پارت ۷ رمان زحل

_ بیا این قدر بکش تا…. لااله الا الله.

_ تا بمیری!، بگو دیگه.

چپ چپ نگام کرد و کمربندشو بست. نایلون پاکت سیگارو باز کردم و تا ناخن انداختم زیر زرورقش ، پاکتو گرفت ازم، پرت کرد بیرون. یکه خورده نگاش کردم و عصبی گفتم:

_ دیوونه؛!… چرا انداختی بیرون؟…

بردیا_ ترک میکنی.

داد زدم:

_نگه دار ببینم.

بردیا هم داد زد:

_ترک می کنی زحل.

منم با لج جواب دادم:

_من اصلاً گه خوردم با تو دوست شدم‌ نگه دار وگرنه خودمو پرت می کنم پایین.

جواب نداد وباز داد زدم:

_ نگه دار بهت می گم.

قفل مرکزی رو زد. دستگیرهی در رو کشیدم و با لگد آرنج می کوبیدم تو در و شیشه و بردیا هم هی داد می زد:

_زحل… زحل…. نکن!… پشت فرمونم… آروم بگیر.

_ نگه… دار… بهت می گم… نگه دار…

_آروم بگیر!

این دومین باری بود که چنین دادی ازش می شنیدم . و البته حساب می بردم. اونم منِ بی قید و شرط! نه که بترسم ها…، نه!، این خواست خودم بود که بهش جلوه ی مردونه بدم و مهار بشم ، که… که پیشش بمونم… درسته که دست و پامو تو کارام می بست ، امّا یه چیزی نمی ذاشت که تو اعتراض کردن، زیاده روی کنم. شاید اون لحظه، توعصبانیت انقدر تحلیل گرانه به این قضیه نگاه نکرده بودم، امّا وقتی بعدها رفتارامو زیرورو می کردم، می فهمیدم که اگر سرکشیم فروکش می کرد، علتش خواست خودم بود.

بعد از اون نعره ای که پرده ی گوشمو لرزونده بود، سکوت سنگینی تو ماشین بین ما بود. من کز کردم رو صندلی خودم و زانوهامو تو بغلم گرفتم. حس کردم زحل هفت هشت ساله-ام، که دعوام کردن… اونم نه هرکسی ها، یه شخص خاص! اون لحظه اولین باری بود که فهمیدم و اعتراف کردم به خودم، که چقدر خاصه برام.

ماشینو تو حیاط پارک کرد و پیاده شد، رفت سراغ سگاش. منم دوییدم رفتم توی خونه. یه چیزی درونم آزارم می داد. نمی دونم چی بود، امّا حالمو بهم می ریخت. از این که این مدلی رفتار می کردم از خودم بدم میومد شبیه هدی شده بودم، شبیه این دخترای توی فیلم که بلد نیستن پسره رو درسته قورت بدن، دستم خیلی درد می کرد، بهونه امو پیدا کردم دستم درد می کنه خیلی… اصلاً غیرقابل تحملِ… به اندازه کافی قانع کننده هست که رفتارمو بپوشونِ.

_ زحل «دوساعته تو روشوییم، به خودم که از آیینه نگاه می کنم میتونمیه زحل کوچولو رو ببینم که درون من قهر کرده بغض کرده یا حتی فریاد میزنه و مامان باباشو میخواد امّا کدوم پدر و مادر؟!!!…» صدای دراومد و بردیا گفت:

_ زحل چرا بیرون نمیای؟

در باز کردم و شاکی و سرتق گفتم:

_ به قانون هات اضافه شد؟ دیگه دستشوییم زیاد نمی مونی.

بردیا عاصی شده نگام کرد و نوچی کرد و آروم گفت:

_ دوساعته اونجایی خوب نگران شدم، بیا این لباساتو جمع و جور کن.

_ کجا جمع کنم؟ تو اتاق لباس ها و کفشام؟

«بردیا آروم و خونسرد نگام کرد و گفت»:

بردیا_ برات یه کشو و یه طرف کمدمو خالی کردم که وسایلتو بذاری.

_ اِه؟ موندگار شدم؟

بردیا فقط نگام کرد و گفتم: قمپز اومدی خونه می گیرمو، جا از منو…

بردیا_ هنوزم میگم اما اگر امان بدی.

_ سال دیگه؟

بردیا_ هول اینی که جدا بشی آسین سرخود بشی.

_ مگه تو میذاری من زندگی کنم؟ شدم عروسک تو، اینو بپوش، اینجا برو، اینجا باش، اینو بگو… اینو نکش، اینو بخور.

بردیا بازم خونسرد و آروم نگاهم کرد و راه افتاد به جلو وگفت:

_ بیا ببین، کجا میخوای بذاریشون فکر کنم کافی باشه.

_ نمیخواد، فعلا از تو همون نایلون برمیدارم…

بدون این که نگام کنه گفت: زحل من خیلی خسته ام سر به سرم نذار، یه کم انصاف داشته باش… «به اتاق رسیدیم و دنباله ی حرفش به کمد اشاره کرد و گفت»:

_ کشو بزرگه اونایی که تاشدنیه تا کن تو کشو بذار بقیه رو هم چوب لباسی خالی کردم آویزون کن.

روی تخت دراز کشید و به لباسا و کمد خالی نگاه کردم و گفتم:

_ دوباره بعداً باید جمعشون کنم خوب همینطوری هستند دیگه.

بردیا عاصی شده بدون این که چشماشو باز کنه گفت:

_ چقدر چونه بزنم باهات؟ چقدر؟!

«زیر لب غر زدمو لباسارو چیدم، اونایی که بردیا برداشته بود و ته کشو چیدم نبینم و بعضی لباسارو که از کیسه درمیاوردم جلوی آینه مقابل بدنم نگه می داشتم و نگاه می کردم هیچ وقت تو اون سبک لباسا نخریده بودم همیشه اسپرت و ساده تنم بود، انتخابای خودمم هنوز همون سبک بود امّا بردیا بعضی لباس ها رو مدلدار انتخاب کرده بود.

_ بردیا، من از دامن خوشم نمیاد چرا دامن گرفتی؟ گفتم اون شلوار داره…

برگشتم دیدم بردیا خوابه، با سکوت نگاش کردم اولین بار بود که خواب بود می دیدمش کله شقه ها عین خودم ولی حالا کلاس کاریش فرق داره.

لباسارو جمع کردم و روشو کشیدم، دستم رو ملافه موند قبلاً هیچ وقت همچین کاری برای کسی نمی کردم!

