پارت ۲۷ رمان معشوقه اجباری ارباب

آراد چش شده؟ بدجور حالش بد بود. يه سيبو چاقو برداشتم. روش نقش گل کشيدم، جلوش گرفتم و گفتم: 
– بيا اينو بخور!
با تعجب به سيب نگاه کرد. برداشتش و گفت: اين گل رزه؟
– آره…خوشگله؟
انداختش رو ميز و گفت: نه!
بلند شد و رفت به يکي از اتاقا. بد اخلاق! گل به اين قشنگي کشيدم، مي گه نه. به ساعت نگاه کردم؛ يه ربع به يازده بود. اين کي مي خواست قرمه سبزي درست کنه؟ سرم پايين بود که زيبا اومد بيرون. لباساشم عوض کرده بود. يه شلوار کتون مشکي با پيراهن سفيد و صندل صورتي پوشيده بود. يه راست رفت به آشپزخونه. سرمو پايين انداختم. يکي کنارم وايساد. سرمو بلند کردم. 
دست به جيب، بالای سر من وايساده بود. سيروس موهاي بلند و لختشو دورش ريخته بود. با لبخند نگام کرد. 
خم شد، سيب روی ميزو برداشت و گفت: کار توئه؟
سرمو تکون دادم و گفتم: بله!
کنارم نشست. با عطر گرمش گر گرفتم. خواستم ازش فاصله بگيرم که يهو دستشو انداخت دور شونم و چسبوند به خودش. ضربان قلبم رفت بالا. رنگ صورتم پريد. 
به سيب نگاه کرد و گفت: طرح خوشگلي روش انداختي… آدم حيفش مياد بخوردش!
يه گاز ازش زد و گفت: نگام کن ببينم؟
سيبشو که قورت داد، نگاش کردم. 
تو چشام خيره شد و گفت: عجب چشمايي داري! با اين چشما مي شه راحت مردا رو به تله انداخت! 
خنديد و گفت: فکر کنم پسرم هم اسير همين چشما شده که نذاشته تا حالا بري وگرنه اونقدرا هم بد سليقه نيست! 
به لبام نگاه کرد، زيبا از آشپزخونه دراومد. 
با اخم به سيروس گفت: يه لحظه بيا آشپزخونه کارت دارم!
– همين جا بگو! 
– خصوصيه. نمي خوام کسي بشنوه. 
سيروس به من نگاه کرد و گفت: گوشاي اين کره؛ بگو! 
زيبا با حرص گفت: سيروس!
با خنده گفت: جان سيروس! بگو! 
– هيچي!
دوباره رفت به آشپزخونه. 
سيروس خنديد و گفت: خدا وقتي شما زنا رو خلق کرد، گِل حسودي رو مخصوص براتون ساخت!
يه لبخند زورکي زدم. به دستاش که عين آراد کشيده و بلند بو ود دور بازوم حلقه زده، نگاه کردم. نفس گرمشو روی گردنم حس کردم. 
آروم دم گوشم گفت: بوي خوبي مي دي!
يهو بدنم يخ کرد. عجب بابايی داره! چرا انقدر با همه راحته؟ برگشتم تو چشماي سبزش نگاه کردم. چقدر شبيه چمای آراده؛ اما چشماي اون، پر از خشم و نفرته و اين، مهربون و خندون. چرا؟ صورتش هر لحظه بهم نزديک مي شد. صورتمو کشيدم عقب. 
يهو آراد داد زد: بابا!
دوتامون نگاش کرديم. آراد با عصبانيت نگام کرد. 
سيروس خنديد و گفت: کوفت و بابا! ترسيدم! چه مرگته داد مي زني؟
با همون عصبانيت اومد طرفمون. دستمو گرفت و از باباش جدام کرد. جام گرم بود؛ سردم شد. 
آراد: داري چيکار مي کني؟!
– هيچي…خواستم ببوسمش که اومدي کاسه کوزمو شکوندي! 
– دست از سر اين ديگه بردار… اين همه دختر و زن دور خودت جمع کردي، بس نيست؟
سيروس با لبخند نچي کرد و گفت: من سيري ناپذيرم… هر چشم خوشگلي که مي بينم، نمي تونم به راحتي ازش بگذرم. خودتم اينو مي دوني!
– آره مي دونم.
منو برد به اتاق و گفت: با بابام داشتي چه غلطي مي کردي؟!
– داشتیم غلط مي کرديم که نذاشتي!
– خيلي زبونت درازه… چرا اينجور به بابام چسبيده بودي؟ چند بار با هم لب داديد که آخريش من رسيدم؟
– من باباتو نبوسيدم… مي خواست…
– بسه… ديگه حرف نزن. همين جا مي موني تا براي نهار صدات بزنم.
رفت بيرون و درو بست. چرا اين انقدر بدبينه؟! پوفي کردم و رو تخت دراز کشيدم. انقدر تو اتاق موندم تا زيبا اومد به اتاق و گفت: بيا نهار بخور!
انگار زياد از بودنم خوشحال نبود. اومدم بيرون. همشون نشسته بودن. سيروس سر ميز نشسته بود. آراد و زيبا دست راست و چپش نشسته بودن. با قدم های آهسته رفتم طرف ميز. 
سيروس منو که ديد، گفت: بيا اينجا پيش خودم بشين!
– نه … ممنون همينجا مي شينم.
– کسي رو حرف سيروس حرف نمي زنه. اين يادت باشه! 
به زيبا گفت: تو برو پيش آراد بشين. 
زيبا: آخه سيروس!
سيروس با عصبانيت گفت: اِهه… پاشو ديگه؟ بايد سرت داد بزنن يه کاري بکني؟!
آراد: زيبا جان بيا پيش خودم بشين. 
زيبا اول اخم کرد. بعد با پيشنهاد آراد خوشحال شد. بشقابشو برداشت و رفت پيش آراد. منم پيش سيروس نشستم. 
سيروس برام برنج کشيد و گذاشت جلوم و گفت: خيلي لاغري؛ مگه غذا نمي خوري؟
– چرا.مي خورم. 
قرمه برام گذاشت با يه عالمه گوشت. 
آروم با خنده دم گوشم گفت: مي دونم گربه ها گوشت خيلي دوست دارن! 
دلم مي خواست چنگالو بکنم تو چشماش. يه لبخند عصبي زدم و چيزي نگفتم و مشغول خوردن شدم. 
گفت: آيناز جان! دست پخت زيبا حرف نداره. بخاطر همين گرفتمش.
– بله… غذاي خوشمزه ايه. 
