پارت ۴ رمان پاورقی زندگی (جلد دوم )

-خوبه بابا بريم
از خانه خارج شدند وبه سمت رستوراني که شريک جديد کاميار براي شام دعوتشان کرده بود رفتند…دستانش در دست شوهرش بود وبه سمت ميزي که جيمز وهمسرش نشسته بودرفتند.
کاميار:سلام
آن دو بدون ايستادن لبخندي زدند وسلامي کردند…جيمز و همسرش به گونه اي نشسته بودند که کاميار بدون تصميم گيري مجبور به نشستن در کنارايزابلاهمسر جيمز و رو به روي همسر خودش شد…اما مريم راضي به اين نوع نشست نبود بنابراين با اخم وايستادن اعتراض خودش را اعلام کرد…هر سه به او نگاه کردند اما نگاه او بيشتر به همسرش بود…او بلند شد وکنارش ايستاد آهسته گفت:
-يه امشب وسخت نگير، خواهش مي کنم بشين
صداي عصبي و خفه اش را به گوش کاميار رساند:خوشم نمياد کنار اين مردک بشينم،به اين زن بگو بره کنار شوهرش بشينه
کلافه دستي به موهايش مي کشد: تو که رو به روي من نشستي اصلا به اون نگاه نکن
-يعني تو راضي ميشي من کنار اين بشينم؟
-راضي نيستم ولي…تو سه ساله اينجا زندگي مي کني هنوز به فرهنگ اينا عادت نکردي؟
جيمز:ببخشيد…مشکلي پيش اومده؟
مريم مي خواست حرفي بزند که کاميار با لبخندي سريع گفت:نخير…ظاهراهمسرم چيزي روفراموش کردند من بهش گفتم امکان برگشتن وجود نداره
مريم با اخم وحرص کنار مردي که اولين باراست او را ديده ولي هيچ ازاو خوشش نمي امد نشست…مرد دست به طرف او دراز کرد:
-من جيمز هستم
مريم فقط نگاهي به دستان او وصورت کاميار انداخت وگفت:خوشوقتم…من هم مريمم
به دستانش نگاه کرد وخنديد:زن جالبي هستيد
جيمز برايش نوشيدني ريخت:به افتخار آشناييمون
اما او ترجيح داد از آن نخورد ليوان برداشت وبراي ايزابلا گذاشت:ممنون من ميل ندارم
وبراي رفع تشنگيش ليوان ابي که روي ميز بود برداشت ونوشيد…آن دو با تعجب به مريم ورفتارهاي عجيبش نگاه مي کردند..کاميار لبخند تلخي زد وسرش پايين انداخت مريم سر به زيري همسرش که ديد گفت:
-نمي خواي منو معرفي کني؟
کاميار نفسي کشيد وگفت:ايشون مريم، خانم بنده هستند
زن باهمان چهره تعجب ولبخندي سري تکان داد اما جيمز گفت:پس اسم شما خانم عجيب مريه
با گفتن کلمه مري او ياد مهيار افتاد که يک بار مري صدايش زده بود به ياد اين خاطره لبخندي زد جيمز خنديد وگفت:
-من فکر مي کردم خيلي آدم بد اخلاقي باشيد اما با اين لبخند زيبا متوجه اشتباهم شدم
ايزابلا:کاميار واقعا شما رو دوست داره…زماني که با همسر سابقش بود اصلا احساس خوشحالي نمي کرد…هميشه مي گفت زن روياهاي من در ايران زندگي مي کنه…خيلي دوست داشتم شما رو از نزديک ببينم
مريم به همسرش نگاه کرد:اميد وارم لياقت اين همه محبت کاميار روداشته باشم
-حتما همين طوره…همين دعواي کوتاهي که الان داشتيد ومن نمي دونم بخاطر چي بود شما با نشستنتون تمومش کرديد يعني کاميا رو دوست داريد
لبخندي به اجبار زد ومشغول خوردن شامشان شدند…نگاه مريم بيشتر به زني بود که فاصله خيلي نزديک به همسرش نشسته وگاهي با لبخند در گوش او چيزي مي گويد وکاميار مي خندد وچيزي که بيشتر عذابش مي داد وعصبيش کرده بود توجه نکردن همسرش به او بود…آنقدر حواسش به آن دو بود که نمي دانست جيمز با آن صدايي که بيشتر شبيه صداي گرفته ي کلاغ بود چه مي گفت با خنده هاي اوفقط کشي به لبانش به عنوان لبخند مي داد وخودش هم نمي دانست براي کدام حرفش اين لبخند را زده…بعد از شام جيمز گفت:
-ما به دو مناسبت اينجا جمع شديم اول آشنا شدن دو خانواده چون قراره بعد از امضا کردن قرار داد توسط کاميار ما رابطه نزديکي با هم داشته باشيم و دوم تولد همسرعزيزم ايزابلا
اواز شوق دست جلوي دهانش گذاشت:عزيزم…بازم مثل هميشه غافلگيرم کردي
با آوردن کيک آنها دست زدند وتولد به او تبريک گفتند ايزابلا مي خواست شمع ها ار فوت کند جيمز:
-عزيزم صبر کن…اول اجازه بده کاميار قرار داد وامضا کنه،بعد مي توني براي موفقيت شرکت آرزو کني چطوره؟
ايزابلا با لبخند به آن دو نگاه کرد وگفت:شما هم موافقيد؟
کاميار با خوشحالي بله اي گفت اما مريم به زحمت لبخندي رضايتش را اعلام کرد…کاميار زير برگ ها امضا مي کرد ومريم با ناراحتي و دلخوري به خودنويسي که امضاء همسرش روي ان کاغذ نقش مي بست نگاه کرد ضربان قلبش بي اراده بالا رفته بود…کاميار پاکت سفيدي که محتويات تمام دارايي وارثش بود به دست جيمز داد…کيک بريدن ودر شادي سه نفر وناراحتي يک نفر خورده شد…بعد از جشن از آنجا خارج شدند.
جيمز:کاميار تو از فردا برو يه جاي مناسب براي شرکت باش منم کاراي اداريش وانجام ميدم
-حتما
با يک ديگر دست دادن وجيمز دستش به طرف مريم دراز کرد با لبخند دستش عقب کشيد:فراموش کرده بودم شما دست نمي ديد
-شب بخير
هنوز چند قدمي به ماشين نزديک نشده بود که برگشت:بايد يه اسم خوب براي شرکت پيدا کنيم به نظر شما چه اسمي مناسبه؟
ايزابلا نزيک آمدبازوي همسرش گرفت:فکر نکنم اينجا جاي مناسبي باشه هر چهار نفر بريم خونه فکر کنيم چه اسمي بهتره
هر سه با خنده موافقتشان را اعلام کردند و با خداحافظي سوار ماشين هايشان شدند وهر يک به سمت خانه شان رفتند…وارد آپارتمان تاريکشان که مريم نام آن راقبرستان متروکه گذاشته بود شدند…کاميار چراغ ها زد مريم با باز کردن دکمه هايش گفت:
-کاش اينکارو نمي کردي
پالتو از تن بيرون کرد وروي مبل نشست کاميار خم شد وبا لبخندي در چشمانش نگاه کرد:
-چقدر دوست دارم روزي رو ببينم که ميگي کاميار کاش زودتر اين کارو مي کردي
اين حرف را مي زند وبراي درست کردن قهوه به آشپزخانه مي رود… دو فنجان روي ميز ميگذارد مريم لبانش تر مي کند:
-کاميار
-جانم
-ميشه بريم ايران؟
به شوهرش که پشت به او ايستاده نگاه مي کند…او برمي گردد نگاهش مي کند:ايران؟چرا؟
-دلم تنگ شده…تو قول دادي هر وقت خواستم ميذاري برم
-آره گفتم هنوزم ميگم هر وقت دوست داشتي برو…حالا دلت واسه کي تنگ شده؟ خانوادت؟تو اصلا زنگ بزن ببين جوابتوميدن…(نگاهي دقيق به مريم مي اندازد)نکنه دلت واسه کس ديگه تنگ شده؟
مريم بي اراده فرياد مي زند:بس کن کاميار…تو چرا هر چي ميشه به اون مي چسبونيش؟مهيار براي من تموم شده ميفهمي؟…اگر هم قرار باشه برم ايران فقط براي ديدن دخترمه همين بفهم
اين چند روزآنقدر از دست کارهاي شوهرش عصبي بود که به دنبال يک بهانه براي خالي کردن خودش ميگشت وبهانه جور شده بود…با اشک در چشمانش به سرعت به سمت اتاقش مي رودصدايش را در بالشت خفه مي کند…آرام دست زير بالشت مي کند وگردنبد سفالي بيرون کشيد…هر وقت دلتنگ ايران بود گردنبدي سفالي که مهيار با خاک وطنش ساخته بود بو مي کشد اينطور دلتنگيش کمتر مي شد.
*********
همه در اتاق جمع شده بودند دکتر کنار تخت ايستاد:مهيار جان حاضري؟
مهيار آب دهانش قورت داد ترس واميد به يک باره به سراغش آمده بود سر تکان داد وبا صدايي که مي لرزيد گفت:آره
دکتر با گفتن “بسم الله الرحمن الرحيم”باند از روي چشمانش بر مي داشت..پرويز تحمل وزن سنگين بدنش را نداشت وبه ديوار تکيه داد…فرزين از استرس نفس هاي عميق مي کشيد…عزيز پايين تخت روي مبل نشست وبا تسبيح در دستش ذکر مي گفت…سايه در آغوش عمه اش در کنار تخت ايستاده بودند..مهران تمام باند ها برداشت وگفت:آروم چشمات وباز کن
افکاربد به سمتش هجوم بردند..واز ترس نديدن چشم باز نمي کرد اين آخرين عمل وآخرين اميدش بود…پلک هايش مي لرزيد آرام باز کرد وسريع بست…فشاري به چشمانش داد ودوباره باز و بسته کرد.
دکتر: چرا چشمات وباز نمي کني؟
-نور..نور اذيتم مي کنه
با شنيدن اين جمله لبخندي زدند سايه از عمه اش جدا شد ودستان برادرش گرفت:
-يعني مي بيني؟
-سايه تو هم اينجايي؟
-آره اينجام…تورو خدا چشمات وباز کن
مهران:فقط نور؟
-آره
دکتر نگاهي به پرويز که ديگر رنگي به صورت نداشت انداخت مي ترسيد عملش ناموفق باشد وفقط نور باشد.جرات گفتن هيچ حرفي نداشت رو به مهيار گفت:
-سعي کن چشمات وکامل باز کني حتي اگر نور اذيتت کرد
چندين بار چشمانش باز وبسته کرد تا به نور اتاق عادت کند واز لاي چشمان خمار وبي تاب ديدنش صورت خيس از اشک عزيزمي بيند لبخندي مي زند چشم مي بندد ، باز مي کند چند قطره اشک مي ريزد:
-عزيز دارم مي بينم
سايه وراحله با جيغ وخوشحالي خودشان را در آغوش مهيار مي اندازند پرويز مي نشيد:خدايا شکرت…شکرت
عزيز با چادري که ازسرش افتاده به سمت مهيارمي رودو در بغل مي گيرد قربان صدقه اش مي رود،مي بوسيدش مهيار فقط به انان که پنج سال از ديدنشان محروم بوده مي نگردمي خندد دوست داشت همچون ديوانه ها فقط بخندد.
