
امیرباتعجب گفت:کجا؟!بیاین بریم بالایه چیزی بخورین بعدبرین.
رادوین خندیدودرحالیکه امیروبغل کرده بود،گفت:بیخیال داداش!!شب اول عروسی بیایم توخونتون بگیم چی؟!باشه یه موقع دیگه…
جلوی امیرلبخندمی زدومی خندیدولی وقتی بامن تنهامی شد،اون روی سگش بالامیومد!!!همش اخم کرده بودوکلافه وعصبانی بود.
امیرلبخندی زدوگفت:مرسی رادوین…امروزخیلی زحمتت دادم.
رادوین لبخندی زدوگفت:اختیارداری داش امیر!!وظیفه بود.
ارغوان روکردبه من وگفت:رهایی امروزخیلی زحمت کشیدی…مرسی خواهری!!
بغلش کردم وگونه اش وبوسیدم…لبخندی زدم وگفتم:این حرفاچیه دیوونه؟!وظیفه ام بود.
امیرسوئیچ ماشین عروس وبه سمت رادوین گرفت و گفت:رادی بیاسوئیچ ماشینت وببرباماشین خودت برگردخونه…دستت دردنکنه داداش…لطف کردی!!
رادوین بادست سوئیچ وپس زدوگفت:نمی خوادبابا…امیرچراتوامشب انقدتعارفی شدی؟!بابامنما…رادوین…من وتوکه باهم این حرفارو نداریم.تاهروخ که دلتون خواست ماشین پیشتون بمونه…منم تازه دارم باسلطان رفیق میشم.
همه خندیدیم…خلاصه باشوخی وخنده خداحافظی کردیم ومن ورادوین به سمت سلطان رفتیم…
دروبازکردم وسوارشدم…رادوینم سوارشد…ارغون وامیرجلوی درساختمونشون وایساده بودن وبه مانگاه می کردن…باارغوان بای بای کردم…واسم دست تکون داد…رادوین استارت زدوبرای امیراینابوقی زدوماشین ازجاپرید…
تاوقتی که برسیم خونه،رادوین هیچ حرفی نزد…دریغ ازیه کلمه…تمام مدت من به خیابونای خلوت وتاریک چشم دوخته بودم ورادوینم کلافه وعصبی زل زده بود به روبروش…
رسیدیم دم درخونه…رادوین باریموت درپارکینگ وبازکردوماشین ارغوان وپارک کرد…ازماشین پیاده شدم وبه سمت آسانسوررفتم ودکمه اش وزدم…رادوینم بعدازقفل کردن درماشین به سمتم اومدوکنارم وایساد…آسانسور رسیدومن سوارشدم…رادوینم سوارشدودکمه طبقه چهارم وزد…اخم غلیظی روی پیشونیش بودوتکیه دادبه وبودبه آینه آسانسور…حتی نیم نگاهیم به من نمی انداخت.منم اخم کرده بودم وبه کف آسانسورخیره شده بودم…
بالاخره آسانسوروایساد،رادوین به سمت دراشاره کردتا من اول پیاده بشم!!!
این رادوینه؟!همون رادوین گودزیلا؟!این که به اصل مقدم بودن خانوماهیچ اعتقادی نداشت…حالاچی شده که میگه من اول برم؟!!
باتعجب زل زدم بهش…هیچ عکس العملی نشون نداد…حتی به من نگاهم نمی کرد!!بااخم زل زده بودبه روبروش!!!
بی توجهی اون،باعث شدکه تعجبم جاش وبده به یه اخم غلیظ روی پیشونیم…نگاهم وازش گرفتم وکلافه ازآسانسورپیاده شدم…زیرلب گفتم:
– خداحافظ…شب بخیر!!
رادوینم زیرلبی باهام خداحافظی کرد…عصبی وبی حوصله به سمت دررفتم…کلیدوانداختم توقفل وخواستم دروبازکنم که رادوین صدام کرد:
– رها…
باذوق به سمتش برگشتم…گفتم الان می خوادازم معذرت خواهی کنه که عروسی وکوفتم کرده وهمش میرغضب بوده!!نگاهم ودوختم به چشماش ومنتظرموندم تامعذرت خواهی کردنش وبشنوم…
زل زدتوچشمام وگفت:دیگه نمی خوادبیای برام شام بپزی…ممنون به خاطرزحمتی که اون دوشب کشیدی.شب بخیر!!
وکلیدوانداخت توی قفل ودروبازکرد…واردخونه اش شدودروبه هم کوبید…
**********
یه هفته ای ازشب عروسی ارغوان گذشته بودوتواین یه هفته من حتی یه بارم رادوین وندیده بودم!!صبحاکه می رفتم دانشگاه ماشینش توپارکینگ نبودو وقتیم برمی گشتم بازم نبود…انگاریه جوری برنامه ریزی کرده بودتانگاهش به نگاهم نخوره…انگارنمی خواست دیگه من وببینه…ولی آخه برای چی؟!به خاطرحرفایی که شب عروسی اری بهش زدم؟!من که می خواستم ازش معذرت بخوام ولی خودش نذاشت…یعنی انقدکینه ایه که به خاطرحرفای من داره ازم دوری می کنه؟!
تواین یه هفته،کارایی وکه رادوین گفته بودبرای پایان نامه ام انجام دادم…یه سری مطلب ازسایتاوکتابایی که معرفی کرده بود،جمع وجورکردم…باحسینی مشورت کردم واونم یه سری منبع کتاب وسایت بهم معرفی کرد و راهنماییم کرد…چیزی نمونده که این ترمم تموم بشه…این ترمم که تموم بشه،میرم دنبال کار…درکنار کارکردن،درسم وهم می خونم وبه پایان نامه امم می رسم.
برای پایان نامه ام یه سری نقشه کشیدم ولی ازدرست بودنشون مطمئن نیستم…بایداین نقشه هاروبه رادوین نشون بدم…اماراستش می ترسم برم پیشش!!اگه بازم عصبانی واخموباشه وسگ محلم نده چی؟! تواین یه هفته به هرطریقی سعی کرده که من ونبینه،اون وقت من خودم پاشم برم دم درخونه اش؟؟
برای فرداشب ارغوان اینارودعوت کردم خونه ام…می خوام پاگشاشون کنم.دلم می خواد رادوینم دعوت کنم…اگه رادوین بیادبیشترخوش می گذره…اونجوری امیرم تویه جمع زنونه احساس تنهایی نمی کنه ولی اگه نیادچی؟!اصلااگه بیادواخم وتَخم کنه وگندبزنه به حال خوشمون چی؟!!
پوفی کشیدم وازروی مبل بلندشدم…به سمت مانتوم رفتم که روی مبل ولو بود…مانتوم وپوشیدم ویه شال قرمزم سرم انداختم وبه همراه نقشه هاو وسایل نقشه کشی وغیره به سمت درخونه رفتم…نمیشه من هی اینجابشینم وفکرکنم وتهشم به هیچ نتیجه ای نرسم که!!!رادوین به من قول داده که توپایان نامه ام کمکم کنه پس درهرموقعیتی بایدپای قولش وایسه…منم به راهنمایی وکمکش نیازدارم پس به خاطرپایان نامه منم که شده،رادوین بایدمن وببینه!!!من بایدبه پایان نامه ام برسم…من باید برم پیش رادوین!!
محکم وقاطع دروبازکردم وکلیدوازتوی جاکلیدی برداشتم…دروبستم به سمت خونه رادوین رفتم وزنگ دروزدم…
چنددقیقه بعد،هیکل مردونه ررادوین توچهارچوب درظاهرشد…طبق معمول شیک وباکلاس روبروم وایساده بود…مثل همیشه خوش تیپ… بانیش باز زل زده بودم بهش.نگاهش که به من افتاد،اخمی روی پیشونیش نشست…پسره بی شعورهروقت من ومی بینه اخم می کنه!!خب چته تو؟!هان؟!!خب بگومنم درجریان باشم…ازحرفایی که بهت زدم دلگیری؟!خب من که خواستم ازت معذرت خواهی کنم خودت نذاشتی!!
اخم اون باعث شدکه نیشم بسته بشه…زیرلب گفتم:سلام…
بی رمق وکلافه گفت:علیک!!
باچشمم به کاغذاو وسایلی که دستم بوداشاره کردم وگفتم:یه سری نقشه کشیدم واسه پایان نامه ام اومدم پیشت تاایراداش وبگیری…
باهمون اخم روی پیشونیش،ازجلوی درکناررفت…درحالیکه به داخل خونه اشاره می کرد،گفت:باشه…بیاتو.
کفشام ودرآوردم و واردخونه شدم…بادیدن خونه فکم چسبیدبه زمین!!
اینجادوباره شد بازارشام؟!اونشب که من اومدم واسش قورمه سبزی پختم که خیلی تمیزبود!!پس چراالان انقدبه هم ریخته اس ؟!مرده شورش وببرن که هیچ بویی ازتمیزی نبرده…شلخته دخترباز!!!
مثل دفعه اولی که به خونه اش اومده بودم،همه جابه هم ریخته بود…یه سری کاغذکف هال بود،لباساش روی مبلاپخش وپلابودن وجعبه های پیتزاوآشغال ساندویچ روی زمین ولو بودن…به من گفت که دیگه واسش غذانپزم که هی بره فست فودببنده به خیکش؟!!پسره چلغوزه ونگاه…اصلاانقدپیتزا و ساندویچ بخورتابترکی…
کلافه به سمت مبل رفت وروی همون لباساش نشست!!!
دفعه پیش لااقل لباساروازروی مبل برداشت ولی حالا زرتی اومدنشست روی لباساش!!
اشاره ای به مبل کنارش کردوگفت:بیابشین دیگه…
به سمت مبل رفتم ولباساروازروش برداشتم وگذاشتمشون روی میز!!
روی مبل نشستم وزل زدم به اخمای درهم رادوین…پوفی کشیدوگفت:چیه؟!چرااونجوری نگام می کنی؟!!(دستش ودرازکردونقشه هاروازم گرفت وادامه داد:)بده ببینم چی کشیدی…
وبادقت شروع کردبه بررسی کردن نقشه ها…نگاهش وازنقشه ها گرفت ودوخت به من…مشکلات و ایرادام وبهم گفت وبرام درستشون کرد…درموردپایان نامه ام ازم سوال پرسیدکه چجوری پیش میره ومنم براش توضیح دادم…بازم راهنماییم کردتاچه کارای دیگه بایدبکنم…توضیحاتش که تموم شد،نقشه هاروگذاشت روی میز.نگاهش وازم گرفت وشروع کردبه بازی کردن باانگشتای دستش…
بایه لحن مهربون ومظلوم گفتم:رادوین…
بهم نگاه کردوباهمون اخم غلیظی که ازاول روی پیشونیش بود،گفت:بله؟!
