پارت ۵ رمان باغ سیب

لحن سرد و خشک و بدون انعطاف مرد پیش رویش اضطراب را تا حلقش بالا آورد و طعم گس و تلخی روی زبانش نشاند … سری به علامت تایید تکان داد و جواب داد:

« بله درسته ا

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۳.۰۸.۱۶ ۰۴:۲۶]
ین یه رمان رئاله که من از روی دفتر خاطراتی که به دستم رسیده بود ، نوشتم و سعی کردم هیچ خیال پردازی که با واقعیت همخونی نداشته باشه دخیل نکنم ….و فقط اسامی رو عوض کردم . چون این خانوم می خواستند سرگذشت شون آینه عبرت باشه در واقع من هم یه جور هایی امانت داری کردم، خاطرات ایشون رو در قالب رمان گنجوندم »

« پس شخصیت زن قصه رو هم باید خوب بشناسید ،که دفتر خاطراتشون رو به شما دادند … دفتر خاطرات چیزی نیست که بشه دست غریبه سپرد ….درست حدس زدم !؟»

گیسو حس مجرمی را داشت که باز جویی می شد ، حالت او هم تدافعی شد و با لحن خشک و چکشی پرسید:

« آقای فتوحی این بازخواست و سوال برای چیه …؟ این که من شخصیت زن قصه رو بشناسم یا نه چه تفاوتی برای شما می کنه …!؟ قرار شد شما رمان من رو بخونید و نظرتون رو درمورد سبک نوشته ی من و این که در فضا سازی و پردازش کاراکتر های رمان موفق بودم یا نه نظرتون رو بگید …!؟»

فرهنگ بر آشفت و تلنگری که منتظرش بود از راه رسید …! و مثل جرقه از جایش برخاست و دستهایش را دو طرف میز گذاشت و قدری به کمرش زاویه داد و خم شد …و با صدایی که خشم میان سطر به سطر آن نشسته بود جواب داد:

« جوجه نویسنده … یاد نگرفتی وقتی رمان رئالی رو می نویسی اسم مکان ها رو وصف حال شخصیت های رمان رو هم تغییر بدی….!؟ و فکر کردی همین که اسامی رو عوض کنی کافیه …!؟ این خانومی که زندگی شون رو در قالب رمان نوشتی چه نسبتی با شما داره … ؟باید خیلی بهم نزدیک باشه که از خصوصی هاشون هم براتون تعریف کرده یا این که خصوصی هاش هم جزو دفتر خاطراتش بود …. اصلا کی مارو به شما معرفی کرده …؟»

گیسو گیج بود و هر لحظه به دامنه و وسعت آن اضافه می شد … این مرد بین پاراگرا ف های باغ سیب چه چیزی را پیدا کرده بود ….!؟هضم حرفهای فتوحی برایش از هضم سنگ هم صقیل تر بود…! دهان باز کرد تا بپرسد:« منظورتون چیه ….؟» که فرهنگ مجالی نداد و میز را دور زد با قدمهای بلند به سمت در اتاق رفت و کلید را چرخاند و در با صدای تقی خفیف قفل شد و ذهن و دهان گیسو هم همین طور …!

سپس بی آن که چشم از رنگ پریده ی گیسو بگیرد ،کلید را به داخل جیب پیراهنش سُر داد و خیره به او ایستاد .

گیسو مایع تلخی که یقین داشت رفلکس معده اش است در دهانش حس می کرد ،افکار منفی هم بیکار ننشستند و تمام قد ظاهر شدند و عرض اندام می کردند ،اگر این مرد سرش بلایی می آورد تمام آینده اش به فنا می رفت …سعی کرد به خودش مسلط باش اما لرزش صدایش نمی گذاشت :

« آقای فتوحی چی کار می کنید چرا در رو قفل کردید…!؟»

فرهنگ از شدت عصبانیت پوست گندمی اش قدری تیره تر شده و پره های بینی اش مثل تونل باد ازحرص پرو خالی ….! قدمی بلند برداشت و رو به او ایستاد و قد بلندش سایه ای شد تا نور مهتابی سقفی به صورت گیسو پاشیده نشود … گیسو برای دیدن او مجبور شد قدری سرش را بالا بگیرد …و قبل از این که حرفی بزند فرهنگ آهسته و شمرده گفت:

« جوجه نویسنده ، اون مرد منفوری که تو ازش قصه ساختی شوهر خواهر منه … و اسمش خسرو سالاریه … ! تمام مشخصاتی که گفتی با اون تطبیق می کنه … شما به من بگو چند نفر توی این دنیا هستند که یه بند انگشت دست چپش قطع شده و توی اون یه حلقه ی نقره می ندازه که سه تا ضرب در روی او حک شده ….و پشت کمرش یه ماه گرفتگی وسیع داره ونوک زبونی هم حرف می زنه و سین کلمات رو غلیظ ادا می کنه ….از شغلش هم گفته بودی که نمایشگاه ماشین داره و خودش هم یه ماشین مدل بالای شاسی بلند سوار می شه و همیشه توی داشتبرد ماشینش پنچه بکس نگه می داره … »

گیسو قدمی پس رفت ….شنیده بود دنیا کوچک است اما این قدرش را دیگر نمی دانست … ! او فقط نوشته های سمیرا را با جملاتی پر رنگ و لعاب منعکس کرده بود …!
و نمی دانست چرا وقتی شانس را تقسیم می کردند شانس او از همه کمتر بوده … ! آخر نونش نبود و آبش نبود رمان رئال نوشتنش دیگر چه صیغه ای بود …! در این دنیای به این وسعت و بین هزاران هزار آدم ،که حتی احتمال دیدن یک همکلاسی دبستانی که با اودر یک شهر سکونت داری، تقریبا به صفر نزدیک می شود او باید یک راست به سراغ ناشری بیاید که شوهر خواهر شخصیت مرد منفور قصه اش از آب در آمده بود ….!همان که سمیرا به او دل باخت و بعد هم زندگی اش را ….!مغزش هنگ کرده بود و نیاز داشت تا قدری به افکارش سرو سامانی دهد اما فرهنگ بی امان می تاخت و جوجه نویسنده هایی که با تمسخر بارش می کرد خط و خشی ناسور روی اعصابش می انداخت …

« باغ سیبی که ازش به اون خوبی تعریف کردید باغ پدرمنه …بهتون تبریک می گم قلم خیلی خوبی دارید … خونه باغ به غیر از یکی دو مورد که خیال پردازیتون بود خیلی خوب توصیف شده بود .همین طور دیوار کاهگلی ته باغ و درخت گردو و چاه آب قدیمی رو خیلی خوب شرح دادید ..

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۳.۰۸.۱۶ ۰۴:۲۶]
.ویلای لواسون هم هست اون رو هم بگم ….؟ انگاری این خانوم فقط از نفس کشیدنش توی دفتر خاطراتش چیزی ننوشته ….!»

گیسو از ترس در حال قالب تهی کردن بود و قلبش بی امان خودش را به درو دیوار سینه اش می کوبید….فرهنگ قدمی پیش تر گذاشت ، ترس میان چشمان دختر پیش رویش را دید به صورت رنگ پریده ی او که پوست سفیدش را بی رنگ و حس و حال کرده بود چشم دوخت :

« اسم وشماره تلفن یا آدرس این خانوم رو بده تا بذارم بری … پای زندگی خواهرم وسطه و کوتاه بیا نیستم ،من باید این خانوم رو ببینم و باهاشون حرف بزنم و ببینم چقدر از حرفهاش راسته و چقدرش دروغ….! ؟ »

سایه های شک و بدبینی روی افکارش سایه انداخت و لحنش را قدری تلخ تر کرد:

«شاید هم دستت با این خانوم توی یه کاسه باشه و فرستادتت سر وقت برادر زن خسرو ….!فقط نمی دونم این وسط هدفش چی بوده ….!؟»

برزخ که می گفتند شاید چیزی شبیه به این موقعیت بود جایی میان زمین و آسمان رها شدن ….! نقطه ای که نه راه به پیش داری و نه امکان برگشت ..نمی دانست اگر اسم سمیرا را بگوید زندگی بی سرو سامان او چه می شود و چه اتفاقی ممکن است برایش پیش بیاید….!؟ از همه بدتر اگر مامان گلی می فهمید پنهان کاری هایی داشته تکه بزرگه اش احتمالا نصیب گوشش می شد و لاغیر …!

