پارت ۳ رمان معشوقه اجباری ارباب

مامنم گفت: بس کن آیناز… محض راضي خدا بس کن!
خواست بره که گفتم: نگفتي پولو مي خواي چيکار؟
برگشت و گفت:برات مهمه؟
– براي اينکه شرت کم بشه آره! 
بابام با عصبانيت نگام کرد و گفت: مثل اينکه بين من و تو چيزي به اسم محبت پدر و دختري وجود نداره.
– اگه هم بود خودت نابودش کردي. 
يه پوفي کرد و گفت: بدهکارم.
– اينو که خودمم مي دونم! پولو براي کي مي خواي؟
– براي کسي که براش کار مي کنم …. لابد مي خواي بدوني چرا؟ دوهفته پيش چند کيلو ترياک بهم دادن گفتن ببرم کردستان. تو راه گير پليسا افتادم. از ترس همشو انداختم تو دره. گفتم اگه بگیرنم حداقل چيزي همراهم نباشه. وقتي از شر پليسا خلاص شدم، رفتم سراغ موادا اما نبودن …هرچي گشتم پيداشون نکردم از ترس اينکه رئيسم منو بکشه خودم بهش نگفتم. يه قاصد فرستادم که خبرو برسونه اونم پيغام فرستاد يا پول يا گردنت …اگه پولو بهش نديم منو مي کشه …مي دونم پول نداريد اما يه جوري برام جورش کنيد جبران مي کنم.
پوخندي زدم وگفتم: يعني انقدر جونت برات عزيزه که ميخواي جبران کني…خير نخواستيم شر مرسان!
اين حرفو که بهش زدم چيزي نگفت و رفت بيرون. بعد از اينکه لبم وتميز کردم رفتم به اتاقم… 
از روزی که چشمم به دنيا باز شد فهميدم بابام معتاده و مامانم حمال. مامانم صبح تا شب مي رفت کار مي کرد تا هم خرج خونه و من در بياد هم پول مواد آقا جور بشه ،يادم نمي ره روزي که بابام بخاطر مواد فرش زير پامونو فروخت … کاش مامانم حرف خانوادشو گوش مي داد و با بابام ازدواج نمي کرد ..مامانم جوون بود. عاشق بابام ،ولي خانواده مادرم بابامو قبول نداشتن. مي گفتن بي کس و کاره. نه پدري داره نه مادري؛ حتي يه فاميل هم نداره که بخواد ضمانتشو بکنه اما مامانم لجبازي کرد و گفت اصغرو مي خواد وکوتاه هم نمياد. وقتي ديدن مامانم کوتاه بيا نيست، قبول کردن که با بابام ازدواج کنه. به شرط اينکه دور خونوادش خط بکشه. مامانم قبول کرد …مامانم مي گفت روزاي اول نمي دونست بابام معتاده. چون فقط سيگار مي کشيد …شب هایي شده بود که خونه نميومد. اگه هم مي اومد دير وقت ميومد … لباساش بوي بدي مي داد. وقتي مامانم ازش سوال مي کرد، جواب درست و حسابي نمي داد… تا اينکه يه روز مامانم باباموتو انباري مي بينه که مواد مي کشه… روزاي بد زندگي شروع شد… پنج سال پيش بابام با يه گروه قاچاقچي مواد آشنا مي شه ميره و باهاشون کار مي کنه. توي اين پنج سال که نبود از دستش يه نفس راحت مي کشيديم…..تا اينکه دوباره پيداش شده…
***
لباسامو پوشيدم وسايلامو برداشتم و اومدم بيرون مامانم داشت حاضر ميشد گفتم: مامان دير بيا خونه مي ترسم.
– از چي ميت رسي؟ که کتکم بزنه؟ نترس ده سال کتک خوردم پوستم کلفت شده…اينجا واينسا اين دفعه دير برسي اخراج تو شاخته ها؟ 
مامانمو بوسيدم و ازش خداحافظي کردم.
از هم که جدا شديم گوشيم زنگ خورد. من نمي دونم اگه نسترن يه روز به من زنگ نزنه مريض ميشه؟گوشیمو از تو کيفم برداشتم. با تعجب به صفحه موبايلم نگاه کردم. هومن بود جواب ندادم. چند بار ديگه زنگ زد. با عصبانيت گفتم:چيه؟ چي ميخواي؟
– چه خبرته آيناز چرا داد ميزني؟ 
با بغض گفتم: چرا داد ميزنم يعني نميدوني؟
– پس خبر داري؟
– اره خبر دارم ..خيلي وقته خبر دارم بازيچه دستتم ؟
– دلخوري؟
گريم گرفته بود اما خودمو کنترل کردم نبايد ضعفي از خودم نشون ميدادم. آب دهنمو قورت دادم تا بغضم بره پايين. يه نفس عميق کشيدم تا گريم نياد: آره دلخورم ..چون دلمو عين شيشه خرد کردي»
– من فقط زنگ زدم بگم حلالم کني نمي خواستم زندگيمو با نفرين شروع کنم… و بگم.متاسفم .
– همين؟ متاسفي؟ …پس اون حرفاي عاشقونه چي شد؟ …آني بدون تومي ميرم .آني تو همه زندگيمي ،کسي رو جز تو،تو قلبم راه نميدم همش کشک؟! هشت ماه من وسرکار گذاشتي که الان بگي متاسفي؟ مگه من زنگ تفريحت بودم ؟
– خب اگه تو هم جاي من بودي همين کارو مي کردي 
اعصابم خرد شده بود با داد گفتم: فکر کردي همه عين خودتن که امروز رفيقن وفردا ميشن نارفيق؟ من اگه با يکي دست رفاقت دادم تا آخرش پاي همه چيش وايميسم نه عين تو…
بغضم شکست… گوشيمو قطع کردم. روي صندلي پارک نشستم و زار زار گريه کردم. بخاطر خودم و بدبختيام… همين جور که گريه مي کردم حس کردم يکي کنارم نشست. 