نیشم وتابناگوشم بازکردم وباذوق گفتم:من فرداشب ارغوان وامیرودعوت کردم تاپاگشاشون کنم…میشه توام بیای؟!
خونسردگفت:نه…حوصله مهمونی ندارم…ببخشید!
لب لوچه ام آویزون شد…باالتماس زل زدم توچشماش ومظلوم گفتم:توروخدارادی…بیادیگه!! توبیای بیشترخوش می گذره…
پوزخندی زدوگفت:مثل اینکه یادت رفته من همون گودزیلای شکموی شلخته دختربازسابقم…اگه من بیام،مهمونی زهرمارت میشه…
اخمی کردم وگفتم:لوس نشودیگه…کی گفته اگه توبیای مهمونی زهرمارم میشه؟!اتفاقاخیلیم بهم خوش می گذره..
اخمم محوشدولبخندی روی لبم نشست…مظلوم گفتم:میای دیگه نه؟!بیا دیگه…جونه رها…
نگاهش وازم گرفت وزیرلب گفت:باشه میام…
دلم می خواست بپرم توبغلش وشالاپ شالاپ ماچش کنم ولی خب هم ضایع بود وهم رادوین اعصاب نداشت می زدکتلتم می کرد!!
نیشم شل شده بودوباذوق زل زده بودم به رادوین…
وسایلم وبرداشتم وازجام بلندشدم…روبروی رادوین وایسادم وبانیش بازخیره شدم بهش…باذوق گفتم:خیلی کرتیم داش رادی…فرداشب می بینمت!!مخلصیم…
وباهاش بای بای کردم ودر برابرچشمای ازحدقه دراومده اش،به سمت در ورودی رفتم وازخونه اش بیرون اومدم…
**********
کنارارغوان روی مبل نشسته بودم وخیره شده بودم به تلویزیون…
ساعت از۹ گذشته ورادوین هنوزنیومده!!!ارغوان وامیرساعت۷ اومدن و۲ساعته تمامه که منتظررادوینیم…
من وامیروارغوان روی مبل نشسته بودیم وخودمون وباخوردن میوه وتلویزیون دیدن سرگرم کرده بودیم…
امیرنگاهی به ساعت کردوگفت:پس این رادی کدوم گوریه؟!چرانمیاد؟!
پوفی کشیدم وگفتم:نمی دونم والا…دیشب خودم رفتم پیشش و ازش خواستم بیاد…اونم قبول کرد…نمی دونم چرانیومده!!
امیرگوشیش واز جیبش بیرون آوردوشماره گرفت…گوشیش وگذاشت کنارگوشش وبعدازچندتابوق،طرف برداشت وامیرگفت:
– کجایی تورادوین؟!…چی؟!…دم دری؟!
ویهو زنگ دربه صدا دراومد…لبخندی روی لبم نشست…پس بالاخره رادوین خان تشریف فرماشدن!!!
ازجام بلندشدم وبه سمت در رفتم…دروبازکردم وبارادوین چشم توچشم شدم…
یه سوئی شرت کلاه دارقرمزتنش بودکه زیراونم یه تی شرت ساده مشکی پوشیده بود…یه شلوارلی پوشیده بودباکتونیای قرمزمشکی…تیپش خفن دخترکش بود!!!همینه دیگه…اینجوری تیپ میزنه که دخترا کشته مرده اشن!!!یه دسته گل خوشگلم دستش بود…ولی اخم غلیظی روی پیشونیش نقش بسته بود!!
اَه!!!سنگ قبرت وبشورم الهی…چراهمش عین میرغضب اخم می کنی؟!برج زهرماری به خدا!!
لبخندی زدم وگفتم:به به رادی گودزیلا…حال شما؟!خوبیدانشاا…؟!! نمیومدید دیگه…ساعت ۹شده!!
– سلام…ببخشید…نمی خواستم دیربیام.کارای شرکت طول کشید!!
مهربون گفتم:قهری الان شماباما؟!
پوزخندی زدودسته گل وداد دستم…توچشمام خیره شدوگفت:ماازاولشم دوست نبودیم که حالامن بخوام قهرباشم…
وبادستش من وازجلوی درکنار زد و واردخونه شد… 
یعنی تواون لحظه دلم می خواست همین دسته گلش وبکنم توحلقش!!اون همه ذوق وسلیقه واحترام به خرج دادم باهاش خوب حرف زدم بعداون خیلی شیک ومجلسی من وقهوه ای کرد!!!بابااصلاخوبی به این دیوونه نیومده…۲روزه اخلاقم باهاش خوب شده هوابرش داشته فکرمیکنه خبریه!!جنبه نداری باهات مهربون باشم…یه ذره تحویلت گرفتم روت زیادشده,واسه من کلاس میای!!!جون به جونت کنن همون گودزیلای سابقی…میرغضب برج زهرمار!!!
باحرص دروبستم وبه سمت آشپزخونه رفتم…کلافه وعصبی گلدونی ازتوی کابینت بیرون آوردم وتوش آب ریختم…گذاشتمش روی اپن ودسته گل آقای میرغضب وتوی گلدون گذاشتم…به سمت کابینت رفتم وظرفای شام وازتوش بیرون آوردم…باحرص ظرفارو روی میزچیدم ورفتم سراغ برنج که روی گازبود…امشب واسه شام،ازبیرون کباب گرفتم وبرنجم خودم پختم…درقابلمه روبازکردم…یه ذره برنجش وارفته ولی درکل خوبه…برنج وتوی دیس ریختم وکلافه وبی حوصله،روش وبابرنجی که قبلاخودم با زعفرون زردش کرده بودم،تزئین کردم…
دیس وگذاشتم روی میز…به سمت اپن رفتم وکباباروازتوی ظرف پلاستیکی بیرون آوردم…دونه دونه گذاشتمشون تویه دیس….داشتم باحرص وعصبی گوجه هاولیموترش ومیذاشتم توی دیس وزیرلبی به رادوین فحش می دادم که صدای ارغوان من وبه خودم آورد:
– رهاخوبی؟!
گوجه هاروتوی دیس چیدم ودرحالیکه دیس ومی ذاشتم روی میز،روبه ارغوان گفتم:آره…
روم ازش برگردوندم وخواستم برم سمت یخچال که مچ دستم وگرفت…به سمتش برگشتم وتوچشماش خیره شدم…نگران گفت:اتفاقی افتاده رها؟!چراانقدعصبانی ای؟!
اخمی کردم وگفتم:نه بابااتفاق چیه؟!یه ذره سرم دردمی کنه همین…
چاخان!!!سردرد کجابودبابا؟!!!این تنهادروغی بودکه تواون مدت کم به ذهنم رسید…نمی تونستم راستش وبه ارغوان بگم.
مچم وازدستش بیرون کشیدم وبه سمت یخچال رفتم وآب ودوغ وبقیه مخلفات وبیرون آوردم…به کمک ارغوان میزوچیدیم…
ارغوان روبه امیرورادوین که روی مبل نشسته بودن وباهم حرف می زدن،گفت:امیر…رادوین…شام حاضره!!
رادوین وامیرباشوخی وخنده به سمت آشپزخونه اومدن…نیش رادوین تابناگوشش بازبودومی گفت ومی خندید…واردآشپزخونه شدن…نگاه رادوین که به من افتاد،لبخندش محوشدویه اخم نشست روی پیشونیش…
پسره بی شعورچلغوز وقتی بارفیقش حرف می زنه،نیشش بازه ومی خنده ولی وقتی نگاهش میفته به من اخم می کنه…
اخم غلیظی بهش کردم ونگاهم وازش گرفتم.
رادوین وامیرکنارهم ومن وارغوان کنارهم دیگه روی صندلی نشستیم.رادوین روبروی من بودوامیر روبروی ارغوان.
لبخندی زدم وروبه امیروارغوان گفتم:ازاونجایی که من اصلادست پختم خوب نیس،امشب ازبیرون غذاگرفتم البته باعرض معذرت!!
امیرلبخندمهربونی زدودرحالیکه برای ارغوان برنج می ریخت،گفت:اختیاردارین…دست پخت رفیق خانوم من مگه میشه بدباشه؟!
رادوین پوزخندی زدوگفت:برعکس ارغوان دست پخت رهابدجورتوآفسایده…یه شب یه ماکارونی به من دادکه شبیه هرچی بودجزماکارونی…
ارغوان وامیرخندیدن ولی من چشم غره ای به رادوین رفتم واونم اخم کرد…پسره بی شعور ماکارونی بدمزه من ویادشه اما قورمه سبزی به اون خوشمزگی ویادش نیس…دلم می خواد کله اش وبکوبم به دیوار!!دارم ازدستش دیوونه میشم.
بالاخره باشوخی وخنده شاممون وخوردیم…رادوین وقتی باامیروارغوان حرف می زد،می خندیدولبخندروی لبش بودولی وقتی نگاهش میفتادبه من اخم می کرد…منم اصلانگاهش نمی کردم وسگ محلش نمی دادم!!
بعدازشام،امیرو رادوین ظرفارو جمع کردن ومن وارغوانم شستیمشون.
کارمون که تموم شد،به هال رفتیم وروی مبل نشستیم.
امیرورادوین مدتی بودکه به هال اومده بود ومشغول حرف زدن بودن وصدای خنده هاشون توی فضامی پیچید…ارغوان نگاهش به تلویزیون بودومن باحرص خیره شده بودم به رادوین…پسره چلغوزبی شعور!!نگاش کن چجوری قهقهه می زنه ومی خنده…چراهروقت نگاهش به من میفته اخم می کنه؟!ازدستم ناراحته؟!به خاطرحرفای اون شبم؟!چرااینجوری می کنه؟!چراباهام سرده؟؟چرادیگه لبخندنمی زنه؟!
توچت شده رها؟!هان؟!!چرا انتظار داری رادوین بهت لبخندبزنه وباهات مهربون باشه؟!تو ورادوین سایه هم وباتیرمی زدین…توازش متنفربودی وهرکاری می کردی تالجش ودربیاری…لبخندزدن یانزدنشم واست مهم نبود…حالاچی شده؟!چراعکس العملاش واست مهمه؟!!چرادیگه ازش متنفرنیستی؟!چرا مثل سابق ازحرص خوردنش لذت نمی بری؟!توچت شده رها؟!
– رها…
باصدای ارغوان،نگاهم وازرادوین گرفتم ودوختم به اری…گفتم:بله؟!
– تو ورادوین باهم دعواکردین؟!
اخمام رفت توهم…گفتم:نه…چطور؟!
– مطمئنی اتفاقی نیفتاده؟!پس چرارادوین هروخ نگاهش به نگاهت میفته اخم می کنه؟!چراباهات سرسنگینه؟!
