پارت ۳ رمان دیانه

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۲:۴۴]
#پارت_۳۶

خنده اى روى صورت خاله نشست كه احمدرضا گفت:

-آره بخند، واقعاً وضعيت من خنده داره. اون از رستوران اينم از اين دو تا بچه!

خاله سرى تكون داد:

-احمدرضا تو كه غر غرو نبودى!

احمدرضا سمت ماشين رفت.

-فردا امير حافظ و دنبالت مى فرستم.

سرى تكون دادم و دنبال احمدرضا راه افتادم. در ماشين و باز كرد گفت:

-كوچولو سعى كن تو پر و پاچه ى من نباشى. بشين عقب.

ابرويى بالا دادم و زير لب آروم گفتم:

-منم قرار نيست جلو بشينم. در عقب و باز كردم و نشستم. بهارك تكونى خورد اما دوباره چشم هاش رو بست.

احمدرضا با سرعت از حياط زد بيرون.

بعد از مسافتى كه نگاهم رو به تاريكى كلانشهر دوخته بودم با ريموت در حياط و باز كرد و وارد حياط شديم.

از ماشين پياده شدم كه در سالن باز شد و شادى با اون قيافه ى افتضاحش جلوى در سالن ايستاد.

از كنارش رد شدم كه پوزخندى زد. گفت:

-احمدرضا چى شد؟

-حرف عمو يكيه … تو بايد از اينجا برى.

شادى غرغر كرد.

-يعنى چى؟ تو مگه اجازه ى زندگى خودتو ندارى؟ آخه من كجا برم؟

-هيس … ميرى خونتون. الانم خسته ام.

وارد اتاق شدم و لباس هاى بهارك و عوض كردم. لباساى خودمم درآوردم.

نق نق هاى شادى هنوز هم ميومد. لامپو خاموش كردم و كنار بهارك دراز كشيدم.

چون خسته بودم زود خوابم برد. با احساس تشنگى از خواب بيدار شدم.

رو پاتختى رو نگاه كردم اما آب نبود. روسريم رو روى سرم انداختم و از اتاق خارج شدم.

سمت پله ها رفتم اما با ديدن در نيمه باز اتاق احمدرضا …

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۲:۴۴]
#پارت_۳۷

كنجكاو شدم و با گام هاى آروم سمت اتاقش رفتم. با شنيدن صداى ناله هاى شادى لحظه اى ترسيدم.

نكنه احمدرضا بلايى سرش بياره! قلبم محكم و سنگين به سينه ام مى كوبيد.

از لاى در نيمه باز به داخل اتاق نگاه كردم اما با ديدن شادى كه برهنه روى تخت توى بغل احمدرضا بود چشم هام و بستم و پشت به اتاق كردم.

اومدم برم كه دوباره دامنم گير كرد و محكم زمين خوردم. صداى ناله ام بلند شد.

با ديدن سايه اى بالاى سرم جيغى كشيدم و چشم هام رو بستم.

دستى بازوم رو محكم چسبيد و صداى عصبى احمدرضا كنار گوشم بلند شد.

-تو كنار در اتاق من چيكار مى كردى؟

چشم هام و آروم باز كردم اما با ديدن بالا تنه ى برهنه اش سريع دوباره چشم هام رو بستم گفتم:

-به خدا كارى نداشتم … مى خواستم برم آب بخورم.

-آب سمت اتاق منه؟؟!

-نه نه، آخه صدا مى اومد، كنجكاو شدم نكنه كسى رو بكشين!

-چى؟؟!!

تازه فهميدم دوباره سوتى دادم.

-هيچى آقا شما باور نكن. من تو خواب گيج مى زنم. ميشه بذارى برم؟

-احمق كوچولو تو هميشه در حال گيج زدنى.

و بازومو ول كرد. با رها كردن بازوم نفسم رو آسوده بيرون دادم.

-چرا چشم هاتو بستى؟

فشارى روى چشمهام آوردم.

-چيزى نيست، شما بريد باز مى كنم.

صداى شادى بلند شد.

-رضا عزيزم، بيا ديگه.

با رفتن احمدرضا آروم چشم هام رو باز كردم. دستم و روى سينه ام گذاشتم و آروم از جام بلند شدم.

از خير آب خوردن گذشتم و سمت اتاق رفتم.

اما هر دفعه كه چشم هام رو مى بستم اون صحنه ى لعنتى جلوى چشم هام ظاهر مى شد.

كلافه شده بودم.

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۲:۴۴]
#پارت_۳۸

با نق نق بهارك چشم باز كردم. ديشب نفهميدم كى خوابم برد.

ديد چشمهام رو باز كردم دستشو سمتم دراز كرد. بغلش كردم.

بايد پمپرزش رو عوض مى كردم. پمپرزش و باز كردم.

لباس كوتاه عروسكى تنش كردم و تو سرويس بهداشتى توى اتاق دست و صورتش و شستم.

در اتاق و باز كردم. بدون نگاه كردن سمت اتاق احمدرضا از پله ها پايين اومدم.

وارد آشپزخونه شدم. چاى گذاشتم. براى بهارك فرنى درست كردم.

پنجره هاى آشپزخونه كه رو به حياط بود و باز كردم. نسيم صبحگاهى با بوى گل هاى ياس وارد آشپزخونه شد.

بوى چاى هل و دارچين فضا رو برداشت. لبخندو از اينهمه زيبايى روى لبهام نشست.

با صداى قدمهايى هول كردم. ميدونستم احمدرضاست.

نگاهم رو به در آشپزخونه دوختم. احمدرضا وارد آشپزخونه شد. دمپايى لاانگشتى سفيد با شلوارك مشكى و ركابى جذب مشكى.

