پنج شنبه , مرداد ۲۳ ۱۳۹۹
خانه / رمان / پاورقی زندگی جلد دوم / پارت ۲۳ رمان پاورقی زندگی (جلد دوم )

پارت ۲۳ رمان پاورقی زندگی (جلد دوم )

-مريم برگشته؟!بعدتو همچين چيزي رو از من پنهان کردي؟!
سرش تکان داد،گيتي احساس خطر کرد. آب دهانش قورت داد وگفت:
-چند وقته اومده؟تو چند بار ديديش؟راستش و بهم بگو هنوزم دوستش داري؟نکنه ازازدواج با من پشيمون شدي وبخاطر همين اجازه نميدي بابام زمان عقد و مشخص کنه؟
مهيار با حيرت به سوالات گيتي و ناراحتي که چهره اش بود نگاه کرد ومي خواست حرفي بزند که موبايل گيتي زنگ خورد.به سمت تلفنش رفت با ديدن شماره اي آشنا لبانش تر کرد و موبايل خاموش کرد.مهيار متعجب گفت:
-چرا جواب ندادي؟
-مهم نيست مزاحمه
-خوب چرا به من نگفتي؟
دست به سينه به ميز مطالعه اش تکيه داد وگفت:به بابام هم مي تونم بگم،پس چيز مهمي نيست
به مهيار فهماند من آنقدرها براي تو مهم نيست که بخواهي پيگير مزاحم تلفني من شوي،مهيار با لبخندي نگاهش کرد وگيتي پرسيد:
-تو دوستش داشتي؟
مهيار که از ايستادن خسته شده بود روي تخت نشست وگفت:اره داشتم
گيتي که حرفش باور نمي کرد گفت:يعني همون موقع ها که چشمت نمي ديد؟
مهيار با لحني که سعي مي کرد عصبي بودنش را پنهان کند،گفت:
-اره،همون موقع هايي که نمي ديدمش عاشقش شدم و دوستش هم داشتم
گيتي از روي ناباوري لبخندي زد وگفت:چطوري وقتي چشمت نمي ديد عاشقش شدي؟
مهيار حس مي کرد گيتي يا حرفش را باور نمي کند يا او را به تمسخر گرفته است.ايستاد وگفت:
-واي،گيتي ديگه نمي تونم براي تو توضيح بدم،خودش باور نکرد تو ديگه چه جوري مي خواي باور کني؟
شانه اي بالا انداخت وگفت:
-معلومه که باور نمي کنم،من به اين خوشگلي جلوت وايسادم هنوز تصميمي براي ازدواج با من نداري،اونوقت اون نديده عاشقش شدي
مهيار نزديک تر رفت وگفت:ببين تو فقط امشب اين جريان و تموم کن،بذار ذهنم آزاد بشه و فکر کنم باشه؟
پوزخندي زد:که بين من و اون يکي رو انتتخاب کني؟
مهيار لحظه اي چشمانش باز و بسته کرد وخشمش فرو نشاند و گفت:
-نه،چون تصميمي براي ازدواج با اون ندارم و اينکه، اون مي خواد برگرده کشوري که توش زندگي مي کرده و ازدواج کنه
گيتي با اين حرف باز هم احساس امنيت نکرد وگفت:
-از من خوشگل تره؟!
مهيار دودستش در جيب فرو کرد و به حسادت او لبخندي زد وگفت:
-الان وقت حسادته؟هم قدين ولي تو ازاون خيلي لاغر تري…چشماي تو سبز و کشيده است او سياه وگرده…اون يه زنه با قيافه ي معمولي
مهيار نمي خواست به حرف هايش اضافه کند با تمام معمولي بودنش رفتارهاي با وقار ونجابتش او را خاص کرده است.
مهيار با همان لبخند به سمت در اتاق مي رفت که گيتي با ناراحتي در لحنش آرام گفت:
-ميشه اينارو بري به بابام هم بگي؟
مهيار به يک باره برگشت و از روي تعجب اخم کرد وگفت:
-چيکار کنم؟
تکيه اش از ميز برداشت،وبا جديت گفت:
– برو به بابام بگو ذهنم درگيره زنيه که دوستش داشتم، الان هم نمي تونم به ازدواج با دخترتون فکر کنم
مهياربا خشم دست مشت کرده اش را آنقدر فشار داد که درد فرو رفتن ناخن هايش در کف دستش حس کرد،با همان حال به گيتي خيره بود که او شانه اي بالا انداخت وگفت:
-چيه؟
-ميشه من و درک کني؟!
-مگه تو من و درک مي کني!؟که از من انتظار درک کردن داري؟!
مهيار دستش را از زير شکنجه ي ناخن هايش بيرون آورد واز حرف زدن با گيتي فکش منقبض شد وگفت:
-من فقط مي ترسم ساينا با اين ازدواج دختر فراري بشه،خونه اي امني که براش ساختم دلزده بشه
-هه…تو که اينقدر دخترت برات مهمه،چرا ازدواج کردي؟
اين را گفت و اتاق خارج شد.مهيار اميدوار بود گيتي فعلا از خيال ازدواج بگذرد تا بتواند ذهنش را بابت مريم راحت کند.اميدواري مهيار به ثمر نشست وبا منصرف شدن گيتي،مهماني بدون اعلام زمان عقد به پايان رسيد.
آرش به طرف اتاق دايي امينش که مريم در آن بود رفت. با ديدن مادرش که گوشه اي از خانه زانو هايش در بغل گرفته و به کمد تکيه داده نزديک تررفت،مريم خيره به شاخه اي بود که باد آن را تکان مي داد.آرش کنارش ايستاد ودست روي شانه ي او گذاشت.مريم سر چرخاند وبا لبخندي دست او گرفت وبوسيد.
-حالم خوبه عزيزم،فقط مي خوام يه ذره تنها باشم
پريسا به دنبال آرش آمد وگفت:آرش برو پيش بچه ها
آرش طبق معمول متوجه حرف هاي خاله اش نشد،با نگاه کردن به او پريسا رويش را به خواهرش کرد وگفت:
-خواهر من مگه دنيا به آخر رسيده که اينجوري زانوي غم بغل کردي؟!
باز سرش به کمد چسباند وگفت:براي من خيلي وقته رسيده
کنارش زانوزد وگفت:مگه نگفتي قول داده ساينا رو ببيني؟
نگاهش از روي شاخه اي باد تکان مي داد بر نمي داشت.
-آره ولي مي دونم اين کارو نمي کنه،بايد زودتر چمدون هام و ببندم وبرم
با صداي نيمه فريادش گفت:کجا مي خواي بري؟!يه مدت ديگه صبر کن،اصلا مي خواي شکايت کنيم؟
به چهره ي پراز اخم و ناراحتي خواهرش نگاه کرد وگفت:
-نه،ديگه نمي خوام اذيتش کنم،با شکايت کردن و التماس هاي بيشتر من اوضاع بدتر مي شه(لبخندي زد)فقط عکس هايي که داري به منم بده که حداقل صورتش و يادم نره
پريسا اشکي ريخت و گفت:تو ديونه اي،اين همه مدت زور زدي دخترتو ببيني حالا که راضي شده مي خواي پاشي بري؟
نفس عميقي کشيد وگفت:
-اون از من متنفره،وبخاطر همين تنفره که اجازه نمي ده دخترمو ببينم،فقط خدا کنه راجع به من، به ساينا بد نگفته باشه
پريسا ديگر حرفي نزد،دست آرش گرفت وبا خود بيرون برد.مريم خم شد وپتوي که زير پايش افتاده بود برداشت ودر همان حالتي که نشسته بود روي خودش کشيد. صداي زنگ خانه آمد.ناهيد چادري پوشيد و به سمت در رفت با باز کردن در و ديدن مهيار و ساينا لبخندش فروکش کرد وبا نگراني گفت:
-سلام براي چي اومديد؟
ساينا بدون تعارف با لبخند در آغوش ناهيد رفت وگفت:سلام ناهيد جونم،دلم برات تنگ شده بود
ناهيد با آن حال نگرانش لبخندي زد وگفت:قربونت برم من،منم دلم برات تنگ شده بود
از ناهيد جدا شد وگفت:امين هست؟
نگاه کوتاهي به مهيار انداخت ورو به ساينا گفت:نه بيرونه
مهياردستش در پالتوي طوسي رنگش برد وگفت:با دخترتون کار دارم
چادرش جلوتر کشيدودانست تنها دختري که با او کار دارد مريم است از استرس گفت:
-چي کارش داريد؟!خواهش مي کنم مهيار جان اذيتش نکن،به خدا حالش خوب نيست
مهيار با حال بدي که از ضعف اعصابش ديده بود گفت:مي دونم
ساينا با آن پالتوي صورتي رنگ وکلاه بافت مشکي ميان آن دو ايستاده و با دقت به حرف هايشان گوش مي دهد.بايد اطلاعات بيشتري در مورد آن زن که قرار نيست بداند چه کسي است به دست مي آورد.
-اگر مي دونيد پس اجازه بده بدون تلخي ايران و ترک کنه
ناهيد فکر مي کرد ساينا را آورده که مريم از دور او را ببيند،و از در آغوش کشيدنش محروم شود.
با همان حال نگران و پر اضطرابش گفت:يه لحظه صبر کن
با رفتن ناهيد به داخل خانه کسرا بيرون آمد.نگاهي به ساينا انداخت وبا سرخوشي رو به او کرد وگفت:
-ساينا سلام، بيا تو
ساينا به پدرش نگاه کرد وگفت:بابا برم؟
با لبخندي سرش تکان دادوگفت:اره برو عزيزم
ساينا وارد خانه شد و ناهيد با جعبه اي از قرص برگشت و به او نشان داد.
-ببين اينارو صبح تا شب اينارو مي خوره تا آروم شه،نميدونم دردش چيه به ماهم نمي گه…التماستون مي کنم مهيار با آوردن دخترش اذيتش نکنيد
مهيار که گمان مي کرد او فقط قرص اعصاب مصرف مي کند با ديدن آن همه قرص جا خورد جعبه برداشت وگفت:
-اينا قرص هاي چين؟
دستش تکان داد وگفت:
-نمي دونم،وقتي مي خوره حالش خوبه، وقتي هم نمي خوره هم اعصابش به هم ريخته است هم يه گوشه گز مي کنه با هيچ کس حرف نمي زنه…با ما اصلا حرف نمي زنه که بدونم چه بلايي سرش اومده
آن جعبه به دستش داد وگفت:ناهيد خانوم چرا اجازه نمي ديد من حرف بزنم؟
-بفرمايد
با لبخندي گفت:مي خوام ببينمش
-ساينا رو چرا آوردي؟
با لبخندي سرش تکان داد وگفت:ناهيد خانوم به خدا يخ کردم بذار بيام تو بهتون توضيح مي دم
با شرمندگي لبش گاز گرفت وگفت:ببخشيد،نگران مريمم…بفرمايد
مهيار وارد خانه شد،پريسا کنار درآشپزخانه ايستاده و از روي ناباوري با چشمان باز و دهان نيمه باز از تعجبِ حضور او در آن خانه به او خيره شد.
مهيار با ديدن آن حالت پريسا لبخندش قورت داد وگفت:سلام
پريسا که آخرين ديدار با او را فراموش کرده بود سري تکان داد وگفت:سلام
-کجاست؟!
به زحمت انگشتش بالا آورد گفت:اتاق امين
سري به معني تشکر تکان داد،و مسيرش را به سمت اتاق امين کج کرد.مهيار همانطور که به اتاق مي رفت نگاهش به ساينا که کنار آرش نشسته و نقاشي هايش نگاه مي کرد و کسرا که با حسادت به آنها خيره بود افتاد.
پشت در ايستادو بدون آنکه تقه اي به در بزند وارد شد. سمت راست او پتوي جمع شده به کمد چسبيده تبسمي کرد و نزديک او ايستاد؛پالتوي طوسي اش را از تن در اورد وکنارش تکه به ديوار نشست.زانويش بالا آورد وپالتويش روي پايش گذاشت.مريم بوي عطر آشنايي استشمام کرد پتو آهسته از روي سرش برداشت و از زير موهاي ريخته روي صورتش،نگاهي به نيم رخ مهيار انداخت.
با لبخند وچشمان پر از مهرباني نگاهش کرد وگفت:هميشه اين جوري مي خوابي؟!