رفتم آشپزخونه گشنه ام بود چند تا سیب زمینی و تخم مرغ گذاشتم پخت اینو خوب بلد بودم درست کنم، تا اون بپزه رفتم تلویزیون روشن کردم و تلویزیون روشن کردن همان غرق فیلم شدن و سیب زمینی و تخم مرغ سوختن همان!

یکی دوهفته بود که از اقامتم در خونه بردیا میگذشت اکثر شبا میرفت بیمارستان، صبح-ها هم که همیش تو اتاق درحال درس خوندن بودن، منم باید صبر می کردم تا کار و درسش تموم میشد تا یه برنامه با من بچینه و حوصله ام واقعاً سر رفته بود سر این بیکاری و بی برنامه بودن، مانی هم چندبار اومده خونه فقط لباس عوض کرده بود باز رفته بود بیمارستان. اون روز قرار بود دیدن هدی بریم، فقط یکی دو بار تلفنی باهاش حرف زده بودم، بردیایه مقدار خرید کرده بود که با خودمون براشون ببریم.

وقتی رسیدیم بیمارستان هدی رو دیدمیکه خورده نگاش کردم، خیلی رنگ پریده و لاغرتر شده بود، منو تا دید با گریه و گلایه گفت:

_ معلوم کجایی؟ «رفتم طرفش و بغلش کردم و سرشو بوسیدم و گفتم»:

_ هفته اول که نمی ذاشتن بیام.

هدی_ پس مانی چه طوری اینجا بود؟

مانی_ نه عزیزم، من که قضیه ام فرق داره، زحلُ که نمیذاشتن.

هدی با گلایه نگام کرد و گفتم: من هی گفتم اینا نمی آوردن منم که نمی دونستم تو رو کجا آوردن…

هدی با گریه گفت: خیلی بی معرفتی زحل، من اینجا از درد داشتم میمردم، حالم بد شد، تو اصلاً می دونی به من چی گذشت.

زدم تو سرش و مانی گفت: اِه!

به هدی گفتم: آخه خاک تو سرت چقدر گفتم نکش، نزن مگه فهمیدی؟ نوش جونت بکش شاید درد یادت بمونه دیگه نری طرف مواد.

بردیا باحالتی که سعی می کرد نخنده گفت: زحل!

مانی با لحن گله واری گفت: زحل جای دلداریتِ، این بچه الآن ضعیفِ.

_ بچه کجا بود؟ سن کلاغو داره…

مانی شاکی نگام کرد و هدی های های گریه می کرد، مانی رو تختش نشست و هدی رو تو بغلش گرفت، یه نگاه به بردیا کردم، ابروهاشو بالا داد و کمی شونه هاشو متمایل به بالا کرد و گفتم:

_ هدی!

مانی_ من گفتم بیای چون همش منتظرت بود، تو اومدی تو سرش میزنی بد و بیراه میگی؟

_ یعنی الآن تو شدی دلسوزتر از من به هدی؟

مانی_ ای بابا، ای بابا «به بردیا اشاره کرد و بردیا تختو دور زد و اومد طرف منو آروم گفت»:

_ الآن که وقت این حرفا نیست، باید از هدی حمایت کنیم چون آسیب پذیرتر از همیشه است.

به بردیا فقط نگاه کردم، حالا دیگه من شدم دختر ابوسفیان مانی و بردیا شدن یار خاندان پیغمبر!

یه حرصی تو دلم افتاد از لوس بازی هدی و حرفای مانی و بردیا که خدا میدونه، باز اون حسادت لعنتی هم تو دلم خونه کرد، آخه یکی نیست بگه شتر، الآن که بردیا هست باز چرا حسادت میکنی؟ این حرص از خودم صدچندان حرص از بقیه بود، بی حرف رفتم میوه-ها رو شستم و شروع کردم پوست کندن، هدی چه لوس شده از وقتی دیگه عیان شده با مانیِ، این دختر همیشه خوش شانس بود، اصلاً از لوس بازیش افتاد تو این راه.

بردیا اومد کنارم نشست «آسیب پذیر»! خوبه همه آسیب می بینند الّا من که منو خدا از بتن ساخته!

******بالا ویرایش نشده

مانی_ یکم آب بخور.

سربلند کردم. دیدم هدی رو تو بغلش گرفته و لیوان آب رو جلوی دهنش گرفته. “خوبه تیر نخورده!”

به بردیا نگاه کردم. با نگاهش باهام حرف می زد. آروم سرشو تکون داد، یعنی هیچی نگو.

پوستای میوه رو کنار زدم وبلند شدم که میوه رو ببرم برای هدی، که بردیا گفت:

_ پوستشو خالی کن.

سوسول بازی اینا تمومی نداره که…، الآن پوستو جدا نکنم، هدی گاوه؟!… پوستم می خوره یعنی؟ پوستارو رختم تو سطل آشغال و ظرفو دادم به مانی و گفتم:

_ بده بخوره.

هدی_ دستت درد نکنه.

سری تکون دادم و دستمو با دستمال پاک کردم. دیدم بردیا داره با اخم به دستم نگاه می کنه ، الآن باید دستمو با بتادین بشورم؟… رفتم دستامو شستم .

هدی گفت:

_ از خونه فرخنده اومدی بیرون؟

بدون این که نگاش کنم گفتم:

_آره.

هدی_ الآن کجایی؟

_ تو کوچه دیگه…، با گربه ها می خوابم.

هدی_ وا!

مانی با خنده گفت:

_ الآنم با سرکرده ی گربه ها اومده.

با خنده گفتم:

_ این که بابای سگاست.

مانی زد زیر خنده و بردیا با لبخند نگاهم کرد.

هدییکه خورده گفت:

_ پیش بردیایی؟!…

«به خودش و مانی اشاره کردم و گفتم»:

_ پیشش نیستم که، «به خودمو بردیا که با فاصله بودیم اشاره کردم و گفتم»: خونه اشونم.

هدی با ناله گفت:

_وا!

مانی باز با خنده گفت:

_ جوجه رو آخر پاییز می شمارند.

_ تو مواظب باش جوجه کشیت از شماره خارج نشه.

بردیا_ ای بابااااا!

مانی خندید و گفت:

_ من شکایتی ندارم شاکرم زحل جون.

اومدم جواب بدم بردیا گفت:

_بسه!

رو به هدی گفتم:

_بردیا قرار شده یه جا برای من بگیره.

