دوشنبه , شهریور ۲۹ ۱۴۰۰

پارت ۷ رمان پارلا

زهرمار!
علیرضا خنده کنان گفت:
پس برای همین تا حالا مجرد موندی… بی خیال بابا! امشب حوصله ی مسموم شدن ندارم.
لب هایم را برچیدم. علیرضا لپم را کشید و گفت:
خیلی خب… شوخی کردم… برو درست کن.
با خوشحالی از جا پریدم و به سمت آشپزخانه رفتم. در دل گفتم:
بالاخره یه بهونه پیدا کردم که ازش دور شم.
به سمت یخچال رفتم. محتویاتش را بررسی کردم. می توانستم سوسیس بندری درست کنم… غذای مجبوبم بود. بعد از این که شروع به آشپزی کردم متوجه شدم که علیرضا خیال ندارد دست از سرم بردارد. وقتی آشپزی می کردم از پشت بغلم می کرد… وقتی روی صندلی می نشستم دستش را روی شانه هایم می گذاشت و با موهایم ور می رفت… مرتب حرف می زد و ابراز علاقه می کرد. من به روغن توی ماهیتابه نگاه کردم و یک لحظه هوس کردم روغن را توی صورت علیرضا بپاشم و کار را تمام کنم.
علیرضا که به هال برگشت نفس راحتی کشیدم ولی وقتی دیدم دارد می رود تا باز هم مشروب بخورد، خودداریم را از دست دادم و بلند گفتم:
اگه یه میلی لیتر دیگه مشروب توی دهنت بریزی می ذارم می رم.
علیرضا نگاه معصومانه ای بهم کرد ولی من سر حرفم بودم. دوباره داشتم دچار اضطراب می شدم… پس چرا این دیازپام لعنتی اثر نمی کرد؟
در همین موقع موبایلم زنگ زد. در دل گفتم:
یه ساعت و نیم شد؟ مارال قاعدتا نباید الان زنگ بزنه… وای نه! نکنه مشکلی پیش اومده باشه؟
علیرضا دست توی کیفم کرد و گوشی موبایلم را بیرون آورد. بلند گفتم:
ور نداری ها! یه وقت ممکنه مامانم باشه.
علیرضا که نگاهش دوباره داشت ترسناک می شد گفت:
نگران نباش… مامانت نیست… دوست پسرته.
با گیجی پرسیدم:
دوست پسر؟ منظورت کیه؟ نکنه کسری رو می گی؟
علیرضا پوزخندی زد و گفت:
نه!… سیاوش رو می گم.
یک لحظه چشم هایم سیاهی رفت. دیگر تحمل این یکی را نداشتم. دوست داشتم از آن دخترهای سوسول باشم و در این موقعیت غش کنم… میل زیادی برای فرار کردن از آن خانه ی کذایی داشتم. با این حال سعی کردم دست و پاچلفتی نباشم و این قضیه را هم جمع و جور کنم. نفس عمیقی کشیدم و در دل گفتم:
سیاوش منگل باید الان زنگ می زد؟
هرچه بیشتر با خودم فکر می کردم بیشتر به این نتیجه می رسیدم که قال گذاشتن سیاوش خریت محض بود… اولین ضررش این بود که اعتماد به نفسم پایین آمده بود و خیلی می ترسیدم… دومین ضررش هم در انتظارم بود… البته چیز مهمی نبود… احتمالا علیرضا ماجرا را می فهمید و بهم تجاوز می کرد و بعد قطع نخاعم می کرد… واقعا مسئله ی بزرگی نبود! نباید شلوغش می کردم… .
آهی کشیدم و گوشی را گرفتم… علیرضا گفت:
بزن رو اسپیکر! می خوام ببینم چی می گه… اگه بفهمم داری فیلم می یای… پارلا بدون که خیلی برایت بد می شه.
گوشی را از علیرضا گرفتم. چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
تو جدا می خوای تا آخر عمرت به این شک و تردید ادامه بدی؟ ببین علی این طوری نمی شه ها!
علیراض داد زد:
جواب بده تا قطع نشده.
خوشبختانه قطع شد. سرم را بلند کردم و چشمم به چشم های علیرضا افتاد که با کنجکاوی به گوشی موبایلم دوخته شده بود. از خوش شانسی آن شب من سیاوش دوباره زنگ زد. دلم پیچ می خورد. در دل گفتم:
امیدوارم سیاوش اون قدر خر نباشه که کار رو خراب کنه!
جواب دادم و گوشی را روی حالت اسپیکر گذاشتم… امیدوار بودم سیاوش بوق حالت اسپیکر را بشنود و متوجه ماجرا بشود. صدایم را صاف کردم و گفتم:
چی می خوای؟
علیرضا نیشگونی از بازویم گرفت و در گوشم گفت:
زرنگ بازی در نیار… مهربون حرف بزن ببینم چی می خواد.
سیاوش: پارلا اون لحظه ای که زنگ زدی سرم شلوغ بود… درست متوجه حرفات نشدم. الان که دارم بهش فکر می کنم… تو داری چی کار می کنی؟
_ اون کاری که فکر می کنم درسته.
سیاوش: یعنی چی؟
با بیچارگی به علیرضا نگاه کردم… گفتم:
یعنی نداره! من حرفات و باور نمی کنم.
سیاوش: یعنی چی که باور نمی کنی؟ یعنی بلایی که سر شهرزاد اومده رو نمی تونی درک بکنی؟
_ ببین سیاوش! من نمی دونم ماجرایی که از شهرزاد ساختی راست بود یا نه. برای چی باید حرفات رو باور کنم؟ فکر می کنی چون پلیسی هرچی گفتی باید بقیه باور کنند؟ هر وقت برای من مدرک اوردی که شهرزادی وجود داره که فلجه اون وقت به حرفات فکر می کنم… من علیرضا رو می شناسم… سعی نکن برای منفعت و حسادت خودت اونو پیشم خراب کنی.
در دل دعا کردم:
امیدوارم سیاوش دوزاریش افتاده باشه.
سیاوش: من نه حسودم نه دروغ گو!
در دل گفتم:
آره نیستی!… ولی خیلی خری! امشب سر من و به باد می دی.
سیاوش ادامه داد:
مورد شهرزاد یه مورد مشکوک بود که صلاح دیدم در موردش بهت هشدار بدم.
نگاهی به علیرضا کردم. در دل گفتم:
اوه اوه! اون روز که رفتم دم خونه ی خانم صدیقی علیرضا منو رسوند… اگه آدرس خونه ی شهرزاد اینا رو بلد باشه کارم تمومه.
ولی علیرضا راضی به نظر می رسید. گوشی را از دست من گرفت. گوشی را از حالت اسپیکر خارج کرد و گفت:
تو چی می خوای سیاوش؟
در دل گفتم:
الان سیاوش اون ور خط کپ کرده!
صدای سیاوش را نمی شنیدم ولی با تمام وجود به صورت علیرضا زل زده بودم. علیرضا گفت:
ماجرای شهرزاد رو وارد زندگی جدید من نکن… اگه تو متاسفی که شهرزاد این طوری شده منم هستم… پارلا همه چیز زندگی من و می دونه… دارم از الان بهت می گم… اگه یه بار دیگه دور و بر پارلا پیدات بشه می کشمت… فهمیدی؟ واقعا برام مهم نیست که بعدش سر خودم چه بلایی بیاد… .
آب دهانم را قورت دادم. به صورت علیرضا نگاه کردم… رگ گردنش دوباره متورم شده بود. نفس هایش تند و صدادار شده بود… دوباره داشت عجیب و غریب می شد. خواستم ازش فاصله بگیرم ولی او بازویم را گرفت و دستش را دور گردنم انداخت. سرم را به سینه اش فشار داد. در دل گفتم:
دستت و شل کن بابا! همه ی آرایش صورتم مالید به بلیزت.
علیرضا ادامه داد:
شیرفهم شد؟ بهتره دیگه چشمم بهت نیفته… دارم جدی می گم که می کشمت!
علیرضا ارتباط را قطع کرد. برای لحظه ای سرش را میان موهایم فرو کرد… چند نفس عمیق کشید و بعد رهایم کرد. پشتش را بهم کرد و بدون توجه به هشدار من به سمت میز کنار مبل رفت تا برای خودش مشروب بریزد. در دل گفتم:
یعنی اگه امشب دیازپامه عمل نکنه من نابود می شم.
من به آشپزخانه برگشتم و سراغ غذایم رفتم. علیرضا روی مبل دراز کشید. در دل گفتم:
خوب شد سیاوش زنگ زد… ضد حال به علیرضا زد.
سرگرم آشپزی شدم. بعد بیست دقیقه که کارم تمام شد متوجه شدم علیرضا همچنان روی مبل دراز کشیده و بازوی دست راستش را روی پیشانیش گذاشته است. لیوان نوشیدنیش را با دست چپش گرفته بود و روی شکمش گذاشته بود. چشم هایش بسته بود… .
با هیجان به سمتش رفتم… یعنی ممکن بود خواب باشد؟ لیوان را آهسته برداشتم… دست علیرضا شل بود و توانستم به راحتی لیوان را بردارم. آهسته صدا زدم:
علیرضا!
جوابی نشنیدم. آهسته او را تکان دادم… به پلک هایش نگاه کردم… مطمئن شدم که خواب است. با خوشحالی گفتم:
موفق شدم… ایول به خودم!
کیفم را برداشتم و به اتاق خواب برگشتم. سریع شماره ی مارال را گرفتم. هر چند ثانیه یک بار با کنجکاوی به هال نگاه می کردم. می ترسیدم یک دفعه علیرضا بیدار بشود. مارال گوشی را برداشت. با صدای آرامی گفتم:
مارال! همین الان بیا… علیرضا خوابید.
مارال: پس موفق شدی! آفرین!
_ نمی دونی چه بساطی شده بود اینجا. باید برایت تعریف کنم.
مارال: چرا آروم حرف می زنی؟
_ این پسره خوابه… بیهوش که نیست!
مارال: من الان می یام. مراقب باش که صدای زنگ تلفن بیدارش نکنه.
تماس را قطع کردم. سریع به هال رفتم و تلفن توی هال را از پریز کشیدم. به اتاق خواب شلوغ پلوغ علیرضا برگشتم و کنار تلفن منتظر ایستادم. خوشبختانه با خوابیدن علیرضا اضطرابم به طرز چشمگیری کاهش پیدا کرده بود… می دانستم احتمال این که چیزی پیدا نکنیم وجود دارد ولی مهم این بود که من تلاش خودم را کرده بودم.
تلفن هنوز یک زنگ کامل هم نزده بود که گوشی را برداشتم. نگهبان بود. او گفت:
سلام خانوم. می تونم با آقای کریمی صحبت کنم؟
با خوشرویی سلام و احوال پرسی کردم و گفتم:
راستش آقای کریمی قرص خوردند و خوابیدند. نمی تونم بیدارشون کنم. هر مسئله ای هست به خودم بگید.
نگهبان: یه خانومی تشریف اوردن و می خوان بالا بیان.
_ لطفا راهنماییشون کنید طبقه ی بالا… ممنون… خداحافظ.