يه قاشق سوپ جلوم گرفت و گفت: دهنتو باز کن ببينم؟ 
لقممو پايين کردم و گفتم: ممنون ، بعد مي خورم.
– بعد چيه آيناز؟ سوپو قبل از غذا مي خورن، نه بعد. دهنتو باز کن! 
– آخه…
قاشقو کرد تو دهنم. جرات نمي کردم به آراد نگاه کنم. سرمو پايين انداختم وزير چشي يه ديد زدم و با عصبانيت روميزي رو فشار مي داد و لقمشو مي جويد. کارد بزني خونش که درنمي اومد هيچ ، فواره آتش مي زنه بيرون. 
زيبا دستشو گذاشت رو دست آراد و گفت: حالت خوبه عزيزم؟! 
– آره، خوبم چيزي نيست.
سيروس: راستي آيناز چند سالته؟
– بيست و چهار، آقا.
– بگو سيروس! ولي تو از من خيلي جون تريا؟! 
به آراد گفت: خدمتکارتو يه چند شبي قرض مي گيرم!
– شرمنده… نمي تونم! 
– چرا نمي توني؟
– اگه ايشونو بدم به شما، اونوقت کي کاراي منو انجام مي ده؟
– اون پيرزن تو اون عمارت چيکارست؟ ماه تا ماه پول يامفت ميذاري کف دستش که چي؟ خب بذار يه ذره هم کار کنه! 
– پاش درد مي کنه. نمي تونه کار کنه.
– خب بنداز بيرون.
آراد کلافه و عصبي شد. دستشو مي کشيد تو موهاي نداشتش. 
سيروس يه گوشت بزرگ به چنگال زد، جلو دهنم گرفت و گفت: پیشي خوشگلم بگو آ!!!
گفتم: نه ممنون، من گوشت قرمز زياد دوست ندارم.
– دهنتو باز کن، خودتم لوس نکن! زود باش! 
– جدي مي گم؛ من واقعا گوشت قرمز دوست ندارم.
اخم کرد. از اون اخم هایي که آراد مي کرد نه؛ از اونايي که هر آن امکان داشت سرتو ببره! دهنمو باز کردم. 
با لبخند گذاشت تو دهنم و گفت: چقدر خوبه آدم يه گربه داشته باشه که باهاش حرف بزنه!
بلند خنديد. آراد با تاسف سرشو تکون داد و بلند شد. 
سيروس گفت: کجا خوشگل بابا؟!
– مي رم خونه.
– باشه… آينازو خودم ميارم. 
آراد با عصبانيت اومد طرفم، مچ دستمو گرفت و از صندلي جدام کرد و گفت: دختر دست دوم به دردم نمي خوره!
همينجور که منو سمت در مي کشيد، سيروس بلند خنديد و گفت: قول مي دم حامله نشه… نکنه از همين مي ترسي که به دخترا نزديک نمي شي؛ آره؟!
آراد بدون جواب درو باز کرد و اومديم بيرون.
وارد اسانسور شديم. گفت: مي دونم باهات چيکار کنم!
نمي دونستم با کيه، چون رو به روشو نگاه مي کرد. چيزي نگفتم. 
يهو داد زد: از علي خجالت نکشیدي اونجوري با بابام حرف مي زدي؟!
با تعجب گفتم: با مني؟! فکر کردي من کشته مرده ی باباتم؟! من چه حرفي دارم با بابات بزنم؟ خيلي ازش خوشم مياد؟ بعد از اون بلايي که سر زانوم آورد، ديگه چشم ديدنشو هم ندارم … نمي دونم چرا يهو مهربون شد و مني که تا ديروز کلفت زشت پسرش بودم، يک دفعه شدم پيشي خوشگلش؟ خودت که ديدي چطوري منو طرف خودش مي کشيد؟
– اگه مي خواستي، اينکارو نمي کرد.
– آره نخواستم، چون جراتشو نداشتم… چون از بابات مي ترسم… خوردن غذا از دستش بهتر از شکستن زانوم بود. 
چيزي نگفت. در آسانسور باز شد. اومديم بيرون. مختار به ماشين تکيه داده بود. ما رو که ديد، سوار شد. ما هم سوار شديم. 
وقتي حرکت کرد، به قيافه ی عصباني من و آراد نگاه کرد و گفت:
– نکنه بازم پريدین به هم؟ آره؟!
مختار به من گفت: آره آيناز خانم؟
– آره!
مختار با خنده سرشو تکون داد و گفت: از دست شما دو تا! اگه زن و شوهر بوديد، فکر کنم تا حالا ده تا مهر طلاق تو شناسنامتون بود!
آراد پوزخندي زد و گفت: من حاضر نيستم با کسي ازدواج کنم که بويی از محبت نبرده و براي جبران کمبود محبتي که بهش نکردن، به هر مردي مي رسه خودشو تو بغلش مي اندازه! 
برگشتم نگاش کردم و گفتم: من؟ من خودمو تو بغل هر مردي مي اندازم؟ پس اون پسري که هر مهموني مي گيره، خودشو تو بغل دخترا جا مي کنه و عين کسايي که از کربلا و مکه برگشته، زير رگبار بوس و لب مي گیره کيه؟! پس اون پسر هوس بازي که به بهونه دوست داشتن، دل دختراي بيچاره رو به بازي مي گيره کيه؟
به صورت ته ريشش نگاه کردم.
– منم حاضر نيستم بيام با کسي ازدواج کنم که قيافش عين خيارشور نرسيده است! 
صاف نشستم سر جام. 
آراد داد زد: قيافه ی من عين خيار شور نرسيدست؟! بدبخت! برو قيافتو تو آينه نگاه کن؟ اون ابروهات اندازه بزرگراه تهران قمه… سيبيلاتم مونده از مظفر الدين شاه رد بشه!
با حرص دستي به ابروهام کشيدم. اونقدرام هم پهن نبود که بخواد با بزرگراه تهران قم مقايسه کنه. برگشتم و با حرص گفتم: من سيبل ندارم… اصلا صورتم مو نداره که بخواد سيبل داشته باشه! 
با ابرو به بالاي لبم اشاره کرد و گفت: پس اين موها چيه؟
به مختار نگاه کردم. از خنده اشک تو چشماش جمع شده بود. 
گفتم: مختار نگاه کن من سيبيل دارم؟
مختار فقط مي خنديد. يهو داد زدم: مختار نخند! جوابمو بده!
مختار يه گوشه پارک کرد. 