سريع ازش چشم گرفتم كه عصبى گفت:

-امّل ديده بودم اما مثل تو نديده بودم. صبحانه ام رو بيار.

ميز و چيدم و احمدرضا روى صندلى نشست كه شادى وارد آشپزخونه شد.

يه شوميز قرمز جيغ بالاى زانو تنش بود و تمام بدنش نمايان.

گونه ى احمدرضا رو بوسيد و روى صندلى نشست. صداى زنگ آيفون بلند شد. از آشپزخونه بيرون اومدم.

سمت آيفون رفتم. با ديدن امير حافظ در و باز كردم.

-كى بود؟

-آقا امير حافظ.

-در سالن و باز كن.

در سالن و باز كردم و كنار در ورودى ايستادم. امير حافظ وارد حياط شد.

تى شرت جذب مردونه اى با شلوار لى پوشيده بود.

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۲:۴۴]
#پارت_۳۹

عينك آفتابيش و همراه سوئيچ ماشين تو دستش بود. با ديدنم ابرويى بالا داد گفت:

-سلام.

-سلام.

-احمدرضا خونه است؟

-بله، صبحانه مى خوره.

سرى تكون داد.

-خوبه. حالا از جلوى در كنار ميرى تا بيام تو؟

خجالت زده كنار كشيدم و امير حافظ وارد سالن شد. نگاهى به سالن انداخت.

-آشپزخونه هستن.

-مگه چند نفرن؟

-پرستار شادى هم هست.

-مگه نرفته؟

-نه هنوز.

رفت سمت آشپزخونه كه دنبالش راه افتادم. احمدرضا با ديدن امير حافظ از روى صندلى بلند شد. گفت:

-از اينورا!!

-مگه مامان بهت نگفت قراره با ديانه بيرون برم؟

مامان توام بيكاره ها، حالا اين با لباس رفتارشم عوض ميشه؟

-معرفى نمى كنى؟

شادى پيش دستى كرد گفت:

-شادى هستم.

و دستشو سمت امير حافظ دراز كرد. امير حافظ بى توجه به دست دراز شده ى شادى صندلى رو عقب كشيد گفت:

-خوشبختم. ديانه خانم از اين چاى هاى خوش عطرت يه ليوانيشو به ما ميدى؟

با ذوق سمت قورى رفتم كه احمدرضا گفت:

-مراقب باش نسوزى… هروقت اين ميخواد كار بكنه منتظرم يه اتفاقى بيوفته.

شادى پوزخندى زد گفت:

-از يه دهاتى بيشتر از اين نميشه توقع داشت.

-اين اسمش روشه، دهاتيه … شما كه شهرى هستى فهمت بيشتره چرا نمى فهمى كه آقاجون عذرت رو خواسته اما هنوز به اين خونه زندگى چسبيدى؟

خنده ام گرفته بود و از اين حرف دندون شكن امير حافظ ذوق كرده بودم. چاى رو جلوش گذاشتم.

نتونستم لبخندم رو پنهون كنم. با ديدن لبخندم چشمكى زد.

هول كردم و ضربان قلبم بالا رفت. شادى گفت:

-احمدرضا دوست داره من اينجا باشم.

امير حافظ ابرويى بالا داد گفت:

-راست ميگه؟ يعنى قراره اين اينجا بمونه و خدمتكار باشه؟!

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۲:۴۴]
#پارت_۴۰

-آخه تا جايى كه من ميدونم بهارك پرستار داره و اين خونه فقط يه خدمتكار كم داره.

شادى دندون قروچه اى كرد. احمدرضا بلند شد گفت:

-ميرم رستوران.

-قبل رفتن نمى خواى …

اشاره اى به شادى كرد.

-تكليف خانوم رو روشن كنى؟

احمدرضا نيم نگاهى به شادى انداخت گفت:

-ما ديشب حرفامون رو زديم.

با يادآورى ديشب و ديدن اون صحنه لبم رو به دندون گرفتم. احمدرضا نگاهم كرد.

انگار ياد ديشب افتاده بود. بيشتر هول كردم. گوشه ى لبش كج شد. نفهميدم خنديد يا پوزخند زد!

شادى بلند شد گفت:

-فكر كرديد كار براى من كمه كه اينجا موندم؟ من فقط بخاطر احمدرضا موندم.

امير حافظ آروم لب زد:

-آره ارواح عمه ات؛ احمدرضا يا پولش؟

شادى عصبى از آشپزخونه بيرون رفت. امير حافظ ابرويى براى احمدرضا بالا داد كه احمدرضا زد سر شونه اش گفت:

-بچه، ١٢سال ازت بزرگترم.

امير حافظ دستش و رو سينه اش گذاشت گفت:

-مخلصتم داداش. ولى تو كه بد سليقه نبودى … اين دختره ى عملى چوب كبريت چى داره نگهش داشتى؟

-قرار شد تو زندگى خصوصى من دخالت كنى؟

-استغفراالله … من غلط بكنم. برو دعا كن كه اين كنه رو ازت دور كردم.

-وقتى دعا مى كنم كه اين دختر بچه ى دست و پا چلفتى رو هم ازم دور كنى.

-بودن اين به نفعته؛ بچه تو جمع مى كنه، غذاتو آماده مى كنه، توام راحت به كارت مى رسى.

-نه تو نمى فهمى، يكى اينو تو خونه ى من ببينه چقدر به من بخنده. آخه خدايى تيپ و قيافشو ببين!
يكى نيست بگه تو اين لباسى كه دو نفر جا ميشه توى لاغر چى دارى كسى بخواد نگات كنه؟

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۲:۴۶]
#پارت_۴۱

امير حافظ نگاه خيره اى به سر تا پام انداخت. چهره ى متفكرى به خودش گرفت گفت:

-ولى به نظر من اشتباه مى كنى احمدرضا.