گفت:چي شده آيناز خانم؟ چرا گريه مي کنيد؟ 
سرم وبلند کردم. نويدبود. سريع اشکامو پاک کردم و گفتم: چيزي نيست.
به صورتم خيره شد و گفت:کي اين بلا رو سر تون آورده؟
با لبخند گفتم:سوغاتيه!
انگار حرفمو نشنيد. دستشو دراز کرد طرف صورتم. خواست بذاره جاي سيلي. سريع خودمو عقب کشيدم و گفتم: چيکار ميکني نويد؟!
با دست پاچگي گفت:هيچي ببخشيد.
بلند شد وبا قدم هاي تندي رفت… 
به نسترن زنگ زدم که نمي تونم بيام. خيلي سوال پيچم کرد اما جوابشو ندادم. چند ساعت تو پارک راه رفتم. به خودمو گذشتم فکر کردم. مي خواستم بدونم کجاي زندگيمو اشتباه رفتم که بايد اين بلا ها سرم بياد؟ خدا يعني آدم بدبخت تر از منم خلق کردي؟
رفتم خونه. تو هال نشستم. دستامو زانوهامو حلقه زدم و آروم آروم اشک هاي گرمم سرازير مي شد. 
با خودم زمزمه کردم: روي هر سينه سري گريه کند وقت وداع /سر من وقت وداع گوشه ديوار گريست.
ظهر که مامانم اومد، از ديدنم تعجب کرد و گفت :خونه چيکار مي کني؟جايت درد ميکنه؟
گفتم: نه..حوصله کار کردن نداشتم. مرخصي گرفتم…
مامان ساده من هم باور کرد. شب من و مامان داشتيم نگاه تلويزيون مي کرديم که تلفنم زنگ خورد. دلم هري ريخت. مامانم گفت:موبايلت خودشو کشت. نمي خواي جوابي بدي؟
اگه هومن باشه چي؟ نمي تونستم جواب بدم. 
مامانم گفت: آيناز کجايي؟نميخواي جواب بدي؟
ها؟؟چرا.
رفتم به اتاقم. موبايلمو برداشتم. نويد بود. يه نفس راحتي کشيدم و جواب دادم :سلام نويد!
– سلام حالتون بهتر شد؟
ياد صبح افتادم گفتم: آره آره ..بهترم ممنون.
– مي شه ازتون يه خواهش کنم؟
– شما امر بفرماييد..
– اختيار داريد…مي شه خواهش کنم امشب شما بياييد خونمون بهم درس بديد …خيالتون راحت مامان وبابام خونه هستن. 
– مگه فردا چند شنبه است؟
– يک شنبه ديگه..نمي خواستم مزاحمتون بشم. فلسفه رو خوندم ولي از منطق سر در نيوردم ..اگه کار داري خودم يه کاريش مي کنم…
– نه نه ميام…فقط خيالم راحت باشه که مامان وبابات خونست ؟
خنديد و گفت:بهتون نمياد ترسو باشيد! 
يه فوت کردم و گفتم:بساط پذيرايي رو حاضر کن که اومدم!
خداحافظي کردم و لباسامو پوشيدم .به مامانم گفتم ميرم پيش نويد. گفت:چرا اون نمياد؟
– نمي دونم .گفت مامان وباباشم خونست. 
– باشه…برو سلامت. 
دم خونه نويد که رسيدم، زنگو زدم. در وباز کرد. رفتم تو. خودش دم هال وايساده بود. منو که ديد گفت: سلام بر خانم معلم دکتر!
– سلام بر شاگرد بيمار !
رفتم تو. هر چي سر چرخوندم از پدرو مادرش خبري نبود حس کردم داره دروغ ميگه. 
گفتم: «مگه نگفتي مامان وبابات خونن؟ پس کو؟»
– بودن ولي تازه رفتن …
با اخم نگاش کردم. با لبخند گفت:چيه از من ميترسي؟!
پوزخندي زدم وگفتم: از تو جوجه فکلي عمرا! 
وسط هال نشستم. نويدم رفت تو آشپزخونه، بعد از چند دقيقه با سيني برگشت. گذاشت جلوم وگفت: ببخشيد اگه کم و کاستي هست …من بلد نيستم عين خانم ها پذيرايي کنم.
به سيني نگاه کردم گز و با پولکي با دو تا فنجون چايي بود. يکي از گز ها رو برداشتم وگفتم: نه بابا خيلیم خوبه. من عاشق گز و پولکيم. 
– نوش جان .
وقتي از پذيرايي نويد فيض بردم، گفتم: خوب حالا برو دفتر دستکتو بيار تا مشقاتو بنويسيم! 
سيني رو گذاشت تو آشپزخونه… رفت به اتاقش دفتر وکتابشو آورد کنارم نشستو دستمو گذاشتم رو کتاب طرف خودم کشيدمو خواستم بازش کنم که اونم دستشو گذاشت رو کتاب و طرف خودش کشيد. 
گفتم:چيکار ميکني نويد؟ نکنه نمي خواي درس بخوني؟
– نه…ولي قبل از درس دادن بايد يه چيزي بهت بدم. 
اينو گفت رفت به اتاقش چند دقيقه بعد با يه ساک کادويي برگشت. کنارم نشست پاکت و گذاشت جلوم وگفت :چيز قابل داري نيست.
به پاکت نگاه کردم. پر بود از قلب و به انگليسي نوشته بود دوست دارم عزيزم.
با تعجب گفتم:اين چيه؟
– يه هديه کوچيک براي شما ..نمي خوايد بازش کنيد؟
– به چه مناسبت؟
– فکر نمي کردم هديه دادن مناسبت بخواد؟چرا اينجوري نگام مي کنيد ؟فقط بخاطر اينکه اين مدت زحمت کشيديد بهم درس داديد، خواستم روز معلم بهتون بدم ولي ديدم روز پرستار بهتره. 
از حرفش خندم گرفته بود. کادو رو باز کردم …يه لباس مجلسي زرد ليمويي بود. از مدلش خوشم اومد. دو تا بند داشت که پشت گردن گره ميخورد. پايينش پر از چين بود. به احتمال زياد تا رونم مي رسيد. 