با بهت چندين بار چشمانش باز وبسته کرد ودر چند ثانيه متوجه موقعيتش شد وسريع نشست،با دست پاچه گي گفت:
-سلام
با همان لبخند جوابش داد:عليک سلام
با هر دو دست موهايش بالا زد وروي سرش گذاشت. نگاهش به روسري نخي قهوه اي بود که با فاصله ي زياد رو به رويش افتاده است.در اين فکر بود که چطور در يک حرکت آن را بردارد.مهيار که ازخيره نگاه کردن او خنده اش گرفته بود نيم خيزشد و آن را برداشت. روسري روبه رويش گرفت وگفت:
-بيا نمي خواد اين جوري نگاهش کني
با دست چپ آن را برداشت.مهيار نگاهش را از او گرفت.مريم از فرصت استفاده کرد و روسري را روي موهاي جمع شده اش انداخت.لباس نامناسب به تنش بود مجبور شد پتو را بيشتر به خود پيچاند.مهيار با تک سرفه اي که مريم کرد چشمان پراز خنده اش برگشت وبه او نگاه کرد وگفت:
-مي خواي برم بيرون يه چيزي بپوشي؟!
نيم نگاهي به او انداخت وگفت:
ها؟نه،نه نمي خوادفقط…(با انگشت اشاره به ديوار اشاره کرد)روتو ان ور کن تا سويشرتمو بپوشم
با افسوس به چشمان گردش نگاه کرد وگفت:
-هميشه همه چيز وازمن پنهان مي کني وفاصله ات و با هام حفظ مي کني،انگار ديدن من تغييري توي رفتار تو ايجاد نکرده
رويش از او گرفت،مريم سويشرت کلاه دارش برداشت وهمان طور که به تن مي کرد به دنبال جواب قانع کننده اي بود.
-اون موقع بخاطر خودم ازت فراري بودم وفاصله مو باهات حفظ مي کردم. اما الان بخاطر زندگي خودته،چون بهت قول دادم
مهيار صداي کشيده شدن زيپ که شنيد درست نشست وگفت:خوبه هنوز سر قولت هستي
مريم به او که سرش پايين و با پالتويش بازي مي کرد وگفت:
-چرا اومدي؟!که باز نيش و کنايه بزني؟!با طعنه زندگيمو به رخم بکشي؟!خوشت مياد اذيتم کني نه؟
به کف دستان قرمزه شده اش از سرما نگاه کرد وگفت:
-در برابر بي محبتي هاي تو هيچ کاري نکردم
مريم نگاهش از نيم رخ مهيار بر نمي داشت وگفت:
-بيشتر از اين؟ که نمي ذاري ساينا رو ببينم؟!اين از هر بي محلي بدتره(مکثي کرد)کي اجازه مي دي دخترمو ببينم؟
لبخندي به حرف هاي او زد وگفت:اگر نذارم ساينا رو ببيني چيکار مي کني؟
اين بار نگاهش رااز او مي گيرد وبه همان شاخه مي دوزد،تا نتواند دروغ بودن حرفش رااز چشمانش بخواند:
-ميرم،و فراموش مي کنم تو وساينايي وجود داري
لبخند غمگيني زد وگفت:مثل تمام اين سال ها نه؟
مريم آب دهانش قورت داد و جوابي به او نداد،مهيار نمي دانست روزگار اجازه نداد او خوشبختي را زير دندان هايش مزه کند.ساينا جايي در ذهنش بود اما مشکلات اجازه نداد زياد به او فکر کند.
مهيار وقتي سکوت او را ديد،نگاهي به چهره ي در فکر فرو رفته وناراحتش انداخت و گفت:
-نمي خواي بيشتر تلاش کني؟
مريم با حالت خنثي که نه شادي در چهره اش مشخص بود نه غم گفت:
-وقتي مادرم بهم ميگه تو اين همه مدت دخترتو نديدي وفراموشش کن از تو ديگه انتظاري ندارم…من بارها ازت معذرت خواهي کردم اما تو قبول نکردي
مهيار نگاهش را به جايي که مريم دوخته بود کرد ولبخند تلخي گفت:
-معذرت خواهي براي قبول اشتباه خوبه، نه جبران گذشته
مريم با لحن دلخور و ناراحتش رو به او کرد وگفت:
-پس لطفا از اينجا برو،علاقه اي به حرف زدن با تو ندارم
به چشمان سياه او که در فاصله ي نزديکي از او بود نگاه کرد وپرتويي از رنج و سختي که در آن مشخص بود،ديد.با اين حال گفت:
-مي دونم هيچ علاقه اي به من و حرف زدن با من نداري،ساينا روآوردم ببيني!
چشمانش با شنيدن جمله ي آخر مهيار رنگ تعجب گرفت وجايي براي تبرئه کردن خودش از جمله ي اول او نگذاشت.مي توانست بگويد در گذشته علاقه اي نبود،اما حالا هست.
-چي؟ساينا رو آوردي؟!
با لبخند وبا خوشحالي بلند شد وبدون آنکه منتظر ادامه ي حرف مهيار باشد به سمت در اتاق رفت که مهيار سرش به سمت او چرخاند وصدايش زد:
-مريم
روز موعود براي آزادي اسم “مريم” از اسارت زبانش فرارسيد.
مريم با گوش هايي که مطمئن نبود اسمش را از زبان مهيار درست شنيده،با بهت به چشمان او که نظاره گره چهره اش بود و با تبسمي که شادي را در صورتش پخش کرده بود به جاي “جانم” گفت:
-بله
مهيار بعد از سالها احساس سبکي کرد،در يک آن تصميم گرفت اسمي که با کينه تمام اين سال ها خودش را از گفتن نامش محروم کرده بود؛ بر زبان بياورد.
همانطور که به مريم نگاه مي کرد گفت:تو قول دادي ساينا نفهمه مادرشي؟
با غم پنهان در چهره اش،سري تکان داد:باشه،چرا اين کارو کردي؟
مهيار ايستاد وپالتويش روي دست راستش انداخت وگفت:
-احترام متقابل،من به احساس مادرانه ي تو احترام مي ذارم، تو هم به زندگي من
مريم گمان مي کرد با صدا زدن اسمش و اجازه ديدن ساينا،يعني بخشيدن او و برگشتن به زندگي گذشته اش،هر چند مي دانست با وجود گيتي اين کار عملا غير ممکن است.باز براي آنکه به او بگويد حرفش را فهميده سرش تکان داد وبدون حرفي وارد پذيرايي شد.
با ديدن ساينا که پشت به او وکنار آرش نشسته اشک شوق ودلتنگي براي ديدن ساينا ريخت.آن بغض لعنتي در گلويش اجازه شنيدن صدايش به کسي نمي داد.مهيار که پشت او بيرون آمده بود.دخترش را صدا زد.
-ساينا
ساينا برگشت وبا ديدن مريم، لبخندي زد وبلند شد، مهيار گفت:
-بيا جلو سلام کن
قدم هاي کوتاهش به سمت مريم برداشت و او همچنان گريه مي کرد.ساينا به عادت هميشه گي اش براي سلام کردن دستش دراز کرد اماوسعت دلتنگي مريم انقدر بود که با دست دادن رفع نمي شد.
-سلام
مريم دستش گرفت و بوسيد.. وآن رادر آغوش کشيد.
-سلام عزيزم،فدات بشم…قربونت برم
ساينا که از قبل،اين محبت کردن ها را از ديگر اعضاي خانواده ي همتي ديده بود.از رفتار مريم تعجب نکرد.اما چيزي که باعث تعجبش بود جريان آرام بخشي بود که در رگ هايش ترزيق مي شد.ساينا احساس کرد امن ترين جاي دنيا را پيدا کرده است.تا آن زمان دستانش آزد بود اما آهسته دور گردن مريم و بيشتر خودش را به آن زن غريبه ي آشنا چسباند. اين احساس امنيت وآرامشي که سراسر وجودش را گرفته بود در آغوش هيچ زني تجربه نکرده بود.کاش مي توانست به پدرش بگويد.
اين همان مادر گمشده ي زندگي ام است.
مهيار از کنار آن دو رد شد و به نزديکي ناهيد که کنار در آشپزخانه ايستاده بود رفت وگفت:
-شب ميام دنبالش
سرش تکان داد وگفت:دستتون درد نکنه،ممنون…واقعا نمي دونم براي اين محبتتون چي بگم
با تبسمي به اشک هاي ناهيد نگاه کرد وگفت:
احتياجي به تشکر نيست…فقط اجازه نديد اعتمادم نسبت به شما از بين بره
اشک هايش با دست پاک کرد وگفت:خيالتون راحت باشه،نمي فهمه مادرشه
-ممنون
نگاه آخر به مادر و دختر انداخت.مريم با چهره اي که با اشک خيس شده،با شادي لبخند بر روي لبانش مي اوردبه ساينا نگاه مي کرد و با او حرف مي زد.از آن خانه بيرون رفت.
ساينا همانطور که به آن زن نگاه مي کرد گفت:
-شما خاله مريميد؟
مريم از اينکه او اجازه ندارد مادر خطابش کندبا ناراحتي لبخندش جمع کرد وگفت:
-به من نگو خاله!
پرسشگرانه پرسيد:پس چي بگم؟
با لحن مهربان وگرمي به دخترش گفت:بگو مريم،فقط مريم
ساينا:اگه بابام بدونه دعوام مي کنه
دستي به موهايش کشيد وگفت:نه، اينکارو نمي کنه خودم بهش مي گم
بازساينا را در آغوش گرفت.آرش با تعجب به رفتارهاي مادرش نگاه مي کرد و نمي دانست براي خواهرش اينطور دلتنگي مي کند.مريم لحظه اي براي پاک کردن صورتش از اشک به سمت آشپزخانه رفت.دوست نداشت دخترش او را آنطور ببيند.پريسا به دنبالش روان شد.مريم شير باز کرد وخواهر ش گفت:
-بهش بگو مادرشي؟
مشت آبي به صورتش زد وگفت:من هيچ وقت اينکارو نمي کنم
پريسا با لحن پر حرصش گفت:چرا؟اون الان پيشته راحت مي توني همه چي بهش بگي،اينکه باباش…
مريم ايستاد و با صورت خيس اخمي به او کرد وگفت:
-بسه پريسا،نمي خوام از اعتمادش سوءاستفاده کنم…مي دوني راحت مي تونست ساينا رو به ديدن من نياره،بعدشم فکر کردي ساينا باور مي کنه من مادرشم؟
مريم در حالي که سعي مي کرد بغضش فروببرد گفت:نديدي عين غريبه ها مي خواست باهام دست بده؟
باز سرش در سينگ خم کرد وبا اشک هايي که مي ريخت آن مشت آب هايي که در دستش جمع مي کرد به صورتش مي زد.
همانطور که مهيار به او قول داده بود.شب بعد از شام به دنبال ساينا آمد.با شنيدن صداي زنگ امين بلند شد وگفت:
-من مي رم
دقايقي بعد برگشت وگفت:مهياره اومده دنبال ساينا
اين را گفت ووارد اتاقش شد.مريم همزمان با مادرش ايستاد وگفت:
-مامان اجازه بده من ببرمش
ناهيد سرش تکان داد وگفت:باشه
رودوشي انداخت و قبل از آنکه از در خانه خارج شود امين در حالي که جعبه اي در دست داشت از اتاق خارج شد وگفت:
-صبر کن مريم
با قدم هاي تند خودش را به ساينا که کنار مريم ايستاد بود رساند،جعبه به دستش داد وگفت:
-اين براي تو
ساينا جعبه ي پازل برداشت و با ذوق لبخندي زد وگفت:وايي براي منه؟ممنون
امين رادرآغوش گرفت وب*و*سيد.وقتي از دايي اش جدا شد،مريم با خم شدن کلاه روي سردختر زيبارويش گذاشت.لحظه اي به صورت زيبا و مهربانش خيره شد.پيشانيش بوسيد وآهسته گفت:
-دوست دارم،منو ببخش
ساينا متوجه حرفش نشدوهمراه او به سمت در حياط رفت.با باز شدن در مهيار برگشت.
ساينا:سلام بابا
مهيار به طرف او رفت وگفت:سلام،اين چيه؟
جعبه ي بازي اش بالا آورد وبا خوشحالي گفت:پازل!امين برام خريده
جعبه را برداشت وگفت:دستش درد نکنه
مريم رودوشي اش به خود نزديک کرد وگفت:نمياي تو؟
نگاهش کرد وبه شوخي گفت:اِ..توهم اينجاي؟
لبخندي زد مهيار گفت:نه ممنون،بايد برم
مريم نگاهش به ساينا و پازل در دست مهيار چرخاند وگفت:
-حالا اگر من گفته بودم نميام تو،پشت بندش سريع مي گفتي هنوز از من متنفري
مهيار خنده ي بي صدايي کرد،مريم نگاهي به خنده و چشمان او کرد.حس کرد اين خنده وجودش را برباد داد.بيشتر ماندن او در ايران يعني وابسته گي بيشتر به ميهار و ساينا مهيار متوجه مسخ شدن او در چهره اش شد. لبخندش جمع کرد وبا تک سرفه اي گفت:
-دير وقته،نميشه خونه کسي مهموني اومد
بادست پاچه گي گفت:آره،آره خوب ديره
قدمي به سمت ماشين بر مي داشت که مريم گفت:
-راستي،خوشحالم مي بيني؟
برگشت و يکتاي ابرويش بالا فرستاد وگفت:براي تبريک دير نيست؟
-مگه تو به من فرصت دادي،حرف بزنم؟
باياد آوري اينکه مريم تمام مدت براي ديدن دخترش تلاش مي کرد،سرش براي تاييد حرف او تکان داد وگفت:
-حالا خوشحاليت واقعيه؟
-من الان اگر بهت بگم دوست دارم هم باور نمي کني نه؟حق داري از اينکه ساينا رو آوردي ممنون و شب بخير
اين را گفت و بدون معطلي وارد خانه شد.حرفي که دوست داشت آشکارا به او بگويد در لفافه به او زد.