-هنوز جونيا عمه
راحله گريه مي کرد نمي توانست جوابي دهد مهيار به سايه که روسري پوشيده نگاه کرد دست روي صورتش کشيد:
-سايه تويي؟چقدر خانوم شدي با اين روسري
خودش را در اغوش برادرش مي اندازد:داداشم دوست دارم…خيلي دوست دارم
مهران به سمت پرويز که روي زمين نشسته واشک مي ريزد رفت دست به طرف او دراز مي کند:
-پاشو مرد…تو اين چند سال مگه منتظر نبودي بچت ببينه ؟
پرويز نگاهش مي کند:هيچ وقت اينجوري کمر خم نکردم
دست مهران مي گيرد وبلند مي شود…نگاهش به پدرش مي افتد،تغيير کرده بود انگار ديگر آن پدر شاد سالهاي گذشته نبود… موهاي سفيدي که در ته ريشش بود نشان دهنده ي پيري پدرش بود…سايه از او جدا مي شود مهيار لبخندي با بغض به پدرش مي زند.
-بابا
پرويز خم مي شود و چندين بار چشمانش مي بوسد:جان بابا..عمرم
سفت و محکم در اغوشش مي کشد مهيار آرام مي گويد:چقدر پير شدي
-الان جوون شدم…بيست سال جوون تر شدم،کل عمرم به اندازه امروز خوشحال نبودم
فرزين که گوشه اي ساکت ايستاده واز خوشحالي اشک مي ريخت وفقط نظاره گر مهيار بود…نمي خواست مزاحم شادي انان شود مهيار گفت:
-پس فرزين کو؟
پرويز کنار رفت وبه فرزين که کنار در ايستاده بود نگاه کرد:تو چرا اونجا وايسادي بيا
پرويز کنار مي رود مهيار با ديدن فرزين لبخندي زد و وخنديد:اوه اينو ببين …اين ريشا چيه گذاشتي ؟
فرزين بدون حرفي در اغوشش مي رود گريه مي کند مهيار از خوشحالي خنديد:چطوري مرد؟
به چشمان مهيار که در حرکت است نگاه مي کرد:عالي…مگه بهتر از اين هم ميشه؟
با دست اشک هاي فرزين پاک مي کند:اون موقع که نمي ديدم اينا چشماي من بودم اشکيشون نکن
-دلم براي دوباره با هم بودن تنگ شده
-من خيلي بيشتر از تو
باز در گوشش مي گويد:اون دختر تپل خوشگلت عروس خودمه ها
تازه يادش آمد دختري دارد…تازه يادش افتاد زني در زندگيش بوده…لبخندش با ياد آوري آن زن از بين رفت.به عمه اش نگاه کرد:
-ساينا کجاست؟
-الان مي گم مستانه بيارتش
دکتر با وجود اينکه چندين بار به او تذکر داده بود اشک نريزد بارديگر هم به او گفت:
-اقا مهيار سعي کن توي چند روز اشک نريزي براي چشمات خوب نيست..واينکه ما بايد يه مدت چشمات وببنديم
مهيار:چرا؟
فرزين:حداقل بذاريد دخترش وببينه بعد
-بنده که نگفتم ايشون نمي تونن دخترشون و ببينن…يه مدت که ميشه بيست روز باند چشماشو عوض مي کنيم که عفونت نکنن
-خب خانواده ي آقاي سعادتي…وقت ملاقات تموم
سايه:ببخشيد اقاي دکتر ميشه داداشم دخترشو ببينه؟يعني ميشه ما شب بياريمش
-بنده اينجا هيچ کارم دخترم…شب وقت ملاقات نمي دن مگر اينکه پدرتون بتونن کاري کنن
سايه به برادرش نگاهي انداخت:نگران نباش دخترت و ميارم
مهيار با لبخند تشکري کرد…همه براي خداحافظي به نوبت مهيار را بوسيدند وبيرون رفتند.
فرزين:مي خواي پيشت بمونم
– نه ممنون (به چشمانش خيره مي شود) اگر تمام عمرم ازت تشکر کنم کمه
-منم نمي تونم گوشه اي از محبتاي تورو جبران کنم…پس ديگه در موردش حرف نمي زنيم باشه؟
فقط چشمانش را براي گفتن باشه باز وبسته مي کند بعد از رفتن دوستش به اطراف نگاه کرد،چشمانش همه چيز را تار مي ديد. خوشحال بود هر چه بود بهتر از نديدن بود…پرستار کنارش ايستاد وباندي براي بستن چشمانش بر داشت،نگاهش به پنجره افتاد…تنها کسي که الان مي خواست اورا ببيند مريم بود،فقط دوست داشت ببيند چهره اش همچون دل نامهربانش خشن است…نفسي کشيد وچشمانش بست..بست تاشايد خاطرات گذاشته اش از بين برود.
سه هفته تمام به دستور پزشک دران بيمارستان ماند،هر روز تعدادي براي ديدنش مي امدند،تنها ارزويش رهايي از ان قفس براي ديدن دنيا ناجوانمردانه بود.
عزيز:بيا اين اب هويجم بخور
مهيارکه روي تخت نشسته بود به ليوان نگاه کرد:عزيز نمي خورم شدم عين هويج
راحله:بخور براي چشمات خوبه
-به خدا اگر قبل از عمل اين همه اب هويچ به خوردم مي داديد،اصلا احتياجي به عمل نبود بينا مي شدم
به اجبار پنجمين اب هويجش هم خورد..ساينا جلو امد: بابا مي هوام
خم شد از روي زمين بلندش کرد ودر اغوشش گرفت:يه ب*و*س بده
با بوسيدن ساينا مهيار چند بار صورت وچشمانش بوسيد:دختر خوشگلم…الان ميگم بهت اب هويج بدن
قبل از اينکه چيزي بگويد عزيز اب هويجي به دست ساينا داد…مهيار جرعه جرعه اب هويچ به دخترش مي داد.دکتر وپدرش وارد اتاق شد.
پرويز ساينا رااز مهيار گرفت ودکتر براي اخرين بار چشمانش معاينه کرد وگفت:
-عينک برات نوشتم دادم فرزين برات بگيره
-ممنون…کي مي تونم برم؟
-از ديدن قيافه هاي ما خسته شدي؟
-نه..دلم براي خونه تنگ شده مي خوام زود تر برم
-باشه مي توني فردا بري
با ناباوري وتعجب گفت:واقعا؟جدي مي گيد؟
-بله…فردا مرخصي
-يعني مي تونم برم خونه؟
-خب اره…مگر اينکه خودت دوست داشته باشي بموني
-اصلا…حتي يک لحظه هم نمي مونم
-فقط…هر دوهفته براي معاينه چشمت بايد بياي مطب
-چشم حتما…بابت زحمتي که براي چشمام کشيديد ممنون،کلا از بيناايم نا اميد شده بودم
-من کاري نکردم عزيزم..تمام کارها رو پدرت کرد،اين عملم اگر خدا نمي خواست موفقيت اميز نبود
راحله وعزيز با تشکر کردن از دکتراز اتاق خارج شدند.راحله وعزيز براي تهيه مراسم مهماني رفتند.پرويز گفت:
-چيزي لازم نداري؟
-لباس…احساس مي کنم دارم تبديل به فسيل ميشم حالم از خودم داره بهم مي خوره
خنديد:گفتم فرزين برات بياره
لحظاتي بعد از رفتن پرويز ودخترش که به زحمت از پدرش جدا کردند، فرزين با ساکي که در دست داشت وارد شد:
-درود
سر برگرداند وبا لبخندي به عينک افتابيش نگاه کرد:سلام…افتاب خيلي اذيتت مي کنه؟
-شديددددد
-اهان
-خوشگل شدم؟
-هييي
لبه تخت نشست:رفتم يه عينک خوشگل برات گرفتم..با همون ادرسي که گفته بودي خوبه؟
جعبه اش باز کرد وعينک برداشت روي چشمانش زد خوب شده بود دنيا ديگر تار نبود:چطور شدم؟
فرزين انگشت شصتش بالا اورد:يک
-آينه اينجا نيست؟
از پاکت اينه اي بيرون اورد مهيار خنديد وگفت:اينو از کجا اوردي؟اينکه دخترونه است
-گرفتمش ديگه…ببين خودتو
آينه در دست گرفت يادش آمد پنج سال است چهره اش نديده …خيره به پشت اينه چوبي شده بود.
فرزين:چيه؟
-خيلي وقته خودمو نديدم
-خوب مي خواي بعدا خودتو برانداز کن
اينه از دستش بر مي دارد…آن شب خواب به چشمانش نيامد…بغض کرده بود زني فکرش را مشغول کرده.نفسي کشيد وچشمانش بست مي دانست با فکر کردن به او اوضاع زندگي اش بد تر مي شود.ثانيه ها به سرعت مي امدند ومي رفتند…روي تخت منتظرنشسته بود که تقه اي به در خورد برگشت با ديدن فرزين ودخترش که در اغوش اوست لبخندي زد.
فرزين:بگو بابا سلام
-شلام
-سلام به روي ماهت خوشگل من
فرزين کنارش نشست ومهيار ساينا گرفت وبوسيد:خوبي؟آره؟
سرش تکان داد:آره…
فرزين ساکي روي تخت گذاشت:اينم لباس اگر به سليقه ات نيست ديگه ببخش
نگاهي به لباس ها مي اندازد:خوبه دست درد نکنه..بابا اومده؟
-آره رفته کاراي خلاص شدنت وانجام بده
خنديد:واقعا اينجا مثل زندون شده برام(روي صورتش دست کشيد)خيلي بد شده؟
-هنوز خودتو نديدي؟
-نه
-مهيار جان چشمات نمي ديده صورتت که نسوخته بوده که اين کارا و مي کني…نترس لولو نشدي،فقط ريش وسبيلت شده عين پاپانوئل
مي خندد: بريد بيرون مي خوام لباس عوض کنم
اداي خانم ها در مي اورد:وا همچين ميگه برو بيرون که انگار هيچيشو نديدم
مي خندد:گمشو برو ديگه
فرزين ساينا در اغوش گرفت:اخه خدا رو خوش مياد تو اين سرماي زمستون با يه بچه بيرونم مي کني؟شيرمو حرومت مي کنم
مهيار با تعجب به اداي زنانه ي فرزين که از اتاق خارج مي شد نگاه کردلبخندي زد:اين چهل سالش هم بشه هنوز مغزش رشد نکرده
لباس عوض کرد و با زدن عينک به چشم از اتاق بيرون امد..به نظر خودش با ان ته ريش وان عينک شيشه اي ظاهر خوبي پيدا نکرده.
مهيار با ديدن ساينا که به عروسکش دارو مي داد به طرفش رفت بغلش کرد:چيکار مي کني؟
فرزين:بابا اين بچه رو يک دقيقه بذار زمين نفس بکشه همش بغله
-دوردونه خودمه مي خوام لوسش کنم
در سالن قدم بر ميداشت وبه همه جا نگاه مي کرد انگار هنوز از ديدن اين دنياي پست سير نشده…حس مي کرد اولين بار چشمانش مي بيند.با ديدن پدرش لبخندي زد.
-سلام
-سلام..خوبي؟چشمانت اذيت نمي کنه که؟
-نه فعلا
-خوبه پس بريم
به حياط بيمارستان رسيدند با تابيدن نور خورشيد به چشمانش. چشمانش فشرد. دستانش سايه بان قرار داد.