مانی بردیا رو نگاه کرد و گفت:

_ مبارکه.

بردیا نوچی کرد و یه سمت دیگه رو نگاه کرد و مانی گفت:

_ نه بابا شغل جدیدتو میگم.

با تعجب بردیا رو نگاه کردم و گفتم:

_ مگه شغل جدید گرفتی؟

مانی_ آره دیگه بنگاه زده.

بردیا_ شما دو تا زبون به دهن می گیریدیا نه؟

_ تا مرخص بشی دیگه میریم اونجا.

مانی_ کجا؟!

_ خونه ای که بردیا می گیره دیگه!

مانی_ هدی مرخص بشه عقد می کنیم.

_ بی خواستگاری؟! بی ننه و بابا؟!

مانی به بردیا نگاه کرد خیلی عادی و خونسرد به بردیا نگاه کردم که سعی می کرد نخنده و باحرص گفتم:

_ اونو چرا نگاه می کنی؟

مانی_ از تو خواستگاریش کنم؟

_ بابا داره، برو از باباش خواستگاری می کنه.

هدی_ من با اون کاری ندارم.

_ خاک تو سرت هدی…

۰۰

مانی شاکی گفت:

_ اِه.

_ زهرمار اِه، جوّ گرفته؟! اون داره می زنه به علی چپ، خیرّسرت دکتری تحصیل کرده ی مملکت، ننه بابات پس فردا بگن دختره رو از خیابون آورد؟

مانی با جدیت و جذبه گفت:

مانی_ قرار نیست حالا حالاها پدر و مادرم بیان ایران،یا ما بریم. بعداً هم قضیه رو جمع وجور می کنیم.

_ ببین بچه سوسول من درسته که دیوارم،یه قرون پُز و کلاس تو و داداشتو ندارم. امّا یه چیزایی رو خوب می دونم. درسته که بی کس و کاریم و غلطیم…، امّا خوب چهارتا فیلم که دیدیم، چهارتا آدم که دیدیم، پای حرف دونفر که نئشه شدن و نطقشون باز شده که نشستیم…

هدی با ناله گفت:

_زحل…

_ زهرمار زحل، من که نمی خوام زن این بشم .«اشاره به مانی» بدبخت؛ معتاد که بودی، حداقل ننگ خیابونی بودنو به خودت نخر. این آدمه قبولت کرده، قرار نیست با بی بته بودنت_ که اونم نیستی_ خونواده اشم قبولت کنند.

مانی شاکی گفت:

_ تو فقط بالامنبر رفتنت خوبه؟

«شاکی تر از لحن مانی گفتم»:

_ من اگر یکم… یکم شبیه آدم بشم، برمی گردم به اصل خودم. منم زیربته نبودم، زیربته بردنم.

بردیا_ خیلی خوب! بعداً درموردش حرف می زنیم.

_ بعداً دیگه حرف نمی زنیم. چون الآن گفتیم ، بعداً تکرار بشه می شه تو گو

رفتم جلو رو به مانی گفتم”: تو گوش خر یاسین خوندن.”

مانی شاکی گفت:

_دستت درد نکنه.

_ می دونی؟… هیچ آدمی عوضی به دنیا که نمیاد،یا عوض می شه، یا می خواد عوضی بشه. منو خواستن عوضی کنند. مغزمو، رفتارمو، فکرمو… خیلی چیزام عوض شد.

مثل کاری که داشتم، غلطی که می کردم… جرات خیلی عجیبه، نه؟! که آخر این ساقیِ مواد فروشو چه به این حرفای ننه بزرگی. اینا حرفای منم نیست، از دهن یکی گرفتم، تو مخم موند، می دونی چرا؟… چون فکر کردم اگر پیش بابام بودم، بابام هم حرف همین دهنو می زد، پس ته مغزم نگه داشتم، که یه قرون شبیه اصل خودم باشم.

الآنم دیگه تمومه، هر غلطی دلتون خواست بکنید، تو که ننه بابات اونور آبن، بیچاره ها به دوتا عکس هم رضایت می دن، اینم که نمی خواد بفهمه من چی گفتم. دیگه هم بالا منبر نمیرم.

مانی سر تکون داد و گفت:

_آفرین! کار خوبی می کنی.

به بردیا نگاه کردم، فقط داشت مانیو نگاه می کرد. رو به هدی گفتم:

_ می خوای من بمونم؟

مانی_ نه! خودم می مونم.

_ تو دانشگاه نداری؟ کار نداری؟

مانی_ انجام می دم، میام اینجا.

_ خوب تنهاست، من می مونم.

بردیا_ زحل جان؛ نمی ذارن. مانی هم به خاطر این که پزشکه…

سری تکون دادم و دستامو بالا گرفتم و گفتم:

_ بله بله… بله «انگشتای دست رو دهنم کشیدم و گفتم»: آ، آ. «یعنی من هیچی نمی گم».

هدی با همون عشوه و ناز و حال بیمارگونه اش گفت:

_ زحل می دونی که من از خدامه تو بمونی پیشم.

سری تکون دادم، بدون این که نگاش کنم. به بردیا نگاه کردم، داشت نگام می کرد. یه کم دلم گرم شد که چشمش به من بود. لبامو جلو دادم و رفتم طرف صندلی ای که بردیا نشسته بود. کیفمو برداشتم و آروم گفتم:

_ من می رم بیرون.

بردیا_ با هم می ریم.

نگاش کردم. یه حالی بودم، که سردرگمم می کرد. نمی فهمیدم چرا حسادت می کردم به هدی… و از رفتار لوسش حرصم می گرفت. خوب منم دوهفته رو تخت بیمارستان بودم دیگه…، این قدر ناله زدم؟… آخ! آه! آی! انگار زاییده، دَندت نَرم! نمی کشیدی! چرا عصبی هستم؟! چرا؟! بردیا هست… آره بردیا هست…

رفتم بالا سر هدی و گفتم:

_ من می رم، استراحت کنی.

هدی با ناله و ناز گفت:

_ناراحت شدی؟

_ نه، بهتر! نانی الآن پیشت باشه، حالت زودی خوب می شه. من که جز نطق و اخم و تخم کاری بلد نیستم.

مانی_ ای بابا، ای بابا!

اصلاً به مانی نگاه نکردم. پیشونی هدی رو سریع بوسیدم و گفتم :

_ ان شاالله زودتر خوب بشی، بری سرخونه و زندگیت.