مهيار به پازل در دستش نگاهي انداخت و به فکر فرو رفت.اگر حرفش درست باشد و دوست داشتنش راست باشد بعد از گذشت هشت سال بايد چه تصميمي بگيرد.؟
همانطور که مشغول رانندگي کردن بود به فکر فرو رفت رو به ساينا کرد وگفت:
-ساينا نظرت در مورد مريم چيه؟
به پدرش نگاه کرد که چطور توانسته، ذهنش را بخواند و بفهمد اودر حال حاضر به مريم فکر مي کند.با تصور اينکه پدرش مي خواهد او را جايگزين گيتي کند گفت:
-زن خوب و مهربونيه،من ازش خوشم اومده
با تعجب به دخترش نگاه کرد،که تمام اين چند سال بالاخره از يک زن خوشش آمده است.
-دوست داري بازم ببينيش؟
با خوشحالي لبخندي زد:آره
کلاه از سرش برداشت وگفت:تازه موهام و هم بست ببين
مهيار نگاه کوتاهي به موهاي شنيون شده دخترش انداخت باتعجب گفت:
-کاره مريمه؟
سرش تکان داد:آره،خوشگل شده؟
خنديد وچشمکي به دخترش زد:عالي،آفرين به هنر اون..امشب يه حموم هم افتادي
ماشينش گوشه اي از خيابان پارک کرد .و براي مريم پيام نوشت:
-سلام،مي خواي بازم ساينا رو ببيني؟
دقايقي بعد پيام براش آمد:سلام،ميشه؟
-آره،فقط قبل از ديدن ساينا بهم يه خبر بده چون ممکنه ببرمش خونه ي بابام
-باشه،مي خوام فردا بيام پيشش
-ساعت يک از مدرسه ميارمش،تا ساعت يک وربع خودتو خونه ي ما برسون
-ممنون،خيلي ممنونم ازت
-بابت موهاي ساينا هم ممنون
مريم به ريز بيني مهيار لبخندي زد:موهاي دختر خودمو بستم،احتياجي به تشکرنيست
-اونجا ياد گرفتي؟
-نه،نوزده سالگي آموزشگاه آرايشگري رفتم فکر مي کردم يه آرايشگر مي شم،داري رانندگي مي کني،با منم حرف مي زني؟
-نه،ماشين و پارک کردم
ساينا با سر کج به لبخند پدرش که هر لحظه بيشتر مي شد دقيق شد وگفت:
-بابا با کي حرف مي زني؟
با همان لبخند نگاه کوتاهي به دخترش انداخت وگفت:
-به مريم گفتم فردا بياد پيشت
با خوشحالي بغلش کرد،وگفت:دستت درد نکنه بابا
مهيار با تعجب گفت:يعني اينقدر دوستش داري؟
-چون زن مهربونيه، دوسش دارم،اصلا همه شون و دوست دارم
ابرويي بالا داد وگفت:آهان،تو همين چند ساعت فهميدي؟
با همان لبخند سرش تکان داد.مهيار با خداحافظي از مريم به سمت خانه حرکت کرد.
براي آخرين بار خودش رادر آينه نگاه کرد موهايش را آنقدر محکم بسته بود که خيالش از بابت بيرون نريختن موهايش راحت شود.همه آرايشش يک رژ و کرم معطري که از ملبورن خريده بود.عطر هميشه گي اش به لباسش زد.نفسي کشيدوکيفش برداشت،پريسا وارد اتاق شد،به لباس هاي خواهرش نگاه کلي انداخت با اخم گفت:
-اين جوري مي خواي بري؟
مريم نگاهي به پالتوي گلبهي و روسري سفيد رنگ که با مشکي به زيبايي طراحي شده انداخت.عيبي در شلوار مشکي و پوت پاشنه بلند مشکي اش نمي ديد.
مريم سرش تکان داد وگفت:آره مگه چيه؟
پريسا شانه اي بالا انداخت وگفت:
-هيچي فقط کاش به جاي اون عطر خوشبوت که آدم و مست مي کنه چهار قلم آرايش هم اضافه مي کردي
با چهار انگشتي به لبش اشاره کرد وگفت:مگه نمي بيني؟
-چرا ولي کمه،کرم پودر ،ريميل، رژگونه
با دست پريسا را کنار زد وگفت:آخه کي من آرايش غليظ کردم
به سمت در هال رفت وپسرش را صدا زد:آرش!آرش!
پريسا از پشت سرش آمد و يه يک باره صورتش بو کرد وگفت:هووم براي ب*و*سيدن بوي خوبي مي ده
سرش عقب کشيد با لبخندي گفت:تو چه فکر هايي هستي تو
با شيطنت گفت:فکرهاي خوب،خوب فقط به پا بااين پاشنه ي کفشت يهو نري تو بغل طرف
سرش با همان لبخند زيبا تکان داد:
-از دست تو،مطمئن باش اون از دو کيلومتري من رد ميشه،که چشمش به من نيوفته
پريسا دهان باز کرد حرفي بزند که آرش به همراه هر دو پسرخاله هايش آمدند مريم به آن دونگاه کرد وگفت:
-شما کجا؟!
پريسا:مگه نمي بيني منم لباس پوشيدم؟مي خوام برسونمت
نگاهي به پريسا انداخت وگفت:
-از بس تيپ بيرون وداخلت يکيه آدم نمي تونه تشخيص بده،دقيقا مي موني يا مي خواي بري
پريسا با خنده به سمت ميز تلفن رفت وگفت:من بايد در همه حال لباس خوب بپوشم
پريسا سوئيچ و موبايلش از روي ميز برداشت.
مريم گفت:مزاحمت نمي شم، خودمون مي رم
-تو بري من تا شب حوصله ام سر ميره از تنهايي،تورو مي سونم بعد مي رم خونه
مريم ديگر تعارف نکرد وگفت:باشه
ناهيد،از اتاق بيرون آمد در حالي که کيف پريسا به دستش مي داد گفت:
-مواظب خودت باش مريم
نزديک تر رفت و مادرش را بوسيد.
-تمام بد اخلاقي هاشو ديگه کرده، نگران نباش
بعد ازخداحافظي سوار ماشين شدند.
پريسا از آينه به دو پسرانش که سرشان در تبلت و ومشغول بازي هستند وآرش که ساکت سرش به شيشه چسبانده و بيرون تماشا مي کردنگاهي انداخت.
پريسا رو به خواهرش کرد وگفت:شب مياي خونمون؟
-نمي دونم، اگر مهيارزود اومد، باشه
نيم نگاهي ديگر به خواهر انداخت دوست داشت تا زماني که ايران هست حداقل يک بار اورا به خانه اش دعوت کند.
-اگر زود اومد نداريم،به محض اينکه مهيار پاش برسه خونه زنگ بزن ميام دنبالت
با لبخند به او نگاه کرد:باشه،شوهرت کي مياد؟
نفسي با آه کشيد وگفت:يک ماه ديگه،شما هم که نيستيد
چهره ي غمگين خواهرش که ديد به شوخي گفت:نکنه زن گرفته تو خبر نداري؟
پريسا بلند خنديد وگفت:
-نه بابا،شوهر من بي بخاره،صاف ميره صاف مياد…فقط بلد نيست به من محبت کنه همين
روبه به روي برج نگه داشت و هر دو پياده شدند.با يک خداحافظي پريسا رفت.
مريم و پسرش جلوي واحد ايستادند،خاطره ي خوبي از آخرين آمدنش در اين خانه نداشت.زنگ خانه فشرد.
مهيار در را باز کرد با ديدن او گفت:دير کردي
به ساعت مچي اش نگاه کرد وگفت: گفتي يک وربع بيام، يک وبيست دقيقه است که اين جام،دير نکردم
مهيارسرش تکان داد، دخترش را صدا زد:ساينا بيا،فکر نمي کردم حاضر جواب باشي
اين را گفت و از خانه بيرون آمد.مريم تبسمي کرد.ساينا از اتاقش خارج شد و با ديدن مريم و آرش با خوشحالي در آغوش آن زن آشنا جاي گرفت:
-سلام مريم
مريم دخترش در آغوش گرفت وبوسيد:سلام عزيز دلم خوبي قربونت برم؟
مهيار به آن نگاه کردو گفت:من ميرم شب ميام
مريم ايستاد وگفت:باشه
با رفتن مهيار،مريم کفش هايش در آورد وساينا دمپايي به او داد وگفت:بفرمايد اينو بپوشيد
-فدات بشم که اينقدر مودبي
اين بار با دقت بيشتر ي خانه را نگاه مي کرد.کيفش روي مبل گذاشت که نگاهش به پيانو افتاد و گفت:
-پيانوي کيه ساينا؟
ساينا که کنار آرش ايستاده بود با سوال مريم به او نگاه کرد وگفت:من
متعجب نگاهش کرد وگفت:تو پيانو مي زني؟
با لبخند خوشحالي گفت:آره سه ساله،مي خواي بزنم؟
سرش تکان داد وگفت:آره
دست هاي مريم گرفت وکشيد:بيا…آرش تو هم بيا
هر دو پشت پيانو نشستند،آرش روي پاي مريم جاي گرفت،گاهي به دخترش خيره بود گاهي به انگشتاني که روي پيانو به ر*ق*ص در مي آمد.خم شد وسرش بوسيد.
ساينا نگاهش کردوگفت:تا کي پيشم مي موني؟
با همان تبسم روي لب گفت:تا شب که بابات بياد
-تا اون موقع چيکار کنيم؟
مريم با کمي فکر گفت:خوب اول بايد يه چيزي بخوري،ناهار که نخوردي؟
-نه،ولي بابام خريده،براي سه تامون…شما ناهار خورديد؟
مريم خنديد:نه،اينقدر براي ديدن تو عجله داشتم که فقط لباس پوشيدم وآومدم
متعجب گفت:چرا؟
مريم از حرفي که زده بود پشيمان شد،لب به دندان گرفت وگفت:
-خوب، دوست داشتم زودتر ببينمت،بعد ناهار بايد تکاليفتو انجام بدي
ساينا بيش از اندازه به مريم حساس شده بود.سرش تکان داد وگفت:
-باشه،آرشم بياد پيشم؟اون نقاشي بکشه من درسام و بخونم
با لبخندي گرم گفت:باشه خودمم ميام بهت کمک مي کنم
هر سه براي خوردن ناهار راهي آشپزخانه شدند.مريم به کباب ها و مخلفات روي ميزنگاه کرد وبا خنده گفت:
-واقعا فکرکرده من چقدر مي خوام بخورم؟!
هردو بچه هايش کنار هم مشغول غذا خوردن بودند،مريم بيشتر از آنکه غذا بخورد با عشق به آنها نگاه مي کرد.
بعد از آنکه درس هاي ساينا تمام شد گفت:حالا چيکار کنيم؟
مريم نقاشي هاي آرش که کنار ساينا مشغول کشيدن بود امضا کرد گفت:
-وقتي خونه ي آقاجونت بودي چي کار مي کردي؟
دفترش درون کيف گذاشت وگفت:هيچي!يا نگاه تلويزيون مي کردم يا به زور مي گفتن استراحت کن
مريم صورتش نزديک ساينا برد وبا لبخند گفت:مي خواي آشپزي کنيم؟
با هيجان دستانش به هم زد و گفت:آره خوبه!چي درست کنيم؟
مريم با حالت فکر کردن انگشت اشاره اش پشت لب زد وبعد از گذشت چند ثانيه گفت:
-شيريني!چه شيريني دوست داري؟
با فکر کردن به علاقه ي پدرش گفت:نون خامه اي، بابام دوست داره
-بريم نگاه کنيم وسايلشو دارين
کل کابينت ها براي پيدا کردن وسايل مورد نيازشان زير ورو کردند اما چيز جز چند تخم مرغ درون يخچال پيدا نکردند.مريم مي دانست اين خانه زن ندارد که بتواند وسايل شيريني پزي و کيک سازي داشته باشد.هر سه ي آنها براي خريد بيرون رفتند.وسايل مورد نيازشان خريدند.مريم همه وسايل روي ميز آشپزخانه گذاشت با بلند کردن سر وديدن آن دو که شبيه دو جوجه نگاهش مي کرد بلند خنديد وگفت:
-اين دوتا رو نگاه
ساينا لبخند زد وگفت:حالا چيکار کنيم؟
مريم به آرش نگاه کرد وگفت:
-اول بايد به آرش يه چيزي بديم بازي کنه چون اصلا دوست نداره به ما خانوم ها کمک کنه
-الان براش ميارم
آرش به رفتن باعجله ي ساينا نگاه کرد. مريم علت رفتن ساينا را به او توضيح داد.آرش با خوشحالي که قرار نيست در شيريني پزي به آنها کمک کند لبخندي زد.