فرزين:چي شد؟
-عينکتو بده کور شدم
عينکش بدستش دادبه محض زدن فرزين گفت:الان منو مي بيني؟
-اره اما شفاف نيستي
-عيبي نداره همين که منو ببيني کافيه
همانطور که قدم بر ميداشتند فرزين در گوشش گفت:کثافت اين عينکه چند صدتومني بيشتر به تو مياد تا من
مهيار نگاهش کرد:خب؟
-بخرش..من ديگه نمي خوامش
-جنس بنجول خريدي مي خواي به من بندازيش؟
چهره اش بغض الود کرد مهيار با خنده نگاهش کرد:چيه؟
-به پات سوختم وساختم الان اينه دستمزد اين چند سال؟اين حرفا تحويلم ميدي؟
بلند خنديد:مگه من گفتم بمون مي خواستي بري
به ماشين نزديک مي شدند پرويز از خنده ي بلند مهيار لبخندي زد مي دانست فقط دوستش مي تواند اورا اينطور بخنداند.
فرزين:کاري نداريد من برم
مهيار:مگه نمياي ؟
-يه ذره از مهمونات کمتر بشن ميام پيشت
پرويز:فرزين جان من ازت…
فرزين:خواهش مي کنم احتياجي به تشکر نيست،من هر کاري کردم واسه داداشم بوده وبس پس بيشتر از اين شرمندم نکنيد
پرويز:خيلي ممنون
مهيار عينک افتابي به سمتش مي گيرد:دست درد نکنه
از دستش مي گيرد وبه چشمان مهيار مي زند:براي خودت خوشگل…بزار يه چيزي از من يادگاري داشته باشي که شبا به يادم باشي وبدوني چه گوهري از دست دادي
مهيار با لبخندي گفت:يه دونه اي فرزين
-نوکريم…خداحافظ
به محض نشستن در ماشين خودش را در اينه بغل ديد…دقيق شد واب دهانش قورت داد، به چهره اش زل زد انگار به مردي غريبه مي نگرندچهره اش ديگر جوان بيست وچند ساله نبود نفسي کشيد وبه رو به رو خيره شد..ودر افکار خودش غوطه ور شد.
با ديدن مغازه اي گفت:وايسا
-چي شده؟
-يه عروسک فروشي بود رد کردي
-گفتم چي شده..اين دخترت عروسک زياد داره حالا باشه يه وقت ديگه
-باشه
نگاهي به پسرش انداخت مي دانست اولين هديه اش به دخترش است:پياده شو
خنديد:دلت به حالم سوخت؟
-از بس قيافت هم مظلومه
پياده شدند عروسک خرسي بزرگ قرمز رنگي خريدند ساينا از شوق روي پايش بند نبود.
پرويز:نميشد کوچيک ترش بخري حداقل تو ماشين جا شه؟
-براي تک دخترم بايد بهترينا رو بخرم
همان طور که بيرون نگاه مي کند سر دخترش بوسيد…موهاي دخترش شبيه خودش نبود پس احتمالا به مادرش رفته سوالات زيادي در مورد ان زن در سرش رژه مي رفتن اما نمي توانست بپرسد.از ميان دود اسپندي که منيره به راه انداخته بود رد شد…به خانه نگاه کرد هيچ چيز عوض نشده بود…خانه اي که با سليقه ي مادرش چيده شده بود دست نخورده مانده…بغضش فرو فرستاد لبخند تلخي زد…با باز وبسته کردن چشمانش مستانه را روبه روي خود ديد.چهره ي دخترانه اش به زنانه تغيير کرده بود.سري تکان مي دهد وسلامي مي کند…جوابش مي دهد:
-خوش اومدي،خوشحال شدم دوباره مي توني ببيني
– ممنون
وارد خانه مي شود. با هر کس مي بيندسلام و احوال پرسي مي کند روي مبل مي نشيند رو به پرويز مي کند:به هيچ چيز خونه دست نزدي؟
-دوست داشتم خونه همونجوري که بود بمونه
-اينجوري بيشتر ياد مامان مي افتي
-بخاطر همين بهش دست نزدم
پرويز بلند مي شود با گفتن بفرماييد زني سر بلند مي کند چشمانش به زن جواني که با سيني چاي خم شده با کنجکاوي نگاهش مي کند صدايش شنيده اما مطمئن نبود:
-ميل نمي کنيد؟
-شما فاطمه خانميد؟
لبخندي مي زند وآرام سرش تکان مي دهد:بله
فاطمه با تصوراتش هم خواني نداشت با ان همه مشکلات توانسته بود طراوت جواني اش را حفظ کند،با لبخند زيباي اش را تحسين مي کند،زني که پرستار دخترش بود از خودش هم کوچک تر است…استکان چاي بر ميدارد وتشکري مي کند…ضربان قلب فاطمه بالا گرفته بود اولين بار بود مهيار اينگونه اورا مي کاويد.بعد از خوردن چاي اش به اتاقش رفت.به محض باز کردن در،خاطرات ان زن به سمتش هجوم بردند…دستگيره ي در فشرد با عصبانيت به طرف کمد ان زن مي رود،باز مي کند خالي بود چشمانش مي بندد ونفسي با تمام وجودش مي کشد، هيچ چيز نبود حتي بوي عطر سردي که هميشه نقش لباس هايش بود.در کمد مي بندد به سراغ کمد خودش مي رود:
با حسرت به تمام لباس هايش نگاهي مي اندازد:يه بارم برام لباس نخريد
تمام اتاق را براي پيدا کردن البوم يا حتي عکسي مي گردد که چهره همسر سابقش ببيند.بي نتيجه نفسي مي کشيد و حوله اش برداشت وبه حمام رفت.
در اينه به خودش نگاه کرد…به چشمان سياه ودرشتش…به ابرويش…گونه اش..مژه هايش،به چشمانش زل زد:
-مگه من چي کم داشتم رفتي؟
دستي به ته ريشش مي کشد ونگاه دقيق تري به خودش مي اندازد:
-چقدر پير شدم(خنديد) ديگه تا کي مي خواي جوون بموني؟!!!
بعد از حمام به سراغ لباس هايش مي رود از اينکه مي توانست بدون کمک ديگري رنگ و مدل لباس را انتخاب کند خوشحال بود همه لباس هايش بيرون مي ريزد که يک لباس خوب پيدا کند.بعد از پوشيدن به آشپزخانه مي رود .يک راست به سمت يخچال رفت در آن باز کرد به همه چيز نگاه مي کرد خوشحال بود که براي برداشتن چيزي ديگر احتياجي نيست روي ان دست بکشد.
راحله:چيزي مي خواي ؟
نگاهش مي کند در ان مي بندد:نه…نمي دونم..فکر نکنم
-چي مي گي تو؟بالاخره چيزي مي خواي؟
خنديد به در يخچال تکيه داد:نه..ناهار چي داريم؟
-از بيرون کباب سفرش داديم الان هم مي خوام سالاد درست کنم
.لبانش تر کرد…عينکش روي بيني جابه جا کرد… هردو دستش در جيب هايش فرو ميبرد …مي خواست حرفي بزند..در گفتن تعلل داشت…دو دل بود بگويد يانه؟از نظر خودش درخواست يک عکس از زن سابقش چيز زيادي نبود…اما از دل خودش وعکس العمل ديگران مي ترسيد نفسي کشيد واز گفتن پشيمان شد.
راحله:به چي فکر مي کني؟
-هيچي
-عينک خيلي بهت ميادا
-جدي؟
-آره..خيلي با شخصيت شدي
-قبلا بي شخصيت بودم؟
-نه منظورم اينه که خوشگل تر شدي آقا تر شدي
مهيار نيم خنده اي کرد وگفت:منم بچه ي ۵ساله که با اين حرفت ذوق کنم
در اين بين مستانه وارد شد…مهيار نگاهش کرد دلش براي دختر عمه اش تنگ شده بود: جديدا اين مدل ابرو اومده؟
-چي؟
گره اي به ابروهايش داد:چرا اينجوري هستي تو؟
خنديد:به محمد زنگ زدم ميگم بيا اينجا ميگه کار دارم
-خوب ولش کن..شايد کار داره
زنگ آيفون نواخته شد مستانه باديدن محمد گفت:مي بينيش دم در بوده الکي به من مي گه نمي تونم بيام
با وارد شدن محمد به سمت مهيار رفت وابراز خوشوقتي کرد:وقتي خبر بيناايتو شنيدم واقعا خوشحال شدم
-ممنون
بعد از سلام واحوال پرسي کردن محمد وراحله از اشپزخانه بيرون رفتند مستانه مشغول تزيين ميوه ها شد مهيار نگاهي به او انداخت:
-خوشبختي؟
سرش بلند مي کند:هوم؟…آره خيلي دوستش دارم
لبخندي مي زند:خوشحالم که اصرار هام بي نتيجه نبود…برات خوشحالم
به مهيار نگاه مي کند ديگر دردلش جايي نداشت جايگزينش محمد شده:ممنون
فاطمه براي کمک به مستانه وارد اشپزخانه مي شود،از شرم سرش پايين انداخت است مهيار با لبخندي او را تا رسيدن به مستانه همراهي مي کند نگاه سنگينش به فاطمه باعث دستپاچگي و لرزشي در دستان او شد و کارهايش را با هم حال انجام مي داد مهيار متوجه مي شود و با همان لبخند مي گويد:
-خوب من ميريم
مستانه به رنگ پريدگي صورتش نگاه مي کند:خوبي فاطمه؟
-هان؟اره…اره خوبم
آن شب مهياربا آن همه سرو صدا وشادي نتوانست افکارش را به سمت ان زن نکشاند.انگار با خودش عهد بسته بود نام ان زن که مريم نام داشت حتي در ذهنش هم نياورد.

*****
فصل چهارم
به ظرف هاي تلنبار شده ي روي سينگ که براي دوروز است مي نگرد.. وبا فکر اينکه اي کاش يک نفر دراين خانه کمک دستش بود لبخند مي زند.با دستکش در دست مشغول شستن مي شود.با شنيدن صداي بسته شدن در سر مي چرخاند کاميار ان شب خسته تر از هميشه به خانه آمد.خودش را روي مبل رها مي کند بي حوصله و عصبي بودن را ميشد در چهره اش ديد.
مريم با تبسم هميشگي اش مي گويد:سلام،
با سکوت کاميار و ديدن حالت چهره اش مي پرسد:چي شده؟اتفاقي افتاده؟
-اگر رفتن اون عوضي اشغال و به حساب اتفاق بذاري اره
منظورش را نمي فهمد:کي رفت؟
هر کس که مي خواهد برود فقط ان کسي که در افکار مريم هست نباشد.
-اون نامرد عوضي،اوني که قول شراکت به من داد…همه دارايم همه پولم برداشت و رفت،بدبخت شديم مريم
در همان ورودي در خشکش زد بي جان وبي رمق ارام به زمين مي نشيند: واي خدا ….نه
کاميار به سمتش ميدود:مريم!!مريم خوبي؟
اب قندي برايش مي اورد جرعه جرعه مي خورد کاميار نگاه حسرت بارش به مريم که چرا به حرفش توجه نکرد مي اندازد.
-بهتري؟
فقط سرش تکان مي دهد بغض وگريه مانع حرف زدنش مي شود :
-اون گفت ميرم مسافرت و برمي گردم،من براي شرکت اسم انتخاب کرده بودم،ما جاي شرکت و پيدا کرده بوديم
کاميار که خودش را در منجلاب بدبختي مي ديد با کلافگي وعصبانيت فقط نفس مي کشيد وکنار او نشست.