چی بهش می گفتم؟!می گفتم به خاطرداداش تورادوین باهام سردشده؟!می گفتم به خاطرآرتان رادوین ازدستم ناراحته؟!نمی تونم این چیزارو به ارغوان بگم…نمی تونم…دلم نمی خوادناراحتش کنم…اگه ازآرتان بدبگم،ممکنه ازدستم دلخوربشه.
ازسرِ ناچاری لبخندی زدم وگفتم:رادوین همیشه بامن همین جوری بوده…من ورادوین همیشه باهم سرناسازگاری داشتیم ودعوا می کردیم.این که چیزعجیبی نیس.
ارغوان باشک پرسید:مطمئنی؟!
چشمام ویه باربازوبسته کردم که یعنی آره.
– ارغوان…رها…یه دیقه به من گوش کنید…
باصدای امیر،من وارغوان بهش نگاه کردیم تاببینیم چی می خوادبگه…
لبخندی زدوبی مقدمه گفت:میاین بریم شمال؟!
ما سه تارفتیم توشوک…این چی میگه؟!شمال؟!!همه باهم؟!نه بابا.اگه رادوین بیادمن نمیام…دوباره می خواداخم وتَخم کنه میرعضب بشه مسافرت وکوفتم کنه.
ارغوان باذوق گفت:وای آره…من خیلی وقته شمال نرفتم.
بانیش باز روکردبه من وگفت:نظرتوچیه رها؟!میای؟!
لبخندی زدم وگفتم:نه عزیزم…حسش نیس!!
امیراخمی کردوگفت:یعنی چی که حسش نیس؟!مگه شمال رفتنم حس می خواد؟؟
من- جونه امیرحال وحوصله شمال رفتن ندارم…
ارغوان- رهای دیوونه اگه بیای بریم شمال،حال وهوات عوض میشه.یه ذره می خندیم روحیمون شادمیشه…
نگاهم ودوختم به رادوین واخم غلیظی روی پیشونیم نشست…گفتم:بیخیال شو اری…بعضیامی خوان بیان و هی زرت وزرت اخم کنن وگنددماغ بازی دربیارن،همه مسافرت کوفتم میشه…بیخیال!!
رادوین پوزخندی زدوروبه امیرگفت:رهاراست میگه.تازه منم توشرکت کلی کاردارم.تواین یه هفته بایدبرم شیراز واسه نظارت رویه ساختمون…
امیراخمی کردوگفت:چرت نگورادی!!کدوم ساختمون؟!شیرازچیه؟!!چرا دروغ میگی؟!مااصلاالان توشیراز پروژه درحال ساخت داریم؟!
رادوین که بدجورضایع شده بود،اخمی کردوگفت:خب حالادرسته شیرازنمیرم ولی به جاش کلی کاردارم…بایدبرم سرپروژه سئول…باآقای مفتون قرارکاری دارم،آخرماهه وبایدحقوق کارمنداروبه حسابشون واریزکنم… سرم خیلی شلوغه امیر…بیخیال!!
امیرلبخندی زدوگفت:فکراونجاشم کردم…به سعیدمیگم که بره سراغ کارای پروژه سئول…قرارت وباآقای مفتونم میذاریم واسه هفته بعد،باسعیدهماهنگ می کنم تاازحساب شرکت برای کارمنداپول واریزکنه…خوبه؟!
رادوین که دیگه بهونه ای برای مخالفت کردن نداشت،به ناچارسرش وانداخت پایین وچیزی نگفت…
امیرروکردبه من وگفت:توام میای دیگه رها نه؟!
من-نه امیر…گفتم که دل ودماغ مسافرت رفتن ندارم تازه این ترممونم تموم شده،دوهفته فرجه داریم وبعدازاون امتحانای پایان ترم شروع میشه بایدبشینم درس بخونم…
ارغوان اخمی کردوگفت:نه که توچقدم درس می خونی؟!من اگه تورونشناسم بایدبرم بمیرم.تولای کتابم بازنمیکنی چه برسه به اینکه بخوای درس بخونی!!
امیرخندیدوگفت:ارغوان راست میگه…توکه نمی خوای درس بخونی.بامابیابریم شمال تاهم حال وهوات عوض بشه وهم انرژی بگیری که بتونی امتحاناتت وخوب بدی!! چندروزبیشترنمی مونیم.بیابریم خوش میگذره!!
دهن بازکردم تابگم نه ونمی تونم بیام که یهوارغوان دستش وگذاشت روی دهنم وبه جای من گفت:رهاغلط می کنه نیاد…میاد!!پیش به سوی شمال!!!
وباامیرزدن قدش… 
من باتعجب خیره شده بودم به امیروارغوان…خدا دروتخته رو خوب به هم جور کرده!!زن وشوهر جفتشون خل وچل ودیوونه وزورگوئن!!!حالاواقعا من بایدپاشم بااینابرم شمال؟!منه بیچاره که لام تاکام حرف نزدم…اری بی شعوربه جای من تصمیم گرفت وموافقت کرد!!مرده شورت وببرن ارغوان!!حالامن چجوری توکل سفر این گودزیلای بی ریخت اخموی میرغضب وتحمل کنم؟!بابابیخیال شین جونه ننه هاتون…من چه گناهی کردم که بایدهمسفراین رادوین دیوونه بشم؟!
نگاهم ودوختم به اخم غلیظ روی پیشونی رادوین…باحرص زل زده بودبه امیروارغوان…احتمالااونم مثل من داشت تودلش به امیراینافحش می داد.
خدایامن تواین ۲۳سال زندگی شرافتمندانه ام چه خبطی کردم که حالابایدبشم همسفرِ یه آدم عنق واخمو ومیرغضب مثل رادوین؟!یعنی می خوادکل سفروکوفتم کنه؟!خب این چه مسافرت رفتنیه؟!نریم که سنگین تریم…
**********
توماشین رادوین روی صندلی شاگردنشسته بودم وزل زده بودم به روبروم…
دیشب به مامان اینازنگ زدم وگفتم که اگه اجازه بدن می خوام باامیروارغوان ورادوین برم شمال…اونام کلی ذوق کردن وگفتن برو،حال وهوات عوض میشه!!قبل ازاینکه زنگ بزنم باخودم گفتم اگه بابابفهمه که رادوینم می خوادبامابیاد،تیریپ غیرت برمی داره که نه ونمی خوادبری وپسرغریبه هست وازاین حرفا ولی برعکس وقتی بهش گفتم رادوینم هست،کلی ذوق کردوگفت خب پس وقتی رادوین جان هست خیالم ازبابت توراحته!!یعنی مامان وبابای من به رادوینی که تاحالایه بارم ندیدنش،بیشترازمنی که۲۳ساله دخترشونم اعتماد دارن!!
ازاون شبی که ارغوان وامیرخونه مابودن،ارغوان هرروز ۱۰ باربهم زنگ میزدوسفارش می کردکه حتمابایدبرم…درنتیجه این سفریه اجباره ازطرف ارغوان وامیروخونواده ام که به من تحمیل شده.مجبورم اطاعت کنم وتن به این مسافرت کذایی بدم.
نگاهی به ساعت انداختم… ۷صبح بود!!امروزبابدبختی بیدارشدم…خواب وآلودوبی حوصله ساکم وبستم وجلوی درخونه ام منتظرموندم تارادوین بیاد.اون که اومدباهم سوارماشین شدیم والانم داریم میریم دنبال ارغوان اینا.به پیشنهاد رادوین قرارشده بودکه دیگه ارغوان سلطان ونیاره وهمه باهمین جنسیس این گودزیلا بریم.
نگاهم ودوختم به رادوین…بااخمایی درهم به خیابون روبروش زل زده بودوحتی نیم نگاهیم به من نمی انداخت…این می خوادتاآخرسفرهمین جوری میرغضب باشه؟!ازوقتی دم درخونه اش دیدمش وبعدسوارماشین شدیم تاالان،به جزسلام حرف دیگه ای نزده!!باباحوصله ام سررفت ازبس به روبروم زل زدم…
پوفی کشیدم وروبه رادوین گفتم:تومی خوای تاآخرسفرهمین جوری بدعُنُق باشی؟!
بدون اینکه به من نگاه کنه گفت:آره…البته فقط باتو!!!
اخم کردم وگفتم:آخه واسه چی؟!!مگه من چیکارت کردم؟!هان؟!
پوزخندی زدوگفت:دیگه چیکارمی خواستی بکنی؟!
– رادوین…من ازت معذرت می خوام…ببخشید.می دونم باهات بد حرف زدم ولی باورکن اعصابم خوردبود.توام دیگه داری زیاده روی می کنی.نزدیک دوهفته اس که باهام قهری…
– من باهات قهرنیستم…
– چرا هستی!!!تمام رفتاروحرکاتت نشون میده که باهام قهری… اگه قهرنیستی چراهروخ نگاهت میفته بهم اخم می کنی؟!چراباهام حرف نمی زنی؟!چرا؟!به خاطرحرفای اون شبم؟!به خاطرکارایی که آرتان اون شب کرد؟!
– آره…به خاطرحرفات…به خاطراینکه گذاشتی اون پسره عوضی هرغلطی که دلش می خوادبکنه!!چرارها؟!چرا؟!!چرا هیچی به آرتان نگفتی؟!چراوقتی بوست کردچیزی بهش نگفتی؟!چراوقتی روی پله هابغلت کردهیچی بهش نگفتی؟!!!
اخم کردم ونگاهم وازش گرفتم…سرم وانداختم پایین ودرحالیکه باانگشتای دستم بازی می کردم،گفتم:چی بهش می گفتم؟!اصلا چی می تونستم بهش بگم؟؟اگه هرکس دیگه ای به جزآرتان بود،پدرش ودرمیاوردم ولی…ولی من نمی تونم به آرتان چیزی بگم…اون داداش ارغوانه.می ترسم اغوان ازدستم دلخوربشه…ازطرف دیگه این رفتارای آرتان واسه من تازگی نداره.خیلی وقته که این جوریه…دلیل این رفتاراوحرکاتش ونمی فهمم.نمی دونم چرا اینجوری می کنه…
پوزخندی زدوعصبی گفت:واقعانمی دونی چرا اینجوری می کنه!؟تومن وخرفرض کردی؟!آره؟!!هرآدم خری رفتارای آرتان وببینه،می فهمه که بهت علاقه داره…
اخمم غلیظ ترشد…توچشماش زل زدم وگفتم:آرتان غلط کرده با۷جدوآبادش!!علاقه اش بخوره توسرش…من اون ومی خوام چیکار؟!!
– شایدتواون ونخوای ولی اون تورو می خواد!!