نگهبان چیزی نگفت. نفس راحتی کشیدم. باورم نمی شد… نقشه ی احمقانه ی مارال داشت درست پیش می رفت. در دل گفتم:
تنها چیزی که الان می تونه همه چیز رو خراب کنه اومدن سیاوشه… نه بابا! نمی یاد. خر که نیست… .
با این حال گوشی موبایلم را برداشتم و اس ام اسی برایش فرستادم و خبر دادم که پیش علیرضا هستم و بعدا باهاش صحبت می کنم. اس ام اسی که فرستاده بودم را پاک کردم… محتاط شده بودم… می ترسیدم علیرضا یک دفعه از خواب بیدار شود و همه چیز را خراب بکند… دیگر ظرفیت یک اتفاق ناگهانی دیگر را نداشتم. دلم به آمدن مارال خوش بود… کنار او اعتماد به نفس پیدا می کردم.
در را برای مارال باز کردم و او داخل شد. با دیدن علیرضا که روی مبل خوابیده بود بی صدا خندید. با چشم و ابرو به لباسم اشاره کرد… بعد با سر به لیوان های خالی مشروب اشاره کرد. با شینطنت آهسته خندید. یک سیلی آهسته به صورتش زدم. دستش را گرفتم و دو تایی به سمت اتاقی که همیشه لباسم را در آن عوض می کردم رفتیم. در اتاق را نیمه باز گذاشتم و با صدای آهسته ای گفتم:
این کمده رو ببین! درش قفله… علیرضا وقتی فهمید می خوام بازش کنم واکنش نشون داد. اولین جای مشکوکی که به نظرم می رسه همینه.
مارال شانه بالا انداخت و گفت:
حالا کلیدش رو باید از کجا گیر بیاریم؟
من و مارال بهم نگاه کردیم. بعد بدون هیچ حرفی مشغول گشتن شدیم. کل اتاق را زیر و رو کردیم. کشوی میز تحریر، کتابخانه، کمدها، زیر فرش و… را گشتیم ولی چیزی پیدا نکردیم. من خیلی کنجکاو بودم که تک تک وسایلی که به دستم می رسید را بررسی کنم ولی مارال نمی گذاشت وقت تلف کنم. بعد از یک ربع گشتن تنها چیز خاصی که در آن اتاق پیدا کردیم یک عکس کوچک از مهتاب بود.
از آن اتاق خارج شدیم. من به اتاق خواب علیرضا رفتم و مارال رفت تا اتاق های دیگر را بگردد. با دیدن اتاق علیرضا سرم سوت کشید. شتر با بارش در آن اتاق گم می شد. به سمت دراور رفتم و تک تک کشوها را بیرون کشیدم و گشتم. همه ی لباس ها را بیرون ریختم و لای تک تکشان را گشتم… کم کم داشتم به این موضوع فکر می کردم که اگر چیزی پیدا نکنیم چه می شود. خیلی مسخره می شد… آن وقت هیچ مدرکی علیه علیرضا پیدا نمی شد… آن وقت من باید چطور از او فاصله می گرفتم؟ در حالی که زیرلب با خودم صحبت می کردم روی دراور را هم گشتم. چیزی آن جا نبود. به سمت کمد رفتم. در همین موقع صدای زنگ موبایل علیرضا را از توی هال شنیدم. قلبم در سینه فرو ریخت. دوان دوان به هال رفتم و موبایل را برداشتم و تماس را ریجکت کردم. با وحشت به علیرضا نگاه کردم… هنوز خواب بود. نفس راحتی کشیدم. دور و برم را نگاه کردم… یک مقدار فضولی که عیبی نداشت! مارال هم که نبود که ایراد بگیرد. سریع به قسمت اس ام اس ها رفتم. آخرین اس ام اس مال ساقی بود. اخم کردم. ساقی برای چی هنوز به علیرضا اس ام اس می داد؟ اس ام اس را خواندم:
حداقل این قدر شعور نداری که جواب اس ام اسم رو بدی.
پوزخندی زدم. به قسمت اس ام اس های ارسال شده رفتم تا ببینم علیرضا چه جوابی داده است… نوشته بود:
آنتن نمی داد… چی کار کنم خب؟ ده بار فرستادم فیلد ( failed) شد.
لبم را گزیدم و با خودم گفتم:
راست می گفته یا دروغ؟
به قسمت درفت ( draft) رفتم تا ببینم علیرضا چند بار به ساقی جواب داده است… با خوشحالی متوجه شدم که اصلا در این زمینه تلاشی نکرده بود. در دل گفتم:
آفرین! معلومه که مرده! سر قولش وایستاده بود.
نگاهی به بقیه ی پیام های توی درفت کردم. خنده ام گرفت… مشخص بود که علیرضا یک خصوصیت اخلاقی مشترک با من دارد… درفت درواقع دفترچه یادداشتش بود. همه چیز اعم از تاریخ، اسم، شماره، جمله و … در آن جا ذخیره شده بود. درست مثل من!
چشمم به یک عدد شش رقمی خورد. اخمی کردم… تنها شماره ای که بدون نام و نشان ذخیره شده بود… ناخودآگاه عدد را به ذهنم سپردم.
کمی توی گوشی موبایل علیرضا گشت و گذار کردم ولی هیچ چیز جالبی پیدا نکردم. بیشتر فضای مموری گوشی اش با آهنگ های متال پر شده بود.
با ناامیدی گوشی را روی میز گذاشتم. مارال مشغول گشتن اتاق خواب علیرضا بود. پیش مارال رفتم و آهسته گفتم:
تو گوشیش هم چیزی نبود.
مارال که داشت تختخواب را زیر و رو می کرد گفت:
من که معتقدم مطمئنا چیزی که دنبالشیم رو توی کامپیوترش نگه می داره. بذار یه سری بهش بزنم… شاید چیزی دستگیرمون شد.
من با شک و تردید گفتم:
اون وقت نمی فهمه که ما فضولی کردیم؟
مارال شانه بالا انداخت و گفت:
اگه خیلی حرفه ای باشه توی کار کردن با کامپیوتر می فهمه.
با دست مانع حرکت مارال شدم و گفتم:
مهندس کامپیوتره… ولش کن! می فهمه.
مارال با کلافگی روی تخت نشست و گفت:
آخه هیچ آدم خری اون مدارک رو روی سی دی نمی ریزه و قایم نمی کنه. مسلما می ریزه توی کامپیوتر و قفلش می کنه. درست نمی گم؟ من اگه باشم که همچین کاری می کنم.
چپ چپ به مارال نگاه کردم و گفتم:
من که از اول هم می گفتم این کار مسخره ست… تو اصرار کردی.
در کمد را باز کردم. انواع و اقسام خرده ریز آنجا پیدا می شد…. از کتاب گرفته تا کش مو… مارال من را کنار زد و گفت:
این صندوقه رو ببین!
مارال به صندوقی قدیمی و چوبی اشاره کرد. من گفتم:
وا! مگه کسی همچین چیزی رو توی صندوق می ذاره؟
مارال شانه بالا انداخت. روی صندوق قفلی شبیه به قفل دفترچه خاطرات های قدیمی داشت. مارال کمی با قفل بازی کرد. با این که قفل پیچیده ای به نظر نمی رسید، باز نشد. ناگهان چیزی به ذهنم رسید. مارال را کنار زدم. شش رقمی که به تازگی از بر کرده بودم را به خاطر آوردم. با قفل بازی کردم و شش شماره را ردیف کردم. صندوق باز شد. با هیجان درش را بار کردم. با دیدن کاغذ پاره های توی صندوق هیجانم فروکش کرد. مارال آهی کشید و گفت:
من می رم سالن رو بگردم.
سرم را تکان دادم و مشغول گشتن صندوق شدم. یک عکس قدیمی از یک زن درون صندوق بود.زن موهای بلوند داشت و لباسی پوشیده بود که می شد گفت زننده است. کیفیت عکس نزدیک به کیفیت عکس های یک سالگی الهه بود… به چشم های زن نگاه کردم… چشم هایش شبیه به علیرضا بود… پس او سیمین بود! نگاهی به کاغذ پاره ها کردم. اکثرشان شعر بود. یک دفعه چشمم به چیزی افتاد که اصلا نمی توانستم هضمش کنم… عکس من آن جا چی کار می کرد؟ با ناباوری به عکس زل زدم. بلافاصله فهمیدم که عکس را روزی ازم گرفته است که خانه اش خوابیده بودم. توی سر خودم زدم… هرچند که عکس بدی نبود. روی تخت خوابیده بودم و خیلی هم ناز افتاده بودم. با این حال میل شدیدی برای پاره کردن عکس داشتم.
با حرص عکس را توی صندوق انداختم. ضربان قلبم بالا رفته بود. اگر به گفته ی سیاوش در وضعیت های بدتر هم ازم عکس داشت چه؟ لبم را گزیدم… من باید آن مدارک را پیدا می کردم… حداقل باید مدارک مربوط به خودم را از بین می بردم. محتویات صندوق را سرجایش برگرداندم. لحظه ی آخر چشمم به یک کلید افتاد که ته صندوق بود. خندیدم و از جایم بلند شدم… کلید کمد!
صندوق را سرجایش گذاشتم و دوان دوان به اتاق اولی که با مارال گشته بودیم برگشتم. کلید را توی قفل انداختم و در را باز کردم. با هیجان به کمد خیره شدیم. کمد تقریبا خالی بود. یک سری کتاب توی کمد بود. در دل گفتم:
کتاباش رو ازم مخفی کرده بود؟
یک کتاب قدیمی بوف کور، چاپ قبل از انقلاب، هم آن جا بود. یاد حرف علیرضا افتادم:
شاید به قول صادق هدایت عشق این جور آدمها با کثافت و مرگ آمیخته ست. بوف کور و خوندی؟
سریع کتاب را برداشتم و بازش کردم. توی کتاب پنج تا عکس بود. سیمین… مهتاب… شهرزاد… و دو دختر دیگر که احتمالا طاهره و رعنا بودند. مارال کتاب را از دستم کشید و عکس چهار دختر را کنار هم گذاشت. پوزخندی زد و گفت:
چه شباهتی! ببین!
مارال راست می گفت… شهرزاد، طاهره و رعنا شباهت انکارناپذیری به مهتاب داشتند. یک لحظه به سرنوشت مشترک آن سه دختر فکر کردم… و بعد به مهتاب نگاه کردم. همه اش تقصیر او بود… نکبت! نزدیک بود من هم به همین درد دچار شوم. با خودم فکر کردم:
چه قدر بده که آدم به خاطر یه شباهت مسخره… یه چیزی که حتی دست خودش نیست قربانی بشه.
با تاثر کتاب را توی کمد گذاشتم. کم کم داشت حوصله ام سر می رفت. پس علیرضا برای چه در آن کمد را قفل کرده بود؟
در کمد را بستم. به نتیجه ای نرسیده بودیم. من داشتم سایر احتمالات را بررسی می کردم که زنگ تلفن به گوش رسید. لحظه ای به فکرم رسید که تلفن را قطع کنم ولی نه!… نباید این کار را می کردم…بعدا علیرضا می فهمید و بهم شک می کرد. گوشی را برداشتم. نگهبان بود. با خوش رویی گفت:
خانوم آقای کریمی هنوز از خواب بلند نشدن؟
_ نه متاسفانه!
نگهبان: یکی از دوستاشون تشریف اوردن… راهنمایشون کردم بالا.