-فعلاً حوصله ى تجزيه تحليل اين و ندارم.

و از آشپزخونه بيرون رفت. با رفتن احمدرضا با ذوق رو كردم به امير حافظ.

-واااى كارت عالى بود دختره ى زشت عملى.

و اداشو درآوردم:

-دختره ى دهاتى.

يهو صداى قهقهه ى امير حافظ بلند شد. متعجب نگاهش كردم كه ميون خنده گفت:

-خيلى باحال بود.

تازه فهميدم دوباره سوتى دادم. خجالت كشيده سرم و پايين انداختم. جدى شد گفت:

-سعى كن از خودت دفاع كنى، تو چيزى از بقيه كم ندارى … نبايد وايسى تا توسرى خور بشى!
حالام برو آماده شو. بهارك و پيش مامان بسپريم و از اون ور بريم براى خريد.

از روى صندلى بلند شدم. بهارك و بغل كردم و از آشپزخونه بيرون اومدم كه شادى چمدون به دست از پله ها پايين اومد.

با ديدنم پشت چشمى نازك كرد گفت:

-تو دختره ى دهاتى اينجا فقط يه حمالى، مى فهمى؟

نگاهش كردم و لب زدم:

-حمال بودن بهتر از زير خواب بودن پولداراس!

و سريع از كنارش رد شدم. براى اولين بار بود جواب كسى رو ميدادم.

قلبم تند و محكم خودش رو به سينه ام مى كوبيد و ميدونستم گونه هام گل انداخته اما ته دلم خوشحال بودم.

همون لباس ديشبيام رو پوشيدم. بهارك رو آماده كردم و از پله ها پايين اومدم.

كسى توى سالن نبود. امير حافظ كنار ماشين احمدرضا تو حياط ايستاده بود و داشتن با هم صحبت مى كردن.

اخمى ميون ابروهاى هردوشون بود.

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۲:۴۶]
#پارت_۴۲

امير حافظ با ديدن ما آروم زد سر شونه ى احمدرضا و اومد سمتم.

بهارك و از بغلم گرفت. بوسه اى روى گونه اش زد.

-شب برشون مى گردونم.

احمدرضا سوار ماشين شد گفت:

-نياورديم مهم نيست!

امير حافظ سرى تكون داد. در حياط و باز كردم. امير حافظ سمت ماشينش رفت.

خواستم در عقب و باز كنم كه پيش دستى كرد و در جلو رو باز كرد گفت:

-وقتى با يه جنتلمن بيرون ميرى بايد جلو بشينى.

-آخه …

-آخه، اگر، اما نداريم.

حسى از اينهمه مهربونيش توى دلم به وجود اومد و باعث شد لبخندى روى لبهام بشينه.

سوار ماشين شدم. امير حافظ بهارك و بغلم گذاشت كه احمدرضا از حياط بيرون اومد.

با ديدن ما ابرويى بالا داد و با سرعت از كنارمون رد شد.

امير حافظ ماشين و دور زد و پشت فرمون نشست. ماشين و روشن كرد گفت:

-چقدر درس خوندى؟

-راستش كنكور امتحان دادم اما نشد برم.

-آفرين … اما چرا نشد برى؟

نيم نگاهى بهش انداختم. يه دستش روى فرمون بود و اون يكى دستش لبه ى پنجره ى ماشين.

-خب هزينه ها و اينكه بايد شهر ميومدم.

-رشته ات؟

-تجربى.

-پس با استعدادى! دوست ندارى ادامه بدى؟

نگاهم رو به خيابون دوختم.

-دوست دارم اما شرايطش نيست.

-اگه يه روز شرايطش جور بشه چى؟

-بله خيلى دوست دارم.

-خوبه.

پخش ماشين و روشن كرد و هر دو توى سكوت به موزيك بى كلامى كه از پخش ماشين پخش مى شد گوش داديم.

برعكس چهره ى جديش، تمام رفتار و حركاتش پر از آرامش بود.

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۲:۴۷]
#پارت_۴۳

ماشين و كنار خونه اى نگهداشت گفت:

-تو بمون من بهارك و مى برم به مامان ميدم زود بر مى گردم.

-باشه.

پياده شد و در سمت من و باز كرد. بهارك و از بغلم گرفت. كيف وسايل هاش رو هم دادم دستش.

امير حافظ رفت سمت خونه. بعد از چند دقيقه برگشت گفت:

-حالا ميريم براى خريد.

حرفى نزدم كه ادامه داد:

-تو از منم كم حرف ترى.

-خوب چيزى براى گفتن ندارم.

-از اون خانمى كه پيشش زندگى مى كردى بگو.

-بى بى؟

-آره، همون.

-من همين كه خودم رو شناختم بى بى پيشم بوده. يكم نق نق مى كنه اما خيلى مهربونه. هميشه مى گفت دختر بايد سنگين باشه و كدبانو.

-حالا تو خانم و كدبانو هستى؟

-نه هميشه يه كارى دست بى بى ميدادم.

اميرحافظ لبخندى زد.

-رسيديم.

نگاهى به پاساژ بزرگ رو به روم انداختم. استرس گرفتم.

-اينجا بايد بريم؟

-آره، بهترين لباس ها رو داره.

پياده شد. آروم در ماشين و باز كردم و پياده شدم. امير حافظ قفل ماشين و زد.

-بريم.

نگاهى به رفت و آمد آدم ها انداختم. خانم هاى به شدت آرايش كرده، لباساى كوتاه.

چند نفرى كه از كنارمون رد شدن نگاهى با تعجب به من بعد به امير حافظ انداختن.

-برو ديانه.

-باشه.

سمت آسانسور رفت. با ديدن آسانسور ترسيدم. تا حالا آسانسور سوار نشده بودم اما اگه مى گفتم حتماً بهم مى خنديد.

سمت آسانسور رفتم كه دو تا دختر گفتن:

-حيف توى هلو نيست با اين دهاتى باشى؟

متعجب چرخيدم كه نگاهم به دو تا دختر آرايش كرده افتاد.

با ديدن لب هاى بزرگ قرمز و گونه هايى كه دو برابر صورتشون بود تعجب كردم كه امير حافظ گفت:

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۲:۴۷]
#پارت_۴۴

-ديانه بيا، بدو دختر خوب.

از اون دخترا چشم گرفتم و سمت آسانسور رفتم. با ترس پا تو آسانسور گذاشتم كه امير حافظ با دقت نگاهم كرد گفت:

-مى ترسى؟

با هول گفتم:

-نه!

لبخند محوى زد گفت:

-ببينم حالا تو زير اين لباساى گله گشاد چى قايم كردى؟

ابروهام از تعجب بالا رفت و هجوم خون رو توى صورتم احساس كردم.

ترس از آسانسور يادم رفت. ديد با تعجب نگاهش مى كنم گفت:

-تعجب نداره … بگو ببينم.

سرم و پايين انداختم كه در آسانسور باز شد و امير حافظ خنديد گفت:

-چقدر تو خجالتى هستى؛ اينا رو گفتم تا حواست و پرت كنم و يادت بره كه آسانسور ترس داره!

دستى به گونه هاى ملتهبم كشيدم و توى دلم تحسينش كردم. كنارم قرار گرفت گفت:

-خوب ببينم خانم كوچولو، از كجا شروع كنيم؟

بند كيفم رو تو دستم پيچيدم گفتم:

-من كه گفتم به چيزى احتياج ندارم!

سرشو خم كرد كنار صورتم كه باعث شد هرم نفس هاش به صورتم بخوره.

حالم يه جورى شد. دلم مى خواست بگم كمى اونورتر برو حالم خوب نيست.

شايد حرف بى بى راست باشه و تهران من و مريض كرده! اما چرا؟ من كه چيز بدى نخوردم!

امير حافظ دستش و جلوى صورتم تكون داد گفت:

-به چى دارى نگاه مى كنى؟ … حقته گوشتو بپيچونم فنقلى!

چشمهام چهار تا شد. ازم فاصله گرفت گفت:

-خنگيا! بيا خودم بايد انتخاب كنم. به تو باشه هيچى نمى خرى و همين طورى بر مى گردى. بايد روى اين پسر برادر آقاجونم رو كم كنم.

وارد مغازه ى بزرگى شد. دو تا خانم و دو تا آقا پشت ميز بودن.

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۲:۴۷]
#پارت_۴۵

با ديدن ما يكى از خانم ها لبخندى زد. رو كرد به امير حافظ گفت:

-بفرمايين.

امير حافظ اشاره اى به من كرد گفت:

-به اندازه ى ايشون چى دارين؟

زن نگاهى بهم انداخت و از پشت پيشخوان بيرون اومد گفت:

-لباس تو خونه اى مى خواين، لباس بيرون، … چى ميخواين؟

-همه چى.

-اوكى، بيا عزيزم اينجا.

سمتش رفتم.

-سايزت چنده؟

امير حافظ كنارم ايستاد. لب زدم:

-٣٨

زن سرى تكون داد و چند دست لباس تو خونه اى كه حالت تاپ شلوارك داشت گرفت سمتم.

متعجب نگاهى به لباسها و بعد امير حافظ انداختم. ابرويى بالا داد گفت:

-خوبه كه!

-نه!

لبخندى زد گفت:

-اينا براى خواب خوبه و وقت هايى كه احمدرضا نيست. بذار ببينم …

و رگال لباسها رو بالا و پايين كرد. نگاهى به من انداخت.

-پوستت سفيده همه چى بهت مياد.

و چند تا تاپ شلوارك رنگى برداشت. چرخيد و چند تا تونيك آستين بلند و آستين سه ربع انتخاب كرد.

-اما اينا تنگن!

اخمى كرد گفت:

-نمى خواى كه مثل لباساى تنت برات بخرم؟!مثل يه دختر خوب دنبالم بيا و حرف نزن!

شونه اى بالا دادم و فقط نگاهش كردم. چند تا شلوار و ساپورت برداشت. چند دست مانتو.

-بسه … چه خبره؟

-آره بايد چند تا مغازه ى ديگه ام بريم. تازه اينا رو بايد پرو كنى.

-اين همه لباس و ….

اخمى كرد.

-دختره ى تنبل.

سمت اتاق پرو رفتم. اون دو تا خانم داشتن با هم چيزى مى گفتن. مى دونستم داشتن راجب ما حرف مى زدن.

وارد اتاق پرو شدم كه امير حافظ يكى از مانتوها كه كوتاه بود و سفيد با خط هاى مشكى رو با شلوار لى آبى گرفت سمتم.

لباسا رو از دستش گرفتم كه گفت:

-پوشيدى در و باز مى كنى تا تو تنت ببينم.

سرى تكون دادم.

-آفرين، حالا شدى يه دختر خوب.

لبخندى زدم و در اتاق پرو رو بستم.

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۲:۴۷]
#پارت_۴۶

مانتوم رو درآوردم. زيرش يه تاپ رنگ و رو رفته پوشيده بودم. مانتو رو تن زدم و شلوارش رو هم پوشيدم.

چرخى زدم. مانتو فيت تنم بود و باعث مى شد هيكلم كاملاً پيدا باشه كه معذبم مى كرد.

تقه اى به در اتاق پرو خورد. سريع روسريمو سرم انداختم. صداى امير حافظ بلند شد.

-دختر زنده اى؟

آروم در اتاق پرو رو باز كردم. نگاه امير حافظ از پاهام بالا اومد و روى مانتو ثابت موند.

ابرويى بالا داد. سرم و پايين انداختم.

-يه چرخ بزن.

چرخى زدم.

-عاليه! نميخواد بقيشونو بپوشى.

-پس درش بيارم؟

-آره، تا تو درميارى منم ميرم حساب كنم.

در پرو رو بستم و لباسا رو درآوردم. لباساى خودمو پوشيدم. از اتاق پرو بيرون اومدم.

خريدها رو تو نايلون گذاشتن و همراه امير حافظ بيرون اومديم كه گفت:

-كفش، كيف و خورده ريزه ها.

-ولى لازم نيستا!!

اخمى كرد.

-خيلى دارى نق ميزنيا.

-آخه دوست ندارم مزاحم باشم.

-نيستى… مادرم هر كارى ازم بخواد انجام ميدم. الان هم فكر مى كنم تو خواهر كوچيكمى. آخه مامان از ديشب تا الان داره تو گوش من و امير على مى خونه كه از تو مثل خواهر نداشتمون محافظت كنيم.

-خاله به من لطف داره.

-بهت گفته بودم مامانم با همه فرق داره. كم كم خودتم متوجه ميشى.

-حالا بريم اون طرف. ست فروشى كيف و كفش داره.

وارد مغازه شديم. پسرى با موهاى سيخ سيخى تو مغازه بود. با ديدنمون لبخندى زد.

امير حافظ نگاهى به كيف و كفش ها انداخت و يه ست مشكى پاشنه بلند انتخاب كرد يه ست زرد جيغ.

-كفش مشكى جير باشه، ١٢سانتى.

-خوب پات كن ببينم.

-اين؟

-آره، بده؟!

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۲:۴۷]
#پارت_۴۷

-نه اما پاشنه اش خيلى بلنده.

-ايرادى نداره … تمرين مى كنى ياد مى گيرى. حالام پات كن.

بى ميل روى صندلى كه رو به روى آينه قدى توى مغازه قرار داشت نشستم. كفش و پام كردم. زيپش از پشت بسته مى شد و جلو باز بود و چند تا بند تا مچ پا داشت.

-اون يكيشو پات كن.

هر دو رو پا كردم.

-خوب پاشو ببينم.

با ترس از جام بلند شدم. كفش ها تو پام زيبا بودن اما از اينكه قدمى بردارم و بيوفتم مى ترسيدم.

-بايد تو خونه تمرين كنى … خوبه خوشم اومد.

كفش ها رو درآوردم و كفش هاى خودمو پا كردم. هر دو رو حساب كرد گفت:

-لباس زير و لوازم آرايش.

-اما من آرايش كردن بلد نيستم.

نگاه خيره اى بهم انداخت گفت:

-براى تنوع خوبه.

كل پاساژ و مجبور كرد دنبال شال و روسرى دنبالش راه بيوفتم و بعد از خريد لوازم آرايش، شال و روسرى و لباس زير كه با هزار تا سرخ و سفيد شدن خريدم سوار ماشين شديم.

-مامان گفته نهار منتظرمونه.

نگاهى به صندلى هاى عقب انداختم كه كل خريدها رو گذاشته بوديم.

با ريموت در حياط و باز كرد. با كنجكاوى نگاهى به حياط خاله انداختم. حياط كوچك و با صفايى داشت.

امير حافظ پياده شد. در و باز كردم پياده شدم كه در سالن باز شد و خاله به استقبالمون اومد.

چقدر با موهاى كوتاه طلائى و تاپ دامن شيكى كه پوشيده بود جذاب تر به نظر مى رسيد و در نگاه اول اصلاً بهش نمى خورد كه زنى بالاى ٥٠ ساله باشه.

گرم كشيدم توى بغلش گفت:

-خوش اومدى عزيزم.

-ممنون، چرا زحمت كشيدين؟

اخمى كرد.

-ديگه نبينم باهام انقدر رسمى صحبت كنى. من دوست دارم خاله، جدا از همه ى اتفاقات.

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۲:۴۸]
#پارت_۴۸

لبخندى زدم كه گونه ام رو بوسيد. دستش و پشت كمرم گذاشت.

-بيا بريم تو عزيزم. امير حافظ وسايلايى رو كه خريدين بيار ببينم.

-چشم مادر، شما جون بخواه.

چشم هاى خاله برق زد گفت:

-جونت سلامت عزيزم.

در سالن و باز كرد و كنار ايستاد.

-برو تو عزيزم.

وارد سالن شدم. خونه اى مدرن و زيبا اما از تك تك وسايل خونه عشق به زندگى منعكس مى شد.

-بيا بشين عزيزم.

-بهارك كجاست؟

-پيش امير عليه.

امير حافظ با نايلون هاى خريد وارد شد. خاله رفت سمت آشپزخونه.

امير حافظ خريدها رو كنار مبل گذاشت و روى مبل رو به روم ولو شد. دست هاشو بالاى سرش روى پشتى مبل گذاشت.

صداى امير على اومد.

-به خان داداش از جنگ برگشتى؟

سرم چرخيد و روى امير على كه بهارك بغلش بود و از پله ها پايين ميومد خيره موند.

امير على كپى برابر اصل امير حافظ بود اما امير حافظ ته ريش داشت و امير على نداشت.

با ديدن من ابرويى بالا داد گفت:

-اين كه هنوز همون قبليه … مگه قرار نبود عوض بشه؟

امير حافظ اخمى كرد گفت:

-بچه رو درست بغل كن به كاريم كه بهت مربوط نيست دخالت نكن.

امير على مثل دخترا پشت چشمى نازك كرد گفت:

-به مامان ميگم اذيتم كردى تا قاشق داغت كنه.

امير حافظ سرى تكون داد. از جام بلند شدم كه امير على گفت:

-واى تو رو خدا پا نشيد، خجالتم مى ديد.

متعجب نگاهى به امير على و امير حافظ انداختم كه امير حافظ انگشتش رو كنار گيجگاهش تكون داد و گفت:

-بالا رو اجاره داده.

خنده ام گرفته بود. بهارك با ديدنم دستشو سمتم دراز كرد.

بغلش كردم و روى پام گذاشتمش. امير على اومد و

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۲:۴۸]
#پارت_۴۹

روى مبل كنار خريدها نشست گفت:

-بذار ببينم چيا خريدين.

همزمان خاله از آشپزخونه با سينى شربت گلاب زعفرون بيرون اومد. نفرى يكى شربت تعارف كرد و كنار امير على نشست.

امير على يكى از نايلون ها رو برداشت و مانتوهايى كه خريده بوديم رو بيرون آورد.

خاله با شوق تك تكشون رو نگاه كرد. دست امير على كه به خريدهاى لباس زيرم خورد سريع از جام بلند شدم و نايلون رو از دستش گرفتم.

متعجب و سؤالى نگاهم كرد. شرمنده سرم و پايين انداختم كه امير حافظ گفت:

-اونا خصوصى بودن.

امير على به مبل تكيه داد گفت:

-اِه … چطور خصوصى كه تو ديدى من نديدم؟ مگه ما دوقلو نيستيم؟

امير حافظ سرى تكون داد گفت:

-مامان اين آدم نميشه … نابغه منم نديدم.

-بيا حمله كنيم و از دستش بگيريم.

-اميــــر علــــى …!

-خوب من لباس زير دخترونه دوست دارم مامان.

-زشته امير على! الان اگه ازدواج كرده بودى بچه داشتى.
امير على با يه ضرب شربتشو خورد گفت:

-زن كيلو چنده مامان؟ الان راحت دارم زندگى مى كنم.

خاله نگاه نا اميدى به امير على انداخت و با لبخند رو كرد بهم گفت:

-همه چى عاليه عزيزم.

-سليقه آقا امير حافظه.

امير على كفش مشكى رو آورد بالا گفت:

-جان من پاشو اين و پات كن. شرط مى بندم يه قدمم نمى تونى بردارى!

رنگ به رنگ شدم كه امير حافظ جدى گفت:

-امير على زياده روى نكن.

خاله پاشد.

-بياين نهار … ديانه عزيزم، امير على يكم زيادو شوخه، آخه بچگى هاش سرش خورده زمين بخاطر اونه.

نگاهى به امير على انداختم كه امير على خاله رو كشيد تو بغلش گفت:

-دستت طلا مامان ديوونه ام شدم رفت!

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۲:۴۸]
#پارت_۵۰

-نه پسرم خدا نكنه، بودى.

امير حافظ لبخندى زد و حسرت نشست توى دلم. چقدر خاله رابطه ى خوبى با پسرهاش داشت، يه مادر واقعى!

انگار امير حافظ نگاه حسرت بارم رو فهميد كه گفت:

-بهارك خيلى زود بهت وابسته شده!

دستى به گونه ى تپلش كشيدم گفتم:

-منم خيلى دوسش دارم.

-آهان، اما ميدونى كه اين دختر احمدرضاست!

سؤالى نگاهش كردم.

-به نظرم وابسته نشى بهتره.

ترس نشست توى چشمهام گفتم:

-مگه قرار نيست من پرستارش باشم؟

-چرا، يه پرستار نه اينكه تمام زندگيت رو پاى بهارك بذارى.

از حرفهاش هيچ چيز متوجه نشدم و فقط سرى تكون دادم كه گفت:

-ميدونم الان چيزى متوجه نمى شى. بهتره بريم نهار بخوريم.

با هم وارد آشپزخونه شديم. بوى قيمه ى خاله باعث شد احساس كنم چقدر گرسنه ام.

-بشين عزيزم. بهارك رو بذار روى اون پتويى كه براش پهن كردم. خيالتم راحت باشه، نهارشو دادم.

بهارك و روى پتو گذاشتم و اسباب بازى هاش رو دورش ريختم. روى صندلى ميز نهارخورى نشستم و خاله ديس برنج رو گذاشت روى ميز.

امير على گفت:

-چه كار كردى ماماااان ….. به به چه عطرى چه بوئى …

-امير على بذار بخورم. مثل اين قحطى زده ها شديا!!

امير على لبش و كج كرد گفت:

-اييييشش.

خنده ام گرفته بود. خاله برام برنج كشيد.

-بخور خاله جون يكم گوشت بگيرى.

امير على دوباره گفت:

-نه، زن چاق و كسى دوست نداره.

حرفى نزدم و شروع به خوردن كردم. الحق كه خوشمزه بود.

نهار تو شوخى هاى امير على خورده شد. خواستم ميز و جمع كنم كه خاله دستم و گرفت گفت:

-پسرا، آشپزخونه رو جمع كنيد، چاى دم كنيد بياريد.

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۲:۴۸]
#پارت_۵۱

انقدر تعجب كرده بودم كه خاله با صداى بلند خنديد گفت:

-عزيزم من زحمت مى كشم غذا آماده مى كنم، پسرام بايد ظرف ها رو بشورن. حالا بريم كلى حرف براى زدن دارم.

همراه خاله از آشپزخونه بيرون اومديم. بهارك در حال بازى بود. دختر خيلى آرومى بود. خاله نگاهى به بهارك انداخت. آهى كشيد گفت:

-هنوزم باورم نميشه احمدرضا اون كار و كرده باشه. دلم براى بهارك ميسوزه. بيا عزيزم، بيا بشين اينجا ببينم.

كنار خاله نشستم. دستم و توى دستش گرفت.

-ميدونى، ما …

نذاشتم ادامه بده و گفتم:

-خاله ميشه راجب گذشته و آدم هايى كه من و نخواستن حرف نزنيم؟

خاله عميق نگاهم كرد و سرى تكون داد گفت:

-باشه عزيزم.

-ممنون.

-خب از خودت بگو، از اون خانمى كه پيشش زندگى مى كردى بگو.

-زندگى من چيزى براى تعريف نداره. بى بى زن خيلى مهربونيه و ميشه گفت مادرمه.

-خيلى خوبه كه انقدر دوستش دارى. اما ديانه عزيزم، تو اومدى تا اينجا زندگى كنى. چه خواسته چه ناخواسته الان تو پيش خانواده ى مادريت هستى.
ميدونم دوست ندارى … ميدونم زخم زبون ميزنن اما تو دختر صبورى هستى. دلم مى خواد مثل يه مادر تمام چيزهايى كه يه دختر بايد بدونه رو كامل بهت ياد بدم.
اول داشتن پوششه! نميگم تو بدپوشى اما بايد ديگه مثل شهرى ها لباس بپوشى. تمام اين لباس ها رو تو كمدت مى چينى و دلم مى خواد دفعه ى بعد كه تو جمعى ديدمت كسى نتونه مسخره ات كنه.

سرم و پايين انداختم كه ادامه داد.

-بهتم نمياد خجالتى باشى. بايد سرزبون داشته باشى. به فكر آينده ات باش. دلم مى خواد شاد ببينمت، اين قول رو بهم ميدى؟

-سعيم رو مى كنم.

-براى شروع همينم خوبه.

با صداى پسرا سرم چرخيد.

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۲:۴۸]
#پارت_۵۲

امير على سينى چاى تو دستش بود و امير حافظ دنبالش كه امير على گفت:

-الان بايد تمرين كنم تا خواستگارام اومدن هول نشم و چاى رو روى عروس خانم نريزم.

امير حافظ آروم زد پشت سرش گفت:

-تو بايد برى نه اونا بيان.

-نچ برادر من، زمونه عوض شده. وقتى من دارم تو آشپزخونه ظرف ميشورم پس اونا ميان خواستگارى!

-امير على مادر، اون چاى سرد شد … نميارى؟

-چشم، چشم. شما جون بخواه.

امير حافظ سرى تكون داد و روى مبل رو به روى من و خاله نشست. نگاهى بهم انداخت كه گونه هام گل انداخت. سرم و پايين انداختم.

بعد از خوردن چاى از جام بلند شدم.

-كجا ميرى عزيزم؟

-بايد برم، خيلى بهتون زحمت دادم.

-اين چه حرفيه؟ بازم امير حافظ و ميفرستم دنبالت. خوشحال ميشم بياى.

نگاهى به چهره ى مهربونش انداختم. مگه خواهر اون زن نيست؟ چطور اينهمه تفاوت؟ خاله با اينهمه مهربونى و مادرى نمونه اما اون …

سرى تكون دادم تا فكرهاى الكى از سرم بره. بهارك رو بغل كردم و امير حافظ وسايلا رو برداشت.

گونه ى خاله رو اينبار با رغبت و از ته دل بوسيدم. امير على گفت:

-اميدوارم سرى بعد اين لباسا تنت نباشه.

خاله با غيض گفت:

-امير على ….

-چيه مامان؟ خوب نظرم رو گفتم. آزادو بيان نداريما، چه وضعشه؟

خنده ام گرفته بود. پسر بدى نبود فقط زيادى حرف ميزد مثل من كه زيادى سوتى ميدادم. سوار ماشين امير حافظ شدم.

امير حافظ از أينه نگاهى به پشت سرش انداخت گفت:

-ديدى مادرم با همه فرق مى كنه؟

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۲:۴۸]
#پارت_۵۳

سرى تكون دادم و با حسرت گفتم:

-آره قدرشو بدون.

يهو نوك دماغم و كشيد گفت:

-انقدر با حسرت نگو.

-نه، من مادرى نداشتم تا اين حس و درك كنم اما بى بى برام مثل مادر هست.

-خوبه … خب، رسيديم
.
يهو چرخيدم سمتش گفتم:

-واااى …

يهو زد رو ترمز گفت:

-چى شده؟

-من كه كليد ندارم!

-دختره ى ديوونه ترسونديم. اشكال نداره زنگ ميزنم احمدرضا يا خودش بياره يا دست يكى از كارمنداى رستورانش بفرسته.

و گوشيشو درآورد. بعد از گرفتن شماره ى احمدرضا گفت:

-سلام احمدرضا. تو كجائى؟ … خب كى مياى؟ …. ديره، ما پشت در خونتيم اما كليد نداريم … باشه بفرست.

و قطع كرد. گوشى رو انداخت روى داشبورد گفت:

-قراره بفرسته.

بهارك تو بغلم خوابش برده بود. هواى آخراى بهار رو به گرمى مى رفت.

امير حافظ كولر ماشين و روشن كرد. بعد از چند دقيقه موتورى كنار ماشين ايستاد.

امير حافظ پياده شد و با مرد سلام و احوالپرسى كرد. گليدا رو ازش گرفت. با ريموت در حياط و باز كرد و ماشين و داخل حياط برد.

پياده شدم.

امير حافظ زودتر در ورودى سالن و باز كرد گفت:

-تا تو برى بهارك و بخوابونى منم خريدا رو ميارم.

-باشه.

سمت پله هاى طبقه ى بالا رفتم و بهارك و تو تختش خوابوندم. از پله ها پايين اومدم.

امير حافظ نايلون هاى خريد و گذاشت روى ميز.

-من برم.

گوشه ى روسريم رو تو دستم گرفتم.

-بابت امروز خيلى ممنون.

-هيس … كارى نكردم. سعى كن زير بار حرف زور نرى. فعلاً. اينم كليدا.

تا كنار در ورودى همراهيش كردم. سوار ماشينش شد و از حياط بيرون رفت. با ريموت در و بستم و وارد سالن شدم.

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۲:۴۹]
#پارت_۵۴

خريدها رو برداشتم و به اتاقم رفتم. دروغه اگه بگم از خريد اين همه چيز ذوق نكرده ام.

خدا رو شكر با رفتن شادى عملاً كمد خالى شده بود.

ملحفه ى تخت رو عوض كردم. لباس ها رو درآوردم و با ذوق دونه دونه جلوى آينه مى گرفتم.

همه رو تو كمد چيدم و از توشون اونى كه از همه با حجاب تر بود رو انتخاب كردم.

يه تونيك گلبهى كه آستين بلند بود و دامنش كمى كلوش با شلوار دامنى برداشتم. يه دست لباس زير برداشتم و سمت حموم رفتم.

بعد از يه دوش طولانى موهامو خيس پشت سرم جمع كردم. لباس پوشيدم و روسريم رو سفت بستم.

نگاهى تو آينه انداختم. انگار يه جورى بود.

هر چى فكر كردم مشكل از كجاست نفهميدم. بى تفاوت شونه اى بالا دادم و براى درست كردن شام سمت آشپزخونه رفتم.

چاى دم كردم. غذا رو آماده كردم.

بهارك و كه بيدار شده بود روى پتوى مخصوصش گذاشتم كه در سالن باز شد.

سر بلند كردم. با ديدن احمدرضا لحظه اى ترسيدم.

از امشب ما تنها بوديم. نكنه من و هم بكشه!! نگاهى به سر تا پام انداخت گفت:

-الان به نظرت خيلى جذاب شدى؟ اينا چيه پوشيدى؟ تونيك بلند با شلوار دامنى؟

سرى تكون داد گفت:

-تا لباسهام رو عوض مى كنم چائيم روى ميز باشه.

و بى توجه به بهارك سمت پله ها رفت. نگاهى به لباسهام انداختم. آروم كوبيدم توى سرم. اين ديگه كيه؟

چاى خوش عطر و تو ليوان كمر باريك دور طلائى ريختم و دو تا قندون كه يكى خرماى خشك و ديگرى قند بود توى سينى چيدم.

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۲:۴۹]
#پارت_۵۵

از آشپزخونه بيرون اومدم كه احمدرضا از پله ها پايين اومد. يه شلوارك جذب با تاپ جذب مردونه پوشيده بود.

خجالت كشيدم و سرم رو پايين انداختم.

رفت جلوى تى وى نشست. چاى رو كنارش گذاشتم.

بهارك تاتى كنان رفت سمتش. با ذوق به پاش چسبيد و با لهجه ى شيرين بچه گونش گفت:

-بابا …

احمدرضا اخمى كرد و هولش داد كه بهارك خورد زمين و گريه كرد.

حرصم گرفت. نفهميدم چى شد. با صداى بلندى گفتم:

-مادرشو كشتى بس نيست كه خودشم نديده مى گيرى؟!

اومدم خم بشم بهارك گريون رو بردارم كه بازومو چسبيد. چنان بازومو فشار داد كه از درد آخى گفتم.

با ديدن صورت خشمگينش ترسيدم. بازومو ول كرد و دست تو جيب شلواركش كرد گفت:

-الان چى گفتى؟

-من … من …

داد زد:

-الان چى گفتى؟؟

با صداى لرزونى كه ترسم رو نشون ميداد گفتم:

-بهارك داره …

اما با خوردن دستش روى سمت راست صورتم حرف تو دهنم موند و پرت شدم روى مبل پشت سرم.

لحظه اى گيج شدم و حس كردم هيچ صدائى نمى شنوم.

پاشو گذاشت روى مبل و خم شد روى صورتم. دستش و روى زانوش گذاشت و با صداى جدى گفت:

-اينو زدم تا يادت بمونه زيادى از كوپنت حرف نزنى. تو اينجا يه كلفتى، رابطه ى من و اين بچه به تو ربطى نداره … فهميدى؟؟
تو اگر مهم بودى اون مرجان جاى هرزگى بزرگت مى كرد نه كه از بيمارستان ولت كنه دختره ى احمق!

و ازم فاصله گرفت.

بهارك گريون به پام چسبيد. انقدر ترسيده بودم كه توانائى بلند شدن نداشتم.

حس مى كردم دست و پام فلج شدن.

4.5/5 - (6 امتیاز)

Check Also

پارت ۲۵ رمان دیانه

دیـانہ (ویدیا), [۱۴.۰۶.۱۸ ۰۰:۵۳] #پارت_۵۰۱ المیرا با حرص کیفش رو چنگ زد و با اون …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.