عصبی گفتم:اون شکرخورده که من ومی خواد…اصلاچرااین بحث وپیش کشیدی؟!!چراداری ازعلاقه آرتان به من حرف می زنی؟!!چراواست مهمه؟!چراواست مهمه که آرتان من ومی خوادوبهم علاقه داره؟؟چرا؟!چراوقتی رفتاراوحرکاتش ودیدی عصبانی شدی؟!!توکه همیشه می خواستی سربه تن من نباشه…حالاچی شده که سرم غیرتی میشی؟!
این بارنگاهش ودوخت به چشمام…باعصبانیت گفت:کی گفته من سرِتوغیرتی شدم؟!الانم مثل سابق می خوام سربه تنت نباشه…من دربرابرتواحساس مسئولیت می کنم فقط همین!!وگرنه تو هنوزم واسم همون رهای لج بازویه دنده وفوضول سابقی.
ونگاهش وازم گرفت وزل زدبه روبروش…
احساس مسئولیت؟!یعنی اون شب فقط به خاطراحساس مسئولیت عصبانی شد؟!یعنی هنوزم ازم متنفره؟؟پس چرامن دیگه ازش متنفرنیستم؟چرابی تفاوت بودنش واسم مهمه وقتی اون هنوزم می خواد سربه تنم نباشه؟!چرا؟!وقتی اون هنوزم ازمن بدش میادپس چرامن احساسم بهش تغییرکرده؟؟چرادوست دارم باهام حرف بزنه؟؟چراوقتی بهم اخم می کنه اعصابم به هم می ریزه؟!چرارفتاروحرکاتش واسم مهم شده؟؟چرا؟؟
نگاهم وازش گرفتم ودوختم به روبروم…خیلی کلافه بودم.
بی اختیار زبونم تودهنم چرخید: رادوین…توهنوزم ازمن متنفری؟!
– هیچ وقت نبودم… 
این چی گفت؟!گفت هیچ وقت ازمن متنفرنبوده؟!رادوین ازمن متنفرنبوده؟!هیچ وقت؟!!
باتعجب بهش خیره شدم…هنوزم اخم کرده بودوبه روبروش خیره شده بود…
ازفکراینکه همین میرغضب اخموی گند دماغ و همون گودزیلای سابق،هیچ وقت ازم متنفرنبوده وحالام نیست لبخندی روی لبم نشست…دیگه واسم مهم نبودکه اخم روی پیشونیشه وباهام سرده.مهم این بودکه من از زبون خودش شنیدم که ازم متنفرنیست.
بقیه راه درسکوت سپری شد…بالاخره رسدیدم دم درخونه اری اینا.ارغوان وامیرجلوی درمنتظربودن.من ورادوین ازماشین پیاده شدیم وبه سمتشون رفتیم.بعدازسلام احوال پرسی وروبوسی،رادوین وامیرچمدون و وسایل ارغوان ایناروتوی صندوق عقب گذاشتن وهمه باهم سوارماشین شدیم.ارغوان وامیرپشت نشستن ومن ورادوین جلو.این بارهیچ کس مجبورم نکردکه جلوبشینم…به اجبار رادوین کنارش ننشستم.خودم دلم می خواست که کنارش باشم!!کنارکسی که دیگه ازش متنفرنیستم…کنارکسی که هیچ وقت ازم متنفرنبوده…کنار رادوین گودزیلای شلخته شکموی بی ریخت خودشیفته دخترباز!!
رادوین استارت زدوماشین حرکت کرد…
صدای خنده هامون فضای ماشین وپرکرده وبود…امیرچرت وپرت می گفت وماازخنده روده برشده بودیم.هیچ وقت فکرنمی کردم که امیرجدی وبداخلاقی که همیشه توی دانشگاه اخم روی پیشونیش بود،انقدباحال وشوخ باشه!!
تقریبانزدیکای جاده چالوس بودیم که امیرروبه رادوین گفت:رادی یه دهن واسمون بخون…دلم واسه صدات تنگ شده!
رادوین لبخندی زدوگفت:باشه ولی چی بخونم؟!
ارغوان-هرچی دلت می خوادبخون…
رادوین ازتوی آینه جلوی ماشین،نگاهی به امیرانداخت و شیطون گفت:لب کارون وبریم؟!
امیرباذوق گفت:آخ که من میمیرم واسه لب کارون…بریم داداش…بریم!!
رادوین ضبط ماشین وروشن کردوبعدازجابه جاکردن چندتاآهنگ،یه آهنگ وانتخاب کرد…باآهنگ شروع کردبه خوندن:
لب کارون چه گلبارون
میشه وقتی که میشینند دلدارون
تو قایقها دور از غمها میخونند نغمه خوش روی کارون
هرروز و تنگه غروب تو شهرما
صفا داره لب شط پای نخلها
رادوین روی فرمون ضرب گرفته بودواَدا درمیاورد وآهنگ می خوند…امیرم باهاش همراهی می کردو مدام بشکن می زد ومسخره بازی درمیاورد…انقدباحال وخنده دار می خوندن که من وارغوان ازخنده روده برشده بودیم!!
چه خوب و قشنگه لب کارون چه گلبارون
لب کارون چه گلبارون
میشه وقتی که میشینند دلدارون
تو قایقها دور از غمها میخونند نغمه خوش روی کارون
هرروز و تنگه غروب تو شهرما
صفا داره لب شط پای نخلها
چه خوب و قشنگه لب کارون
میشه وقتی که میشینند دلدارون
تو قایقها دور از غمها میخونند نغمه خوش روی کارون
لب کارون چه گلبارون
میشه وقتی که میشینند دلدارون
**********
بعدازکلی شوخی وخنده ومسخره بازی،بالاخره رسیدیم…یکی ازدوستای رادوین ازقبل برامون یه ویلاکنار دریاکرایه کرده بودتا راحت باشیم.به ویلا که رسیدیم،رادوین نگه داشت.باکمک هم دیگه چمدونا و وسایل وازصندوق عقب بیرون آوردیم وبه سمت ویلارفتیم.
وارد ویلاکه شدیم،فکامون چسبیدبه زمین!!
اینجاازخونه رادی خره هم کثیف تروشلخته تره…روی میزا و وسایل خونه یه عالمه خاک نشسته بودوهمه جاکثیف بود…کف زمین پرآشغال بود….کنارپنجره هاوروی سقفم تارعنکبوت بسته شده بود!!انگار یه قرن بودکه کسی اینجانیومده بود…مثل خونه های متروکه بود!!
رادوین زیرلب غرید:مرده شورت وببرن بااین ویلاکرایه کردنت…اینجاکجاس این رفیق دیوونه ما کرایه کرده؟!
ارغوان به سمت آشپزخونه رفت ونگاهی به دوروبرش انداخت…کلافه گفت:کی حال داره اینجاروجمع کنه؟!وای توروخداببین چقدکثیفه.
امیرخندیدوگفت:این رفیق توام بااین خونه کرایه کردنش چشم بازارو کورکرده ها!!ولی چاره چیه بایداینجاروتمیزکنیم…همین هم غنیمته!!
رادوین اخمی کردوگفت:خاک توسرت کنن بهروز!!نیگاه کن توروخدا…(انگشتش وبه سمت میزبردوکشیدروی گردوغباری که روش نشسته بودوادامه داد:)روی هرکدوم ازاینانیم کیلوخاک نشسته امیر!!خیلی طول می کشه بخوایم اینجاروتمیزکنیم…بذارزنگ بزنم به بهروز بهش بگم یه جای دیگه واسمون کرایه کنه.
وگوشیش وازجیبش بیرون آورد وخواست شماره رفیقش وبگیره که امیرگوشیش وازدستش گرفت…لبخندی زدوگفت:دیوونه نشورادی خره!!درسته کثیف ودَرب وداغونه ولی به جاش لب دریاس…اینش خیلی مهمه!!!خودمون همه جاروتَروتمیزمی کنیم وهمین جامی مونیم…خیلیم بدنیس!!
ارغوانم گفت:امیرراس میگه…دیگه نمی خوادبه رفیقت زحمت بدی!!همین جاروتمیزمی کنیم ومی مونیم…مشکلش چیه؟!
اخم رادوین محوشد…روبه من گفت:رهانظرتوچیه؟!
کلی خرکیف شده بودم که رادوین نظرمن وپرسیده…باذوق به سمت مبلی رفتم که توی هال بود…گردوخاکش وازروش تکوندم و نشستم.بانیش باز روبه رادوین گفتم:منم باامیروارغوان موافقم…اگه تمیزش کنیم خوب میشه.
رادوین پوفی کشیدوروی مبل،کنارمن نشست…گفت:باشه پس باید یه دستی به سروگوش این خونه بکشیم!
ارغوان لبخندی زدسری به علامت تاییدتکون دادوگفت:پس پاشید ازهمین الان شروع کنیم.(روبه من ادامه گفت:) رهاتوبیا بامن بریم آشپزخونه روتمیزکنیم…(روبه رادوین وامیرادامه داد:)شمادوتام هال واتاقاروتمیزکنید…
ازجام بلندشدم وبه سمت آشپزخونه رفتم وباکمک ارغوان شروع کردیم به تمیزکردن آشپزخونه…امیرورادوینم شروع کردن به تمیزکاری.
کف آشپزخونه روبه کمک هم تمیزکردیم.ارغوان رفت سراغ کابینتا ومنم به سمت یخچال رفتم تاتوش وآب بگیرم وتمیزش کنم…دریخچال وکه بازکردم،اخمام رفت توهم…روبه ارغوان گفتم:اری این توکه کوفتم نیس…ازیخچال منم خالی تره!!!
خدایی هیچی تویخچال نبود…وقتی میگم هیچی یعنی هیچیا!!دریغ ازیه بطری آب…
ارغوان کلافه دستی به پیشونیش کشیدوعرقش وپاک کرد…روبه رادوین وامیرگفت:تویخچال هیچی نیس…چیکارکنیم؟!
امیردرحالیکه داشت به کمک رادوین میزعسلی وجابه جامی کرد،گفت:خب بایدبریم یه چیزی بخریم بریزیم توش دیگه…هتل ۵ستاره که نیومدیم یخچالش و واسمون پرکنن.
ارغوان پوفی کشید وگفت:ماکه هممون داریم اینجاروتمیزمی کنیم…کی بره خرید کنه؟!
اصلاحوصله کارکردن نداشتم…ازکارِخونه در حدمرگ متنفرم!!مخصوصاازتمیزکردن آشپزخونه…خریدکردن ازکارِخونه کردن بهتره.
لبخندی زدم وشیطون گفتم:من میرم…البته اگه سختت نیس تنهایی اینجاروتمیزکنی.
ارغوان لپم وکشیدوگفت:الحق که همون رهای تنبل خودمونی.باشه توبرو…ولی پیاده می خوای بری؟!
وای راست میگه!!پیاده برم؟!!اون جوری که جونم درمیاد…کتلت میشم بابا!!!