_ چی؟
نگهبان: مشکلی پیش اومده؟
_ شما نباید بدون هماهنگی همچین کاری می کردید.
نگهبان: اما ایشون دوست صمیمی آقای کریمی هستند. تقریبا هر روز می یان. آقای کریمی به من گفته بودن هر وقت آقای کمالی تشریف اوردن بدون هماهنگی راهشون بدم.
زبانم بند آمده بود. با وحشت به مارال نگاه کردم. گوشی تلفن را گذاشتم و گفتم:
مارال قایم شو!
ولی دیر شده بود… زنگ در به صدا در آمد… .
*******************
من و مارال با وحشت به هم نگاه کردیم. مارال که صدایش می لرزید گفت:
برو باز کن.
با نگرانی گفتم:
تو چی؟
مارال گفت:
بهش می گیم که تو اومدی دیدن علیرضا و وقتی علیرضا خوابید دلت نیومد همین جوری ولش کنی چون خیلی ناراحت به نظر می رسید. چون قرار بود با من امشب جایی بری بهم گفتی بیام اینجا تا علی بیدار بشه. اوکی؟
گفتم:
بهتر نیست که تو خودت رو نشون ندی؟
مارال شانه بالا انداخت و گفت:
اگه خودم رو نشون بدم بهتره… اگه نه خیلی باید ریسک کنیم.
به طرف در ورودی رفتم. نفس عمیقی کشیدم و در را باز کردم. در برابرم مرد جوان سبزه رویی ایستاده بود که حدود دو متر قد داشت. دهانم با دیدن قد بلند و هیکل چهارشانه اش باز ماند. چشم هایم درشت شده بود و با ناباوری به قیافه ی کریه بهترین دوست علیرضا زل زده بودم… موهایش را از ته زده بود. ابروی سمت راستش یا شکسته بود یا خودش آن را تیغ زده بود. بینی اش پهن و بزرگ بود. فقط چشم های فندقی اش بود که صورتش را از آن حالت ترسناک در آورده بود. زیر پلک چپش جای زخمی بود که تا پایین گونه اش می رسید. او گفت:
می تونم بیام تو؟
مگر می شد او را با آن هیکل درشت و قدبلند راه نداد؟ از جلوی در کنار رفتم… مارال که کنار من ایستاده بود، متعجب و شکه به نظر می رسید. مرد به طرف علیرضا رفت و نگاهی به او انداخت. با لحن طلب کارانه ای گفت:
برای چی خوابیده؟
من شانه بالا انداختم و گفتم:
نمی دونم… من داشتم توی آشپزخونه آشپزی می کردم. وقتی برگشتم توی هال دیدم که خوابیده.
مرد اخم کرد و گفت:
ظهر سه ساعت خوابیده بود… چیزی خورد که الان خوابید؟
گفتم:
من از کجا بدونم؟
او صاف ایستاد. در دل گفتم:
یا خدا! چه قدر گنده ست!
بلیز آبی نفتی چسبانی که پوشیده بود اندام ورزیده اش را نمایش می داد. شلوار لی راسته اش به ران پاهایش، که مثل پای فوتبالیست ها عضلانی بود، چسبیده بود. در دل گفتم:
علیرضا این مرتیکه ی گنده رو از کجا گیر اورده؟
مرد برای خودش از روی میز کنار مبل نوشیدنی ریخت و روی یکی از مبل ها نشست. من و مارال هم نشستیم. نمی دانستیم باید چی کار کنیم. فقط هر چند ثانیه یک بار به همدیگر نگاه می کردیم. آن مرد سبزه بدموقع سر و کله اش پیدا شده بود. بعد از چند دقیقه متوجه شدم که او بسیار هیز است. او را با علیرضا مقایسه کردم که با دیدن لباسم بهم گفته بود باید عوضش کنم… احتمالا دوستش اصلا با او موافق نبود… ظاهرا علاقه ی خاصی به یقه ی باز لباس من پیدا کرده بود. با حرص گفتم:
نگاه کردنت تموم نشد؟
مرد با پررویی گفت:
مگه برای این نپوشیدیش که نگاهت کنند؟
چشم غره ای نثارش کردم و از جایم بلند شدم. به سمت اتاق رفتم تا یکی از تی شرت های علیرضا را بپوشم. وقتی به راهرویی که به اتاق ها منتهی می شد رسیدم، برگشتم و به مرد نگاه کردم. توی خیالم با یکی از بطری های روی میز کنار مبل محکم توی سر مرد زدم…. بی اختیار به این فکر خندیدم. بعد متوجه جای بخیه ای روی سر کچل مرد شدم… در دل گفتم:
حتما یکی دقیقا همین کار رو باهاش کرده. عین لحاف چهل تیکه می مونه. همه جاش جای بخیه داره. این دیگه چه دوستیه که علیرضا داره؟!
یک تی شرت قهوه ای رنگ پوشیدم و به هال برگشتم. مرد با دیدن من گفت:
تو باید پارلا باشی… درسته؟… علیرضا عاشق دخترهای مو مشکیه… خیلی ازت تعریف می کنه.
بعد با لحنی طلب کارانه به مارال گفت:
تو کی هستی؟
مارال کوتاه گفت:
من دوست پارلام.
مرد آهی کشید و نگاهی به علیرضا کرد. با این که همه توی هال نشسته بودیم و صحبت کرده بودیم علیرضا بیدار نشده بود. کاملا مشخص بود که یک جای کار می لنگد… حتما مرد هم متوجه شده بود که خوابیدن علیرضا مشکوک است. هیچ راه چاره ای به ذهنم نمی رسید. تصمیم داشتم آن قدر آنجا بنشینم تا روی آن مردک کم بشود و برود ولی وقتی مرد دستش را دراز کرد و کنترل تلویزیون را برداشت جا زدم. گفتم:
اگه شما تا علیرضا بیدار شه اینجا هستید من می رم.
مرد پوزخندی زد و گفت:
اصلا برای چی اینجا موندید؟
گفتم:
علیرضا قبل از این که بخوابه از یه موضوعی خیلی ناراحت شده بود… منتظر بودم بیدار شه که برایش توضیح بدم.
با سر به مارال اشاره کردم که برویم. مارال هم با حرکت سر نشان داد که موافق است. در همین موقع مرد سبزه بلند شد و به سمت میز کنار تلویزیون رفت. سی دی هایی که کنار رسیور ماهواره بود را بهم ریخت و ناگهان چشمم به یک چیزی افتاد… یک نوار کوچک… فیلم دوربین!
مارال بازویم را کشید تا همراهش به اتاق بروم ولی من احساس می کردم که تازه ذهنم روشن شده است. واقعا متاسف بودم که این همه وقت تلف کرده بودم.
در کمد ممنوعه را باز کردم و تویش را نگاه کردم. هیچ نواری آن جا نبود. آهی کشیدم و به اتاق علیرضا رفتم. کلید را در صندوق قدیمی گذاشتم. لباس علیرضا را در آوردم و لباس خودم را پوشیدم.
به همراه مارال از اتاق خارج شدم. به آشپزخانه رفتم و برای علیرضا یک یادداشت گذاشتم:
قراره امشب با مارال برم بیرون. مارال رو اوردم اینجا برای نیم ساعت. منتظر بودم بیدار شی که نشدی. شامت آماده ست… از این دوستت خوشم نمی یاد… خیلی هیزه! خداحافظ!
ورقه را روی میز آشپزخانه گذاشتم. پوزخندی زدم و در دل گفتم:
چه حرکتی! عین زن و شوهرها!
بدون این که نگاه دیگری به مرد سبزه بکنم از خانه خارج شدم. وارد آسانسور شدیم ولی نتوانستیم صحبت بکنیم. به جز ما دو نفر دیگر هم در آسانسور بودند. در سکوت به طبقه ی همکف رسیدیم. من و مارال به سرعت از ساختمان خارج شدیم و با گام هایی بلند به سمت انتهای کوچه رفتیم. مارال گفت:
این یارو دیگه کی بود؟ بیشتر شبیه قاتلا می موند… اصلا در حد علیرضا نبود.
من با ناراحتی گفتم:
فرصت به این خوبی رو از دست دادیم مارال! نمی دونی امشب من چند بار مردم و زنده شدم تا این کوفتی رو به خورد علیرضا بدم… اون وقت این موقعیت طلایی رو به همین سادگی از دست دادیم.
مارال گفت:
اصلا نمی دونستیم باید کجا رو بگردیم… تقصیر من بود. نباید این جوری هل هلکی و بدون موافقت سیاوش کاری می کردیم.
پوزخند زدم. سوار اتوبوس شدیم و به سمت خانه رفتیم. متاسفانه جا برای نشستن نبود و تنگ مسافرهای دیگر ایستادیم. احساس له شدگی و خفگی می کردم. با خودم فکر کردم:
از اتوبوس متنفرم.
برای جلوگیری از غرغرهای احتمالی الهه و مادرم به خانه زنگ زدم و اطلاع دادم که دارم برمی گردم. تماس را که قطع کردم پرسیدم:
دوربین های فیلم برداری فیلم رو روی سی دی ضبط می کنند یا فیلم؟ منظورم اینه که تکنولوژیشون در چه حدیه؟ هنوز دوربین هایی که فیلم می خوان داریم؟
مارال گفت:
من در مورد اونایی که سی دی می خورن چیزی نمی دونم… مگه سی دی می خورن؟ اگه فیلم نخورن قاعدتا باید با مموری کار کنند… نمی دونم… مطمئن نیستم.
من چند دقیقه فکر کردم. بعد گفتم:
می دونی! ماجرای طاهره و رعنا مال چند سال پیشه… شاید سه یا چهار سال پیش… پس احتمال این که علیرضا کارش رو با دوربین های خیلی پیشرفته پیش برده باشه کمه.
مارال اخم کرد و گفت:
منظورت چیه؟
آهی کشیدم و گفتم:
منظورم اینه که باید دنبال فیلم دوربین می گشتیم… نه سی دی و عکس! چون اون مسلما نمی یاد همچین چیزی رو به سی دی تبدیل کنه… به قول تو از جایی که مهندس کامپیوتره مسلما این اطلاعات رو توی کامپیوترش نگه می داره… ولی… احتمال این که فیلم دوربین رو نگه داره هست… باید دنبال اون می گشتیم.
مارال با عصبانیت گفت:
تو داری این و الان به من می گی؟
چنان این حرف را بلند زد که چند نفر برگشتند و نگاهمان کردند. گفتم:
آروم تر!
مارال صدایش را پایین آورد و گفت:
حالا چی شد که این فکر هوشمندانه به ذهنت رسید؟
من پوزخند زدم و گفتم:
لحظه ی آخر چشمم به یه فیلم دوربین خورد… کنار رسیور ماهواره بود.
مارال چشم هایش را مالید… خسته به نظر می رسید. گفت:
باید خیلی آدم ضایعی باشه که همچین چیزی رو اون جا قایم کنه.
شانه بالا انداختم و گفتم:
می دونم… شاید اون یه فیلم دیگه بوده… .
مارال پوزخندی زد و گفت:
می دونی! سیاوش خیلی خره! چون یه آدم خل و چل و خنگی مثل تو رو مامور همچین کاری کرده.