مريم بعد از چند دقيقه سکوت مي گويد :از کجا فهميدي؟ شايد برگرده
-برنمي گرده،باهاش تماس گرفتم گفتم دوماه از سفرت گذشته نمي خواي برگردي؟(از لاي دندان هاي ساييده اش)آشغال راحت گفت هيچ وقت،هيچ وقتم پيدام نمي کني
-حالا چيکار کنيم؟ميشه شکايت کنيم؟!!!
خنده تمسخر آميزي مي کند:شکايت؟فکر کردي اينا بيکارن دنبال شکايت ما رو بگيرن
-کاميار…
دستش به نشان اينکه ديگر ادامه نده ووقت مناسبي براي حرف زدن نيست بالا مي اورد.
کاميار به اتاق مي رود و خودش را روي تخت مي اندازد.مريم قرصي برايش مي اورد فقط مي خورد و مي خوابد.کسي براي دلداري دادن به مريم نبود،کاش يکي بود او را در اغوش بگيرد.شبيه روزهاي که با مهيار بود. با ان وضعش در پارک مي نشيند،دستش روي شکمش مي گذارد:
-بابا حالش خوب ميشه..وضعمون بهتر ميشه،بعدش بابا رو مجبور مي کنيم برگرديم ايران…ايران خيلي خوشگله،غذاهاي خوشمزه داره هواش بهتره مردمش مهربونن …مثل اينجا نيست..(اشک مي ريزد)مامان دلش براي وطنش تنگ شده براي دايي امين، خاله پريسا، مامان وبابام سه ساله حتي صداشونم نشنديم(ميان اشک ها يش لبخند شيريني مي زند)مي دوني يه آبجي داري؟اسمش سايناست الان سه سالشه حتما الان خيلي بزرگ و خانوم شده واسه خودش…
در ان پارک نشست و با پسرش حرف مي زد.پسري که هنوز اين دنيا را نديده، بايد شاهد بي پولي پدر و مادرش باشد.با اولين قطره باراني که به صورتش مي نشيند بلند مي شود و به اپارتمان کوچک و بي روحشان مي رود.
صبح با شنيدن صداي وزش باد چشم باز مي کند.براي خوردن صبحانه راهي اشپزخانه مي شود با يادداشتي که روي يخچال است به ان سمت مي رود”سلام مي رم دنبال کار شب برمي گردم مواظب خودت باش دوست دارم” (زير لب مي گويد)”منم دوست دارم”
لبخندي از روي رضايت مي زند خوشحال بود از انکه همسرش هنوز عشق ورزيدن را فراموش نکرده است خوشحال بود از انکه خودش را نباخته و دنبال راهي براي فرار ازآن وضعيت اسفناکشان است.
بعد از خوردن صبحانه غذاي سگشان را به خانه همسايه مي برد.چند دقيقه اي با آ ن پيرزن صحبت مي کند.هم صحبتي جالبي نبود اما از هيچي بهتربود.دوماه تمام کاميار براي پيدا کردن کار به همه جا سر مي زد و شب ها دير وقت به خانه مي امد.و هرشب با اين سوال مريم که “کار پيدا کردي؟” مواجه مي شد و او را عصبي و کلافه مي کرد اما صدايش را بلند نمي کرد.مراعات زن باردارش مي کرد. ميان ان همه شب که دست خالي باز مي گشت يک شب با لب خندان و دست پر پول امد.
مريم با تعجب به دستانش نگاه مي کند:کار پيدا کردي؟
روي مبل مي نشيند ودست پولي اش بالا مي اورد:از اسمون که نيوافتاده حتما يه کاري بوده که پولشو دادن..بگيرش
مريم نگران به حلال يا حرام بودن بود از دستش مي گيرد:اين کدوم کاره که يه شبه اين همه پول بهت دادن؟
چشمان ميشي رنگ ودلخورش به او که کنارش ايستاده مي اندازد:يک دفعه مي گفتي حروم ديگه
کنارش روي مبل مي نشيند:کاميار جان،اين پولو از کجا اوردي؟
با لحن کشدار و حرصي اش مي گويد:قرررض
-اين همه؟تو که اينجا کسي رو نداري بخواد بهت قرض بده،اگر داشتي چرا اون موقع نمي گرفتي؟
صداي عصبي اش بلند مي کند:مريم بسه؟چرا عين مته رو اعصابم ميري؟تو چيکار داري پول و از کجا اوردم،تو خرج کن
مريم شوک زده و متعجب به او نگاه مي کرد اولين بار بود صداي بلند او را مي شنيد عادت به همچين برخورد هايي نداشت.پول ها را روي ميز پرت مي کند و با بغض در حال گريه اش به اتاق مي رود وروي تخت مي خوابيد.کاميار نفسش را با فوت بيرون مي فرستد.بعد از چند دقيقه اي که اول بايد خودش را آرام مي کرد براي دلداريش به اتاق مي رود.
سرش در بالشت بودکاميار ديد به صورتش نداشت کنارش روي تخت مي نشيند:مريم جان ببخش…مريمي!!!نمي خواي حرف بزني؟گريه نکن ديگه عزيزم
-با من حرف نزن
-قهري ؟
-بچه نيستم
-مگه فقط بچه ها قهر ميکنن
مي نشيند مو هايش که از اشک خيس شده کنار مي زند:من به اون پول دست نمي زنم تا نگي از کجا اوردي؟
-بگم توالت مي شورم خوبه؟لباساي مردم و مي سابم…دوست داري اين کارارو؟توچرا اينقدر به حلال و حروم پول حساس شدي؟
-بودم!!!چون بهش اعتقاد دارم،بابام با پول رفته گري بزرگمون کرد
-بابا اينجا استرالياست نه ايران اين حرفا چيه؟
با حرص به او چشم مي دوزد:مگه خداي ايران و استراليا فرق مي کنه؟؟
-نه منظورم اينه که اينا هر کاري مي کنن خمس و زکات اموالش و که نمي دن من بگم حلاله
– کاري که تو مي کني در امدش بايد حلال باشه من چيکار به پول اونا دارم
سرش پايين مي اندازد:باور کن يه کار خوب پيدا کردم
-چه کاري؟ کارت چيه که يه شبه بهت پول دادن …بگو که خيالم راحت بشه
کاميار همانطور که با کلافگي دستي به موهايش مي کشيد دنبال يک دروغ بود سريع مي گويد:تو يه کافه
-کافه؟
-اره…کافه،نسکافه ميدم ،قهوه ميدم،کف تمييز مي کنم…بهش گفتم حقوق اين ماهمو زودتر بده
حرفاهايش با چشمانش هماهنگ نبود..مريم هم نمي توانست باور که مرد زندگي اش که دم از کار خوب،پست خوب، مقام خوب و درامد رويايي ميزد حالا حاضر شده در يک کافي شاپ کف بسابد.
-ميشه کافتونو ببينم؟
-کجا مي خواي بياي؟(حالا نمي دانست چطور جمعش کند)باشه….حالا بيا بريم يه چيزي بخوريم
-چقدر بهت پول دادن؟
به زود باوري مريم لبخندي مي زند:زياد نيست بيا بريم بشماريم
يک روز بعد از ان شبي که قولش داده بود همراه همسرش وارد کافه اي کوچک که قبلا توسط کاميار هماهنگ شده است مي شود. مريم را به سمت مردي مي برد،صحبت کوتاهي مي کند او خيالش راحت مي کند که انجا مشغول به کار است… قهوه اي مي خورند….مريم با فکري اسوده که همسرش براي راحتي واسايش او دست به هر کاري مي زند به خانه مي رود.
-ديدي گفتم همه چي درست ميشه!!!بابا يه کار خوب پيدا کرده،حقوقش زياد نيست اما خوبه(لگدي مي زند مي خندد)آرش مامانمو مي زني؟
از ان روز به بعد کاميار هر شب با وضعي به خانه مي امد شبي خوشحال و دست پر از پول وشبي عصبي که حتي يک دلار هم نداشت،شبي با چهره اي کلافه وحرصي …مريم تمام اين حالات چهره اش را به حساب خستگي ناشي از کار مي گذاشت و نمي دانست کاميار هر مقدار پولي که هر شب به دست مي اورد از او پنهان مي کند و به عنوان حقوق ماهيانه يک مقدار ثابت هر ماه به او مي داد غافل از اينکه روزگار دستش را رو مي کند.
هر دو سر ميز مشغول خوردن غذا هستند کاميار رو به مريم مي کند:بريم براي آرش يه چيزايي بخريم؟
-بريم…ولي چيزاي اضافي نمي گيريم
-اگر اون اشغال گند نمي زد به زندگيم الان بهترين سيسموني رو براي پسرم مي خريدم
مريم با حسرت روزهاي خوش زندگي اش به صورت کاميار که با لبخند در بشقابش بازي مي کند مي نگرد،انگار در گذاشته اي غوطه ور است که بر نمي گردد.
-مطمئنم بالاخره يه روزي از اين وضع در ميايم
به چشمان مريم خيره مي شود اين حرفش از روي تمسخر بود يا دلداري:
-چرا اينقدر با اطمينان حرف ميزني؟کسي که تو کافه عين خدمتکارا سيني تو دستشه از نظرت تو يه روز ميليونر ميشه؟
مريم که نمي خواست دوباره بحثي شروع شود سرش پايين مي اندازد:دوباره مي خواي دعوا کنيم؟
دستي به مو هاي کوتاهش مي کشد:معذرت مي خوام(از سر ميز بلند مي شود)اگر ديگه نمي خوري پاشو بريم
سرش بلند مي کند و به او که ايستاده مي نگرد:تو که چيزي نخوردي؟
-سير شدم..تو مي خواي بخور من مي رم حاضر شم
گاهي اوقات رفتارسرد و بي تفاوتش مريم را نگران مي کرد که زندگي با او دل سرد شده است.به اتاق مي رود و بعد از پوشيدن لباس بيرون مي روند هر چند قرار بود خريد اضافي نداشته باشند اما نمي شد،هر چه در چشمانشان زيبا مي امد مي خريدند.انقدر که ديگر پولي در جيب نداشتند. به خانه مي رسند کاميار خودش را از فرط خستگي روي تخت مي اندازد مريم روي زمين مي نشنيدو تک تک لباس ها باز مي کند و با ذوق به انها دقيق مي شود:
-واي قربونش برم…چقدر کوچيکه،کاميار ببين
کاميار با چشمان نمناکش لبخندي به او ميزند:خدا کنه اندازش باشه
-کاميارچيه؟
-بابت روزهايي که سرت داد مي زنم واشکتو در مي اوردم معذرت مي خوام،اصلا حالم خوب نيست
چشمان نمناک و ناراحتش بخاطر دروغ هايي است که به مريم مي دهد وشايد بخاطر کارش …مي ترسيد اتفاقي براي همسر و فرزندش بي افتد،که نتواند بعد ها جبران کند و پشيماني هم سودي نخواهد داشت.
مريم با لبخند براي دلداري همسرش لبه تخت مي نشنيد:عيب نداره،درک مي کنم …بالاخره بيکاري براي تويي که يه شغل خوب يه در امد عالي وزندگي مرفع داشتي اما الان اينجا در به در دنبال يه شغل خوبي سخته…هر کسي جاي تو بود عصبي ميشد…اما الان که داري تو کافه بخاطر من کار مي کني اين خيلي برام با ارزشه،در امدت هر چقدرم کم باشه مهم نيست…مهم اينه که ما همديگرو دوست داريم وبا همين علاقه زندگيمون رو هر چقدر سخت باشه پيش مي بريم
کاميار تبسمي مي کند اماباز هم نگران بود:ممنون..تو خيلي خوبي
مي خندد:پس قدر اين زن خوبتو بدون
-دلم مي خواد اين سه ماه زودتر تموم بشه و پسرم و ببينم
-اينقدر زود تموم ميشه که…همين فردا ميشه عروسيش،و اونوقت تو مي گي چقدر زود گذشت
آن شب و شب هاي بعدش نيز گذشت و کاميار همچنان به کار خودش مشغول بود.وبا پول هاي ممنوعه به خانه مي آمد.اما مريم بدون انکه بداند از چه راهي بدست امده انها را راحت خرج مي کرد.
دچار روزمرگي شده بود هيچ اتفاقي در زندگي اش نمي افتاد.خواب،تماشاي تلويزيون،اشپزي…هيچ اشنايي هم نبود محض سرگرمي به آنان سر بزند. شام درست ميکند و ميز را مي چيند.و منتظر کاميار که ساعتي مشخص براي امدنش نداشت مي ماند.ساعت از نيمه شب مي گذرد اما خبري از او نشد،بيش از صد بار با همسرش تماس گرفته بود اماهر دفعه با نگراني و اضطراب بيشتر تماس را قطع مي کند.در آن وضعيت که بايد مايه آرامش وآسايش او باشد دلشوره اش را بيشتر کرده بود.با به صدا در امدن زنگ با حالت دويدن به سمت مي رود با ديدن چهره کاميار “هين”مي کند.
-کاميار چي شده؟
کاميار که بخاطر دعوايي که داشته با صورت خوني و چشم باد شده و قرمز بي جان وبا بدن درد به سمت مبل مي رود و خودش را روي ان پرت مي کند.مريم به سمتش مي رود و لباس نيمه پاره اش به دست مي گيرد.
-چي کار کردي؟چي شده؟کاميار با تو ام؟
دستش بالا مي اورد رمقي براي حرف زدن ندارد:برو يه ليوان اب بيار
مريم با همان چهره مضطربش به سمت اشپزخانه مي رود.کاميار بلند مي شود به حمام مي رود و بخاطر لگد هايي که به شکمش خورده است هر چه در معده اش است بيرون مي ريزد وهمانجا روي زمين تکيه به ديوار مي نشيند مريم با عجله خودش را به او مي رساند ليوان به دستش مي دهد فقط نگاهش مي کند و روي زمين مي گذارد نمي تواند بخورد:
-يه چيزي بگو کاميار؟براي چي دعوا کردي؟
چشمان قرمز و متورم و کبود شده اش را به او مي اندازد اما بازم هم لب باز نمي کند…مريم کنارش مي نشنيد و آرام صورتش را با بتادين تميز مي کند وگوشه لبش نگاه مي کند:
-بخيه مي خواد بايد بريم دکتر
-خوبم نمي خواد
خيز برميدارد که بلند شود مريم اهسته هلش مي دهد که سر جايش مي نشيند با چشمان اشکي وشاکي مريم رو به رو مي شود:
-من چيکارتم؟يعني محرم دلت نيستم بگي چرا اين بلا سرت اومده؟
از روي خستگي و دردي که گوشه لبش خوابيده آهسته مي گويد:دعوا کردم
-سر چي؟
نتوانست بگويد برسر فحشي که به تو دادن ومن غيرتي شدم، فقط گفت:با صاحب کارم، از همه چي ايراد مي گيره ميگه کارت خوب انجام نمي دي

مريم نمي توانست صورت داغان شده شوهرش رابه حساب يک نزاع ساده که با دوتا فرياد بلند تمام مي شود بگذارد.به چشمان شوهرش دقيق مي شود،راست نگفته است.
-يعني الان اخراجي؟
-نه
با دست به صورتش اشاره مي کند:با اين بلايي که سر صورتت اورده کمه کمش اخراجه
دستش روي زمين مي گذارد که بلند شود از درد بدنش چشمانش جمع مي شود و “آخ”بلندي سرمي دهد مريم زير بازوهايش مي گيرد که بلندش کند اما کاميار دستش مي کشد:
-چيکار ميکني ديونه؟مي خواي بلايي سر آرش بياد؟!!!
با تمام دردي که داشت به زحمت و سختي خودش را به اتاق مي رساند.وروي تخت دراز مي کشد.مريم کنارش مي ايستد و به کمک شوهرش لباس هاي پاره شده را از تنش بيرون مي کشد.
-چيزي مي خواي؟
به زحمت صدايي از ته حنجره اش بيرون امد:نه هيچي..فقط مي خوام بخوابم
کاميار خواب بود اما مريم گاهي روي تخت کنار کاميار مي نشست، گاهي طاق بازمي خوابيدو به اه و ناله هاي در خواب کاميار گوش مي داد.گه گاهي او را بيدار مي کرد که برويم دکتراما او فقط با گفتن يک کلمه”خوبم”باز مي خوابيد.يک هفته کاميار در خانه بود و مريم از آن پرستاري مي کرد.خوبي آن واحد آپارتماني اين بود که پله نداشت ورفت و آمد براي او راحت بود.
چند هفته اي ازرفتن کاميار به اصطلاح کارش مي گذشت ومريم مشغول تميز کردن خانه بود همه ملحفه هاي کثيف در ماشين انداخت ودکمه استارت را زد.نشستن و بلند شدن از روي زمين برايش سخت بود. تختشان را مرتب مي کرد که صداي افتادن چيزي توجه اش را جلب کرد مي نشيند اما نمي تواند زياد خم شود نفسش تنگ مي شد.دسته ي طي زير تخت مي کشد به محض برخورد با نايلون که زياد هم سنگين نيست به طرف خودش مي کشد نايلون باز مي کند.و از چيزي که مي ديد متعجب بود.چرا کاميار بايد اين مقدار پول را از او پنهان مي کرد. فکش منقبض مي شود.
-آخ کاميار…خدا کنه تمام اين مدت به من دروغ نگفته باشي،دعا مي کنم فقط امانت باشه
خودش هم مي دانست امانت کار غير شرعي نيست که بخواهد از او پنهانش کند .تا امدن همسرش کلافه در خانه راه مي رود.افکارمزاحمش به سمتش هجوم مي برند.دزدي،کار خلاف،فروش مواد،قاچاق… اعصابش بهم مي ريزد سري تکان مي دهد شايد دست از سرش بردارند کاميار وارد خانه مي شود با ديدن مريم که با چهره عبوس و عصبي روي مبل نشسته با لبخند به سمتش مي رود و کنارش مي نشيند:
-چي شده عزيزم؟آرش اذيت مي کنه؟
بلند مي شود نايلون مشکي از اشپزخانه مي آورد رو ي ميز مي اندازد:اين چيه کاميار؟براي چي قايمش کردي؟
او که خودش را از قبل براي چنين روزي آماده کرده بود با کم ترين عکس العملي لبخند تلخي روي لبش مي نشيند خودش قصد داشت يک روز ماجراي شغلش را بگويد و خودش را خلاص کند.ديگر از پنهان کاري خسته شده بود اما حالا و در ماه هاي اخر بارداري مريم فهميدن چنين چيزي زود بود:
– پس بالاخره فهميدي؟
مريم مي نشنيد:يعني اگر نمي فهميدم هيچ وقت بهم نمي گفتي؟
-چرا مي گفتم…اما الان زود بود مي خواستم بعد از دنيا اومدن آرش بگم
-خوب؟!!جريان پول چيه؟
-اول تو بگو چطوري پيداش کردي؟اينقدر محکم بسته بودمش که خودم به زور بازش مي کردم…نکنه رفتي زير تخت؟
بي حوصله تر از آن بود که بخواهد حرف هاي اضافه بشنود لحن کلافگي اش که مي خواهد زودترجريان پول را بفهمد به گوش کاميار مي رساند:
-بگو اين پولو چرا زير تخت جاسازي کرده بودي؟
سرش پايين مي اندازد:کارم اون چيزي نيست که بهت گفتم
مريم چشمانش را فهميدن بهتر ماجرا ريز مي کند:کارت تو کافه نيست؟پس چيه؟
-من …
مرد دنبال واژه بهتر براي شغلش بود…کلمه اي که بتواند حداقل کار را خوب جلوه دهد ..اما حافظه اش او را ياري نمي کند…همان کلمه عاميانه را به زبان مي اورد:
-قمار
چقدر راحت کلمه را تلفظ مي کرد حتي رگ هايي از شرمساري در لحنش نبود …حس فلج کننده اي مريم را مي گيرد ديگر در بدنش خوني در جريان نيست…بدنش سرد مي شود ..نيروي بدنش رو به تحليل مي رود…به زحمت نفسش مي کشد:
-واي نه…
بلند مي شود…کاميار مي خواهد به او نزديک شود دستش بالا مي اورد صدايش بغض دار است:به من دست نزن
-کجا مي خواي بري؟کاري داري بگو برات انجام مي دم
اشک هايش جاري مي شود به سمت اشپزخانه مي رود:مي خوام برم بميرم
اب مي خورد روي صندلي مي نشنيد براي گريه کردن سرش روي ميز مي گذارد:
-چطور تونستي بهم دروغ بگي؟من چقدر ساده بودم فکر مي کردم پولت حلاله،بخاطر من داري عين خدمتکارا کار مي کني…حالا مي بينم فقط بخاطر خودت بوده
رو يه رويش مي نشيند:بخاطر تو هم بوده
سرش با خشم بلند مي کند صورتش خيس است:
– با اين کارت داري زندگيمون و نابود مي کني…ميفهمي معني قمار يعني چي؟مي فهمي؟يعني اگر باختي بايد منو جاش بدي؟ اينقدر بي غيرت شدي؟
کاميارکه نمي خواهد صدايش بلند کند اما از لحنش مشخص است از اين جمله اخر عصبي شده است:
-من کي تو رو شرط گذاشتم…من ماشينمو فروختم دادم، شده اين خونه رو بفرشم اسمي از تو نمي برم به من نگو بي غيرت
مريم که متوجه ناراحتي او شد فقط نگاهش مي کند،حس مي کرد بايد عذر خواهي کند،اما نه بايد تکليفش را باکارش مشخص مي کرد کاميار ادامه مي دهد:
-مريم نترس من بلدم بازي کنم بهم ياد دادن نمي بازم يعني يه جورايي تقلب و ياد گرفتم
-واي خدا…داري چيکار مي کني؟
-چيکار مي کنم دارم کار مي کنم مثل بقيه پول در ميارم
-همه عين تو پول در نميارن
هنوز خشمش را کنترل کرده است:مجبوريم مي فهمي؟
-مجبور نيستم،چرا دبنال يه کار بهتر نيستي
-نمي تونم جلوي هر کس سرخم کنم
-يه ذره از اون غرور لعنتيتو کم کن تا بتوني(کمي مکث مي کند نفسي تازه مي کند)بيا برگرديم،مي ريم تو يه ده کوره زندگي مي کنيم که کسي ما رو نشناسه
سرش پايين مي اندازد با دو دستش صورتش ماساژ مي دهد:صد بارگفتم اسم اون کشورو پيش من نيار
-پس منم ديگه به پولايي که تو مياري دست نمي زنم، مي رم يه کار پيدا مي کنم…
-واي…واي.. مريم تور خدا بس کن،با اين وضعيتت کجا ميخواي کار کني؟
-هر جا،دوست ندارم بچم با پول حروم بزرگ بشه
خشم کنترل شده اش را رها مي کند:اينقدر نگو ..حروم، حروم،…ديونم کردي،فکر کردي عالم وآدم حلال خورن فقط ما شديم حروم خور؟
-عالم وآدم قمار نمي کنن،من اين زندگي رو نمي خوام
نفس نفس مي زند با لبخند زهرش سرش تکان مي دهد:
-چيه منتظر يه زندگي روياي بودي؟خونه بزرگ ويلايي؟ماشين آخرين مدل؟خريداي اخر هفته؟مسافرتاي اروپا؟ببخش که خط کشيدم روي آرزوهات
با بهت و ناباوري حرف هاي اورا هضم مي کند:من کي همچين حرفي زدم؟تو از تمام حرفاي من همين برداشت کردي؟من اگر پول مي خواستم که هيچ وقت از مهيار جدا نمي شدم!!!باباش اونقدر داشت که مي تونست از پول سيرم کنه..اما من تورو دوست داشتم بخاطر تو اين همه سختي دارم مي کشم اونوقت تو…
بغض مجالي براي ادامه حرف زد ن به او نمي دهد کاميار نفسش فوت مي دهد کنارش مي نشيند وسرش در آغوش مي گيرد:
-معذرت مي خوام…عصبيم کردي اما خوب چيکار کنم من نمي تونم کاراي که تو ميگي رو انجام بدم،احساس مي کنم افسرده شدم
سرش بر مي دارد به چشمان رنگي زيباي همسرش خيره مي شود انگار از عصبانيتش کاسته شده اين را مي توانست از چشمانش بفهمد:
-من که نمي گم کارايي که من ميگم و بکن..يه کاري که هم سرگرمت کنه هم از اين اوضاع واحوال درت بياره
خنديد:مثلا کنار خيابون بشينم و يولون بزنم و مردم جلوم پول بندازن؟
-من هر چي مي گم تو يه چيزي مي گي؟
کاميار بلند مي شود مريم سرش به سمت او مي چرخاند:قرار نيست هميشه تو رئيس باشي
-اما من فقط رياست مي خوام
-الان با اين کارت فکرمي کني رئيسي؟
دستش ميان موهايش فرو مي برد:مريم من به ته رسيدم فکر مي کنم اين تنها چيزيه که منو آروم مي کنه
-نابودمون مي کني
-نه شايد خوشبخت ترت کردم
-کسي با قمار خوشبخت نشده
هر دو نگاه خسته اي به هم مي اندازند.خسته از جدال و بحث به نتيجه نرسيده…کاميار سرش را پايين مي اندازد و به اتاق مي رود.با خودش کلنجار مي رفت به جز اين کار کجا مي توانست شغلي پيدا کند که “بله قربان، چشم قربان نگويد”اگر به ايران هم برود ممکن بود مريم به سمت همسر سابقش برود.در ذهنش به دنبال شغلي مي گشت که اسوده و پر در آمد باشد.اما راه به جايي نبرد و به خواب رفت.
مريم سر ميز صبحانه به خوردن همسرش نگاه مي کند:کاميار
با بلند کردن سرش با دو چشم ملتمس مواجه مي شود با تبسمي جوابش مي دهد:جانم
-ميشه خواهش کنم…
ميان حرفش مي پرد:نه
-بذار حرفمو بزنم
-من که مي دونم مي خواي چي بگي..يا کار کني يا من ديگه اين کارو ادامه ندم،…کدومش؟
نفسش با بيني بيرون مي فرستد:دومي که حرفمو گوش نمي کني و مي خواي کار خودتو انجام بدي….اولي
– تو با اين وضعيتت به زور راه ميري،نفس مي کشي چه جوري مي خواي کار کني؟ چرا اينقدر بي فکري
با لحن اعتراض ودلخورش مي گويد:من بي فکرم يا تو؟
-منه عوضي خوبه؟؟اصلا مي دوني چيه هر کاري دلت خوات بکن فقط بچمو بده و برو…
خودش هم از حرفي که زده متعجب بود. مي دانست در عصبانيت نبايد هر حرفي زد اما او زده بود. به چشمان بهت و شوک زده مريم خيره مي شود:
-چي مي گي؟به من داري اين حرفا رو مي زني؟ چرا اينقدر عوض شدي؟!!!چرا هر چي به ذهنت مياد بهم ميگي؟!!نمي شناسمت کاميار
کلافه بلند مي شود از اشپزخانه بيرون مي رود نمي داند چطور بايد دلداري اش بدهد چي بايد به او بگويد… کلمات محبت آميز و عاشقانه را از ياد برده بود مريم حس مي کرد از امروز بايد به دعواهاي هر روزشان بر سر شغل کاميار عادت کند.کاميار به اشپزخانه بر مي گردد هر دودست در جيبش است پشيماني در چهره اش نمايان است مريم با چشماني که اشک ان را احاطه کرده نگاهي به او مي اندازد:
– ازت خواهش مي کنم دنبال کار نرو سعي مي کنم امروز دنبال کار برم باشه؟
مريم خوشحالي اش را پنهان مي کند و فقط نگاهش به او مي دوزد:
-باور کنم؟!!!بعد ازاين همه حرف هايي که از ديشب بهم مي زني باور کنم الان دنبال کار مي ري؟باشه تو خونه مي مونم..من تا ابد توي خونه مي مونم فقط تو اين کار آشغال و بزار کنار
پوزخندي گوشه لب کاميار مي نشيند:هيچ وقت ما با هم اينجوري حرف نمي زديم،اون روزها چقدر با عشق بهم نگاه مي کرديم
سکوت چند ثانيه اي بينشان مي نشيند مريم خيره به همسرش است لب باز مي کند:
– من هنوزم دوست دارم من فقط با کارت مشکل دارم نه خودت،تو يادت رفته بهم بگي مريم دوست دارم..عزيزم…عشقم..اينارو قبلا بهم مي گفتي الان ديگه نمي گي
سر تکان مي دهد:راست مي گي(با کمي مکث به چشمانش خيره مي شود لبخندي مي زند)دوست دارم
-بهم ثابت کن..نه با ب*و*س بغل؛ با کارت
-ناهار ميام دنبالت بريم بيرون
-من نگفتم…
انگشتش روي لب مي گذاشت:هيشش..همين که گفتم خيلي وقت نرفتيم
نمي دانست چطور بايد به او بفهماند نمي خواهد از پول او در هيچ جاي زندگيش استفاده کند.
فقط رفتن کاميار را تماشا مي کند.به حمام مي رود و خودش را به آب گرم مي سپارد، براي رهايي از آن همه تشويش که يک جا به سراغش اماده بود خوب است.
از روي بي ميلي همسرش را براي ناهار همراهي مي کند.مثل سابق انقدر پول نداشتند که بخواهند به يک رستوراني با غذاي گران بروند.اما براي مريم که علاقه اي به خوردن غذا با آن پول ها نداشت برايش فرق نمي کرد غذا گران يا ارزان باشد.
-مزش فرق مي کنه؟
مريم با گيجي مي گويد:چي
به گيجي زنش مي خندد:ميگم مزه غذا با پول به قول تو حروم فرق مي کنه؟
آري براي او فرق مي کرد تلخ بودن غذا در دهانش احساس مي کرد، و حسي که او را بيشتر ترقيب مي کرد با کراهت غذا را بخورد سمي بودن غذا مي بود که تصور مي کرد هر آن امکان دارد اين غذاي مسموم جانش را بگيرد.خودش را به نفهميدن مي زدند.
-دست درد نکنه خوشمزست
زير چشمي به او نگاه مي کرد با بي ميلي غذا را قورت مي داد اما با اين وجود گفت:نوش جان
بعد از آن ناهار قدم مي زنند از کنار يک گل فروشي رد مي شدند که کاميارايستاد و متقابلا مريم استاد:چيه؟
کامياربه گل زيبا که از پشت شيشه به او لبخند مي زنند چشم دوخت:خيلي وقت برات گل نخريدم
لبخندي زد:ممنون نمي خواد بريم
بازوهايش مي کشد اما کاميار دستش ميگيرد:پول يه شاخشو دارم بيا
با خودش به مغازه مي برد…کاميار به دنبال گلي زيبا و البته ارزان بود که مريم متوجه صحبت هاي يک زن با صاحب مغازه مي شود با تمام شدن حرف هايشان ..لبخند از روي شوق مي زند به طرف همسرش مي رود:
-کاميار مي دوني چي فهيمدم؟
-چي؟قراره پولدار بشيم
چشم غره اي به او مي رود:پولدار نه اما..يه کار پيدا کردم
اخم هايش در هم مي کشد مريم ادامه داد:نه براي خودم…براي تو
اخمش به تعجب مي گيرد:چه کاري؟
-همينجا..اون پيرزنه رو مي بيني؟صاحب مغازست قراره شعبه دو همين گل فروشي رو بزنه
بي تفاوت به هيجان مريم مي گويد:خوب؟
-هيچي ديگه قراره چند نفر ديگه هم استخدام کنه
نگاهش به لبخند او مي افتد:حالت خوبه؟من تو گل فروشي کار کنم؟
مريم با لحن همسرش گرمي هيجانش سرد مي شود:خوب آره مگه چيه؟
سه شاخه گل رز صورتي براي تزيين دست مرد جوان مي دهد مريم منتظر به او چشم دوخته است کاميار متوجه نگاه او مي شود بر مي گردد:
-نه مريم..اينجوري هم نگام نکن
-باشه پس منم گلتو نميخوام
از مغازه بيرون مي رود و سرعتش انقدر زياد نيست که بخواهد دور شود کاميار با دسته گل جلويش مي ايستد ومانع رفتنش مي شود با لبخند گل ها رو به رويش مي گيرد:
-بگير..نارحتم نکن
-گلي رو که با دوست داشتنت فرق کنه نمي خوام…ادعاي دوست داشتن مي کني و توي عمل هيچ
-يعني من اگر برم گل دست مردم بدم اون وقت تو باور مي کني من دوست دارم؟اين چه منطقي که داري؟
-منطق من ميگه اگر همسرت از راه حرام پول دراورد از اون پول استفاده نکن…اگر نري تو گل فروشي کار کني،خودم مي رم
از کنارش رد مي شود وبا همان قدم هاي آهسته به راهش ادامه مي دهد،کاميار با پوفي که مي کشد دنبالش راه مي افتد بازوهايش مي گيرد:
-وايسا
مريم در اثر عصبانيت اخم در هم کشيده بازويش رها مي کند:ولم کن
گل به سمتش مي گيرد:خواهش مي کنم گلامو قبول کن، براي تو خريدم
به لبخند کاميار چشم مي دوزد:قبول مي کنم به شرط اينکه تو هم اين کار و قبول کني
-اي بابا…ميشه اول گل و برداري بعد حرف بزنيم؟
-نه
انگار چاره اي جز اين نداشت با بي رغبتي سرش تکان مي دهد مريم مي گويد:چي؟
باز سرش را به نشانه باشد تکان مي دهد مريم با لبخند دندان نمايي مي گويد:نمي فهمم چي مي گي؟
کاميار با چشمان خندان به خنده هاي شيطنت او مي نگرد:نمي فهمي چي مي گم نه؟
مي خندد:نه
نگاه کاميار به دختر جوان مو قرمز که کنار ايستگاه اتوبوس ايستاده مي افتد:
-باشه ،الان که رفتم اين گل و به اون دختر دادم و ازش درخواست ازدواج کردم مي فهمي
مريم با ناباوري به همسرش به طرف دختر مي رفت خيره شد نزديک که شد جيغ زد:کاميار
با لبخند پيروزمندانه وابروهاي بالا رفته مي گويد:جانم
-بيا
-بيام چيکار؟
با چشمان حرصدارش مي گويد:باشه،باشه گلتو قبول مي کنم،اون سرت هم که تکون دادي فهميدم يعني قبول کردي
مي خندد قدمي به سمتش بر مي دارد :بفرما،از اينکه زود تسليم ميشي خوشم مياد
از دستش مي گيرد: شما مردا کلا دوست دارين زنا تسليمتون باشن
سرش کج مي کند:چشم عزيزم فردا مي رم گل فروشي خوبه؟
لبخندي ميزند.. با هم قدم هايشان آهسته و آرام بر ميدارند و به سمت همان گل فروشي ميروند.مريم بيرون مي ايستد که بخاطر حجاب ومسلمان بودنش کار همسرش گير نکند،زن مسن خيلي زود قبول مي کند و قرار شد از فردا در محل جديد مشغول به کار شود.
-کاميار پاشو
فقط تکاني به خودش :هووم
-ميگم پاشو ميگي هووم(لبه تخت مي نشيند)برو از اون گلفروشي برام گل بيار
با خماري يکي از چشمانش باز مي کند:يادم رفته بود يک هفته است باغبون شدم
مي خندد:حالا نمي خواد طعنه بزني،کار به اين خوبي روحيت هم شاد ميشه
طاق باز مي خوابد و پتوروي سرش مي کشد:اره خيلي،شبيه باغبان سبز پارک شدم
-ممنون که بخاطر من قبول کردي
-وقتي من حرفتو گوش مي کنم مرد خوبيم،اما وقتي کاري باب ميل خودم مي خوام انجام بدم ميشم آدم بده
بلند مي شود:صبحانتو حاضر مي کنم زود بيا
پتو از روي سرش بر ميدارد راه رفتن لاک پشتي مريم که هنوز به در اتاق نرسيده مي بيند:مريم
برمي گردد چهره ناراحتش به او نشان مي دهد:بله
-چرا قيافت اين شکليه؟
-از اول اين شکلي بود دقت نکرده بودي
-يعني گول خوردم؟
-شديد
-چرا اينقدر دل نازک و زود رنج شدي؟
-ناراحت نشدم
روي تخت مي نشيند :نشدي؟به جاي چشمت صورتت داره اشک مي ريزه
-خوب چي بگم؟تا زماني کار باب ميلت پيدا نکردي ما اين دعوا رو داريم،منم نمي خوام کشش بدم
با تبسمي سرش پايين مي گيرد:نمي خوام زياد تو گل فروشي کار کنم،يه ذره دستم باز ميشه مي رم سراغ يه کار ديگه
با لبخند دلگرم کننده اي چشمانش باز و بسته مي کند:باشه هرکاري خودت دوست داري به جز…
-مي دونم،اگر پولش وسوسه کننده نبود سراغش نمي رفتم
-بازم ممنون
برمي گردد که بيرون برود صدايش مي زند:حداقل يه لبخندي بزن بعد برو،که بدونم ناراحت نيستي
لبخند دندان نمايي مي زند:فکر مني يا پسرت؟
-پنجاه،پنجاه
-ولي گل پسرت بيشتر
-حسود
بعد از خوردن صبحانه ،کاميار به سمت گلفروشي مي رود.مطمئنا اگر تحت فشار التماس هاي مريم نبود هيچ گاه چنين کاري نمي کرد.اما مجبور بود دوست داشتنش را اينطور به همسرش اثبات کند.دوماه به سرعت باد گذشت و در اين مدت کاميار توانسته بود مقداري پول پس انداز کندو مهم تر از آن مريم از او راضي بود و حالا بعد از ماه ها احساس خوشبختي مي کرد.در اين مدت کاميار با يکي از زن هاي مسن آنجا که اهل هند بود اشنا شد.واز فرط تنهايي دو خانواده زود با يک ديگر رابطه خانوادگي برقرار کردند.
زن هندي با همسر و دو دخترش زندگي مي کرد.وقتي مريم متوجه شد آنها هم براي زندگي بهتر به آن کشور مهاجرت کردند پوزخندي زد “که دراين خراب شده هيج چيزي براي خوشبخت شدن وجود ندارد”.ديد و بازديد هايشان فقط دوبار انجام گرفت کاميار نمي خواست مريم ماه هاي آخر بارداريش در فشار باشد.اما مريم خوشحال بود که توانسته بعد از چهار سال، دوستي براي خودش پيدا کند.هر چند زن هندي پنجاه سال سن داشت.
درد زايمان او را مي گيرد به زحمت به سمت تلفن مي رود وشماره همسرش مي گيرد:
-الو …کا…کاميار…
نفس هاي تندومنقطعش کاميار را وحشت زده مي کند:مريم؟چي شده؟
-دارم مي ميرم بيا
به سرعت بدون توجه به مشتري که براي تزيين گلش جلويش ايستاده از مغازه خارج مي شود.دوباره بر مي گردد و سريع جملاتي ادا مي کند که زن فقط متوجه مي شود بايد خانمش را به بيمارستان برساند.او هم تند سرش را تکان مي دهد و باشه اي مي گويد.
کاميار به خانه مي رسد با حال بد مريم دست پاچه مي شود با گرفتن يک تاکسي اورا به بيمارستان مي رساند،کلافگي وهيجان ونگراني از حال مريم در پشت اتاق زايمان منتظر مي ايستد بعد از انتظار طولاني پرستاردر حالي که نوزادي را در پارچه سفيد پيچانده بود بيرون آمد.کاميار در آغوشش مي گيرد اشک شوق مي ريزد و مي بوسد:
-آرش خوش اومدي
پسرش را دست پرستار مي سپارد.آخر روزبا دست گل بزرگ با انواع گل ها به ديدن همسرش مي رود:
کاميار گل هاي زيبا را جلويش مي گيرد: سلام و بفرما
با ديدن آن دسته گل چشمانش از شوق باز مي شود:واي دستت درد نکنه،چرا اينقدر بزرگ؟
-بابت همه ي اذيت هايي که اين مدت کردم خيلي هم کوچيک گرفتم
-ديگه حرفشو نزن خيلي وقت تموم شده و منم فراموش کردم
به آرش که کنارش خوابيده بود نگاه کرد:خوابه؟
-آره…پسرمون خوشگله نه؟
-شبيه خودته؟
-هنوز که معلوم نيست
برق خوشحالي در چشمان کاميار مي ديد:مطمئنم مثل خودت ميشه
-اما من ميگم کاميار دوم ميشه
چهره اش غمگين مي شود،دلش مي خواست الان خانواده اش هم کنارش باشن کاميار لبه تخت مي نشيند:
-چي شد؟
-کاش مامانم و خانواده ام اينجا بودن
-بهشون زنگ بزن،تو اين مدت يک بارم زنگ نزدي
-مي ترسيدم جوابمو ندن و تلفن روم قطع کنن
-تو زنگ مي زدي بعد نتيجه گيري مي کردي ؟حتما تا الان مادرت دلش خيلي برات تنگ شده
سرش پايين مي اندازد:شايد امشب بهش زنگ زدم
مي خندد:حالا صبر کن يه ذره حالت بهتره بشه
آرش دستان و چشمانش را فشار مي دهد و نق نقي مي کند کاميار بر مي گردد و بغلش مي کند:
-جانم بابا گشنته؟
خنده مهمان لب هاي مريم مي شود:چي چيو گشنشه الان شير خورده
به دست مريم مي دهد:گ*ن*ا*ه داره بچه زبون نداره من مي فهمم چي مي گه
-پس از الان معلوم شد طرف کي هستي
بيني اش جمع مي شود:حسود
هر دو مي خندند.از بيمارستان مرخص مي شود وکاميار تاز ماني که مريم بتواند کارهايش انجام دهد در کنارش ماند. مشغول تماشاي تلويزيون بودند.
کاميار:کاش مي رفتيم سينما نه؟
نگاهش مي کند:خوبه تلويزيون روشن کردي ياد سينما افتادي
-فردا بريم؟
-آرش و چيکار کنم؟
-با خودمون مي بريمش،بچم ارومه گريه نمي کنه
-پس يه فيلم آروم عاشقانه مي بينيم،که سرو صدا نداشته باشه
مي خندد:چه حرفايي مي زني،فيلم عاشقانه بدون سرو صدا هم مگه ميشه
مريم هين مي کند:نه منظورم اين بود …
-باشه فهميدم يه فيلمي مي بينيم که خوابمون ببره خوبه؟
مريم مي خندد ومشتي حواله ي بازويش مي کند کاميار ادامه مي دهد:شاميتا و شوهرش مي خوان فردا شب بيان
با لبخند وکردن گج شده اش به او چشم مي دوزد:چي؟شاميتا؟!!!فاميلي نداره اين خانم؟
-عزيزم يه پيرزن اينقدر حسادت نداره
لبش مي گزد:زشته کاميار
-زشت نيست اتفاقا قيافش خوبه،فقط يه غذاي مشت ايراني درست کن که بدونه غذا بدونه فلفل هم مي شه خورد،نامرد اون دفعه معلوم نبود غذا به ما داد يا فلفل خالص
مريم مي خندد:بعد فکر نکنه بدون فلفل بهش بي احترامي کردم
-بي احترامي مهم نيست بگو مزه غذا روبا اون همه فلفلي که خورده بفهمه
بعد از سکوت چند ثانيه اي به تلويزيون خيره بودند مريم گفت:کاش يه ماشين مي خريديم
-مي خرم
مريم ترس از آنکه دوباره به کار سابقش برگردد مي گويد:يه ماشين ارزون که فقط بتونيم باهاش تا يه جايي بريم
-مي خرم گلم،يه ماشين خوبش مي خرم
ترسش در چهره اش نمايان مي شود:اصلا ولش کن،تو اين وضعيت ماشين مي خوايم چيکار
کاميار:حالت خوبه؟الان گفتي ماشين مي خواي
-خوب ديدم الان اونقدر وضعمون خوب نشده که بتونيم ماشين بخريم
-مي ترسي؟
-از چي؟
-خودت مي دوني؟
-کاميار…
-من قرار نيست براي هميشه اونجا کار کنم،دير يا زود ميام بيرون
سرش پايين مي اندازد و با دسته فنجون بازي مي کند:پس،فردا بريم خريد مي خوام يه غذاي خوب درست کنم
کاميار نفسش را با صدا بيرون مي فرستد،وسرش را تکان مي دهد.مريم پشيمان از ان حرفي که زده فقط به صفحه تلويزيون نگاه مي کند و از فيلم هيچ نمي فهمد.
کاميار:حاضر شدي مريم؟
-بله..ما الان دونفريم صبر کن
-اون بدبخت که لباسي نداره..سرو تهش و هم بيار و زود بيا
مريم خنديد:بيرون وايساده و فقط داد مي زنه،بچم بايد خوشگل باشه..مگه نه آرش
بعد از حاضر شدند هر سه براي خريد بيرون رفتند.ملبورن محل زندگي کاميار و مريم دومين شهر پر جمعيت استراليا …که با آن اسمان خراش ها معماري نفس گيري را به نمايش مي گذاشت و مناظر خياباني شگرف پارک ها و باغ هاي زيبا و هواي پاک و تمييز،زيبايي اين شهر را دو چندان کرده بود.وارد خياباني مي شوند که با سنگ فرش چيده بودند و نماي قديمي جلوه ي زيبايي به او داده بود کافه صندلي هاي چوبي و ميز ش را بيرون چيده بود کاميار نگاهي به او انداخت:
-يه چيزي بخوريم؟
-بخوريم
هر دو مي نشيند مريم آرش را در کرير روي زمين مي گذارد کاميار بلندش مي کند:
-بزارش رو ميز گرد وخاک ميره تو حلقش؛چي مي خوري؟
-يه چيز خنک امروز هوا خيلي گرمه
-باشه،ليموناد خوبه؟
-عالي
کاميار همان طور که ليمونادش مي خورد به ساختمان بلند و زيبايي چشم دوخت و آه حسرت باري گفت:
-چقدر خوشگله،کاش ما هم تو همچين جايي زندگي مي کرديم
مريم رد نگاهش مي گيرد و به ان اسمان خراش نگاهي مي اندازد:بد نيست
کاميار:بد نيست؟ مي دوني توش چه شيکه
مريم نگاهي به همسرش و بلند پروازي هايش مي اندازد مي دانست اين شوهر در ناز و نعمت بوده و حالا که به اين روز افتاده افسوس گذشته مي خورد.و ممکن روزي کاري دست خودش و او دهد.
-کاميار من جايي که زندگي مي کنم راضيم
-تو راضي هستي من نيستم،اگر داييم اون بلا رو سرم نمي آورد مطمئنم بعد چهار سال توي يکي از اين برجا زندگي مي کرديم
فقط سرش را پايين مي اندازد و براي تاسف سرش تکان مي دهد:چرا به جاي قبول اشتباه خودت ديگران رو مقصر مي دوني؟
-داييم مقصر نيست؟
-نه نيست،اگر کل پولتو بدون فکر به اون مرديکه نمي دادي….
لحنش عصبي مي شود:ميشه اينقدر اين مسئله رو تو سر من نکوبي؟
-پس قبول کردي اشتباه کردي؟
پوفي مي کشد:يه زخم چرکي رو بازش نکن،من فقط گفتم اين برج براي زندگي خوبه
-ما هم مي تونستيم همچين جايي زندگي کنيم اگر…برمي گشتيم ايران واز اول شروع مي کرديم وضعمون خوب مي شد توي يه محله خوب تهران زندگي مي کرديم
با لحن تمسخرش مي گويد:هه،تهران …تهران!!! تو ملبورن و با تهران مقايسه مي کني؟يک چهارم زيبايي ملبورن و تهران داره؟
-يه جوري حرف مي زني انگار ده کوره است
-آره هست، يه نگاهي به دور واطرافت بنداز،توي يه هواي تمييز مي توني نفس بکشي…به رودخونه اي که وسط شهره و پل داره نگاه کن،ساحل ماسه ايش عالي نيست؟ اين همه جاهايي ديدني..شب هاي ملبورن براي من عاليه نمي تونم با شب ها ي تهران مقايسه اش کنم
مريم با لحن تعصبي اش گفت:خيلي خوب فهمديم،اينجا از نظر تو عاليه…براي منم خوب …من ايران رو با ديزي ها ش ،اب دوغ خياراش، کله پاچش،شلوغي بازاري موقع خريد عيد و دست فروشايي که سر خيابون صف کشيدن و به اين شهر مدرن اما دلگير ترجيه مي دم
کاميار پوزخندي مي زند:ناراحت نشي ولي،خلايق هر چي لايق(بلند مي شود نوشيدني اش نصفه رها مي کند)بريم…مي رسونمت خونه مرخصي چند ساعتم داره تموم مي شه
به زحمت چشمان گلايه دارش به سمت کاميار که ايستاده حر کت مي دهد بغض مي کند حرفش مثل سوزن به دلش مي نشيند از درد فقط مي گويد:دستت درد نکنه
بلند مي شود و کرير بر مي دارد قدم هايش با ناراحتي به حر کت در مي آورد جلوتر از شوهرش راه مي رود. چند قطره دور از چشم شوهر از چشمانش سرازير مي شود کاميار با خريد ها هم پاي مريم قدم بر مي دارد،هيچ کدام چيزي نمي گويند.مرد به اين فکر مي کرد چرا زنش هم عقيده و سليقه او نيست؟ چرا به کمترين امکانات زندگي راضيست؟چرا همسرش را براي موقعيت اجتماعي بهتر وثروت اندوزي بيشتر او را حمايت نمي کند؟.
قانع بودن همسرش به هر چيزي او را کلافه ميکرد.دوست داشت زنش اجازه هر کاري به او دهد تا بتواند پول بيشتري در بياورد.مريم هم همچون زنان ديگر زندگي پر از رفاه و آسايش مي خواست اما راهي که کاميار در پيش گرفته بود با عقايد مريم همخاني نداشت.کاميار خودش مي دانست هم جنس هم نبودند.فاصله ي ميانش باعث اين اختلافات شده بود. با خريد هاي در دست وارد خانه مي شوند.مريم آرش را روي مبل مي خواباند و کاميار وسايل را روي ميز اشپزخانه مي گذارد.
کاميار:خسته شدم…اين همه خريد براي چي بود؟
کاميار مشغول خوردن اب است که مريم با چهره دلخورش وارد مي شود وسايل را در کابينت مي چيند:مريم
-سکوت
-الان مثلا قهري جواب نمي دي؟
ماکاروني را در کابينت مي گذارد:مگه به حال تو فرقي هم مي کنه؟اصلا مگه من برات مهمم؟!!!
پوفي مي کشد:خوشت مياد دم به دقيقه ازت معذرت خواهي کنم نه؟
-کي گفته معذرت خواهي کني(رو به رويش مي ايستد به چشمانش خيره مي شود)عوض شدي همه چيزت عوض شده،اخلاقت، رفتارت، ديگه کاميار سابق نيستي
-قبلا چطوري بودم؟همينجوري
-اينجوري؟اينجوري با نيش وکنايه با من حرف مي زدي؟
مريم پلاستيک ها را درون اسطل اشغال مي اندازد کاميار مي گويد:اوووه…حالا بخاطر يه حرف اينقدر ناراحت شدي؟
-آره شدم!چون غير مستقيم حرفتو زدي
اين را مي گويد و از آشپزخانه بيرون مي رود کاميار دنبالش مي رود:وايسا..با تو ام مي گم وايسا
مريم به راهش ادامه مي دهد که کاميار بازويش مي کشد:من چه حرفي به تو زدم که اينقدر شلوغش مي کني؟
مريم چند ثانيه اي نفس خشمگينش بيرون مي فرستد:
-فکر کن خلايق هر چي لايق يعني چي!!!تو مي دونستي بابام رفتگره،از وضع زندگيمون با خبر بودي اما هيچ وقت به روم نمي آوردي…اما حالا چي شده اينجوري بي پروا حرف ميزني؟
بازويش رها مي کند با اخم هاي در همش مي گويد:منظوري نداشتم،يه چيزي گفتم
اين را مي گويد و به سمت در مي رود دستش به دستگيره در نخورده رويش مي چرخاند:من تا حالا هر کاري کردم بخاطر تو بوده،توي اون گل فروشي هم بخاطر تو دارم کار مي کنم خودت مي دوني که از اونجا متنفرم…کاش تو هم يه ذره به فکر من بودي و مي ذاشتي اون کاري که دوست دارم و انجام بدم
لب باز مي کند حرفي بزند اما کاميار زود تر خارج مي شود؛مريم چند دقيقه اي روي مبل کنار آرش گريه مي کند.دلش يک نفر براي درد و دل مي خواست که در آغوشش گريه کند.دلش براي ايران و خانواده اش انقدر تنگ شده بود اکه اگر دو بال پرواز داشت همان وقت پرواز مي کرد.ناهار درست مي کند،منتظر مي ماند از کاميار خبري نمي شود در تنهايي و سکوت خانه ناهارش را مي خورد. بعد از استراحت کوتاهي مشغول اماده کردن شام براي مهمان هايشان مي شود.در خانه نواخته مي شود در باز مي کند.با ديدن کاميار لبخندي مي زند شايد کدورت صبح از بين برود.
-سلام
فقط سرش تکان مي دهد… به سمت اتاق مي رود لباس هايش بر مي دارد و دوش مي گيرد.مريم در حال درست کردن سالاد شيرازي است با ديدن همسرش که با حوله روي سر تلويزيون تماشا مي کند با يک ليوان اب ميوه به سمتش مي رود:
-خسته نباشيد
بر مي دارد و زير لب تشکر مي کند:ممنون
-کي ميان؟
به ساعت نگاه مي اندازد:نمي دونم
اخلاقش در مواقعي که روزگار به کامش بود خوب بود اما در مواقع ديگر اخلاقش تغيير موضعه مي داد.حس مي کرد اگر به جاي گوش دادن به حرف هاي مريم کاري که مي خواست انجام مي داد حتما الان به جاي گل فروشي يک مغازه داشت.
-چرا اينجوري جواب مي دي؟
-خسته ام
-هر روز خسته بودي اما اينجوري باهام حرف نمي زدي
بلند مي شود به سمت اشپزخانه مي رود کاميار پوف صدا داري مي کشد:
-چرا اينقدر نق مي زني؟ حوصله ندارم ..خسته ام بفهم خسته شدم از بس گل پيچندم دور يه مشت کاغذ
مريم زير لب حرفي مي زند که خودش به زحمت مي شنود..کاميار بر مي گردد به صورتش که موهاي لختش صورتش را پوشانده دقيق مي شود:
-چيزي گفتي؟
همانطور که گوجه ريز مي کرد گفت:نه
-گفتن ساعت ۸ميان
-باشه
-ميرم حاضر شم
مريم به ساعت نگاه مي کند…۴۵دقيقه تا آمدنشان مانده بود.با دستش موهايش کنار مي زند به ميز تکيه مي دهد.نمي دانست عاقبتش با تغييراخلاق شوهر ش چه مي شود.گمان نمي کرد روزي او را اين چنين ببيند.براي تعويض لباس به اتاق مي رود.آرش خواب بود…او را مي بوسد ولباسش را مي پوشد.در اينه شوهرش را مشغول بستن کرابات مي بيند.مريم گره روسري اش را مي بندد اما موهايش نافروم بيرون مي ايند؛
-حالا يه شب اينو نپوش چي ميشه؟
مريم نگاهش مي کند در چشمانش به دنبال عشق مي گردد..ايا هنوز او را دوست دارد؟…هيچ چيز در چشمانش نيست نه عشق نه نفرت،متوجه بهانه گيريش نمي شودبا چهره متعجبش پاسخ مي دهد:
-تو چهار ساله اينجا منو با شال و روسري ديدي؟الان چي شده اين حرفو مي زني؟
رو در روي هم به چهره هم نگاه مي کنند:اگر ازت بخوام ديگه نپوشي چي؟
لبخند ميزند:مي دوني که اينکارو نمي کنم
صداي در مجالي به ادامه بحث نمي دهد کاميار براي باز کردن مي رود.مريم پشت سرش مي رود با ديدن زني با صورت گرد وسبزه رو که موهاي بافتني اش را روي لباس ساري نقش دارش انداخته و خال قرمزي ميان دو ابرويش است لبخندي به اجبار براي حسن مهمان نوازي اش روي لبش آورد.اگر کاميار قبل از امدن مهمان ها خلق اورا تنگ نمي کرد بهتر مي توانست از مهمان ها پذيرايي کند.تمام شب در فکر اين بود چرا کاميار همچين چيزي از او خواسته است شب موقع خواب سوالش را مي پرسد.
-کاميار
-هوم!!!
-تو دلت مي خواد من اينجا بدون روسري باشم؟

امتیاز دهید به این رمان

Check Also

پارت ۲۳ رمان پاورقی زندگی (جلد دوم )

-مريم برگشته؟!بعدتو همچين چيزي رو از من پنهان کردي؟! سرش تکان داد،گيتي احساس خطر کرد. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.