رادوین به آشپزخونه اومدوروبروی من وایساد…سوئیچ ماشینش وگرفت سمتم وگفت:بیاباماشین من برو…
باتعجب زل زدم به سوئیچ توی دستش…این چی گفت؟!گفت که من باجنسیس برم خریدکنم؟!جونه رها؟!!!
نگاهم وازسوئیچ گرفتم ودوختم به چشمای رادوین…نیشم تابناگوشم بازبود.باذوق گفتم:یعنی راس راسکی می خوای ماشینت وبدی به من تاباهاش رانندگی کنم؟!
اخمی کردو سوئیچ و وداددستم…گفت:آره…فقط حواست باشه نزنیش به درودیوار!!
چشمکی زدم وگفتم:خیالت تخت!!!نمیذارم یه خش روش بیفته.
باهمون اخم روی پیشونیش گفت:خداکنه…پول داری؟!
درحالیکه ازآشپزخونه بیرون میومدم،گفتم:آره.خداحافظ.
وباهمه بای بای کردم وازخونه خارج شدم.
به حالت دوبه سمت جنسیس رادوین رفتم…داشتم ذوق مرگ می شدم!!!باورم نمی شدیه روزبتونم سوارهمچین جیگری بشم وخودم رانندگی کنم…روبروی ماشین وایسادم وبانیش باز زل زدم بهش.دستام وازهم بازکردم وروی کاپوت پهن شدم!!!کاپوت ماشین وبغل کردم وماچش کردم…خریدم وکه کردم،میرم کل شهروبااین جیگرمی گردم…وای خیلی حال میده!!!
باذوق به سمت در راننده رفتم وبازش کردم…سوارشدم… خواستم استارت بزنم که یهویه چیزی پریدتوماشین!!
رادوین خونسردوبی تفاوت کنارم روی صندلی شاگردنشسته بودوزل زده بودبهم…
باتعجب گفتم:تودیگه واسه چی اومدی؟!خودم داشتم می رفتم…
پوزخندی زدوگفت:هرچقدسعی کردم نتونستم توروبااین ماشین نازنین تنهابذارم!!نه که رانندگیتم خوب نیس گفتم اگه خودم باهات باشم احتمال اینکه ماشین وبزنی به درودیوارکمتره.
پشت چشمی براش نازک کردم وگفتم:بس که خسیسی!!توکه خیلی پولداری…این خراب شدیکی دیگه می خری!!!
اخمی کردونگاهش وازم گرفت…زیرلب غرید:راه میفتی یانه؟!
دلم می خواست جفت پابرم تودهنش!!پسره چلغوزخسیس…خب مگه چی می شد اگه می ذاشت خودم تنهایی رانندگی کنم؟!سنگ قبرت وبشورم الهی…گندزدی به همه نقشه هام…حالادیگه نمی تونم برم توشهرباجنسیس دوربزنم!!
اخمی کردم ونگاهم وازش گرفتم.استارت زدم وماشین حرکت کرد.
فرمونش خیلی نرم بود…روی صندلیش که می نشستی فکرمی کردی روی تخت خوابی!!بانیش بازرانندگی می کردم و واسه خودم ذوق می کردم…مرده شور رادوین وببرن که تمام این مدت باهمچین ماشین نازنینی رانندگی می کرده!!لامصب اصلاتکون نمی خوره…آدم توپراید ارغوان که می شینه هی هی دچارلرزش میشه وبندری می زنه ولی این جیگراصلاتکون نمی خوره…انگارنه انگارکه ماشین داره حرکت می کنه!!!
درطول مسیر،این رادوین بی شعور برای اینکه حرص من ودربیاره هی می گفت که فلاشربزن،برودنده ۲،بیشترگازبده،اینجارو دور بزن،فرمون وتاته بپیچون وازاین جورمزخرفات!!!یعنی دلم می خواست خرخره اش وبجوئم…خب چلغوز وقتی خودم بلدم رانندگی کنم،دیگه چه نیازی به فرمایشات جنابعالی دارم؟!!مثلامی خواست بهم بفهمونه که خیلی ازرانندگی سرشه ومن هیچی بلدنیستم!!
خداییش رانندگی منم خوبه!!البته تعریف ازخودنباشه ها!!!
درسته اون روزای اول هی می زدم به درودیواروتصادف می کردم ولی بعددیگه حرفه ای شدم!!الانم خیلی خوب دارم با این جنسیس جیگررانندگی می کنم ولی نمی دونم چرارادی خره هی چرت وپرت میگه!!
به یه میدون رسیده بودیم که باید دورش می زدم…رادوین بااخمی که ازاول روی پیشونیش بود،بالحن مغروری گفت:میدون ودوربزن.
بااین حرفش کاسه صبرم لبریز شدو ازکوره دررفتم…درحالیکه داشتم میدون ودورمی دزم،باعصبانیت گفتم:خودم می دونم که بایدمیدون ودوربزنم!!انقدنرو رو مخ من…هی این ودوربزن،اون و ردکن،این وبپیچ،دنده عوض کن راه انداختی که چی مثلا؟!…خیرسرم خودم گواهینامه دارم می دونم بایدچه گلی به سرم بگیرم…حالاخوبه یه ماشین بهم دادیا!!!خیلی نگرانشی می زنم کنارخودت بیابشین!!!
درجواب دادو بیدادام،رادوین هیچی نگفت وسکوت کرد…
خوب حالش وگرفتم…حقشه!!!الکی داشت زر زرمی کرد.بالاخره که بایدجوابش ومی دادم!!!
دیگه خفه خون گرفت وهیچ حرفی نزدولی اخم غلیظی روی پیشونیش بود.
جلوی یه فروشگاه بزرگ ازاینایی که همه چی توش داره،نگه داشتم…رادوین ازماشین پیاده شدوروبه من گفت:توماشین وپارک کن،من بیرون منتظرتم.
ودوربست…منم بادقتِ تمام، ماشین وپارک کردم وپیاده شدم…باذوق زل زدم به سوئیچ وباریموتش درا رو قفل کردم…
رادوین جلوی در فروشگاه منتظرمن بود…دستاش وتوی جیبش فروکرده بودوبه هرجاوکسی نگاه می کردبه جزمن!!!
به سمتش رفتم وباهم واردفروشگاه شدیم.باذوق به سمت چرخ دستیایی رفتم که کناردرفروشگاه بود…خیلی حال میده باایناتوی فروشگاه قدم بزنی وهی زرت زرت توش چیزمیزبریزی!!
یکی ازچرخ دستیاروانتخاب کردم وچرخ دستی به دست توی فروشگاه راه افتادم…بین قفسه های اجناس راه می رفتم وهرچی که دستم میومدومی رخیتم توی چرخ دستیم!!ازماکارونی وکنسرو ونوشابه گرفته تاچیپس وپفک ولواشک…حتی شامپو ودستمال کاغذی ومسواک هم برداشتم!!اصلاحواسم به رادوین نبود..اصلااین دیوونه کدوم گوریه؟!!به من چه که کجاست؟!!گوربابای رادوین!!چرخ دستی وخریدو بچسب!!
همین جوری باذوق بین قفسه هاراه می رفتم وهرچی که ازش خوشم میومدومی ریختم توی چرخ…بعداز۱۰دقیقه چرخ دستی پُرِپُرشده بود و دیگه جانبودکه چیزدیگه ای توش بریزم…ناچار به سمت صندوق رفتم تااین چیزایی که خریدم و بذارم اونجاوبعد دوباره بیام بقیه چیزاروبخرم!!
روبروی صندوق وایسادم وروبه یه دختر جوون صندوق داری که باتعجب زل زده بودبه چرخ دستی پرازخریدم،گفتم:ببخشیدمیشه من ایناروبذارم اینجاتابرم بقیه چیزایی که نیازدارم وبردارم؟!
بیچاره دختره باچشمای گردشده وکف به زمین چسبیده گفت:مهمونی دارین به سلامتی؟!این همه جنس وبرای مهموناتون خریدین دیگه نه؟!
لبخندی زدم وگفتم:نه مهمونی چیه عزیزم؟!اینارو واسه مصرف خودم گرفتم.
ودربرابرنگاه متعجبش،به سمتی رفتم که چرخ دستیا اونجابودن تایه چرخ دستی دیگه بردارم وبقیه چیزایی که می خوام وبخرم…داشتم یه چرخ دستی وازبین بقیه چرخ دستیابیرون می کشیدم که نگاهم خوردبه رادوین…دقیقاروبروی من،کناریه دخترجلف وخیکی وچاق وایساده بودوداشت باهاش حرف می زد…یعنی درواقع دختره داشت باعشوه ونازو ادا حرف می زدورادوینم باقیافه ای مچاله به حرفاش گوش می داد…هنوزمتوجه من نشده بود!!همینه دیگه کدوم پسری زمانی که داره بایه دخترلاس می زنه حواسش به دورواطرافش هست؟!!پسره ی دختربازونگاه!!توفروشگاه هم دست ازاین کارابرنمی داره…البته ازحق نگذریم،قیافه رادوین اصلابه پسرایی نمی خوردکه دارن بایه دخترلاس می زنن!!قیافه اش مچاله شده بودواخم غلیظی روی پیشونیش نشسته بود…انگارخیلیم ازاین لاس زدنه راضی نبود!!اصلابه من چه که رادی خره راضی هست یانه؟!!گوربابای رادوین…من برم به خریدم برسم.
چشم غره ای بهش رفتم وخواستم چرخ دستی به دست به سمت قفسه هابرم که یهو نگاه رادوین متوجه من شد…اخمش محوشدوباذوق به من اشاره کردو روبه دختره یه چیزی گفت…به حالت دوبه سمتم اومدوکنارم وایساد…وا!!این دیوونه چراهمچین می کنه!؟؟خل بودخل ترشده؟!!
اون دخترجلفه هم به سمت من اومدوروبروم وایساد…پشت چشمی برام نازک کردوومنم بهش چشم غره رفتم!!دختره چلغوزجلف…بادقت مشغول بررسی کردنش شدم…خیلی چاق وبٌشکه بود!!داشت می ترکید…قیافه اشم که بدجورتوآفساید به سرمی برد…من موندم این دختره باچه اعتمادبه نفسی به رادوین چسبیده!!!
دختره درحالیکه دست وکله اش باعشوه تکون می داد،بایه لحن لوسی روبه رادوین گفت:معرفی نمی کنی عزیزم؟!ایشون کی باشن؟؟
اوق!!حالم به هم خورد…این چرا اینجوری حرف می زنه؟!مثل آدم زربزن دیگه این همه نازو ادا واسه چیه؟!
رادوین لبخندی زدوبه من اشاره کردوروبه دختره گفت:ایشون همسرم هستن…رهاجان. 