با خنده گفتم:
من و بگو که چه قدر خرم! اسگلی مثل تو رو دنبال خودم راه انداختم که کمکم کنه!
در دل گفتم:
والا! سیاوش چه انتظاری از من داشت؟ من فقط یه آرایشگرم.
مارال سر تکان داد و گفت:
این قدر هیجان زده و مضطرب بودم که اصلا نمی فهمیدم باید چی کار کنم… واقعا هل کرده بودم.
در دل گفتم:
اگه بدونی من چه قدر مضطرب بودم چی می گی؟
وقتی از اتوبوس پیاده شدیم باران تندی می بارید. با عجله از هم خداحافظی کردیم و من دوان دوان به خانه یمان برگشتم. در را باز کردم و با چهره های خندان مادرم و راحله رو به رو شدم. کفش هایم را در آوردم و گفتم:
چی شده؟
چشمم به صورت الهه افتاد که قرمز شده بود و لبخندی محو به لب داشت. سرش را پایین انداخته بود و تندتند سبزی پاک می کرد. نمی دانم چرا لبخندش عذابم می داد. دلم با دیدن صورت خوشحال او پیچ خورد. اصلا از دیدن خوشحالی او خوشحال نشدم. با کنجکاوی به مادرم نگاه کردم. راحله خنده کنان گفت:
هفته ی دیگه… پنجشنبه… آقای رسولی برای خواستگاری می یاد.
با ناباوری به دهان او زل زدم و گفتم:
جدا؟
مادرم گفت:
آره مادر! همین یه ساعت پیش مادرش زنگ زد و باهام حرف زد.
من سر تکان دادم و خیلی کوتاه گفتم:
مبارک باشه.
در اتاقم را پشت سرم بستم. کیف دستی را خالی کردم. بعد به هال برگشتم. کیف را روی میز گذاشتم و رو به الهه گفتم:
ممنون!
الهه با مهربانی گفت:
نگهش دار. لازمت می شه.
با لحن خشکی گفتم:
کیف هایی که من دستم می گیرم نفرین شدن… پاره می شن… .
به اتاقم برگشتم و خودم را روی تخت انداختم. نمی دانم چرا یک دفعه آن طور تغییر کردم. از فکر علیرضا، مارال، مرد سبزه ، سیاوش و نقشه یمان بیرون آمدم… الهه داشت ازدواج می کرد… چرا من خوشحال نبودم؟ چرا ناراحت و گرفته بودم؟ یاد لبخند الهه و صورت قرمزش افتادم… بی اختیار گفتم:
خوش به حالش.
پیش خودم اعتراف کردم که به حال و هوای او حسودیم می شد. من هیچ وقت احساسی که او در قلبش داشت را تجربه نکرده بودم… هرچند که دختری مادی و بی احساس بودم ولی مثل هر دختر بیست ساله ی دیگری دوست داشتم طعم عشق را بچشم… شاید عشق آن طورهایی که فکر می کردم مسخره نبود… عشق می توانست ساده باشد… مثل احساس الهه و پیمان… می توانست اسطوره ای باشد… مثل عشق توی شعرهای ادبی… می توانست یک فاجعه ی بی تمام معنا درست کند… مثل عشق علیرضا به زنی خائن… مهتاب!
چرا من به همه چیز الهه حسودی می کردم؟ چرا الهه با همه ی نیت های خوبش و با همه ی مهربانی هایش پیش چشم من نفرت انگیز جلوه می کرد؟
مادرم برای شام صدایم کرد. گفتم که شام نمی خورم. در عوض روی تخت نشستم و در اتاق تاریک به صدای رعد و برق و باران تندی که می آمد گوش دادم… به خودم فکر کردم… اگر با یک مرد پولدار ازدواج می کردم و بعد از کلی پول خرج کردن خلا عشق و علاقه را احساس می کردم چی می شد؟… مثل دخترهای توی کتاب ها به قرص اعصاب پناه می بردم؟ توی رمان ها زیاد در مورد دخترهایی خوانده بودم که پول را به عشق ترجیح می دهند و بعد پشیمان می شوند… اگر با عشق ازدواج می کردم چه؟ اگر توی یک خانه ی اجاره ای ده متری! زندگی می کردم و شوهرم حتی خرج اجاره ی خانه را هم نمی توانست بدهد چه؟ آیا بعد از یک مدت خسته نمی شدم؟… به خاطر آوردم که فردا باید به دانشگاه می رفتم و کیفی نداشتم که به دست بگیرم… به این فکر کردم که آن شب شلوار مارال را قرض کرده بودم… با حسرت به نداشتن کامپیوتر فکر کردم… با کلاس ترین دارایی ام یک گوشی موبایل بود که با دلبری و زبل بازی با پول بابای دوست پسرم خریده بودم… تصویر واضحی از دخترهای بالاشهری سوار بر ماشین های مدل بالا پیش چشمم جان گرفت… عشق خیلی رویایی به نظر می رسید… واقعیت همان پول بود. نباید منکر واقعیت می شدم. من قرص اعصاب را به یک عمر حسرت خوردن و نداشتن ترجیح می دادم.
******
با صدای رعد و برق از جا پریدم. باران هنوز به همان شدت می بارید. به ساعت نگاه کردم… دو بود. همه جا تاریک بود. به لباس هایم نگاه کردم. هنوز همان لباس ها را به تن داشتم… حتی آرایشم را هم پاک نکرده بودم.
خواستم لباسم را عوض کنم که حسی عجیب من را به سمت پنجره کشاند. در نور چراغ برق سیاوش را دیدم. دوباره همان جا ایستاده بود…. زیر باران!
خندیدم. او هم به نوعی کم داشت! صدای زنگ اس ام اس را شنیدم. گوشی را برداشتم. سیاوش اس ام اس داده بود:
بیا پایین! یه کار واجب باهات دارم.
آن قدر هیجان زده شدم که از جا پریدم و مانتویم را پوشیدم. یک شال آبی که کاملا با لباسم بی تناسب بود را برداشتم و روی سرم گذاشتم. آهسته از اتاقم خارج شدم و پاورچین پاورچین به سمت در خانه رفتم. قفل در را باز کردم و به حیاط رفتم. در حیاط را آهسته بستم. سیاوش در فاصله ی دو متری ام ایستاده بود. عین موش آب کشیده شده بود. آب از سر و رویش می چکید. او با سر به انتهای کوچه اشاره کرد. خودش جلوتر از من رفت. با دست هایم بازوهای مخالفم را چسبیدم… خیلی هوا سرد بود. در عرض چند دقیقه خیس آب شدم. به خاطر آوردم که آرایش صورتم را هم پاک نکرده ام… با این باران شدید احتمالا تمام آرایشم روی صورتم پخش می شد… اصلا باران را دوست نداشتم. همیشه مدل مو و آرایشم را خراب می کرد… .
از کوچه ی خودمان توی خیابان اصلی پیچیدم. یک موجود سیاهپوش را در سمت چپم دیدم. ترسیدم و از جا پریدم… سیاوش بود. دستم را روی قلبم گذاشتم و گفتم:
عین جن می مونی! ترسیدم. چرا یهو وایستادی؟
سیاوش گفت:
چتر متر تو کارت نیست؟
در حالی که از سرما می لرزیدم گفتم:
هلم کردی یادم رفت. تو چتر برای چی می خوای؟ تو که عاشق زیر بارون وایستادنی. هی می یای دم این چراغه که رو به روی خونه مونه و زیر بارون وای می ایستی و زل می زنی به پنجره.
سیاوش ابرو بالا انداخت و گفت:
هی؟! … منظورت از هی چیه؟ دومین بارم بود.
پشت چشمی نازک کردم و گفتم:
همون بار اول چی؟ برای چی اومده بودی؟
به لب هایش نگاه کردم که دوباره کشیده بود… باز داشت به همان شکل می خندید. او گفت:
به یه چیزی گیر بدی ول نمی کنی ها! خدا نکنه بخوای یه چیزی رو بفهمی.
خندیدم و چیزی نگفتم. سیاوش به ماشینش اشاره کرد و گفت:
بیا بریم توی ماشین. اینجا سرما می خوری.
در دل گفتم:
تو سردته و خیس شدی… چرا از من مایه می ذاری؟
با این حال دنبالش راه افتادم و وارد ماشین شدم. نفس راحتی کشیدم. دیگر از شر قطره های باران در امان بودم. سیاوش استارت زد و وقتی ماشین روشن شد، بخاری را روشن کرد. تازه آن موقع داشتم احساس می کردم که چه قدر دلم برایش تنگ شده است… هرچند که رفتارش کمی خشونت داشت و نگاهش دوستانه نبود ولی… با همه فرق می کرد… دست کم برای من با بقیه فرق می کرد… توی ذهنم… توی واقعیت… و آدم های متفاوت همیشه به احساسات خاموش آدم تلنگر می زنند.
او بدون هیچ حرفی جعبه ی دستمال کاغذی را روی پایم انداخت. با تعجب نگاهش کردم ولی او به من نگاه نمی کرد… به رو به رویش زل زده بود. وقتی نگاه خیره ی من را به خودش دید صورتش را به سمتم برگرداند و گفت:
همه ش ریخته پایین!
چند بار پلک زدم… گفتم:
هان؟
سیاوش خودداریش را از دست داد. دوباره همان شکلی خندید و گفت:
پایین چشمات سیاه شده.
دستمال را پایین چشمم کشیدم… اوه اوه اوه! چه خبر بود! دستمال کاملا سیاه شده بود. با آن همه خط چشمی که من کشیده بودم مشخص بود که باید آن طوری شود… مطمئن بودم نصف صورتم سیاه شده است. خنده ام گرفت و گفتم:
نمی تونم بدون آینه همه ش رو پاک کنم. تو رو خدا نجابت به خرج بده و به روی خودت نیار.
سیاوش نامردی نکرد و گفت:
الان خوبه. اصلا ولش کن… حساسیت نشون نده… ببخشید که این طوری از خونه بیرون کشیدمت. می دونم اگه همسایه هاتون ببیننت برایت بد می شه.
من پوزخندی زدم و گفتم:
من توی محل اصلا دختر خوشنامی نیستم.
سیاوش با تعجب گفت:
جدا؟ ولی چرا؟
شانه بالا انداختم و گفتم:
تیپ و قیافه ی من کجا… تیپ و قیافه ی مقبول از نظر اونا کجا!
سیاوش گفت:
راستش… بیشتر مردم ما این طور فکر می کنند. سعی می کنند توی نگاه اول از روی قیافه قضاوت کنند. هممون همیشه در حال قضاوت کردن هستیم… اعتراف می کنم اولش فکر می کردم که شاید خیلی دختر جالبی نباشی ولی الان… فکر می کنم هرکسی که فکر کنه تو دختر بدی هستی خیلی بی انصافه…. چون تو… .
نمی دانم چرا یک لحظه سراپا گوش شدم. با ناباوری به سمتش چرخدیم. مشتاقانه به دهانش خیره شدم و منتظر بقیه ی جمله اش شدم. سیاوش ادامه داد:
چون تو خیلی بدتر از این حرفایی… چون تو واقعا فاجعه ای پارلا!