هدی با بغض و ناله گفت:

_زحل تو ازم ناراحت باشی، من می میرم.

بهش نگاهی جدی کردم و گفتم:

_ این طوری نگو! الآن اینو «اشاره به مانی» خیال برمی داره، فکر می کنه عاشق سینه چاکمی که برام تره خرد کنی. «یه نیم نگاه به مانی کردم و گفتم»: مراقبش باش دیگه، هر گلی بزنی به سر خودت زدی. من زیاد سواد و تجربه ندارم که بگم چه طوری بهش برسی، تو خودت عقل کلی دیگه.

مانی_ ای بابا! چرا این قدر تیکه میندازی؟

بدون حرف رومو برگردوندم که برم، هدی گفت:

_هنوز که وقت ملاقات تموم نشده!

بردیا گفت:

_ نه آخه… آخه یکم جروبحثمون شده، دلخوری اونو داره.

برگشتم بردیا رو نگاه کردم. چرا چرت و پرت می گه، کی جروبحث کردیم؟

مانی گفت:

_ چه وقت جر و بحث، وقت ملاقاتِ مریضِ!

بردیا_ ان شاءالله که سلامتی باشه، فعلاً…

رفتم بیرون ایستادم و هدی گفت:

_ حواست به زحل هست بردیا؟

مامی_ قربون مهربونیت برم. آره، تو نگران نباش.

بردیا_ من برم.

مانی_ ممنون اومدی داداش.

بردیا_ کلاساتو برو.

مانی_ چی کار کردی؟

بردیا_ نمی تونم بخوابونم نمایشگاه، آگهی زدم. بخوابونم نمایشگاه، دیگه تا یه مدت دستم خالی می مونه. کلّی هم باید حق نمایشگاهیه رو بدم.

مانی_ آره خوب کاری کردی، زنگ خورده؟

بردیا_ یکی دو نفر خواستن.

مانی_ خواستی ببری، زنگ بزن منم بیام.

بردیا_ باشه! من برم. زحل بیرون منتظره.

مانی با صدای آروم تری گفت:

_ کل کل نکن! «اونو ببین! کل کل نکن! کی کل کل کرد؟» بهتره یکم حساب شده عمل کنی.

«حساب شده یعنی چی؟! اصلاً اینو چه به خط دادن به بردیا. خودش ته نفهماس، داره بردیا رو نصیحت می کنه نکبت.برم یه نرومادگی بخوابونم زیر گوشش، حالشو بگیرم ها…»

بردیا_ مشکلی نیست، حواست به خودتون باشه .

«آ، قربون دهنت. جای اینم باید می گفت: “زر نزن بابا”. جوّگیر! حالا فکر کرده کون آسمون سوراخ شده، هدی افتاده زمین. همینه دیگه، مردا عقل ندارن، راحتن، یه سره میرن بهشت. خاک تو سر اون درسی که تو خوندی، عین ما بدبخت و بی عقلا، بیشعوره…، به من چه اصلاً بره… بره… ای بابا رفیفمیه وَر ماجراست. اصلاً به من چه، قدقد می کنم.»

_ این جایی؟

سربلند کردم دیدم رو به رومه گفتم:

_ نه اونجام الآن این دلیوِریمه.

DELIVERY×۰

بردیا_ حالا چرا این قدر بداخلاقی؟

از تکیه دیوار خارج شدم و با اخم مسیر رو گرفتم به سمت خروج. دنبالم راه اومد و گفت:

_هوم؟ صداتو ندارم.

_ از فرستنده چیزی ارسال نشده.

آرنجمو گرفت و طرف خودش کشوند. منو همگام خودش کرد و گفت:

_ خانوم؛… خانوم خانومای اخمو؛… تو که داشتیم می اومدیم حالت خوب بود.

_ به کوری چشم خیلی ها حالم خوبه.

بردیا_ من که از خدامه تو حالت خوب باشه.

_ به غیر تو رو گفتم.

خندید و گفت:

_ از مانی ناراحتییا هدی؟

_ هیچ کدوم.

بردیا_ ناراحت شدی، دیدم، فهمیدم. یکم باید حق بدی، مریضه، حساس تر شده.

با ادا گفتم:

_خوب آره، همیشه حق با بقیه است. اصلا به من چه! دیگه ام نمیام، که یه وقت هدی خانم گریه نکنه و آقا مانی به تیریج قباش برنخوره.

بردیا_ آهااان، پس موضوع اینه؟

_ «…» لقشون به من چه اصلا!

بردیا_ خوب اگر منم جای مانی بودم، هرچیزی تو رو ناراحت می کرد، حتی اگر به حقم می بود، ازش خرده می گرفتم.

پوزخندی زدم و گفت:

_ به چی زهرخند زدی؟

_ من اگر معتاد بودم، تو که هیچ… «نفسی کشیدم و گفتم»: می دونی چیه ؟!… خر ما از کرگی دم نداشت، ناقص الخلقه بود.

بردیا_ بی انصاف شدی باز؟

با اخم بهش نگاه کردم. با لبخند گفت:

_ که خواستگاری و مادر و پدر… هان؟ عاقل می شی شبیه….

_ جغد دانا می شم، نه؟!…

خندید و در ماشینو باز کرد و گفت:

_ تو سر تو چیه؟

_ پِهِن! _فضولات گاو_

اخمی کمرنگ کرد و گفت:

_این چه حرفیه؟!…

نشستم، اونم اومد نشست و گفت:

_ منم حرفای تو رو بارها و بارها به مانی گفتم. امّا مانی نمی خواد قبول کنه. می دونم در آیندهی نه چندان دور، خونواده امون هم با این قضیه مشکل پیدا می کنن. مانی مطمئنه که پدر و مادرم تا دو سه سال دیگه شرایط اومدن ندارن. می خواد تو عمل انجام شده بذاردشون، که هدی اذیت نشه.

_ چه اذیتی اون وقت؟

بردیا_ این که بره پیش پدرش و…

_ خلایق هرچی لایق!. «…» که شود پاره، به من چه ضرر داره. «زیر لب با حرص گفتم»: اذیت نشه!

بردیا نمی دونست بخنده، یا اعتراض کنه. گفت:

_ آخه یه کم مودب باش!

_ نمی تونم. حرف بدی که نزدم. کلی حرف می زدم، که جلوتو دیگه نمی گم.

بردیا_ شما خیلی لطف داری به من، زحل خانم.