وبانگاه عاشقونه اش زل زدتوچشمام!! 
جانم؟!من کی همسرشماشدم که خودم خبرندارم؟!! 
حالادوس دخترم نه،نامزدم نه،یه دفعه ای شدیم همسرش؟؟!!زرشک…مثل اینکه این رادوین دیوونه به کل بالاخونه اش واجاره داده. 
باتعجب زل زدم بهش تابفهمم چه مرگشه که داره چاخان میگه…امارادوین چلغوزبایه لبخندملیح روی لبش وچشمای خمار زل زده بودبه من!! 
دختره دستش وبه سمتم درازکردوبالحنی که کاملامشخص بودناراحته،گفت:سلام رهاجون.خوشبتم ازآشناییت. 
اون رهاجونی که این گفت ازصدتافحشم بدتربود!!! 
باهاش دست دادم ولبخندمصنوعی زدم…بالحنی که سعی می کردم مهربون باشه،گفتم:منم همین طور. 
اصلاحوصله نداشته ام که بپرسم اسمش چیه وخرکیه…واسه همینم بیخیال پرسیدن اسمش شدم. 
رادوین روبه من گفت:خریدات وکردی خانومم؟! 
نگاهی به لبخندروی لبش انداختم وگفتم:نه هنوز… 
چرخ دستی وازدستم گرفت ودستش وگذاشت پشت کمرم…درحالیکه به سمت قفسه هاهدایتم می کرد،گفت:بیاعزیزم…بریم چیزایی که می خوای وبخریم. 
و روبه اون دختره ادامه داد:ببخشید…فعلا!! 
باهم به سمت قفسه هارفتیم…دست رادوین هنوزروی کمرم بود.یه ذره که از دختره دور شدیم,دستش وکنار زدم واخم غلیظی روی پیشونیم نشست.زل زدم توچشماش وگفتم:توچته؟!هان؟!!من همسرتوئم؟؟من غلط بکنم همسرآدم چلغوزی مثل توباشم. 
رادوین باترس سرش وبرگردوندوبه اون دخترجلفه نگاه کردکه داشت باچشماش ماروقورت می داد…روش وکردسمت من ومظلوم گفت:جونه رادوین ضایع بازی درنیار!!اگه این دختره بفهمه که توزن من نیستی دوباره بهم می چسبه…تواون مدت که توداشتی خریدمی کردی،عین زیگیل چسبیده بودبهم وهی چرت وپرت می گفت.توروخدا نذار دوباره گیرش بیفتم.نگاهش که می کنما می خوام بالابیارم!!! 
بااین یه جمله آخرش که به شدت موافق بودم…خیلی چندش وحال به هم زن بود!! 
روم وبرگردوندم وبه دختره نگاهی انداختم…لبخندمصنوعی تحویلش دادم و روبه رادوین گفتم:چه کساییم به تومی چسبن…دختره عین پرتقال تامسونی می مونه که ازروی نردبون افتاده قیافه اش چلغوز شده…خیلی چندشه!!! 
بااین حرفم رادوین ازخنده ترکید.لابه لای خنده هاش گفت:پرتقال تامسون وخوب اومدی!! 
چند دقیقه بعد،چرخ دستی دوم هم پُرِپُر شده بود…رادوین درحالیکه چرخ دستی به دست به سمت صندوق می رفت، باقیافه ای مچاله روبه من گفت:این آت وآشغالاچیه توخریدی؟!(لپ لپ وازتوی چرخ دستی بیرون آوردوگفت:)بچه ای مگه؟!لپ لپ و می خوای چیکار؟!(به پودرلباسشویی اشاره کردوگفت:)چراپودرخریدی؟!مگه ماچندروزاینجاییم که تومی خوای لباسم بشوری؟!(به پفکاوچیپساوآبمیوه هااشاره کردوادامه داد:)تو همه اینارو چجوری می خوای بخوری؟!خرسی مگه؟؟؟ 
پشت چشمی براش نازک کردم وگفتم:حرف نباشه…ایناوسایل موردنیازمنن!!! 
– آخه توبه لپ لپ چه نیازی داری دیوونه؟! 
دهن بازکردم تاجوابش وبدم که دخترصندوق دار و روبروی خودم دیدم…اِ!!!!مثل اینکه رسیدیم به صندوق!! 
رادوین کلافه وبی حوصله توی صف وایسادتاپول خریدا رو حساب کنه.مدام به چرخ دستی پرازوسیله نگاه می کردوبه من چشم غره می رفت.بیچاره هنوزخبرنداره که یه چرخ دستی دیگه هم درکاره!! 
ازشانس خرکی ما،اون دخترجلفه هم خریدکرده بودودقیقا اومد پشت ما وایساد تاحساب کنه!! 
رادوین هنوزمتوجه حضوردختره نشده بود…رو کردبه من وبااخمی روی پیشونیش،عصبانی گفت:پول ایناروعمه من می خوادحساب کنه؟!مگه من… 
ونگاهش افتادبه پرتغال تامسون!!اخمش محوشدوبه زورلبخند زد…روبه من ادامه داد:چرا انقدکم خرید کردی عزیزم؟!!چیزدیگه ای نمی خواستی واست بخرم؟!! 
باذوق گفتم:چرا اتفاقا…بذاربرم یه لواشک انارم بگیرم بیام. 
وروم وازش برگردوندم تا ازموقعیت استفاده کنم و واسه خودم لواشک بردارم که رادوین آستین لباسم وکشید…به سمتش برگشتم وگفتم:چراآستینم وگرفتی؟!ولم کن برم لواشک بردارم دیگه!!! 
چون پرتغال تامسون اونجا بود،نمی تونست چیزی بهم بگه.لبخندمصنوعی زدوباحرص گفت:رادوین قربونت بشه حالالواشک ویه موقع دیگه می خری عزیزم!! 
پرتقال تامسون باحسرت زل زده بودبه رادوین…فکرکنم تودلش داشت واسه حسرت می خوردکه چرامن همچین شوهرخوبی دارم وسراون بی کلاه مونده!! بابااین رادوین چلغوز،پرتقال تامسون ودیده انقدمهربون شده وگرنه همچین باپشت دست می زدتودهنم تاهمه دندونام بریزه توشکمم!!البته اون غلط می کنه من وبزنه به عنوان مثال عرض کردم!!! 
بالاخره نوبت ماشدتاحساب کنیم.رادوین روبروی صندوق داروایساد ومنم کنارش… 
دختره چشمش که به من افتاد،آب هنش وقورت دادوبه چرخ دستی که تودست رادوین بود،اشاره کردوباتعجب روبه من گفت:اینم برای شماست؟!! 
لبخندی زدم وسری به علامت تایید تکون دادم.رادوین نگاهی به من انداخت وبعد زل زدبه صندوق دار…نگران ومشکوک گفت:یعنی چی اینم؟!!مگه به جزاینی که دست منه چیزدیگه ایم هس؟! 
صندوق داره به چرخ دستی کنارمیزش اشاره کردوگفت:بله…خانومتون همین چند دیقه پیش این وگذاشتن اینجاوبازم رفتن تاخریدکنن!!! 
رادوین باچشمای گردشده زل زده بودبه چرخ دستی کنارمیزصندوق دار…آب دهنش وقورت دادواخم غلیظی روی پیشونیش نشست…به چرخ دستی اشاره کرد و روبه صندوق دارگفت:خانوم من غلط کر… 
که نگاهش افتادبه پرتقال تامسون…دختره واسش یه عشوه شتری اومد،قیافه رادوین مچاله شدوبه زورلبخندزد.روبه صندوق دارادامه داد:خانوم من خیلی کاردرستی کرده… 
زل زدبه من وبالحنی که سعی می کردمهربون باشه گفت:زحمت کشیدی خانومی…این همه خریدبرای چیه؟!مهمون داریم؟! 
نیشم ازاین بناگوش تااون بناگوش بازشد…باذوق گفتم:نه رادوینی…واسه خونه امون گرفتم!!! 
یعنی تواون لحظه رادوین دلش می خواست کله ام وبکوبونه به دیوار ولی خب پرتقال تامسون اونجابودنمی شد…باچشمایی که ازعصبانیت به خون نشسته بودن ولبخندمصنوعی روی لبش خیره شده بودبهم… 
یهو پرتقال تامسون،به لپ لپی که توی چرخ دستی بوداشاره کردوروبه رادوین باعشوه گفت:آقارادوین این لپ لپ وبرای کی خریدین؟!! 
من زودترازرادوین جواب دادم: 
– واسه کیارش مامان!!! 
این وکه گفتم،رادوین به سمتم خیزبرداشت…سرش و خم کردکنارگوشم و وباصدای خیلی آرومی که فقط من می شنیدم گفت:کیارش مامان دیگه خره کیه؟!! 
لبخندملیحی زدم وبدون اینکه جواب رادوین وبدم،روبه پرتغال تامسون گفتم:کیارش پسرمه…یه سالشه!!خیلی لپ لپ دوس داره بچم!!الهی مامانش فداش بشه.
چشمای پرتغال تامسون شده بودقده دوتاهلو!!!باتعجب روبه رادوین گفت:شمایه بچه یه ساله داریدآقارادوین؟!!
بچه پرروی بی شعورمن دارم باهات حرف می زنم نه رادوین…چراهی زرت و زرت به اون نگاه می کنی و واسش عشوه میای؟!!
رادوین لبخندمحوی زد…چاره ای نداشت جزاینکه با من همراهی کنه.گفت:آره…باباقربونش بره الهی!!(وروبه من ادمه داد:)وای رهاگفتی کیارش دلم هواش وکرد!!!
وقتی داشت بامن حرف می زد،فکش منقبض شده بودودستاش ومشت کرده بود…فکرکنم خیلی جلوی خودش وگرفت تانزنه تودهنم…
باذوق گفتم:وای آره رادی…یه دفعه دل منم واسش تنگ شد!!
صندوق داره روبه من گفت:مااینجاپوشکای خوبیم داریما!!اگه می خوایدواسه کیارش کوچولوتون یه چندبسته بخرید.
نیشم شل شد…اسکل بازیم گُل کرده بود…دلم می خواست یه ذره کرم بریزم بخندم!!خیلی وقت بودکرم ریزی نکرده بودم ورادوین وحرص نداده بودم.
به صندوق داره گفتم:پوشکاتون کجان؟!
لبخندی زدوگفت:خودم براتون میارم…چندبسته می خواید؟!
رادوین زودترازمن جواب داد:یه بسته!!
لبخندگشادی زدم وروبه رادوین گفتم:یه بسته چیه رادوینی؟!کیارش خیلی جیش می کنه…یه ۵بسته ای لازمشه!!