آن قدر عصبانی شدم که یک لحظه دستم را بلند کردم که با مشت به بازویش بزنم ولی دستم در هوا ماند… نمی توانستم او را بزنم… او با رفتار و حرکاتش حد و مرزی برایم گذاشته بود که نمی توانستم بشکنمش… برخلاف هر پسری که دیده بودم… فقط در ذهنم نبود که او مردی شکست ناپذیر بود… او در واقعیت هم برای من همین طور بود.
دستم را انداختم. سیاوش گفت:
برای چی بهم نگفتی که امروز داری می ری خونه ی علیرضا؟ می دونی ممکن بود چه بلایی سر خودت بیاری؟ همین طوری سرت و انداختی و رفتی اونجا؟ نباید با من هماهنگ می کردی؟ واقعا شکه شدم وقتی جواب تلفنم رو اون طوری دادی.
سرم را بلند کردم و گفتم:
چه اهمیتی داره؟ ببین! من امروز موقعیت خیلی خوبی برای پیدا کردن مدارک داشتم ولی تازه آخرش متوجه شدم که باید دنبال چی بگردم. می تونم پیداش کنم… دفعه ی بعد ایشالا.
سیاوش که دوباره داشت به همان مرد خشک و جدی تبدیل می شد سر تکان داد و گفت:
اگه بلایی سرت می یومد مسئولیتش گردن من بود.
با عصبانیت گفتم:
پس نگران خودتی! نگران مسئولیتی که داری هستی.
سیاوش آهی کشید و گفت:
پارلا! چرا ماجرای علیرضا رو جدی نمی گیری؟ ببین! من می دونم علیرضا می تونه خیلی پسر شیرین و دوست داشتنی باشه ولی به خدا باطنا این طور نیست. سه تا دختر قبل تو بودن که دقیقا همین طوری فکر می کردند… آخر و عاقبتشون رو ببین! چرا این قدر ساده ای که گول دو تا جمله ی قشنگ و چهار تا حرکت خاص رو می خوری؟ من نمی فهمم چطور درک نمی کنی که علیرضا چه قدر می تونه برایت خطرناک باشه. کاری که کردی… واقعا احمقانه بود… معذرت می خوام ولی واقعا نمی تونم هیچ کلمه ی دیگه ای برای توصیف این حرکتت پیدا کنم.
با عصبانیت داد زدم:
تو چی می دونی از کاری که من کردم؟ تو جای من نبودی که ببینی امروز چند بار مردم و زنده شدم. تو نبودی که اون روی سگ علیرضا رو ببینی…. تو نبودی که ببینی هر بار که بهم دست می زد چطور مورمور می شدم… تو نمی فهمی… تو اضطراب و ترس امروز من و نمی فهمی… نمی دونی چند بار خودم و لعنت کردم که خبرت نکردم. نمی دونی وقتی علیرضا تهدید کرد که می کشتت چه جوری همه ی بدنم لرزید… سیاوش تو کنار من نبودی که بفهمی امروز چه قدر برایم سخت بود. نهایت بی انصافیته که بهم می گی احمق… .
رویم را از او برگرداندم و از پنجره به آن شب تاریک و بارانی نگاه کردم. نفس نفس می زدم و عصبانی بودم… بغض گلویم را گرفته بود. حاضر بودم بمیرم ولی جلوی او گریه نکنم… پیش چه کسی گریه کرده بودم که او دومیش باشد؟ من برای مرگ پدرم گریه نکرده بودم… نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم حس بد و ناراحت کننده ای که داشتم را در وجود خودم از بین ببرم.
سیاوش به آرامی گفت:
من بهت نگفتم احمق… اگه تند رفتم معذرت می خوام… می خوام بفهمی که من خیلی نگرانت بودم.
پوزخندی زدم و گفتم:
آره! نگران مسئولیتی که گردنت بود.
سیاوش گفت:
نمی خوای برام بگی که چی شد؟ تعریف نمی کنی؟
آهی کشیدم… چند دقیقه به سکوت گذشت… کم کم شروع به حرف زدن کردم. برایش از نقشه ی مارال گفتم. تعریف کردم که چطور علیرضا به رفتارم مشکوک شد و گفتم که چطور با زرنگ بازی مشروب را به خورد علیرضا داده بودم. از جاهایی که احتمال می دادم مدارک پنهان شده باشد گفتم. تا جایی که می توانستم به جزئیات کارهای دوست علیرضا پرداختم… وقتی همه چیز را تعریف کردم گفتم:
اگه می خوای به خاطر دیازپام و مارال من و دعوا کنی لطفا الان این کار رو نکن. امروز بیشتر از حد ظرفیتم بلا سرم اومده. حساس و نازک نارنجی شدم… باورم نمی شه… همین چند ساعت پیش فهمیدم خواهرم قراره با کسی که دوستش داره ازدواج کنه… ولی واقعا با شنیدن این حرف بهم ریختم. خیلی ناراحت شدم… هنوز هم عصبیم. تو رو خدا اذیت نکن… دعوا و تنبیه و بازخواست باشه برای بعد.
سیاوش پرسید:
چرا ناراحت؟ دوست نداری خواهرت تنهاتون بذاره؟
پوزخندی زدم و گفتم:
برعکس! همیشه دوست داشتم شرش از سرم کنده بشه. ازش بدم می یاد.
سیاوش با تعجب گفت:
جدا؟ چرا؟
سر تکان دادم و گفتم:
همه از من انتظار دارن مثل اون باشم… همه… در و همسایه… فک و فامیل… مامان… جامعه… اون خوشگل و محجبه و درس خون و با اخلاق و دلسوز اِ.
پوزخندی زدم و گفتم:
ولی من از نظرشون آشغالم… یعنی شنیدم که می گن… زن های میانسال توی خیابون سر و وضعم رو که می بینند سرشون رو می یارن نزدیک گوش هم و می گن اون دختره ی آشغال و نگاه با اون سر و وضعش… همسایه ها هم که کاسه ی داغ تر از آش اند.
سیاوش گفت:
از خواهرت بدت می یاد چون همه ازت می خوان که مثل اون باشی ولی تو دوست داری طوری دیگه ای زندگی کنی؟
سر تکان دادم و گفتم:
دقیقا!
سیاوش لبخندی ،که هرگز تا به آن روز ندیده بودم، زد و گفت:
خوشگل و محجبه و درس خون و با اخلاق و دلسوز بودن خیلی خوبه… یعنی عالیه… ولی قرار نیست همه ی آدم ها مثل هم باشن… شاید خواهرت دختر فوق العاده ای باشه… نمی دونم… من که نمی شناسمش… ولی می تونم بگم تو هم دختر فوق العاده ای هستی. کاری که امروز کردی شاید یه حرکت حرفه ای نبود ولی واقعا شجاعانه بود. می تونم بگم هیچ دختر دیگه ای حاضر نبود به دومتری مردی نزدیک بشه که به سه تا دختر تجاوز کرده. واقعا بابت این دل و جرئتی که داری بهت تبریک می گم… به خودم بابت انتخابم افتخار می کنم.
خندیدم و گفتم:
به خودت؟ مگه همیشه نمی گفتی که تو من و انتخاب نکردی… این علیرضا بوده که من و انتخاب کرده.
سیاوش شانه بالا انداخت و گفت:
به هر حال… خودت هم می دونی که کارمون نصفه کاره مونده… باید بهم یه روز فرصت بدی که همه چیز رو بررسی کنم… در مورد دوست علیرضا… اطلاعات جدیدی بود… می تونه خیلی کمک کنه ولی هنوز نگفتی که دلیلت برای این که من و خبر نکردی چی بود؟ من کجای این نقشه رو می تونستم خراب کنم که تو ترجیح دادی حذفم کنی؟
سرم را پایین انداختم و گفتم:
خب… من… نمی تونستم اون بالا آرامش داشته باشم و علیرضا رو خر کنم وقتی می دونستم تو اون پایین منتظری.
سیاوش اخم کرد و گفت:
این یعنی چی؟ چه ربطی به من داره؟
آهی کشیدم و سعی کردم دلیلم را بیان کنم ولی نمی توانستم… دلیل من یک حس بود… حس را که نمی شد به همین راحتی به جمله تبدیل کرد!
گفتم:
خب… چه جوری بگم؟… دوست نداشتم… دوست نداشتم فکر کنی آدم کثیفی هستم.
سیاوش گفت:
کثیف؟… پارلا من وقتی بهت اون ماموریت رو دادم کاملا در موردت تحقیق کرده بودم… می دونستم که دختر چشم و گوش بسته و آفتاب مهتاب ندیده ای نیستی.
با عصبانیت از ضعفی که در برابر سوال های او بهم دست داده بود گفتم:
برام مهم بود… حس بدی بهم دست می داد اگه تو اون پایین تو ماشین نشسته بودی و من اون بالا… .
حرفم را نصفه نیمه گذاشتم. سیاوش گفت:
برای من مهم نبود.
با ناباوری به سمتش چرخیدم. در دل گفتم:
یعنی چی که مهم نبود؟… یعنی اصلا این که از نظرش من آدم کثیفی باشم یا نباشم مهم نیست؟
سری به نشانه ی تاسف برای خودم تکان دادم. حس بدی به تمام وجودم چنگ زد… چیزی بین شرم و ناراحتی… برای لحظه ای چشم هایم را بستم و احساس کردم پشت گوشم داغ شد… آهان! فهمیدم… این حس نه ناراحتی بود و نه شرم… حس بد ضایع شدن بود… .
به طرف در چرخیدم تا از ماشین پیاده بشوم. سیاوش گفت:
صبر کن! کارم باهات تموم نشده.
با لحنی که خدا خدا می کردم سرد باشد گفتم:
ولی کار من با تو تموم شده.
از ماشین پیاده شدم. با سرعت به آن طرف خیابان رفتم. سیاوش هم از ماشین پیاده شد و صدایم زد:
پارلا! صبر کن!
گوش ندادم. سرعتم را بیشتر کردم… تقریبا داشتم می دویدم. به در خانه که رسیدم با یک واقعیت تلخ رو به رو شدم… کلید نداشتم… نمی توانستم زنگ بزنم. با ناراحتی سرم را به در تکیه دادم… باید چی کار می کردم؟ سرم را بلند کردم… می توانستم از در بالا بروم… تا حالا این کار را نکرده بودم ولی دیده بودم که پسرهای کوچه چطور از در حیاط بالا می روند تا توپشان که از خیابان توی حیاط افتاده است را بیاورند. پای راستم را روی میله ای که لوله ی گاز را به دیوار متصل می کرد گذاشتم و خودم را بالا کشیدم. صدای آهسته ی سیاوش را شنیدم و از جا پریدم:
چی کار می کنی؟ می افتی! بذار من برم بالا.
از آن بالا پایین پریدم. آن قدر از دست سیاوش عصبانی بودم که دوست داشتم کتکش بزنم. بی اختیار دست هایم را جلو آوردم و محکم هلش دادم… حتی یک سانتی متر از جایش جا به جا نشد ولی با بهت و حیرت نگاهم کرد. من که دوباره داشتم ضایع می شدم گفتم:
من تو زندگیم از کی کمک خواستم که از تو این یکی بخوام؟
پایم را دوباره روی میله گذاشتم و خودم را بالا کشیدم. پای چپم را روی دستگیره ی در گذاشتم و کمی بالاتر رفتم. دو دستی بالای در را گرفتم و خودم را بالا کشیدم. پایم را از بالای در رد کردم. در آخرین لحظه چشمم به صورت بهت زده ی سیاوش ،که خیس آب بود، افتاد و پوزخند زدم. توی حیاط پریدم. سریعا وارد خانه شدم و در را پشت سرم قفل کردم.