با تعجب گفتم:ممنون خيلي خوشگله …گرون خريديش؟
با لبخند گفت:قيمتش مهمه؟
– ببخشيد نبايد قيمتشو مي پرسيدم… خوب ديگه درسو شروع مي کنيم .
– نمي خوايد بپوشيدش؟!
اين امشب چش شده … مشکوک مي زنه! اصلا براي چي بايد براي من همچين لباس گروني بخره؟ براي چي گفت پدر و مادرش خونست؟نکنه درس خوندنش بهونه باشه، بخواد بلا ملا سرم بياره؟نه بابا بنده خدا اهل اين حرفا نيست! 
با لبخند گفتم :نه ميرم خونه ميپوشمش.
– خوب بريد بپوشيدش، اگه اندازه نبود برم فردا عوضش کنم. 
نخير! مثل اينکه اين تا منو امشب نفله نکنه دست از سرم برنمي داره! هرچند يه چيزي داشت ته دلم قلقلکم مي داد که بپوشمش …خودمم دلم مي خواست ببينم چه شکلي ميشم. کمي اين دست و اون دست کردم و گفتم:باشه …کجا برم؟
انقدر نويد خوشحال شد که فکر کردم تا حالا خبر به اين خوشحالي به گوشش نرسونده بودن! با لبخند گفت: اتاق من.
اتاق پشت سرم بود. بلند شدم رفتم به اتاقش. بهش گفتم :کليد اتاقو مي دي؟
خنديد وگفت: چيه ميترسي بيام تو؟!
با يه لبخند مسخره اي گفتم:از بس امشب مشکوک شدي اين کارتم بعيد نيست!
با اخم گفت: دست شما درد نکنه! حالا ما شديم چشم چرون؟
– خيل خوب بابا …ولي بهت گفته باشما؟ اگه يکي از پاهاتو بذاري تو اتاق جفتشو قلم مي کنم! 
خنديد و گفت: پس با سر ميام که يه دفعه قلم بشم! 
چيزي نگفتم و با حرص درو بستم. مانتو شالمو در آوردم انداختم روتختش. لباسو پوشيدم بندو پشت گردنم گره دادم. پشت کمرم کلا لخت بود تابالاي باسنم. هر کي اينو دوخته بوده به احتمال زياد پارچه کم آورده! جاي نسترن خالي که رو لباس عيب بذاره… موهامم باز کردم جلوي آينه قدي که تو اتاقش بود وايسادم. خيلي بهم ميومد. عقب و جلو و بالا و پايين، چپ و راست خودمو نگاه کردم. کلي قر دادم و ذوق کردم. تو دنياي خودم سير می کردم که يهو در باز شد. 
با ترس دستمو گذاشتم رو سينم و برگشتم و با چشاي گشاد گفتم:براي چي اومدي تو؟!
يه لبخند شيطنتي روي لباش بود و گفت:چقدر بهت مياد! خوشگل شدي. 
شيرجه پريدم سمت مانتوم و شالم با اخم و عصبانيت پوشيدمشون. حضرت والا هم حتي يک لحظه چشماش و از من دور نکرد. خدا رو شکر شلوارم و در نياوردم. 
با همون عصبانيت گفتم:براي چي همين جوري سرتو انداختي پايين و اومدي تو ؟حداقل يه در مي زدي ببيني لباس تنم هست يا نه؟
اومد رو به روم ايستاد من فقط تا پايين شونه هاش بودم. ازش ترسيدم. نفس نفس مي زدم. نفساي گرمش به صورتم مي خورد. با لبخندي که روي لبش داشت صورتشو بهم نزديک مي کرد. 
با دو تا دستام هلش دادم عقب و گفتم:معلوم هست تو امشب چه مرگيته اين کارا چيه؟
همين جور که خواستم از کنارش رد بشم، با يه حرکت بازومو به طر ف خودش کشيد انداخت تو بغلش. سرمو با دستش گرفت بالا و لبامو بوسيد. 
مغزم هنگ کرد و ديگه هيچ دستوري صادر نکرد. يک آن حس کردم روح از بدنم جدا شد. شايد فقط يک ثانيه طول کشيد ولي براي من زمان به کندي گذشت انتظار همچين کاري رو ازش نداشتم…سريع خودمو از بغلش کشيدم بيرون، يه سيلي محکم زدم تو گوشش. جاي انگشتام روي پوست سفيدش موند. 
با آخرين حد عصبانيتم، يه چيزي در حد نقطه جوش گفتم: معلوم هست داري چه غلطي ميکني؟ فکر کردي من کيم؟ يه دختر بي کس و کار که هر غلطي خواستي با هاش بکني؟ منو با دختراي ولگرد خيابوني اشتباه گرفتي…پيش خودت چي فکر کردي؟فکر کردي حالا که باهات بگو بخند دارم ديگه خيالات ورت داشت؟تو يه تار موي منو ديده بودي که همچين کاري روکردي؟!
ديگه نتونستم حرف بزنم. بغض راه نفس کشيدنمو بسته بود. دلم به حالش سوخت …
دستش روي صورتش بود و چشماش پر اشک. از اتاق زدم بيرون. پشت سرم اومد. 
بازو هامو کشيد وگفت:بذار حرفمو بزنم…
بازو هامو کشيدم و گفتم: ديگه حرفي بين من وتو نمونده.
خواستم برم که جلوم وايساد و گفت:به خدا اگه نذاري حرفمو بزنم نميذارم از اين خونه بري بيرون.
چيزي نگفتم. فقط با چشم گريون نگاش مي کردم که گفت:آيناز من دوست دارم …مي دونم تو ازم بزرگتري؛ اونم پنج سال… اما به خدا قسم اين هوس نيست.
– قسم نخور…از کجا مي دوني که هوس نيست؟ تو فقط هيجده سالته… هنوز مونده که بزرگ بشي بفهمي زندگي فقط دوست داشتن و عاشق شدن نيست…اونقدر سربالايي و سراشيبي داره که عشقتو تو اين راه فراموش ميکني…
– اما من الان فقط تو رو دوست دارم… نمي خوام به سر بالايي و سراشيبي زندگي فکر کنم… 
سرمو از روي تاسفم تکون دادم و گفتم:هنوز بچه اي!
يه قدم برداشتم که دستمو گرفت. 
با عصبانيت اما شمرده گفتم: نويد… دستمو…. ول کن.
با ناراحتي گفت: مگه هيجده ساله ها دل ندارن؟ ….فکر نمي کردم روي عشق برچسب ۱۹+ زده باشن!
اينو گفت و دستمو ول کرد. فقط به هم خيره شده بوديم. نفس نفس مي زدم. 
گفتم: من تو رو جاي برادر نداشتم دوست داشتم، همه چي رو خراب کردي نويد. 
از کنارش رد شدم. تا دم در خونمون گريه کردم. دستمو کردم تو جيب مانتو که کليدو بردارم فهميدم که نيست. سرمو گذاشتم رو در و گريه کردم. نمي تونستم در بزنم. اگه مامانم منو با اين وضع مي ديد نمي گفت چه خبر شده؟ احساس خفگي مي کردم … حس کردم يکي کنارم ايستاده. سرمو از رو در برداشتم بهش نگاه کردم. 
کليدو جلوم گرفت و گفت: حق کسي که دوست داره سيلي خوردن نبود.
کليدو از دستش گرفتم و اونم رفت. درو باز کردم و يه راست رفتم به حموم. خوبي خونه ما اين بود که حموم و دستشوي تو حياط بود .لباسو در آوردم و مانتو پوشيدم. نمي دونستم با لباس بايد چي کار کنم؟ انداختمش توي ماشين لباس شوي … در هالو باز کردم. خدا رو شکر مامانم تو آشپزخونه بود و براي فردا نهار درست مي کرد. 
صداي درو که شنيد گفت: آني تويي؟
– آره مامان منم.
خواب از سرم پريده بود. تا صبح تو اتاقم رژه مي رفتم. روزي گند تر از امروز نداشتم. مگه ظرفيت آدم چقدره؟ سد به اون بزرگي هم وقتي ظرفيتش پر ميشه سر ريز مي کنه چه برسه به من… سرمو گذاشتم رو بالشت. خدايا شکايتمو پيش کي ببرم؟ به کي بگم چرا بابام معتاده؟ به کي بگم چرا نبايد عين دختراي ديگه زندگي راحتي داشته باشم؟ انگشت اشارمو گذاشتم روي لبم؛ جاي بوسه نويد… چرا نويد؟ تو ديگه چرا؟ تو چرا با من همچين کاري رو کردي؟ تمام دلخوشيم به تو بود. فکر مي کردم منو مثل خواهرت دوست داري. هيچ وقت به ذهنم خطور نمي کرد که بشم عشقت، اوني که براش مي مردي من بودم .چرا؟ من که نه قيافه درست و درموني، نه خونواده حسابي دارم.
نمي دونم ساعت چند بود که با صداي اذون بلند شدم و وضو گرفتم. بعد از اينکه نمازموخوندم با تسبيح صدبار استغفر الله گفتم و رفتم به آشپزخونه، چايي رو حاضر کردم. قبل از اينکه مامانمو بيدار کنم رفتم به حموم و لباسو بردم به اتاقم.
مامانمو بيدارکردم. مانتومو پوشيدم. ميلي به خوردن صبحانه نداشتم. با صداي بلند از مامانم خداحافظي کردم. داشتم کفشامو مي پوشيدم که مامانم گفت: پس صبحونه چي؟
– ميل ندارم…گشنم شد يه چيزي مي گیرم مي خورم. 
– پس يه دقه صبر کن الان ميام.
دم در هال منتظرش موندم. رفت به اتاقش و بعد از چند دقيقه برگشت. يه چيزي هم تو دستش بود. با يه لبخند به لب جلوم وايساد و جعبه رو گرفت جلوم و گفت: 
– تنها کاري بود که مي تونستم برات انجام بدم.
کادو رو از دستش گرفتم و گفتم: اين چيه مامان؟!!
– خب بازش کن ببين چيه! 
کادو رو باز کردم. يه زنچير کوچيک آويزون بود. به زبان انگليسي نوشته بود آیناز که پايين حرف«ز» 
بهش يه ستاره سفيد وصل بود. 
فکر کنم بخاطر اينکه اسمش ستاره بود اون ستاره رو گذاشته بود. بهش نگاه کردم. 
بغلم کرد وگفت: تولدت مبارک آني!
تولد ،يعني ديشب تولد من بود؟؟!! پس نويد اون لباسو براي… از مامانم جدا شدم.
گفت: چيه خوشت نيومد؟
با لبخند گفتم: نه مامان. خيلي خوشگله… فقط غافلگيرم کردي. يادم نبود تولدمه!
خنديد و گفت: توکه تولد خودت يادت نيست… ديگه نبايد کسي ازت انتظار داشته باشه که چيزاي ديگه اي يادت بمونه… ميخواي برات ببندم؟
– آره آره …حتما…
پشتمو بهش کردم. زنجيرو برام بست. بغلش کردم و گفتم: ممنون مامان؛ جبران مي کنم. 
– خيلی خب الان وقت احساساتي شدن نيست. زودتر برو… اگه دير برسي نسترن خياطي رو، روي سرت خراب مي کنه!
– چشم …
چند تا ماچ آبدارش کردم. رفتم به خياطي. 
از روزي که با بابام دعوام شد رفت و ديگه پيداش نشد. معلوم نيست کدوم گوري رفته يا پول گيرش اومده که سراغ ما ديگه نيومد يا اينکه کشتنش. وقتي به خياطي رسيدم به همه سلام کردم. 
سولماز که مشغول خياطي بود گفت: آيناز نشين …برو ببين نسترن چي کارت داره؟
بهار با صداي بلند خنديد وگفت: به خدا اگه نسترن پسر بود يقين پيدا مي کردم عاشق آني شده!
اينو که گفت هممون خنديدیم. دو تا ضربه به در زدم. بدون اينکه بگه بفرما رفتم تو. نگاش کردم ديدم نسترن همچين سرشو کرده تو مانيتور که هر کي مي ديدش فکر مي کرد يه چيز مهم کشف کرده! يه سرفه اي کردم. سرشو بلند کرد و گفت:اه کي اومدي؟!
انگشت اشارش به طرفم خم و راست کرد: بيا بيا ..اينا رو ببين!
کنارش ايستادم به مانيتورش نگاه کردم. از اينترنت چند نوع مدل لباس مجلسي گرفته بود. 
گفت: نظرت چيه ؟
با تعجب گفتم: در مورد ِ؟!
با حرص گفت: ازدواج با من…خوب لباسا ديگه!
خنديدم و گفتم :خب بد نيست ولي مي خواي چيکار ؟
دستشو زد به پيشونيش و گفت: عزيزم مغزت گرد و خاک گرفته از بس ازش استفاده نکردي …. خوب ميخوام از روي اين مدلا لباس بدوزيم.
– اون وقت فکر الگوش هم کردي؟
– از تو ديگه انتظار همچين حرفي رو نداشتم 
– آخ ببخشيد حواسم نبود شما بدون الگو کار مي کنيد! 
بعد سرو کله زدن با نسترن به کارم برگشتم. ساعت نزديک يک بود که از خياطي اومدم بيرون. نسترن اصرار کرد که منو برسونه اما خودم گفتم نه… چون مي دونستم الان ديگه شوهر و بچه اش اومدن. اگه دير بره مي ترسيدم شوهرش اوقات تلخي کنه …
نزديک خونمون بودم که نويدو ديدم به ديوار روبه روي خونمون تکيه داده. کلافه به نظر مي رسيد. از ديوار جدا شد و چند قدمي راه رفت دستشو مي کرد لاي موهاش. يه تکه سنگ کوچيکي جلوش بود. باپا بهش ضربه زد. سرشو که بلند کرد، منو ديد. اگه بخواد يه کلام ديگه راجع به ديشب حرف بزنه دندوناشو تو دهنش خورد ميکنم! به سمت من حرکت کرد. من راه افتادم سمت خونه. 
از کنارش رد شدم. صدام زد: آيناز …صبر کن آيناز. 
درو باز کردم با عصبانيت گفتم: آيناز خانم …نه آيناز!
رفتم تو خواستم درو ببندم که پاشو گذاشت لاي در و گفت: من کسي رو به اسم آيناز خانم نمي شناسم …من فقط آيناز خودمو مي شناسم!
با عصبانيت درو باز کردم و گفتم: چرا دست از سرم برنمي داري؟ اين همه دختر تو اين کوچه ريخته … بهشون اشاره کني با سر ميان طرفت.
– آيناز بس کن بذار حرفمو بزنم…
– مگه حرفي هم مونده که نزده باشي؟ هر اراجيفي که خواستي ديشب به هم بافتي. 
خواستم درو ببندم که با عصبانيت درو هل داد که در محکم به ديوار خورد و صداي وحشتناکي داد. تا حالا نويدو انقدر عصبي نديده بودم. اونقدر عصباني بود که سرخ شده بود. 
گفت: تمومش کن آيناز ..تمومش کن. به جاي اينکه اينجا وايسادي با من يکه به دو ميکني برو بيمارستان.
کيف از دستم افتاد. با ترس گفتم: بيمارستان؟؟!! براي چي؟کسي طوريش شده؟آره؟!
يه نفسي کشيد و گفت:آره ..مامانت حالش خوب نبود بردنش بيمارستان.
تنها چيزي که فهميدم اين بود که يه تنه محکم به نويد زدم و تو کوچه مي دويدم. به خيابون که رسيدم دستمو براي ماشينا بلند مي کردم اما کسي برام نگه نمي داشت. ديگه مي خواستم خودمو تو خيابون پرت کنم …که صداي نويد اومد: 
– آيناز بيا سوار شو.
برگشتم ديدم نويد يه تاکسي گرفته. سريع سوار شدم. خودشم جلو نشست. 
جلوي بيمارستان نگه داشت. پياده شدم به طرف يکي از راهروهاي بيمارستان مي دويدم که يه پرستار اومد و گفت:
– کجا داريد مي ريد خانم ؟
رفتم پيشش و گفتم: خانم مامانم …مامانم کجاست ؟
– مامان شما کيه؟
نويد: آيناز از اين ور بيا.
بهش نگاه کردم. به راهرو سمت چپش اشاره کرد. با هم رفتیم بخش آی سی یو. 
پاهام شل شد مامان من اينجا چکار ميکرد؟ عفت خانم و فريده مامان نويد هم بود. 
عفت خانم تا منو ديد زد زير گريه و گفت:الهي برات بميرم …آخه اين چه قسمتيه که تو داري دختر؟
منو تو بغلش گرفت. گريه مي کرد اما من به شيشه اي که مامانم پشتش زنداني شده بود نگاه مي کردم. از بغلش جدا شدم. خودمو سلانه سلانه به شيشه رسوندم يعني انقدر حالش بده که سرشو باند پيچي کنن و دستشو گچ بگيرن؟ دستگاه اکسيژن بهش وصل باشه؟ درو باز کردم و رفتم تو. روي زمين نشستم و سرمو گذاشتم لبه تخت و گريه کردم. 
اونقدر صداي گريم بلند بود که يه پرستار اومد تو گفت: بلند شيد خانم با گريه کردن چيزي درست نميشه بريد براش دعا کنيد.
منو به زور از اتاق بيرون کردن. نمي خواستم از مامانم جدا بشم اما بيرونم کردن. روي صندلي نشستم. نويد برام يه ليوان آب آورد. نمي خوردم ولي فريده خانم به زور تو دهنم کرد … 
بعد از چند دقيقه يه دکتر اومد، رفت بالاي سرش معاينش کرد. اومد بيرون جلوش وايسادم و گفتم: حالش خوب مي شه؟
توي چشماي پر اشکم نگاه کرد و گفت:دخترشي؟
– بله…
به نويد و عفت خانم نگاه کرد، بعدش به من گفت: مادرتون تو کما هستند. از دست ما هم کاري ساخته نيست …فقط دعا کنيد…
نگاش کردم گفتم:دعا کنيم؟ همين؟؟ 
يقشو گرفتم و با گريه گفتم: پس تو چيکاره اي؟ مگه دکتر نيستي ؟ مگه درس نخوندي حال مريضاتو خوب کني؟ ها ؟ فقط بخاطر پول دکتر شدي؟ آره ؟يعني پول برات مهم تره؟ 
فريده خانم منو از دکتر جدا کرد و گفت: آيناز…خانمم آروم باش حال مادرت ايشاا… خوب مي شه.
با گريه گفتم: آروم باشم؟چه جوري آروم باشم ؟مگه نمي بيني تمام کسم رو اون تخت لعنتي خوابيده؟ 
دکتر گفت: خانم! من شرايط شما رو درک مي کنم اما من که نعوذباا… خدا نيستم؟ دکترم هر کاري هم که از دستم بربياد کوتاهي نمي کنم …مادرتون متاسفانه تصادف سختي داشتن. تنها چيزي که مي تونم بگم اينه که دعا کنيد.
اينو گفت و رفت.
من موندم و بدبختيام. دوهفته تمام کارم شده بود خونه و بيمارستان. ديگه خياطي هم نمي رفتم. دست و دلم به کار کردن نمي رفت. نسترن هم گفت هر وقت حال مادرت خوب شد بيا سرکار. هر کسي رو که مي شناختم بهم سر مي زدنند و دلداريم مي دادن تنها کسي که نيومد بابام بود. هر شب نسترن يا فريده خانم برام شام مياوردن. هرچي بهشون اصرار کردم که زحمت نکشين خودم يه چيزي درست مي کنم قبول نمي کردن. با اين حرف بيشتر اعصاب نسترنو خورد مي کردم. فريده خانم که شاهد تصادف بود گفت مامانت سر خيابون ايستاده بوده که يه ماشين با سرعت بهش مي زنه و در مي ره .اگه بدونم کار بابام بوده با دستاي خودم مي کشمش.
يه شب که روي صندلي بيمارستان نشسته بودم و با تسبيح ذکر مي گفتم يکي بالا سرم وايساد. سرمو بلند کردم. نويد بود. بعد اون روز ديگه نديدمش. برام شام آورده بود. 
با يه لبخند به لب گفت: سلام…مامانم کار داشت من شامو آوردم. 
چيزي نگفتم. کنارم نشست و گفت: نگران نباش حالش خوب ميشه.
همين جور که سرم پايين بود، چيزي نگفتم. غذا رو درآورد و جلوم گرفت و گفت:هنوز از دستم ناراحتي؟
غذا رو از دستش گرفتم، گذاشتم کنارم و گفتم: تنهام بذار. 
– گوش کن…
– تو گوش کن… حالم انقدر خرابه که حوصله حرف زدن با هيچ کسي رو ندارم …دلمم نمي خواد کسي دلداريم بده. توي اين مدت از بس بهم گفتن خوب ميشه …برمي گرده خونه …نگران نباش، ديگه داره حالم از هر چي دلداريه بهم مي خوره …احتياجي به محبت هاي تو خالي تو هم ندارم… 
– يعني انقدر حالت از من به هم مي خوره؟ 
– من همچين حرفي نزدم. 
– پس اجازه مي دي حرفمو بزنم ؟
– نشنيدي؟ گفتم حوصله ندارم…
– من فقط گوشاتو لازم دارم…بذار حرفمو بزنم ..اگه پامو از بيمارستان گذاشتم بيرون و يه اتفاقي عين مادرت برام افتاد، نمي خوام سوءتفاهمي بينمون باشه. 
چيزي نگفتم. سکوتم نشانه رضايت بود. کمرمو به سمت پايين خم کردم. سرمو پايين انداختم. 
گفت: مي توني فراموش کني؟ هر اتفاقي که اون شب بين من و تو افتادو فراموش کن… بذار من هنوز همون برادري باشم که خودت مي خواي اما براي من سخته که به عشقم بگم خواهر چون نمي تونم … روز اولي که به محلتون اومدم، چشمم به تو افتاد. بهم لبخند زدي و از کنارم رد شدي،تو فقط رد شدي اما نفهميدي که دلمم با خودت بردي… فکر مي کردم همسن باشيم يا يک سال از من بزرگ تر باشي. به ذهنم خطور نکرده بود که پنج سال با هم اخلاف سني داشته باشيم … دلم پيشت اسير بود… مي خواستم يه جوري بهت نزديک بشم اما بهونه اي نداشتم … تا اينکه فهميدم هم رشته هستیم(علوم انساني)يادته يه روز کتاب روانشناسي آوردم و گفتم چيزي ازش سر در نميارم ؟ گفتي اونايي هم که اينو نوشتن سر در نياوردن که چي نوشتن چه برسه به تو… تنها چيزي که مي تونستم باهاش تو رو ببينم درسام بود… هر روز به يه بهونه ميومدم پيشت… موقع درس دادن حواسم فقط به خودت بود نه درس دادنت … تا حالا بهت گفتم صداي قشنگي داري؟ 
اشک چشمام روي زمين مي چکيد. 
– هر دفعه خواستم بهت بگم دوست دارم نشد يعني فرصتش پيش نميومد… تا اينکه شب تولدتت اون لباسو برات گرفتم. تصميم گرفتم که بگم دوست دارم … و خودمو رها کنم. مرگ يه بار شيونم يه بار… جوابت يا آره بود يا نه. خودمو براي هر اتفاقي آماده کرده بودم.
با خنده گفت: حتي اينکه بري به مامانت بگي چي اتفاقي افتاده. اونم سرم داد و بيداد راه بندازه …اما تو بزرگوارتر از اوني بودي که من فکرشو مي کردم که گذاشتي اين اتفاق بين خودمون باشه …الان من فقط يه چيز ازت مي خوام .
روسريمو کشيدم جلوتر تا اشکامو نبينه .دستمم گذاشتم روي پيشونيم.
– بذار رابطمون برگرده سر جاش. تو بشو همون آيناز خانم، منم ميشم همون نويدي که جاي برادر نداشتت دوستش داشتي… هر چند ته قلبم هنوز راضي نيست اما راضيش مي کنم. 
بلند شد و گفت: قرمه سبزي که عاشقشي برات آوردم …البته اگه مي خواي زنده بموني وخودکشي نکني….. فقط ازت مي خوام منو ببخشي … خداحافظ.
راهشو کشيد و رفت، بعد رفتنش يه دل سير گريه کردم … بين دل خودم و دل نويد گير افتاده بودم. نمي دونستم چيکار کنم؟ دل نويد مي گفت دوست دارم …دل خودمم مي گفت اون فقط برادرته.. اگه علاقه اي به نويد داشتم فقط برادري بود نه بيشتر. با اين محبتاش داره منو گيج مي کنه. مي بخشم. اين کارشو ميذارم به حساب بچگيش. اون دل پاکي داره. حتما کارش بي منظور بوده …مي بخشمت نويد .
از بيمارستان رفتم خونه يه دوش گرفتم و لباسامو شستم …در کمدو باز کردم يه روسري برداشتم که يه صدايي از حياط اومد. از اتاقم اومدم بيرون، ديدم بابام تو هال وايساده و نفس نفس مي زنه.
با چشماي گشاد شده گفتم: تو اينجا چه غلطي مي کني؟ براي چي اومدي؟ چي از جونمون مي خواي؟ اومدي که خيالت راحت بشه مرده آره؟ برو… تو بيمارستان خوابيده. برو نگاش کن. برو ببين چه به حال و روزش آوردي. نه زنده است، نه مرده. 
يقه شو گرفتم : اگه مامانم بميره، نمي ذارم يه روز خوش ببيني …خودم مي کشمت مي ندازمت جلوي سگا.
دستمو از يقش جدا کرد و گفت: چرا نمي ذاري من حرف بزنم؟… فکر کردي من اين بلا رو سر مادرت آوردم؟ يعني من انقدر بي رحمم؟ بابا من آدمم هنوز. دوستتون دارم هم تو رو هم ستاره رو. 
با عصبانيت گفتم: دهنتو ببند اسم مادرمو به زبون کثيفت نيار.
– باشه باشه …گوش کن آني تو بايد از اينجا بري. جونت در خطره. اونايي که اين بلا رو سر مادرت آوردن به تو هم رحم نمي کنن.
-کجا برم؟ اينا کين که تو ميگي؟ بابا چرا با ما اين کارو مي کني؟ چرا ما رو به حال خودمون نمي ذاري؟
– الان وقت اين حرفا نيست… من که گفتم اگه پولو جور نکنم يه بلايي سرمون ميارن؟ بايد بري يه جاي امن. 
– من هيچ جا نميرم …تا زماني که مادرم زنده ست پيشش مي مونم.
رفتم بيرون و کفشمو پوشيدم بابام با التماس گفت: بچه بازي در نيار …از کجا معلوم ستاره زنده بمونه؟ بيا جون خودتو نجات بده.
با عصبانيت نگاش کردم و گفتم: يه دور از جونم بگي بد نيست، مامان من زنده مي مونه اگه تو نکشيش… مگه تو نمي گي دوستش داري؟ چرا يه بار نيومدي ببيني زنده است يا مرده؟
سريع از خونه زدم بيرون و تند تند راه مي رفتم. بابام پشت سرم اومد و گفت: جرات نمي کنم پامو بذارم تو بيمارستان، از نسترن حالشو مي پرسم …بابا، آني گوش کن. وايسا يه لحظه.
با عصبانيت گفتم: چيه؟ چي ميگي؟ من خونه هيچ بني بشري نميرم فهميدي؟
– اونا هر روز جلو بيمارستان کشيکتو ميدن. ديدمشون… فکر کردي ولت مي کنن؟ …بهم گفتن اگه چهار ميليون ندی دخترتم از دست ميدي.
– برام مهم نيست …بذار منو بکشن از دست تو و اين زندگي کوفتي راحت بشم.
*** 
رفتم به بيمارستان. وقت ملاقت چند نفري اومدن و رفتن. نسترن هم اومد: سلام عزيزم!
– سلام.
کنارم روي صندلي نشست و گفت: حالش چطوره؟
– همون طوره، تغييري نکرده.
يه نفس بلندي کشيدم و گفتم: نسترن من مي ترسم.
– از چي مي ترسي؟ ايشاا… حالش خوب مي شه ..آدم مي شناسم دو سه سال تو کما بوده، به هوش اومده. مادر تو که الان فقط سه هفته است تو کماست. 
بهش نگاه کردم وگفتم: منظورم اين نيست…
با تعجب گفت : پس چي؟
با ترس گفتم: بابام امروز اومده بود خونه، گفت اونايي که با مامانم اين کارو کردن… مي خوان منم بکشن. مي گفت اونا هر روز دم بيمارستان کشيک منم ميدن. 
– الکي ميگه بابا …لابد خواسته بترسوندت که پولو براش جور کني.
– نه …داشت التماسم مي کرد برم يه جاي امن ….نسترن من مي ترسم. 
نسترن دستامو گرفت و گفت: نترس عزيزم هيچ غلطي نمي تونن بکنن… مگه اين شهر بي صاحبه هر کي هر کاري دلش خواست بکنه؟
موبايلش زنگ خور.د چند دقيقه اي حرف زد و قطع کرد و گفت: عزيزم منانه… بايد برم کاري نداري؟
– نه …
– مواظب خودت باش… نگران چيزي هم نباش …کاري داشتي بهم زنگ بزن .
– باشه خداحافظ…
نسترن که رفت پشت سرش نويد اومد کنارم ايستاد. بهش نگاه کردم. اونم نگام مي کرد که گفتم: چرا عين مجسمه ابولهول منو نگاه مي کني؟ خب بشين!
با يه لبخند نشست و گفت: سلام.
سرمو تکون دادم و گفتم: سلام .
تو دستش نگاه کردم و گفتم): اينا چيه خريدي؟
– ها؟!! اينا؟ اسنکه برات گرفتم …مي خوري که؟
لبخند زدم و گفتم: بدم نمياد …
يکي از اسنک ها رو برداشتم و گفتم: نويد داشتي ميومدي يه ماشين مشکوک دم بيمارستان نديدي؟
گفت: از نظر من هرچي ماشين دم بيمارستانه به غير از آمبولانس، بقيه همه مشکوکه ..چطور؟ چيزي شده؟
– نه نه …همين طوري پرسيدم .
مشغول خوردن بودم که يکي گفت: سلام.
من و نويد نگاش کرديم. ستوده بود. يه تيپي هم کرده بود انگار اومده عروسي. اسنکو فرستادم تو معده وگفتم: سلام.
– مي تونم چند دقيقه وقت تونو بگيرم؟
– بله بفرماييد…
به نويد نگاه کرد و گفت: ترجيح ميدم خصوصي صحبت کنيم.
– اينجا غريبه اي نيست حرفتونو بزنيد! 
– يه چيزي در مورد مادرتونه که فکر نکنم دلتون بخواد کسي بدونه .
به نويد نگاه کردم. منظورم رو فهميد. بلند شد اسنکمو دادم دستش. رفت ته سالن نشست. آقاي ستوده به شيشه نگاه کرد و گفت: حال مادرتون بهتر نشده؟
– چرا خوبه فردا ديگه مرخصش مي کنن …مي بريمش خونه . 
روشو برگردوند طرف من، با يه لبخند گفت: زبون مادرتو به ارث بردي .
يه صندلي بينمون خالي گذاشت و نشست : بابت اتفاقي که براي مادرتون افتاد واقعا متاسفم. اميدوارم هرچه زودتر حالش خوب بشه.
– لطفا حرف آخرتونو اول بزنيد. 
– بله فکر کنم اينجوري بهتر باشه…خوب از کجا شروع کنيم؟
– از هر کجايي که مي دوني زودتر تموم ميشه. 
– باشه پس ميرم سر اصل مطلب… ببينيد خانم؟ من و مادرتون قرار بود ازدواج کنيم يعني پيشنهاد ازدواج بهش داده بودم. 
با تعجب بهش نگاه کردم. گفت: ظاهرا ايشون به 
شما چيزي نگفتن درسته؟ …ولي ايشون فقط بخاطر شما راضي به اين ازدواج نمي شدن و از يه طرف ديگه مي گفتن هنوز طلاق نگرفته. 
من بهش گفتم مشکل طلاق حله. فقط مي موند شما که بازم قبول نکرد باهاتون صحبت کنه چون مي ترسيد از نظر روحي لطمه بخوريد… چند دفعه بهش اصرار کردم بذاريد خودم باهاش صحبت کنم، اون ديگه بزرگ شده عاقل و فهميده ست. شرايط شما رو درک ميکنه. بازم قبول نکرد و به خاطر همين اصرار هاي من استعفاي خودشو نوشت …خيلي خواهش کردم که اين کارو نکنه اما بي فايده بود اومدم دم خونتون شايد شما رو ببينم با خودتون صحبت کنم که نبوديد. وقتي هم اومديد مادرتون نذاشت …اين حرفا رو الان بهتون ميزنم که راجع بهش فکر کنيد، که هر وقت ايشون بهوش اومدن، بدون اينکه نگران شما باشه با من ازدواج کنن.
از دست حرفاش اونقدر عصباني بودم که دلم مي خواست بيمارستانو رو سرش خراب کنم. 
ايستادم انگشت اشارمو به طرف مامانم گرفتم وگفتم: نگاش کن؟ عين يه تيکه گوشت رو تخت افتاده. من اميد ندارم تا يک دقيقه ديگه زنده باشه، اونوقت شما اين جا نشستيد داريد براي آينده ی خودتون نقشه مي کشید …يعني تو به اندازه سنت شعور نداري که بفهمي الان وقت گفتن اين حرفا نيست؟ … اگه قراربود مادرم چيزي در مورد شما به من بگه حتما مي گفت، لابد صلاح ندونسته که چيزي نگفته.
اونم ايستاد و گفت: خانم! به من توهين نکنيد. من فقط خواستم بدونيد که…
– خفه شو …قبل از اينکه بگم بندازنتون بيرون ….راهتو بکش و برو ! 
فکر کنم صدام به اندازه اي بلند بود که نويد و يه پرستار اومدن طرفم. پرستاره گفت:چه خبرتونه خانم؟ …اينجا مريض خوابيده.
– ببخشيد خانم معذرت ميخوام.
نويد به ستوده نگاه کرد و گفت: بهتر نيست ديگه تشريف ببريد؟
– مي تونم بپرسم شما کي هستيد؟ 
با همون عصبانيت گفتم: برادرمه»!!
نويد نگام کرد اما من به نگاش توجه نکردم و به ستوده نگاه مي کردم که گفت: تمام هزينه بيمارستانو ميدم.
– من احتياجي به صدقه ندارم….حتي اگه شده ميرم گدايي مي کنم ولي از کسي پول نمي گيرم… خوش اومديد.
با حرص و عصبانيت از کنارمون رد مي شد که گفتم: در ضمن ديگه هيچ علاقه اي به ديدار دوبارتون ندارم. 
وقتي رفت خودمو رو صندلي انداختم، يه نفس کشيدم. نويد برام يه ليوان آب آورد. 
وقتي خوردم گفت:چي گفت؟
– چيزي نگو نويد… هيچي نگو مي خوام تنها باشم .
– باشه ميرم ….خداحافظ .
4.1/5 - (10 امتیاز)

Check Also

رمان ویدیا جلد دوم پارت 30

رمان ویدیا جلد دوم پارت ۳۰

#ایران_تهران #شاهو -نکنه فراموش کردی؟ شاهو با عصبانیت دستهاش و مشت کرد. -من تو کشور …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.