دقايقي بعد ساينا مادرش را ساينا زد:مريم!مريم!
مريم لبخند تلخي زد،انگار بايد به همين صدا زدن اسمش راضي باشد.
-جانم اومدم
به اتاق اورفت کارتني مقابل او ديد گفت:توش چيه؟
موهايش کنار زد وگفت:پازل،يه عالمه در اندازه هاي مختلف
کارتن باز کرد با ديدن آن همه جعبه با متعجب گفت:اين همه پازل؟
با صداي تعجب مادرش خنديد وگفت:اره دوست دارم
ساينا چند جعبه بيرون آورد که يکي از بزرگ ترين پازل هايش را به مريم نشان دهد.
– اين هزار تيکه ست سخته، بابام وقت نمي کنه کمکم کنه
آرش با سر درون کارتن رفته و با کنجکاوي آنها را بيرون مي کشيدونگاهي به آنها مي انداخت.مريم از دست ساينا گرفت وگفت:
-مي خواي با هم درستش کنيم؟
با خوشحالي گفت:آره
به تيکه هاي پازل نگاه کرد وگفت:خيلي ريزن، به يه ذره بين نياز داريم
-دارم دوتا
در جعبه بست وگفت:بخاطر همين ديشب امين بهت پازل داد؟
سرش تکان داد وگفت:اوهوم،هر موقع مي رم پيشش باهم يکيو کامل مي کنيم
آرش را با درست کردن پازل سرگرم کردنو و خودشان مشغول درست کردن نان خامه اي شدند.پيش بندي به ساينا زد وگفت:
-اول بايد خميرش و درست کنيم، بعد خامه وسطش
مريم موهاي دخترش محکم بست وگفت:اين موهاي خوشگلت هم نبايد مزاحم بشن
بعد از درست کردن شيريني هايي که با خنده هاي بلند ساينا وقربان صدقه رفتن مريم تمام شد.براي پذيرايي از خودشان با آن نان خامه اي، چاي ريختن.آرش با چهره اي خسته پازلي که درست کرده بود جلوي ساينا گرفت.ساينا با صداي بلند خنديد مريم متعجب گفت:
-چي شده ساينا؟
پازل به مريم نشان داد وگفت:ببين چيکار کرده،دوتا پازلي که بهش دادم يکي کرده
مريم پازل را از دست ساينا گرفت و با نگاه کردن لبخندي زد،هر تکه اي که مي شد به هم زد آرش آن کار را کرده بود.به جا ي گوش هاي گربه شاخه اي از درخت گذاشته بود.مريم به آرش نگاه کرد وگفت:
-اشتباه درست کردي
آرش با لبان آويزان به سمت نان خامه اي ها رفت و يکي از آنها را برداشت گازي به او زد. ساينا که متوجه ناراحتي او شد به طرفش رفت وصورتش بوسيد:
-عيب نداره،من و تو مامانت باهم يه پازل بزرگ درست مي کنيم
مريم حرف هاي او را ترجمه کرد.ساينا چاي خود را به آرش داد ورو به مريم گفت:
-من شيرکاکائو مي خوام
مريم متعجب گفت:شيرکاکائو با نون خامه اي؟
-آره،لطفا براي آرش هم درست کن
باشه اي گفت و براي درست کردن شير کاکائو به آشپزخانه رفت.در آن مدت که مريم در آشپزخانه بود ساينا آن پازل گربه را که تکه هاي بزرگي داشت کامل کرد.
مريم با سيني آمد وروي مبل نشست:بفرمايد اينم شير کاکائو شما دوتا
ساينا با يه تشکر برداشت.آرش با ديدن آن ليوان فنجانش روي ميز گذاشت و ليوان شير کاکائويش برداشت.
مريم گفت:ساينا چه جوري شير کاکائو با نون خامه اي مي خوري؟
ساينا خنديد وگفت:خوشمزه است که
مريم خنديد وبه آرش نگاه کرد،همه شير کاکائويش خورد بعد مشغول نون خامه ايش شد.
ساينا:شام چي بخوريم؟
شانه اي بالا انداخت وگفت:نمي دونم
-سفارش بديم؟
-نه خودمون دوتا درست مي کنيم،هميشه غذا از بيرون مي گيريد؟
-بيشرآره،يه وقت هايي عمه راحله ومستانه ميارن
مي خواست بپرسيد،پس چرا گيتي برايتان غذا درست نمي کند؟ حرفش خورد و سکوت کرد.به خودش اجازه نداد در زندگي آنها دخالت کند.
ساينا به مريم که در فکر فرو رفته بود گفت:شام چي درست کنيم؟
-هان؟ساندويچ مرغ مکزيکي خوبه؟
سرش تکان داد وگفت:نخوردم
-خوشمزه است،بابات کي مياد؟
-دير، وقتي مياد که من خوابم
-براي اونم درست مي کنيم ديگه خودش بايد گرمش کنه بخوره
مريم قبل از آنکه سرگرم درست کردن شام شوند با ساينا که به او قول داده بود. سه رديف ازپازل هزار تيکه درست کردند.بعد از آن براي درست کردن شام به آشپزخانه رفت.
به ساعت که نه شب نشان مي داد، نگاه کرد اما خبري از او نشد.پريسا زنگ زد:
-سلام کجاي؟

نگاهي به آرش که از خسته گي روي کاناپه خوابش برده انداخت وگفت:
-پيش ساينا،هنوز مهيار نيومده،اگر مي خواي بخوابي بخواب
-مگه مرغم نه شب بخوابم،مي خواستم تدارکات شام وببينم
-شرمنده يه چيزي درست کردم با هم خورديم،باشه يه وقت ديگه
پريسا با دلخوري گفت:
-يه جوري مي گي يه وقت ديگه انگار قراره تا ابد بموني،يادت رفته اخر اين هفته قراره برگردي
با ياد رفتن و دوري دوباره از دخترش قلبش به درد آمد لبخند تلخي زدي وگفت :
-آره مي دونم،اما قول ميدم يه روز کامل پيشت باشم خوبه
-اميدوارم،تا دوازده منتظرت مي مونم
-باشه،بازم ببخشيد
-تو تقصيري نداري که عذر خواهي مي کني،فعلا
دقايقي روي مبل نشست. ساينا که مسواک زدنش تمام شده بود به طرف مريم رفت وگفت:
-مريم من خوابم مياد
بلند شد وبوسيدش:برو بخواب عزيزم
-آرش کجا مي خوابه؟
-فعلا که رو کاناپه خوابه!نگرانش نباش عزيزم بابا بياد ما مي ريم
مريم او را تا اتاقش همراهي کرد وپتو روي اوکشيد.آنقدر آنجا نشست تا دخترش به خواب برود.وقتي مطمئن شد خواب رفته اورا بوسيد و از اتاق خارج شد. با شنيدن صداي چرخيدن کليد در، در شال روي سرش انداخت. مهيار با ديدن او در بست و کفش هايش در اورد.
مريم به او نگاه کرد وگفت:سلام
با خسته گي جوابش داد:سلام
به ساعت که ده و نيم نشان مي داد نگاه کرد وگفت:هميشه اينقدر دير مياي؟
-تقريبا،آره
کيف روي شانه اش انداخت وگفت:بايد زودتر ازدواج مي کردي که ساينا اين جوري تنها نباشه
مهيار دهان باز کرد که حرفي بزند مريم دستش بالا آورد وگفت:
-قبل از اينکه طعنه هات نثارم کني،شام درست کردم تو يخچاله گرمش کن بخور
مهيار با همان خسته گي در چهره اش گفت:مي موندي که تنها نباشه
موبايل از کيف بيرون آورد وبه خواهرش زنگ زد رو به مهيار گفت:
-اگر نمي گفتي تا صبح خفه مي شدي نه؟
-گفتم که بدوني ساينا نيازي به دلسوزي تو نداره
به بغض در گلويش جواب خواهرش داد:سلام پريسا،مي توني بياي؟
-….
-منتظرم خداحافظ
بالاي سر آرش ايستاد وبا صدايي که سعي مي کرد لرزشش مشخص نباشد پسرش صدا زد:آرش!آرش!
مهيار به سمت در اتاقش مي رفت که با شنيدن صداي مريم برگشت وبااخم خسته گي گفت:
-براي چي داري صداش مي زني؟!
-نمي تونم بغلش کنم تا پايين
متوجه صدا و ناراحتي او شد،لبانش تر کرد وبا لحني آرام گفت:مگه اين چقدر وزن داره که نمي توني بغلش کني؟
ايستاد و به او نگاه کرد وگفت:
-واسه شمايي نزديک نودکليو وزن داري چيزي نيست، اما منِ پنجاه کليو زياده
نفسي کشيد و خوشحال شد که توانسته خودش را کنترل کند،مي ترسيد اگر اشکي بريزد چطور او را آرام کند.
-حالا که خواهرت نيومده بذار بياد بعد بيدارش کن
اين را گفت و براي تعويض لباسش به اتاق رفت.مريم همان جا نشست و به فکر فرو رفت نمي دانست کي مهيار مي خواهد روي خوشش را به او نشان دهد.
همزمان با بيرون آمدن مهيار تلفن مريم زنگ خورد.
-سلام عزيزم الان ميام
قبل از آنکه مريم براي بيدار کردن آرش خم شود مهيار زودتر نزديک رفت و بغلش کرد:
-برو درو باز کن
مريم مبهوت رفتار مهيار فقط با يک لبخند تشکري از او کردو همراه او از خانه خارج شد.هردو وارد آسانسور شدند.ايستادن در کنار مهيار در آن فاصله ي کم،خود به خود نفس کشيدن را براي مريم مشکل کرده بود.آن عطر مردانه که بيني اش را نوازش مي داد،ديگرنياز شديد به اکسيژن را احساس کرد.به طوري که دست روي قلبش گذاشته بود تا مطمئن شود مهيار صدايش را نمي شنود.با هم پايين امدند،هر چند هردو قدم هاي بلند وتند بر مي داشتند،اما مهيار قدم هايش را با مريم هماهنگ مي کرد تا او مجبور نشود،تندتر راه برود. پريسا با ديدن آن دو لبخندي زد:
-بابا غيرت،خوشتيپ،دلربا،مغرورِ لجازِ مهربون
نزديک ماشين که شد پريسا آرام گفت:سلام
براي جواب دادن فقط سرش تکان داد.مريم براي او در ماشين باز کرد واوآرش را در ماشين خواباند.با يک تشکر از طرف مريم مهيار راهي خانه شد.
پريسا با نيشخندي به او نگاه کرد ومريم سرش تکان داد وگفت:چيه؟
-خبرايي شده اين جوري برات دلبري مي کنه؟!البته ما بخيل نيستيما
با همان خوشحالي وهيجان که مهيار برايش کار مهمي انجام داده گفت:
-نه خوش خيال،گفتم نمي تونم بغلش کنم فقط به يه زن ضعيفه کمک کرد.
پريسا با خنده و شيطنت گفت:البته شما هر زني نيستيد عزيزم
-مريم با چشمان خندانش گفت:چقدر دلم مي خواد بهت بگم درد
پريسا همان طور که مي خنديد گفت:بگو،بگو خودتو تخليه کن
مريم با خنده اي آرام گفت:درد،راه بيوفت بريم
مريم هم بيشتر از پريسا دلش مي خواست،مهيار هنوز دوستش داشته باشد.وبتواند کنار او ودوفرزندش زندگي کند.
وارد خانه شدند مريم با ديدن آن حياط بزرگ گفت:عجب خونه اي
-حاضرم اين خونه رو بدم فقط يک شب شوهرم بهم محبت کنه
از ماشين پياده شدند.مريم آرش را دراغوش گرفت وهمراه پريسا به اتاقي که راهنمايش کرد رفت.بعد از خواباندن آرش پريسا گفت:
-امشب اذيتت نمي کنم مي توني بخوابي
با خنده به اتاقي که پريسا براي استراحت او انتخاب کرده بود رفت.با آنکه خسته بود اما از هيجان رفتارمردانه مهيار به زحمت خوابش برد.