صندوق داره بایه لبخندملیح روی لبش، به سمت اتاقی رفت تاواسه کیارش مامان پوشک بیاره!!!
یعنی تواون لحظه ازخنده سرخ شده بودم…دلم می خواست بزنم زیرخنده ولی نمی تونستم…لبم وبه دندون گرفته بودم تانخندم.
قیافه رادوین تواون وضعیت آی دیدن داشت!!دستاش ومشت کرده بوبدوفکش منقبض شده بود…خون خونش ومی خورد!!باعصبانیت زل زده بودبهم ومعلوم بودکه می خوادخفه ام کنه ولی به خاطرحضورپرتقال تامسون،لبخندکم جونی روی لبش بودومراعات می کرد!!
بالاخره صندوق داره باپوشکای کیارش مامان برگشت…پول همه جنساروحساب کرد…گفتم الان نهایت نهایت خیلی شده باشه۱۰۰ هزارتومنه.یهوصندوق داره برگشت گفت:۳۰۰ تومن لطف کنید!!
یعنی تواون لحظه به رادوین کاردمی زدی خونش درنمیومد…سرم وانداختم پایین وریزریزخندیدم…رادوین دست کرد تو جیبش و۶تا تراول ۵۰تومنی وگذاشت روی میزصندوق دار.می دونستم این پول برای رادوین چیزی نیس ولی خدایی زور داره آدم واسه پوشک بچه نداشته اش ولپ لپ واین چرت وپرتاپول خرج کنه!!!
بالاخره ازصندوق داروپرتقال تامسون خداحافظی کردیم وازفروشگاه بیرون اومدیم…همه خریدا دست رادوین بود…خیلی سنگین بودن،دستش داشت می شکست!!به سمت ماشین رفتیم ورادوین سوئیچ وازمن گرفت.صندوق عقب وبازکرد…لام تاکام بامن حرف نمی زد واخم کرده بود.داشت یکی ازپلاستیکارومی ذاشت توی صندوق که پلاستیک ازدستش افتاد….آخی!!بچم گناه داره تنهایی همه ایناروبذاره اون تو.
به سمتش رفتم وگفتم:رادوین بذارمنم کمکت کنم.
این وکه گفتم،پلاستیکای تودستش وانداخت زمین وبه سمتم اومد…ازترس به درماشین چسبیدم که نزنه لهم کنه.
رادوین روی من خم شد…چسبیده بودم به درماشین…نفسای داغ وپرحرارتش به صورتم می خورد.خیلی عصبانی بود!!
زیرلب غرید:
– مابچه داریم؟!کیارش مامان؟؟!!اون پوشکای بی صاحاب و واسه کی خریدی؟؟ هان؟!!
– خجالتم خوب چیزه مادر…آدم که بازنش اینجوری حرف نمی زنه پسرم!!
رادوین باتعجب به سمت صدابرگشت ودست ازسرمن برداشت…نفس راحتی کشیدم!!دم هرکسی که این حرف وزدجیز!!!می ترسیدم رادوین بزنه دهن مهنم وبیاره پایین…اگه این یارونبودالان کتلت شده بودم!!!
کنار رادوین وایسادم وزل زدم به پیرزنی که روبرومون بود…یه پیرزن چادری بایه قیافه معصوم ومهربون که چندتاپلاستیک پراز خرید دستش بود…لبخندی زدو روبه من گفت:خوبی دخترگلم؟!!
لبخندزدم وگفتم:مرسی مادرم…شماخوبین؟!!
– شکرخدا…
نگاهش وازمن گرفت ودوخت به رادوین…اخمی کردوگفت:چرابازنت اونجوری حرف می زدی عزیزم؟!!حیف نیس دختربه این خوبی واذیت می کنی؟!!
رادوین سرش وانداخت پایین وچیزی نگفت.
الهی من بمیرم برات!!خدایی این یه دفعه دیگه واقعاهمه چی زیرسرمن بود…این بیچاره هیچ کاری نکرده بودکه حالاپیرزنه داره دعواش می کنه!!
برای اینکه همه کاسه کوزه ها سرٍرادوین نشکنه،روبه پیرزنه گفتم:رادوین تقصیری نداره مادرجون…تقصیرمن بودکه عصبانیش کردم!!
لبخندی بهم زدوروبه رادوین گفت:نیگاه کن…بااینکه دعواش کردی وباهاش بدرفتارکردی هنوزم پشتت وایساده…دختربه این خوبی واذیت نکن مادر!!
رادوین لبخندشرمگینی زدوگفت:ببخشیدمادرم…من معذرت می خوام!!
– ازمن چرامعذرت می خوای؟!بایدازاین دخترگل معذرت بخوای پسرخوب…
رادوین به ناچارنگاهش ودوخت به چشمام…این بارهیچ عصبانیتی توچشماش نبود…لبخندمحوی زدوگفت:ببخشید…خیلی زودعصبانی شدم.
لبخندمهربونی زدم وگفتم:نه…تقصیرمن بود رادوین!!نمی خواستم ناراحتت کنم…ببخشید.
لبخندش پررنگ ترشد…نگاهش وازمن گرفت ودوخت به پیرزنه که حالاداشت بالبخندروی لبش به مانگاه می کرد…
رادوین مهربون گفت:مادرم کجامیری؟!
– دارم میرم خونه پسرم…
رادوین به ماشین اشاره ای کردوگفت:بیاباهم بریم…بارت سنگینه خسته میشی!!
پیرزن لبخندی زدوگفت:نه عزیزم…به شمازحمت نمیدم.
– زحمت چیه مادرم؟!شمارحمتید…
وبه سمت پیرزنه رفت وپلاستیکاش وازدستش گرفت…منم به سمتشون رفتم وبه پیرزنه کمک کردم تاروی صندلی شاگردبشینه…رادوین خریدای خودمون وباخریدای پیرزنه روتوی صندوق عقب گذاشت وبه سمتم اومد…سوئیچ وداد دستم ومهربون گفت:تورانندگی کن…قول میدم این دفعه دیگه بهت امرونهی نکنم…
لبخندی بهش زدم…لبخندزد…
به سمت در راننده رفتم وسوارشدم.رادوینم روی صندلی عقب نشست وراه افتادیم.
پیرزنه توراه خونه اش،برامون ازجوونیای خودش وشوهرش می گفت واینکه چقدعاشق هم بودن…طفلکی فکرمی کردمازن وشوهریم…ماهم دلمون نیومددلش وبشکنیم وچیزی بهش نگفتیم.هی مارونصیحت می کردومی گفت که باهم خوب باشیدودعوانکنیدوهمیشه پشت هم باشید…عشق ازهمه چی توزندگی مهم تره!!زن وشوهری که عاشق هم باشن مثل کوه پشت وپناه همن ودرکنارهم دیگه آرامش دارن!!
خلاصه توکل راه پیرزنه واسمون حرف زدومارونصیحت کرد…
بالاخره رسیدیم دم درخونه اش…من پیاده شدم وکمکش کردم تاازماشین پیاده بشه…رادوینم خریداش وازصندوق عقب بیرون آورد.
به سمت درخونه اش رفتیم ورادوین خریداش وگذاشت جلوی در…پیرزنه من وبغل کردوبوسید…کلی ازمون تشکرکرد…وقتی داشت می رفت توخونه اش روبه من ورادوین گفت:خیلی به هم میاین…خوش بخت بشین ایشاا…!! 
وازمون خداحافظی کردورفت تو…حرف آخرش دلم ویه جوری کرد…ازاین که گفت من ورادوین بهم میایم یه حسی بهم دست داد…یه حس عجیب!!ناراحت نشدم…بدم نیومد…فقط یه حس عجیب تمام وجودم ودربرگرفت…حسی که خودمم نمی فهمیدم چیه…
حالا واقعامن ورادوین به هم میایم؟!جونه ما؟؟
رادوین به ماشین اشاره کردو روبه من گفت:بریم؟!
لبخندی زدم وسرم وبه علامت آره تکون دادم…به سمت ماشین رفتیم.سوئیچ وبه سمتش گرفتم ومهربون گفتم:این دفعه تورانندگی کن…
چشمکی بهم زدوسوئیچ وازم گرفت…سوارشدم واونم وسوارشد…نگاهم به روبروم بود…یه پسربچه یه بستنی قیفی دستش بودوداشت باذوق وشوق لیسش می زد…آخ دلم هوس بستنی کرد!!باذوق وشوق زل زده بودم به پسره…باحسرت آب دهنم وقورت دادم ولبم وبازبونم ترکردم…
– من الان میام.
صدای رادوین من وازفکربیرون آورد…به سمتش چرخیدم ودیدم ازماشین پیاده شده…وا!!!این پسره هم خل وچل شده ها!!!یه مدت بامن گشته عین خودم۶ می زنه…واسه چی یهوپیاده شد؟!!خداشفاش بده…
نگاهم ودوختم به پسری که بستنی می خورد…همون طورکه به بستنیش لیس می زد،به سمت خونه اشون رفت و ورادخونه شدو دروبست…کوچه خلوتِ خلوت بود!!کدوم گوری رفتی رادی خره؟!حوصله ام سررفت!!!
نمی دونم چقدمنتظرش موندم ولی بالاخره رادوین بابستنی قیفه ای توی دستش برگشت!!!
سوارماشین شدوزل زدبه من…لبخندشیطونی روی لبش بود.بستنی وگرفت سمتم وگفت:بگیربخورش تاآب نشده.
وبدون اینکه بذاره حرفی بزنم،بستنی وداد دستم و استارت زدوماشین ازجاپرید!!
باتعجب زل زده بودم به بستنی توی دستم…رادوین این و برای من خریده؟!واقعا؟!!یعنی وقتی داشتم بستنی اون پسره رونگاه می کردم انقدتابلوبودم که فهمید دلم بستنی می خواد؟!!رادوین به خاطرمن این همه مدت دنبال بستنی می گشت؟!!رادوین؟!!رادوین گودزیلا؟!!!واقعا؟!!
– چرانمی خوریش؟!بخوردیگه آب میشه!!
نگاهم ودوختم به چشماش…زل زدتوچشمام…لبخندی زدم وگفتم: مرسی…
نگاهش وازم گرفت وحواسش وجمع رانندگیش کرد…لبخندمحوی زدوگفت:اونجوری نگام نکن حواسم پرت میشه می زنم به یه دری دیواری درختی چیزیا!!!توکه نمی خوای قاطی باقالیابشی؟!
خندیدم ونگاهم وازش گرفتم…
گازبزرگی به بستنیم زدم…خیلی خوشحال بودم.رادوین دوباره باهام مهربون شده…حتی مهربون ترازسابق!!برام بستنی گرفته…دیگه بهم اخم نمیکنه…می خنده…دیگه نگاهش وازم نمی گیره و زل میزنه توچشمام…باذوق گازدیگه ای به بستنی زدم…
من خوشم نمیادبستنی ولیس بزم…آدم بایدبستنی وگازبزنه وگرنه بهش نمی چسبه!!