به اتاقم رفتم و لباس هایم را عوض کردم. خودم را روی تخت انداختم. ناراحت بودم… صدای سیاوش در سرم پیچید:
برای من مهم نبود.
پس برای چی برای من احمق مهم بود؟ پتو را روی سرم کشیدم و سعی کردم فراموش کنم… ولی نمی شد… در دل گفتم:
هر وقت فکر کنی کسی پیدا شده که با بقیه فرق داره… بلافاصله بهت ثابت می شه که اگه اونم مثل بقیه نباشه، از همشون بدتره… .
******
پول هایم را شمردم. پول یک کیف می شد ولی نه یک کیف عالی… شلوار چی؟ نه! به شلوار نمی رسید. هوا هم داشت سرد می شد. باید بارانی یا پالتو یا مانتوی آستردار می خریدم. یک بار دیگر پول ها را شمردم… آن تی شرتی که راحله دیده بود و دوستش داشت چه؟ ای کاش می توانستم برایش بخرم. خیلی دوستش داشت… .
چاره ای نبود… باید فعلا بی خیال شلوار و کیف می شدم. برای مراسم خواستگاری الهه باید برای خودم لباس می خریدم و کمی پول هم برای خرید لباس برای مراسم بله برون نگه می داشتم.
آن روز برای دانشگاه رفتن مجبور شده بودم کیف راحله را قرض بگیرم. اصلا از آن کیف خوشم نمی آمد ولی چاره ای نداشتم.
از توی رختکن بیرون آمدم و به سمت مشتریم رفتم. دوباره پودر و ژل… استن… سوهان… .
نیم نگاهی به ساقی کردم. از وقتی با علیرضا بهم زده بود دل و دماغ هیچ کاری را نداشت. یاد علیرضا افتادم که به قولی که بهم داده بود عمل کرده بود و جواب اس ام اس ساقی را نداده بود… ای کاش سیاوش هم یک خورده شعور داشت… پسره ی عوضی! بهم گفت که برایش مهم نیست!
هر وقت به این جمله فکر می کردم از عصبانیت معده ام می سوخت. سعی کرده بودم او را از ذهنم بیرون کنم ولی موفق نشدم.
سرم درد می کرد و حس می کردم سرما خورده ام. دیروز به خاطر آن آدم بی خاصیت زیر باران مانده بودم. به ساعتم نگاه کردم. سرماخوردگی داشت تصمیمم در مورد کار کردن تا آخر وقت را دچار تزلزل می کرد… ولی نه! من باید تا آخر وقت کار می کردم… مشتری داشتم… باید می ماندم.
عطسه ی بلندی کردم… مطمئن بودم دو روز دیگر در رختخواب می افتم و هیچ کاری نمی توانم بکنم. موبایلم زنگ زد. نمی دانم چرا با دیدن اسم علیرضا خوشحال شدم. وقتی جواب دادم از سر و صدای آن طرف خط فهمیدم که باید در یک مهمانی باشد. علیرضا گفت:
پارلا! کجایی؟
نیم نگاهی به ساقی کردم… سرش به کار خودش بود… هنوز دوست نداشتم بفهمد که من با علیرضا در ارتباطم.
_ آرایشگاهم.
علیرضا: یه آژانس بگیر بیا اینجا… ویلای دوستم تو فشم. دورهمیه.
_ می خوام برم خونه.
علیرضا: اذیت نکن.
_ سرما خوردم.
علیرضا: دیروز که حالت خوب بود.
_ نمی دونم… الان حالم خوب نیست.
علیرضا: من پس فردا می یام تهران. تا اون موقع خوب شو.
_ تو ام از نبود من استفاده کن و هی برو با این دختر و اون دختر برقص.
علیرضا: نه! من می شینم یه گوشه روی صندلی… دستم و می ذارم زیر چونه م و به تو فکر می کنم. همه خوش می گذرونن ولی من عکس تو رو از تو کیفم در می یارم و هی نگاه می کنمش.
خندیدم و گفتم:
این حرفت یعنی که از همین الان دختربازی رو شروع کردی.
علیرضا: خوشم می یاد زود می گیری.
_ خیلی خب… من دیگه برم.
علیرضا: برو مراقب خودت هم باش. یه چند روز تعطیل کن این کار رو . استراحت کن که خوب شی. فعلا خداحافظ عزیزم… می بوسمت… .
_ خداحافظ.
گوشی را در کیفم گذاشتم. به سمت مشتری جدیدم رفتم که چشمم به خانمی افتاد که وسط آرایشگاه ایستاده بود و به من زل زده بود. او با صدای بلندی گفت:
جمیله حقی شمایی؟
با تعجب نگاهش کردم. بارانی شیک مشکی به تن داشت و روسری ابریشمی سفید مشکی سر کرده بود. چشم های آبی و موهای قهوه ای داشت. از جواهرات و لباس هایم معلوم بود که وضع مالی خوبی دارد. من با کنجکاوی نگاهی به سر تا پایش کردم و گفتم:
بفرمایید!
زن نگاهی بدی به بهم کرد و گفت:
تو خجالت نمی کشی؟ نمی خوای پاتو از زندگی پسر من بذاری بیرون؟
بله؟! … با تعجب نگاهش کردم… مادر سیاوش؟… مادر علیرضا؟…. در دل گفتم:
مامان علی که سیمین بود! نه بابا! این من و اشتباه گرفته!
به چشم های آبی زن نگاه کردم و حدس زدم که او چه کسی باشد. با این حال پرسیدم:
شما؟
زن گفت:
من مادر کسری شهنازی هستم.
سر تکان دادم و گفتم:
خوشبختم.
او که چهره اش از عصبانیت برافروخته شده بود گفت:
تو فکر کردی کسری مادر و پدر نداره؟ فکر کردی مثل این پسرهای توی خیابونه که باهاشون می گردی؟ تو فکر کردی من نمی دونم از کدوم خانواده و از کدوم ایل و تبار می یای؟ فکر کردی می تونی تورت و برای پسر ساده ی من پهن کنی؟
من که از تعجب خشک شده بودم چیزی نگفتم. با ناباوری به مادر کسری زل زدم که همین طور پشت سر هم حرف می زد و صورتش هر لحظه بیشتر سرخ می شد. صدایش بالا رفته بود و کنترلش را از دست داده بود:
اگه فکر کردی پسر من مثل این پسرهای دور و برت هرجایی و هرزه ست و گول چشم و ابروی تو رو می خوره، کور خوندی. مگه من مرده باشم که بذارم پسر دست گلم یه لحظه به تو فکر کنه.
من گفتم:
خانوم چه خبره؟ شما دیگه دارید خیلی تند می رید.
خانم شهنازی داد زد:
من دارم تند می رم؟ من؟ انتظار داری بیام توی اون خونه ی خراب شده خواستگاریت؟ خانوم من رفتم از در و همسایه پرسیدم… رفتم تحقیق کردم… خدا من و بکش!
همه ی افراد توی آرایشگاه در سکوت به ما خیره شده بودند. خانم شهنازی هنوز داشت جیغ می زد:
پسر ساده ی من و بگو که گول چه عفریته ای رو خورده… دختره ی (…)… فکر کردی می تونی از ما قایم کنی که بابات معتاد بوده و ولتون کرده؟ فکر کردی نمی فهمیم از چه خانواده ی سطح پایینی هستی؟
او تحقیرآمیزترین نگاهی که تا به آن روز دیده بودم را نثارم کرد و گفت:
دختر یه زن بی سواد سبزی فروش!
دهانم از تعجب باز مانده بود. خون به صورتم دوید. سنگینی نگاه مشتری ها و همکارها را روی صورتم احساس می کردم. تمام صورتم داغ شده بود و قلبم محکم در سینه می زد. ساقی از جایش بلند شد و گفت:
خانوم لطفا از اینجا برید بیرون. شما حق ندارید با پارلا این طوری صحبت کنید.
خانم شهنازی پوزخندی زد و با لحن تحقیرکننده ای گفت:
پارلا؟ … پارلا؟ این اسمیه که روی خودت گذاشتی؟ نگفتی بهشون که اسمت جمیله ست؟ دختر یه زن بی سواد و یه مرد دائم الخمر معتاد؟ دختر بدنام و ول محل! همه ی زن های محله از دست این دختر پسرهاشون و توی خونه حبس می کنند. دختره ی هرجایی!
مارال با عصبانیت رو به زن کرد و گفت:
بسه خانوم! حرف دهنت و بفهم! فکر کردی خودت کی هستی؟
خانم شهنازی چشم های درشت آبیش را گرد کرد و گفت:
من کی هستم؟ تو کی هستی؟ با این ریختت! اصلا از قیافه ت معلومه چی کاریه!
مهری خانم با گام هایی بلند به سمت خانم شهنازی آمد. بازوی او را گرفت و با عصبانیت گفت:
خانوم برو بیرون! شما حق نداری این طور رفتار کنی.
خانم شهنازی که به نظر می رسید از آن زن های پررو باشد بازویش را از دست مهری خانم بیرون کشید. رو به من کرد و گفت:
آخه پسر تحصیل کرده ی من رو چه به توی آرایشگر؟ به خدا یه بار دیگه برای پسر من ناز و عشوه بیای و بخوای براش دلبری کنی کاری می کنم که از به دنیا اومدنت پشیمون شی. من و مهندس عین کوه پشت کسری ایستادیم. تو هم برو برای بچه گداهای محله ی خودتون چشم و ابرو بیا. لقمه اندازه ی دهنت بردار… بفهم کی هستی!
خانم شهنازی چشم غره ای نثارم کرد و از آرایشگاه بیرون رفت. من از شر نگاه های مشتری هایم به رختکن پناه بردم. سرم را با دست گرفتم و چند بار نفس عمیق کشیدم. بدنم می لرزید… سرم سوت می کشید. از صورتم حرارت بیرون می زد. در دل گفتم:
خاک تو سرت که فقط وایستادی بر و بر نگاهش کردی. خاک تو سرت!
بغض کرده بودم و چشم های پر از اشک شده بود. صدای آن زن در سرم پیچید:
دختر یه زن بی سواد سبزی فروش!… دختر بدنام و ول محل!… نگفتی بهشون که اسمت جمیله ست؟ دختر یه زن بی سواد و یه مرد دائم الخمر معتاد؟
از شدت عصبانیت داد زدم:
خفه شو! خفه شو! آشغال!
نفسم داشت بند می آمد. بغض داشت خفه ام می کرد. دیگر یک ثانیه هم نمی توانستم آن جا بمانم. مانتو و شالم را برداشتم و به سمت در خروجی رفتم. مارال با نگرانی گفت:
کجا می ری؟ صبر کن!
ولی من منتظر نشدم. هنوز داشتم می لرزیدم و حس می کردم اگر یک ثانیه ی دیگر آن جا بایستم از گرمی هوا و از سنگینی جو می میرم.