بدون این که بهش جواب بدم، به بیرون نگاه کردم. دلم می خواست جای هدی می بودم و بردیا هم جای مانی! “خیلی افکار بچگونه ای داری زحل!” اصلا مگه من بچگی کردم؟ معلومه حالا یکی بهم محبت می کنه، خر می شم، بچگی می کنم… “دختره ی نونورو دیدی؟ آخه بگو چرا زِر، زِر اشک می ریزی؟… مگه من چی گفتم؟… لنگ و پاچه امون برای خانم شکست، حالا چه اداهایی درمیاره. خوب خر خدا همدم تو منم، که خودمو برات کشتم… اینم جوابم، “حساسه!” ای بابا! زحل؛ تو کی شانست شانس بود، که الآن باشه؟!”

بردیا_ کجایی؟

_ هنوز نرسیدم.

بردیا پوزخندی از خنده زد و گفت:

_ بیا بیرون از فکرش. بریم سینمایه فیلم ببینیم؟… حال و هوامون عوض می شه.

_ حال و هوای منو می گی؟… تو که مشکلی نداری ظاهراً. قراره چیو آب کنی؟ ماشینو؟

بردیا_ آره. مانی می خواد خونه بگیره، پول می خواد.

_ تو پس چه کار کنی؟

بردیا_ نمی دونم. یه کم کمتر هزینه کنه برا خونه، یه ماشین ارزون بگیرم.

پوزخندی زدم و گفتم:

_ با همین فرمون که مانی داره می ره، ادامه بده، تو کلیه اتم باید برای این دوتا بدی.

در داشبوردشو باز کردم، یه اسپری توش بود و ژل ضدعفونی کننده دست و کرم. با تعجب گفتم:

_ زکّی! داشبورد جای اینه؟ جای سیگاره بابا، سیگار!

بردیا_ من سیگاری نیستم، تو هم داری ترک می کنی.

_ باز بابا شد! آقا من نخوام ترک کنم، کیو شَمَبل قوره کنم؟

بردیا_ شمبل قوره یعنی چی؟!!!

با خنده تو جام جابه جا شدم و پهلوشو قلقک دادم. خندید و گفتم:

یعنی این!

سرعتشو کم کرد و گفت: نکن زحل! پشت فرمونم!

رفتیم سینما، فیلمش معلوم نبود چیه. از این عشقی های بی محتوا بود. منم گرفتم خوابیدم…

بردیا با خنده صدام زد:

_ زحل؛… زحل؛… آوردمت بخوابی؟!…

بدون این که چشم باز کنم، گفتم:

_ چرته.

_ رمانتیک و درامه.

_ خوشم نمیاد، فیلمیعنی “جنّ گیر”!

با خنده، آروم گفت:

_ یه کم احساسی باش، تو مگه دختر نیستی؟!

_ سرخدا شلوغ بوده، درهم زده، فرستاده برای بابام.

آروم خندید و گفت:

_ پاشو نگاه کن یاد بگیری.

چشمامو باز کردم و گفتم:

_ عشق و عاشقی واسه تو فیلماست، تو واقعیت همیشه بدبختیه!

بردیا اخم کرد و گفتم:

_خونه رو رهن بده، جاش دوتا خونه اجاره کن تو محل پایین تر. ماشین رو هم نفروش.

بردیا فقط نگام می کرد. نمی تونستم تشخیص بدم چه نوع نگاهیِه. کلافه گفتم:

_ ای بابا کور شدم، چه تاریکه!

بردیا_ خونه ی بابامو؟

_ نه پنت هاوس تو ولنجکتو می گم.

بردیا_ پاشو بریم بیرون.

_ فیلم نگاه نمی کنی؟

بردیا_ نه! چرته!

پوزخندی از خنده زدم و از جا بلند شدم.

اومدیم از کنار صندلی ها رد بشیم، دیدمیه دختر و پسرکه گوشه نشسته بودن، کنار گذرگاه، تو بغل همن. همون طور ایستادم و نگاه کردم… نمی دونم تعجب کرده بودم،… هنگ کرده بود مغزم،… باز حسادتم گل کرده بود!.. فقط نگاه می کردم. توی اون تاریکی آخه چرا چشم من باید اونارو می دید؟!

بردیا_ برو زحل!

برگشتم به بردیا نگاه کردم. آرنجمو گرفت، منو با خودش برد. گفتم:

_ داشت بوسش می کرد، دیدی؟ بین این همه مردم؟! بابا این جا به اروپا گفته زکیّ.

بردیا_ هیس! بیا!

_ مگه نیومدن فیلم ببینن بردیا؟ تو ندیدی که پسره حتی…

بردیا منو برد بیرون. چشمم از نور تیر کشید. گفتم:

_ حالا تو پارتی، تو خونه، تو ماشین…

بردیا_ تو به یه چیزایی گیر می دی، که آدم باورش نمی شه.

_ آخه تو بغلش که باشه مشکلی نیست، بوسشم کرد، اونم باشه، جهنم!، دست پسره رو ندیدی کجا بود! این قدر تو حال خودشون بودن، ما رو ندیدن…

بردیا به سقف نگاه می کرد گفتم:

_باز با خدا چه کار داری؟!

بردیا_ تو خلقتت تو موندم، چرا حساسی؟!

_ آقا من مواد… « شاکی گفت: “هیس”! آروم تر گفتم»: من موادفروش بودم، دیگه خاله که نبودم.

اخم پررنگی کرد و گفت:

_دیگه چی؟!

_ تو یه جور می گی بعیده، که انگار من این کاره ام… من کارم مواد بوده، همین ! عرضه ییه مخ زدنم نداشتم.

_ زحل؛… زحل؛…

برگشتم دیدم دوتا پسرن. قیافه اشون آشنا بود. گیج نگاه کردم و همون که صدام می کرد، گفت:

_کجایی تو اصغر ترقه؟ فرخنده گفت: “پیچوندی”.

بردیا_ آقا اشتباه گرفتی.

پسره_ اشتباه چیه عمو؟!… آق زحل از دور چشمک می زنه اصلاً.

شاکی گفتم:

_پسِ کله ام به تو چشمک زد، دو زاری؛؟…. زدی مغز پغزتو پوکوندی،هااان؟!

پسره_ آخ! آخ! آق زحل؛ خرابتم! چی داری الآن؟

بردیا شاکی گفت:

_اشتباه گرفتی، برو پی کارت.

پسره_ اَهَ! چی می گه این؟ زحل یه چیز بده، که من دو_چهارم داره بد می زنه.

_ ندارم. کار نمی کنم.

پسره_ دکّی! اوسکول کردی منو؟! زحل غمزه نیا،یهتیه قرون نمیاد، هرچی داری، بیست بالا خریدارم.

_ می گم ندارم، شِتِره؛

پسره_ عجب الاغیه ها… می گم حالم خرابه، خرابتم. «زد به گونه اش و گفت:» این تن بمیره،یه تل، یه مثقال، یه پُک، یه…

تا دستمو گرفت، به ضرب هولش دادم. پاش به پای خودش گیر کرد، خورد زمین. گفتم:

_ برو سراغ یکی دیگه، ندارم.

پسره دو سه تا محکم زد تو سر خودش و گفت:

_ خمارم! خمارم لعنتی؛…

بردیا با استرس به اطراف نگاه کرد و گفت:

_زحل!

به دوست پسره نگاه کردم و گفتم:

_ چیه؟ چِت کردی؟ زل زدی به من؟ به اینیابو علفی بگو ندارم، کار نمی کنم، بره سراغ هوش موتوری.

دوست پسره هم گفت:

_ گُل هم نداری؟

با حرص دستمو بلند کردم و گفتم:

_ یکی می زنم تو سرت که چتیت بپره ها…. جمع کنید خودتونو…

پسره که رو زمین نشسته بود، های های زد زیرگریه. با زانو اومد طرفم و مچ پامو گرفت و گفت:

_ تو روخدا… از صبح خمارم، یه چیزی بهم بده.

موهاشو تو مشتم گرفتم و گفتم:

_الآن کتک دارم، می خوری؟… نئشته ات می کنه توپ، تخت رو تخت بیمارستان می خوابی.

بردیا آرنجمو محکم گرفت. نگاش کردم، نگام نمی کرد. امّا رگ های کنار گردنش متورم شده بود. اینیعنی خیلی عصبِیه…

موهای پسره رو ول کردم. خواستم پامو از تو دستش بکشم بیرون، محکم گرفته بود.عصبی گفتم:

_ولم کن عَمَلی…

پسره_ من کسی جز تو رو نمی شناسم. دو روزه داغونم.

_ شماره بزن.

بردیا با همون عصبانیت با صدای خش دار گفت:

_زحل!

به بردیا نگاه کردم، قلبم فرو ریخت. یه ترسییه هو تنمو لرزوند. این که رهام کنه! واقعاً ترسیدم؟!… آرنجمو رها کرد. به سمت مخالف من به حرکت دراومد. هول شدم… واقعاً هول شدم براش… با تموم قدرت پسره رو هول دادم و دنبال بردیا دویدم و صداش کردم:

_ بردیا؛… بردیا؛… بابا من که گفتم: “کار نمی کنم”.

جوابمو نمی داد. مقابلش ایستادم و گفتم:

_التماس کرد.

عصبی نگام کرد و گفت:

_ گفتی دیگه نیستی…

_ نیستم خوب.

بردیا_ داری شماره می دی، که به بدبخت بودنش ادامه بده؟… تو آدمی زحل؟…

صدای شکستن شیشه و فریاد اومد. هردومون به طرف صدا برگشتیم… شوکه به محل حادثه نگاه می کردم هیچ وقت همچین صحنه ای رو ندیده بودم. شنیده بودم، امّا ندیده بودم. شیشه های راهرو که بلند و قدی بود، شکسته بود. اون پسره که چِت کرده بود، با چشمای سرخ زل زده بود به شیشه های شکسته، امّا اون یکی پسره که التماس می کرد، نبود.

شیشه ها رو اون شکوند؟… پس کوش؟… شوکه گفتم:

_ کوش پسره؟

بردیا پا تند کرد طرف محل وقوع حادثه، که چند قدم عقب تر از ما بود. به بیرون نگاه می کرد. مردم کم کم جمع می شدن، امّا من انگار خشکم زده بود. فقط به شیشهی شکسته شده نگاه می کردم.

پسره خودشو پرت کرده بیرون… به خاطر مواد؟!… خماری بهش فشار آورده بود؟!… مرده یعنی؟… طبقه چندمیم دقیقاً؟…

صدای زمزمه ی «چی شده؟ خودشو کشت؟ چرا کشت؟» در فضا پیچیده بود… زیر زانوم خالی شد. با دوزانو روی زمین نشستم. بردیا برگشت، نگام کرد. اومد طرفم و گفت:

_ زحل؟!

_ الآن زنده بود!

بردیا_ پاشو بریم…

_ الآن داشت التماس می کرد…

بردیا_ پاشو تا پلیس نیومده سوال و جواب کنه.

_ مرده بردیا؟

بردیا زیر آرنجمو گرفت و بلندم کرد و دنبال خوش کشون کشون برد.

آروم گفتم:

_ من کشتمش؟!

بردیا_ این چه حرفیه؟ این انتخاب خودش بوده.

_ سنش کم بود…پرید! خودش… خودش… خودکشی… بردیا مرده؟!

جوابمو نداد. فقط منو دنبال خودش می کشوند، که ببره. کل راه بهت زده بودم و فکر می کردم به این که، اگر مواد داشتم، بهش می دادم، زنده بود. اگر باهاش مهربون حرف می زدم، شاید خودشو نمی کشت. اگر… اگر مواد فروش نبودم، اگر منو نمی شناخت، اگر منو نمی دید اون جا…

این قدر اگر گفته بودم، که مغزم قفل کرده بود. دلم می خواست زندگی عادی می داشتم. لعنت به من و اقبالم، به منو سرنوشت کوفتیم… آخه برای چی معتاد شده بود، گاو!… احمق! خودشو از اون بالا انداخت پایین… روحش نیاد دنبالم! روح چیه؟ مگه فیلم ترسناکه!

_ بردیا می گن، یعنی فرخنده می گفت،… اونایی که خودکشی می کنن، روحشون جا می مونه، تو اون فیلمه بود،… چند کیلومتر تا بهشت یا پنج کیلومتر تا بهشت ، تو اونم بود… اونم روحِ دختره رو زمین بود، یادته؟…

بردیا_ زحل تقصیر تو نبود، تموم کن!

_روحس نیاد بیافته دنبالِ من…

بردیا_ آخه زحل این حرفا چیه؟ تو مواد ندادی بهش، کار درستیم کردی. اون خودش خواست که بمیره.