خیره بود … خیره به چشمان قهوه ای مرد پیش رویش که زیر سایه ی مژه های بلند ش مثل یک چاه عمیق ، تاریک و سیاه به نظر می رسید، پلکی زد و خودش را از آن چاه سیاه بیرو ن کشید و دیگر تاب نیاورد و قدمی پس رفت و ناخودآگاه پایش به گوشه ی صندلی گیر کرد و سکندری رفت به سختی تعادلش را حفظ کرد تا سرنگون نشود …ترس هایش را پس زد و سعی کرد تا قدری قوی باشد و سینه به سینه ی فرهنگ ایستاد و در چشمان او بُراق شد و محکم گفت:

« مادر بزرگم یه تکه کلام داره که باید روی طلابنویسند و همیشه می گه آدم باید خوش عاقل باشه … گیرم که چرخ گردون چرخیده و چرخیده و خدا خواسته تا دست داماد شما رو بشه … اونی که باید بیخ خِرش رو بگیری نه من هستم نه اون خانومی که زندگی شو به لطف داماد محترم شما باخته …. بچه مسلمون یاد بگیر وقتی یه نفر بهت اعتماد می کنه و راز دلش رو بهت می گه نمی تونی به اعتمادش خیانت کنی … محاله آدرس این خانوم رو به شما بدم …..! حالا هم این در رو باز کن وگرنه چنان داد و هواری راه بندازم که عالم و آدم خبر دار بشن … امتحانش مجانیه و خرجش یه آبروی از دست رفته اس ….!»

فرهنگ پوف بلندی کشید ،لپ هایش پر خالی شد ، دستی به پشت گردنش کشید و آن را تا امتداد گردش کش داد .چشم از نگاه مصمم دختر پیش رویش گرفت ،آبرو ریزی آخرین چیزی بود که به آن فکر می کرد ، آبرو آب معدنی نبود که بتوان آن را از مغازه و سوپر مارکت خرید و برای وجب به وجب آن باید عمری خرج کرد …..پرچم سفیدش را بالای سرش چرخاند وتصمیم گرفت به این جدال بی ثمر خاتمه دهد ، قدمی پس رفت و به سمت در برگشت، کلید را از جیب پیراهنش بیرون آورد ، قفل در را باز کرد و به کناری ایستاد و بی آن که به او نگاه کند گفت:

« جوجه نویسنده…. فکر چاپ این رمان رو که شرّی پشتش خوابیده و آبروی خانواده ای رو بر باد می ده از سرت دور کن و غیر این باشه ازت شکایت می کنم »

سپس نگاه سردش را به سمت او چرخاند و با همان سردی کلامش ادامه داد :«به سلامت ….»

اولتیماتوم فرهنگ ته دلش را خالی کرد ….مثل مرغی که ازقفس رها شده باشد بدون خداحافظی به سمت در پرواز کرد و از پله ها سرازیر شد …. وقتی به خیابان رسید نفسی از سر آسودگی کشید … نیم نگاهی به ساعتش انداخت باید هر چه زود تر بر می گشت ….و سفارش های مامان بزرگ گلابش را می خرید تا به حلوای شب جمعه برسد … حالا باید قدری بیشتر آرد و گلاب و شکر می گرفت تا برای باغ سیبش هم حلوایی می پخت و فاتحه ای می خواند …..!

****
زق زق : سوزش درد ،تیرکشیدن ، درد خفیف

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۴.۰۸.۱۶ ۰۰:۱۸]
خستگی های بی نتیجه اش را روی صندلی کنج پارک هوار کرد . پاهایش از شدت گرما منبسط شده و احساس می کرد هجم آن دو برابر شده …. دستش را دور خنکای لیوان آب طالبی اش حلقه کرد و جرعه ای نوشید … و طعم شیرینی ، همراه خنکی مطبوعی روی حس چشایی اش نشست . مهرداد بی حر ف و کلامی ،لیوان آب طالبی اش را روی نیمکت گذاشت ، کنار پای گلی زانو زد و به نرمی مچ پای او را گرفت و کفش را از پایش بیرون آورد و گلی لبهایش به اعتراض باز شد :

« مهرداد چی کار می کنی…!؟ زشته چرا چلوی پای من زانو زدی ….!؟»

مهرداد بی توجه به اعتراض های او بی آن که سر بردارد،پنجه های مردانه اش را به دورمچ پای او محکم ترحلقه زد و پای دیگرش را هم از حصار کفش های تنگ و تُرش که مثل تنور داغ شده بود بیرون آورد و سرش را بلند کرد و خیره به چشمان گلی جواب داد:

« وقتی کمک مالی من رو برای پول پیش خونه قبول نمی کنی ….! وقتی حاضر نمی شی بیای طبقه ی دوم خونه ی ما که خالی افتاده و باد و خاک ساکن اون جا شده ، یه مدتی زندگی کنی ….! وقتی تمام بنگاه ها رو برای یه خونه زیر رو می کنی و خونه ای مناسب با بودجه ای که می خوای پیدا نمی کنی … و اجازه نمی دی بیام خواستگاریت ،تا هم دوشت باری از روی شونه هات بردارم ،تنها کاری که از من بر میاد اینه که کنار پاهای تو زانو بزنم و کفش هات رو در بیارم تا خستگیت در بره ….می خوای این رو هم ازم دریغ کنی ….!؟»

گلی لبخندی روی لبش نشست و پرده اشکی هم پشت پلک چشمش … دست برد و نرم موهای مهرداد را نوازش کرد و نرم تر و آهسته نجوا کرد :

« نمی تونم بیام طبقه ی دوم خونه ی شما ، چون دلم نمی خواد مادرت حتی از ذهنش بگذره که من دارم از علاقه ی پسرش نسبت به خودم سوء استفاده می کنم .

نمی تونم فعلا زن تو بشم و دختر جوون و مادر پیرم رو به حال خودشون رها کنم …. به فرض که همه با هم زندگی کنم ، تو به من بگو…. ؟چه جوری شب به شب با کدوم رو بیام توی اتاق تو بخوابم ….؟

مهرداد من بین دو تا نسل گیر کردم، نسلی که جوون و هزار تا سوال بی جواب توی سرشه و مطمئنم تا الآن به رابطه ی ما دوتا تا حدودی پی برده و نسلی که احترامش برام و اجبه و می دونم سر سفره ی داماد نمی شینه ، برای خواستگاری ما با هم صحبت کردیم و قرار شد تا مشخص شدن نتایج کنکور صبر کنی و بگذاری حداقل یه ترم گیسو دانشگاه بره … و یه کم بزرگ تر بشه …. باید نرم نرمک ذهن مادرم رو هم آماده کنم ودلم نمی خواد احساس نا امنی کنه ،لطفا من رو درک کن ….!»

گلی لیوان آب طالبی اش را کنار لیوان مهرداد گذاشت و انگشت اشاره اش را نرم روی یک لنگه ابروی مهرداد کشید و یک تای ابروی کمانی اش به سمت بالا رفت و ادامه داد:

«اما درمورد پیشنهاد پولی که قرار بهم قرض بدی … آقای جهانگیری عموی دوست گیسو بهم قول داده امروز و فردا یه خونه با قیمت مناسب برامون پیدا کنه و تلفنی بهم خبر بده …

هرچند محله اش چند تا خیابون با این جا فاصله داره ولی اگه قیمتش مناسب باشه ارزشش رو داره …اگه خبری ازش نشد روی پیشنهاد کمک مالی که می خوای بهم بکنی فکر می کنم … هوم نظرت چیه ….!؟ »

مهرداد لبخندش نرم شدو نگاهش عاشقانه تر ، چشم هایش را به علامت مثبت روی هم فشرد ، دستی به زانو هایش گرفت و برخاست و کیف دستی اش را تا امتداد سینه اش بالا کشاند و کتابی بیرون آورد و رو به گلی گرفت :

« این رمان جدیدمه و تازه از زیر چاپ اومده بیرون …. دلم می خواد به خاص ترین آدم زندگیم اولین نسخه ی اون رو هدیه بدم ، می دونم مشغله هات اون قدر هست که فرصت کتاب خوندن نداری ، ولی هر وقت تونستی چند خطش رو بخون … یه تم عاشقانه ی آروم داره …»

گلی آسمان چشمانش ابری شد ومیان حس های خوبی که به سمتش سرازیر بود ، دست پیش برد آن را با تشکری کوتاه گرفت …

کتاب جلد سبزی داشت و با تصویری از یک خانه با در چوبی کهنه ای ،از همان هایی که کلون بزرگ و کوچک دارند و دیوار هایش هم آجریست و جایی کنار در خانه نوشته بود «خانه قدیمی »…. به یاد گیسو افتاد و گوشه و کنایه هایش….! کنجکاو صفحه ی اول آن را باز کرد با دیدن اولین خط ،لبخند و اشک دست یک دیگر را گرفتند و از لبها و چشمانش سرازیر شدند ….

نوشته ها را تار می دید و لرزان ولی آن را خواند بار ها و بار ها…

« تقدیم به گلپر بهار زندگیم …» و پایین صفحه را امضا کرده و شعری هم با خط خوش نوشته بود :« دیری ست دلم در گرو ناز پری هاست ، دفتر چه ی شعرم پر پرواز پری هاست»

مهرداد بازهم کنار پایش زانو زد حالا لبهای او هم می خندید..

« دیوونه … گریه ات برای چیه !؟ دلم رو تقدیمت کردم یه کتاب و چند خط نوشته که چیزی نیست …!»