رادوین شیطون گفت:انقدباشوق وذوق می خوری آدم دلش می خواد…یه گازبه منم میدی؟!
نگاهش کردم ولبخندشیطونی زدم…مثل بچه هاگفتم:باشه ولی فقط یه گازکوچولوها!!
خندیدوگفت:باشه همونم غنیمته!!
بهش نزدیک ترشدم وبستنی وبه سمت دهنش بردم…رادوین نگاهش به روبروش بود ولی به سمت من خم شده بودوسرش وخم کرده بود…یه گازبزرگ به بستنی زدوازش فاصله گرفت…
بستنی وگرفتم جلوی چشمم وخیره شدم به گازبزرگ رادوین…اخمی کردم وگفتم:توگفتی یه گازکوچولونه یه گازبه این گندگی!!
سرخوش خندیدوگفت:بستنیش خوش مزه بود هوس کردم یه گازبزرگ بهش بزنم!!!
مشکوک نگاهش کردم وگفتم:توکه نخورده بودیش پس چجوری فهمیدی خوشمزه اس؟!
شیطون گفت:اونجوری که توباذوق وشوق می خوردی معلوم بودخیلی خوشمزه اس دیگه!!
لبخندی زدم ونگاهم وازش گرفتم…یه گاز گنده دیگه به بستنیم زدم…خیلی خوشمزه اس…طولی نکشیدکه بستنی ویه لقمه چپ کردم!!هرکولی هستم واسه خودم…ولی عجب بستنی بودا!!!خیلی خوشمزه بود…
رادوین گودزیلام ترشی نخوره یه چیزی میشه ها!!یه موقع هایی عین جنتلمنا رفتارمی کنه.نمونه اش همین الان که رفت واسم بستنی گرفت…چی میشه همیشه انقد مهربون وبافهم وشعورباشه؟!!چی میشه همیشه همین جوری لبخندبزنه وبهم اخم نکنه؟!!هان؟!!چی میشه؟؟
به خودم که نمی تونم دروغ بگم…رادوین واسم مهم شده…خیلیم مهم شده!!اونقدری که اگه یه ذره بهم بی اعتنایی کنه اعصابم به هم می ریزه…سردبودنش دیوونه ام می کنه…دوست دارم کنارم باشه وباهام حرف بزنه…من…من دیگه ازرادوین متنفرنیستم.نمی دونم اون همه تنفریهوکجارفت ولی واقعیتش اینه که حالاتودلم هیچ تنفری نسبت به رادوین وجودنداره…اتفاقابرعکس!!حس می کنم ازش خوشم میاد.ازاین شخصیت عجیبش خوشم میاد…ازاینکه بدجنسه ولی درعین حال مهربونه…ازاینکه به ظاهرشیطون وپرروئه ولی دلش خیلی پاکه…
رادوین خیلی مهربونه…رادوین می تونست وقتی فهمید دختری که باید ازش مراقبت کنه منم،ازاین مسئولیت شونه خالی می کردومی رفت وپشت سرشم نگاه نمی کرد…ولی اون موند…حالاکه دارم فکرمی کنم می بینم پیشنهاد غذادرست کردن درعوض کمک رادوین توپایان نامه امم یه بهانه بود…رادوین به غذای من نیازی نداشت!!می تونست ازبیرون غذاسفارش بده ومجبورنباشه ماکارونی بدمزه من وبخوره!!اون محتاج قورمه سبزی به قول خودم خوشمزه منم نبود…می تونست ازیه رستوران خوب یه قورمه سبزی عالی بگیره که قطعاهزارهزار بار ازغذای منم بهتربود…من که دوشب بیشترواسش عذا نپختم پس چرا هنوزم داره توپایان نامه ام کمکم می کنه؟!!این به خاطرقلب مهربونشه…قلب مهربونی که سعی داره پشت چهره مغروروخودشیفته اش قایمش کنه…رادوین خیلی خوش قلبه!!خیلی…من ازش خوشم میاد…شخصیتش خیلی عجیبه…اون شب که بااشکان حرف زدم ودپ شدم،کلی مسخره بازی درآوردتایه لبخندبشینه روی لبم.همچین آدمی می تونه بدجنس ونامهربون باشه؟!!نه نمی تونه…رادوین بدجنس نیست…خیلی مهربون وخوش قلبه.اون شبی که فیلم ترسناک دیدم وترسیدم،من وتوآغوشش گرفت وآرومم کرد…می تونست بی تفاوت باشه وبهم اهمیت نده!!اصلامی تونست نیادپیشم وبمونه توخونه خودش وراحت وبی خیال بخوابه …می تونست ازسرِبی تفاوتی شونه ای بالابندازه وبگه به من چه!!ولی این کارونکرد چون مهربونه…شب عروسی ارغوان سرم غیرتی شدولی بعدش حاشاکردکه فقط به خاطرحس مسئولیت بوده…غیرتی شدنش نمی تونه ازسرِ احساس مسئولیتی باشه که دایییش گردنش انداخته….دلیل غیرتی شدنش ونمی دونم ولی این ومی دونم که هرکس دیگه ای جای رادوین بود،حتی کوچک ترین اهمیتی به این مسئله نمی داد…
من ازرادوین خوشم میاد…شخصیت عجیب ومردونه ای داره…گذشته ازچهره خوبش،یه قلب مهربون وپاک داره…قلبی که پشت این چهره مردونه ومغرورقایم شده…حالامی فهمم که چرا هردختری جذبش میشه…
********** 
روی مبل نشسته بودم وداشتم تخمه می خوردم…امیرورادوینم روبروی من روی مبل نشسته بودن نگاهشون به تلویزیون بود.ارغوان توی آشپزخونه بودوداشت ظرفای شام ومی شست…
چنددقیقه ای که گذشت،ارغوان ازآشپزخونه بیرون اومد.همون طورکه به سمت من میومد، باتعجب گفت:رهاخره اون پوشکایی که توی آشپزخونه اس و واسه کی گرفتی؟!
نگاه شیطونی به رادوین انداختم وگفتم:واسه کیارش مامان…
– چی؟!کیارش مامان دیگه کیه؟؟
رادوین که انگارحرفای ماروشنیده بود،باشیطنت روبه ارغوان گفت:تو کیارش بابارونمی شناسی؟!
ارغوان که گیج شده بود روی مبل،کنارمن،نشسست ومثل بچه خنگاگفت:نه والا…کیارش دیگه کیه؟!
لبخندی زدم وقضیه فروشگاه وپرتقال تامسون وکیارش مامان وبراش تعریف کردم…امیرم داشت به حرفام گوش می داد…حرفام که تموم شد، صدای خنده های امیروقهقهه های ارغوان به اوج خودش رسید. امیروارغوان روی مبل ولو شده بودن…
ارغوان آروم زدتوسرم وباخنده گفت:خدانکشتت رها!!!مُردم ازخنده…
رادوین لبخندی زدوروبه ارغوان گفت:تازه کجاش ودیدی!!این یه نمونه ازشیرین کاریای کوزت جونه!!
اخمی کردم وسیبی که توی ظرف میوه ی روی میزبود،به سمتش پرت کردم…گفتم:اولاکه من کوزت جون نیستم.دومامگه من دلقکم که شیرین کاری بکنم؟!!
توی هواسیب وقاپیدوگازگنده ای بهش زد…شیطون گفت:اختیاردارین رهاخانوم!!شماتاج سرمایید،سرورمایید،همسایه گرام مایید…(روبه ارغوان وامیرچشمکی زدوادامه داد:)کوزت سنگ پاقزوین مایید!!
امیروارغوان خندیدن…منم داشتم می خندیدم!!این بارازحرفاش ناراحت که نشدم هیچ،خندمم گرفت!!!
امیرهمون طورکه می خندید،ازجاش بلندشدوبه سمت اتاق رفت…بعدازچنددقیقه بایه سی دی توی دستش برگشت وکنارادوین نشست.
لبخندی زدوروبه ماگفت:پایه ایدفیلم ببینیم؟!
ارغوان-چه فیلمی؟!
امیر-یه فیلم توپ ترسناک آمریکایی!!!
این وکه گفت،تخمه ای که دستم بود،ازدستم افتاد…
این چی گفت؟!!!فیلم ترسناک آمریکایی؟!!وای…من دیگ شکربخورم فیلم ترسناک ببینم…یه باریه فیلم دیدم واسه هفت پشتم بسه!!!
رنگم پریده بود…وای خدا…حالاچیکارکنم؟!!اگه این دیوونه هامجبورم کنن که فیلم ببینم چی؟!من نمی خوام فیلم ببینم…دوباره حوصله ترس وگریه وخوابای وحشتناک ندارم!!
باترس به روبروم خیره شدم ونگاهم روی رادوین ثابت موند…بایه لبخندملیح روی لبش بهم خیره شده بود!!
آره دیگه اون لبخندنزنه عمه من لبخند بزنه؟!!!همین رادوین گودزیلابودکه اون شب واسم فیلم گذاشت وسکته ام داد دیگه!!بایدم حالاکه حرف ازفیلم ترسناک شده لبخند بزنه!!
ارغوان باذوق گفت:وای آره…من پایه ام!!!
امیرروکردبه من وگفت:توچی رها؟!پایه ای؟؟
باتته پته گفتم:نه…من…من حوصله..فی…فیلم دیدن ندارم.
امیرباشیطنت گفت:چیه؟!نکنه می ترسی؟!
می ترسیدم که این بارم سر رودروایسی باامیرمجبور بشم فیلم ببینم…رودروایسی غلط کرده با۷جدوآبادش!!من دیگه تاآخرعمرم حاضرنمیشم فیلم ترسناک ببینم اونم ازنوع آمریکاییش!!خاطره خواهرجنی ودارودسته اش بدجوری توی ذهنم حک شده!!
به زورلبخندی زدم وازجام بلند شدم…همون طورکه به سمت اتاق می رفتم،گفتم:نه…ترس چیه بابا؟!میگم که حوصله اش وندارم!!باشه یه وخت دیگه…الان می خوام برم لب دریا!!
وبدون اینکه منتظرجوابی ازامیربمونم،وارداتاق شدم وسوئی شرتم وازتوی ساکم بیرون آوردم…سوئی شرتم وتنم کردم وازاتاق بیرون اومدم.
روبه جمع گفتم:من میرم لب دریا…
4.6/5 - (5 امتیاز)

Check Also

پارت ۱۸ رمان در همسایگی گودزیلا

نگاهی به عکسم توی آینه انداختم…لبخندعریضی روی لبم نشست ویه بوسه محکم وآبدار واسه خودم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.