با عجله مانتویم را پوشیدم و خودم را از آرایشگاه بیرون انداختم. خانم شهنازی داشت سوار یک پاژروی سفید رنگ می شد. با دیدن من به مردی که راننده بود، و به احتمال زیاد شوهرش بود، چیزی گفت. مرد بلافاصله از ماشین بیرون آمد. من سریع جبهه گرفتم و داد زدم:
چیه؟ چی می خوای؟ حرفی مونده که زنت نزده باشه و تو بخوای بزنی؟ این قدر فرهنگ و شعور نداری که توی محل کارم صدایت رو بلند نکنی زنیکه؟ سنت اینه ؟ فرهنگ اینه؟ اگه خانواده ی سطح بالا یعنی شماها، من خدا رو شکر می کنم که سطح پایینم. پسر احمق و چشم و گوش بسته تون و جمع کنید که با یه نگاه عاشق نشه.
آقای شهنازی انگشتش را به نشانه ی تهدید جلویم تکان داد و گفت:
یه بار دیگه خودت یا خواهرت رو دور و بر کسری ببینم بلایی سرت می یارم… .
با کف دست محکم به انگشت مهندس شهنازی زدم و گفتم:
اون همسایه های بلبل زبون که پشت سر من حرف زدن بهت نگفتن که جملیه چه جور دختریه؟ بهت نگفتن که از ترسشون جرئت ندارن توی روم نگاه کنند و بگن بالا چشمم ابرو اِ؟ من خودم و قبول دارم آقا… می دونم از خیلی از دخترهای هم سن و سال خودم توی این شهر سرم. همه ی دخترهای هم سن و سال من نشستن توی خونه پول باباشون و می خورن و خرج می کنند ولی من از چهارده سالگی خودم گلیمم و از آب بیرون کشیدم. خواهر من نه کلاس کنکور رفت نه مدرسه ی آن چنانی… معلم هم برایش نیوردن ولی همکلاسی پسر سوسول جناب عالیه. پسر بی زبون دست و پا جلفتی شما باید خیلی خوش شانس باشه که یکی مثل من و بهش بدن… .
در حالی که از شدت خشم می لرزیدم به سمت انتهای کوچه رفتم. لرزش بدنم هم از خشم بود و هم از سرما… باران سیل مانندی از آسمان می آمد و من را مثل موش آب کشیده کرده بود. قطره های درشت باران به سرعت به صورتم می خورد… هوا سرد بود ولی من با تمام وجودم هوا را به ریه هایم می کشیدم. داشتم خفه می شدم… داشتم می ترکیدم. اصرار داشتم که جلوی اشک هایم را بگیرم ولی نمی توانستم. خودم را به دیوار کوباندم و زدم زیر گریه… خودم می دانستم که آدم بدبخت و مفلوکی بودم… لازم نبود یک نفر… آن هم مادر کسی که آرزو می کردم باهاش ازدواج کنم… همه ی آن چیزهایی که سال ها ازش رنج کشیده بودم را جلوی همه توی سرم بکوباند. در تمام طول زندگیم حسرت پدر داشتن را خورده بودم… از همان بچگی به بچه هایی که پدرهایشان دنبالشان می آمدند و از مدرسه به خانه می بردنشان، حسودی می کردم. مگر یک عمر از نعمت پدر محروم بودن کافی نبود که آن زن این طور من را خورد کرد؟ سال ها بود که بابت محل زندگیم خجالت زده بودم… او با اشاره کردن به این موضوع من را خورد کرد… این دقیقا همان چیزی بود که همه ی این سال ها ازش می ترسیدم. لازم نبود او بهم یادآوری کند که پارلا نیستم… او چیزی را آن شب به یادم آورده بود که همیشه از آن فرار می کردم… این که جمیله هستم…. نه پارلا!
با مشت به دیوار کوبیدم. اشک هایم با قطره های باران در هم آمیخته بود. سرم را به دیوار تکیه دادم و سر خوردم… زانوهایم را روی زمین گذاشتم و خودم را جمع کردم… از قوی بودن خسته شده بودم… می خواستم کمی ضعیف باشم… می خواستم کمی گریه کنم. می خواستم مثل بقیه دخترها باشم… زیرلب گفتم:
حقم این نبود… حق من این نبود.
صدای آن زن در سرم می پیچید… ندایی در درونم بهم می گفت که قوی باشم و بلند شوم… ولی خورد شده بودم… توان برخاستن نداشتم. صدای گام هایی را شنیدم. سرم را چرخاندم و آن مرد سیاهپوش را دیدم که همیشه تعقیبم می کرد. چشم هایم را بستم و گفتم:
الان نه… الان نه!
هرچه قدر که شب قبل برای دیدنش هیجان زده بودم، آن شب دوست نداشتم ببینمش. من در آن لحظه علیرضا را می خواستم… علیرضا! من او را می خواستم که سرم را روی سینه اش بگذارم… و او با موهای فرم بازی کند و بگوید که چه قدر دوستم دارد… روحم آن شب به سمت علیرضا پر می کشید… نه سیاوش خشک و جدی با آن نگاه ترسناکش… با آن لباس های سیاهش… مردی که کمتر از بیست و چهار ساعت پیش بهم گفته بود برایش مهم نیستم… .
زانوهایم را بغل کردم و سرم را روی آن گذاشتم. عطر سرد سیاوش را احساس کردم. سرم را بلند کردم. رو به رویم زانو زده بود… نگاهش دیگر نه خشک بود و نه جدی… نگران بود. او چترش را بالای سرم گرفت. دستش را به سمت دراز کرد و گفت:
بیا بریم… با من بیا… من به کسی اجازه نمی دم تحقیرت کنه.
در موقعیتی نبودم که به این موضوع فکر کنم که باید جلوی او گریه کنم یا نکنم. کنترلم را از دست داده بودم. دست خودم نبود… نمی توانستم جلوی سیل اشک هایم را بگیرم. سرم را دوباره روی زانوهایم گذاشتم. در آن لحظه دوست داشتم بمیرم… دوست داشتم همه جا تاریک شود و من با این دنیای بی رحم خداحافظی کنم… دست سیاوش را روی بازویم احساس کردم. او بهم نزدیک تر شد و گفت:
مثل اون پارلایی که من شناختم قوی باش و بلند شو.
سرم را بلند کردم و گفتم:
خسته شدم از قوی بودن… خسته شدم از بس صبر کردم که همه چیز عوض شه… من از همه چیز خسته شدم.
سیاوش با لحن آرامش بخشی که ازش بعید بود گفت:
بیا بریم… قول می دم اگه بلند شی و از این جا دور شی بهتر بشی.
دیگر گریه نمی کردم ولی هنوز بغضی که در گلو داشتم آزارم می داد. سیاوش یک بار دیگر دستش را جلو آورد ولی من بدون توجه به او به دیوار تکیه دادم و بلند شدم. نفس عمیقی کشیدم… دوباره داشتم همان پارلای همیشگی می شدم. گریه کردن کمی سبکم کرد… به طرز عجیبی احساس می کردم حالا که کنار سیاوش هستم از تحقیر و توهین های خانواده ی شهنازی در امانم. به دیوار تکیه دادم. چند بار دیگر هم نفس عمیق کشیدم… خوشحال بودم که زیر چتر سیاوش بودم و قطره های درشت باران به صورتم نمی خورد. در وجود خودم به دنبال اعتماد به نفس همیشگیم گشتم… نمی دانم کجا پنهان شده بود که پیدایش نمی کردم. سیاوش بازویم را گرفت و گفت:
باید زودتر بریم.
با صدای ضعیفی پرسیدم:
کجا؟
سیاوش گفت:
هر جایی غیر اینجا… نمی خوام کسی ببینتمون.
ضعیف و بی حال بودم… دوست داشتم به او تکیه کنم… در آن لحظه به او که همیشه محکم بود احتیاج داشتم ولی… صدایش در سرم پیچید:
برای من مهم نیست.
زیرلب گفتم:
لعنتی!
با حرص بازویم را از دستش بیرون کشیدم و ازش فاصله گرفتم. سیاوش نچ نچی کرد و گفت:
مگه من دیشب چی گفتم که این طوری می کنی؟
حالم خراب بود… نمی توانستم حرف بزنم. ساکت ماندم. میل عجیبی برای بستن چشم هایم داشتم… سرم گیج می رفت… وای نه! نکند دوباره داشتم غش می کردم؟ من از غش کردن متنفر بودم… دست هایم را مشت کردم و بی اراده دنبال سیاوش رفتم. سیاوش در یک پژو ۲۰۶ مشکی را باز کرد و کنار ایستاد تا من سوار بشوم. سوار ماشین شدم… به قطره های باران نگاه کردم که دیگر از هجومشان در امان بودم. فضای ماشین گرم تر از بیرون بود و این موضوع بهم آرامش می داد. بغض هنوز گلویم را می فشرد و احساس دل شکستگی می کردم. سرم را به شیشه تکیه دادم… چشم هایم را بستم. قطره ی اشکی از گوشه ی چشمم چکید. دست هایم را در هم گره کردم. تلاش بیهوده ای برای فراموش کردن حرف های خانم شهنازی می کردم… می دانستم که تا عمر دارم آن روز را فراموش نخواهم کرد.
دست گرم سیاوش را روی دستم احساس کردم… علی رغم همه ی آن چیزی که به من گذشته بود نمی توانستم نسبت به اولین باری که او من را لمس کرده بود بی تفاوت باشم. چشم هایم را باز کردم و به دست های او که نسبت به دست های سرد من داغ بود چشم دوختم. سیاوش گفت:
من نمی دونم چی شده پارلا ولی… خواهش می کنم گریه نکن… .
دست هایم را بهم فشردم و سیاوش هم فشار دستش را روی دست هایم بیشتر کرد. با همان صدای ضعیف که به زور در می آمد گفتم:
برای چی اومدی؟ تو که برایت مهم نبود… .
سیاوش چیزی نگفت. ماشین را روشن کرد و به راه افتاد. سرم گیج می رفت. چشم هایم را بستم و سعی کردم خودم را آرام کنم. چه قدر خوب بود که سیاوش حرف نمی زد… خیلی خوب بود که حضورش را کنارم احساس می کردم… هرچه قدر که اوایل از دیدنش وحشت می کردم، آن لحظه از حضورش احساس آرامش می کردم. نمی دانستم سیاوش به کدام سمت می راند… ولی خوشحال بودم که از آن جا دور می شدم… خوشحال بودم… .
ده دقیقه ی بعد سیاوش بدون هیچ حرفی ماشین را در یک جای خلوت پارک کرد. رو به من کرد و گفت:
بهتری؟
بهتر بودم… خیلی… ولی چیزی نگفتم. او سر تکان داد و گفت:
چه شبی رو برای گفتن این موضوع انتخاب کردم… .
پرسیدم:
چه موضوعی؟
سیاوش گفت:
در مورد علیرضا… .
در دل گفتم:
دوباره شروع شد.
با بی علاقگی گفتم:
باید چی کار کنم؟
سیاوش گفت:
باید کنار بکشی.
با تعجب گفتم:
چی؟
سیاوش چیزی نگفت. با ناباوری سر تکان دادم و گفتم:
آخه برای چی؟ نگو که گند زدم!