اشکاشو با خنده پاک کرد و به صورت نگاه کرد و گفت: نه… مو نداره!
آراد: مختار راستشو بگو! بخاطر اينکه دلش نشکنه اين حرفو نزن!
يهو گوشي مختار زنگ خورد. 
گفتم: تو چه لجي با من داري؟! آخه چه هيزم تري به تو فروختم که اينجوري با من رفتار مي کني؟
آراد: حقيقت تلخه، نه! غصه نخور! همه ی گربه ها سيبل دارن!
مختار: آراد يونسه.
جواب داد: الو؟
ديگه ساکت شديم.
– کجا؟
– آره، مي دونم کجا رو مي گي… الان ميايم!
گوشي رو قطع کرد. 
آراد گفت: چيکار داشت؟
ماشين حرکت کرد و گفت: يونس با ما چيکار داره؟ چند تا دختر آورده. 
دم يه انبار بزرگ نگهداشت. رفتيم تو. ماشينو يه گوشه پارک کرد. 
مختارگفت: همين جا منتظر بمون، زود ميام.
آراد: لازم نکرده. با ما مياد تو… بيا پايين. 
اومديدم پايين. مختار به طرف آراد رفت و گفت: معلوم هست داري چيکار مي کني؟ اينو براي چي مي خواي بياري تو؟
همين جور که راه مي رفتن، آراد گفت: مي خوام يه دختر برام انتخاب کنه!
– چه دختري؟ بذار بره تو ماشين بشينه.
– نه! 
يه مرد از يه در بزرگ اومد بيرون و گفت: سلام آقا!
آراد سرسري سلام کرد و رفت تو. 
يکي داد زد: مختار!
مختار برگشت. يه مردي به طرف ما مي اومد؛ گفت: يه لحظه بيا کارت دارم! 
مختار: ميشه بذاري برای بعد؟
– نه… واجبه! 
مختار به من نگاه کرد و گفت: تو برو تو، من الان ميام. 
– باشه. 
رفتم داخل دیدم آراد با همون مرده که بايد يونس باشه، دارن يه گوشه حرف مي زنن. به جايي که پنج تا دختر وايستاده بودن و ترس از سر و روشون مي باريد، نگاه کردم. 
يکيشون خيلي ناز بود. چشماي آبي روشن با موهاي طلايي که کج رو صورتش انداخته بود. بهش مي خورد شونزده يا هفده سالش باشه. آراد رفت طرف دخترا و تک تکشونو نگاه کرد. به چشم آبيه که رسيد، وايساد. خوب نگاش کرد؛ دستشو گذاشت رو صورتش. دختره انقدر ترسيده بود که رنگ به صورت نداشت. 
آراد گفت: ترسيدي؟
دختره فقط سرشو تکون داد. آراد خم شد لبشو بوسيد. راسته مي گن پسر کو ندارد نشان از پدر… آرادم يکي عين باباش. 
گفت: نترس کاريت ندارم! 
چند قدم اومد عقب، گفت: يونس! هر روز داري پس رفت مي کني. به غير از اين دختره، بقيشون مالي نيست!
– شرمنده آقا! بهتر از اينا پيدا نکردم.
مختار اومد تو. 
آراد گفت: کجا رفتي؟
مختار: همينجا بودم.
آراد: پولو بهش بده.
مختار پولو داد. آراد هم رفت پيش دختر چشم آبي و آوردش پيش من و گفت: اين خوبه؟
– واسه چي؟
– قراره جاي تو رو بگيره. آوردمش که نظر بدي.
پوزخندي زدم و گفتم: علف بايد به دهن بزي شيرين بياد که اومده! ما اينجا چيکاره ايم؟!
– اول اينکه بز خودتي؛ دوم، فقط نظر خواستم. سخنراني نخواستم.
– آره خوبه. سليقت عاليه! فقط نمي دونم چرا تو انتخاب من سليقتو خرج نکردي؟ 
– چون تو لياقت سلیقه ی منو نداري!
همه داشتن نگامون مي کردن.
لبخند زدم و گفتم: راست مي گي! چون بهترين مارک هاي دنيا، جنساي خوبشون رو تک و گرون مي سازن. بهترين سليقه ها هم انتخابشون مي کنن و من به سليقه ی امير علي مي خوردم؛ نه عين تو که جنس دست دوم بازارو برمي داري! 
با سرعت راه افتادم. 
يهو از پشت بازومو کشيد و با عصبانيت گفت: همين الان معذرت خواهي کن تا يه بلايی سرت نياوردم.
مختار با سرعت خودشو به ما رسوند و گفت: آقا ولش کنيد، بايد بريم. 
تو چشمام نگاه کرد و گفت: ولش نمي کنم تا معذرت خواهي کنه. مي دوني آدمايي که اينجا وايسادن، چقدر رو من حساب مي کنن؟ حالا تو نيم وجب دختر مي خواي اعتبار منو از بين ببري؟
– اگه فکر مي کني با زدن من، اعتبار از دست رفتت برمي گرده، خب بزن!
مختار: آيناز بسه! آقا بريم؟
گفتم: چيو بس کنم؟ حقشه؛ پول بابتم داده، بايد بزنه.
صورتمو بردم نزديک تر: بزن… نمي خوام اُبهت و عظمتي که جمع کردي با حرفي که زدم از بين بره! 
فقط تو چشمام نگاه کرد و گفت: جوري خردت مي کنم که از صد تا سيلي زدن هم بدتر باشه. 
بازومو ول کرد؛ دست دختره گرفت و رفت. فکر مي کنه تا حالا منو خرد نکرده؟ بدتر از زنداني کردن تو انباري و حرفايي که بهم زده نيست. 
با مختار رفتم بيرون، به آراد که دختره رو به خودش چسبونده بود، نگاه کردم. داشتن با هم حرف مي زدن. آراد يه چيزي تو گوشش گفت که خنديد. وقتي مختار دخترا رو سوار يه ماشين شاسي بلند کرد، ماشينه راه افتاد رفت. 
خودش اومد طرف من، کنارم وايساد و گفت: بريم!
همين جور که راه مي رفتيم، مختار گفت: تقصير خودته تحريکش مي کني.
– اون يه حرفي مي زنه که نمي تونم بدون جواب بذارمش! 
مختار خنديد و سوار ماشين شديم. ماشينو روشن کرد و راه افتاديم. آراد دستشو انداخت دور شونه ی دختره و به خودش نزديک کرد و گفت: چندسالته دل آرام جون؟
دختره عشوه اي کرد و با صداي نازکي گفت: من؟ من شونزده سالمه.
– اصلا بهت نمياد. به نظر مي رسه بزرگ تر باشي.
– آره، بخاطر همين بابام مي خواست منو به پسر برادرش بده.
– يعني بخاطر همين فرار کردي؟
– آره… من کس ديگه اي رو مي خواستم که اونم ازدواج کرد. 
– بابات لياقت عروسکي مثل تو رو نداشته. خودم ازت مراقبت مي کنم. 
دختره يه لبخند گشادي زد.
آراد گفت: اهل تهراني ديگه؟
– بله!
– صداي قشنگي هم داري! 
مختار: ببخشيد آقا که مزاحم حرف زدنتون مي شم ولي… ميشه بپرسم اين خانم رو براي چي داريم مي بريمش؟
– به خدمتکار احتياج داشتم. 
مختار به من اشاره کرد و گفت: پس اين چيه؟
– اين؟ قراره تا يک هفته يا يک ماه ديگه بشه عروس علي. بايد از همين الان به فکر خدمتکار باشم يا نه؟
مختار با عصبانيت ماشينو کنار بزرگراه پارک کرد؛ برگشت طرف آراد و گفت: 
– ما قبلا…
مختار به من و دل آرام نگاه کرد و به آراد گفت: بايد باهات حرف بزنم؛ بيا پايين.
آراد: حوصله شنيدن ندارم بذار برای بعد.
– الان مياي پايين!
يه موسيقي گذاشت و به من گفت: آيناز اين موسيقي رو گوش مي کني شيشه هم پايين نمي کشي. باشه؟
– يعني حرفاي خصوصي داريد و منم نبايد بشونم …باشه! 
آراد و مختار رفتن پايين. صداي موسيقي خيلي بلند بود. از ماشين دور شدن. مختار با عصبانيت حرف مي زد و آراد گوش مي داد. خيلي سعي کردم لب خوني کنم اما نشد. چون تند تند حرف مي زد. بعد آراد که پشتش به من بود حرف زد. انگار اون آروم تر بود. بعد انگشتاشو به نشانه ی سه آورد بالا. 
يکي به شونه هام زد. برگشتم. 
دل آرام تو گوشم گفت: مي شه صداشو کمتر کني؟ گوشم اذيت شد! 
صداش رو کمتر کردم. 
گفت: ببخشيد! شما با آقا آراد نسبتي داريد؟
– نه خانم! 
– پس چرا همراهش اومدي؟
برگشتم گفتم: من همراهش نيومدم. خودش منو آرود.
پيشونيش زخم شده بود.گفتم: پيشونيت چي شده؟
دست گذاشت روش و گفت: داشتن منو مي کشيدن، منم جيغ کشيدم، سرم خورد به ديوار.
از کيفم يه چسب زخم درآوردم، برگشتم، گفتم: بيا جلو چسبو برات بزنم. 
سرشو خم کرد جلو. چسبو زدم. 
آراد درو باز کرد، با اخم گفت: داري چيکار مي کني؟!
دل آرام: هيچي … پيشونيم زخم بود، چسب زد.
آراد نشست. مختار هم سوار شد.
آراد گفت: به چسبه چيزي نزده بودي که؟!
– نترس! يه چسب زخم عشقتو نمي کشه!!
مختار ماشينو روشن کرد و گفت: فقط خدا کنه بدوني داري چيکار مي کني.
به خونه رسيديم. ماشينو پارک کرد و پياده شديم. 
مختار گفت: شرکت نميري؟
آراد دستشو انداخت دور کمر دل آرام و گفت: نه.
به من نگاه کرد.
– به خاتون بگو بياد.
رفتن سمت عمارت. 
مختار گفت: الان دلت مي خواد بري بکشيش، نه؟
خنديدم و گفتم: نه… جوونه؛ بذار خوش باشه! 
رفتم به خونه، به خاتون گفتم آراد باهاش کار داره. وقتي رفت، به مرغ عشقام نگاه کردم. به هم چسبيده بودن. کمي دون براشون ريختم و رفتم به اتاقم. بعد از اينکه لباسمو عوض کردم، رفتم آشپزخونه. 
داشتم چاي مي خوردم که خاتون اومد تو و گفت: باز چيکار کردي که رفته براي خودش خدمتکار آورده؟
– هيچي… آقا چيزي بهت گفت؟
– نخير… فقط خدمتکار جديدشو نشونم داد و گفت ديگه تو براش کار نکني تا امير بياد تکليفتو روشن کنه.
چيزي نگفتم. يه قلپ ديگه از چايم خوردم.
گفت: با تو بودم آيناز!
سرمو بلند کردم و گفتم: جانم… مي گي چيکار کنم؟ برم پاچه شلوارشو بگيرم و التماسش کنم، بگم تو رو خدا بذار نوکرت بمونم؟!
– نه… نمي خواد پابوسي بري… اي کاش يه ذره، فقط يه ذره مثل ويدا به خودت مي رسيدي و با آقا مهربون بودي. اون وقت، الان تو جاي دل آرام بودي… دختره از راه نرسيده، مي خواد ببردش لباس براش بخره.
– خاتون دختره رو ديدي چقدر نازه؟! چشماش خيلي خوشگله، نه؟
خاتون سرشو تکون داد و گفت: من چي مي گم، تو چي مي گي… مي گم يه ذره به خودت برس. آخه چرا انقدر بي خيالي دختر؟ به خدا هرکي جاي تو بود، شب و روز پيش آقا بود، يه جوري خودشو تو دل آقا جا کرده بود… اما تو چي؟ صبح که مي ري اين بچه رو بيدار کني، يقش براي دعوا تو دستته تا شب که مي خواد بخوابه!
روی صندلي رو به روم نشست. لبخند زد و گفت: شنيدي که مي گن از محبت خارها گل مي شود؟ تو يه ذره به آقا محبت کن، بعد مي بيني رفتارش باهات چقدر عوض مي شه!
دستمو تکيه گاه شقيقم قرار دادم و گفتم: من خار گلم؛ نمي تونم به خارشتري مثل آراد محبت کنم! چون فايده اي نداره.
شمرده گفتم: هيچ… کدوممون…گل… نمي ديم!
بلند شدم، رفتم به اتاقم. 
تو آشپزخونه به خاتون کمک مي کردم که شام درست کنه؛ اونم يه ريز سخنراني پا منبري مي کرد که به آراد محبت کن؛ باهاش دعوا نکن؛ پسر خوبيه. آراد اِله و بِله! 
منم فقط سرمو تکون مي دادم و مي گفتم: باشه!
ساعت هفت بود که سر و کلشون پيدا شد. صداي خنده و پاشنه ی کفش دل آرام هماهنگ بود.
خاتون پوفي کرد و گفت: تو الان بايد جاي دل آرام باشي!
سرمو گذاشتم رو ميز و با حالت گريه گفتم: واي خاتون شروع نکن! من تا الان ششصد دفعه گفتم علاقه اي به اين آدم فضايي ندارم!
تلفن زنگ خورد. خاتون گوشي رو برداشت و بعد از حرف زدن، قطع کرد و گفت:
– پاشو کمکم کن ميزو بچينيم. 
– کمکت نمي کنم. خودم مي چينم. 
– نه مادر، کمکت مي کنم. 
شونه هاشو چرخوندم طرف در و گفتم: چند دفعه دکتر گفت بايد استراحت کني؟ من که انقدر حرفتو گوش مي کنم، تو هم يه ذره گوش کن ديگه؟
– آخه مادر…
– آخه مادر و پدر و عمو نداريم! بفرما بيرون! 
وقتي به زور بيرونش کردم، در عرض پنج دقيقه ميزو چيدم. با خوشحالي چند قدم رفتم عقب؛ به سليقم احسنتي گفتم که صداي حرف زدن آراد با دل آرام رو شنيدم. برگشتم. 
آراد دستشو انداخته بود دور شونه ی دل آرام و از پله ها مي اومدن پايين. قد دل آرام با اون پاشنه ها بلند تر شده بود. لباس شيکي پوشيده بود. واسه خودش دلبري شده بود! دو تا دستبند طلا هم تو دستاش انداخته بود و موهاي طلايي لختشو فر درشت زده بود. عين موهاي خودم شده بود؛ با اين تفاوت که اون رنگي بود و من مشکي.
به ميز نزديک شدن. 
آراد نشست و گفت: دل آرام خانم از اين به بعد خدمتکار من مي شن… شما هم مي تونيد تا اومدن عشقتون استراحت کنيد!
دل آرام به ميز نگاهي انداخت و رفت به آشپزخونه. 
با لبخند گفتم: خدا رو شکر که بالاخره دست از سرم برداشتي!
– خيلي سخته خودتو آروم نشون بدي. نه؟
– نه… آدم وقتي آروم باشه، هم لحنش مشخصه، هم صورتش!
دل آرام با يه بطري نوشابه سياه برگشت.
گفتم: دل آرام خانم! اولين چيزي که بايد بدوني اينه که آقامون زخم معده داره و نبايد هر چيزي رو بخورن. دفعه ی ديگه خواستي نوشيدني بياري، آب يا دوغ !
نوشابه رو از رو ميز برداشتم و به آراد گفتم: اين دختره دو روزه به کشتنت مي ده!
– تو نمي خواد نگران من باشي!
– نيستم… حوصله ی نعش کشي ندارم! 
سريع رفتم آشپزخونه و يه بطري دوغ براشون آوردم و خودم رفتم پيش خاتون و مش رجب که شام بخورم.
بعد از شام رفتم به اتاقم و روي يه کاغذ چند تا طرح لباس کشيدم. 
خسته شدم؛ خواستم بخوابم که خاتون اومد تو و گفت: آيناز؟
سرمو بلند کردم و گفتم: بله؟
– برو عمارت، ببين آقا چيکارت داره؟
– با من ديگه چيکار داره؟ دل آرامو آورده برای دکور اتاقش؟ 
– همين غر زدناته که هر روز يه خدمتکار مياره… بعد مي گي چرا نصيحتم مي کني؟ وقتي آقا گفت بيا اتاقم، بگو چشم!
با تاکيد گفتم: چشم!
کاپشن و کلاه و جوراب و دستکش پوشيدم. يه شال گردن هم انداختم دور گردنم و اومدم بيرون. 
خاتون و مش رجب با تعجب نگام مي کردن. 
گفتم: چيه؟! خب سردمه!
خنديدن و خاتون گفت: برو مادر!
مش رجب: يه ذره شالگردنو بکش پايين تر، خفه نشي!
– نه يخ مي کنم! همين جوري خوبه! تا فردا باي! 
با دو خودمو به عمارت رسوندم. بخار ازتو دهنم بيرون مي اومد. آخه بگو بابا بزرگ آراد؟ مريض بودي خونه ی خدمتکارو از عمارت انقدر دور ساختي؟ آخه يه ذره به فکر من بيچاره هم نبودي؟ 
رفتم تو. عمارت گرم گرم بود. از پله ها رفتم بالا. دم اتاق آراد وايسادم؛ آراد رو تخت دراز کشيده بود و دل آرام، لبه تخت نشسته و يه کتاب ورق مي زد. دو تا تقه به در زدم. دو تاشون برگشتن و با تعجب نگام کردن. 
دل آرام لبخندي زد و گفت: يعني انقدر سردته؟
دستمو تو جيب کاپشنم کردم و گفتم: بيشتر از اونچه بخواي فکرشو بکني!
آراد: دل آرام جان! برو بخواب خسته اي. 
پوزخندي زدم. خسته اي… از وقتي آوردتش، بيرون گردي بودن تا الان! خب معلومه خسته مي شه!
گفت: بذار من برات کتاب بخونم.
– نه عزيزم. صبح زود بايد بيدار شي. برو بخواب. 
بلند شد، خواست بره که آراد گفت:
– يه بوس نمي دي؟!
دل آرام خم شد و صورت آراد ريشو رو بوسيد. من يکي که اصلا حاضر نيستم لبمو بذارم رو اون ته ريشا! 
دل آرام با لبخند از کنارم رد شد. يه قدم رفتم عقب و سرمو به طرف بيرون خم کردم. رفت به اتاقي که کنار اتاق آراد بود.
اومدم تو، گفتم: خوبه! اتاق بهش دادي! کلا خوب بهش مي رسي! من بدبخت چهار ماهه رو زمين مي خوابم، نيومدي بپرسي اصلا جاي خواب دارم؟
– اول اين که حسودي کار خوبي نيست! دوم، دل آرام خدمتکار منه! 
– مگه من نبودم؟
– چرا بودي. ديگه نيستي. برو به اميرت بگو برات بخره!
پوزخندي زدم و گفتم: نه اينکه زيادي خرجم کردي؟ از وسايل اتاقم گرفته تا لباسام همه رو برام خريدي… از اين به بعد، امير برام بخره… من هر چي بخوام، فقط کافيه لب تر کنم تا اميرم برام حاضر کنه.
نگام کرد و گفت: پس بگو از اين به بعد هم برات خرج کنه… حالا بيا برام کتاب بخون!
– تو که خدمتکار آوردي، با من ديگه چيکار داري؟
با عصبانيت گفت: تو نه، شما… حيفم مياد چشماي قشنگش بخاطر کتاب خوندن از بين بره. چشماي تو کورم بشه مهم نيست! 
حس کردم يکي محکم زد به قلبم. دردم گرفت. 
آب دهنمو قورت دادم و گفتم: شرمنده… من ديگه براتون کتاب نمي خونم. بده عزيز دردونت، دل آرام جونت برات بخونه! 
چند قدم رفتم که داد زد: برگرد!
برگشتم و گفتم: چيه؟
از تخت اومد پايين و رو به روم وايساد. 
تو چشمام نگاه کرد و گفت: عين بچه ی آدم برو رو تخت بشين و برام کتاب بخون! 
– اگه نخوام بخونم چي؟
– مجبورت مي کنم! 
– چرا حرفاتو زود فراموش مي کني؟! چند ساعت پيش مگه به من نگفتي از اين به بعد دل آرام خانم خدمتکار من مي شن؟ شما هم مي تونيد تا اومدن عشقتون استراحت کنيد؟ الان هم مي خوام برم استراحت کنم. چون واقعا خستم!
خواستم برم که بازومو گرفت و گفت: دل آرام از اين به بعد، به عنوان دوستم تو اين خونه زندگي مي کنه… تو هم مي شي خدمتکارش! 
بازومو ل کرد و گفت: برو!
تا وقتي که رو تختش خوابيد، نگاش کردم.
با سرعت از عمارت اومدم بيرون و رفتم به اتاقم. چند تا نفس عميق کشيدم. چون حوصله ی گريه نداشتم، تشکمو پهن کردم و خوابيدم. 
ساعت شش بيدار شدم. دير شده بود. به من چه؟ دل آرام بره بيدارش کنه! دوباره توی جاي گرمم خوابيدم. بين خواب و بيداري بودم که يکي کل پتو رو از روم برداشت. با ترس نشستم.
آراد با عصبانيت تمام نگام کرد. پريدم سمت روسريم که پاشو گذاشت روش. خاتون با نگراني دم در وايساده بود. 
آراد گفت: الان ساعت چنده؟
– پاتو از روي روسريم بردار!
داد زد: گفتم ساعت چنده؟
– پشت سرتو نگاه کني مي فهمي ساعت چنده! 
خم شد يقمو گرفت و بلندم کرد که پام رو هوا بود. تمام موهاي فرم رو صورتم افتاد و گفت:
– وقتي يه چيزي ازت سوال مي کنم، عين آدم جواب بده… چرا نيومدي بيدارم کني؟!
– چون خدمتکار داري! 
خاتون اومد جلو و گفت: آقا ولش کنيد!
آراد داد زد: ديشب بهت حالي کردم اون دوستمه، نه خدمتکارم. فهميدي؟
ولم کرد. افتادم رو زمين و گفت:
– خاتون! اين… از اين به بعد، هم خدمتکار منه، هم دل آرام. حق نداري تو هيچ کدوم از کارا بهش کمک کني.
نگام کرد: تا ده دقيقه ديگه صبحونه تو اتاقم باشه!
با عصبانيت رفت. خاتون بغلم کرد و چيزي نگفت. بلند شدم موهامو بستم و روسريمو پوشيدم. آبي به دست و صورتم زدم و رفتم به آشپزخونه ی عمارت؛ کتري برقي رو زدم به برق. پنج دقيقه ای صبحونه رو حاضر کردم و بردم به اتاقش. طبق معمول تو حموم بود. چه عجب دلش اومد از اون دستا کار بکشه! 
ميزو براش چيدم. اومد بيرون. کنار وايسادم. 
گفت: مثل اينکه تا حرف زور بالا سرت نباشه کار نمي کني … بشين برام لقمه بگير.
بدون هيچ حرفي نشستم. بدون اينکه نگاش کنم چند تا لقمه براش گرفتم. اونم مي خورد. 
يه قلپ از چايش خورد و گفت: چاي شيرين نيست. 
فنجونو برداشتم، دو تا قاشق شکر ريختم، بعد از هم زدن جلوش گذاشتم. 
بعد از اينکه صبحونشو خورد، بلند شد. ميزو جمع کردم، بردم به آشپزخونه. بعد از اينکه رفت، اتاقشو مرتب کردم. ساعت نه، طبق فرمايش آقا رفتم به اتاق دل آرام که بيدارش کنم. 
کنارش وايسادم و گفتم: دل آرام.. دل آرام خانم؟
چشماشو کمي مالوند. نگام کرد و گفت: بله؟ کاري داري؟
– کار نه… آقا گفته بيدارتون کنم.
– چرا؟
– نمي دونم، آقا گفت.
نفسي کشيد و گفت: باشه.
دوباره خوابيد. 
گفتم: مي خوايد دوش بگيريد؟
با تعجب نگام کرد و گفت: تو چرا با من اينجوري حرف مي زني؟!
– آقا ديشب فرمودن شما ديگه خدمتکارشون نيستيد؛ دوستش هستين.
با تعجب نشست و گفت: چي؟ من دوست دختر آرادم؟!
– بله… اگه مي خوايد حموم کنيد، وانو براتون حاضر کنم؟
هنوز نگاهش متعجب بود. 
گفت: نه بابا من واني نيستم! خواستم، خودم مي رم حموم! 
– باشه، هر جور راحتيد.
چند قدم رفتم و وايسادم: راستي! من خدمتکار شما هم هستم. اگه کاري داشتيد بهم بگيد.
تعجبش بيشتر شد و با ابروهاي بالا گفت: خدمتکار مني؟!! چرا يهويي همه چي عوض مي شه؟!
– يهويي نيست… آقا اگه چيزي بخواد، همون مي شه. 
رفتم آشپزخونه؛ حالا براي نهار چيکار کنم؟ 
تو فکر نهار بودم که خاتون اومد تو و گفت: واسه چي به در يخچال نگاه مي کني؟
– تو فکر نهارم… نمي دونم چي درست کنم؟
– برو کنارتا بهت بگم!
***
سه روز کامل، من هم کاراي آرادو انجام مي دادم، هم دل آرام.
تو اين چند روزي که اميرعلي رفته بود، حتي يه زنگ خشک و خالي هم نزد. شماره اي هم نداشتم که بخوام بهش زنگ بزنم.
الان يک ماهه پرهام رو هم نديدم. چقدر دلم براي شوخي هاش تنگ شده! کاملياي بي معرفتم ديگه پيداش نشد. کاش حداقل مي ذاشت حرفمو بزنم که علاقه اي به پرهام ندارم.خودش بريد و خودش دوخت.
فرحنازم معلوم نيست کجا رفته؟ حداقل بياد يه کمي باهاش دعوا کنم، شايد حالم بهتر شد!
مردم از بس اين چند روز قيافه ی دل آرام و آرادو ديدم. يا تو اتاق آرادم يا اتاق دل آرام که لباساشونو بشورم و اتو کنم و بذارم تو کمد یا کف اتاقشو تميز بسابم.
توی اين سه روزي که دل آرام اومده، آراد هر سه شب دل آرامو مي بره بيرون و با خريد هاي زياد برمي گردن. من بيچاره هم بايد خريداي خانمو بذارم سرجاشون. لباس تو کمد، کفش تو جاکفشي، عطر و لوازم آرايشي، رو ميز. ديگه خسته شدم. 
اين سه روز، به اندازه ی چهار ماهي بود که براي آراد کار کردم. 
امروزم مثل هميشه، بعد از اينکه آراد صبحونشو خورد، رفت شرکت. ساعت نه دل آرامو بيدار کردم.گفت ميلي به صبحانه ندارم. منم رفتم آشپزخونه.
ساعت ده بود. داشتم اسفناج مي شستم که دل آرام اومد به آشپزخونه. همين جوري بهم زل زده بود.
خاتون گفت: دل آرام خانم چيزي شده؟
چشم ازم برنداشت. 
دو قدم اومد جلو و گفت: موهات چقدر خوشگله! بدون روسري خيلي نازتر مي شي! موهاتو کجا فر کردي؟
خاتون خنديد و گفت: خدا سفارشي موهاشو فر کرده!
– يعني موهاي خودته؟
با لبخند گفتم: آره!
– واي! باورم نمي شه! موهاي فر درشت کلاغيت خيلي به پوست سفيد برفيت مياد!
من و خاتون با تعجب به تعريفاش گوش مي داديم. 
ابروهامو بردم بالا و گفتم: واقعا؟ من همينجوريم که تو گفتي؟
با ذوق گفت: آره!
– ممنون… بشين برات صبحونه بیارم.
مش رجب داشت به آشپزخونه نزديک مي شد. روسريمو از روی ميز برداشتم و پوشيدم. 
اومد تو و گفت: خاتون؟ بيا رباب کارت داره.
– باشه، الان ميام!
مش رجب و خاتون با هم رفتن. 
دل آرام نشست و گفت: چند وقته خدمتکار آرادي؟
همين جور که ميزو براش آماده مي کردم، گفتم: چهار ماه. 
– يعني تو اين چهار ماه فهميدي آراد بايد چي بخوره؟
– نصفشو خاتون گفت، نصفشو خودم فهميدم.
– آها!
بعد از اينکه صبحونشو خورد، رفت. داشتم مربا رو تو يخچال مي ذاشتم که يکي از پشت کشيدم و چسبوندم به کابينت.
با ترس و چشماي گشاد، نگاش کردم. 
دستشو از روي يقم برداشتم و گفتم: چته؟….اين چه کاريه مي کني؟ 
– اين دختره کيه؟
– نمي توني بدون يقه گيري و عين آدم سوالتو بپرسي؟
فرحناز عصبي بود. 
گفت: خيلی خب! اين دختره کيه؟ اينجا چيکار مي کنه؟
– خدمتکار آقاست.
– چي؟ خدمتکار؟ پس تو اينجا چيکاره اي؟ مگه تو خدمتکارش نيستي؟ براي چي رفته يکي ديگه آورده؟
– من چه مي دونم؟ برو از خودش بپرس.
لبخند زدم.
– حتما مي خواد تو حموم يکي از پشت کيسش کنه، يکي از جلو! 
يه لبخند رو لب فرحناز نشست و رفت بيرون. بعد از اينکه نهارو حاضر کردم، رفتم يه حموم داغ کردم که حس کردم پوستم داره کنده مي شه. بعد لباسمو پوشيدم و رفتم به عمارت. ساعت دوازده بود. الان ديگه پيداش مي شه. صداي پارک کردن ماشين اومد. چند دقيقه بعد، مختار اومد تو و گفت:
– خيلي گشنمه!
خاتون براش غذا کشيد. منم ميزو حاضر کردم. چند دقيقه بعد، با دل آرام اومدن پايين. وقتي نشستن، آراد گفت:
– براي دل آرام غذا بکش!
دل ارام: نه نمي خواد. من خودم مي کشم!
آراد: عزيزم! اين اينجاست که اين کارا رو انجام بده. 
– آخه!
آراد نگام کرد و گفت: غذا براش بکش!
– چشم آقا!
سوپ و غذا براش کشيدم. رفتم پيش آراد، براي اونم کشيدم و يه گوشه وايسادم. سرمو پايين انداختم و با پام، جلوي يه مورچه که مي خواست رد بشه، مي گرفتم.
آرادگفت: دل آرام! تو شنا هم بلدي؟
– نه…چطور؟
– هيچي… يه استخر دارم، گفتم اگه بلدي، با هم يه مسابقه بديم.
– من اگه بلدم بودم هم، از تو مي باختم!
– هيچ وقت خودتو دست کم نگير! 
پامو برداشتم ببينم مورچه کجا مي خواد بره؟ با خنده نگاش مي کردم. 
دل آرام گفت: آيناز؟
سرمو بلند کردم و گفتم: بله؟
– آراد با توئه!
به آراد نگاه کردم و گفتم: بله آقا؟
– به چي مي خندي؟
با همون لبخند گفتم: هيچي …يه مورچه داشت رد مي شد، با پام جلوشو مي گرفتم!
– ديوونه شدي؟!
لبخندمو جمع کردم. گفت: بيا براي دل آرام دوغ بريز.
– چشم آقا!
بعد از اينکه نهارشونو خوردن، ميزو جمع کردم. ظرفا رو ريختم تو سينک و شستم. رفتم بيرون، ديدم مختار تو حياط نشسته.
پيشش رفتم و گفتم: چرا هنوز نرفتين؟
– ساعت چهار که جلسه داره مي خواد بره.
– اگه چاي خواستي برو واسه خودت بريز. تازه دم کردم.
– دستت درد نکنه… کم کم داشت خوابم مي گرفت.
مختار رفت سمت آشپزخونه. منم رفتم به خونه. سوت و کور بود. نه خاتون بود، نه مش رجب. به مرغ عشقام دون دادم که خاتون اومد تو و گفت: 
– آيناز پاشو برو که آقا کارت داره.
– ديگه چيکار داره؟ 
– باز که غر زدي؟ مي خواد يکي دو هفته ديگه مهموني بگيره. خواسته تو براش يه کت و شلوار بدوزي!
پوزخندي زدم و گفتم: من براي اين خرس قطبي کفنم نمي دوزم؛ چه برسه به کت و شلوار!
خاتون: اين چه حرفيه مي زني آيناز؟ يه دور از جوني بگو!
– دور از جونش …خوبه؟! چرا نمي ره پيش خياط مخصوص خودش؟
– چون خياطش پاش شکسته، نمي تونه خياطي کنه. 
– خب بره پيش يه خياطه ديگه!
– لا اله الا ا…! من هر چي مي گم، اين يه چيزي مي گه… بابا! آقا کاراتو ديده و از خياطيت خوشش اومده. مي خواد تو براش کت و شلوار بدوزي. اين خياطه که پاش شکسته، از اولم خياط آقا نبوده که؟ يه بار براي آقا کت دوخت، آقا هم خوشش اومد. ديگه شد خياط آقا. آيناز جان! کله شقي نکن! آقا باز اعصابش خرد مي شه ها؟ به خدا هم خودت از بيکاري مياي بيرون، هم آقا رو راضي مي کني!
يهو بلند خنديدم. 
خاتون با تعجب گفت: چرا مي خندي؟!
– آخه از هر ده تا کلمه اي که گفتي، بيستاش آقا بود! باشه مي رم؛ ولي نه براي راضي نگه داشتن آقا! فقط بخاطر تو مي رم.
اومد جلو، صورتمو بوسيد و گفت: الهي من قربونت برم!
بلند شدم، دفتر دستک خياطيم رو برداشتم و رفتم به عمارت. مختار رو مبل خواب بود. بيچاره مختار که شده نوکر اين!
رفتم بالا. دم اتاق آراد وايسادم. خواستم در بزنم که دل آرام درو باز کرد و گفت: کجا؟
– خونه آقا شجاع!
دل آرام خنديد و گفت: برو تو؛ منتظرته!
دل آرام رفت پايين و من رفتم تو. نبودش پس کجان؟!
گفتم: آقا… آقا؟
خنديدم و زير لب گفتم: موشا آقامونو خوردن! 
از پشتم گفت: اين روزا خوب مي خندي!
سريع برگشتم. آراد پشت سرم حاضر ايستاده بود. انگار مي خواست بره بيرون. 
گفتم: خاتون گفت مي خوايد براتون کت و شلوار بدوزم. 
– آره… چند روزه حاضر مي شه؟
– فکر مي کردم از کار من زياد خوشتون نمياد! هم از لباس کامليا ايراد گرفتي، هم از پرده اي که براتون دوختم.
– گفتم کي حاضر مي شه؟! 
از اين که جوابي نداشت بده خوشم اومد. ده، هيچ به نفع من! 
گفتم: اندازه و پارچه و مدل بهم بديد، يک هفته ای حاضره. 
– الان که بايد برم، پس اندازه هام مي مونه برای بعد. شب با دل آرام مي رم پارچه مي خرم، مدلم دل آرام بهت مي ده.
– خوبه… پس من مي رم ديگه.
خواست بره که گفتم: راستي نمي دوني کي امير مياد؟
– نه… چيه فراموشت کرده؟! معلوم نيست الان تو بغل کدوم دختر خوابيده! زياد غصشو نخور! الان با دختراي فرانسوی، زير برج ايفل داره خوش مي گذرونه! 
پوزخندي زدم و گفتم: خب خوش بگذرونه؛ حقشه! بعد از اين همه مدت تنهايي، بايد وقتشو با يکي پر کنه يا نه؟ 
يه نفسي کشيدم و زير لب، طوري که بشنوه، گفتم: دلم خيلي هواشو کرده؛ مخصوصا براي لباي گرمش!
زير چشي نگاش کردم. به نظر خونسرد مي اومد. 
گفت: مطمئني فقط لباي گرمشه؟!
– اِه شما صدامو شنيديد؟! نه خب… يه جاهاي گرم ديگه هم داره که زبون از گفتنش عاجزه!
دستاشو مشت کرد و با حرص گفت: برو بيرون!
– چشم آقا! 
کمي که ازش فاصله گرفتم؛ با خنده اومدم بيرون. با دو از پله ها رفتم پايين. 
يهو مختار از مبل پريد و گفت: چه خبرته دختر؟
بلند گفتم: ببخشید… ببخشید!
با سرعت رفتم به اتاقم. پشت اتاقم نشستم. نفس نفس مي زدم. يهو خنديدم. چي بهش گفتم؟! واي! بلند شدم که يکي در زد. درو باز کردم. دل آرام بود. 
با لبخند گفت: بيام تو؟ حوصلم از تنهايي سر رفت.
درو تا آخر باز کردم و گفتم: بفرماييد! کلبه ی درويشي ما قابل شما رو نداره!
با لبخند اومد تو. 
وقتي کل اتاقمو ديد زد، گفت: اينجا اتاق توئه؟
– گفتم که؟ کلبه درويشيه!
– آخه چرا تخت نداري؟ پس ميز آرايشيت کو؟ چقدر کمد لباست سادست!
لبخند زدم و گفتم: اگه راحت نيستي بريم عمارت. 
– نه بابا! اين چه حرفيه؟ همين جا رو زمين مي شينيم.
وقتي نشست، منم کنارش نشستم. 
گفت: خودت اينجوري خواستي؟
– شايد! 
– مي خواي به آراد بگم برات تخت بگيره؟
– نه؛ نه! يه وقت بهش نگيا؟ همينم مونده به خاطر يه تخت گدايي کنم! 
دل آرام چند ساعتي پيشم موند، بعد رفت. باز من موندم و تنهايي. رفتم سراغ مرغ عشقام. کمي باهاشون حرف زدم که مش رجب اومد تو و گفت:
– انقدر با اين پرنده ها حرف نزن! زبون آدميزاد يادت مي ره ها!
4.9/5 - (10 امتیاز)

Check Also

پارت ۴۱ رمان معشوقه اجباری ارباب

جون خنديدن نداشتم.گذاشتم رو تخت. شالو از سرم برداشت. دکمه هاي پالتومو باز مي کرد.  …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.