با صداي جيغ بچه ها وبرادرش امين که بلند صحبت مي کرد و داد مي زد چشم باز کرد.
امين:آرش ورها کنيد وگرنه مي کشمتون
مريم پوفي کشيد وگفت:دونفر کم بود امين هم اضافه شد
دل کندن از آن تخت نرم وگرم سخت بود اما با آن سرو صدا هم نمي شد خوابيد.با بي ميلي بلند شد و بيرون رفت با ديدن انها سري تکان داد وگفت:
-چه خبره؟
امين با شنيدن صداي خواهرش برگشت وگفت:سلام بيدار شدي؟ببخشيد
با چشم هاي خواب آلودش به او نگاه کرد:عليک سلام،نمي تونيد آروم تر بازي کنيد؟
با لبخند گفت:ببخشيد،آخه امين و گروگان گرفتن
به کسرا و رامين نگاه کرد وبا لبخندي گفت:مي ترسم آخرش خودتون و گروگان بگيرن
وبا شنيدن صداي مادرش گفت:امين، مامان اينجاست؟!
-آره امروز همه دعوت پريساييم

قبل از رفتن به آشپزخانه به سرويس بهداشتي رفت و آبي به دست و صورتش زد.واردآشپزخانه شد وبا ديدن آن همه غذا ودسر گفت:
-پريسا چيکار کردي؟چرا اين همه غذا درست کردي؟
ناهيد که مشغول پاک کردن سبزي ها بود گفت:سلام به دختر عزيزم
-سلام ببخشيد،با ديدن اين همه غذا يادم رفت سلام کنم
-مادر جان بالاخره بايد اين کلاس هاي که مفت ميده يه جا بدردش بخوره
پريسا با اعتراض گفت،اِه، مامان
ناهيد با خنده اي که در چهره اش بود رو به مريم کرد وگفت:
-مگه دروغ مي گم؟،کلاس آشپزي،کلاس شيريني پزي،کلاس آرايشگري،کلاس طراحي چهره،کلاس خياطي، کلاس نگهداري از گل وگياهان آپارتماني…
مريم خنديد پريسا گفت:مي بيني به جاي تشويق کردن تو ذوقم مي زنه
ناهيد به پريسا نگاهي انداخت وگفت:کي زدم؟مي گيم بايد ازشون استفاده کني، همين
مريم ميان بحث دختر و مادرصندلي عقب کشيد ونشست وگفت:
-امروز دست پخت شو مي خوريم ببينيم خواهرم کلاس هايي که رفته به دردش خورده يا نه
به غذاهاي درون ظرف که با خلال دندان نگه داشته بودنگاه کردوگفت:پريسا اينا چيه؟
-فينگر فود
-بخورم؟
کوفته هاي در دستش درون قابلمه گذاشت وگفت:نه بايد بذارمش فر
آرش با دو به آشپزخانه آمد وگفت:آب مي خوام
مريم او را بوسيد وگفت:چشم
امين پشتش آمد وگفت:مريم مياي بازي؟
ليوان آبي به او داد با لبخند تعجبي نگاهش کرد وگفت: بيام گروگان بازي؟
امين خنديد:نه،يه بازي که تو هم بتوني بياي
-ياد بچه گيات افتادي؟
پريسا:فقط هيکل گنده کرده هنوز بچه است
امين با اعتراض و عصبانيت گفت:به من نگو بچه ها
-پس چرا مريم ميگه؟
-مريم اشکال نداره تو نگو
پريسا با حرص رو به خواهرش کرد وگفت:مي بيني؟ هنوزم تورو بيشتر از من دوست داره
امين:من محبتاتتو فراموش نمي کنم،دوست دارم اما مريم يه ذره بيشتر
سرش تکان داد وگفت:چرا؟
-چون تازه اومده دلم نمي ياد ناراحتش کنم
مريم خنديد:فدات داداش
پريسامي دانست برادرش با او شوخي مي کند،وبه ظاهر خودش را عصباني نشان داد وگفت:
-مي خواي منم برم، ده سال بعد برگردم؟
با همان اسحله ي اسباب بازي که در دستش بود به طرفش تکان داد وگفت:
-نه ديگه اگر تو بري کي ديگه مي خواد پول کلاس هاي تکواند و فوتبال من و بده؟
-بيا باز برگشت سر خونه اولش
مريم خنديد:پريسا اولش کن اينقدر اذيتش نکن
امين قدمي براي بيرون برداشت که مريم صدايش زد:امين
برگشت:جانم
نزديک تر رفت و گفت:تو سايه رو يادته؟
با خجالتي که در چشمانش بود گفت:خواهر مهيار؟آره يادمه چطور؟
مريم لبخندي زد:تازه گيا ديديش چقدر خوشگل شده؟
مريم يادش مانده آن دو هم بازي خوبي براي هم بودند.گونه هايش هم چون کودکي اش در ميان آن صورت سفيد، قرمز شد وسرش پايين انداخت:
-آره خوشگل شده!مبارک صاحبش باشه
با آمدن پدرش خودش را از جواب هاي مريم رها کرد و با سرعت از آشپزخانه خارج شد.
مريم به پدرش سلام کرد پدرش در جواب گفت:سلام مريم خانوم گل،به دخترم صبحانه داديد؟
پريسا:دخترتون تازه بيدارشده،هنوز وقت نکرده چيزي بخوره
آن عينک که بخاطر شماره ي زيادش چشمانش را درشت نشان مي داد،بالا فرستاد وبا لبخندي گفت:
-الان خودم براي دخترم چاي مي ريزم
-زحمت نکش بابا خودم مي ريزم
مريم با چشمانش پدرش را تا رسيدن به اجاق گاز و ريختن چاي دنبال کرد.
-بذار اين چندروز که مهمان ما هستي خودمون ازت پذيرايي کنيم
نگاهش از دست راست پدرش که تنها با انگشت شصت استکان را گرفته بود به صورتش انداخت.بغضش فرو فرستاد واستکان از دستش گرفت.لحظه اي خم شد و دست پدرش بوسيد.
جواد سريع دستش عقب کشيد وگفت:چيکار مي کني مريم؟
در اغوشش گرفت:دوست دارم بابا،خيلي دوست دارم
نمي توانست زحمات پدري که سال ها پيش رفتگر بود وچهار انگشتش زير تيغ نجاري رفت را فراموش کند.جواد سر اورا بوسيد وبا لبخند و شوک رفتار دخترش
گفت:
-منم دوست دارم بابا،اما کاش پيشمون مي موندي،تو اون غربت تنها مي خواي چيکار کني؟
هنوز نتوانسته بود به آنها بگويد قصد ازدواج مجدد دارد. يا با آنهااحساس غريبه گي مي کرد يا موقعيتش پيش نيامده بود.با يک نگاه کلي به خواهر ومادروپدرش تصميم گرفت،جريان ازدواجش رابا آنها مطرح کند.هر چند از عکس العمل بعد از آن خبر نداشت.
نفس عميقي کشيد وگفت:من..بابا من قراره ازدواج کنم
جواد:چي؟باکي؟
ناهيد از طرفي خوشحال شد از طرفي ترسيد باز سرنوشت او را ياري نکند.با نگراني پرسيد:خارجيه؟
با تبسمي به پدر و مادرش نگاه کرد وگفت:نه ايرانيه،مرد خوبيه…وقتي باهاش ازدواج کردم ميايم ايران ببينيش
جواد دلش آرام نگرفت وپرسيد:درست بگو کيه ؟چيکاره است؟چند سالشه؟زن و بچه داره؟
مريم با لبخندي مهربان دست روي شانه پدرش گذاشت وگفت:بشين الان براتون توضيح ميدم
مريم همه جريان آشنايي خود با بهزاد را براي خانواده اش توضيح داد اما اتفاقات بد زندگي اش را فاکتور گرفت.آنها هم وقتي متوجه شدند مرد خوبي است با ازدواج او مخالفتي نکردند.بعد از آن مهماني به پارک رفتند.هر چند هوا سرد بود.اما گرماي خنده ها و خوشي هايشان برآن سرما غلبه کرده بود.
مريم به شماره مهيار پيام داد:سلام،ميشه ساينا رو ببينم؟!
دقايقي بعد موباليش زنگ خورد با ديدن اسم مهيار نفس عميقي کشيد و جواب داد:
-سلام
مهيار مي دانست مدت زيادي در ايران نمي ماند.پس براي جبران گذشته هم که شده دقايقي با تلفن با اوصحبت کند.
-سلام،چرا زنگ نزدي؟
بايد جواب قانع کننده اي براي او مي داد.آب دهانش قورت داد.
-خوب گفتم شايد گيتي پيشت باشه،ترسيدم دردسر بشه
مهيار به ساعت مچي اش نگاه کرد وبا لحن آرامي گفت:
-ساعت ده صبحه، گيتي بياد نمايشگاه پيش من چيکار ؟
شانه اي بالا انداخت وگفت:نمي دونم بايد احتمال هر چيزي رو بدم
مهيار سرش پايين انداخت و پايش روي زمين کشيدبا تعلل گفت:
-گيتي از اومدنت خبر داره،يعني خودم بهش گفتم
مريم بعد از ثانيه اي مکث نفسي کشيد وبا حرص گفت:
-اين همه قول از من مي گيري که گيتي نفهمه زندگيم خراب ميشه!بعد الان خودت رفتي بهش گفتي؟
مهيار مي خواست با آوردن اسم گيتي با احساسات مريم بازي کند به طوري که او فکر کند گيتي برايش مهم است.
-نمي تونم چيزي و ازش پنهان کنم،بعدشم همش که بخاطر اون نبود
مريم سعي مي کرد خودش را بي تفاوت نشان دهد اما نتوانست لحن ناراحتش را پنهان کند.
-بخاطر اذيت کردن من هم بود، نه؟
-دقيقا،فکر نکن هنوز بخشيدمت
لبخند تلخي زد و نفس صدا داري کشيد:مي دونم
-ساينا پيش بابامه،اگر مي خواي برو اونجا
-مهمون که ندارن؟
-کي؟اگر منظورت خانواده ي عمه ام،که فکر نکنم،حتما قبل از اومدنشون زنگ ميزنن
با همان لحن ناراحتي که از حرف هاي مهيار داشت گفت:باشه پس من ميرم
-خداحافظ
مهيار به پدرش اطلاع مي دهد که مريم براي ديدن دخترش به خانه ي او مي آيد. بعد از قطع تماس به صفحه ي موبايلش نگاه مي کند.مي دانست بازي با روح وروانش چيزي را درست نمي کند.
سايه به همراه پدرش مشغول تمييز کردن مبل ها بود،رو به پدرش گفت:
-مريم امروز مهمونمونه؟
پرويزسرش تکان داد: آره
-خاطره ي زيادي ازش ندارم ولي همونايي هم که هست، بد نبودالبته به جز روزهاي که به برادرم بي مهري مي کرد.
پرويز در حالي که کوسن مبل در دستش بود به او نگاه کرد وبا لبخندي گفت:امروز باهاش بدرفتاري نکن
سري تکان مي دهد:نه،کاريش ندارم اتفاقا مي خوام رفتار قبلم هم جبران کنم
با گفتن اين حرف صداي زنگ خانه بلند شد و سايه براي باز کردن در به طرف آيفون رفت. بعد از فشردن دکمه کنار در منتظر ماند تا مريم وارد خانه شود با آمدن اوسايه نزديک تر رفت و با لبخند دستانش به سمت او دراز کرد.
-سلام
مريم با محبت به او نگاه کرد و دستان او را گرفت:سلام خانومِ عزيز،خوبي؟
سايه با حرف محبت آميز مريم خجالت زده از برخورد اولش سرش تکان داد.
-بله ممنون خوبم،بفرمايد تو
پرويز با ديدن مريم نزديک تر رفت.
-خوش آمدي مريم جان بيا تو
مريم نزديک پرويز شد:ممنون
-پسرتو نيووردي؟
با لبخندي جواب داد:نه!مهمون خواهرم بود
-بهش خوش بگذره
بعد از سلام و احوال پرسي با سر به دنبال ساينا مي گشت پرويز متوجه شد و با لبخندي گفت:
-ساينا هنوز خوابه
با تبسمي گفت:نزديک دوازده است بايد ديگه بيدار بشه!
دستش به سمت راه پله دراز کرد وگفت:تو اتاق من خوابيده، بريد بيدارش کنيد
مريم دوروز ديگر براي ماندنش فرصت داشت.مي خواست اين روزهاي آخر کنار دخترش باشد،حتي اگر اورا بد خواب کند.