سیاوش گفت:
نه… قضیه تو نیستی… قضیه خود علیرضاست… راستش… نمی دونم چه طور بگم… یه جورایی این موضوع برمی گرده به همون دوست علیرضا که دیدیش. نمی تونم اطلاعات زیادی در این زمینه بهت بدم ولی… باید یه مدت ازش دور بمونی… علیرضا داره از ایران می ره پارلا… وظیفه ی تو اینه که کنار بکشی. باشه؟
گیج شده بودم. گفتم:
یعنی چی که بذارم بره؟
سیاوش گفت:
ازت می خوام که این چند روز از خونه بیرون نری… نه سر کار … نه دانشگاه… هیچ جا نرو. خیلی چیزها عوض شده… نباید از در خونه تون بیرون بیای فهمیدی؟ یه نفر رو برای مراقبت ازت می ذاریم… .
وسط حرفش پریدم و گفتم:
نگو که همه ی این کارها فقط برای دستگیری کسیه که به سه نفر تجاوز کرده و هیچ مدرک و شکایتی هم ازش نیست!
سیاوش سرش را به نشانه ی تصدیق تکان داد و گفت:
درسته… فقط همین نیست.
با صدای بلندی گفتم:
نکنه در مورد باباشه؟
سیاوش چیزی نگفت… زیرلب گفتم:
پس حدسم درست بود!
رو به او کردم و گفتم:
یعنی… همه ی این کارها پاپوش برای علیرضا بود؟
سیاوش گفت:
علیرضا جدا همه اون کارها رو کرده… ولی ماجراهای بزرگتری هم وجود داره که ما پی حل کردنشون هستیم. چیز زیادی نمی تونم بهت بگم پارلا… فقط… تو باید به حرف من گوش بدی. باید توی خونه بمونی و اجازه بدی که مامور ما ازت مراقبت کنه.
آن قدر گیج شده بودم که اصلا نمی فهمیدم سیاوش چی می گوید. گفتم:
چه قضیه ی مهمی ممکنه پیش اومده باشه که من احتیاج به مراقبت داشته باشم؟ چرا خودت این کار رو نمی کنی؟ تو که همیشه دنبال منی سیاوش… خواهش می کنم تو این کار رو بکن.
سیاوش لبخند کمرنگی زد و گفت:
می خوام ولی… این طوری به نفعته. علیرضا روی رابطه ی من و تو حساسه. خودش گفت که اگه یه بار دیگه ما رو با هم ببینه من و می کشه… یادته که! علیرضا وقتی عصبی می شه کاملا غیرقابل کنترل می شه… من نمی خوام بهونه دستش بدم که یه وقت خدای نکرده بلایی سرت بیاره. بهتره من و تو از هم فاصله بگیریم…
وحشت زده شدم گفتم:
نه! آخه… من نمی فهمم سیاوش. اصلا نمی تونم درک کنم که این موضوع چطور می تونه این قدر جدی باشه.
سیاوش آهی کشید و گفت:
بابای علیرضا می خواد اونو از ایران بیرون ببره چون فهمیده که پلیس دنبالشه. چند نفر هم دور و بر علیرضا گذاشته که اونو کنترلش کنند و مجبورش کنند که از ایران خارج بشه. این طور که به گوشمون خورده بابای علیرضا از تو دل خوشی نداره… فکر می کنه که ممکنه علیرضا به خاطر تو از رفتن منصرف بشه یا رابطه ش با تو توی ایران برایش دردسر بشه. ممکنه بابای علیرضا حتی مامور گذاشته باشه که تو رو هم دنبال کنند و حتی شاید مامورشون کرده باشه که بلایی سرت بیارن… بذار این جوری بهت بگم! بابای علیرضا می خواد با چنگ و دندون پسرش و از ایران بیرون ببره… اونم قاچاقی… نمی خواد هیج ردی ازشون باقی بمونه.
من که هنوز ذره ای از حرف های سیاوش را باور نکرده بودم گفتم:
چرا این قدر یه دفعه ای این اتفاق افتاد؟
سیاوش گفت:
شاید به نظر تو اتفاقی بیاد ولی از نظر ما اتفاقی نیست. علیرضا از طرف باباش مامور یه کاری بوده… یه مدت اومد ایران تا کارها رو راست و ریس کنه و الانم کارش تموم شده ولی نه با یه پایان خوب… کارهاشون اون طوری که می خواستن پیش نرفته و پلیس هم افتاده دنبالشون… .
با حرص گفتم:
شاید برای تویی که همه ی جزئیات رو می دونی این موضوع عجیب نباشه ولی من اصلا نمی فهمم چی داره پیش می یاد. باید بیشتر مسئله رو برایم بشکافی.
سیاوش خیلی محکم گفت:
نه! همین الانش هم زیادی می دونی… اصلا نباید این چیزها رو بهت می گفتم… تو فقط باید توی خونه بمونی و به همه بگی مریضی. همین! به هیچ وجه هم نباید به دیدن علیرضا بری.
پایم را به کف ماشین کوباندم و گفتم:
ولی… این طوری… من احساس آرامش نمی کنم. تو داری من و با حرفت می ترسونی. ببین! خواهش می کنم خودت محافظت کن ازم.
سیاوش پوزخندی زد و گفت:
گفتم که می خوام ولی نمی تونم… من دیگه مسئول این پرونده نیستم.
با تعجب گفتم:
آخه چرا؟
سیاوش گفت:
خصومت شخصی علیرضا با من خطرناک شده. ممکنه روی زندگی اطرافیانم هم اثر بذاره… از جمله تو… برای همین این پرونده رو از من گرفتن و منم با کمال میل قبول کردم… چون اگه بلایی سر تو بیاد من هیچ وقت خودم و نمی بخشم.
سرم را پایین انداختم و در دل گفتم:
بعد از همه ی اون چیزهایی که از مامان کسری شنیدم همین و کم داشتم… این که دیگه قرار نیست سیاوش رو ببینم… و اینکه جونم در خطره.
اصلا احساس ترس نمی کردم… می دانستم کنار سیاوش در امان خواهم بود ولی از فردا… می توانستم پیش بینی کنم که ترس از آدم های بابای علیرضا و دلتنگی برای سیاوش دیوانه ام خواهد کرد. آن قدر عصبی و آشفته شده بودم که معده ام درد گرفت. سرم را به صندلی تکیه دادم و به نیم رخ سیاوش نگاه کردم. او ماشین را روشن کرد و به راه افتاد… باورم نمی شد که بار آخر باشد که او را می بینم. تمام آن مدت او مثل یک سایه دنبالم بود… از فردا بدون او… به صورتش زل زدم و سعی کردم در آن لحظه نه به روز بدی که داشتم فکر کنم و نه به آینده ی پر استرسی که در پیش داشتم… برایم خیلی سنگین بود که بدون این که دقیقا بدونم چرا از دیدن او محروم شوم. چرا بابای علیرضا باید به من حساسیت نشان دهد؟ یعنی علیرضا واقعا احساسی به من داشت؟ تنها چیزهایی که می توانست یک پدر را اینطور وحشت زده کند و باعث شود که برای من مامور بگذار، علاقه ی علیرضا به من و یا خطرناک بودن من بود… چون دومی نمی توانست درست باشد… به احتمال زیاد بابای علیرضا فکر می کرد این بار دیگر علیرضا واقعا نسبت به یک دختر احساسی پیدا کرده است… دختری که به سیاوش هم خیلی نزدیک است… ولی من نمی توانستم این موضوع را جدی بگیرم… مثل همان وقتی که نتوانستم موضوع بین شهرزاد و علیرضا را جدی بگیرم. من فقط ناراحت بودم… دوباره داشتم بغض می کردم… فقط دلشکسته بودم… عادت کرده بودم هرجا که می روم سنگینی نگاه سیاوش را احساس کنم. داشتم با این موضوع که هیچ وقت تنها نیستم کنار می آمدم… تازه داشتم می فهمیدم که او چه قدر با بقیه فرق دارد… تازه داشتم ترسیدن از او را کنار می گذاشتم… تازه داشتم برای دیدنش مشتاق و هیجان زده می شدم… ته دلم می دانستم این شروع احساسی است که همیشه از آن فرار می کردم ولی… نمی توانستم به سادگی از کنار این احساس بگذرم… چون تازه داشتم حرف های مارال را درک می کردم… جذابیت مردانه ی سیاوش… به صورت استخوانی و لاغرش نگاه کردم. ابروهایش را مثل همیشه با یک اخم در تماس با مژه های بلندش قرار داده بود. چشم های قهوه ای تیره اش را به خیابان دوخته بود. برای اولین بار داشتم احساس می کردم که موهای مشکی و کوتاهش را دوست دارم… ولی چه فایده… آن شب آخرین شب بود… .
سیاوش ماشین را کنار خیابان پارک کرد و گفت:
الان می یام.
از ماشین پیاده شد. با چشم دنبالش کردم. متوجه نشدم که کجا رفت. با ناراحتی یک لحظه تمام اتفاقات آن شب را مرور کردم. بدترین شب زندگیم بود… به مادر کسری که فکر می کردم معده ام درد می گرفت و سرم سوت می کشید… به علیرضا که فکر می کردم برای خودم نگران می شدم و هاله ای از سوالات پی در پی من را احاطه می کرد… و به سیاوش که فکر می کردم… برای احساسی که دو روز بیشتر فرصت شکوفایی پیدا نکرده بود دل می سوزاندم.
سیاوش دوباره توی ماشین نشست و گفت:
برایت آژانس گرفتم. از این جا به بعد رو باید با آژانس بری… نمی خوام کسی ما رو با هم ببینه… فقط… .
حرفش را نیمه تمام گذاشت. چرخید و از صندلی عقب ماشین پاکت بزرگی را برداشت و روی پایم گذاشت. با لبخندی که هیچ وقت ازش ندیده بودم بهم گفت:
این برای تو اِ.
با شگفتی به لبخندش نگاه کردم… چرا باید آن آخرین لبخندی باشد که ازش می دیدم؟ چرا شانس این را نداشتم که احساسی که الهه تجربه کرده بود را تجربه کنم؟ مطمئن نبودم که این همان احساس باشد ولی … می خواستم که این همان حس باشد… چشم از لبخند جذاب سیاوش گرفتم و به پاکت نگاه کردم. بازش کردم… یک کیف بود. اشک توی چشم هایم جمع شد. با دست هایم صورتم را گرفتم… قلبم بعد از یک روز تحمل احساس حقارت و دلتنگی و ترس، آن لحظه پر از خوشحالی شد… پر از قدردانی.
سیاوش گفت:
گفته بودی همه ی کیف هایت نفرین شدن که پاره شن… این یکی رو جادو جنبل کردم که پاره نشه… یعنی امیدوارم که این طور نشه.
رو به سیاوش کردم. او به چشم هایم نگاه کرد که پر از اشک بود… اشک هایی از یک خوشحالی عمیق… سیاوش گفت:
اگه گریه کنی پسش می گیرم.
دستش را به سمت کیف دراز کرد. در میان اشک هایم خندیدم. با دست روی دست سیاوش زدم و گفتم:
به کیفم دست نزن!
بعد دست او را گرفتم. رو به او کردم و گفتم:

همچنین ببینید

پارت ۹ رمان پارلا

کم کم داشتم به اسم سعید آلرژی پیدا می کردم. با بی حالی روی تخت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *