پارت ۶ رمان در همسایگی گودزیلا

**********
صبح روز بعدباصدای آلارم گوشیم بیدارشدم…یه فحش آبدار به هرچی دانشگاه ودرس وکوفت وزهرماره دادم ورفتم دستشویی…بعداز انجام عملیات مورد نظروشستن دست وصورتم،یه راست رفتم تواتاق وآماده شدم!! انقدخوابم میومدکه چشم بسته لباس می پوشیدم…حوصله آرایشم نداشتم،واسه همین کیف وسوئیچ وبرداشتم وازخونه اومدم بیرون…همین که دروبستم نگاهم روی یه جفت چشم عسلی ثابت موند!!!
ای توروحت!!یعنی من هرروزصبح باید ریخت نحس این وملاقت کنم عایا؟!
نگاهی به چهره اش انداختم…اخم کرده بودوباچشمای خواب آلوده اش زل زده بودبه من!! پس اینم مثل من خواب آلوتشریف داره…
اخمی بهش کردم وبه سمت آسانسور رفتم…دکمه روفشاردادم…
رادوین به سمت آسانسوراومدوکنارمن ایستاد…زیرلب گفت:علیک سلام!!
چشم غره ای بهش رفتم وگفتم:سلام!!
آْسانسورکه رسید،بی معطلی سوارشدم.رادوینم سوارشد.
خودش دکمه پارکینگ وفشارداد…به آینه آسانسورتیکه دادوچشماش وبست!!
وا!!!این الان خوابید؟! مگه آدم می تونه توهمچین جایی بخوابه؟!نه بابامگه خرسه؟!لابد فقط چشماش وبسته…
تاوقتی که برسیم رادوین توهمون وضعیت بودومنم باتعجب بهش زل زده بودم!!
آسانسورکه وایساد،اومدم بیرون ولی رادوین بازم همون جوری وایساده بود!!
خب پیاده شودیگه لندهور!!!نکنه واقعا کپیده؟!!!کدوم خری وایستاده اونم توآسانسورمی خوابه؟!
پوفی کشیدم وگفتم:هوی!!گودزیلای بی ریخت دختربازپاشو ببینم!!مگه توآسانسورم جای خوابیدنه؟!!
هیچ عکس العملی ازخودش بروز ندادوتوهمون حالت موند…مثل اینکه علاوه برخرس بودنش ازاوناییه که اگه زیرگوششون توپم بترکه کپه مرگشون ومیذارن!!
این بارجیغ زدم:
– پاشو رادی خره!!!
بازم همون شکلی کپیده بود…چندباردیگه هم جیغ وداد کردم ولی نخیر!!مثل اینکه ایشون خیال بیدارشدن ندارن…اصلابه درک که بیدارنمیشه!!من وسَنَنَه؟!مگه من نوکرشم که بیدارش کنم…خواب آخرت بره ایشاا…!!!
بی خیال به سمت ماشینم رفتم وسوارشدم…دوباره به آسانسور نگاهی انداختم…هنوزم خوابیده!!یه دفعه درآسانسوربسته شدو حرکت کرد!!خخخخخ…حتمایکی دیگه دکمه اش وزده.چه آبرویی از رادوین بره وقتی یکی ازهمسایه هاتو این حالت بببینتش!!!
استارت زدم وازپارکینگ زدم بیرون…
**********
خسته وکلافه در ماشین وبستم وقفلش کردم. رفتم سمت آسانسور.سوارکه شدم،نگاهی به ساعتم انداختم…دقیقا۶ بود!! یعنی حدود ۱۲ ساعت دانشگاه بودم!! خب آخه این چه وضعشه؟!مگه یه آدم چقدکشش داره که اینجوری دارن ازمابیگاری میکشن؟!امروز هرکدوم ازاستادا ۲ ساعت به تایم کلاس اضافه کردن وحرف زدن به بهونه کلاس جبرانی!! کلاس جبرانی بخوره توفرق سرتون…من که کلاسرهمه کلاساتوهپروت بودم…یاچرت می زدم یاحواسم به یه جای دیگه بود!! 
آسانسور ایستادومن پیاده شدم…همین که اومدم بیرون،چشمم خورد به یه دختر فوق العاده جلف که جلوی در خونه رادوین ایستاده بود!!هنوز یه روز ازاومدنش نگذشته دوس دختراش اینجا ردیف شدن!!
اخمی بهش کردم تاشاید ازرو بره وگورش وگم کنه ولی اون اصلاحواسش به من نبود وکلافه به در خونه رادوین نگاه می کرد…
انقدخسته بودم که حوصله کل کل ودردسرنداشتم.به سمت درخونه ام رفتم تابرم توکه صدای دختره اومد:
– سلام…
به سمتش برگشتم ونگاهش کردم…زیرلبی جواب سلامش ودادم…
سرش وانداخت پایین ودرحالیکه باانگشتای دستش بازی می کرد،گفت:
– شماهمسایه رادونید؟
– بله…امری داشتید؟!
سرش وبالا آورد وبهم خیره شد…آروم گفت:یه کاری برام می کنی؟
تااومدم بگم چه کاری،یهو یه جعبه کادویی رو انداخت توبغلم وبایه لبخندگشادروی لبش گفت:وای!!!ممنون عزیزم…الهی من قربونت بشم!!هرچی صبرکردم رادوین نیومد…هروخ اومداین وبده بهش بگو سحرداده!!بهش بگو توش یه نامه هم هس بخونتش!!خیلی گلی خانومی!!!بای.
وبرام دست تکون داد وبدون اینکه بذاره یه کلمه ازدهنم بیرون بیاد،ازپله هاپایین رفت!!!
ای خدا!!!ببین این دختره چلغوز چجوری آدم وتوعمل انجام شده قرار میداده ها!!خیلی ازریخت رادوین خوشم میاد،باید برم بهش کادوهم تقدیم کنم!!وایساببینم…گفت سحر؟!این اسمش سحربود؟!نکنه همونیه که اون روز رادوین پشت تلفن شستش جلوی آفتاب خشکش کرد؟!همونه؟! اصلابه من چه که همونه یانه؟!انقدخسته بودم که حال وحوصله فوضولی نداشتم…پوفی کشیدم و۴ تافحش به این سحر بی شعوردادم ورفتم توخونه…کادو رو پرت کردم روی مبل ومانتو ومقنعم ودرآوردم…به سمت اتاق خواب رفتم وبی معطلی روی تخت ولو شدم.ازبس خسته بودم به یه دقیقه نکشیدکه خوابم برد!
وقتی بیدارشدم ساعت حول وحوش ۱۰ بود…دست وصورتم که شستم صدای قاروقورشکمم بلندشد.به ناچاربه آشپزخونه رفتم ویه نیمرو واسه خودم درست کردم.
بعدازاینکه شام خوردم،رفتم روی مبل نشستم وخواستم تلویزیون وروشن کنم که چشمم خوردبه کادوی اون سحره!! ای توروحت!!به کل یادم رفته بود…
کلافه مانتوم وپوشیدم ویه شال آبیم سرم انداختم وکادو رو ازروی مبل برداشتم…ازخونه خارج شدم ودر خونه روهم بازگذاشتم چون کلید نداشتم…به سمت خونه رادوین رفتم.
زنگ درو زدم…بعداز چند دقیقه هیکل مردونه رادوین توچهارچوب در ظاهر شد.
یه تی شرت سبزساده پوشیده بودبایه شلوار مردونه اسپرت puma
اوهو!!مردم چه تیپایی میزنن توخونشون!!من اگه پسربودم یه شلوار کردی می پوشیدم بایه رکابی!!!خونه اس دیگه باو…کی می بینه؟!
انگارکه ازدیدن من تعجب کرده بود…زل زده بودبه کادوی تودستم!!
وا!!! پسره خل وچل!!مثلا الان فکرکرده که من به دلیل علاقه شدید اومدم بهش کادو بدم؟! زرشک!!!
اخمی کردم وگفتم:علیک سلام…
بااین حرفم به خودش اومدونگاهش وازکادو گرفت…نگاهی به من کرد وآروم وباتعجب گفت:سلام… بامن کاری داشتی؟!
وبه کادوی تودستم اشاره کرد…ایش!!!!!چه خودش وتحویل می گیره!!!راس راسکی فکرکرده من اومدم بهش کادوبدم؟!من وبکشنم به این کادونمیدم…
برای اینکه مسخره اش کنم،نیشم وتابناگوش بازکردم وباذوق گفتم:وای!!!آره هانی…معلومه که باهات کارداشتم رادی جونی…اومده بودم ببینمت…اینم واسه توخریدم عشقم!!بیابگیرش ببین خوشت میاد؟!!
رادوین ازیه طرف عین خرکیف کرده بودو ازیه طرف دیگه هم عین بز داشت بهم نگاه می کرد!!بانیش بازوخوشحال وبالحنی که تعجب توش موج میزدگفت:واقعا؟!
اخمی کردم وپوزخندزدم…گفتم:جمع کن باو بذاربادبیاد!!!توام خلیا…من واسه چی بایدبه توکادو بدم؟!
این وکه شنید،نیشش بسته شدو اخمی روی پیشونیش نقش بست…
کادو روگرفتم سمتش وگفتم:امروز داشتم می رفتم خونه ام که یهو یه دختره که جلوی درخونه تو وایساده بود،بهم سلام کرد…گفت که این وبدم بهت…گفت یه چیزی توش هست که باید بخونیش…اسمش سحربود…
اسم طرف وکه شنید اخمش غلیظ ترشد…حتی نذاشت حرفم وادامه بدم…باعصبانیت کادو روازدستم کشیدوپرتش کردتوخونه اش!!
باتعجب زل زده بودم بهش!! ایش!!پسره چلغوزبی ادب…مامانش بهش یادنداده که نباید باکادوی ملت اینجوری برخورد کنه؟!!!
عصبی گفت:کار دیگه ای ندارین؟!
یعنی اینکه بروگمشو توخونه ات دختره سمج فوضول!!
اخم کردم وگفتم:نه!!
اونم اخمش وپررنگ ترکردوگفت:پس می تونید تشریفتون وببرید!!
ایش!!!پسره خودشیفته بی ادب!!!روم وازش برگردوندم و خواستم برم سمت خونه که صداش میخکوبم کرد:
– فقط قبل رفتنت یه سوال ازت داشتم…
به سمتش برگشتم ومنتظرنگاهش کردم وتاحرفش وبزنه!!
عصبی گفت:خیرسرت امروز صبح وختی دیدی من توآسانسورخوابم برده نمی تونستی بیدارم کنی که شرفم جلوی همسایه های جدیدم نره؟!
اخمی کردم وروم وازش برگردوندم…همون جورکه به سمت خونه می رفتم،گفتم:
– من وظیفه ای درقبال بیدارکردن توندارم جناب مهندس!!شرفت رفت که رفت به درک!!!می خواستی انقدخرس نباشی که توآسانسورکپه مرگت وبذاری!!
ورفتم توخونه ام ودرو طوری به هم کوبیدم که صداش توکل ساختمون پیچید!!
**********
یه هفته ای ازقضیه کادوی سحرگذشته بود وتوی این مدت هیچ خبری ازرادوین نبود…روزای بعدی دیگه صبح جلوی درخونه اش ندیدمش…وقتی می رفتم توپارکینگ ماشینش نبودو حتی شباهم وقتی میومدم بازم ماشینش نبود!!!
شاید یه جوری برای خودش برنامه ریخته تادیگه من ونبینه…یاشایدم انقدسرش شلوغه وکارداره که مجبوره ۲۴ ساعته کار کنه…خیرسرش رئیس شرکته!! اصلابه من چه که چرا دیگه نیست؟! ایشاا… رفته باشه زیر تریلی ۱۸ چرخ دیگه نبینمش!!
کنترل ودستم گرفتم وکانال وعوض کردم…چه چیزای مزخرفی نشون میدنا!!کرم حلزون ومرض،کرم حلزون وزهرمار،کرم حلزون وکوفت،کرم حلزون وحناق ۲۴ ساعته!!!
چیه هی هی تبلیغ کرم میدن؟!مانخوایم پوستمون روشن وشفاف بشه وهرروز صبح باحیرت بهش دست بکشیم بایدکدوم خری وببینیم؟!
اخمی کردم وتلویزیون وخاموش کردم…شبکه های دیگه هم هیچی ندارن!!
حالاچیکارکنم؟!
یه دفعه یاد بابا اینا افتادم!!!
گوشی تلفن وبرداشتم وبهشون زنگ زدم…باتک تکشون کلی حرف زدم…مثل اینکه حال سارا بهتر شده وداره شیمی درمانیش وادامه میده…ظاهراً همه چیز خوب بودولی صدای اشکان…صداش انقدناراحت وغمگین بودکه اشکم ودرآورد…درسته می خندیدوظاهراً خوب بودولی مشخص بودکه حالش خوب نیست!! خلاصه بعدازکلی حرف زدن قطع کردم…
فکر کنم آخر هرماه باید یه عالمه پول بدم واسه این زنگ زدنام!!
اعصابم خیلی بهم ریخته بودوحال بد اشکان،داغونم کرده بود!!برای اینکه ازفکر بیرون بیام وحالم بهتر بشه، دستی بردم ویه مشت تخمه ازروی میزبرداشتم…راه خوبیه!!!بیشتر اوقات جواب میده وفکر آدم ومشغول خودش میکنه…
مشغول تخمه خوردن بودم وسعی داشتم ازفکر اشکان بیام بیرون که یهو…
یه سوسک گنده کنار میزعسلی بودوشاخکاش وتکون میداد!!
جیغ بلندی کشیدم وروی مبل ایستادم…سوسکه حرکت کردواومدجلو…دوباره جیغ کشیدم!!
ازسوسک چندشم میشه…اَی!!!داره شاخکاش وتکون می ده…
ازمبل پایین پریدم که باعث شدباسرعت بیادسمتم…به حالت دوبه آشپزخونه رفتم وپیفاف وازتوی کابینت بیرون آوردم.خواستم برم توهال تادَخلِش وبیارم که دیدم اومده توآشپزخونه!!جیغ زدم وعقب عقب رفتم…خاک توسرم کنن که بااین هیکلم ازیه سوسک می ترسم!!
وای خدایاحالاچه خاکی توسرم بریزم؟!انقد ترسیده بودم که مخم کارنمی کرد…بالاخره عقلم رسید وبه حالت دوازکنارش گذشتم ورفتم توهال.اونم اومد…
جیغ زدم:
– نیا جلو!!نیا…
سوسکه بازداشت میومد…رفتم عقب…دوباره جیغ زدم:
– به خدا اگه یه قدم دیگه بیای جلو میزنم!!
بازم اومدجلو…جیغ بلندی زدم!!!
اَه!!اینجوری که نمیشه…بالاخره که باید بکشمش!!خیرسرم پیفاف دستمه!!
عزم خودم وجزم کردم وپیفاف وبردم سمتش…خواستم پیفاف وفشار بدم که سوسکه حرکت کرد…به عقب رفتم ودوباره جیغ زدم:
– نیاجلوعوضی!!میگم نیا جلو…نیا…میزنما!!نیاجلو!!
سوسکه سرجاش وایسادوشاخکاش وتکون داد…یه ذره جابه جاشدودوباره اومدجلو!!!
زنگ در به صدا دراومد….انقد ترسیده بودم که باصدای زنگ پیفاف ازدستم افتادو دستم وگذاشتم روی قلبم!!ضربان قلبم رفته بودبالا…یهو سوسکه رفت زیرمبل!!
اَه!! مرده شور هرکی وکه زنگ وزد ببرن!!!حالامن چجوری این وبکشم؟!نه که چقدم می تونم بکشمش…
دوباره زنگ وزدن!!! عصبی به سمت شال ومانتوم رفتم که روی اون یکی مبله بود… مانتوم وتنم کردم وشالمم انداختم روی سرم…دوباره زنگ زدن!! اف!!! دارم میام دیگه!!
داشتم ازکنار مبلی که سوسکه زیرش بود، رد می شدم که خم شدم و به سوسکه نگاه کردم…بی شعور واسه من شاخکاشم تکون میده!! انگار داشت واسم شکلک درمیاورد…یه جوری زل زده بودبهم که ازصدتافحشم بدتر بود!!! منم خلما این سوسکه که اصلاچشماش معلوم نیس…پس چجوری داره من ونکاه می کنه آخه؟!
دوباره زنگ وزدن…کوفت…مرض…زهرمار!!! اگه این یارو زنگ نمی زدالان سوسکه زیرمبل نبود وبه ریش نداشته من نمی خندید…
عصبی به سمت در رفتم تاهرخری که زنگ زنگ زده روبکشم!!!
دروبازکردم وچشمم خورد به قیافه رادوین که ترسیده ونگران جلوی من وایساده بود!!
وا!! این چرا این ریختیه؟!چرا انقد ترسیده؟جن دیده؟
ترسیده وباتعجب گفت:دزده کجاست؟!
اخمی کردم ومثل خنگاگفتم:دزد؟!دزدکیه؟
اونم اخمی کردوگفت:دزد دیگه…همونی که هی بهش می گفتی نیا جلو…می زنم…نیا!!
این چرا انقد خنگه؟! یعنی واقعافکرکرده دزد اومده که من جیغ میزدم؟!
پوفی کشیدم وگفتم:مرده شورت وببرن!!!دزد کجابود دیوونه؟
عصبی گفت:برای چی مرده شورمن وببرن؟!مرده شورِتو رو ببرن که ۴ ساعته داری جیغ می زنی…جوریم دادوبیداد می کردی که هرکس دیگه ای بود فکر می کرد دزد اومده!!
شکلکی واسش درآوردم که باعث شداخمش غلیظ تربشه.
عصبی ترازقبل گفت:حالاواسه چی جیغ می زدی؟!چی شده؟
اخمی کردو گفتم:هیچی بابا!!سوسک اومده بود توخونه…داشتم می کشتمش که توزنگ زدی وازدستم در رفت!!الانم زیرمبله!!
این وکه گفتم رادوین پقی زدزیر خنده!!
روآب بخندی گودزیلا!!!حرف من کجاش خنده داشت؟!
لابه لای خنده هاش گفت:یعنی تو واقعابه خاطر یه سوسک اونقدجیغ وداد می کردی؟!
سرم وبه علامت آره تکون دادم…
همون جورکه می خندید،روش وازم برگردوند…همون طورکه به سمت خونه اش می رفت،گفت:خیلی خلی رها!!
وای!! این داره میره؟! اگه این بره، من چجوری تنهایی سوسکه رو بکشم؟!
مظلوم صداش کردم:رادوین…
به سمتم برگشت وباتعجب بهم خیره شد…آروم گفت:بله!؟
درحالیکه لب ولوچه ام وآویزون کرده بودم وسعیم دراین بودکه قیافم مظلوم باشه گفتم:میشه… میشه بیای این سوکسکه روبکشی؟!
باخنده گفت:یعنی تو نمی تونی بکشیش؟!
اخمی کردم وگفتم:اگه می تونستم که ازتوکمک نمی خواستم!!
همون طورکه می خندید به سمتم اومدوگفت:باشه بابا!!کجاس؟!
ازاین که خواهشم وقبول کرده،کلی خرکیف شده بودم!!
باذوق گفتم:اینجاس… زیرمبل!!
وازجلوی درکنار رفتم وبه مبل اشاره کردم…رادوین اومدتوخونه وبه سمت مبل رفت…
خم شدوزیرش ونگاه کرد…گفت:میشه یه پیفافی دمپایی چیزی بهم بدی؟!
خم شدم وپیفاف واز روی زمین برداشتم وبه دستش دادم…
سرش وخم کردوپیفاف وفشارداد…سخت مشغول نفله کردن سوسکه بود.گفتم:سوسکم سوسکای قدیم!!!قبلا یه دمپایی می زدی توسرشون نفله می شدن ولی الان باپیفافم نفله نمیشن هیچ,تازه دنبال آدمم راه میفتن!!!هرجامی رفتم دنبالم میومد…باورت میشه؟!!من عقب عقب می رفتم اون میومد دنبالم!!!
رادوین بالحنی که خنده توش موج میزد,گفت:میگم خلی میگی نه!!!مگه سوسکم دنبال آدم می کنه دیوونه؟؟!!خدا کی می خوادیه عنایت ویژه به توداشته باشه بهت یه عقل درست حسابی بده؟!!
ایش!!!بچه پررو…من خلم؟!!!غلط کردی…سوسکه داشت دنبالم میومد!!!شایدم نمیومد…یعنی میومد؟!!!نمی دونم والا!!!نکنه توهم زدم؟؟واقعا؟!!!یعنی همش توهم بود؟؟؟سنگ قبرخودم وبشورم بااین مخ معیوبم که همش درحال توهم زدنه!!!
دست ازفکر کردن به توهمات فضایی خودم برداشتم وخیره شدم به رادی خره که کارش تموم شده بود،درپیفاف وبست وبه سمتم اومد…
پیفاف وداد دستم وگفت:یه خاک انداز بیار جمعش کنم…
لبخندگشادی زدم وگفتم:نمی خواد…اون کارو دیگه خودم می کنم…
لبخندی زدوگفت:باشه پس خداحافظ!!
– خداحافظ…
به سمت در رفت وبازش کرد…داشت می رفت بیرون که صداش کردم:
– رادوین…
به سمتم برگشت ودر حالیکه انتظار داشت ازش تشکر کنم،گفت:بله؟!
اخمی کردم وگفتم:ازاین به بعد دیگه باکفش نیا توخونه!!
وبه کفشش اشاره کردم…
عین لاستیک پنچر شدوزیرلب گفت:باشه باباتوام!! فکر کردم می خوای ازم تشکر کنی…
پوزخندی زدم وگفتم:تشکربرای چی؟!وظیفت بود!!
وبدون اینکه بهش مهلت حرف زدن بدم،در خونه رو محکم بستم…
ایش!! پسره پررو فکر کرده حالاچون یه سوسک وکشته باید فداش بشم وقربون صدقه اش برم؟!!خودشیفته لوس!!! حالایه سوسک کشتی دیگه!!آپُلو که هوا نکردی که ازت تشکر کنم. البته هرآدم دیگه ای به جز رادوین بود از تشکر می کردما ولی رادوین نه…وظیفش بود!!!
به سمت آشپزخونه رفتم وخاک اندازو از زیر کابینت درآوردم تابرم جنازه سوسک پست فطرتی و که همه چی زیر سراونه، بیارم بیرون!! 
روی مبل لَم داده بودم وتلویزیون نگاه می کردم…امروز ساعت ۲ از دانشگاه برگشتم…خدارو شکر یه امروزو کلاس جبرانی نداشتیم!!
آخ آخ آخ…من چقدگشنه امه!!صدای قاروقور شکمم که کل خونه رو برداشته…
ازجام بلندشدم وبه سمت آشپزخونه رفتم…حالاچی بخورم؟!قبلاکه محتشم اینجابود زنش واسم غذامیاوردولی حالاخودم مجبورم یه کوفتی درست کنم وبخورم…بی حوصله در یخچال وباز کردم…کوفتم نداریم!!حوصله نیمرو خوردنم ندارم…ازبس تخم مرغ خوردم حس می کنم توشکمم پُرِجوجه کاکل زری شده!! خب چی بخورم؟!تن ماهی؟!نه…سیب زمینی؟نه…
همین جوری داشتم فکر می کردم که یهو زنگ درو زدن…به سمت آیفون رفتم وتوی صفحه اش یه پسره رو دیدم که پیتزا دستش بود…انگارازاین کارگرایی بودکه توپیتزا فروشی کارمی کنن!! به به به…مثل اینکه پیتزامونم خودش ازآسمون رسید!!
لبخندگشادی زدم وباذوق گفتم:بفرمایید؟!
یارو گفت:سفارشتون وآوردم خانوم!!
ای بابا!!! این روزا کوفتم ازآسمون نمیاد چه برسه به پیتزا!! من چقدخوش خیالم بابا!! حتمایکی ازهمسایه هاسفارش داده،برای اون آوردن واین یاروهم اشتباه زنگ زده…
پوفی کشیدم وگفتم:من چیزی سفارش نداده بودم آقای محترم!!
یارو باتعجب گفت:واقعا؟! ببخشید خانوم مگه اونجاخونه آقای رستگار نیست؟!
اِ؟!! پس پیتزائه مال رادوینه!!
دوباره فکرای شیطانی به سرم هجوم آوردن…لبخندخبیثی زدم وگفتم:چرا آقا…فکرکنم همسرم سفارش داده…بفرمایید بالا…طبقه ۴…
و دکمه آیفون وفشاردادم…شال ومانتوم وسرم کردم وبه سمت در رفتم…حاضروآماده جلوی درایستاده بودم منتظرپیتزا!!
آسانسور رسید ویارو ازش پیاده شد…به سمتم اومدوسلام کرد…جواب سلامش ودادم…پیتزا ویه نوشابه وسالادم داد دستم.اوهو!!! رادوین چه به خودش میرسه…پیتزا…نوشابه…فقط حیف که قراره من اینارو بخورم!!
لبخندی زدم وگفتم:مرسی…چقدمیشه؟!
لبخندی زدوگفت:همسرتون قبلا حساب کردن…
همسرم؟!خخخخخ…
ازش تشکرکردم واونم رفت…
درو بستم وشال ومانتوم ودرآوردم…به سمت آشپزخونه رفتم وپیتزارو گذاشتم روی میز…دستام وشستم وروی صندلی نشستم.درپیتزارو بازکردم وبو کشیدم…به به!! میگن غذا مفت باشه بیشتربه آدم می چسبه ها!! بوش که انقدخوبه پس حتما مزه اشم خوبه…
سُس وبازکردم ریختم روی چندتاازپیتزاها…نوشابه رو بازکردم ویه تیکه پیتزابرداشتم…گاز اول وزدم…اوم!!خیلی خوشمزه اس!!!یادم باشه آدرسش وبگیرم بعداً پیتزاخواستم ازاینجابخرم…
انقدخوشمزه بودکه خودم یه تنه ۶ تاتیکه اش وخوردم!! داشتم می ترکیدم!!! تاحالابانوشابه ۶ تاتیکه پیتزا نخورده بودم…وای چقدخوردما!! ولی خدایی خیلی خوشمزه بود…دست رادوین درد نکنه که ناخواسته من ویه پیتزا مهمون کرد…
یهو زنگ در به صدا دراومد…انقدسنگین شده بودم که راه رفتنم واسم سخت بود!!باهزارتابدبختی شال ومانتوم وپوشیدم وبه سمت در رفتم.
دروکه بازکردم قیافه آقای گودزیلارو ملاقات کردم!!!
بایه اخم غلیظ روی پیشونیش به من زل زده بود…لبخندی زدم وگفتم:سلام…
زیرلب غرید:
– سلام ومرض…سلام وکوفت…سلام وزهرمار!!
اخمی کردم وگفتم:بی ادب!!
پوزخندی زدوبامسخره بازی گفت:ای وای!! ببخشید…حواسم نبود دارم باتندیس ادب صحبت می کنم!!
پوزخندی زدم وگفتم:دراینکه من باادبم که شکی نیس!!
– اون که صدالبته…فقط خانوم تندیس ادب،می تونم ازتون بپرسم که خوردن غذای دیگران دورازادبه یانه؟!!
اُه اُه اُه!! پس فهمیده من پیتزاش وخوردم!!
لبخندی زدم وگفتم:قطعادورازادبه…
عصبی به سمتم خیزبرداشت وگفت:پس چرا پیتزای من وخوردی؟!
مظلوم گفتم:من خوردم؟!من برای چی باید پیتزای تورو بخورم؟!
اخمش وغلیظ ترکردوگفت:یعنی نخوردی؟!
مطمئن گفتم:معلومه که نه!!
پوزخندی زدوگفت:پس واسه چی گوشه لبت سُسیه؟!
اِ؟!گوشه لبم سُسیه؟!نه بابا!!!؟!
دستی به لبم کشیدم ودیدم که بعله…سُسیه…بدجوریم سُسیه!!
اخمی کردم وبازم سعی کردم مثل همیشه وا ندم و موضع خودم وحفظ کنم:
– خب یعنی چی؟!هرکی گوشه لبش سُسی باشه پیتزای تورو خورده؟!
عصبانی گفت:فقط سُسی شدن لبت نیست…زنگ زدم به رستوران میگم پس غذای من کو؟!چرانمیارینش؟!!! میگن غذاتون ودادیم به خانومتون…میگم من که زن ندارم،غذام وبه کی دادین…میگن دادیمش به همون خانومی که خونه اش طبقه چهارمه!!این ساختمونم که یه طبقه چهارم بیشترنداره،منم که قطعاتغییرجنسیت ندادم یهو خانوم بشم…پس توپیتزای من وخوردی!!
اُه اُه اُه!!مثل اینکه همه شواهدوقرائن برعلیه منه!!پس باید جرمم وبپذیرم…
لبخندی زدم وگفتم:حالایه پیتزابود دیگه رادی!! بیخیال…
اخمی کردوگفت:چی چی وبیخیال…من پیتزام ومی خوام…
وبلافاصله بعدازگفتن این حرف،کفشاش ودرآوردو بادستش من و زدکنارو وارد خونه ام شد!!
اخمی کردم وگفتم:تورو خدا رادوین جان…بیاتوپسرم!!غریبی نکنی یه وخ؟!
کلافه وعصبی درحالیکه دنبال پیتزاش می گشت،گفت:کو؟!
– چی کو؟!
– پیتزام!!
اشاره ای به شکمم کردم وگفتم:این توئه!!
اخمی کردوبه سمت گوشی تلفن رفت…یه شماره گرفت وبعداز چندلحظه،شروع کردبه حرف زدن:
– سلام…خسته نباشید…ببخشیدمن یه پیتزای مخلوط می خواستم بانوشابه وسالادفصل…به آدرس *** بله…بله…همین جاحساب می کنیم…ممنون خداحافظ!!
اخمی کردم وگفتم:روت وبرم بشر!! زنگ زدی واست پیتزا بیارن؟!
لبخندی زدوروی مبل دونفره ولوشد…بی خیال گفت:آره…تازه پولشم توباید حساب کنی!!
پوفی کشیدم وزیرلب گفتم:حتما!!
داشتم می رفتم سمت مبل که گفت:حساب می کنی دیگه نه؟!
اخمی کردم وگفتم:نه!!
شیطون خندید وبه سمت کیفم رفت که روی مبل بود…تارفتم کیف وازش بگیرم،کیف پولم ودرآورد ودقیقا۱۵ تومن پول ازتوش گرفت وگذاشتش سرجاش!!
وقتی دیدم دیگه نمی تونم هیچ جوری پول وازچنگش دربیارم،به ناچار روی مبل روبروش نشستم وچشم دوختم بهش!!
انقدنگاهش کردم تامعذب بشه وبره گورش وگم کنه ولی معذب که نشدهیچ،کنترل تلویزیون وبرداشت زدشبکه ۳ فوتبال نگاه کرد!!
اخمی کردم وگفتم:غریبی نکنی یه وخ!!
بی توجه به حرفم،همون طورکه چشمش به تلویزیون بود،گفت:اینجاتخمه داری!؟
این چرا انقدپرروئه؟! دست من وازپشت بسته!! البته نه…هنوزکار داره به درجه پررویی من برسه!!خخخخخ
پوفی کشیدم وگفتم:نه!!
تخمه داشتم ولی نه حوصله داشتم برم بیارم ونه دلم می خواست!!
اونم دیگه حرفی نزدوهمه حواسش وجمع فوتبال کرد.منم نگاهی به تلویزیون انداختم…انقد اسم دوتاتیمی که داشتن بازی می کردن سخت بودکه بیخیال خوندنشون شدم!!من تاحالا اسم این تیماروهم نشنیدم اون وخ این نشسته داره بازیشون ونگاه می کنه؟!خدا بهش عقل بده!!
یه مدت به همین منوال گذشت که صدای زنگ دراومد…باصدای زنگ رادوین ازجاپریدوبه سمت آیفون رفت…وقتیم یارو اومد بالا،حساب کردوپیتزارو ازش گرفت…
یارو که رفت،رو به من کردوبایه لبخندشیطون روی لبش گفت:این دفعه کفش نداشتم!!خداحافظ…
اشاره ای به پاهاش کردو درو بست!!
دیوونه اس به خدا!!! همچین میگه کفش نداشتم انگار چه کار مهمی کرده!!
گذشته ازدیوونه بودنش پرروهم هست!! بچه پررو اومده توخونه من لم داده باپولای من واسه خودش پیتزاخریده یه تشکر خشک وخالیم نکرده!!نه که مثلاخودت وقتی سوسکه رو کشت ازش تشکرکردی؟!یاوقتی که پیتزاش وخوردی؟!چیزی که عوض داره گله نداره!! اینم حرفیه…
**********
تقریبا یه ماه ازرفتن مامان اینامی گذشت…سخت بود…خیلیم سخت بود!! سخت بودهرروز وارد خونه ای بشم که می دونستم کسی توش نیست که منتظرم باشه…سخت بودتک وتنهاتویه خونه زندگی کنم وهیچ جایی نرم…سخت بودهمسایه رادوین باشم وتحملش کنم!!ولی این سختیاروبه خاطرقولی که به مامان دادم تحمل می کردم…بهش گفتم روحرفش نه نمیارم پس بایدسر قولم وایسم…
تواین مدت خاله خیلی هوام وداشت چندباریم اومددیدنم،چندروزیه بارم بهم زنگ میزد…ارغوانم همیشه بهم زنگ میزدولی تاحالاوقت نکرده بودبیادپیشم!! ازبس که سرش باامیرگرمه…توتمام این یه ماه تقریباهرروز یامن به مامان اینازنگ می زدم یاخودشون بهم زنگ می زدن…حال سارا بهتره وداره شیمی درمانی میشه…مامان وباباواشکانم به ظاهرخوبن ولی من می دونم که تودلشون آشوبه!!دیشب مامان بهم زنگ زدوکلی پیشم گریه کرد…می گفت نمی تونه جلوی باباواشکان وسارا گریه کنه چون می دونه حال اونام خوب نیست…چون نمی خوادناراحتشون کنه…می گفت اشکان داغونه،همش توخودشه،زیادغذا نمی خوره وشباکه تواتاقشه آهنگ می ذاره وصداش وتاته زیادمیکنه!! صدای آهنگ وزیادمی کنه که ماصدای گریه کردنش ونشنویم!!می گفت وقتی صبحامیره تختش ومرتب کنه بالشتش خیسه!!می گفت باباهم حالش خوب نیست وهمش توخودشه…ازهمه بیشتربرای سارا نگران بود…می گفت ساراهمش دم ازمرگ ومردن میزنه وخیلی ناامیده… شباصدای هق هق گریه هاش توخونه می پیچه… هردفعه میره پیشش تاآرومش کنه،بهش میگه مامان انقدخودتون وبه خاطرمنی که دیریازودفتنیم اذیت نکنین…اینارومی گفت وگریه می کرد…منم پشت تلفن اشک می ریختم ولی سعی می کردم مامان نفهمه که دارم گریه می کنم…
مزه شوری وتودهنم حس کردم…اشک؟!من دارم گریه می کنم؟کی گریه ام گرفت!؟؟اشکام وپاک کردم وازجام بلندشدم.به سمت اتاقم رفتم ولباس پوشیدم…
باید برم بیرون توحیاط یه ذره قدم بزنم…اینجوری که نمیشه هی بشینم اینجا زار بزنم!درسته سختیاومشکلاتم زیادن ولی منم آدمی نیستم که به همین سادگی تسلیم بشم! تنهاچیزی که الان می تونه آرومم کنه قدم زدنه. 
کلیدوبرداشتم وازخونه زدم بیرون.نگاهی به خونه رادوین انداختم…نه کفشی دم درش بودونه صدایی ازخونه اش بیرون میومد…احتمالاامشبم شرکت مونده وکارمیکنه!! ایشاا.. انقد کارکنه تاجونش ازدماغش بزنه بیرون!! والا…اگه اون بمیره یکی ازصدتابدبختی منم کم میشه!!
اخمی کردم وشکلکی برای دربسته خونه رادوین درآوردم!! به سمت آسانسور رفتم وسوارشدم…دکمه روفشار دادم وبعدازچند دقیقه توحیاط بودم…
هیچ کس توحیاط نبود…این ساختمون یه حیاط خیلی بزرگ داشت که توش یه عالمه گل ودرخت کاشته بودن…من ویادخونه خودمون می انداخت!!بایادآوری خونه خودمون لبخندی روی لبم نشست…آروم آروم قدم میزدم ونفس عمیق می کشیدم…سرم وبلندکردم وبه آسمون خیره شدم…چشمم خورد به ماه که تقریباگردوکامل بود…خیلی خوشگل بود!!لبخندی بهش زدم وچشم ازآسمون برداشتم…به سمت آجری رفتم که یه گوشه ازحیاط افتاده بود…روش نشستم وخیره شدم به روبروم…هوا خیلی خوبیه…آسمونم خیلی قشنگه…همه چیزخوبه فقط ای کاش مامان بود…بابا…سارا…اشکان!!کاش همشون پیشم بودن…کاش پیشم بودن وباهم توی این هوای خوب قدم می زدیم…ولی خوبه خودمم می دونم که این آرزو دست نیافتنیه!! چشمام ازاشک پرشده بود…ای بابا…من چرا جدیدا هی زرت زرت گریه ام می گیره؟!دستی به چشمام کشیدم وسعی کردم دیگه گریه نکنم…خیره شدم به آسمون…همون طوربه آسمون وستاره هاخیره بودم که یه صدایی به گوشم خورد…ناخودآگاه چشمام وبستم وهمه حواسم وسپردم به صدا…انگارکه یه آهنگ بود…یه جورساز!! این موقع شب کی سازمیزنه؟! اصلاکی تواین ساختمون بلده سازبزنه؟!
صدای ساز خیلی قشنگ بود…لبخندی روی لبم نشست…صداش بهم آرامش می داد.نفس عمیقی کشیدم وبازم گوش کردم…یعنی کیه که داره ساز میزنه؟کمی دقت کردم تاببینم صداازکجامیاد ولی هرکاری کردم نتونستم منبع صدارو تشخیص بدم…صداتقریباآروم بودوانگار کسی که داشت سازمیزدخیلی ازمن فاصله داشت…
بیخیال پیداکردن منبع صداشدم وفقط گوش کردم…خیلی دلنشین وقشنگ بود!!
یه مدت که گذشت صداقطع شد.اَه!!! آخه واسه چی قطع شد؟!تازه داشتم می رفتم توحس!!
بادسردی اومدکه باعث شدازسرمابه خودم بلرزم…هواسردشده بود ومنم لباس گرم تنم نبودهمینم مونده بودکه مریض بشم تواین هیری ویری!! ازجام بلندشدم وبه سمت آسانسور رفتم…ولی ای کاش می فهمیدم کی سازمیزد!!
×××××××
امروزجمعه اس وروز تعطیل ولی من عین این افسرده هاتوخونه نشسته ام وتلویزیون می بینم…کاردیگه ایم ندارم که بکنم…حوصله ام سررفته درحدبنز!!نگاهی به ساعت انداختم…تازه شیش شده!!انگارعقربه هامیلی متری حرکت می کنن…اصلازمان نمیگذره!!
خودم باتلویزیون وتخمه خوردن سرگرم کرده بودم که صدای زنگ در اومد!!
یعنی کی می تونه باشه؟!! شاهزاده سواربراسب سفید!!زرشک…کی می تونه باشه؟!یارادوینه یایه خردیگه…
ظرف تخمه روگذاشتم روی میزعسلی وبه اتاق رفتم…مانتو وشالم وپوشیدم وبه سمت دررفتم.
دروکه بازکردم،چهره خندون ومهربون آرش ودیدم…
لبخندشیطونی زدوگفت: دخترخاله بی معرفت من چطوره؟!
دلم واسه آرش یه ذره شده بود…ازوقتی که توکافی شاپ بامهسا حرف زدیم دیگه ندیده بودمش!!
اشک توچشمام جمع شده بود…تاقبل ازدیدن آرش خیلی احساس تنهایی می کردم…دیدن آرش باعث شده بودکه بفهمم اونقدرام که فکرمی کنم تنهانیستم…
نمی دونم چرا ولی یهوتمام اتفاقایی که تواین مدت افتاداومدجلوی چشمم…سرطان سارا،حال بداشکان،ناراحتی بابا،گریه های مامان،رفتنشون،گریه کردنم توبغل اشکان توفرودگاه،تنهابودنم…
اشک ازچشمام جاری شدوروی گونه هام سرخورد…
آرش اخمی کردومهربون گفت:دخترخاله ی من گریه می کنه؟!نبینم اشکت ورها!!
امامن هنوزم اشک می ریختم…صورتم ازاشک خیس شده بود.
آرش دستش وبه سمتم درازکردولبخندمهربونی زد…آروم گفت:بیابغل آرش ببینم…
این وکه گفت،خودم وانداختم توبغلش.دستاش ودورکمرم حلقه کرد.سرم ونوازش کردوزیرگوشم گفت:گریه چرارها؟!!من اینجام…نبینم یه وخ ازاون چشمای خوشگلت یه اشک بیادا!!
بین اون همه اشک یه لبخند نشست روی لبم…چقدخوبه که تواوج بی کسی بفهمی هنوزیکی هوات وداره…
آرش من وبیشتربه خودش فشارداد.
نمی دونم چقدتوآغوشش بودم وگریه کردم ولی وقتی سبک شدم،خودم وازآغوشش بیرون کشیدم…به چشمای خیسم خیره شدوباانگشتاش اشکام وپاک کرد…لبخندمهربونی زدوزدوگفت:دیگه اشکت ونبینما!!!باشه؟!!
لبخندی زدم وزیرلب گفتم:باشه…
شیطون شدولپم وکشید…گفت:انقدزار زدی که یادم رفت بیام تو!!!
لبخندم پررنگ ترشدوازجلوی درکنار رفتم تاآرش بیادتو.
واردخونه شدومنم دوبستم…روبهش گفتم:توچجوری اومدی تو؟!درپایین وکی واست بازکرد؟!
– درپارکینگتون بازوبود…(درحالیکه بانگاهش خونه رومترمی کرد،ادامه داد:)اینجاراحتی؟!مشکل نداری؟!
به سمت آشپزخونه رفتم وگفتم:نه…همه چی خوبه!!
آره جون عمت!!چی چی وهمه چی خوبه؟!!بودن رادوین گودزیلاکافیه که همه چی وبدکنه!!
به سمت یخچال رفتم ومیوه هاروبیرون آوردم…خداروشکر دیروزرفته بودم یه سری میوه خریده بودم وگرنه الان بایدبه آرش کوفت می دادم!!
میوه هاروشستم وتویه ظرف چیدم…دوتاپیش دستی وچاقوهم گذاشتم روی میز…خواستم چایی بذارم که آرش واردآشپزخونه شد.درحالیکه ظرف میوه رو ازروی میزبرمی داشت،گفت:چیکارمی کنی؟!
– می خوام چایی بذارم!!
– بی خی باو!!کی چایی می خوره؟!دودیقه اومدیم خودتون وببینیم همش توآشپزخونه بودین…
ظرف میوه روگرفت تویه دستش ودوتاپیش ودستی وچاقوهم تودست دیگه اش…
روبه من گفت:همنیابسه…غریبه نیستم که باو!!!بیابیریم…
وازآشپزخونه خارج شدوروی مبل نشست…منم اومدم بیرون وکنارش نشستم.
ظرف میوه وپیش دستیاروگذاشت روی میزوخیره شدبه من!!
متعجب نگاهش کردم وگفتم:چیه؟!چرا اینجوری نگام می کنی؟
اخمی کردوگفت:اگه بدونی چقدازدستت ناراحت شدم وختی یه خونه جداگرفتی ونیومدی پیش ما!!
لبخندی زدم وگفتم:اینجوری هم واسه من بهتره وهم واسه شما…
– یعنی چی؟!!یعنی الان که تویه آپارتمان فسقلی تنهایی زندگی می کنی برات بهتره؟! اگه میومدی پیش ماخیلی بهتربود…من بودم…آروین بود…مامان…
– بی خیال دیگه آرش…
اخمش غلیظ ترشدونگاهش وازم گرفت…آروم گفت:باعمومسعودحرف زدم…گفت که هرچقداصرارکردحاضرنشدی بیای پیش ما…خب بهت حق میدم،شایددوس نداری که بامازندگی کنی…
اخمی کردم وگفتم:این چه حرفیه دیوونه؟!داری باحرفات ناراحتم می کنیا!!
دوباره بهم خیره شدوگفت:کاش میومدی پیش ما!!مامان خیلی دلواپسته…همش بهم میگه که بیام باهات حرف بزنم وراضیت کنم تابیای پیش ما…
دوست نداشتم این بحث وادامه بدم…لبخندی زدم وگفتم:بی خی آرش باشه؟!حوصله این حرفاروندارم…من اینجاراحت ترم…دلم نمی خوادبیام پیش شماوسربارتون باشم!!
عصبی گفت:سربارچیه؟!!تودخترخالمی. ..مثل خواهرنداشته ام دوست دارم دیوونه!!
برای اینکه بحث وعوض کنم،خندیدم وگفتم:بیخیال این حرفا…بگو بینم چه خبرازعروس خانوم؟!به توافق رسیدین بالاخره؟!
بااین حرفم اخمش غلیظ ترشد…روش وازم گرفت وبایه صدای پرازبغض گفت:ماکه خیلی وقته به توافق رسیدیم البته اگه مامان بذاره…
انقداین حرفش وپرسوزگفت که دلم واسش کباب شد.گفتم:مگه خاله مهسارودیده که مخالفت می کنه؟!من مطمئنم اگه ببینتش عاشقش میشه…مهساخیلی خانومه…توبهش بگوبیادمهساروببینه شاید…
آرش پریدوسط حرفم:
– مامان مهسارو دیده…دوهفته ای که ازقراراون روزمن وتو بامهساتوکافی شاپ گذشت،بامامان صحبت کردم تابریم خواستگاری…اولش بهونه آوردکه سرش شلوغه وباشه یه موقع دیگه!!چندروزکه گذشت دوباره بهش گفتم…اونم نه گذاشت نه برداشت گفت توهنوز دهنت بوشیرمیده!!آخه یکی نیس بهش بگه آدم ۲۷ ساله بچه اس؟!!
پوفی کشیدوادمه داد:خلاصه بعدازکلی سروکله زدن با مامان وبابا،قرارشدکه بریم خواستگاری…
به اینجاش که رسید،باذوق گفتم:خب؟!!
نگاه پرازغمش وبهم دوخت وگفت:مهسابابا نداره…وضع مالی خونواده اشونم خوب نیست…خودش همه چیزو بهم گفت ولی من حرفی به مامان نزدم…وقتی ازخواستگاری برگشتیم مامان مخالفت کردوگفت اوناوصله تن مانیستن!!حرف آخرش بود…بهم گفت که دیگه حتی حق ندارم اسم مهسارو هم بیارم…
به اینجاش که رسیدسر ش وانداخت پایین…باانگشتای دستش بازی می کرد…پربغض گفت:ولی من دوسش دارم رها!!من عاشق مهسام…عاشق رفتارش…عاشق مهربونیش…عاشق خانوم بودنش…(زیرلب ادامه داد:)عاشق چشماش…
یه لحظه حس کردم برق اشک وتوچشماش دیدم…متعجب بهش خیره شدم…
سرش وبلندکردوزل زدتوچشمام…چشاش پراز اشک شده بود!!
باصدایی که ناراحتی وغم توش موج میزدگفت:چیکارکنم؟!رهاتوبهم بگوچیکارکنم؟!من مهسارودوس دارم…حتی نمی تونم یه لحظه به نبودش فکرکنم…رها…من…من عاشقشم!!ولی مامان نمی فهمه…میگه اونابه مانمی خورن…یعنی چی که به مانمی خورن؟!میگه تواول بایدچشمات وبازمی کردی بعدعاشق می شدی!!!(پوزخندی زدوادامه داد:)مگه عاشق شدنم دست خودم بود؟!مگه عشق عقل ودلیل ومنطق سرش میشه که بهش بگم مهسابه دردم نمی خوره؟!!من دوسش دارم…من عاشقشم رها!!من…
به اینجاش که رسید دیگه نتونست ادامه بده واشک ازچشماش جاری شد…
طاقت دیدن اشکاش ونداشتم…طاقت نداشتم ببینم آرش داره اشک میریزه…طاقت نداشتم ناراحتیش وببینم..     
4.4/5 - (8 امتیاز)

Check Also

پارت ۱۸ رمان در همسایگی گودزیلا

نگاهی به عکسم توی آینه انداختم…لبخندعریضی روی لبم نشست ویه بوسه محکم وآبدار واسه خودم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.