به طرف راه پله رفت دست روي نرده گذاشت،نگاهش به اتاقي که در چند متري نرده قرار داشت کشيده شد.لبخند تلخي به ياد روزهاي شيرينش زد و پله ها را براي بالا رفتن يکي يکي طي کرد.پشت در اتاق پرويز ايستاد و آرام آن را باز کرد با سرک کشيدن به داخل و ديدن ساينا که سرش در بالشت فرو برده خنديد وگفت:
-عين مهيار مي خوابه
نزديک تخت شد،با دودستش کيف کاربني رنگش که با شلوارش ست کرده بود در دست فشرد وبا مهرباني به اونگاه کرد،کيف روي زمين گذاشت.وکنارش روي تخت دونفره خوابيد و در آغوشش کشيد،پيشانيش بوسيد.آرام گفت:
-وقتي بزرگ شدي و فهميدي،چرا رفتم سرزنشم نکن!
ساينا با صداي آهسته ي او آرام چشم هاي خواب آلودش را باز کرد،براي آنکه مطمئن شود زني که کنارش خوابيده مريم است چشم هايش مالش داد.تاري ديدش که برطرف شد با لبخند خوشحال کننده اي گفت:
-مريم!تو اومدي پيشم؟
لبخندي زد:آره عزيزم،اومدم امروز پيشت باشم
در دلش گفت”شايد اين آخرين ديدارمان باشد”
همانطور که مادرش در کنارش خوابيده بود،در آغوش او رفت وگفت:
-ممنون اومدي،امروز حوصله ام سر مي رفت
با يادآوري آرش نشست وموهايش کنار زد وگفت:
-آرش هم آوردي؟
مريم نشست وگفت:نه،پيش خاله پريساست
پرسشگرانه به مريم نگاه مي کرد،تمام آن مدتي که او با پريسا در ارتباط بوده،چرا او وپسرش را نديده است؟
-مريم؟تو کجا بودي؟
ضربان قلب مريم از سوال دخترش بالا گرفت،نمي دانست اگر سوالش را طور ديگري مطرح مي کرد وبه جاي “مريم” مي گفت “مادر” چه پاسخي بايد به او مي داد.
نفسي براي باز شدن مجراي تنفسي اش کشيد وگفت:
-من ايران نبودم،يعني خارج زندگي مي کردم…بخاطر همين تو من و نمي ديدي؟
قانع شد وگفت:آهان،الان مي موني؟
دوست داشت با صراحت به دخترش بگويد همه چيز دست پدر توست”از او به يک اشاره، از من به سر دويدن”پدرت بخواهد مي مانم،وبرايت مادري مي کنم.
خم شد و صورتش بوسيد:
-ساينا يه چيزي بهت مي گم يادت بمونه،براي هميشه باشه؟!
پلکي زد و کنجکاوانه پرسيد:چي؟
-من دوست داشتم ودارم، تاابد دوست دارم…هيچ وقت فراموشت نکردم
سانيا نمي دانست حرف هاي مريم را هضم کند،گيج شده بود…فقط فهميد او دوستش دارد، مريم ادامه داد.
-يادت بمونه باشه؟من مجبور شدم برم…هر حرفي راجع به من، بهت زدن زود باورنکن خوب؟!
ساينا با کلافه گي نفهميدن حرف مريم ،سرش تکان داد وگفت:نمي فهمم چي ميگي؟
-الان نمي فهمي اما وقتي بزرگ تر شدي مي فهمي،مي دونم به (به جاي پدرش گفت)به،به يک نفر بد کردم،اما در شرايطي نبودم که بخوام خوبي کنم..مي خواستم اما دلم راضي نبود
مريم مي دانست ساينا در سني نيست که بخواهد همه چيز را براي او توضيح دهد،فقط مي خواست دخترش يادش بماند او دوستش دارد! وشرايط زندگي اش اورا مجبور به ترک خانه کرده بود.
صورتش در دست گرفت و چندبار بوسيد.در آغوشش گرفت ساينا دستانش پشت کمر او حلقه کرد و باز جاي امن و آرامش سرسپرد.با شنيدن صداي مهيار ساينا از مريم جدا شد وگفت:
-بابا اومد!
از روي تخت پايين آمد،مريم به يک باره دستش گرفت وبا نگراني گفت:
-ساينا حرف هايي که بهت زدم به بابات نگو باشه؟بين من و تو!
ساينا آنقدر ها هم از حرف هاي مادرش سر نياورده بود که بخواهد براي پدرش شرح دهد سري تکان داد وگفت:
-باشه!
با رفتن دخترش از اتاق،به طرف کيفش رفت و آن را از روي زمين برداشت و ازاتاق بيرون خارج شد.
پله ها رابا بي رمقي پايين مي آمد،چشمش به مهيار که ساينا در بغل گرفته بود حرف مي زد و مي خنديدندافتاد،لبخندي زد وبقيه ي مسير طي کرد و به پايين آمد.
-سلام
مهيار با ديدن مريم ساينا را زمين گذاشت و جواب سلامش را داد:سلام
به ساينا نگاه کرد وگفت:برو لباس خوابت و عوض کن
با گفتن باشه اي از کنار مريم عبور کرد وراهي اتاق شد.مهيار به او گفت:
-چرا وايسادي؟ بيا بشين!
نمي دانست مهيار اين حرف را با مهرباني زده يا به اجبار تعارف کردن يک مهمان، با تبسمي گفت:
-قرار نيست ناهار بمونم،فقط اومدم ساينا رو ببينم و برم
با لحن سردي گفت:
-يادم نمياد براي ناهار دعوتت کرده باشم؟چند دقيقه اي بشين بعد برو!
از حرص جملاتي که مهيار برزبانش آورد لبش گاز گرفت و چشمانش لحظه اي بست،دهان باز کرد جوابش بدهد که صداي آيفون آمد.مهيار به طرف آشپزخانه رفت وبا ديدن عمه اش در باز کرد رو به سايه با اخم گفت:
-سايه کي به عمه خبر داده؟
سايه که متوجه کار اشتباهش شده بود، با شرمنده گي گفت:
-عمه زنگ زد،ناهار دعوتمون کرد گفتم خودمون مهمون داريم گفت کيه؟اول پيچوندمش بعدش از زير زبمون کشيد، ببخشيد
براي آرام شدنش دستي به پيشاني اش کشيد وگفت:
-گند زدي سايه،تو نمي دوني عمه اگر بياد چه قشقرقي به پا مي کنه؟اون مريم و نديده داشت مارو مي زد
-ببخشيد!
با تاسف سرش تکان داد و به سرعت به طرف مريم رفت مي خواست او از چشمانش عمه اش پنهان کند،مريم با قدم هاي تند و عصبي که سمت مي امد ترسيد،نزديک او شد چند قدم عقب رفت.مهيار حرفي نزده بود که در باز شد،راحله به محض ديدن آن دو که در فاصله ي نزديک بهم ايستاده بودند، با تمام تنفري که در چشمانش جمع کرده بود به امريم نگاه کرد.مريم فکر کرد اگر او مادرشوهرش مي بود براي نفس کشيدن بايد از او اجازه مي گرفت.
با همان نگاه به سمت مريم نزديک مي شد که مهيار سد راه او شد،راحله متعجب به او ومريم که پشت مهيار ديده نمي شد نگاه کرد وگفت:
-اين کارات يعني چي مهيار؟!برو کنار ببينم!
-اون مهمون منه و بهتون اجازه نمي دم بهش بي احترامي کنيد!
با پوزخندي گفت: چي؟تو!تو داري از اين زن دفاع مي کني؟برگرد نگاش کن ببين اون همون زنه…
ميان حرفش آمد واعصاب کنترل شده اش گفت:
-اون اگر بدي کرده باشه به من کرده،واگر کسي قرار باشه مجازاتش کنه اون منم نه کس ديگه اي،واگرتمام تنفرتون و مي خوايد با يه سيلي نشون بديد(مکثي کرد)بهتره که جلوي من نباشه
راحله با خشم نفس مي کشيد.
-آدم نميشي مي فهمي؟حقت بوده ولت کنه بذاره بره،به جاي اينکه اونو پشت خودت قايم کني بايد بندازيش بيرون
راحله به مريم که فقط سرش پايين انداخته بود نگاه کرد وگفت:
-تو لالي نمي توني حرف بزني؟بايدم با شرمندگي سرت و بندازي پايين مگه حرفي هم براي گفتن داري؟!
مهيار نفس صداداري از روي عصبانيت کشيد وگفت:
-عمه تمومش کن، مثلا زنيد احساسات زنانو رو مي فهميد اما هيچي حاليتون نيست،اگر بد کرده به خودش بد کرده…شما ها لازم نيست هي بهش بگيد يه جوري رفتار مي کنيد انگار با شما بد بوده،کينه ي شما بدتر از منه
پرويز با پلاستيک هاي نوشابه و دوغ وارد خانه شد و با ديدن آن سه گفت:
-اينجا چه خبره؟!
راحله برگشت و با ديدن برادرش گفت:هه،بيا از پسرت بپرس اصلا تو چرا اين و راه دادي؟
پوفي کشيد و پلاستيک ها را به سمت سايه که از ترس دعوا شدن گوشه در کنار ستون ايستاده بود بلند کرد وگفت:
-سايه اينا رو ببر آشپزخونه
سايه به طرف پدرش مي رفت که پرويز گفت:
-راحله بيا کارت دارم
با رفتن آن دو مهيار برگشت وبا ديدن سر پايين او واشک هايي که بي محابا ريخته مي شدند سرش کج کرد وگفت:
-مريم!داري گريه مي کني؟!
آرام سرش را بالا آورد و در آن چشمان سياه خيره شد،چقدر اين مريم گفتن هايش را دوست داشت،چقدر نوازش گونه با او حرف زد،اگر مي توانست يا جراتش را داشت همان لحظه درآغوشش مي رفت اما خودش را کنترل کرد وگفت:
-ببخشيد خيلي برات دردسر درست کردم،حق با عمه ته من نبايد اينجا باشم،ازاينکه نذاشتي…
-ادامه نده،حتي اگر حق با اون باشه نبايد اينجوري حرف بزنه،زندگي من و تو بوده واجازه دخالت کردن نداره
لبخندي روي لبانش نشست،در گذشته اين حمايت ها را از مهيار ديده بود.اما قدرش را ندانست.
-ممنون،من ميرم ديگه،خداحافظ
مريم قدمي براي بيرون رفتن برداشت که مهيار جلويش گرفت:
-بمون
سايه:مهيار گيتي اومد
مريم نگاه پراضطرابش به او انداخت.مهيار نفسي کشيد وگفت:
-عجب روزي!بهتر از اين نميشه!
گيتي با خشم وارد شد، نگاهش بين مريم او چرخاندبا خشم دلخوري به مهيار نگاه کرد:
-واقعا نمي دونم چي بايد بهت بگم؟
مهياربه او نزديک شد وگفت:کي به تو خبر داد؟
راحله وپرويز از اتاق سابق آن دو بيرون آمدند راحله گفت:
-من،اون که قراره دخترشو ببينه، گفتم ما هم دور هم جمع بشيم
مريم راحت مي توانست تحقير شدنش و بي ارزش بودنش را با آن کلمه ي “اون”را حس کند.
کيف روي شانه اش انداخت،وبدون نگاه کردن به کسي گفت:
-بااجازتون
با حرف راحله ايستاد:چيه بهت برخورد؟ناراحت شدي؟ببخشيد نمي تونستم بيشتر از اين ازت استقبال کنم!
با حلقه هاي اشک در چشمش گفت:
-ازتون هيچ انتظاري ندارم عمه خانوم!براي فهمُندن اشتباهم احتياجي به خورد کردن شخصيتم نيست
-هه!شخصيت مگه تو با رفتنت شخصيت هم براي خودت گذاشتي؟
مريم با همان اشک ها به او نگاه مي کرد پرويز به طرف خواهرش رفت وگفت:
-يک ساعت داشتم داخل اتاق گل لگد مي کردم؟
راحله نگاهش به مريم بود وگفت:هر چه زودتر بره خوشحال ميشم
اين را گفت و وارد اشپزخانه شد.مريم نگاهش به راه پله که ساينا ايستاده بود افتاد،آرزو مي کرد کاش مي مرد ولي دخترش در آن وضعيت نمي ديدش،لبخندي به او زد؛وبا قدم هاي تند به سمت بيرون حرکت کرد.
مهيار نمي توانست جلوي گيتي دنبال مريم برود،فقط به پدرش نگاه کرد…پرويز متوجه نگاه او شد و با نفس صداداري دنبالش رفت.
مريم همانطور که مي رفت پرويز صدايش زد:مريم وايسا!
بدون توجه به او به راهش براي بيرون رفتن ادامه داد،پرويز با چند قدم بلند به او رسيد بازويش گرفت:
-وايسا ببينم!
برگشت با همان اشک ها گفت:آقاجون بزار برم،نبايد از اول مي اومدم
بازويش رها کرد ومتعجب گفت:صبرکن! به من چي گفتي؟يه بار ديگه بگو!
با هر دودستش اشک روي صورتش پاک کرد:آقاجون
-چرا؟
با مهرباني گفت:
-کارهايي که شما براي ديدن دخترم درحقم کرديد،کمتر از يه پدر نبود حتي اگر براي صدمه نزدن به زندگي پسرتون باشه!
با تبسم و مهرباني گفت:
-حالا اگر من و پدر خودت مي دوني مثل يه دختر خوب بيا تو ناهارتو بخور
-نه ممنون،مي رم ساينارو ديدم
مهيار روي راه پله خانه ايستاده بود با چند قدم نزديک تر شد وگفت:
-اگر نياي تو ديگه از ديدن ساينا خبري نيست
با ناراحتي گفت:
-تو هم نقطه ضعف من و فهميدي!،براي خلع صلاح کردن من چيز خوبيه!
-عمه ام منتظر بود توروببينه و خودشو خالي کنه،مطمئن باش نصف حرف هايي که رو دلش تلنبار شده بوده بهت نزده،به گيتي هم خبر داده که بيشتر اذيتت کنه
مريم با نگاه غمبارش گفت:يعني ميگي بيام تو بيشترحرف بارم کنه؟
پرويز:من نميذارم،بياتو…عزيزم هم خودت يخ کردي هم ما،بخاطر ساينا بيا
مهيارآنقدر رفتارهايش دربرابر مريم تغيير مي داد که او درست متوجه احساسش نسبت به خودش نمي شد.
مريم:دليل اين همه ناز کشيدنت،نمي فهمم!يا از سر دوست داشتنه يانقشه براي زجر دادن روحم!
مهيار با اخم جدي گفت:”خوبي که از حد بگذرد نادان خيال بد کند”،اگر نمياي تو آژانس خبر مي کنم بري
اين را گفت وبه سمت ساختمان رفت.
مريم زير لب گفت:نادان خودتي!
پرويز خنديد دست پشت شانه اش گذاشت وگفت:
-بيا تو اينقدر ناز نکن،اجازه نمي دم ديگه خواهرم بهت چيزي بگه
همانطور که به سمت ساختمان مي رفتند مريم با نگاه کردن به پرويز گفت:چرا با من اين قدر خوبيد؟
بدون نگاه کردن به مريم گفت:
-چون ياد گرفتم بدي رو با خوبي جواب بدم؛ به بچه هام هم ياد دادم،اما کمتر ازش استفاده مي کنن
-يعني الان من مستحق اين رفتار خوب شمام؟
-آره چون تو اين مدت خوب بودن خودتو نشون دادي،مطمئن باش مهيار تورو بخشيده که اينطور باهات رفتار مي کنه،اگر در غير اين صورت بود اجازه حتي يک لحظه ديدن ساينا رو بهت نمي داد
با ناباوري حرف پرويز و رفتارهاي مهيار که در تضاد بود گفت:اما خودش گفت من و نبخشيده!
لبخندي زد و در خانه باز کرد.
-بخشيده،برو تو
با ورودشان به خانه آن دورا ديد که کنار يکديگر نشسته اند و گيتي در گوش مهيار چيزي مي گفت و او لبخندي مي زد.با حس ورودشان هر دو سرشان بلند کردند.ساينا که در کنار پدرش مشغول تماشاي تلويزيون بود،بلند شد و در آغوشش رفت.
با ناراحتي گفت:خوبي مريم؟
با لبخندي جوابش داد:آره قربونت برم؟نبينم ناراحت باشي؟
-چرا عمه ام دعوات کرد؟
گيتي با نگاه کينه توزانه بلند شد و به سمت آن دورفت،ساينا را از او جدا کرد.
-بيا ساينا نمي خوام بيماري مسري بي وفايي وسنگ دلي به تو هم سرايت کنه!
ساينا دستش را محکم از او جدا کرد،مريم با دست مشت شده اش بلند شد وبا خشم در چشمان او خيره شد.
-ولش کن،خودشيريني هات و بذار براي يه جا ديگه!
گيتي با چهره ي حق به جانبه اي پوزخندي زد وگفت:
-چرا بهش نمي گي چه کارشي؟ها؟مي ترسي؟منم جاي تو بودم همچين کاري مي کردم،چون اگر مي دونست به جاي اينکه اين جوري تو بغلت بمونه،بهت سيلي مي زد
مريم در حالي که سعي مي کرد خودش را کنترل کند،وبا او درگير نشودبا کلافه گي دستي به پيشانيش کشيد واز زير دندان هاي به هم فشرده اش غريد:
-زندگي من ودخترم به تو ربطي نداره!
ساينا به مادرش نگاه مي کرد،از ميان حرف هاي آنان کلمه ي “دخترم”مريم را آناليز مي کرد،دخترش کيست؟چرا اورا همراه آرش نديده؟!
مهيار براي آنکه اتفاقي که هنگام عصبانيت مريم براي خودش افتاده بود تکرار نشود نزديک رفت و بازوي گيتي گرفت وگفت:
-بريم دوغ بخريم
وبدون معطلي گيتي را با خودش به بيرون کشاند.
گيتي براي آنکه حسادت مريم برانگيزد بلند گفت:عزيزم دستم درد گرفت،ميام
بازوي مهيار گرفت و بيرون رفتند. مريم بعد ازرفتنشان چند نفس عميق براي آرام شدنش کشيد. اما نگاه ساينا همچنان روي او بود مريم لبخندي به او زد وبا خم شدن او را بوسيد.
-من حالم خوبه؟نگران نباش؟
موشکافانه پرسيد:شما دختر داريد؟
مبهوت به دخترش نگاه کرد،چرا امروز همه چيز براي روشن شدن موضوع دست به دست هم داده بودند؟سرش به سمت پرويز براي نجات دادن او در آن وضعيت چرخاند.پرويز متوجه شد و به آن دو نزديک شد.
رو به مريم گفت:
-تو نمي خواي به ما کمک کني؟!
با لبخند تشکري که از سوال ساينا رهايي يافته بود زد وگفت:
-فکر نکنم خواهرتون دوست داشته باشن،من نزديک آشپزخونه بشم
پرويز به ساينا نگاه کرد وگفت:الان درستش مي کنم
دستان ساينا در دست گرفت وبا لبخندي گفت:من و تو بريم به عمه کمک کنيم ميز و بچينه
هنوز نگاهش از مادرش نگرفته بود.
-شما نمياد؟
دست روي شانه ي او گذاشت.
-برو به عمه بگو اگر راضي شد منم ميام
با تکان دادن سرش “باشه اي” گفت و همراه پدربزرگش وارد آشپزخانه شد. مريم روي مبل نشست وصداي خفه شده راحله که با پرويز بحث مي کرد مي شنيد،عصباني بود و نمي خواست او را از نزديک ببيند.
سايه با چاي در سيني خم شد وجلويش گذاشت:
مريم با لبخند مهرباني گفت: دست درد نکنه،خوشگل خانوم!
سايه لبخندي زد:خواهش مي کنم،از دست عمه ام ناراحت نباشيد اون فقط ياد گذشته مي افته
سرش تکان داد:مي فهمم،توچي؟هنوز از من بدت مياد؟
با تعلل گفت:نه…هر چي بود ديگه گذشت!
با گفتن اين حرف با چشمان مريم که اورا دنبال مي کرد وارد آشپزخانه شد.
گيتي ومهيار تا رسيدن به سوپر مارکت قدم مي زدند.
گيتي پرسيد:مريم کي ميره؟
دستانش در جيب فرو فرد و شانه اش تکان داد.
-خبر ندارم!
با سرخوشي گفت:خداکنه زودتر بره
لبانش تر کرد وگفت:چرا؟
-ازش خوشم نمياد!
مهيار با عصبانيتي که قصد پنهان کردنش داشت گفت:چرا؟
به او نگاه کرد وگفت:
-خوب نمياد!زني که اينقدر بي عاطفه و بي احساسه که دخترش وول مي کنه مي ره دنبال عشقش،انتظار داري دوستش داشته باشم؟
مهيارايستاد و اخم در چهره اش گفت:
-اون يه سوالي ازم پرسيد،دوست دارم تو هم جوابش و بدي؟
-بپرس
به چشمان سبز او نگاه کرد وپرسيد:
-تو الان حاضري با يه مرد نابينا، اما زيبا و پولدار ازدواج کني؟
بلند خنديد وگفت:
-معلومه که نه،مگه خر شدم؟!اينده و زندگيمو با يه مرد نابينا سر کنم؟
با جديت گفت:پس ديگه ادامه نده
مهيار به راه افتاد،گيتي پشت سرش رفت وبا حرص پرسيد:ازش دفاع مي کني؟
مهيار با عصبانيت باز ايستاد ودر جواب گيتي گفت:
-آره ازش دفاع مي کنم،چون جواب و خودت دادي،هشت سال پيش اگر جاي مريم بودي،هيچ وقت با من ازدواج نمي کردي… من از آدمايي که دم از وفادري و عاطفه و مي زنه اما به پاش که مي رسن عرضه انجام دادنش ندارن بدم مياد… اون بخاطر پدرش اينده ي خودش و نابود کرد،اگر اون اقا که دوستش داشت برنمي گشت مجبور مي شد تا ابد پيش من که هيچ علاقه اي بهم نداره بمونه،حتي به بهانه ي بچه اش
گيتي از عصبانيت حرف هايي که مهيار در حمايت مريم زده بود گفت:
-نکنه هنوز دوستش داري؟
به راه افتاد و گفت:بس کن ديگه ادامه نديم
گيتي با نيمه دادش گفت:از کجا معلوم که بخاطر پول نيومده؟
همان چند قدم رفته ايستاد،به طرف او چرخيد و متعجب نگاهش کرد وگفت:
-اون داره ازدواج مي کنه،فکر نکنم اينقدر احمق باشه که زن يه ساندويچ فروشي سر کوچه شون بشه،حتما يه موقعيت خوب گيرش اومده
پوزخندي زد:پس لقمه ي چرب و چيليه،حالا چرا تو عصباني مي شي؟
با تاسف سري براي گيتي تکان دادو سمت سوپرمارکت که چند قدمي نمانده بود راه افتاد.گيتي پشت او رفت وديگر حرفي نزد.
گيتي ومهيار وارد خانه شدند،با ديدن مادر و دختر که روي زمين نشسته اند ومشغول درست کردن پازل هستند به طرفشان رفت.روي پنجه ي پايش نشست وپاستيلي جلوي ساينا گرفت:
-بيا بعد ناهار بخور
چشمان گيتي روي آن دو بود،مريم حتي سر بلند نکرد به مهيار نگاه کند،همانطور سرش پايين انداخته بود و خودش را با پازل مشغول نشان مي داد.
ساينا به پلاستيک در دست پدرش نگاه کرد وگفت:
-دلستر چي گرفتي؟!
-براي شما انگور
ساينا:مريم تو انگور مي خوري؟
مهيار آهسته گفت:نه!مريم طعم هلو دوست داره،براش خريدم
مريم اين بار نتوانست نگاهش را بگيرد،سر بلند کرد و مستقيم به چشمان او که نظاره گر چهره اش بود نگاه کرد،ميهار سريع ايستاد که گيتي متوجه نگاهشان نشود ودعوايي ديگر راه بيوفتد،مريم لبخندي زد، خوشحال شد انگار همه ي مورد علاقه هاي مريم هنوز فراموش نکرده است.
مهيار به سمت آشپزخانه مي رفت که گيتي با قدم هاي بلند خودش را به او رساند و بازوهايش گرفت.
به آن دو که وارد آشپزخانه مي شدند نگاه کرد.سرش پايين انداخت و با تکه پازلي که در دست داشت بازي مي کرد، ظاهرش آرام و خونسرد اما وجودش دلخور که چرا خوشبختي اش با اين دختر است اما نا بيناييش براي او بود؟
براي خوردن ناهار همه گي سر ميز ناهار خوري که در سالن بود نشستند وناهار مي خوردند.مريم کنار ساينا بود و با او حرف مي زد.
مريم به ساينا که کنارش نشسته بود نگاه کرد و گيتي رو مهيار گفت:
-عزيزم،مي کشي برام؟
مهيار برداشت وگفت:البته!
مريم با وجود حضور دخترش مجالي به حسادت کردن نمي گذاشت.نفسي از سر خوشحالي کشيد .و سعي کرد تا اخر ناهار سرش پايين باشد و به آن دو که رو به رويش بودند نگاه نکند.
مريم:سالاد مي خوري ساينا؟
-بله
مريم براي ساينا سالاد ريخت.