مهرداد حالش را نمی فهمید خوشی کنار غصه هایش چادر زده بود سایه عشق مهرداد مثل چتری بود که می توانست دمی حتی کوتاه زیر آن لم بدهد و آسودگی را تجربه کند …

مهرداد لیوان آب طالبی را به سمت دهانش برد و با لبخن

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۴.۰۸.۱۶ ۰۰:۱۸]
دی که روی لبش بود نرم نجوا کرد:« یه کم بخور داره گرم می شه ….»

گلی آب طالبی را که مملو از شکر و یخ بود و طعم عشق می داد ، میان شوری اشکها و شیرینی لبخندش نوشید.

****
بوی خوش حلوا زیر بینی اش می پیچید و پرزهای آن را نوازش می گرفت او را به یاد اموات و پدر مرحومش می انداخت ….

اگر مامان گلی خوش اخمش بویی از ماجرای امروز می برد و می فهمید بدون مشورت با او خاطرات سمیرا را به شکل رمان در آورد و پنهونی شال و کلاه کرده و تنهایی به انتشارات رفته کاری می کرد تا بوی الرحمان بگیردو این بار مامان بزرگ حلوای اور ا بار بگذارد …

از راه رفتن بی نتیجه خسته شد …. روی تخت دراز کشید و دستهایش را زیر سرش قفل کرد و زیر لب زمزمه وار گفت :

«خب مگه من کف دستم رو بو کرده بودم که شانسم جلو تر از خودم می ره می چسبه درست به فامیل مردی که سمیرا صیغه ی اون بود ، اونم نه فامیل دور ،برادر زنش …!»

کلافه از افکاری که تمام آنها به نا کجا آباد منتهی می شد ، بالش را از زیر سرش برداشت و روی صورتش گذاشت و میان تاریکی ، چهره ی فرهنگ با آن چشمانی که زیر سایه ی مژه هایش ،تیره به نظر می رسید پشت پلکش جان گرفت وبرای این که تصور را محو کند بالش را از روی صورتش برداشت و زیر لب زمزمه کرد:

« قربونت برم خدا جون …این چه بازی بود که برام به راه انداختی …!؟ قرار شد از آسمون بیای پایین و حواست به من باشه ، کجای کارم ایراد داشت که دعا هام بین زمین و آسمون گیر کرد ….! باغ سیبم رو بگو که دست اون «بُخت النصر» جا موند …»

گیسو با خودش حرف می زد و یکی در میان به شانسش چند تا ناسزای آب دار حواله می کرد و عاقبت خسته از گفتگو های ذهنی به خواب عمیقی فرو رفت و تا طلوع آفتاب فردا یک سره خوابید و نمی دانست دست تقدیر بازی های تازه تری برایش در آستین دارد ….!

****
حس پشیمانی تنها حسی است که وقتی دچارش می شوی اولین جایی را که در گیر می کند وجدانت است و حالا «وجدان درد » فرهنگ تا مرز شقیقه هایش نبض گرفته بود …

صادقانه اگر می خواست اعتراف کند پشیمان بودو حالا علاو بر سر درد …وجدان درد هم به درد هایش اضافه شده بود ….

ماشینش ر ا سر خیابان پارک کرد دزدگیر را زد و راهی خانه شد گیسو درخشان و نگاه ترسیده اش از صبح به افکارش منگنه شده بود و دمی رهایش نمی کرد…

امروز نا خواسته تسلیم بی فکری و ناشی از خشمش شد و ترس را در نگاه دختری نشاند که هیچ دخلی به خسرو و گند کاری هایش ندارد … برای پیش داروی خیلی زود بود و باید قبل از هرچیز زن قصه ی باغ سیب را پیدا می کرد تا صحت حر ف هایش را بداند … و بعد از مطمئن شدن با پدرش مشورت کند …. با این فکر کلید را در قفل در چرخاند و داخل شد … . در نهایت تعجب مهناز را تک و تنها دید که مثل فنر با دیدن او از روی تخت کنج حیاط بلند شد و شتاب زده چادرش را از روی شانه هایش به روی سرش نشاند و گفت:

« سلام فرهنگ خان ، شب به خیر خوش اومدید…»

میان سردردی که امانش را بریده بود ابروهایش به سمت بالا پرواز کرد ….! سرجهازیه فرزانه تنها در خانه ی آنها چه می کرد …!؟ نگرانی به سر درد ش اضافه شد و با اخمی غلیظ پرسید:

« شبتون به خیر اتفاقی افتاده ،مامان مهرانگیز و فرزانه کجان ….!؟»

مهناز چادرش را قدری پس زد و چتری هایش به بیرون سرک کشیدند :

« نگران نشید … دم غروبی همسایه روبروتون ،حلوا می پخت مهرانگیز خانوم و فرزانه رفتند که کمکشون کنند … من موندم تا شما پشت در نمودید ….!»

دلش می خواست فرزانه کنار دستش بود تا تمام دق و دلی های روز را سرش خالی کند و به جای این مسخره بازی ها که فکر موقعیتی باشد تا او و مهناز را تنها کنار هم قرار دهد به فکر شوهر و زندگیش می بود ….!

بی حوصله در حالی که به سمت ساختمان راهی می شد گفت:

« نیازی نبود .. من خودم کلید دارم . لطفا به مامانم بگید میگرن دوباره درگیرم کرده و برای شام صدام نکنن…شما هم می تونید بهشون ملحق بشید ،پدرم توی راهه و ایشون هم کلید دارند »

این را گفت و راهی شد و صدای مهناز را که گفت می خواهید براتون قرص بیارم را نشنید …فرهنگ وقتی خودش را روی تخت خوابش انداخت دلش می خواست درد هایش را گوله می کرد و به دور ترین نقطه ی دنیا پرتاب می کرد … بازهم چشمان ترسیده ی گیسو تا پشت پلکش آمد و زیر لب با خودش گفت:

« بلای آسمونی …! تو دیگه از کجاپیدات شد و درست وسط آرامش خیالم افتادی ….!؟»

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۵.۰۸.۱۶ ۰۲:۱۲]
” فصل پنجم “

روشنایی صبح تا پشت پلکش رسید و با وجود یک خواب طولانی باز هم خواب پلک چشمش را قلقلک می داد . غلتی زد ، پشت به نور شد و بی توجه به معده ی خالی وسرو صداهای جو و ناجورش ، سر خوابش را گرفت تا بلکه به پادشاه هفتم برسد ….!

اما مجالی برای رسیدن به خواب و رویای خوش آن پیدا نکرد در اتاق با ضرب باز شد و پلک هایش هم به آنی از هم فاصله گرفتند و مامان گلی با قدمهای بلند به سمت پنجره رفت و صندلی میز تحریر را زیر پایش گذاشت و شروع به در آوردن گیره های پرده کرد و با جمله هایی بریده ،بریده که هن، هن هم چاشنی اش بود گفت:

«گیسو ….چقدر می خوابی دیشب هم که بر می گشتم خونه ،خواب بودی …پاشو دختر یه خونه ی خوب با قیمت مناسب پیدا کردم و باید امروز اسباب کشی کنیم . زنگ زدم باربری ،تا نیم ساعت دیگه این جاست …. »

همین یک جمله کافی بود تا ته مانده ی خواب از سرش پرواز کنان بال بگیرد و برود ….! جلدی سر جایش نیم خیز شد و پتو را به کناری زد :

« مامان چرا این قدر با عجله … !خب فردا و پس فردا می رفتیم دیگه…. من هنوز وسیله هام رو جمع نکردم .»

گلی خانو م آخرین گیره ی پرده را هم باز کرد و پرده همراه دوده و خاک به زمین سرنگون شد و نور آفتاب مهمان اتاق …. در حالی که به چشمان پف آلود او و موهای ژولیده ی او نگاه می کرد جواب داد:

« صحت خواب ….! اولاً ، سلام و صبح به خیرت رو چرا قورت دادی … !؟ دوماً ، من مرخصی ندارم و امروز جمعه است و باید همین امروز این کار رو انجام بدیم ، اگه خوش خواب نبودی و تا صبح یه کله نمی خوابیدی ….! متوجه می شدی که عموی افسانه، آقای جهانگیری دیروز عصر تماس گرفت و یه خونه ی خوب با قیمت مناسب بهم نشون داد و منم پسندیدم و اجاره نامه رو همون دیشب نوشتم …»

گلی خانوم از روی صندلی پایین آمد و پرده ی خاکی و دود گرفته را زیر بغل زد همانطور که بیرون می رفت ادامه داد:

«اگه شنبه صبح این جا باشیم حتما یه قتلی اتفاق میفته …! چون یا من زن صاحب خونه رو می کشم یا اون من رو می کشه …!پس دست بجنبون تا بار بری میاد خرت و پرت هات رو جمع کن چند تا کارتن خالی برات کنار گذاشتم ….»

گیسو با رفتن مامان گلی خرامان ،خرامان از روی تخت پایین آمد و رو به آسمان آبی که دست و دلباز از قاب پنجره ی بدون پرده به داخل سرک می کشید شد وگفت:

« یادمن باشد ،فردا دم صبح جور دگر باشم ، بد نگویم به هوا ، آب ،زمین مهربان باشم با مردم شهر و فراموش کنم هر چه گذشت و خانه ی دل بتکانم از غم….»

سپس سرشار از حس زندگی ،بی توجه به روز سختی که پشت سر گذاشته بود با لبخند از پنجره جدا شد و پر هیاهو با آواز شادی زیر لب بیرون رفت .

****
خانه اجاریشان درست وسط شهر در یک محله ی قدیمی ، انتهای یک کوچه ی بن بست به اسم « بن بست کوچه دار »قرار داشت … کوچه ای تنگ و تُرش که چندان طویل هم نبود …. گیسو نگاهش را تا امتداد کوچه کش داد و به آنی در خانه ها را شمرد و به عدد پنج رسید… کوچه قدیمی بودن از سرو رویش می بارید از همان هایی که نوستالژی لا به لای دیوار های آجری آن پنهان شده بود و از باغچه حیاط خانه ها پیچک و رازقی و یاس رونده ، دزدکی از پس دیوار ها به داخل کوچه سرک کشیده بود …

مامان بزرگ گلاب با دیدن کوچه و صفای آن گل از گلش شکفت و در حالی که پر چادرش را روی هم می آورد رو به گلی شد و گفت:

« خدا خیرت بده گلی ،چه کوچه ی خوبی ،چقدر با صفاست … چی بود اون قوطی کبریت…! من رو بردی به قدیم قدیما … حالا کدوم خونه است …؟»

گلی خانوم لبخندی روی لبش رنگ گرفت و با دست به انتهای کوچه و ساختمان دو طبقه که در سبز رنگی داشت اشاره کرد :

«اون در سبزه ….طبقه ی اول صاحب خونه می شینه و طبقه ی دوم رو به ما اجاره داده … خونه ی تر وتمیزه و خوبیه دو تا اتاق خواب هم داره …فقط پارکینگ نداره و کوچه هم عرضش کمه و باید ماشین رو سر خیابون پارک کنم …»

گلاب خانوم با انگشت شست و اشاره اش دور لبش را پاک کرد و با حظی که میان جمله هایش بود گفت:

« دست آقای جهانگیری درد نکنه ،عجب خونه ای برامون پیدا کرد …. ! این جوری خیلی بهتره ، دیگه صدای قارقار ماشین زیر گوشمون نیست ….»

گیسو از این کوچه با این اسم عجیب غریبش خوشش نیامد …. « آخه کوچه در دار هم شد اسم…!»این جا دیگر نه خبری از خیابان بود و نه دید زدن رهگذر هایش …! عموی افسانه چشم و چراغ بازار را کور کرده بود …!

نگاهش را به اطرا ف چرخی داد و به سوپر مارکت سر کوچه رسید که بیشتر شبیه بقالی بود و فقط کمی بزک دوزکش بیشتر بود و ناراضی گوشه ی لبش به سمت بالا کج شد …. چشم از کیسه های شیری که کنار در درون سبد زیر آفتاب رها شده بودند گرفت و نگاهش به سمت مامان بزرگ گلاب چرخید که موقعیت جدید ش را بررسی می کرد …

وقتی کامیون باربری هلک و هلک از گرد راه رسید و اولین وسیله ی خانه یشان که بر روی زمین نشست ، فهم

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۵.۰۸.۱۶ ۰۲:۱۲]
ید که باید دل به خواست خدا بدهد و شاکر باشد و شاکی نباشد…

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۵.۰۸.۱۶ ۲۲:۴۹]
صاحب خانه زنی بود تپل و گرد و قلنبه و محجبه …. از همان هایی که فقط گردی صورتش پیدا بود و مامان گلی صدایش می زد حاج خانوم ….

آپارتمان حاج خانوم با دو پله از سطح جدا می شد و بعد از پاگرد که بخش وسیعی از آن توسط جا کفشی چوبی اشغال شده بود ، پله ها به سمت بالا کج می شد و به طبقه ی بالا می رسید …

گیسو پا به پای مامان گلی وسایل چیده شده کنار در را بالا می برد و کارگر های بار بری هم عرق ریزان وسیله های سنگین را روی کولشان می انداختند از سر کوچه بار می کردند و آن ها را هن هن کنان به طبقه ی بالا می رساندند … و بعضی از کارتن ها را کنار در رها می کردند ….

مامان بزرگ گلاب هم کنار در ایستاده و به کارگرهای بینوا که عرق شُر شُر از سرو کولشان می ریخت ، امرو نهی می کرد و گاهی باد بزنش را نرم روی شانه و کتف آنها می کوبید و می گفت :

« جوونا ،چه خبرتونه ….!؟ چهار تا «هِنزر و پنزر » زندگی دخترم رو از بین بردید ، فکر کنید مال خواهر خودتونه ….!»

کارگر ها چشم می گفتند اما باز هم بی دقت جعبه ها را با ضرب روی زمین می انداختند …!

گیسو کارتنی که قدری برایش سنگین بود ، با نفسی خسته کشان کشان بالا برد و آن را وسط سالن پذیرایی گذاشت و دستهایش را از دو طر ف به کمرش زد و نگاهش را در خانه خالی که صدا در آن می پیچید چرخی داد ، پنجره ی پذیرایی قدی بودو دلباز و رو به حیاط که پشت خانه قرار داشت باز می شد..

از روی وسیله های رها شده با یک گام گذشت و می خواست بگوید من اتاقی که روبه کوچه باز می شود را بر می دارم که صدای داد و هوار گلاب خانوم توجه ی هر دویشان را به خودش جلب کرد … گلی خانوم یا خدایی گفت و جستی زد و از روی کارتن ها گذشت و از پله ها سرازیر شد و گیسو هم به دنبالش …!

وقتی به کوچه رسیدند مامان بزرگ گلاب کنار در خانه ایستاده بود و با کار گر های بار بری بحث می کرد و یکی می شنید و دو تا هم دست به نقد جواب می داد …!

گلی خانوم تا به خودش بیاید و ببیند دعوا بر سرچه بوده و میانه را بگیرد، کارگر باربری دو دستش را روی کمربندش گذاشت و تکانی به خودش داد ، شلوارش را قدری بالا تر کشید و با اوقاتی تلخ گفت:

« آبجی دستت درد نکنه این حاج خانوم شما ، هر چی دلش خواست بار ما کرد…. بد کردیم روز جمعه ای کارتون رو راه انداختیم ، پول بار بری ما رو که جساب کردید، انعام ما برسه رفع زحمت می کنیم …»

گلاب خانوم که خیال کوتاه آمدن نداشت مجالی به گلی نداد و یک دستش را به کمر زد چشمانش را در حدقه تابی داد وبه سمت کارگر باربری بُراق شد:

« آدم باید خودش عاقل باشه … خیلی وسیله ها رو قشنگ جا به جا کردید جایزه هم می خوای…! ؟ اگه بالای سرتون نبودم که خرد و خاکشیر وسیله ها هم به بالا نمی رسید…! برو روزیت رو خدا جای دیگه حواله کنه …»

گلی خانوم درمانده از این جدال بی ثمر ، معترض با صدایی دلخور گفت:« مامام گلاب ….!»

اما مرد که دلخوری از سر و رویش می بارید ، رو به کارگر دیگر گفت: « کارما تموم شد راه بیفت بریم » سپس بدون این که انعامی بگیرد ، همراه همکارش راهی شد … گلی خانوم مستاصل از وضعیت پیش آمده چند قدم پشت سرشان دوید و پشت سر هم تکرار کرد:« آقا خواهش می کنم صبر کنید …» عاقبت خسته از تلاش بیهوده اش ایستاد و راه رفته را برگشت و او ماند وگیسو ، دکوری که هنوز کنار در به آنها دهن کجی می کرد و چند کارتن و مقداری هم خرد ریز ….!

«گلاب خانوم شاد از این پیروزی اش نگاهش را به اطراف چرخی داد :

« غصه نخور مادر …. یکم بهمون سخت بگذره بهتر از این که وسیله هات درب و داغون بشه … یخچال و گاز و وسیله های سنگین که رفته بالا… می مونه خرد ریز و چند تا جعبه که اون هم ریز ریز با هم می بریم بالا…. برای دکور هم خدا بزرگه ….»

گلی خانوم شرمنده از قیل و قال مادرش رو به حاج خانوم که با لبخندی کنج لبش کنار در ایستاده و نظار گر بود گفت:

« شرمنده حاج خانوم نیومده روز جمعه ای سرو صدامون اذیت تون کرد …»

حاج خانوم خوش خلق پر چادرش را روی هم آورد و لبخند روی لبهای باریکش را کش داد…

« دشمنت شرمنده مادر … حق با خانوم والده است ، من شاهد بودم کارگر ها دل نمی سوزندند ….شکر خدا وسیله ای سنگین که رفته بالا … می مونه این دکور و چند تا کارتن و خردو ریز که من الآن پسرم رو صدا می کنم بیاد کمک …»

گلاب خانوم که حرفهای حاج خانوم به مذاقش خوش آمد بود چشمانش از خوشی بَراق شد .

« دهنتون پر از گلاب که حرف دل من رو زدید…»

گلی خانوم مرد لاغر و باریک اندامی را به یاد آورد که مچ دستش را آتل بسته بود و دیروز همراه حاج خانوم برای نوشتن اجاره نامه به بنگاه آمده و یک حاج خانوم می گفت و چند تا از کنار لب و دهانش می ریخت ..

« ممنونم حاج خانوم باعث زحمت تون نمی شیم ، دیرو

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۵.۰۸.۱۶ ۲۲:۴۹]
ز دیدم دستشون رو آتل بسته بودند … چند تا کارتن و یکم خرد و ریز مونده با دکور ، که خیلی هم سنگین نیست می تونیم با گیسو ببریم بالا …»

« چرا تعارف می کنی مادر تو هم مثل دخترم … اون آقایی که دیروز توی بنگاه دیدی دامادم بود و البته از پسرم چیزی کم نداره …پسرم دیشب آخر وقت از سفر اومد و تازه بیدار شده داره صبحونه می خوره ، هر چی باشه مرده و زورش از ما خانوم ها بیشتر … الآن صداش می کنم تا بیاد کمک …»

حاج خانوم این را گفت و سرش را به سمت آپارتمان و در نیمه باز آن چرخاند و با صدایی بلند گفت :

« برزو جان مادر … یه دقیقه بیا دم در کارت دارم….»

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۷.۰۸.۱۶ ۲۳:۵۰]
گیسو جلوی در ایستاده بود ،کارتن جلوی پایش را قدری به سمت جلو هول داد و با سلام مردی که صدایی، دورگه و پخته ای داشت ،نگاهش به سمت در آپارتمان حاج خانوم چرخید …

یک تای ابرویش بالا رفت و چشمانش را مثل عقابی ترو فرز از نوک پا تا فرق سر مردی که روی پاگرد ایستاده بود ، کش داد .. مرد پیش رویش ورزشکار بود و بر وبازویی داشت مثال زدنی …!حاج خانوم حق داشت پز برو بازوی پسرش را بدهد … !مو هایش کوتاه و خرمایی رنگ و پوست سبزه اش هم هارمونی خوبی با رنگ موهایش بر قرار کرده بود …هر چند که بلند قامت نبود اما هیکل ردیفی داشت …!

وقتی نگاهش با برزو که در حال خوش آمد گویی بود تلاقی پیدا کرد ،خودش را نباخت وبا پشت چشمی ظریف رویش را برگرداند …

برزو حرکت او از چشمش دور نماند ، لبخندی شبیه به پوزخند روی لبش نشست چشم از مانتوی خاکی گیسو گرفت و او هم رویش را به سمت دیگر چرخاند …

گلی خانوم که تصور می کرد پسر حاج خانوم همان مرد محجوب به حیا و سر به زیر دیروزی است ،با دیدن برزو و نگاه شیطانش… ذوقش برای خانه ی جدید کور شد، اما به روی خودش نیاورد و سلام خوش آمد گویی او را مودبانه جواب داد :

حاج خانوم رو به گلاب خانوم کرد و در حالی که با چشم و ابرو پسر دسته گلش را نشان می داد گفت:

« این هم پسر من پسر من برزو … همین یه دونه پسر رو دارم و سه تا دختر هام شوهر کردند و این مونس دلم برام مونده …»

گلاب خانوم قد و بالای نداشته ی برزو را بر انداز کرد و نگاهش روی بازو های عضلانی او نشست سرش به سمت حاج خانوم چرخاند و در حالی با پَر چادر خودش را باد می زد سری تکان داد:

«ماشاالله ، ماشاالله خدا بهتون ببخشه برای خودش هرکولیه …!»

گیسو خنده هایش را با فشار لبهایش روی هم پنهان کرد ،اما گلی خانوم لبهایش را گزید و معترض گفت:« مامان گلاب لطفا ….!»

گلاب خانو م که می دانست گفتن « مامان گلاب لطفا» یعنی که دیگر چیزی نگوید ، پشت چشمی باریک کرد وسرش به سمت حاج خانوم برگرداند :

« حاج خانوم من هم یه پسردارم رفته فرنگ اسمش گرشاست … »

سپس نگاهش به سمت گیسو چرخید وادامه داد:

« این هم نوه ام گیسو ئه و دخترم گلی رو هم که دیدید … منم گلابم »

حاج خانوم که خوش صحبتی و چهره ی نمکی گلاب خانوم به دلش خوش نشسته بود ، چوب لباسی آهنی را از سر راه برداشت و به گوشه ای دیگر گذاشت و گفت:

« گلاب خانوم این جوری که نمی شه… حسابی خسته شدید تشریف بیارید منزل ما یه خستگی در کنید و یه چای تلخ بدون نمک در خدمتتون باشیم …»

آن گاه رو به برزو که آستین هایش را بالا می زد شد و ادامه داد:

«برزو جان مادر برو در خونه ی مهرانگیز خانوم و آقا فرهنگ ر و هم صدا کن بیاد یه کمکی بده تا زود تر وسیله ها جمع بشه ..امروز جمعه است حتما خونه ست …»

حاج خانوم این را گفت و سرش را به سمت گلی خانوم بر گرداند و با سر به در آبی رنگ اشاره کرد و به توضیحاتش اضافه کرد :

«همسایه ی روبرویی رو می گم … بعض شما نباشه ، خیلی انسانهای شریفی هستند ، اعتبار این کوچه و محله اند …حالا ان شاالله با هم آشنا می شید …»

گیسو معذب از وضعیت پیش آمده دستی یه مانتوی خاکی اش کشید و پر شالش را روی شانه اش سوار کرد و نگاهش به سمت در آهنی که دو لنگه داشت برگشت ….

آهنگر با چیره دستی روی هر کدام از لنگه های در با ورق های نازک آهن یک قوه ی بزرگ طراحی کرده بود و نوک قوه ها به هم می رسیدند، چنان چه گویی در دریایی آرام سر در گریبان هم فرو برده باشند …!

با صدای مامان بزرگ گلاب که با حاج خانوم دو سر تعارف را گرفته و هر کس به سهم خود آن را تکه و پاره می کرد ، نگاهش را از دو قوی عاشق چسبیده به سینه ی در آبی رنگ گرفت و خم شد تا کارتن پیش پایش را بردارد و باری از روی دوش زمین سبک کند، ولی دستان مردانه ی برزو پیش قدم شد ، پیش از او دو طرف کارتن را گرفت و آن را از روی زمین بلند کرد و مودبانه گفت:

« این کارتن با این حجم برای شما سنگینه… من می برمش ….»

سپس سربرداشت و رو به گلی خانوم ادامه داد:

« شما تشریف ببرید خونه من الآن دوستم رو صدا می کنم ، سه سوت وسیله ها رو میاریم بالا …»

گیسو با تشکری کوتاه و زیر لبی قدمی پس رفت و خم شد میز عسلی را برداشت و جلو تر از برزو راهی راه پله شد …

گلی خانوم هم که کاردش می زدی خونش قطره ای نمی چکید…. تمام حرصش را با پوف کش داری نشان داد و شرمنده رو یه برزو گفت:

«ببخشید ترو خدا باعث زحمت شدیم…»

لبخند برزو جوابش بود و او هم با یک کارتن کوچک تر راهی خانه ی جدیدشان شد ….

***
مهرانگیز خانوم نیم نگاهی به دکور رها شده کنار در انداخت و گفت:

« به سلامتی براتون مستاجر اومده ….ان شالله که پا قدمشون خیر باشه …حالا چرا نمیای داخل مادر….!؟»

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۷.۰۸.۱۶ ۲۳:۵۰]
برزو نمایشی دستی به موهای کوتاهش کشید و امتداد آن را تا گردنش کش داد:

«مزاحم نمی شم …می شه بی زحمت فرهنگ رو صدا کنید …می خواستم به موبایلش زنگ بزنم یادم اومد که آقا روز های جمعه تلفنش رو خاموش می کنه …»

مهر انگیز خانوم کنجکاو نگاهش را میان وسایل پخش و پلای کوچه چرخی داد و باشه ای زیر لب گفت و داخل شد …

فرهنگ که صدای برزو را می شنید از روی تخت کنج حیاط پایین آمد و دمپایی هایش را به پا کرد و لخ لخ کنان به سمت در رفت و مرغ حنایی جستی زد و از کنار پایش گذشت و با دیدن برزو که کنار در حیاط بیرون ایستاده بود دستی به نشانه ی دوستی پیش برد و گفت:

«سلام اُغُور به خیر .. به سلامتی کی از شمال برگشتی ….!؟ چرا دم در بیا بریم بالا …»

« سلام با مرام ، قربون او فرهنگ و ادبت برم ….سفر قندهار که نرفته بودم ، دو روز با بچه ها رفتیم شمال و برگشتیم ، حالا این حرفها رو ولش کن …اگه زحمتت نیست بیا یه کمکی بده دکور بی قواره ی این مستاجر طبقه ی دوم رو ببریم بالا …»

میان چهار چوب در ایستاد و به سمت خانه ی آنها گردن کشید با دیدن دری که چهار طاق باز بود و چند تا کارتن و یک دکور چوبی هم کنارش … چهره اش حالتی متعجب به خودش گرفت … ! اابروهایش رابه حالت اخم روی هم انداخت و پرسید:

« به سلامتی…. صبح سر و صداشون می اومد … مگه کارگر ندارند…!؟ آقای خونه کجاست …!؟»

« تو رو خدا شانس رو می بینی … ! دو روز نبودیم حاج خانوم ما رفته مستاجر پیدا کرده … سه نفرند یه خانوم و با مادرش و دختر جوونش زندگی می کنه … این جور که حاج خانوم دیشب می گفت شوهر خانومه خیلی سال پیش مرحوم شده و به باقی اموات پیوسته … صبح خانوم بزرگشون با کارگر ها دعواشون می شه اونها هم میذارن میرن و حاج خانوم مابَرو بازوی ما رو به رخ می کشه ،حالا حمالی مونده روی گردنم و دست تنها نمی تونم دکور رو ببرم … »

برزو گردن کشید و سرش را بیخ گوش فرهنگ رو برد و پچ پچ وار ادامه داد:

« صد بار به این حاج خانوم گفتم بگذار من مستاجر ، درو داف و هلویی برات بیارم به خرجش نرفت که نرفت… دختر رو یه نظر دیدم ،ای … دکورصورتش بدک نبود ….! ولی به مانتو شُل و ول پوشیده بود، عین لواشک آلو که به تنش زار می زد ….»

فرهنگ لبخندش را با فشار لبهایش روی هم پنهان کرد با دست به شانه ی برزو ضربه ای آهسته زد :

« تو آدم بشو نیستی …. ! به دختر مردم چی کار داری …!؟ واسه اسباب کشی که لباس مجلسی تن نمی کنن …»

برزو ابرویی بالا انداخت و نچ پر صدایی گفت:

« نُچ ، من آدم بشو نیستم ….!»

فرهنگ در حالی که می خندید سری به اطراف تکان داد :

« باشه تو برو …من شلوار گرمکنم رو عوض کنم و بیام کمکت….»

برزو و کنار صورت او بشکنی پر صدا زد و گفت:

« ایول به رفاقت ، منتظرتم ….!»

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۹.۰۸.۱۶ ۲۲:۴۴]
برای گیسو اسباب کشی فقط دو کلمه نبود و جزء منفور ترین کلمات دو بخشی محسوب می شد ….و هربار که مجبور بودندخانه یشان را عوض کنند ، تمام رگ و پیِ بدنش کش می آمد و این بار علاو ه بر دستها و کمرش ، رگهای مغزش هم در حال کش آمدن بود …!

آن هم به لطف مامان گلاب سرخوش که دعوت چای حاج خانوم رو نپذیرفت و او را به صرف چای فلاسکی به خانه ی در هم و بی سرو سامانشان دعوت کرد ….!

آن چنان که گویی به پیکنیک دور همی آمده باشد ، وسط سالن نه چندان بزرگ خانه ، روی چهار پایه ی کوچک نشسته بود و همراه حاج خانوم گل می گفت و گل تر می شنُفت و برای رفع خستگی از فلاسک چای که از پیش فکرش را کرده بود برای خودشان چای می ریخت و همراه نقل و نبات وکامشان را شیرین می کردند …! و خنده های نخودیشان به هوا پرواز می کرد …

اما فقط گیسو بود که حرص می خورد و بی هدف کارتن ها به اتاق ها می برد و وسیله ها را روی آن هوار می کرد … ! و مامان گلی اش ،رفتاری صبورانه تری داشت و گاهی کنار نفس های خسته اش لبخندی می زد و تند و تیز کارتن ها را باز می کرد و وسایلش را داخل کابینت ها می چید …و چقدر دلش می خواست بداند ، مامان گلی خوش اخمش میان این همه خستگی این خنده های نرم و دلنشین را از کدام جیبش در می آورد ….!

به چهار چوب در اتاق تکیه داد و گوشه ی لبش متفکر به سمت بالا کج شد و خیلی نا محسوس مامان گلی را زیر نظر گرفت ،شاید این لبخند های نرم اثرات همان پیامک های دلنشین است که گاه و بی گاه با صدای دِیلینگی از گرده راه می رسید و او آن ها را زیر زیرکی می خواند و لبخند روی لبش وسیع می شد ….!؟

در ذهنش به دنبال احتمالات می گشت و بدش نمی آمد ،برای رفع خستگی قدری فضولی کند …..! اما با صدای برزو پسر حاج خانوم که همراه مردی دیگر صدایشان در راه پله ها می پیچید فضولی هایش رنگ باخت و توجه اش به سمت در آپارتمان که چهار طاق باز بود برگشت …

برزو نفس نفس زنان یک سر دکور را گرفته و مردی که سر دیگر دکور در دستش بود پشت آن پنهان بود …و برزو مدام او را که به جلو دید نداشت راهنمایی می کرد و چپ و راست دستور می داد ….

گلی خانوم چیدن کابینت ها را رها کرد ، قدری شالش را پیش کشید و عذر خواهی هایش را مسلسل وار ردیف کرد …وقتی دکور وسط پذیرایی قرار گرفت و تمام قد ایستاد ،فرهنگ با نگاه فرو افتاده از پشت آن بیرون آمد ، با نفس هایی که خسته بود و هن و هن می کرد ،سرش به سمت گلاب خانوم و بعد هم گلی چرخید و مودبانه گفت:

«سلام خانوم ها خوش اومدید ….»

سپس رو به مادر برزو شد و اضافه کرد:« سلام حاج خانوم صبحتون به خیر …»

گلی خانوم که شرمندگی از سر و رویش می بارید وتوی کلامش هم موج می زد جواب داد:

«سلام از ماست ، شرمنده … تورو خدا ببخشید نیومده باعث زحمت همسایه ها شدیم …به پسر حاج خانوم برزو خان هم خیلی زحمت دادیم …»

گیسو فقط مات نگاه می کرد ،حس آدمی را داشت که ته چاه بیرون آمده باشد ….! نمی دانست چرا خدا با این همه بزرگی اش دنیا را این قدر کوچک آفریده که راه وبی راه آدمهایش قِل می خورند به هم می رسند …!

خودش بود …..! همان بخت النصر که دیروز در دفتر انتشارات او را تا سرحَد مرگ ترسانده بود ….همان که خانوم سبحانی خوش قلب ،مهندس صدایش می زد و خودش باد در غبغب غرورش و سورنا انداخت و گفت فتوحی هستم …

بهت و ناباوری ، چشمان درشتش را قدری درشت و گرد تر کرد….! باغ سیب و ماجرا هایش خیال نداشت دست از سر او بردارد و گویی بد شانسی ، پُرسان پُرسان راه خانه جدیدشان را هم پیدا کرده بود ….!باز هم جای شکرش باقی ، که مامان بزرگ گلاب فرهنگ را در دفتر انتشاراتی ندیده بود ….

سایه ی ترس هایی که روز گذشته در دفتر او تجربه کرده بود ،روی افکارش چنبره زده و تک تک لحظه ها پیش چشمش جان داشت و ترو تازه بود و لحظه ی قفل شدن در اتاق اوج تمام ترس هایش … !

قدمی پس رفت و نگاه خیره اش را گرفت و با چشمانی به زیرسُر خورده و اخم هایی در هم گره شده سلام گفت و فرهنگ با نیت پاسخ سر برداشت و با دیدن گیسو او هم متحیر شد و مات …! بی شک خودش بود … !

همان بلای آسمانی که یک باره با یک باغ سیب از آسمان فرود آمد و میان آرامش خیالش نشست ….! باز هم افکار منفی قد علم کردند و او با نهیبی آن ها را پس زد … نگاه خیره ی او هم به قدر یک نفس بود …..! و عاقبت چشمانش را مجبور کرد تا به زیر روند و سلام او را کوتاه پاسخ داد و مسیر نگاهش به روی جعبه ای کنار پایش نشست که با ماژیکی قرمز روی کارتن نوشته بود «وسایل گیسو …. »

*

گلاب خانوم که اصولا مرد قدبلند باب طبعش بود و مردان قد کوتاه را به حساب نمی آورد ،با دیدن فرهنگ و قامت بلند و شانه های فراخش … دستی به زانو گرفت و از روی چهار پایه بلند شد در حالی که قدو بالای فرهنگ را وجب به وجب رصد می کرد گفت:

«سلام به نفس های خسته ات مادر … ماشالله ، ماشال

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۹.۰۸.۱۶ ۲۲:۴۴]
له چه قدو بالایی داری …!؟ پس شاخ شمشاد مهرانگیز خانوم که تعریفش رو حاج خانوم می کرد شمایی …!؟»

سپس نگاهش را از چشمان فرو افتاده ی او گرفت و سرش به سمت حاح خانوم چرخید با سیاست که خاص خودش بود گفت :

« خدا شاهده که همساده ی خوب از فامیل به آدم نزدیک تره … دست آقای جهانگیری عموی دوست گیسو ، درد نکنه چه خونه و محله ی خوبی برامون پیدا کرده… همساده هاش یکی از یکی بهتر… دست پسر حاج خانوم هم درد نکنه امروز واسه نوه ی من گیسو برادری کرد …»

پیام کاملا واضح بود و برزو هم سیگنال های این هشدار را گرفت و خواهش می کنمی کوتاه برای پر کردن سکوت بیشان گفت …

حاج خانوم هم بیخ چادرش را سفت و محکم تر چنگ زد و از روی چهار پایه ی پلاستیکی برخاست رو به گلاب خانوم شد:

« خدا رو شکر اگه این همه مدت خونه خالی بود، عوضش یه همسایه ی خوب گیرم اومد ، به آقای جهانگیری گفته بودم یه مستاجر خوب برامون پیدا کنه تا مثل دفعه ی پیش شرمنده ی اهالی کوچه و محل نشیم … »

فرهنگ تعارفها را که رد و بدل می شد ، نمی شنید …!گویی میان برهوتی از ناباروی بود و تنها سایه سرش شرمندگی ….! و تمام هوش و حواسش پیِ گیسو …. که با چند قدم فاصله در آستانه در اتاق ایستاده بود ،تمام تلاشش را کرد تا نگاهش برای بار دوم به سمت او نچرخد و جانب ادب و حیا را نگه داشت و با صدایی آرام گفت :

« خانوم بزرگ شما لطف دارید …من هم فرهنگ هستم انشالله مادرم برای سر سلامتی خدمت می رسند اگه امری نیست مرخص بشم …»

گیسو دیگر نایستاد … بی آن که سرش را بالا بیاورد با همان اخم های درهم و افکار درهم تر ، داخل اتاقش شد و در را بست وبه آن تکیه داد و سربرداشت و پلک هایش را روی هم سوار کرد رو به بالا آهسته و زمزمه وار گفت:

« خدایا می خوای با من چی کار کنی … !؟من از حکمتی که مثل زنجیر همه رو به هم بافتی ، سر در نمی یارم …! قربونت برم ،من رو با حکمتی که ازش خبرندارم همراه کن …»

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۳۱.۰۸.۱۶ ۰۰:۲۶]
فرهنگ زیر دوش ایستاد و قطره های آب همراه با کف قل قل کنان ار روی سر و شانه اش سُر می خورد و چقدر دلش می خواست این قطره های زیر توانایی این را داشتند تا حس های بد شرمندگی اش را همراه تمام افکار درهم و برهم این سه روز را با خود بشویند و از بین ببرد … !

کوچه و پس کوچه های ذهنش پر بود از سوال های بی جواب … ! افکاری که جز سوهان روحش ثمری دیگر نداشتند و انتهای تمام افکارش بی شک به خسرو می رسید … داماد نمونه ی حاج رضا فتوحی … مردی که فرزانه برایش می مرد و جانش وصل او بود …. اگر راز های باغ سیب بر ملا می شد، قامت غرور فرزانه زیر آوار دیوار بی اعتمادی له می شد … و قیامتی به پا می شد که آن سرش ناپیدا ….! اگر میان این هردمیبل باراز بی آبرویی آبرویشان لقلقه ی دهان دوست ودشمن می شد کمر حاج رضا تاب نمی آورد … !

مستاصل از اگر ها ….پنجه های دستانش را میان موهایش فرو برد و سر برداشت و چشم هایش را بست و قطرات آب روی صورتش پخش شدند و جقدر دلش می خواست تمام افکار منفی اش هم پخش و پلا می شد …و آهسته و زمزمه وار آن قدر که صدایش فقط به گوش های خودش می رسید با خودش گفت:

« خدایا … حالا که اراده کردی تا گند کار های خسرو برملا بشه راه درست رو نشونم بده تا خانواده ام کمترین ضربه رو بخورن …»

این را گفت و از آب که حس خوبی زیر پوستش نشان بود دل کند و با حوله ی تن پوش سرمه ای اش از حمام بیرون رفت …

***
با دیدن فرزانه که رو به کتابخانه اش ایستاده و کتابی را ورق می زد ،بند حوله را محکم تر کرد و درحالی که کلاه حوله را روی موهای خیسش بالا و پایین می برد تا موهایش را خشک کند گفت:

« سلام حتی یه در صد هم فکر نکن کتاب هام رو بهت بدم … امانت دار خوبی نیستی …!»

سپس همانطور که روی تختش می نشست پرسید:« کی برگشتی ….!؟»

فرزانه با صدای او به آنی برگشت و لبخندش وسیع شد :

« سلام صحت آب گرم … یه نیم ساعت می شه … این چند روزه که خسرو نیست همش اینجا بودم، گفتم زشته یه روز جمعه رو پیش ناهید خانوم ومهناز باشم یه سررفتم اون جا بعداز ناهار اومدم …»

فرهنگ کلاه حوله را روی شانه هایش انداخت ، ته دلش اضطراب مثل سماوری خوش جوش قُل قُل می زد…..! اما سعی کرد لحنش مثل همیشه عادی باشد :

« از خسرو چه خبر ..؟ اصلا واسه چی توی این گرما رفته بندرعباس ….!؟»

فرزانه دستی به موهایش کشید و بی حوصله دستی در هوا تاب داد :

« ای بابا چند بار بگم ….!؟ دوست خسرو توی بندر تصادف می کنه و جون تمام خانواده اش خارج از ایران زندگی می کنن ،خسرو رفته اونجا تا یه کمکی بهش بکنه … محض اطلاع شما نیم ساعت پیش با هم حرف زدیم و بهت سلام مخصوص و بلند بالا یی هم رسوند »

فرزانه این را گفت و به سمت پنجره ی قدی تراس رفت و پرده را اندکی پس زد ،نگاهش به سمت طبقه ی دوم خونه ی حاج خانوم وپنجره ای که درست روبرو ی سوییت فرهنگ باز می شد نشست وبا نگاه خیره به روبرو ادامه داد:

« مامان مهری می گفت واسه ی حاج حانوم مستاجر جدید اومده سه تا خانوم هستند از سه تا نسل مختلف … مرد هم ندارند …! خدا کنه آدمهای بی حاشیه و بی دردسری باشند فردا قرار برای سر سلامتی با مامان بریم خونه شون …»

پف کش داری کشید و نفس هایش را بیرون فرستاد ، فرزانه نمی دانست حاشیه و درد سری به اسم خسرو زیر گوشش خودش نفس می کشد … دغل کاری که به راحتی آب خوردن همه ی آنها را فریب داده بود …!

بی حوصله از روی تخت برخاست و در حالی که به سمت کمدش می رفت گفت:

« لطفا می شه بری پایین ،می خوام لباس بپوشم ویه کم استراحت کنم و بعد هم می خوام ساک سفرم رو ببندم دو سه روزی باید برم شهرستان یکی از دوستای حاج رضا چاپ خونه اش رو می خواد تعطیل کنه و لوازمش رو گذاشته برای فروش ….»

فرزانه دل از پنجره جدا کرد و سری به علامت تایید تکان داد در حالی که به سمت در می رفت گفت:
« باشه مزاحمت نمی شم … برو استراحت کن تا یادم نرفته بهت بگم سه شنبه تعطیلی رسمیه و مامان می خواد نذرش رو ادا کنه سعی کن تا اون روز برگردی درضمن امشب مهمون داریم … به ناهید خانوم و مهناز گفتم برای شام بیان اینجا تا دور هم باشیم … فرامرز و الهه هم هستن … البته اگه خانوم طاقچه بالا نگذاره و تشریف بیاره ….»

سپس با قر و غنبیله ای ادامه داد:

«تورو خدا تو هم یه نظر به چشم خریدار مهناز رو نگاه کن … شاید خدا خواست و نظرت عوض شد … والا به خدا من داداشم رو جای بد نمی شونم…!»

نگاه خریدار دیگر چه صیغه ای بود …….! او باید پیش از هر چیز ،به حال کاسه ی چه کنم هایش که روی دستش جا مانده بود فکری می کرد و متاسفانه گره سوال های بی جوابش به دست گیسو همان بلای آسمانی باز می شد … باید او را می دید و بابت رفتار زشته اش عذر خواهی می کرد باید بااو در مورد شخصیت قصه ی باغ سیب صحبت می کرد و می فهمید چه مدت خسرو را می شناسد و چه چیزی باعث شده که او

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۳۱.۰۸.۱۶ ۰۰:۲۶]
این راز ها را در مورد خسرو بداند و آنها با وجود این همه نزدیکی بعد از این همه سال بر حسب اتفاق تازه به آن رسیده باشد …

از داخل کشو میز تحریرش باغ سیب پر دردسر را بیرون کشید و شماره ی موبایل گیسو را در تلفن همراهش ذخیره کرد …. و بعد از تاملی کوتاه برایش پیامک زد:

« سلام فتوحی هستم ،لطفا اگه ممکنه می خوام باهاتون صحبت کنیم … »

پیام را ارسال کرد و منتظر جواب ماند …

****
آفتاب روز جمعه با رسیدن غروب از آسمان پر کشید و رفت …..و قیل وقال اسباب کشی هم با پهن شدن فرش ها روی موکت قهوه ای و چیدن مبل ها به پایان رسید….

فقط چند تا کارتنی باقی مانده بود که باید آن هم به انباری که گوشه ی پشت بام ساخته شده بود منتقل می شد …

گلی خانوم نفس های خسته اش را با گفتن «خدایا شکرت این هم از اسباب کشی امسال ….»روی مبل هوار کرد و روبه گیسو شد:

« گیسو اتاق کوچیکه که رو یه کوچه باز می شه مال توئه … یه کم کوچیک هست ولی کمد دیواری داره می تونی لباس هات رو بذاری داخلش …فردا هم که از سر کار برگشتم تختت رو با هم سر پا می کنیم …اتاق بزرگه هم که رو به حیاط باز می شه مال من و مامان بزرگت…»

سپس در حالی که خم می شد تا گوشه ی فرش را صاف کند ادامه داد:

« پذیرایی یه کم درهم و برهمه ….امشب رو بیا پیش ما بخواب تا اتاقت فردا آماده بشه ….»

گیسو به یاد خُرخُر های فوق وحشتناک مامان بزرگ گلاب افتاد که فقط برای گوش های کر قابل تحمل بود ….!در حالی که میز تلفن را جا به جا می کرد ، نچی گفت و سری بالا انداخت:

«مهم نیست ریخت و پاش باشه ، توی اتاق خودم روی زمین می خوابم … من شبها کتاب می خونم مزاحم شما نمی شم ….»

گیسو این را گفت و به سمت اتاقش رفت ، دستش را روی دستگیره ی در گذاشت و چند بار آن را بالا و پایین کرد و وقتی باز نشد متعجب پرسید:

«مامان در اتاقم باز نمی شه….! نکنه دستگیره ش خرابه و گیرو گوری داره یه ربع پیش باز بود ….!؟»

گلی خانوم با تعجب از جایش برخاست و به سمت در اتاق رفت و او هم چند بار بی نتیجه دستگیره را بالا و پایین کرد و زیر لب گفت:

« وای خدا … این دیگه خراب نباشه ،که اصلا حوصله ندارم دم غروب برم و دنبال کلید ساز بگردم …!»

هنوز اخم های پر رنگ گلی خانوم کم رنگ نشده بود که مامان بزرگ گلاب فاتحانه کلیدی را از جیب پیراهن گلی گلی اش بیرون آورد و روبه آن دو که با دستگیره ی در کلنجار می رفتند تاب داد گفت:

«خودنتون رو خسته نکنید ، آدم باید خودش عاقل باشه … در اتاق رو من قفل کردم …. »

گیسو معترض به سمت او چند قدم برداشت و موهایش را که از فرط عرق به هم چسبیده بودند را پس زد :

« عه … مامان بزرگ آخه چرا…. !؟ من که از قبل گفته بودم این اتاق رو می خوام ….»

« دِردو خانوم ….! اُرد ناشتا نده …. این جا که سبزی فروشی و نونوایی نیست که اومدی جا گرفتی …..! پنجره ی اتاقی که می خوای برداری رو به اتاق همون شاخ شمشاد که صبح اومده بود کمک باز می شه ، پرده ی اتاقش توره ،خودم دیدم دم غروبی اومد توی اتاقش … به قدرتی خدا تو هم که همیشه یه شلوارک یه وجبی پاته و یه تاپ بی آستین و یقه …! تا برای اتاقت یه پرده درست و درمون نزدیم حق نداری پات رو بذاری توش … اگه ناراضی هم هستی بیا با مامانت اتاق بزرگه رو بردار، منم میرم اتاق کوچیکه …گلی از خستگی حواسش به این چیزها نیست ولی من حواسم خوب جَمه ….»

گلی خانوم لبخند قدر شناسانه ای زد و دوباره روی مبل خودش را هوار کرد:

« دستت درد نکنه مامان خوب کاری کردی فردا یه کم زود میام با هم بریم پرده بخریم ….»

لب و لوچه اش قدری آویزان شد و انحنایی رو به پایین گرفت اما با صدای دینگ پیامک تلفن همراهش به تصور اینکه افسانه است آن را باز کرد با خواندن آن ابروهایش از تعجب رو به بالا پرواز کرد:

«سلام فتوحی هستم ، لطفا اگه ممکنه می خوام با هاتون صحبت کنم …»

به یادبخت النصر خانه ی روبروی افتاد که مامان گلاب به او می گفت شاخ شمشاد ….! اخم هایش درهم شد ، بی آن که پیام را جواب دهد موبایلش را خاموش کرد و آن را روی میز تلفن گذاشت و در حالی که به سمت حمام می رفت گفت:

« مامان من رفتم حموم ، تمام بدنم خیس عرق و خاکی شده …. لطفا حوله و یه دست لباس تمیز از توی اتاقم که فعلادرش پلمپ شده بیار…»

باغ سیبش هنوز به بار ننشسته برایش دردساز شده بود ….! این فرار موقتی بود و می دانست دیر و یا زود باز هم با فرهنگ فتوحی روبرو خواهد شد ….!

***
دِردو : دختر بچه ی زرنگ ، زنی یا دختری که در حضور بزرگتر ار خودش در سخن گفتن پیشی گیرد.
ارد ناشنا: دستور بی جا
قر و غنبیله :اطوار
دغل کار : مکار ، حیله گر
طاقچه بالا: تکبر ورزیدن ، افاده داشتن ، مغرور بودن
هردمبیل: بی نظم و ترتیب ، بی قاعده
لقلقه:هر بانگ که در اضطراب و حرکت باشد، آواز در اضطراب
خوش جوش: سماوریا دیگی که زود بجوشد « فرهنگ نامه ی د

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۳۱.۰۸.۱۶ ۰۰:۲۶]
هخدا»

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۳۱.۰۸.۱۶ ۲۳:۰۵]
انگشت اشاره اش را فرضی روی گلهای درهم و بر هم قالی کشید ،که درست مثل افکارش تمام خطوطش پیچیده درهم بود …!

« چیزی شده بابا چند روزه توی خودتی … !؟»

با صدای پدرش بلافاصله چشم از خطوط منحنی قالی گرفت و سر برداشت و جواب داد:

«نه حاجی چیزی نیست یه کم فکرم در گیر کنکور دکتری ست…»

حاج رضا یک برش طالبی به سر چنگال زد و به سوی او گرفت و با گوشه ی چشم به سمت مهناز که کنار فرزانه نشسته بود اشاره کرد، سرش را قدری نزدیک تر برد و جایی حوالی گوش او گفت:

« بابا نمی خوای به مهناز فکر کنی … دختر خوبی ها …!؟ برادرش که دامامونه …و خوب می شناسیمش و به غیر از گذاشتن پدرشون خونه ی سالمندان هیچ نقطه ی کور و تاریکی توی زندگی شون ندارند … خسرو و ناهید خانوم هم آرزوشونه که تو دامادشون بشی … شَم مردونه ام بهم می گه مهناز هم ازت خوشش میاد …»

فرهنگ مسیر نگاهش به باغچه ی کنار دیوار وتک درخت توت آن رسید … راز های رمان باغ سیب آن بلای آسمانی اگر حقیقت داشته باشد ، زندگی خسرو پراز نقطه که هیچ پراز سیاه چاله های عمیق و تاریک بود ….!

رازهایی که توان گفتنش را نداشت و می بایست پیش از هر چیز صحت و سقم آن ها برایش آشکار می شد ….!

انگشتانش را مستاصل از بلا تکلیفی میان موهایش رو برد و با لحنی محکم تر از قبل گفت:

« حاجی لطفا شما دیگه تحت فشارم نذارید ،صحبت یه عمر زندگیه بحث کفش تنگ و گشاد که نیست ….!»

فرهنگ این را گفت و بازم هم موبایلش را چک کرد تا ببیند گیسو جوابش را داده یا نه ….؟ نفس عمیقی کشید و درذهنش پر حرص گفت :« دختریه سِرتق ….!»

« فرهنگ خان می شه از کتابخونه تون یه چند تا کتاب امانت بدید ؟ قول میدم خوب ازش مراقبت کنم ،فرزانه جون بهم گفته که شما چقدر روی کتابها تون حساس هستید ….»

با صدای مهناز به آنی چشم از پوشه ی خالی پیامک تلفن همراهش گرفت و سر برداشت و نگاهش به سمت او چرخید و کوتاه و مختصرو مفید گفت:« بله حتما ….»

مهناز به این «بله حتما …» راضی نشد و هم صحبتی بیش از این می خواست و پی بحث را گرفت :

امتیاز دهید به این رمان

Check Also

پارت ۲۰ رمان باغ سیب

«شما دوتا چه مرگتونه… آبرومون رو بردید واسه چی افتادید به جون هم …!؟ » …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.