_ مرده؟!… شاید زنده باشه، نگه من پرتش کردم پایین!…

بردیا_ تو که پیش من بودی، به تو چه کار دارن؟

_ اگر پلیس منو بگیره… بردیا من پرونده ام سیاهه، سیاه!… وااای وااای…

دستمو گرفت و گفت:

_ زحل تو کاری نکردی، تو… کاری… نکردی.

_ اگر دوستش بگه من کشتم، چی؟

ماشین رو نگه داشت و منو برگردوند طرف خودش و گفت:

_ منو نگاه… منو نگاه کن!

نگاه مستأصلم به اطراف، متمرکز صورت بردیا شد. با اطمینان تو چشمام نگاه کرد و گفت:

_ هیچ کس دنبال تو نیست. ازذهنت بیرون کن! «آروم به شقیقه ام زد و گفت»: بیرون کن از سرت این ترسو. تو بهترین کار رو کردی. مگه قرار بود بازم مواد بفروشی؟!

_ نه!

بردیا_ خیلی خوب! تو مقصر نیستی.باشه؟ تموم؟…

سری تکون دادم و با وحشت گفتم:

_ من مقصر نیستم… من مقصر نیستم…

صدای ضربه ای محکم به شیشهی سمت من _که پشتم بهش بود_ چنان منو ترسوند، که همراه جیغ، خودمو تو بغل بردیا جمع کردم و باوحشت زیرلب می گفتم:

_ پلیسه! پلیسه!

صداییه آقایی اومد، که شاکی گفت:

_ چرا این جا پارک کردی؟… جلو در پارکینگ.

بردیا شیشه رو پایین داد و گفت:

_ آقای محترم آروم می گفتی من می فهمیدم. این چه طرزِ صدا زدنه؟…

منو از بغلش جدا کرد، جرات نمی کردم به پشت سرم برگردم، نگاه کنم. بردیا دنده عقب گرفت و آروم گفت:

_خوبی؟ صاحب این خونه بود، که ماشینو جلوش پارک کرده بودم.

با وحشت، آروم گفتم:

_ فکر کردم پلیسه.

محکم و اطمینان بخش دستمو گرفته بود و رانندگی می کرد. مرگ پسره از جلو چشمم دور نمی شد. قیافهی نحسش جلوی چشمم بود. حالم بهم ریخته بود. تا حالا خودکشی ندیده بودم. از مرگ ترسیده بودم، از پلیس می ترسیدم… یه فکر مسخره هم تو سرم بود… از روح پسره هم می ترسیدم. من اصلاً آدم ترسویی نبودم، امّا… یه شوک، یه لحظه، باعث تغییر ذهنیتم شده بود.

رسیدیم خونه و بردیا گفت:

_ می خوای بری دوش بگیری؟ حالت جا میاد.

_ بردیا! تو نم تتونی به جا زنگ بزنی، بفهمی پسره مرده یا زنده س؟

بردیا بلند و کشدار گفت:

_ ولــــــش کن زحل! ولش کن! مرد تموم شد.کسی از طبقه پنجم بیافته که زنده نمی مونه. بیا برو یه دوش بگیر، حالت جا بیاد.

_ حوصله ی دوش ندارم بابا. با این اعصاب قهوه ایم که نمی شه دوش گرفت. الآن می رم اون وان رو هم می بینم، خودمم فاز خودکشی می گیرم.

بردیا با تعجب نگام کرد. رفتم طرف تلفن. گفت:

_ به کی می خوای زنگ بزنی؟

_ فرخنده! اون شاید این پسره رو بشناسه.

دو شاخه ی تلفن رو از پریزکشید و گفت:

_گفتم ولش کن. « تلفنو جمع کرد و گفت»: بیا برو یه آبی به سر و صورتت بزن، حالت جا بیاد.

کنترل کولرو برداشت و روشن کرد. رفت تو اتاق و من روی مبل نشستم. زانوهامو تو بغلم گرفتم و ناخنمو می جویدم. فکرم درگیر پسره بود… اسمش چی بود؟ بچه ی کجا بود؟ کی معرفیش کرده بود؟ چرا هیچییادم نیست؟!! یکی دوتا نبودن که!

_ زحل؛

شونه هام از تحکم صداش پرید. با تعجب گفتم:

زهرمار! زهره ام آب شد. چیه؟…

_ هنوز که اون جا نشستی.

_ عینِ باباها می مونی، بابا من اعصابم الآن …می_تخیلیه، برم حموم؟

یکه خورده نگام کرد و گفت:

_این چه اصطلاح زشتیِه به کار می بری؟!… جلو یکی می گی، آبرومون می ره. پاشو ببینم…

به زور اومد بلندم کرد، فرستاد تو حموم. با غر گفتم:

_ این موهارو تا بشورم، صبح شده.

بردیا_ اشکال نداره. سرت گرم می شه، به چیزای بیخود فکر نمی کنی.

رفتم زیردوش. آب ولرم رو به خنکی، فکرمو یه کم آزاد کرد. حق با بردیا بود. نچ! با فکرم رفت سمت یارو… “پسره ننه بابا داشت؟ ای بابا به من چه خوب… اَه! حالا منم وجدان دار شدم… «…لقش» اَه! نچ! ر…ی تو اعصابمون، رفت! دیدی شانش گ… منو؟!… اون از صبح و هدی خانم و عشوه و ناز خرکیاش، اینم ازین خر مفنگی!”

_ زحل؛

_ هااان؟

_ چرا نمیای بیرون؟

_ بابا چرا این قدر گیر می دی؟… با زور منو تو حموم کردی حالا “چرا درنمیای”؟…

_ خیلی خوب. می خواستم حالتو بپرسم.

_ خودمو نکشتم، نترس! عرضه ی اینو ندارم.

بالحن جدّی گفت:

عرضه نمی خواد، حماقت می خواد.

شیر آبو بستم و حوله پوشیدم. در حمومو باز کردم، سرم پایین بود. بردیا رو که یهو پشت در دیدم، زهره ام ترکید. یه داد زدم که هیچ، با مشت بی اراده زدم تو چونه اش. دادش هوا رفت.

_ آخ! بردیا! وای… ببینمت. کجات زدم؟

پر درد گفت:

_آخ… زحل آخه چرا تو جنگجویی دختر؟!

_ بابا ترسیدم. پشت در چه کار می کنی؟

بردیا_ خوب داشتم باهات حرف می زدم.

_ ببینم…

دستشو برداشتم . چونه اش قرمز شده بود. با ناراحتی گفتم:

_ چه کار کنم؟

بردیا_ بیا برو لباس بپوش! کولر روشنه، سرما می خوری.

_ یخ بیارم بذاری؟

بردیا_ نمی خواد. الآن خوب می شم.

با ناراحتی به چونه اش نگاه کردم و گفتم:

_محکم زدم؟

بردیا_ کم نه!

با حرص گفتم:

_ حالا بگو: “نه! مگه دست تو چه قدر جون داره؟!” همچین می گه: ” کم نه!” که انگار آرنولد شتکش کرده، زحل زپرتی بوده دیگه.

خندید و گفت:

_همچینم زپرتی نیستی، فک منو که شکوندی.

با ناراحتی گفتم:

_ اِه؟ خیلی دردت گرفت؟… چه کار کنم؟ بگو دیگه. تو دکتری. من که عقلم نمی رسه به طب مِب.

بردیا_ باید بوس کنی خوب بشم.

خندید و یکه خورده نگاش کردم . گفت:

_ چاره اش اینه.

_ می خوای این ور فکتم بزنم، بالانس بشه؟

بردیا باخنده و شیطنت گفت:

_بعد درمانش برات گرون تموم می شه ها…

شیشکی زدم و با خنده گفتم:

_ چاییدی بابا!

بردیا با تعجب و چشمای گرد نگام کرد و گفت:

_ زحل!

زدم زیرخنده. این قدر تعجب کرده بود، که چشماش داشت می پرید بیرون.

اومدم برم از مقابلش، آرنجمو محکم گرفت، کشید . یه جوری ازقصد طرف خودش کشید، که تعادلمو از دست بدم و به سینه اش برخورد کنم. برای این که فرار کنم گفتم:

_ آخ! آخ! شونه ام!

بردیا با انگشتش زد به بینیم و گفت:

_ این جای بابای دروغگو.

_ دروغ نمی گم، دستم درد گرفت.

بردیا_ مشت می زنی، دستت درد نمی گیره؟!…

با خنده گفتم:

_نه! به اون عادت داره، زاویه اش کمه.

با چشمای خندون تر از لباش، گفت:

_ اِه؟ دید بده ببینم.

_ مشت که دید نداره. مگه لگد لاپایی خوردی؟

باز با تعجب نگاهم کرد و بلند زدم زیرخنده. با لبخندی پررنگ گفت: آخه تو چرا این قدر بی حیا حرف می زنی؟

_ تو عاشق همین بی حیا حرف زدن منی.

پشتم دیوار بود. منو آروم هول داد عقب. پشتم مماس دیوار شد. کمرمو نامحسوس گرفته بود. از این که خودشو بهم نزدیک تر نمی کرد، یه حس امنیت بهم می داد. شاید شگردش بود، امّا به من اون لحظه حس امنیت داد.

آروم گفت:

_کی گفته من عاشق حرف زدن توأم.

_ نیستی؟… یعنی گولم زدی؟… خرم کردی؟… خر شدم دیگه…، اومدم شبیهیه لاک پشت شدم، که لاکشو شکوندن، اومده تو لونه ی جغد دانا. “اشاره به بردیا که داشت می خندید.”

دلم لرزید برای خنده اش، اون مدل لب و دهنش و نظم خاص دندوناش. ژورنالی و لَمینت کرده، نبود، امّا خاص بود، برای من جذاب بود. جذابه؟ زحل جذابه؟ آره! جذابه!… می خنده، دنیام تکون می خوره. انگار یکی می زنه به ذهنیت داغونم… دلم می خواد بگم : “دنیایه لحظه بایست!همین الآن که مقابلمه، نگام می کنه، رصد می کنه، الآن که سکوت کردیم و زل زدیم به هم، همه جا ساکته و صدای نفسای آروممونم حتی می شنویم… همین الآن بایست! می خوام این لحظه رو قاب کنم، برای تموم زندگیم.”

پیشونیشو به پیشونیم چسبوند. همین … دستم روی شونه اش اومد که عقب بدمش، اما همین که لمسش کردم، از قدرتش این قدر کاسته شد، که همون جا موندگار شد. آروم گفت:

_ می خوای پسم بزنی؟

_ چی؟!

«چی گفت؟!… اصلاً مگه حرف زد؟ مگه با من بود؟ این بویی که میاد مُعّرف بردیاست. بوییه عطر به خصوص نیست، معرّف وجودشه، بوی تن خودشه انگار… منحصر به فرد، مثل خنده هاش!

چته؟…الآن که نمی تونم منطقی جواب بدم، ازم بپرس چی می بینی؟… دخترساقی موادفروش دزد و عاشقی؟!… مگه دزدا آدم نیستن؟!… مگه ساقی ها دل ندارن؟! مگه آرزو ندارن؟ همین هدی نونور تعریف می کرد، یه همسایه داشتن که شوهرش دکتر بود، چندسال قبل هم داستانش رو تو روزنامه چاپ کردن. یارو خلافکار بود، لات بود، عاشق می شه، می ره خواستگاری دختر، بهش نمی دن. ننه بابای دختره می گن: “ما دختر به لات بی سروپای خلافکار نمی دیم”.، یارو به دختر می گه: “پام هستی؟ می خونم کسی می شم”. واقعا درس می خونه و واقعاً کسی می شه و واقعاً میاد سراغ دختره…» برا مردم می شه، برای من…. حس می کنم الآن قلبم از هیجان از سینه ام می پره بیرون. شایدم همین الآن، از دهنم بزنه بیرون و دقیقا از کانالی که بردیا از لبامون به هم زده، بیافته تو دهن بردیا!… قلبم هری می ریخت و می تپید. تنم مور مور می شد… این دومین باره، اولین بار ده روز پیش بود. یعنی مانی هم هدی رو این طوری می بوسه؟… کورش فرخنده رو این طوری می بوسیدیا…

_ زحل؛ «یکم سرشو عقب تر برد و گفت»: چی کار می کنی؟! «با تعجب نگاش کردم و گفت»: بدت میاد؟

با عجله گفتم:

_ نه!… نه! نه! «ضایع! خنده اش گرفت. آروم تر گفتم»: نه، چیه مگه؟

2.7/5 - (3 امتیاز)

Check Also

پارت ۱۵ رمان زحل

_ هیچی… ببخشید. داره شبیه پسرای پونزده_شونزده ساله رفتار می کنه، تحمل رفتاراشو ندارم. بعد …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.