راحله با طعنه آهسته گفت:چه مهربون!
پرويز جدي گفت:راحله!
راحله شانه اي تکان داد وگفت:من از زنايي که ادعاي مادر بودن مي کنن بدم مياد!
مريم لب به دندان گرفت ونفسي کشيد وچيزي نگفت.
مهيار نگاهي زير چشمي به مريم که با لقمه بغضش راپايين مي فرستاد نگاه کرد. رو به عمه اش با عصبانيت مسئله اي که هميشه پنهانش کرده بود گفت:
-چرا وقتي مستانه مي خواست با من ازدواج کنه نذاشتيد؟به ازدواج فاميلي اعتقادي نداشتيد يا چون کور بودم نمي خواستيد دخترتون بدبخت بشه؟!
پرويز سرش در ميان دستانش گرفت وگفت:چرا اين بحث تموم نميشه؟
راحله با نگاه شوک زده به مهيار نگاه کرد،جوابي براي مهيار نداشت خودش هم مي دانست علت مخالفت ازدواجشان فقط نديدن مهيار بود.براي آنکه بحث را عوض کند نگاه پرحرصش را به مريم انداخت وگفت:
-کاش اعصابت و جايي که لازم بود خرج مي کردي
-من نمي دونم وقتي خودتون نمي خواستيد دخترتون با يه نابينا ازدواج کنه،چرا يکي ديگه رو بخاطر ترک يه کور سرزنش مي کنيد؟
مريم هر چند از حمایت مهیار لذت می برد امامي دانست ماندن بيشتر او يعني زد وخورد خانواده ي سعادتي،بنابراين بلند شد ورو به پرويزگفت:
-اقاجون من با اجازتون مي رم ديگه!
ساينا با ناراحتي گفت:مريم کجا؟
خم وشد و بوسيدش:بايد بريم ديگه،آرش هم تنهاست
-اون پيش خاله پريساست که؟
-مي دونم،اما پريسا نمي تونه باهاش حرف بزنه!مي دوني که فارسي بلد نيست
-کي دوباره مياي؟
مي دانست شايد اين آخرين ديدار باشد،وديگر هيچ گاه همديگر را نبينن،سرش تکان داد وگفت:
-نمي دونم
راحله:خوب جواب بچه رو درست بده
مريم با عصبانيت رو به او کرد وگفت:
-راحله خانوم اگر چيزي نمي گم به احترام سنتونه،وگرنه منم بلدم جواب بدم!
-بگو ببينم چي مي خواي بگي
مهيار فرياد زد:بسه…تمومش کن عمه،من اينقدر حرف بهش نزدم که شما اينقدر تيکه باورنش مي کنيد…اينقدر گذشتش و تو سرش نزن
گيتي معتجب گفت:مهيار؟
مهيار بدون جواب دادن به کسي به سرعت به اتاقش که زماني با مريم شريک بود رفت.
گيتي براي آرام کردن مهيار بلند شد وقبل از رفتن رو به مريم گفت:
زودتر گمشو از اينجا برو،زندگيمون و به گند کشيدي!
بغض ناخوانده ي گلويش را نتوانست پايين بفرستد و با چند اشک سرازير شد،به چشمان زيباي ساينا که او را نگاه مي کرد لبخندتلخي زد و به سمت کيفش که روي مبل بود رفت.پرويز براي ماندنش کاري نکرد مي دانست رفتنش يعني آرامش خاطر براي خودش بدون خداحافظي از خانه بيرون آمد.
همه ي خانواده ي همتي براي تماشاي تلويزيون دور هم جمع شده بودند.اما مريم فقط چشمانش به تلويزيون بود وهمه ي حواسش به زمان رفتن،کاش بهانه اي براي ماندنش پيدا ميشد.سه هفته از آمدنش مي گذشت حتي يک زنگ به بهزاد نزده بود.صداي زنگ خانه اورا از افکاري که در آن بود بيرون کشيد.
جواد متعجب به ساعت که ۱۱شب نشان مي داد نگاه کرد وگفت:
-اين موقع شب کي اومده مهموني؟!
با گفتن اين جمله،براي باز کردن در بلند شد.دقايقي بعد جوادوارد خانه شد و رو به مريم گفت:
-مهياره!
مريم متعجب سيبي که تا دهانش برده بود.پايين آورد وگفت:
-مهيار؟!چيکار داره؟
جواد شانه اي بالا انداخت وگفت:
-نمي دونم!فقط گفت با تو کار داره
پريسا که کنار او نشسته بود به پهلويش زد وبا خنده گفت:
-پاشو که بختت باز شده،فقط جريان بهزاد و بهش نگو!
نگاهي به پريسا انداخت وبا تعجب و کنجکاوي رو دوشي بافتش دور خود پيچاند و بيرون رفت. با ديدن مهيار که در ماشين نشسته نزديک تر شد.مهيار با ديدن او شيشه پايين کشيد وگفت:
-بيا سوار شو
-چرا؟لباسم براي گردش خوب نيست!
خنديد وبا لحن مهرباني گفت:
-خوبه به جز حاضر جوابي بامزه هم هستي،کارت دارم بيا سوار شو
مريم به خوبي متوجه تغيير در لحن حرف زدن و چهره ي او ديد،اورا ياد روزهايي که با هم بودند انداخت.
-خوب بيا تو حرفت و بزنيم
از ماشين پياده شد،مريم يک قدم عقب رفت مهيار با اخم گفت:سوار شو،جايي نمي ريم همين جاييم
نگاهش از چشمان مهيار بر نمي داشت.
-در مورد چي مي خواي حرف بزني؟
مهيار وقتي ترس در چشمان اوديد براي اذيت کردنش قدمي ديگر به سمت او برداشت و او قدمي به عقب،نگاهش به لباس هاي تابستانه ي او افتاد،چهره اش جدي شد و گفت:
-فکر نمي کني تيپت مناسب وايسادن تو کوچه نيست؟سوار شو بهت مي گم
-من…
ميان حرفش آمد وگفت:بيا سوار شو ممکن يکي اينجوري ببينتت!
مهيار برگشت سوار ماشين شد.مريم نگاهي به لباس هايش که شلواراسپورت، ولباس راحتي که با رودوشي بلند پوشانده بود.وشال بافتي که روي سرش انداخته بود انداخت شالش جلو تر کشيد.لبخندي به غيرت مهيار زد و سوار ماشين شد.به سمت او چرخيد وگفت:
-خوب چيکار داشتي؟!
براي خارج شدن از کوچه دنده عقب گرفت،مريم با ترس گفت:
-چيکار مي کني مهيار؟تو گفتي تو ماشين حرف مي زنيم
بدون نگاه کردن به او فرمان را براي بيرون رفتن از کوچه چرخاند وگفت:
-شايد وسط بعضي حرف هامون نياز يه سيلي خوردن داشته باشي!نمي خوام کسي بهت کمک کنه
اين را گفت ووار خيابان شد.مريم با زدن لبخندي نگاهش از مهيار گرفت و درست نشست وگفت:
-تو اين کارونمي کني
نگاهي به او انداخت وگفت:
-از کجا مي دوني؟شايد اون موقع موقعيتش پيش نيومده بوده
سرش پايين انداخت و با آن رودوشي سفيد بلند پايش را پوشاند.
-فرصت سيلي زدن به من زياد داشتي!مخصوصا امروز که عمه ات حسابي داشت شيرت مي کرد
مهيار با ياد آوري بعد از ظهر تلخ پنج شنبه گفت:
– تو هم که ماشاالله کم نمي آوردي همين که به عمه ام گفتي به احترام سنتونه که چيزي بهتون نمي گم از صدتا فحش بدتربود
مريم بي صدا خنديد:آخه بيش از اندازه داشتم از حرف هاي عمه تون فيض مي بردم
مهيار فرمان در دست داشت وگفت:
-بخاطر رفتارهاشون معذرت مي خوام،مخصوصا گيتي
مريم به رو به رويش نگاه کرد و گفت:
-عيبي نداره،گيتي بايد جا پاشو محکم کنه،وحساب کار دست من بياد…که تورو از دست اون درنيارم
مهيار پوزخند ي زد و گفت:
-واون خبر نداره که تو از من متفري و دوست نداري من نزديکت باشم…ودر حال حاضر فقط دخترت برات مهمه
با ناباوري به او نگاه کرد،مريم نمي دانست بايد چطور او را اشتباه بيرون بياورد؟ اگر گيتي در زندگي اش نبود حتما مي گفت “اشتباه مي کني من دوست دارم” همانطور که به او نگاه مي کرد گفت:
-اما تو هيچ وقت از من سوال نکردي که هنوز ازت متنفرم يا نه؟
مهيار بدون نگاه کردن به او لبانش تر کرد وگفت:
-هستي!بخاطراينکه از وقتي اومدي گفتي دخترم،دخترم
مهيار سعي مي کرد از زبان مريم بشنود آيا هنوز دوستش دارد يا نه،مريم متعجب به او نگاه کرد وگفت:
-از من انتظار نداري که با وجود گيتي بيام بهت بگم دوست دارم؟
سرش تگان داد وگفت:اگر گيتي هم نبود،بازم اين کارو نمي کردي!
مريم فرياد زد:
-معلومه که ديگه نه بهت مي گم دوست دارم نه ازت درخواست ازدواج مي کنم،اگر دوستم داري اين بار تو بايد بياي جلو…
مريم نفس زنان به مهيار نگاه مي کرد واين بار با آرامش گفت:
-که بعيد مي دونم اين کارو بکني
مهيار نزديک پارکي،ماشينش را پارک کرد،و سريع پياده شد قبل آنکه حرفي بزند و مريم را بيش از آن عصبي کند.خودش مي دانست علاقه اش نسبت به او در حال افزايش است، واين را علاقه در حال رشد او را کلافه مي کرد،تصميم گيري براي مشکل،آن تنفر هشت سال پيش در حال از بين رفتن بود!اما ميان ماندن يا نماندن با اوگير افتاده بود.با ديدن کافه اي به سمت آنجا رفت و دو قهوه گرفت و در ماشين نشست.
يکي از آن را روي داشبور جلوي مريم گذاشت.با نگاه کردن به او برداشت و تشکر کرد.دقايقي در سکوت به موسيقي درحال پخش گوش مي دادند و قهوه مي خوردند.
مهيار سکوت را شکست و گفت:
-مي دوني تو گذشته چي دوست داشتم؟!
به ياد گذشته لبخندي زد:اره اين که با من بياي بيرون
با خنده به او نگاه کرد:ديگه از من چي مي دوني؟
آهي کشيد وبه رو به رو خيره شد.
-همه چي!غذاي مورد علاقه تو،غذاهايي که ازش متنفري،رنگ،مي دونم وقتي عصبي هستي يا طرف مقابلت عصبيه خودتو از اون شرايط بيرون مي کشي که هردو آرام بشن(نگاهش مي کند)مثل الان
مهيار در چشمان رنج کشيده اش نگاه کرد ومريم ادامه داد:
-چرا با من اينقدر خوبي؟!توراحت مي تونستي اجازه ندادي ساينا رو ببينم ومثل عمه ات با من برخورد کني
نگاهش از او مي گيرد و قولپي ازقهوه اش خورد.
-همه عين هم نيستن،اگر باهات خوبم چون مي دونم ديگه قرار نيست همديگه رو ببينم!نمي خوام تا آخر عمرت حسرت ديدن دخترتو داشته باشي
دل مريم با گفتن اين حرف گرفت،واحساس تنگي نفس کرد،چقدر تلخ حرف زد.نفس عميقي کشيد وگفت:
-مي شه برگرديم خونه؟!
به او نگاه کرد:چرا؟من هنوز حرفمو و نزدم
با ناراحتي به او نگاه کرد با حرص گفت:
-اصلا براي چي من و بيرون آوردي؟مي خواستي در مورد چي با من حرف بزني؟
مهيار دهان باز کرد که حرفي بزند،با شنيدن صدا آژير، ماشين پليس کنارشان پارک کرد.
مهيار:واي…
مرد نظامي پوش پياده شد،و پشت در ماشين ايستاد مهيار شيشه پايين داد وگفت:سلام
-سلام،کارت ماشين
مهيار به او داد،مرد سرش خم کرد وبه مريم و لباس نه چندان مناسبش نگاهي انداخت ورو به مهيار گفت:
-خانوم کي هستن؟
نگاه کوتاهي به مريم انداخت وبا هول گفت:خوب…ايشون….يعني…اين خانوم…(بدون تعمل گفت)خانومم هستن

همچنین ببینید

پارت ۱۹ رمان پاورقی زندگی (جلد دوم )

مريم با لحن ارامش که عصبانيت در ان موج مي زد گفت:آرش بخور.. بهونه نگير …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan