پارت ۳ رمان پاورقی زندگی

يکي از کارگرها:سلام خانم 
سرش را تکان داد و گفت:سلام همراه من بيايد
کارگرهاي هتل پشت مريم به سمت سالني که قرار بود جلسه در آن برگزار شود حرکت مي کردند… وارد اسانسور شدند…بعد از زدن دکمه مريم توضيح داد:
-اين جلسه براي اقاي فرخي خيلي مهمه مي خوام سالن به بهترين نحو تزيين بشه…و ان طور که شايسته اين شرکت هست از مهمان ها پذيراي بشه
در اسانسور باز شد… بيرون امدن… به سمت سالن حرکت کردند… يکي از کارگرها گفت:
-خيالتون راحت خانم …مطمئن باشيد براي همايش هاي بعديتون حتما به ما زنگ مي زنيد
دختر خشک بدون نگاه کردن گفت:اميداورم 
وارد اتاق شدند ..سالن بزرگي که ميز و صندلي هاي چيده شده بود و يک سن که با چند پله به بالا هدايت مي شد
مريم:خب اين سالن تا دو ساعت ديگه بايد حاضر باشه اميدوارم کارتون اينقدر خوب باشه که مجبورنشم خودم تزئيشو شروع کنم 
کارگرها که انگار بهشان بر خورد بوده گفتند:ما هميشه براي آقاي فرخي کار ميکنيم بار اولمون که نيست
-شما اولين بارتون که اينجا اومديد قبلا کساي ديگه اي بودند…به هر حال اميدوارم کارتون خوب باشه 
دخترخيلي خشک رويش را برگرداند واز سالن خارج شد…هنگامي که از اسانسور بيرون امد دو گل فروش که هميشه کارهاي شرکت انجام ميداد ديد در دستشان شاخه گل هايي بود….چند شاخه گل رز سفيد برداشت و بويش کرد …به طرف اتاق فرخي رفت رو به منشي:
-اقاي فرخي هنوز تشريف نيوردن؟
-نه
درباز کردو وارد شد…به ميز فرخي که هميشه مرتب و تمييز بود رفت…آب گلدان و دسته گل هاي خشک شده در گلداني که روي ميز بود را با شاخه گل هاي رز سفيد عوض کرد …بينيش را در گل ها فرو برد و يک نفس عميق کشيد.چند قدم عقب رفت به نظرش ميز قهوه اي فرخي با ان گلدان کريستال و رز سفيد زيبا شده بود …زير لب گفت:عاليه
به سمت در رفت دستش به دستگيره نخورده بود که در با زشد و ..فرخي در چهار چوب در نمايان شد …تعجب فرخي و ترس مريم درهم گره خورد ..فرخي يک تاي ابرويش بالا انداخت و گفت:سلام
دختر بيچاره با چشماي گرد کلاغيش گفت:سلام خوبيد؟
فرخي خنديد و گفت:اگه بريد کنار و اجازه ورود بديد بهتر هم مي شم 
مريم به خودش امد و گفت:ببخشيد..بفرماييد 
فرخي بعد از ورودش در را بست و به گل هاي سفيد روي ميز با خوشحالي نگاه کرد و گفت:ممنون..نمي دونيد اين گل ها يي که هرروز روي ميزم ميذاريد چطور روحيمو اول صبحي عوض مي کنه 
به مريم نگاه کرد ..مريم به گل ها 
-خواهش مي کنم 
-ولي مي دونيد من عاشق گل مريمم (مريم نگاهش کرد )خوشحال ميشم دفعه بعد روي ميزم گل مريم ببينم 
مريم مات زده به راه رفتن رئيسش که به سمت ميز مي رفت نگاه کرد …فرخي نشست و گفت:خب کار امروزمون چيه؟
مريم سرش را تکان داد و به ان سمت رفت وگفت:جلسه که تا يکي دو ساعت ديگه برگزار ميشه..و چند ملاقات
-راستي اين متني که برام نوشته بودي ..ديشب وقتي داشتم مي خوندمش خيلي کوتاه به نظر مي اومد
-کوتاه ولي مفيد و مختصروقابل هضم…کسي سخنراني طولاني و کسل اور رو دوست نداره..تمام حرف هايي که بايدمي گفتيد به صورت مختصر روي کاغذ نوشتم
فرخي لبخندي به ان همه عجله براي بيان صحبت هاي دختر زد ..سري تکان داد و گفت:ممنون 
-خواهش مي کنم وظيفه بود
فرخي خيره به ان دختر ظريف اندام شد …مريم:اقاي فرخي اجازه مرخصي مي فرماييد ؟
-بله؟!!…اره…اره بفرمايد وقتي جلسه شروع شد خبرم کنيد 
-بله حتما 
از اتاقش خارج شد و به سمت اتاق خودش رفت..به ساعتش نگاه کرد يک ساعت ديگر مانده روي صندلي نشست همراهش زنگ خورد
به شماره ناشناس نگاه کرد با ترديد گفت:بله؟
صداي نگران و آشفته مادرش به گوشش رسيد:مريم جان حال بابات بد شده اوردنش بيمارستان
مريم نگران بلند شد:حالش خوبه …؟
– الان خوبه زير دستگاه دياليزه…اينقدر عجله کردم که يادم رفت پول بيارم
-نگران نباش الان پول ميارم خدا حافظ
سريع کيفش را برداشت و از اتاق خارج شد ..به سمت منشي رفت وگفت:اگر اقاي فرخي کارم داشت بگو،هيچي ولش کن…. 
به سمت در رفت با عجله يک ضربه زد با بفرماييد فرخي وارد شد.
فرخي که سرش در نقشه بود بلند کرد و رنگ پريدگي مريم که ديد گفت:طوري شده؟
-ببخشيد مرخصي چند ساعته مي خواستم 
فرخي بلند شد به سمتش رفت:اتفاقي افتاده؟…چرا اينقدر رنگتون پريده؟
مريم خيلي سعي کرد جلوي اشک هايش بگيرد اما انها چموش تر بوند وسرازير شدند.
-حال پدرم خوب نيست بيمارستان بستري شده بايد برم 
فرخي که آرزوي ديدن لبخندش داشت حالا بايد اشک هايش مي ديد…با قدم هاي بلند به ميزش رفت کت وسوئيچ را برداشت و گفت:بريم ..ميرسونمت 
-نه مزاحم شما نميشم فقط…
-راه بيوفتيد با من بحث نکنيد…. چقدر مي خوايد سر خيابون واسيد ماشين گيرتون بياد؟
-تا يک ساعت ديگه جلسه شروع ميشه شما بايد باشيد
-مهم نيست ..نشد روز ديگه برگزار مي کنيم 
ديگر حرفي نزد و مطيعانه پشت فرخي بيرون رفت،فرخي رو به منشي کرد.
-اگر تا يک ساعت ديگه دير کردم جلسه رو به تعويق بنداز.
صالحي نيم نگاهي به مريم که پشتش به او بود کرد و گفت:
-چشم…
با هم بيرون رفتند سوار شدند… مريم گفت:اگه زحمتي نيست اول بريد خونه پول بردارم 
-زحمت نيست، پول هست 
-نه ممنون من … 
-از حقوقت کم مي کنم 
همين کافي بود تا مريم ساکت شود…اينطور بهتر بود ديگر زير دين کسي نبود .فرخي عينکش را برداشت وبا نيم نگاهي که به مريم انداخت گفت:
-چرا بستري شدن؟
مريم اشکاهش را با دست پاک کرد
-کليه…هر هفته بايد سه بار دياليز بشه اما امروز وقتش نبود نمي دونم چي شده؟
-کار مي کنن؟
-بله…خيلي بهش مي گم کار نکن اما گوش نمي کنه
فرخي دستمال کاغذي جلوي مريم گرفت:حالا گريه نکن انشاالله حالشون خوبه
مريم چند برگ برداشت و تشکر کرد..فرخي خنديد :
-شما که نمي خنديد حداقل گريه نکنيد 
مريم چيزي نگفت حتي لبخندي نزد…به بيمارستان که رسيدن سريع پياده شد و با سرعت به قسمت دياليز رفت…مادرش روي صندلي نشسته بود کنارش نشست…با گوشه روسريش اشک هايش پاک مي کرد
-مامان گريه نکن…مگه حالش خيلي بده؟
-نه خوبه داره ميوه مي خوره 
-خب قربونت برم چرا داري گريه مي کني ؟
-نذاشت پيشش بشينم…گفت برو بيرون
مريم خنديد:خب از بس گريه ميکني اونم بيرونت کرد ..راستي،وقت دياليزش که پس فرداست چرا حالش بد شده؟
مادرش خجالت زده نگاهش را از او گرفت وبه کف زمين دوخت 
-مامان با شمام؟اتفاقي افتاده؟…نکنه حالش بده و….
-نه..گفتم که حالش خوبه …فقط …پريروز نيومد بيمارستان
با صداي ضعيفي گفت:چرا؟
-پول نداشتيم…
مريم بي حس شد:واي …مامان…من ..اخه به شما چي بگم؟مگه نگفتم بريد پولش وجور مي کنم؟
-تو که نبايد جور زندگي ما بکشي…دختراي مردم کار مي کنن پس انداز مي کنن براي آيندشون تو هر چي در مياري خرج بابات و زندگي ما شده….نگفتم چون نم يخواستيم اذيت بشي
-وظيفمه مامان..شما هم براي من زحمت کشيديد، حالا من به شما خدمت مي کنم،من هر چقدر به شما خوبي کنم کمه…چرا ازعمو نگرفتيد؟
-نداشت..اونم داره قسط وامشو ميده ..باباتم وقتي فهميد به عموت رو زدم دعوام کرد
ناهيد متوجه کسي شد..سرش را بلند کرد و پشت مريم ديد.
فرخي سري تکان داد:سلام…
مريم برگشت با ديدن فرخي..خجالت زده بلند شد:ببخشيد آقاي فرخي حواسم به شما نبود
فرخي لبخندي زد:مهم نيست…اينجا جايي نيست که آدم بخواد حواسش و جمع کنه 
مريم:مادر ايشون آقاي فرخي رئيس شرکت هستند 
ناهيد بلند شد ..چادرش جلوتر کشيد :سلام…خيلي زحمت کشيديد تشريف آورديد
-خواهش ميکنم ..الان آقاي همتي بهتر هستند؟
-بله..بله..خدا رو شکر بهترن
-پس اگه اجازه بديد ببينمشون
-خواهش مي کنم بفرمايد
هر سه وارد بخش شدند تعداد زيادي روي صندلي هاي دياليز نشسته بودند…مريم با ديدن پدرش که درحال ميوه خوردن بود به سويش رفت
-سلام بابا
جواد با ديدن دخترش خوشحال شد:سلام مريم گلي خوبي بابا؟
-من که خوبم ولي شما اگر بيشتر حرف گوش کنيد بهتر ازاينم مي شم
-باز مادرت آروم ننشست و خبرت کرد 
ناهيد با چشم غره به فرخي اشاره کرد..جواد با تعجب به مرد رو به رويش نگاه کرد.
مريم:بابا ايشون آقاي فرخي هستند…رئيس شرکت 
فرخي دستش را دراز کرد وگفت:از ديدنتون خوشحال شدم…ديگه شرمنده دست خالي اومديم،عجله اي شد 
جواد دستش را در دست او قرار داد و فرخي متوجه شد فقط انگشت شصت دارد.
جواد:توي شرايط بدي با هم آشنا شديم…ممنون که اومديد
فرخي به لبخندي بسند کرد چند دقيقه اي نشستند.وناهيد با ميوه هاي که براي جواد اورده بود از فرخي پذيرايي کرد.
جواد:مريم جان شما نمي خوايد تشريف ببريد؟
-نه بابا پيشتون ميمونم
-کجا مي خواي بموني دختر…۴ساعت قرار زير اين دستگاه بمونم …اينجا ميخواي بموني من ونگاه کني؟همين مادرت که مونده آبغوره مي گيره بسه
ناهيد:جواد..زشته جلوي اقاي مهندس 
فرخي خنديد:راحت باشيد من ميرم ديگه 
جواد:اگه زحمتي نيست دختر من وهم ببريد
-بابا من ..
-برومريم اينجا براي چي ميخواي بموني ها؟…دياليزم که تموم شد ميرم خونه ديگه ..برو،آقاي فرخي شما تو شرکتتون کار نداريد که مريمم ببريد؟
-کار دارم ولي…
-خب ديگه پاشيد بريد
-داريد بيرونم ميکني بابا؟
-دقيقا..خدا حافظ مريم گُلي 
مريم بلند شد و پيشاني پدرش بوسيد و بعد از خدا حافظي از بيمارستان خارج شدند.
سوارماشين شدندفرخي به ساعتش نگاه کرد:هنوز پونزده دقيقه ديگه تا جلسه مونده..ميرسيم
-ببخشيد ديگه …
-خانم همتي احتياج نيست اينقدر تشکرومعذرت خواهي کنيد …يه سوال ازتون بپرسم؟
-بله بفرمايد
-هزينه بيمارستان کي مي ده؟
-پدرم خودشون کار مي کنند…يه مقدارم از حقوقوم پس انداز مي کنم 
-هزينش خيلي زياده…اونم براي شما 
-چاره اي نيست بايد بسازيم ديگه 
ماشين کناري پارک کرد پياده شد چند دقيقه بعد با دو آب ميوه برگشت…آب انار جلويش گرفت :
-بفرماييد…وقت نشد موقع رفتن براتون بگيرم فکر کنم فشارتون افتاده 
-ممنون
-نوش جان
-بايد زودتر بريم 
-نگران نباش جلسه بدون من برگزار نميشه 
بعد از خوردن آب ميوه به سمت شرکت حرکت کردند، در پارکينگ شرکت فرخي ايستاد وپرسيد:به نظرتون تواين کت و شلوار چطور شدم ؟
مريم به کت وشلوار ذغالي فرخي نگاه کرد :نظر من زياد مهم نيست ..مهم خودتونيد که اين تيپ و دوست داريد.
-راهنمايي خوبي بود
وارد سالن شدند…هر دو به سمت منشي رفت.
فرخي:همه اومدن؟
صالحي:بله منتظر شما هستند.
فرخي رو به مريم کرد وگفت:بريم
هنوز قدمي برنداشته بودند که صالحي گفت:خانم همتي؟
هر دو برگشتند صالحي دسته گل بزرگ مريمي، که روي ميزش بود به سمت مريم گرفت گفت:بفرماييد ..اين و يه آقاي اوردن گفتن بدم به شما
-براي من؟
-بله..
-مطمئني؟
-مگه چند تا مريم همتي تو اين شرکت داريم؟….برنمي داريد دستم خسته شد
مريم گل را برداشت…فرخي دستش مشت کرد وبا عصبانيت دست ديگرش کارت روي گل رابرداشت و خواند:از طرف ديوانه تر از مجنونت عماد 
فرخي دست گل را از دست مريم کشيد و روي ميز پرت کرد:فعلا بريم جلسه بعد مي تونيد به مجنونتون فکر کنيد ..بفرماييد
مريم شوکه از کار فرخي و گيج شده از کار عماد به سمت سالن رفت…فرخي هنوزوقت نکرده بود بگويد روسري بيشتر از مقنعه به او مي آيد…وارد سالن شدند بعد از سلام و احترام فرخي مريم را کنار صندلي خودش نشاند…تمام طول جلسه مريم حواسش به دست گل عماد بود واقعا او را دوست داشت؟ حتي نمي توانست تصور کند که عاشق او شود…فرخي چه در مدت سخنراني خودش يا ديگران حواس و نگاهش به مريم بود و ارزو مي کرداي کاش به جاي عماد لعنتي که معلوم نيست از کجا پيدايش شده و افکار او رااشغال کرده او هم جايي درميان افکارش داشته باشد.مريم با احساس سايه کسي بالاي سرش سر بلند کرد با ديدن فرخي که بالاي سرش ايستاده و مهمان هايي که در حال رفتن هستند نگاه کرد …سريع ايستاد :
-مثل اينکه جلسه تموم شد…خسته نباشيد
فرخي با اخم گفت:جلسه ۱۵دقيقه است تموم شده اما مثل اينکه فکر هاي شما هنوز تموم نشده(آرام تر گفت)ظاهرااقا عماد هوش حواس براتون نذاشته
-نه..نه اقاي فرخي شما…
دستش را به معناي سکوت بالا اورد :ميرم اتاقم زودتر به عماد زنگ بزنيد تا حواستون بياد سر جاش..بعد بيا اتاقم کارت دارم
اين را گفت و بدون اينکه منتظر حرفي از طرف مريم باشد به سرعت وبا قدم هاي عصبي به اتاقش رفت…در را باز کرد و محکم بهم کوبيد اشک ريخت و پيشمان از نگفتن دوست دارم به مريم… به در تکيه داد سرش را بالا گرفت تا بيشتر از اين اشک نريزدو مرد بودنش زير سوال نبرد …روي صندليش نشست و با دستمال صورت خيسش را تمييز کرد…….مريم هنوز در جايش خشک شده ايستاده بود که چرا فرخي اينقدر زود قضاوت کرد و اجازه حرفي به او نداد او نمي خواست فکر کند که رئيسش به او حساس شده ….براي ازدست ندادن کارش هم که شده بايد توضيح مي داد.سريع از اتاق خارج و به سمت اتاق فرخي رفت صالحي با ديدنش گفت:
-خانم همتي دسته گل و چيکار کنم
با تحکم گفت:بندازش سطل آشغال
آنقدر محکم گفت که صالحي از ترس ديگر چيزي نگفت…يک ضربه به در زد از همان روزي که فرخي عاشقش شد به اوگفت بدون هماهنگي ميتواني وارد اتاقم شوي…و او تنها کارمند شرکت بود که با تک ضرب مشخص مي کرد مريم است…فرخي اجازه ورود داد… داخل شد رو به روي ميز ايستاد خواست توضيحي بدهد فرخي پيش قدم شد:
-امروز خانم محبيان تشريف ميارن اگر ساعت ۱تا ۲وقت به کسي دادي کنسلش کن
تمام اين حرف ها را با سر پايين گفت…مريم چيزي نگفت فقط به فرخي نگاه مي کرد او متوجه نگاهاي سنگينش شد سرش را بلند کرد چشمان قرمزش را که مي خواست پنهان کند هويدا شد.
مريم بدون تعجب و کوچک ترين احساسي گفت:گريه کرديد…؟
انکار نکرد ولي به دروغ گفت:بله..يکي از بستگانم فوت کردند
-خدا رحمتشون کنه
کلافه دستي به موهايش کشيد و گفت:به اين آقايي که براتون گل اوردن بگو شرکت من جاي اين کارا نيست ..جور ديگه اي هم ميشه ابراز عشق و دوستي کرد
-من علاقه اي به عماد ندارم…بچه محلمون بود، بعد از چند سال که برگشته شده يه خلافکاربه تمام معنا ..چند روزيه بهم ابراز علاقه مي کنه منم بهش گفتم علاقه اي بهت ندارم …ولي ظاهرا مي خواد با اين کاراش نظرمو عوض کنه
بارقه اميدي در دل فرخي ايجاد شدو خوشحاليش رابا يک لبخند به مريم نشان داد مريم ادامه داد:من در حدي نيستم که بخوام اين حرف و بزنم ولي… نبايد زود قضاوت کنيد..با اجازه
مريم خواست برود فرخي گفت:خانم همتي
مريم برگشت :بله
-حق با شماست معذرت مي خوام …اما اگر شما هم جاي من بوديد اون دست گل و کارت روش ميديد همچين فکري مي کرديد …اگه مزاحمه چرا شکايت نمي کنيد؟
-گفتم که خلافکاره مي ترسم درد سر بشه
فرخي از جايش بلند شد رو به روي مريم ايستاد وگفت:نترسيد بريد شکايت کنيد خودم پاي همه چيزش وايميسم
مريم خيره به ان چشم هاي ميشي شد تا شايد سرنخي از اين همه تشويش پيدا کند اما تنها چيزي که عايدش شد لبخند فرخي بود.
سرش را پايين انداخت و با يک تشکر و با اجازه از اتاق خارج شد..فرخي از خوشحالي زياد در پوست خودش هم نمي گنجيد دلش مي خواست فرياد بزند و بگويد:
-مريم عاشقتم
********* 
صداي تلفن سکوت خانه را در هم شکست سايه گوشي را برداشت .
-بله؟
-سلام خوشگل عمه 
-سلام عمه خانم زيبا روي شوهر پيدا کن …مستانه خوبه؟ عمو مسعود سلامتن؟چه خبر از نيما؟
راحله خنديد:من قربون بلبل زبوني تو برم…همه خوبن نيما هم سلام دارن خدمتون 
-سلامت باشن ..سلام منم بهشون برسونيد بگيد دلم خيلي براش تنگ شده 
-چشم ..بزرگيتون وميرسونم،بابا هست گوشي رو بهش بدي؟
-بله آقاي سعادتي تشريف دارن.. چند لحظه گوشي خدمتون باشه بهشون بگم 
پرويز با شنيدن فاميلش با تعجب ازبالاي عينکش به دخترش نگاه کرد…گوشي به پدر ش داد و گفت:خواهر کوچيکتونه ..راحله خانم …بفرماييد
پرويز خنديد وگوشي را برداشت وگفت:ممنون خانم ……سلام راحله، بفرما ببينم چيکار کردي؟براي من زن پيدا کردي يا پسرم؟
-عليک سلام بذار من حرف بزنم بعد بگو 
-چشم ..
-زنگ زدم بگم براي سايه معلم سر خونه پيدا کردم …ديپلمه است صبح ها تو بوتيک کار مي کنه بعداز ظهر ها هم وقتش آزاده ….تحقيق کردم هم خودش هم خونوادش آدماي خوب و بي دردسرين ….حالا مي خواي خودتم برو يه تحقيقي بکن خيالت راحت تر باشه 
-نه نمي خواد همين که تو تاييدش کردي کافيه ..سرم شلوغه وقت نمي کنم
-خب پس مي توني فردا شب بياي خونه مامان؟ ميارمش اونجا
-باشه ميام ..خدا حافظ
-خدا نگهدار
مهيار با يک ليوان شير از آشپزخانه بيرون آمد:براي سايه معلم پيدا کرده؟
-اره…قرار فردا شب بريم خونه عزيز ببينيمش
مهيار کنارسايه نشست…سايه:خوشگله؟
مهيار:تو چيکار به خوشگليش داري؟بايد روش تدريش خوب باشه 
-خب اگه خوشگل نباشه ياد نميگرم،يعني حواسم پرت ميشه هي مجبورم نگاش کنم اينجاش جوش زده پر از آب…رو دماغ خال گوشتي داره که آويزون…ابرو هاش کلفته…زير چونش عين مردا مو داره ..موهاي سرش پر ازشوره همش ميريزه رو دفترم… 
مهيار با چندش گفت:سايه بسه حالمو بهم زدي
سايه:ديدي…خودتم حاضر نيستي همچين معلمي بهت درس بده .. واي به حال من بدبخت که بايد چند ساعت تحملش کنم 
پرويز خنديدو گفت:دخترجان تو که هنوز نديديش اينا چيه ميگي؟
سايه دست به سينه نشست :به هر حال زشت بود من قبولش نمي کنم 
** 
پرويز: سايه حاضر شدي؟
-بله پدر..بذار اين گيره رو بزنم توسرم الان ميام 
پرويز به سمت اتاق مهيار رفت..با دين صورت مظلومش که روي تخت نشسته وسرش پايين انداخته..قلبش از اين همه سکوت درد گرفت وبغض کرد..ياد روز هاي نه چندان دور افتاد که مهيار زودتر از همه شان حاضر ميشد و در هال منتظر مي ماند و مي گفت«من نمي دونم شما چيکار مي کنيد که يک ساعت تو اون اتاق لباس مي پوشيد؟مثل من باشيد يک ثانيه انتخاب مي کنم دو ثانيه مي پوشم»انها هم فقط مي خنديد و چيزي نمي گفتند 
اما حالا..روي تخت ساکت نشسته و منتظر است پدرش براي او لباس انتخاب کند پرويز گلويش را با دستش فشار داد تا بغض ناخونده اش نشکند…با لحني که سعي مي کرد شاد باشد گفت:چي مي پوشي مهيار؟
مهيار از منتظر ماندن خسته شده بود بي حوصله گفت:نمي دونم…خودتون يه چيزي برام انتخاب کنيد،سليقتون وقبول دارم 
پرويز به سراغ کمد لباسي پسرش رفت که چيزي ازجنس و مارک و مدل و رنگ کم نداشت …يک پيراهن سورمه اي سير با شلوار کتان مشکي و کمربند سفيد برداشت ..روي پايش گذاشت و گفت :
-بيا..سليقه پيرمردي انتخاب کردم 
مهيار دستي به لباس ها کشيد وگفت:چه رنگين ؟
پرويز باز بغض کرد …اما خودش را کنترل کرد وبرايش توضيح داد مهيار لبخندي زد وگفت:بابا هنوز شلوار لي مي پوشي؟
-اره…چيه فکر مي کني پير شدم؟
-نه …بخاطر همينه هيچ وقت پير نمي شيد 
نه آن طور که مهيار تصور مي کرد نبود ..پرويز ديگر جوان نمانده بود پير شده بود …روزگار کمرش را خم کرده
پرويز صورت مهيار را بوسيد و از اتاق خارج شد.
مهيار نفس عميقي کشيد و مشغول پوشيدن لباسش شد…دستي روي موهاي کوتاهش کشيد روزهايي اين موها انقدر بلند بودن که فرزين مثل دختر ها دستش لاي موهايش مي کرد ..مهيار هم با شوخي چند با سيلي اورا از خودش جدا مي کرد…ديگر نمي توانست از موهايش مراقبت کند کوتاهش کرد وخلاص آه با حسرتي کشيد.
با شنيدن صداي در به خودش آمد.
-کيه؟
-منم سايه..بيام تو
-بيا تو فندقم 
سايه وارد شد با ديدن آن تيپ جلوتر امد واداي عمه اش د راورد به ميز زد و گفت:ماشاا… هزار ماشاا… چه قد بلند ورشيدي داري…چقدر خوش تيپ شدي همچين تو دل ميريا که ديگه در نمياي،بترکه چشم حسود دوست و آشنا ودشمن، همسايه سمت چپي همسايه سمت راستي …
خنيديد:بسه…بسه…فهميدم خوش تيپم
-خواستي زن بگيري هم قد خودت بگير…کوتاه نگيري که کفش پاشنه ۲۰سانتي هم کاري نمي تونه بکنه 
بازخنديد :حالا خودت چي پوشيدي؟
-من..بلوز سفيد صورتي که کراوات مشکي داره با شوار جين آبي روشن،موهامم باز گذاشتم فرق راست انداختم 
-خوشگل شدي
-بودم 
پرويز:بچه ها اگه حاضرين بياين 
-سايه بدو بريم 
سايه دست برادرش را گرفت و از خانه خارج شدند …سوار ماشين شدند وبه سمت خانه عزيز حرکت کردند…سايه که پشت نشسته بود به جلو خم شد وگفت:
-بابا يه آهنگ شاد بذار دلمون پوسيد
-چشم بابا ميذارم فقط شما درست بشين 
مهيار:مگه اين ميدونه نشستن چيه؟هر جا ميشينه دو دقيقه بعد بلند ميشه انگار زير پاش ميخ گذاشتن
-زير پام ميخ نيست اگه يه جا زياد بشينم حوصلم سرميره 
-آدم بايد پنج دقيقه بشينه بعد بگه حوصلم سر رفت نه تو که به محض نشستن بلند ميشي…دقيقا مثل يه چيزي؟
سايه با کنجکاوي گفت:مثل چي؟
-جوجه تيغي…فکر کنم خاراي بدنت اذيتت مي کنه نميتوني بشيني 
بلند خنديد..پرويز لبخندي زد ولي سايه با حرص از پشت رويش خم شد دستانش دور گردن مهيار انداخت وگفت:زود باش معذرت خواهي کن تا نکشتمت 
مهيار خنديد :نمي گم 
پرويز:بچه ها تمومش کنيد..سايه بشين آهنگ برات نميذارما 
-خب بهم مي گه جوجه تيغي 
-سايه جان بشين بابا نمي تونم حواسم وبدم به رانندگي 
سايه:اول داداش بگه معذرت مي خوام تا ولش کنم 
مهيار با لبخند گفت:باشه ..معذرت مي خوام(با مکث)جوجه تيغي
سايه محکم گوش مهيارگاز گرفت ونشست
-آي ديونه گوشم وسوراخ کردي 
-حقته
پرويز خنديد وگفت:اين چه کاري بود کاري سايه؟
-چرا بهم ميگه جوجه تيغي فندق کم بود جوجه هم اضافه شد
مهيار از درد گوشش را مالش مي داد…پرويز گفت:دستت وبردار ببينم 
مهيار دستش را برداشت:چي شده؟سوراخ سوراخ شده نه؟مثل آب کش
-نه قرمز شده…خب ميشه 
پرويز از آينه به سايه که با اخم دست به سينه نشسته بود نگاه کرد و آرام رو به مهيار گفت: فکر کنم قهر کرده
مهيار:سايه..سايه…تو سايه چي هستي ؟درخت يا ديوار؟
پرويز:سايه ي باباشِ مگه نه؟
سايه جوابي نداد مهيار گفت:باشه جواب نده مي گم بابا از پرورشگاه برام خواهر بياره شبا پيش خودم بخوابونمش 
سايه:لازم نکرده دختره رو مي کشم 
-آشتي؟
-قهر نکردم ناراحت بودم 
-اگه راست مي گي بيا همون گوشي که گاز گرفتي بوس کن 
سايه بلند شد و گوش بردارش رابوسيد او هم صورتش 
پرويز:خب حالا به مناسبت اين آشتي يه آهنگ شاد ميذاريم 
آهنگ شادي گذاشت و سايه مشغول تکان دادن خودش شد به اصطلاح مي رقصيد…به خانه عزيز رسيدن سايه زود تر پياده شد وبه طرف زنگ رفت از سکويي که زير آيفون درست کرده بودند بالا رفت وزنگ را فشرد .
مهيار که از ماشين پياده شد پرويز گفت:مهيار مواظب باش 
-هستم بابا
صداي دختري که گفت«کيه»مثل نسيم سوزنده اي بود که لبخند بر لب مهيار را خشک کرد …پرويز با نگراني به مهيار نگاه کرد سايه اخم کرد وگفت:
-منم سايه باز کن
سايه غرولند کنان گفت:کي اين ودعوت کرده؟
پرويز:زشته سايه …جلوي عمو زن عموت درست صحبت مي کني
-چشم
مهيار نفس عميقي کشيد تا خودش را براي مقابله با دختري که حالا ديگر تمايلي به شنيدن اسمش هم نداردآماده کند.
-خوبي مهيار؟
لبخند تصنعي زد:اره خوبم 
وارد خانه که شدند مثل هميشه عزيز به استقبال از آنها امد.
سايه پريد بغل عزيز وبوسيدش:سلام عزيز م
عزيز:سلام به روي ماهت گلم 
مهيار:سلام
-سلام فدات شم خوبي مادر؟
-شکر مي گذره
پرويزبا حال گرفته اي گفت:سلام 
-سلام …چته مادر سرحال نيستي؟
-نگفته بوديد مهمون داريد
-مادر يه امشب و اومدن نذاريد کسي با دلخوري ناراحتي از اينجا بره …بياين تو اينجا واينسين 
اما مهيار دلش نمي خواست بعد از دو سال با دختري که روزي عاشقانه دوستش داشت واو فقط بخاطر نداشتن چشم ترکش کرد رو به رو شود.مي ترسيد باز با شنيدن صدايش دلش بلرزد وعشق رفته اش بازگردد.
همراه يک ديگر وارد خانه شدند اول راحله سلام کرد مستانه جرات جلو امدن نداشت از دور به يک سلام بي جان اکتفا کرد .
شهرام رو به روي مهيار ايستاد و گفت:سلام آقا مهيار گل…خوبي مرد؟!! 
سرش را پايين انداخت تا بيش تر از اين عطر عشقش به مشامش نرسد.
-خوبم…زن عمو هم اينجاست؟
-اره ..رو به روت رو مبل نشسته 
پرويز همان طور که بازوهاي مهيار در دستش بود به طرف زن برادرش که مغرورانه روي مبل نشسته بود و ميوه مي خورد برد…پرويز احساس مي کرد اين طورکه اين نشسته حتما توقع دست بوسي هم دارد….هر چند افسانه زن برادر کوچکش محسوب مي شد اما براي سلام کردن پيش قدم شد.
پرويز:سلام زن داداش
افسانه بدون اينکه تکاني به خود بدهد گفت:سلام 
مهيار که سعي مي کرد خودش را کنترل کند ولحن گزنده اي در کلامش نباشد گفت:
-سلام زن عمو جان قدم رنجه فرمودين بعد از چند سال …واقعا منت رو سر خانواده سعادتي گذاشتين وتشريف اوردين ،البته کم لطفي از ما هم هست ما بايد براي دست بوسي خدمت ميرسيدم وکدورت هارو از بين مي برديم خلاصه خيلي خيلي خوش امدين 
پرويز لبخندي زد که پسرش هنوزاعتماد به نفسش از بين نرفته…هنوز مثل قبل حرف هايش از روي حق ميزند…افسانه با عصبانيت سيب وچاقوي در دستش را مي فشرد لبخندي که سعي مي کرد نشانه دهنده ارامشش باشد روي لبش نشاند وگفت:
-فکر مي کردم نابينايت خونه نشينت کنه وديگه جرات حرف زدن هم نداشته باشي اما مي بينم هنوز بلبل زبونيت سر جاشه…خدا خب مي دونه چه بلايي رو بايد سر چه بنده ايش بياره…تو لياقت رکساناي من ونداشتي
با اين حرف ارام تر شده بود…مهيار دستانش را مشت کرد…پدرش خواست چيزي بگويد که مهيار پيش دستي کرد:
-رکسانا اگه درد بي درمان مي گرفت،فلج ميشد ومجبور ميشدم خودم حمومش بدم …خودم غذا تو دهنش کنم …خودم لباس تنش کنم، اين کارارو مي کردم…تا اخر عمر نوکريش مي کردم،ولي جدا نميشدم…اما دختر تو نامردي رو در حقم تموم کرد ويه روز بعد از بهوش اومدنم گفت نمي تونم باهات زندگي کنم، دختر تو لياقت من ونداشت
شهرام بخاطر اينکه آتش اين دعوا دامن بقيه را نگيرد به سمت افسانه رفت.
-افسانه جان مگه شما قول نداديد؟
بلندشد:چه قولي؟ تو التماسم کردي بريم آشتي وگرنه من پام وهم نميذاشتم اينجا که اين آقا(مهيار)هر چي دلش ميخواد بار من کنه 
همه ايستاده بودن سايه از ترس دعوا شدن به عزيز چسبيده بود…راحله از آشپزخانه بيرون آمده بود انقدر دلش پر بود که يک باره خالي شود خواست چيزي بگويد که مادرش مانعش شد….مي دانست اگر دخترش دعوايي راه بيندازد راهشان به کلانتري مي کشد … پرويز يک قدم جلو آمدرو به افسانه که به زور به ارنجش مي رسيد با حالت عصبي وشمرده گفت:
-افسانه خانم من به حرمت صاحب خونه چيزي بهتون نمي گم،خواهش مي کنم يه امشب واحترام همديگه رو نگه داريم ونذاريد اتفاقي بيوفته که بعد فقط شرمندگي باقي بمونه
مهيار يک قدم به عقب برداشت که صداي دخترانه اي او را مجبوربه ايستادن کرد: 
-سلام…اينقدر دعوا کردين که انگار من وفراموش کردين 
مخاطبش مهيار بود او هم با دلخوري بغض گفت:سلام خوش امدين 
با همين چند کلمه حرفش را تمام کرد و به آشپزخانه رفت.
رکسانا:سلام عمو شما هم از من دلخوريد؟
برادرزاده اش هنوز عمويش را نشناخته بود…نمي دانست اهل کينه ولج ولجبازي نيست لبخندي زد دستانش را باز کرد وگفت:بيا
رکسانا با خوشحالي وبغض در آغوش عمويش فرو رفت وگفت:خيلي دلم براتون تنگ شده بود خيلي
پرويز بوسيدش وگفت:خوب چرا بهم سر نميزدي؟خونه نميخواستي بياي بيمارستان که مي تونستي
ارام گفت:مامان نميذاشت 
پرويز خنديد باز هم بوسيدش…رکسانا را دوست داشت حتي بعد جدايي از فرزندش شايد ميدانست مقصر مادرش بوده که اورا تحت فشار قرار داده، افسانه امور خانه را چنان در دست دارد که شهرام بدون اجازه او اب هم نمي خورد .
وقتي پرويز وارد اشپزخانه شد..قيافه ماتم زده پسرش را ديد…نفسي کشيد وبا لبخند کنارمادرش که در حال چايي ريختن ارام گريه مي کرد ايستاد وگفت:
-شما چرا داريد گريه مي کنيد؟
با گوشه روسريش اشک هايش را پاک کرد.
-آخه بگو زن اين حرف ها چيه به اين بچه ميزني؟
پرويز:بعضي ادما اينجورين،مي خوان خودشون وبهتر از ديگران نشون بدن حالا با زبون يا پول وقدرت…خودت و ناراحت نکن 
مهيار:شما که مي دونستيد اينا قرار بيان چرا ما رو دعوت کرديد؟
راحله وارد آشپزخانه شد وگفت:چايي حاضره؟
-اره مادر ببر
-گريه کردي؟
-از دست اين افسانه 
-اگه گذاشته بودي برم دو تا تو دهني بزنم الان شما لازم به گريه کردن نبود
مهيارخنديد:عمه اون دفعه که زديش بخاطردندوناش يه سه ميليون رو دست شوهر بي زبونت گذاشتي…اين دفعه بخواي دنده هاشو بشکوني عمو مسعود طلاقت ميده
هر سه نفرشان خنديدند راحله سري تکان داد واز آشپزخانه بيرون رفت
مهيار:خب عزيز مي گفتي چرا دعوتشون کردي؟
عزيز به خيال خودش که مهيار فراموش کرده با نگراني به پرويز نگاه کرد دو دل بود بين گفتن ونگفتن …پرويز پرسشگرانه نگاه مي کرد 
-شما که قراربود براي ديدن معلم سايه بياين ..شهرام هم يک ساعت پيش زنگ زد که ميخوان بيان گفت به شما هم زنگ بزنم ..منم گفتم قبلا دعوتشون کردم
پرويز:خب؟
عزيز نگاهي به مهيار انداخت مي دانست با شنيدن اين خبر اولين کسي که بهم ميريزد نوه اش است…اول وآخرش که مي خواست بداند ..نفس کشيد
-راستش..رکسانا(مهيار گوش هايش را تيزکرد..نامزد سابقش چه؟)…ميخواد ازدواج کنه…الان هم اومده کارت عروسي رکسانا رو بدن…هم آشتي کنيد
هر دو به مهيار نگاه کردند…مهيار که خيلي وقت است عشقش را از دست داده واگر روزنه اي بود با اين خبر نابود شد…هيچ حسي نداشت جز…تنهايي…مهيار بلند شد
پرويز:کجا ميري؟ 
-نترسيد خود کشي نمي کنم…ديگه دل ودماغ اين کار وهم ندارم
به سمت بيرون رفت ..عزيز پشيمان از گفته خود روي صندلي نشست.
-کاش جلوش چيزي نمي گفتم
-اخرش مي خواست بدونه …کار خوبي کردي جلوي خود ش گفتي،ميرم پيش مهمونا 
مهيار به سمت تابي رفت که زمان کودکيشان همراه رکسانا ومستانه تاب بازي مي کردن نفسش را فوت کرد…چقدر زود گذشت کاش هيچ وقت بزرگ نميشد، کاش عاشق نميشد…کاش رکسانا عشقش را باور مي کرد
-بشينم؟
با شنيدم صداي مستانه لبخندي زد وگفت:اول بگو ماه کامل يا نه؟
مستانه به اسمان نگاه کرد وگفت:نه نصفه
-ستاره چي ؟ستاره هست؟
نچي کرد وگفت:کمي ابرتو اسمون 
مهيار خنديد وگفت:تو هنوز عادت نچ گفتن وترک نکردي؟بگو نه
مستانه خوشحال که بخاطر بوسه مهيار دعوايش نکرد وبه رخش نکشيد وسرد نشد
-حالا بشينم؟
-نه ميخوام تنها باشم
-فقط ميشينم حرفي نمي زنم 
فرصت خوبي بود تا او حرف بزند .
-بشين بايد بات حرف بزنم 
با خوشحالي کنارش نشست.. با پايشان کمي تاب را به حرکت در مي اوردند
مهيار:تو من ودوست داري؟
مستانه جا خورد و به او که سرش لبه تاب گذاشته بود نگاه کرد.با کمي خجالت گفت:
-چي؟
-مستانه خانم يه سوال پرسيدم جواب مي خوام 
سرش را پايين انداخت :اره
-از کي؟
-نمي دونم…فکر کنم قبل از اينکه با رکسانا نامزد کني
خنديد:اوه…چه عشق جان سوزي…حتما شب وروزم گريه مي کردي نه؟
-اوهوم…۶ماه اول، بعدش ديگه عادت کردم يعني قرار بود تا اخرعمرم شما دوتا رو با هم ببينم نميشد که همش زار بزنم 
-نشد…نشد که بمونيم….حالا چرا من؟
-عشق که چرا من نداره؟
-براي من داره…تو که عشق من وفراموش کرده بودي چرا دوباره برگشتي به گذشته؟
-وقتي رکسانا رفت گفتم…
-مستانه…واقع بين باش من مهيار چندسال پيش نيستم من الان مهمترين عضو بدنم واز دست دادم ناقصم ميفهمي؟
مستانه بازو هاي مهيار را گرفت:کي گفته تو ناقصي ها؟تو فقط نمي بيني همين 
مهيار سرش را برداشت وبه طرف او برگشت چشم هايش به پاهاي او بود .
-مستانه جان زندگي با يه ادم نابينا سخته…تو حداقلش بتوني ۵سال با من زندگي کني بعد خسته ميشي…تو ميتوني با من بياي خريد ؟مي توني مثل دوتا زوج دستم وبگيري بريم رستوران؟ مي توني از من مراقبت کني؟…دختر لگد به بخت واقبال خودت نزن من نمي تونم خوشبختت کنم ..چون دوست دارم مي گم نه
مستانه با بغض به نيم رخ پسر داييش نگاه کرد وگفت:ولي من دوست دارم 
بلند شد مهيار گفت:مستانه..
جوابي نداد
-مستانه هنوز اينجايي؟
اشک هايش را پاک کرد:اره اينجام
– فکر احمقانه به سرت نزنه…اگه بخواي بخاطر من خود کشي کني باور کن از حرفي که زدم پشيمون نميشم ..فوقش سه روز اول سر خاکت گريه مي کنم،چهلم غصت وميخورم که جوون بودي و مردي بعدش لباس مشکيم واز تنم در ميارم…. تا سالت شايد شايد هفته اي يه بار بيام سر قبرت وفتحه اي بخونم …بعد ازدواج مي کنم وتورو هم از يادم ميره …واضح بود؟
-خيلي بي رحمي
خنديد:من بي رحم نيستم عزيزم بخاطر خودت مي گم من که خبر دارم چند تا خواستگار داشتي وهمه رو گفتي نه….اگه زودتر مي فهميدم بخاطرمن هيچ وقت نمي ذاشتم به اخري جواب منفي بدي 
صداي راحله مانع از ادامه بحث ان دو شد.
-مهيار..
-بله عمه
نزديک تر امد وبا ديدن مستانه گفت:تو اينجا چيکار مي کني؟..گريه کردي؟
مستانه سريع اشک هايش پاک کرد:نه 
مهيار:اره… تجديد خاطرات کودکيمون بود دختر شما هم که احساساتش فوران کرد
مستانه با گفتن يه ببخشيد از کنارشان رفت…راحله با تعجب به حرکت مستانه رو به مهيار کرد وگفت:
-مهيار بيا تو معلم سايه اومده بابات ميخواد با هم آشنا بشين 
-باشه الان ميام 
راحله چند قدم رفت متوجه شد مهيار تکان نخورده برگشت…نگاه خيره مهيار را به جلو ديد کنارش رفت بازوهايش را گرفت وگفت:
-هر چي به گذشته فکر کني از آينده نااميد تر ميشي…پاشو عمه 
مهيار بلند شد، راحله نمي دانست که برادر زاده اش به مستانه وعشق لانه کرده در دلش فکر مي کرد که چطور مي تواند از دلش بيرون بکشد…همراه هم وارد خانه شدند 
پرويز رو به دختر جواني که کنار سايه نشسته بود کرد وگفت:
-ايشون پسر من آقامهيارکه در مورد شرايطشون براتون توضيح دادم؟
دختر سبزه رو بلند شد وگفت:سلام
مهيار:سلام،خوش آمديد
راحله:بفرما غزاله جان
غزاله همان طور که پسر نگاه مي کرد نشست..راحله آرام رو مهيار گفت:مهيار جان کنارت مبل هست بشين 
مهيار يک قدم به چپ برداشت با برخورد پايش به مبل متوجه شد ونشست…پرويز ازآن سوي پذيرايي بلند شد و کنار مهيار نشست سايه هم خودش را به برادرش رساند
-داداش خاله غزاله قرار از هفته آينده بياد خونمون بهم درس بده 
-خوبه تو هم قول بده درس تو بخوني
-باشه
پرويز:چيزي شده مهيار؟
-نه خوبم ..عمواينا هنوز هستن؟
-اره..مي خواي بريم خونه؟
-نه بابا 
غزاله بلند شد: خب ديگه با اجازتون ما رفع زحمت کنيم 
پرويز بلند شد:کجا دخترم شام بمون
-نه ممنون…راحله خانم گفتن جهت اشنايي بيام که خدمت رسيدم 
افسانه چپ چپ به دختره نگاه مي کرد…پرويز خنديد وگفت:راحله گفت براي آشنايي ديگه نگفت که موقع شام بيرونت کنيم 
غزاله خنديد:راستش مهمون داريم بايد به مادرکمک کنم
پرويزبلند شد:باشه هر طور راحتي….(خواهرش را صدا زد)راحله…راحله جان
راحله خودش را به پذيرايي رساند:بله
-غزاله خانم دارن تشريف مي برن
-اِه کجا غزاله شام بخور بعد برو
-نه ديگه قبلا گفتم که مهمون داريم…ايشاا…باشه يه وقت ديگه
-هر طور مايلي اصرار نمي کنم 
-خداحافظ
پرويز:خدا حافظ 
راحله با سايه براي بدرقه با او رفتند.افسانه که مشغول آجيل خوردن بودگفت:
-شماچطور به يه دختر غريبه اعتماد مي کنيد و مي خوايد بياريدش تو خونه اونم با وضعيت پسرتون…البته به من مربوط نيست ولي اين دوره زمونه نبايد به چشاتم اعتماد کني
پرويز يه نگاه به او وبرادرش انداخت :به آشنا اعتماد کردم به اينجا رسيدم،شايد غريبه بهتر باشه 
پسته در دهان افسانه ماند و با اخم به او نگاه کرد چيزي نگفت…رکسانا محو ديدن مهيار شده بود يعني بايد باور مي کرد پسري که ساکت و سر به زير نشسته همان نامزدي ايست که شيطنت از سرو رويش مي باريد ؟؟…همان که صبح ها با بوس ونوازش موهايش بيدارش مي کرد و اگر چشم باز نمي کرد قلقلکش ميداد…اين همان پسر است که اجازه بوسيدن به رکسانا را نمي داد ومي گفت«بوس مجاني که نميشه..کم کسي رو که نميخواي ببوسي…پسري به خوشگلي وقند عسلي من که هميشه گيرت نمياد..والا»ولي او پولي به مهيار نمي داد وبا ناز کردن هاي دخترانه اش بوس مجاني از اومي گرفت.
افسانه محکم به ساق پاي او زد وبا اخم گفت:حواست کجاست؟واسه چي لبت تا بنا گوش بازبه مهيار خيره شدي ؟
رکسانا دوباره به مهيار که ارام سيب مي خورد نگاه کرد وبا بغض گفت:هيچي…هيچي 
سر ميز شام پرويز براي مهيار مرغ تيکه مي کرد و روي پلويش مي گذاشت رکسانا با ديدن اين صحنه با اشک به اونگاه مي کرد…احساس مي کرد به اکسيژن نياز دارد کسي راه گلويش را بسته فضاي خفقاني است؛ طاقت نياور وبلند شد وبا يه ببخشيد بيرون رفت.
افسانه:کجا ميري رکسانا؟!! بيا شام تو بخور
اما رکسانا جوابي نداد و بيرون رفت…مهيار سر بلند کرد رو به پدرش که کنارش نشسته بود کرد :
-چي شده بابا؟
-هيچي..رکسانا از سر ميز بلند شد
-کسي چيزي بهش گفته بود؟
با لبخند گفت:نه..
اما پرويزچند دقيقه اي بود زير چشمي به رکسانا نگاه مي کرد…ديگر وقت دلسوزي و ترحم نبود آن موقع بايد مي ماند که نماند.
بعد از شام افسانه رو به شهرام کرد وگفت:شهرام پاشو بريم 
عزيز:کجا مي خوايد بريد بعد دوسال اومدين …به اين زودي هم ميخوايد بريد؟
افسانه:رکسانا حالش زياد خوب نيست بريم خونه يه ذره استراحت کنه …براي عروسيش خيلي کار داره 
عزيز:رکسانا مادر حالت خيلي بده؟
رکسانا خواست چيزي بگويد که افسانه سريع گفت:بله ديگه…عزيز خانم يعني شما حرف منو باور نداريد؟..شهرام تو که هنوز نشستي پاشو ديگه
شهرام بلند شدو از افسانه کارت عروسي گرفت و به سمت پرويز رفت:بفرماييد کارت عروسي براي پنج شنبه شب …منتظرتم ،خوشحال ميشم بياي 
پرويز نگاه گلايه اي به برادرش انداخت اما شهرام خودش را به نفهمي زد… پرويزگفت:انشاا…خوشبخت بشن(رو به رکسانا کرد)مبارک عمو خوشبخت بشي 
رکسانا سرش را پايين انداخت :ممنون 
افسانه:معلومه بچم خوشبخت ميشه دومادمون هيچي کم نداره اقاي از سرو روش ميباره، قيافه وخونه وماشين و…
پرويزبا حالت کمي عصبي گفت:ما هم گفتيم مبارکه 
شهرام:خوب ديگه خداحافظ همگي 
همگي به سمت در سالن رفتند اما مهيار سر جايش ايستاده بود رکسانا نگاه ترحم آميزي به او کرد وبه سمتش رفت آرام گفت:مهيار
مهيار با شنيدن صدايش سرش را بلند کرد مي خواست به عادت قديمي بگويد «جانم»اما زبان بر دهان گرفت وگفت:بله
دست دست مي کرد:ميگم …مجبور نيستي بياي 
مهيار لبخندي زد:خجالت مي کشي بقيه بفهمن اين پسر کور يه روزي ديونت بوده؟
-نه نه..نه به خدا من…. 
افسانه:رکسانا بيا ديگه 
رکسانا يه نگاه به مادرش که با اخم نگاهش مي کرد گفت:اومدم مامان
رو به مهيار کرد:من فقط نمي خوام خودت اذيت بشي همين…خدا حافظ
همين تمام…عشق وعلاقه اي که هر روز با sms وحرف به او مي گفت دوست دارم عاشقتم مي ميرم برات همين بود…همين که شود رفيق نيمه راه 
زير لب با اشک گفت:خوشبخت بشي
****** 
مريم کنار ميز صالحي منتظر راه مي رفت …او هم زير چشمي به راه رفتنش نگاه مي کرد…صالحي گردن کشيد ببيند چه کفشي پوشيده که صدا نمي هد با ديدن کفش عروسکي قرمز که شلوار جين ابي تيره روي آن را پوشانده بود لبخند کجي زد سر بلند کرد با نگاه او قفل شد…مريم با گردن کج شده نظاره گر او بود…لبخند مليحي به اين همه فضولي منشي زد سرش را به معني «چيه» تکان داد؟…صالحي که از لبخند او تعجب کرده بود خودش را جمع کرد و گفت:
-مي خوايد به آقاي فرخي زنگ بزنم چرا دير کردن؟
مريم صاف ايستادبا همان حالت گفت:نه ممنون الان ديگه خودشون تشريف ميارن
صالحي ديگر چيزي نگفت و مشغول تايپ شد..فرخي بيرون آمد:ببخشيد معطل شديد..مادر بودن
-مشکلي نيست…بفرماييد
فرخي کتش را روي دستش انداخته بود به همراه مريم راه افتاد…راننده براي فرخي در باز کرد هر دو عقب نشستند
راننده:کجا تشريف مي بريد آقا؟
مريم:پروژه مرواريد
-بله
فرخي:به غير از اين، برنامه ديگه اي هم داريم؟
-بله..مهندس زريني ساعت ۴مي خوان شما رو ببين وخانم محبيان
فرخي پوزخندي زد…مي دانست چرامادرش اين دختر را به بهانه ي بساز وبفروش پيش واو مي فرستد،محال است با او ازدواج کند.
-فقط همين دوتا؟
-بله…
-پس امروز وقتم آزاده…تقريبا 
به پروژه رسيدند پياده شدند ..فرخي به برج چند طبقه که فقط اسکلتش بالا رفته بود نگاه کردو پوفي کشيد و از روي عصبانيت گفت:
-انگار دارن درجا مي زنن بعد از دو ماه اين تحويل من دادن
سه مهندس با ديدن فرخي به سمت او آمدند 
-سلام جناب خوش امديد 
فرخي در جواب سلامشان فقط سر تکان داد… گفت:اين چيه؟..مگه قرار نبود بيش تر اين پيش رفت کنيد ؟
يکي از مهندسين:جناب فرخي تشريف بياريد بالا خدمتتون عرض مي کنم
همگي به سمت برج حرکت کردند فرخي با ديدن سر بالاي که جايگزين پله شده بود نگاه کرد وبا تاسف سري تکان دادگفت:
-حتي يه بالا برم نذاشتيد؟؟!!!…دفترون کجاست ؟
-طبقه چهارم
پشت فرخي مريم حرکت کرد بعد مهندسين…مريم با ترس نفس عميقي کشيد فرخي با لبخند برگشت و گفت:مي ترسيد؟
-نه..ميام 
فرخي سري تکان دادوبا تاکيد گفت:آفرين
سربالايي اول به خوبي تي کرد درپاگردايستاد نگاه مريم به ان سر بالاي تند افتاد…فرخي نيمه راه ايستاد وگفت:بيا نترس 
مريم با خودش گفت«کاش جرات داشتم و بگم من براي چي بايد دنبال تو بيام؟» نيمه راه پايش سر خورد دستش در هوا معلق منتظر افتادن که فرخي زود عکس العمل نشان داد بازويش گرفت.صورتش مقابل صورت فرخي قرار گرفت
فرخي: خوبي؟
مريم با ترس وچشماي گشادو تعجب کلمه را هجي مي کرد:خ-واو-ب-ي؟به نظرش يک دال بايد اضافه مي شد؟کمي عقب رفت:بله ممنون…خوبم 
مريم دستش کشيد آزاد شود اما فرخي گفت:با هم ميريم 
و دنبال خودش کشيد..مريم گفت:نه…آقاي فرخي خواهش مي کنم خودم مي تونم بيام من…. 
فرخي بدون توجه به نق زدن هاي مريم اورا به بالا مي برد…اولين بار بود که فرخي به او دست ميزد از ته دلش خوشحال بود و ارزو مي کرداي کاش اين مسير هيچ وقت تموم نميشد… به طبقه مورد نظر رسيدند …مريم با خجالت سرش را پايين انداخت فرخي با لبخند دستش را برداشت وگفت:
-خيلي فشار اوردم؟ 
مريم انقدر سريع سرش را بلند کرد که صداي “قرچ” گردنش بلند شد… باتعجب به فرخي نگاه کرد که اين چه حرفي بود زد؟…او هم با چشمان پر از شيطنت گفت:منظور بد نگيريد…دستتون و نو ميگم، درد که نگرفت ؟
دختر بيچاره نفس راحتي کشيد ..کمي دستش را مالش داد:نه زياد…
-ببخشيد ديگه…قول مي دم دفعه ديگه اينجا نيارمتون 
مريم چيزي نگفت…يکي از مهندسين که روي تنها ميز انجا نقشه پهن ميکرد گفت:جناب مهندس فرخي يک لحظه تشريف مياريد؟
به سمت انها رفت مريم هم پشت سرش راه افتاد..فرخي براي راحتي بيشتر کتش را در اورد و به همه جا نگاهي انداخت جايي براي آويزان کردن نبود.. ميز هم زيادي کثيف وشلوغ بود به سمت مريم چرخيد کت به طرفش گرفت:
-ميشه اينو نگه داريد؟
مريم به سه مهندس نگاه کرد وبعد به فرخي از روي ناچاري سري تکان داد وگفت:بله چشم
تک کت سورمه اي فرخي در دستانش گرفت و بوي عطرتلخش در بينيش پيچيد…به آنها پشت کرد وآرام کت را به بيني نزديک کرد وچشم هايش را بست ونفس کشيد،خودش هم نمي دانست از کي عاشق عطر هاي فرخي شده…بحث هاي ساختماني براي او جالب نبود به سمت لبه ساختمان رفت از آنجا پايين را نگاه کرد چقدر بلند بود…تک ضربه اي به سنگ زد به پايين پرت شد نفسي کشيد و به کارگر هاي مهاجر که از اقوام مختلف ايران بودند وخستگي از سر ورويشان مي باريد نگاه کرد يکي مثل فرخي بايد ميشد ارباب تا آنها شوند رعيت چه مي شود کرد ؟چاره چيست؟بايد براي تامين حداقل معاش خانواده شان به خود سختي دهند و راهي ديار غربت شوند.
فرخي چشم هايش به نقشه و گوش هايش به مهندسين سپرده بود…اما شش دانگ حواسش به مريم بود و گه گاهي به معشوقش چشم مي دوخت…همين باعث مي شد نفهمد آنها چه مي گويند..مريم آهسته روي لبه راه مي رفت فرخي يک لحظه اين صحنه را ديد …داد زد«مريم»وسريع خودش را به او رساند بازوهايش را کشيد :
-داري چيکارمي کني اينجا مگه جاي راه رفتنه؟
مريم که هنوز در شوک حرکت فرخي بود پلک نمي زد در چشمان هم خيره شدند انگار زمان براي چند ثانيه از حرکت ايستاده بود…مريم متوجه بازوهاي نهيفش که در چنگال فرخي اسير است شد…فرخي به خودش آمد و بازوهايش را رها کرد:
-اگه حوصلتون سر رفته مي تونيد بريد پايين..اينجا خطر ناکه
مريم که با حالت اعتراض گونه با فرخي نگاه کرد…احساس مي کرد کار اشتباهي انجام نداده که مستحق چنين برخوردي باشد 
-ببخشيد ولي حواسم بود
با خشم کمي صدايش بلند کرد:چقدر حواستون بود؟اگه سرتون گيج مي رفت مي افتادين چي؟
مريم با خوش فکر مي کرد با بچه هم اينطور رفتار نمي کنند…حتماحواسش بود که ان طور روي لبه راه مي رفت 
يکي از مهندسين جلو آمد وگفت:بخير گذشت آقاي فرخي..حالتون خوبه خانم همتي؟
مريم هنوز نگاه دلخورش رو به فرخي بود:بله خوبم…
-خب الحمدوالله ..اقاي فرخي توضيح هاتتون وکامل نکرديد
فرخي دلش مي خواست همان لحظه مشتي حواله مغز بي خيال مهندس کند نفسي کشيد وبا لحن دلجويانه اي رو به مريم گفت:
-خواهش مي کنم ديگه لبه حرکت نکنيد
مريم سرش را پايين انداخت:منم خواهش مي کنم مثل بچه ها با من رفتار نکنيد
اين را گفت و به سمت پايين حرکت کرد.فرخي از روي کلافگي دستي به موهايش کشيد..بايد اين دلخوري را از دلش بيرون بياورد لبخندي زد بايد از همين حالا ناز خريدن را شروع مي کرد…براي نزديک شدن به مريم وبا خبر کردن او از احساساتش موقعيت خوبي بود.
به سراغ مهندسين رفت و اصلا متوجه نمي شد چه مي گويند وچه مي شنود خودش سريع همه چيز را سرهم وختم جلسه را اعلام کرد.با عجله به سمت پايين امد نفس عميقي کشيد وبه طرف ماشيني که مريم به آن تکيه داده بود حرکت کرد… مريم با يقه ي کت فرخي بازي مي کرد، دلخوري و ناراحتي در چهره درهمش مشخص بود…رو به رويش ايستاد مريم سرش را بلند کرد وکت به طرفش گرفت:
-بفرماييد
-اگه اخمت عميق تر بشه از حقوقت کم مي کنم 
با اينکه مي دانست مريم از ان دختر ها نيست که با اين جمله خودش را لوس کند و لبخند بزند امااميدواربود او را ببخشد 
مريم:بريم شرکت قرار ملاقات با خانم محبيان داريد
و به طرف در عقب ماشين رفت بازش کرد فرخي خودش را به ان رساند ودرش را بست آرام گفت:رفتن و که ميريم ولي دل شکسته شما رو چيکار کنيم؟
مريم از اين همه نزديکي و صميميتي که در کلامش بود چيزي سر در نمي اورد در چشمان ميشي رئيسش خيره شد وبا لحن اطمينان بخشي گفت:
-من حالم خوبه بريم 
فرخي به سمت راننده رفت وسوئيچ را از او گرفت مي خواست با عشقش تنها باشد.سوار شد و به پشت برگشت لبخندي به چشمان تعجب زده مريم زد وگفت:
-بيايد جلو بشنيد
-چرا؟براي رانندتون اتفاقي افتاده؟
-نه…اينقدر رانندگي نکردم ميترسم يادم بره
مريم بدون لبخندي جلو نشست فرخي عينکش زد وگفت:
-مي دوني جنس شما خيلي حساس ولطيفه ما مردا توي برخورد با شما دچار مشکل ميشم دقيقا نمي دونيم چه نوع رفتار وبرخوردي بايدبا شما داشته باشيم..واقعا بخاطر رفتارم معذرت مي خوام فکر مي کردم بي هوا داريد اونجا راه مي ريد…راستش رو بخوايد من زياد اهل ناز کردن نيستم وخيلي کم پيش مياد از خانمي معذرت خواهي کنم…غروره مردونمه ديگه
-احتياجي به معذرت خواهي نيست 
-يعني بخشيديد؟
باز گيج شد متوجه اين همه اصرارش براي معذرت خواهي را نمي دانست …رئيسش بود مي توانست داد بزند، هوار بکشد،حقوقش کم کند،به بخش ديگرمنتقلش کند يا حتي مختار بود اخراجش کند…پس چرا از کارمندش بخاطر اخمش طلب بخشش مي کرد؟کاش جرات داشت و مي پرسيد…جراتش را داشت از احتمال چيز که به اطمينان تبديل شود مي ترسيد.
-بله..يعني کاري نکرديد که احتياج به معذرت خواهي باشه
فرخي لبخند پيروزمندي زد وگفت:پس دعوت من وبراي ناهار بپذيرد
-نه خيلي ممنون من…
-خواهش مي کنم، از هرصد رئيس تو دنيا يک نفر کارمندش و براي صرف غذا دعوت مي کنه واين افتخار نصيب بنده شده
مريم از اين همه چرب زباني رئيسش در تعجب بود :اختيار داريد…آقاي فرخي اين لطف شما رو ميرسونه ولي قرار ملاقاتتون با خانم محبيان و چيکار مي کنيد ؟
-اين يعني بله پس ميريم رستوران
-خانم محبيان؟
-زنگ ميزنم صالحي کنسلش کنه يا بگه دير تربياد
وارد رستوران شيک ومجللي شدند با وجود اينکه اولين بار بود پايش به همچين جايي باز مي شود اما غرور وقارخودش را حفظ کرد همين باعث تعجب فرخي که انتظار داشت مريم با چنين جايي به وجد آيد شد… امارفتارش آنقدر با متانت بود که جاي هيچ سوالي باقي نمي گذاشت…سر ميز دونفره اي نشستند 
فرخي:چه ميل داريد؟
مريم به اطراف يک نگاهي انداخت و گفت:اينجا يه رستوارن خارجيه؟
-بله..
-غذاهاش..
-حلال ..خيالتون راحت 
-پس يه غذاي سبک لطفا 
-پس شما از اون دست خانم هايي هستي که به اندامشون خيلي اهميت مي دن
-شايد ولي سلامتي مهم تره 
-موافقم 
گارسون سفارشات وگرفت ورفت …و طبق سفارشات غذايي اورد.
موقع خوردن لحظه اي به مريم که سرش پايين بود وارام و با طمانيه و با اشتهاي کامل غذايش مي خورد نگاه کرد لبخندي زد با خودش فکر کرد اگر هميشه با او غذا 
مي خورد حتما حساب ته ديگ هم مي رسيد…مريم متوجه نگاه هاي او شد سرش را بلند کرد وبا بهت به فرخي که بالبخند به او خيره شده نگاه کرد فرخي در چشمانش نگاه کرد:
-چقدر با اشتها غذا مي خوريد ادم سير پيش شما بشينه اشتهاش باز ميشه 
مريم لقمه در دهان جويد ..دستش را جلوي دهانش قرار داد ولقمه را فرو فرستاد :
-اميدوارم اشتهاي شما هم باز شده باشه
حرفش را باکنايه زد که به دور از ادب و نزاکت است موقع خوردن به کسي زل بزنيد
فرخي اول با گيجي نگاه کرد بعد که متوجه حرفش شد خنديد و گفت:واي…از حرفاي که سر بسته گفته ميشه خيلي خوشم مياد 
ديگر چيزي گفته نشد و فرخي موقع خوردن گه گاهي به مريم نگاه مي کردو در دلش الهه اش را مي ستود.مريم بدون توجه به نگاه هاي فرخي که خوردن را برايش مشکل مي کرد،غذايش را تمام کرد.
از ماشين پياده شدند…فرخي يادش آمد که امشب تولد مادرش است و او هنوز کادويي مناسب نخريده يک بار ديگر مي خواست شانسش را امتحان کند و به مريم پيشنهاد همراهي در خريد را دهد…به سالن نسبتا بزرگي که به دفتر فرخي قرار داشت رفتند فرخي متوجه دختر قد بلند شد و آن سمت رفت 
دختر برگشت و با ديدن فرخي با يک دختر جوان وجدي اخم کرد فرخي به سمتش حرکت کرد:
-سلام بفرماييد تو
محبيان رو به روي مريم ايستاد وگفت:شما هميشه با کاميار هستي ؟
مريم با همان لحن رسميش گفت:بله…چون من مدير برنامه شون هستم
محبيان با لحن تمسخر آميزي گفت:عزيزم براي اين فن بيانت کلاس رفتي 
مريم:خير…رفتارهر شخصي نشان دهنده تربيت خانوده است
-يعني شما مي گيد هر کسي معتاد شد يا دزد بخاطر خانوادش بوده يعني اون قبلا اين کارو داشتن…پس جامعه چي؟
-اول خانواده…اون دزد يا معتاد يا قاتل بخاطر تربيت ناصحيح خانواده يا کمبود محبت يا شايدم بي توجهي به اين راه کشيده شد 
فرخي علاقه اي به ادامه اين بحث نداشت چون دلش نمي خواست به گيس وگيس کشي کشيده شود.
فرخي:ببخشيد خانما مزرعه نيشکر ميان کلام شريفتون…ولي ميشه اين بحث و تموم کنيد
محبيان به خشم برگشت به سمت فرخي وگفت:مگه تو منشي نداري مدير برنامه مي خواستي چيکار؟
فرخي:خانم محبيان بفرماييد داخل دفتر اونجا صحبت مي کنيم 
-تو چرا به من مي گي خانم محبيان؟مگه ما قرار نيست دو ماه ديگه نامزد کنيم ؟
مريم با شنيدن اين حرف چيزي از وجودش کنده شد…آب دهانش را قورت داد.نمي دانست چيست حس غريب و نا اشنايي که برايش مبهم بود چيزي شبيه دوست داشتن وشايد از دست دادن کسي که به او عادت کرده ..نفسي کشيد فرخي متوجه مريم شد وگفت:
-خانم همتي؟
مريم نگاهش کرد وبا صداي بي جاني گفت:بله
فرخي نزديکش رفت وگفت:حالتون خوبه؟
بوي عطر تلخ فرخي که مدت هاست روح وروانش را نوازش مي دهد اين دفعه بوي غريبي مي داد
يک قدم عقب رفت:بله خوبم …با اجازتون 
به سرعت از آنجا دور شد …به اتاقش پناه برد به سمت ميزش رفت کيفش را روي آن گذاشت باز به همان درخت چنار رو به رويش که ماشيني زير آن پارک شده نگاه کرد چرا ماشين از زيرش تکان نميخورد؟….. پنجره را باز کرد يک حس جديد در وجود ريشه زده بود؛ حسي که قلبش با گفتن حرف دختر به درد آمد..روي صندليش نشست واز آبدارچي يک چاي درخواست کرد…چند نفري زنگ براي قرار ملاقات با فرخي زنگ زدند همه را ليست مي کرد.به ساعت نگاه کرد ۵…وقت اداري تمام شد.بلند شد که وسايلش را جمع کند که تلفن زنگ خورد . 
-بله…
فرخي:ميشه بياي دفترم؟
-بله ..الان خدمت ميرسم 
مريم به گوشي نگاه کرد مبهوت مانده بود که چرا صالحي زنگ نزد؟
کيفش را برداشت وبه اتاق فرخي رفت صالحي را نديدوسکوت شرکت خبر از نبودن کارمندا مي داد…تک ضربه اي زد فرخي اجازه داد.
مريم وارد شد در را باز گذاشت …فرخي به در باز شده لبخندي زد وگفت:به اين چيزيا اعتقاد داريد؟
-خدا بده بندش و نمي خواد 
فرخي مي دانست با اين دختر نميشه بحث کن چون جوابي براي گفتن دارد حتي اگر مغالطه کند.
فرخي بلند شد وگفت:امشب تولد مادرم و من براي بار دوم مي خوام ازتون خواهش کنم که براي خريد کمکم کنيد.
-واقعا متاسفم ولي نمي تونم
-دليلتون ونمي فهمم 
-ببخشيد اينقدر رک مي گم ولي قبلا با کي خريد مي رفتيد؟
فرخي خسته دسته به صورتش کشيد وبا لبخند حق رابه مريم داد وگفت:حق با شماست…قبلا با سليقه خودم خريد مي کردم که همشونم طلا بود دوست داشتم امسال يه چيز متفاوت بخرم که…..نشد
-ببخشيد که نميتونم کمکي بکنم 
-مسئله اي نيست 
چند قدمي پيش رفت مستاصل دستش را روي قلبش گذاشت نفس عميقي کشيد و برگشت فرخي بانگاه پرسشگرانه و خماري به اوانداخت اما هنوز نتوانسته بود با اين چشم ها او را شکار کند.
مريم وقتي چشمان خمارو منتظر فرخي را ديد در دلش خنديد که چقدر چهره ي بچه هاي تخس را دارد.
-باشه ميام
چشم هاي فرخي از شادي باز شد وگفت:واقعا…؟؟!ممنون 
-فقط…خواهش مي کنم زياد طول نکشه
فرخي با خوشحالي وصف ناپذيري به سمت در رفت وگفت:باشه زود برمي گرديم
مريم بدون تکان خوردن گفت:سوئيچ وکتتون بر نمي داريد؟
خنديد و آرام از پشت، در گوش مريم با نفس هاي گرمش گفت:اگه شما هم يه مدير اخمو داشتي که فقط سال هاي کبيسه بهتون افتخار خريد مي داد مثل من هول ميشديد
با گفتن اين حرف به سمت ميزش رفت گردن مريم بخاطر گرما دون دون شده بود نفس در سينه اش حبس شد تا به حال با هيچ مردي تا اين اندازه نزديک نشده بود حسي که در دورنش بود شعله ورتر شد اميدوار بود در اين حس نسوزد.
فرخي در را باز کرد:تشريف نمياريد؟
مريم برگشت هنوز کيج بود…بيرون رفت…سوار شدند فرخي پرسيد:
-خب کجا بريم؟
-فکر کنم قرار بود منو جاي ببريد که کسي نشناستمون
تک خنده اي کرد و گفت:اره يادم ولي از کجا شروع کنيم؟طلا فروشيا..لباس …پارچه ؟کجا؟
-شما چي مي خوايد بخريد؟
-شما رو براي همين اوردم ديگه
-مي خوايد از طلا فروشي شروع کنيد
نه بايد يه چيز خاص باشه ..مادرم گوشواره النگون زياد داره امشبم همه بهش همين و ميدن …شما بوديد چي مي خريديد؟
-خريداي ما با شما فرق داره مادر من با يه شاخه گل مصنوعي هم خوشحال ميشه…فکر نکنم مادر شما شاخه گل بخواد
خنديد:فکرتون درسته اون زيادي تجملاتيه 
مريم به مغازه هاي رنگا وارنگي که از کنارشون رد مي شدند نگاه کرد يک دفعه با چشمانش برق خوشحالي زد..با ذوق کودکانه اي دستانش را بهم زد و گفت:
-فهميدم شاخه گل طلا تو اکثر طلا فروشيا ديدم چطوره خوبه؟
فرخي مبهوت لبخند و خوشحالي مريم شده بود يعني باور کند مريم بخاطر يک هديه اينطور به وجد آمده ؟با لبخند گفت:
-عا..عاليه..يــَ…يـَـ..يعني خيلي خوبه همين و مي خريم 
مريم که حالت شوک زده وفرخي را ديد فهميد چه کاري کرده لبخندش را جمع کرد و مثل بچه هاي که کار اشتباهي انجام مي دهند سرش را با خجالت پايين انداخت.
-ببخشيد مثل اينکه زيادي شلوغش کردم 
فرخي ريز خنديد و گفت:نه ..نه برام تعجب آور بود که بعد ۳سال لبخند شما رو که در حد ذوق وخوشحالي بود ديدم پيشنهادتونم عاليه الان مي ريم مي گيرم 
مريم بيرون را نگاه کرد و ارام مي خنديد با خودش فکر کرد«اين کاري که من کردم الان فرخي فکر مي کنه من چقدر جلفم»
جلوي پاساژي نگه داشتند…پياده شدند مريم گفت:تو اين پاساژ طلا فروشي هست؟
-نه مي خوام براي امشب يه دست کت شلوار بگيرم 
-بله
فرخي به هر بهانه اي بود مي خواست مدت طولاني تري کنارش باشد.وارد پاساژ شدند فرخي به سراغ فروشنده مخصوص خودش رفت ..فروشنده در مورد همه اجناس خود توضيح مي داد و فرخي حواسش به مريم که به پيراهن ها نگاه مي کرد بود.
مريم آهي کشيد اگر پول داشت يکي از اين ها براي پدرش مي گرفت خيلي وقت بود پدرش لباس درست وحسابي نداشت هزينه بيمارستان نمي گذاشت آنها خرج اضافي داشته باشند
فرخي به سمت مريم رفت پيراهن قهوه اي که به او خيره شده بود نگاه کرد:قشنگ براي کي انتخابش کردي؟
فرخي چقدر خوشحال مي شد اگر بگويد براي شما…مريم نگاهي به لبخند فرخي انداخت وگفت:
-رنگش براي پدرم خوب بود 
فرخي :اها..خب بگيرش قشنگه 
رفتار هاي فرخي برايش عجيب بود يک دقيقه پيش لبخند زد وحالا با ناراحتي رفت
فرخي:خانم همتي
برگشت:بله
-به نظرتون تک کت بگيرم يا کت وشلوار ؟
مريم به فروشنده که مثل فرخي منتظر بود نگاه کرد وگفت:هر طور خودتون مي پسنديد
لبخندي مايوس کننده زد وبا لحن خواهشي گفت:يکيشو بگيد
-تک کت بيشتر بهتون مياد 
کسي نمي دانست حال فرخي وصف کند…بنظرش مريم خيلي به تيپ او اهميت مي هد که تک کت پسنيده
-تشکر 
بعد از پرو لباس آن را خريد و به سمت خروجي پاساژ حرکت کردند. ويترين روسري فروشي نظر مريم را جلب کرد ايستاد فرخي هم ايستاد وگفت:
-روسري هاي قشنگي داره مي خواي بريم تو؟
همان طور که روسري ها نگاه مي کرد گفت:نه اجازه بديد اينجا رو يه نگاهي بندازم 
مريم براي خودش چيزي نمي خواست… قصد خريد براي مادر وخواهرش داشت.روسري ساتني براي پريسا نظرش را جلب کرد مي خواست وارد مغازه شود که دو شال برداشته شد ونگاه مريم به دختر جوان آشنايي افتاد که دستان پسرخوش سيمايي را در دست دارد..دستانش را مشت کرد کلمات در ذهنش نقش بست«چرا پريسا؟چرا؟تا کي ميخواي کارتو ادامه بدي؟چرا اينقدر پول برات مهمه که از آبرو وحثيتت مايه ميذاري؟»
فرخي متوجه نگاه او شد وگفت:حالتون خوبه؟..نمي خوايد بريد تو؟
هنوز نگاهش به پريسا بود سري تکان داد وگفت:نه بريم..چيز جالبي نداشت 
عقب گردي کرد و از خير خريدن روسري گذشت يکي بهتر برايش مي خرد.. در برابر خواهرش عاجز و ناتوان شده بود ديگر نمي دانست چه برخوردي با او داشته باشد…خسته از زير وبم اين دنيا نفس خسته اي کشيد و همراه فرخي به طلا فروشي رفت و همان شاخه گل را خريد حواسش به فرخي نبودفقط خريد را تماشا مي کرد ازآنجا بيرون امدند مريم کنار ماشين ايستاد وگفت:
-اگه اجازه بديد من بريم ديگه
-ميرسونمتون 
با بي حوصله گي گفت:نه خودم ميرم 
فرخي کنارش ايستاد وگفت: چرا اينقدر بهم ريختيد؟
-چيزي نيست خوبم فقط خستم همين 
فرخي در راباز کرد وگفت:سوار شيد…خواهشا تعارف هم نکنيد قول مي دم تا يه جاي برسونمتون که کسي نشناستون
مريم خسته تر و بي حوصله تر از آن بود که بخواهد تعارف کند.سوار شد ماشين به حرکت درامد فرخي با سر خوشي گفت:
-ادم با شما بياد خريد زود به نتيجه مي رسه 
نگاهي به نيم رخ فرخي انداخت بنظرش تمام رخش بهتر از نيم رخش بود…چون آنطور چشمان رنگي وبيني کشيده و لب هاي خطي اش را بهتر به نمايش مي گذارد موهاي لختي که روي پيشاني اش ريخته شده را با دست کنار فرستاد و متوجه نگاه مريم شد اما رويش را برنگرداند وگفت:
-آدرس و بديد
-ممنون اگه ميشه ايستگاه نگه داريد
-بازم که تعارف کرديد 
-تعارف نمي کنم حوصله حرف هاي خاله زنگي زناي همسايه رو ندارم 
-حق باشماست 
با اين حرف به مسيرش ادامه داد… وقتي از ايستگاه رد شدند مريم گفت:اقاي فرخي رد کرديد
-چي خونتون؟
-نه ايستگاه…
خنديد:عيبي نداره يه ايستگاه جلو ترهست 
مريم که از نيتش با خبر شده بود به سمتش برگشت و گفت:خواهش مي کنم تا اونجا نريد 
-ميرم…
-آخه کو چه هاي ما ..
-عيبي نداره 
مريم با نگراني و خواهش نگاهش کرد..فرخي گفت:اونجوري نگام نکن چون ازحرفم برنمي گردم
خودش هم از اين همه توجه فرخي خوشحال بود لبخندي زدونشست وبه موسيقي گوش داد…دلش مي خواست به فرخي بيشتر نزديک شود يک نزديکي دورماشين سر خيابان نگه داشت وگفت:
-بفرمايد
-شما آدرس از کجا مي دونستيد؟
پيدا کردن آدرس خانه کسي که دوستش دارد کار خيلي سختي نبود.
فرخي:پرونده 
برايش جالب بود که آدرس خانه اش دارد…شايد آدرس همه کارمندانش دارد،چقدر خوب بود اگر فقط آدرس خانه خودش داشته باشد
-بله…ممنون خدا حافظ
-منم ممنون بابت همراهيتون …شب بخير 
پياده شد تک بوق زد ورفت؛ به سمت خانه حرکت کرد که متوجه مردي شد…نيم نگاهي انداخت و به راهش ادامه داد.
-به مريم خانم نمي دونستم راننده شخصي گرفتي..ما رو قابل نوکري ندونستي؟
با ترس برگشت به عماد که يک نيمه اش در تاريکي بود و سيگارمي کشيد نگاه کرد جلوامد سيگارش انداخت و با نوک کفشش خاموش کرد دست به جيب شد :
-کي بود؟
جوابي نداد و راه افتاد 
-مريم وايسا 
مريم بدون ايستادن به راهش ادامه داد عماد جلويش ايستاد وگفت:پسره کي بود؟
-يه فرد ۳۰ساله پسر نيست 
-اِه پس متاهلن 
-عماد برو کنار تا سرو صدا راه ننداختم 
-اگه رقيب عشقيه خودت بهش بگو بره کنار وگرنه جوري کنار مي کشمش که ديگه نتونه برگرده 
به طرف خانه اش راه افتاد مريم نگاه نگراني به او انداخت وبه سمت در رفت نمي دانست با يک معشوق ويک عاشق چه آينده اي در انتظارش است.
********* 
فصل چهارم 
فرزين نگاهي به مهيار انداخت وگفت:خوبه…هنوز در جرگه انسانيت هستي 
مهيار خنديد:هنوزم ميگم نيام 
-هنوزم ميگم بياي …راه بيوفت حرف نباشه وگرنه مجبورم از روش صندوق عقب ماشين استفاده کنم 
از اتاق خارج شدند سايه با ديدن آنها رو مبل ايستاد و گفت:ميگم فرزين جون کاش ريشات وميزدي اينجوري خوشگل تر ميشدي 
مهيار خنديد واروم گفت:ريشات و نزدي؟
-ته ريش بابا اونم بخاطررويا گذاشتم (رو به سايه)سايه جونم يکي ازدوستام بهم گفته اينجوري خوشگل ترم 
-دختر ديگه؟
مهيار بلند خنديد وفرزين گفت:خوشگل فرزين نمي خواد بخوابه؟ فردا کلاس داره ها
-حسني به مکتب نمي رفت وقتي مي رفت جمعه مي رفت…فرزين جون فردا جمعست، جملت نقطه انحرافي نداشت که حواسم پرت بشه 
فرزين رو به مهيار که هنوز مي خنديد کرد وگفت:ماشاالله خواهرت زبونت شيش سال از خودش بزرگ تره زود باش بريم تا حرف ديگه اي بارم نکرده 
به سمت در رفت وبلند گفت:سايه جون خدا حافظ 
سايه متقابلا با آن صداي جيغش فرياد زد:باشه خدا حافظ ولي نفهمديم ريشت وبخاطر دوست دخترت گذاشتي 
اينو گفت وسريع نشست…. سوار ماشين شدند فرزين گفت:معلم سايه چطورياست آدم خوبيه؟
-هنوز نيومده همون بار ولم فقط در حد يه سلام عليک بود 
-واسه چي؟؟الان سه روز مدارس باز شده پس کي ميخواد بياد؟
-فعلا که در حد همون حروف الفباست که منيره بلده بهش ميگه 
وارد خانه اي که مهماني در ان برگزار ميشد شدند ..ماشين پارک کرد و با هم وارد سالن شدند …هنوز تعداد کمي آمده بودند روي يکي از مبلا نشستند
فرزين:چي ميخوري؟
-الکي نباشه
-يه امشب و از گوشه غارت بيا بيرون 
-توبه کردم 
-اگر صد بار توبه شکستي باز آي 
-نمي تونم، نمي خواي چيزي بياري برو 
صورتش وبوسيد وگفت:عزيز من که ميدونه نازش خريد داره چرا ناز مي کنه ؟دلستربرات ميارم اما شرطش يه بوسه 
-فرزين چيزي غير دلستر نياري…وگرنه من ميدونم تو 
-چيششش،حالا بذار من برم ببينم کي مياد ناز تو بکشه 
همزمان با رفتن فرزين پريسا با سه تا از دوستانش وارد شدند نگاه او به سمت پسري تنها که روي مبل نشسته بود کشيده شد .يکي از دوستانش به سمت مهيار اشاره کرد گفت:
-بچه ها اونجارو…چه خوشتيپ نه؟
-چرا تنها نشسته؟
فرزين کنار مهيار نشست ودلستري به او داد .
-اوه دوستش روببين چه تيکه اي 
پريسا به مهيار نگاه مي کرد وبه حرف هاي دوستانش گوش مي داد.
-ولي اندام خودش بهتره دوستشه آدم تو بغلش گم ميشه 
-براي تو که ريزي اره ولي من که نه هم اندازه ايم 
پريسا:واي بچه ها چقدر حرف ميزنيد بريم لباسمون وعوض کنيم 
هرچهارنفر به سمت اتاق لباس رفتند همون طور که مشغول لباس عوض کردن بودن يکي از آنها گفت:
-به نظرتون از اون ادمايي که طرف دخترا ميره؟
-نچ فکر نکنم آدم مغروري بنظر ميرسه 
-يه شرط بذاريم؟
-چي؟
-هر کي تونست بوسش کنه يه جايزه داره…من براش يه لباس مجلسي به انتخاب خودش مي خرم 
پريسا پيش دستي کرد وجلو رفت:من اين کارو مي کنم ..قول داديا
آن سه نفر با تعجب وخنديدند
-اره قول دادم 
پريسا:موقع رقص ميرم 
-قبول 
هر چهار نفر از اتاق بيرون امدند..پريسا لباس کوتاه دکلته اي که اندام زيبايش را به خوبي به نمايش بگذارد پوشيده بود …باز هم نگاهش به آن پسر تنها که هنو زدر جايش تکان نخورده بود کشيده شد…خواست به طرفش برود که دستي به شانه اش خورد برگشت با ديدن کيوان لبخند زد وگفت:
-سلام ..کي اومدي؟
-کي يش مهم نيست…کي به تو گفت تنها بياي مهمه؟..مگه نگفتم صبر کن ميام دنبالت؟
پريسا خودش را لوس کرد وگفت:ببخشيد عزيزم دوستام زنگ زد با اونا اومدم 
کيوان بينيش را کشيد وگفت:ديگه تکرار نشه…حالا بريم حال دهي به بدن 
کيوان اورابه سمت ميز پذيراي مي کشيد پريسا از پشت به پسر نگاه مي کرد…تمام مدتي که با کيوان بود حواس و نگاهش به مهيار بود…سوال پشت سوال برايش پيش مي امد…چرا اينقدر با مظلوميت نشسته؟چرا تکان نخورده؟چرا دوستش هر ۵دقيقه کنارش مينشيند بازمي رود ؟ چرا کسي به سمتش نمي رود؟ چرا نگاهي به دختراي زيبا روي مجلس نمي اندازدو به طرفشان نمي رود؟
با شنيدن صداي موسيقي رشته سوال هايش از هم گسيخت.کيوان دستش را گرفت وگفت:بريم پري 
در پيست رقص دخترها به پريسا منتظرنگاه مي کردند چند لحظه اي کيوان براي رقصيدن با دخترديگري از او جدا شد…پريسا از هر اتفاقي که قرار بود بيفتد مي ترسيد يک بوسه وگرفتاري بعدش به يک لباس نمي ارزيد… دستش روي قلبش گذاشت نفس عميقي کشيد لبخندي که با استرس روي لبانش نشانده بود به سمت مهيار رفت رو به رويش ايستاد هنگامي که سر پايين وسکوتش ديد…اين احتمال را داد که اجازه نشستن داده است ..کنارش نشست
با تکان خوردن مبل مهيار گفت:کسي اينجاست؟
لبخند پريسا محو شد و به حالت چشمان مهيار که روي پاهاي برهنه اش دقيق شده نگاه کرد …مي دانست پاهاي خوش فرمش هرمردي را فريب مي دهد ولي نه اينطور که قرينه اي تکان نخورد .
-تو منو نمي بيني؟
سرش را به طرف منبع صدا چرخاند لبخندي تلخ زد وبا لحن افسوسي گفت:نه متاسفانه
مطمئن بود مي رود اما کاش کمي بيشترمي ماند وبا او صحبت مي کرد..حوصله اش ازاين همه تنهايي اطرافش سر رفته بود.
پريسا به دوستانش که در حال رقصيدن منتظر عکس العلمي هستند نگاه کرد…در يک حرکت ناگهاني صورت مهيار به طرف خودش کشيد ولبش ميبوسيد…مهيارلرزش خفيفي کرد…ولي متوجه دختر شد که خيلي سريع و با استرس او را مي بوسد.. وقتي از او جدا شد لبخندي زد دستان پريسا که با لرزش روي صورتش بود گرفت با لحن مهرباني گفت: 
-دفعه اولت بود؟
پريسا با صداي که لرزش داشت گفت:نه…
دستش پايين آورد وهمان طور که با انگشتان دست پريسا بازي مي کرد گفت:پس چرا اينقدر خشن مي بوسيدي؟
پريسا حرفي براي گفتن نداشت لحن ارام ومهربان پسر اضطراب واسترسش را کمتر کرده بود 
-دفعه ديگه خواستي کسي وببوسي اروم وبا حس ببوسش طوري که دو تاتون لذت ببريد…يه جوري که انگار داري با لباش بازي مي کني و منتظر بوسيدن نگهش دار
مهيار سايقه زيادي در بوسيدن دختران رنگا رنگ داشت همان زمان که چشمانش ميديد….مي دانست يک دختررا چطور نوازش کند يا ببوسد که تمايلش به اوبيشتر باشد و همين باعث مي شد دختران زيادي که اکنون در کنارش نيستند براي به دست اوردن او از هيچ کاري دريغ نکنند.
هنوز دستان ترسيده پريسا در دستانش بود با لبخند گفت:بايد سنت کم باشه نه؟
پريسا به مهيار که به دسته مبل خيره شده بود نگاه کرد حتي نگاهش هم ارام بود…خودش از کارش خجالت کشيد:اره ۱۸سالمه 
-زيادم کم نيست خانمي شدي ديگه
مهيار دستانش را رها کرد وگفت:اگه مي خواي بري برو
پريسا نگاه آخر رو به مهيار انداخت وبا يک ببخشيد بلند شد و پيست رقص رفت..تا به حال هيچ مردي بااو اينطور برخورد نکرده بود…حرف هايش خشن و عصبي نبود مهربان ولطيف…به طرف دوستانش رفت با ديدن پريسا با جيغ و خنده گفتند :
-واي پري چيکار کردي واقعا بوسيديش
-چيزي بهت نگفت؟دعوات نکرد؟
-دستات وبراي چي گرفته بود مي خواست چيکار کنه؟
-واي بگو ديگه…
نگاه پريسا هنوز به مهيار بود مي خواست جواب دهد که کسي از پشت اورابه سمت خودش کشيد اولين چيزي که نظرش جلب کرد دو گوي آبي فيروزه اي بود نفسش تنگ شد فرزين با لبخند گفت: 
-افتخار يه دور رقص و ميديد؟
هنوز محو آن چشم ها بود با سر تاييد کرد مشغول رقصيدن شدن فرزين پرسيد:چطور بود؟
پريسا با گيجي سرش را تکان داد:چي؟
فرزين با لبخند چشمکي زد بخاطر صداي موسيقي کمي بلند حرف مي زد:لباي دوستم…هر کي مزش وچشيده گفته عالي تو چي؟
پريسا فکر نمي کرد او حواسش به دوستش باشد ايستاد فرزين پشتش رفت دست دور شکمش انداخت….خم شد همان طور که مي رقصيددر گوش گفت:
-فکر کردي نديدمت؟چرا بوسيدش؟..گفتي کسي حواسش بهمون نيست ويه کمي اذيتش کنيم آره؟
-نه من….
لحنش عصبي شد وگفت:تا آخر مهموني ديگه دورو برش نبينمت 
گردن کشيده پريسا را بوسيد و براي رقصيدن با دختري ديگر از او جداشد…يکي از دوستانش به او نزديک شد وگفت:چي بهت مي گفت؟
-هيچي…
دنبالش امدن: وايسا پريسا چرا هيچي نمي گي؟
-پسره چي ميگفت دم گوشت؟
عصبي شد وداد زد:بابا ولم کنيد دست از سرم برداريد…
يک گوشه نشست با دست صورتش را مالش داد وبه بقيه نگاه ميکرد… بعد از چند دقيقه به سمت ميز پذيراي رفت ليوان آبجو برداشت که دوباره نگاهش به پسر نابيناي رو به رويش افتاد يک ليوان ديگر برداشت مي خواست افتخار خوردن يک نوشيدني به او بدهد… هنوز قدمي برنداشته بود که فرزين نفس زنان به او رسيد پيشانيش عرق بسته بود يک ليوان شامپايين برداشت رو به پريسا گفت:
-زيادش براي دخترا خوب نيست کمترش کن 
يکي ليوان ها از دستش گرفت و سر کشيد ليوان شراب خودش هم لاجرعه نوشيد.
فرزين:براي چي اينطور بهش زل زدي؟باز چه فکري تو کلته؟ها؟…فکر اينکه بخواي دوباره بهش نزديک بشي واز ذهنت دور کن 
-چرا به اين مهمونيا مياريش؟
-به شما مربوط نيست 
-اگه آورديش که با چند نفر حرف بزنه پس چرا هر کي ميره طرفش دورش مي کني؟
با لحن عصبي گفت:چون کسي بخاطر چشماش پيشش نمي مونه…خود توحاضري باهاش دوست بشي؟وضع ماليشم عاليه مي تونه از نظر مالي تامينت کنه حالا نظرت چيه؟
پريسا که در جواب ماندن عاجز مانده بود در چشمان فرزين خيره شد وگفت:تو چي کارشي؟
-برادرشم
-چه برادريي که رنگ چشاتون فرق مي کنه؟
فرزين با لبخند جلو رفت با پشت انگشتانش گونه برجسته پريسا را نوازش کرد وگفت:يعني چشماي تو خواهرت مثل همه؟
پريسا که از حرارت دستان فرزين گر گرفته بود آرام گفت:نه 
فرزين قدمي جلوتر برداشت پريسا هنوز خيره به چشمان خمار وقرمزداغ شده ي فرزين بود…صورتش لحظه به لحظه نزديک تر مي کرد ويک آن لب هاي گرم از حرارت شراب روي لب هاي پريسا گذاشت واو را مي بوسيد لباهايش انقدر داغ بود که بدن پريسا هم گرم شود.
صورتش عقب کشيد،آرام در گوشش گفت:از آدماي ضيغف وسست اراده بدم مياد 
سر شانه پريسا گازي آرام گرفت واز او دور شد چند ميوه در بشقاب گذاشت و به سمت مهيار رفت کنارش نشست وگفت:سلام من فرزينم شما؟
-فرزين چقدر خوردي؟
فرزين خنديد وگفت:اونقدري که تورو بتونم تو جمعيت تشخيص بدم 
فرزين سيب برايش پوست مي گرفت که متوجه نگاه سنگيني شد سر بلند کرد وپريسا را در همان حالت ديد پوزخند تمسخر آميزي زد وبشقاب را روي پاهاي مهيار گذاشت:
-سيب وانگور برات اوردم بخور
مهيار در بشقاب دست کشيد وبه اولين قاچ سيب برخورد کرد ان را برداشت وگفت:فرزين
-جونم
-تو حواست به منم بود؟
-چطور؟
-تو بگو
-آره
-اگه راست ميگي چند نفر اومدن پيش من؟
-حامد وحميد که چند دقيقه اي باهات حرف زدن 
مهيار که از حواس جمعي فرزين جا خورده بود گفت:کس ديگه نيومد؟
فرزين که منظور اين همه سوال او را مي دانست گفت:چي شده بگو
-يه دختري اومد پيشم من وبوسيد 
بلند خنديد وگفت:خوشمزه بود؟
-مسخره مي کني؟
-نه به خدا مي خوام بدونم مزه رژش چي بود؟
مهيار لبخندي زد وگفت:فندق شيرين 
-به به؛ پس حسابي لب دختررو کندي
فرزين که قيافه ناراحت دوستش را ديد دستش را گرفت و گفت:چته مهيار گرفته اي؟
-هيچي ياد قديما افتادم…يادته با هر دختري هم کلام نمي شدم ميگفتم ازش خوشم نمياد؟الان ببين چه به روزم اومده که حاضرم هر دختري باهام حرف بزنه…تودخترو ديدي؟
-آره ..
-چرا نيومدي ؟
-نخواستم خوشيت وبهم بزنم حالا مگه بد گذشت؟
-چه شکلي بود؟
-بد نبود…خوشگلم نبود
دروغ گفت تا دوستش حسرت ديدنش را نداشته باشد.
-دعواش که نکردي؟
-نه مگه کرم آسکريس دارم 
تا پايان مهماني چند پسر که همان دوستان قديميشان بودند پيشش آمدند وحرف زدند خودش هم مي دانست اين ها فرزين فرستاده تا از سر بيکاري بر جانش غر نزد که حوصلم سر رفته ديگر مهماني نمي آيم.
**** 
سايه با دو خودش را به مهيار که از خستگي ديشب خوابش برده بود رساند خواست خودش را روي او پرت کند که پشيمان شد…با دستش چند بار محکم به شانه اش زد 
مهيار تکان نخورد
اين دفعه با تمام قدرتش با دو دست به کمر اوزد
مهيار بدون باز کردن چشمانش با صداي بمش گفت:
-چيه سايه؟
-تو کمبود خواب داري؟ 
مهيار خواب آلود خنديد وگفت:من از دست زبون تو به کدوم بيابون پناه بگيرم؟؟
-نمي خواد به بيابون پناه ببري بيا به خودم پناه ببر که برات يه خبر دارم 
-بگو بي سيم چي؟
سايه که متوجه حرف برادرش نشده بود گفت:چي؟
-بي سيم چي؟
-آها…يعني چي؟
طاق بازخوابيد: تو که نمي دوني چيه واسه چي مي گي آها؟…مي دوني جبهه چيه؟
-آره…اونجا که سربازا جنگيدن وبعد شهيد شدن 
-آفرين…بي سيم چي کسي بوده که دنبال فرمانده يا رئيس مي دويده يه چيزي هم شبيه تلفن پشتش بوده وقتي رئيسشون ميخواست حرفي به کسي بزنه بيسيم چي خبر مي کردن فهميدي؟
-همه شونه، ولي فکر کنم کار بدي نمي کرده 
مهيار خنديد وگفت:نه اتفاقا کارش خيلي هم خوب بوده همون حکم خبررساندن وتلفن وداشته…حالاخبرت چي بود؟
سايه به پيشانيش زد و گفت:واي يادم رفت…نميدونم چند شنبه قراره بريد خواستگاري همون دختره که گفتم
مهيارمي داسنت اگر اخم وناراحتي هم بکند ديگر فايده اي ندارد..چون عمه اش کشان کشان او را خواهد برد
-از کي شنيدي؟
سايه روي تخت نشست وگفت:عمه الان به بابا گفت…ديشب خوش گذشت اون دوستت تونست واسه خودش زني دست وپا کنه؟
مهيار دستانش باز کرد وگفت:بيا تا بهت بگم 
سايه هم به خيال اينکه برادرش مي خواهد جوابش بدهد در آغوشش رفت…مهيار روي تخت خواباندش وشروع به قلقلکش داد وگفت:
-صد بار گفتم اين حرفاي قلمبه نزن 
سايه بلند مي خنديد :داداش نکن باشه..
-ديگه فرزين وبه اسم کوچيک صدا نمي کني مي گي عمو 
با خنده بلند گفت:باشه…باشه 
-تو کار بزگ ترا هم دخالت نکن 
سايه جيغ کشيد :باشه ديگه حرف گوش مي کنم 
مهيار خواهرش را سفت درآغوشش گرفت وبوسيد دلتنگ ديدنش بود…جاي جاي صورت وموهايش مي بوسيد وآرام گفت:دوست دارم سايه 
سايه که از بغض برادرش تعجب کرده بود موهاي روي صورتش را کنار زد وگفت:خب منم دوست دارم 
امتیاز دهید به این رمان

Check Also

پارت ۱۰ رمان پاورقی زندگی

-بله..البته نمي خواد گردنت بندازي يه يادگاريه…خواستم وقتي ازم جدا ميشي يه چيزي از من …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.