پارت ۲۰ رمان باغ سیب

«شما دوتا چه مرگتونه… آبرومون رو بردید واسه چی افتادید به جون هم …!؟ »

نزاع آن دو چیزی نبود که از چشم خانواده ی گیسو دور بماند …. گیسو در حالی که از ترس رنگ به رو نداشت هراسان نیم خیز شد تا به تراس برود اما گلاب خانوم دست او را گرفت و دوبار سر جایش نشاند و گفت :

« آدم باید خودش عاقل باشه ،بشین سرجات … دیده رو ندیده بگیرید حضور ما فقط مهرانگیز خانوم و حاج رضا رو شرمنده می کنه …. فرامرز خان داره جداشون می کنه »

سپس دست روی زانوی مهرداد که او هم کنجکاو بود تا علت مشاجره ی بین آنها بداند گذاشت ،از جایش برخاست و در حالی که به سمت شومینه ی کنج سالن که به تراس دید نداشت می رفت ، ادامه داد:

« بلند شین بریم اون کنج بنشینیم ،به روی خودتون نیارید چیزی دیدید.»

گرشا سری جنباند واز این پیشنهاد استقبال کرد … گلی و مهرداد هم در حالی چشمشان به سمت تراس بود دنبال گلاب خانوم به راه افتادند اما گیسو دستهایش از ترس لرزش نامحسوسی داشت ،دلش مثل سیر و سرکه می جوشید و می دانست یک سرآن به چشم چرانی های خسرو بر می گردد ….

گرشا قبل از نشستن روی مبل کنار شومینه، دست سرد و یخ زده ی گیسو را میان دست بزرگ مردانه اش گرفت و سربیخ گوش او فرو برد و زمزمه کرد:

« جوجه برفی …حق با مامان گلاب ، بهتره توی مشکلات خانوادگیشون دخالت نکنیم .نگران نباش ….»

گرشا هنوز جمله اش به انتها نرسیده بود که صدای فریاد گونه ی یا فاطمه ی زهرای مهرانگیز خانو م باعث شد تا گلاب خانوم به همراه خانواده اش سراسیمه به تراس بروند.

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۷.۱۲.۱۶ ۰۸:۰۰]
” فصل آخر “

پایان شب نشینی خانه ی فرزانه با سکته ی حاج رضا ، آمدن آمبولانس و گریه های مهرانگیز خانوم وفرزانه به پایان رسید که در نهایت باعث شد او را به بخش مراقبت های ویژه بکشاند ….

این اتفاق برای فرزانه مثل یک تلنگر او را از خواب بیدار کرد . فرزانه ای که به جای دوستان سر خوش و خوشگذرانش کنار زنی مثلی گلی قوی بودن را رفته رفته یاد می گرفت باور هایش رنگ و بویی تازه پیدا می کردوفردای شب مهمانی میان تعجب و ناباروی خسرو ساک کوچکی از وسایلش را جمع کرد تا به خانه ی پدریش برود … خسرو بازوی او را به سمت خود کشید و به چشمان او خیره شد و با لحنی ملایم که دل رو را نرم کند، گفت:

« کجا می خوای بری …!؟بگم غلط کردم خوبه … ! این داداش نچسب و چِغرت از همون اول هم با من مشکل داشت دعوا رو هم اون شروع کرد.»

فرزانه چتری هایش را که بخشی از دیدش را محوکرده بود به کناری زد و با حرص بازویش را از دست او بیرون کشید … دستش را به حالت افقی زیر بینی اش گذاشت ، گفت:

« خسرو به این جام رسیده پنج، شش ساله که دارم تحمل می کنم و فقط همون پنج ،شش ماه اول رو زندگی کردم و بقیه اش فقط تحمل بود …از زنهای رنگ وارنگی که کنارت بودن خبر داشتم ولی از ترس آبرو ریزی و طلاق تمام این سال ها این همه حقارت رو تحمل کردم . مگه دو سال آزگار به من سرکوفت نمی زنی که بچه ات نمیشه و بچه می خوای…؟ خب طلاقم رو بده برو دنبال زندگیت ، من احمق داشتم داداشم رو به خاطر تو، توی هچل می انداختم تا با مهناز ازدواج کنه ! مهنازی که زن یکی دیگه بوده و خدا می دونه چه پس و پنهون های دیگه ای هست که من ازش خبر ندارم!»

خسرو مستاصل روی لبه ی تخت نشست آرنجش را ستون پا هایش کرد و به موهایش چنگی انداخت ، گفت:

« فرزانه…. جبران می کنم ،من دوستت دارم از همون دفعه ی اول که همراه دوستت دم نمایشگاه داشتی ماشین ها رو نگاه می کردی عاشقت شدم ودعا کردم تا بازم بیای و بتونم آدرس خونه ات رو پیدا کنم … »

فرزانه بر آشفت گویی بزرگترین دروغ عمرش را شنیده باشد…. کشوی لباس هایش را رها کردو به سمت او برگشت:

« مثل سگ دروغ می گی …. عشق تعهد میاره نه خیانت ….! تو یه سادیسمی هستی که از هیچ زنی نمی تونی بگذری …مگه من به تو نگفتم که گیسو توی اتاق خواب ماست داره لباس عوض می کنه اونجا نرو …. ولی عمداً این کار رو کردی ! می دونستی فرهنگ چقدر غیرتی و روی این مسائل حساس ، ولی درست دست گذاشتی روی غیرتش …. !»

صدای فرزانه خش دار بود درست مثل افکارش واحساس می کرد براده های آهن در گلویش جا مانده که با هر آوایی حنجره اش از بیخ و بن می سوزد! قدمی پس رفت واز خسرو فاصله گرفت وبعد ازتاملی به کوتاهی عمر فرو دادن آب دهانش ،گفت:

« دیگه نمی کشم ، دارم زیر بار خیانت های رنگ و وارنگ تو له میشم… من ازت جدا میشم.»

خسرو به یک باره از جایش برخاست تا به حال فرزانه را این چنین جسور ندیده بود وترسی ته دلش نشست…! .سینه سپر کرد و صدایش را در گلویش جا داد و با چشمانی بُراق شده به فرزانه خیره شد :

« کور خوندی … خیال برت نداره که طلاقت می دم … قانون ممکلتی که به دست مردها می چرخه اجازه نمیده به همین راحتی طلاق بگیری ….منی که نه از نفقه و خرجیت کم گذاشتم و نه از زندگی و آسایشت و تا حالا دست روت بلند نکردم. تازه من یه برگه برنده هم دارم، تو نازا هستی و با این وجود دوست دارم و حاضر نیستم طلاقت بدم .»

حالا نوبت فرزانه بود، لباس در دستش را به سمت ساک پرتاب کرد سینه به سینه ی او ایستاد … فاصله ای به قدر چند نفس …

« آقای خسرو سالاری این بار رو تو کورخوندی ….! من دیگه اون فرزانه ی ببو گلابی نیستم ! پوست انداختم ، بزرگ شدم ،کنار گلی یاد گرفتم که به عنوان یک زن برای وجود خودم ارزش قائل باشم … فقط دنبال یه فرصت بودم، یه تلنگر ! که خودت بهانه اش رو دادی دستم … من طلاقم رو ازت می گیرم راه قانونی اون رو هم پیدا می کنم و هیچی به غیر از مهرم این خونه با خودم نمی برم ….»

فرزانه این را گفت و انگشتر پر از نگین های الماسش را از انگشت بیرون آورد و روی میز کنار تخت گذشت و باقی مانده ی لباس هایش را به داخل ساک هل داد و همراه مانتو و شالش از اتاق خارج شد و خسرو را با یک دنیا بهت و حیرت که روی موجی از خشم سوار بودتنها گذاشت ، از خانه بیرون رفت و در را محکم به هم کوبید.

****

روزگار مثل دری است که همیشه روی یک پاشنه نمی چرخد وگاه قیژ قیژ می کند وبه سختی جا به جا می شود و گاه نرم و روان به حرکت در می آید و برای حاج رضا که اوضاع قلبش چندان چنگی به دل نمی زد روی پاشنه ی نامرادی می چرخید …!

از یک سو نگران فرزانه و شوهر هردمبیلش بودو از سویی دیگر نگران سر و سامان گرفتن فرهنگ و این که مبادا عمرش کفاف ندهد و عروسی پسرش را نبیند و همین امر سبب شد روی تخت بیمارستان به هول و لا بیفتد تاهرچه زودتر بساط عروسی

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۷.۱۲.۱۶ ۰۸:۰۰]
آن دو را فراهم کند … زمانی که گلاب خانوم به همراه خانواده اش به عیادت آمده بودند اجازه گرفت تا عروسی فرهنگ و گیسو به جای دو ماه دیگر به پنجشنبه ی هفته ی بعد موکل شود ،یعنی درست پنج روزقبل از عروسی برزو و افسانه ….!

گلاب خانوم مثل همیشه با درایت عمل کرد و روی پدر بیماری را که تنها دل خوشی اش دیدن عروسی پسرش بود را زمین نینداخت و پذیرفت … گلی از این همه عجله ناراضی بود و گرشا هم با او موافق اما هر دو به احترام تصمیم مادرشان پذیرفتند …

فرهنگ از این پیشنهاد با لبهایی خندان استقبال کرد ، اما گیسو علی رغم تمام میلش ترس گنگی از شروع یک زندگی مشترک ته دلش به تلاطم افتاد …. ! راهی که یقینا کوچه پس کوچه هایش پراز پیچ و خم فراز و نشیب های بسیار بود .

به پیشنهادمهرانگیز خانوم ، قرار شد عروس و دامادفعلا از وسایل سوییت فرهنگ که تقریبا کامل بود استفاده کنند و به غیر از تخت خواب و میز آرایش کنار آن گیسو جهاز دیگری نیاورد تا خانه بخرند … اما قرار شد ظرف یکی دو روز آینده سوییت را رنگ کنند تا برای عروس و داماد آماده باشد …

گلی و گلاب خانوم هم از این پیشنهاد استقبال کردند !

گرشا درحالی که لبخندش چال گونه اش را دلخواه تر کرده بود گفت :ماشین نه چندان گران قیمت او را که به تازگی خریده است را گل بزنند و ازاین پیشنهاد هم همه استقبال کردند.

ماه خورشید و فلک دست به دست هم دادند تا کار ها بر وفق مراد دل گیسو و فرهنگ به گردش در آید .

افسانه در خلال کار های عروسی خودش به کمک گیسو آمد و نگار هم از قافله ی عروس کِشان عقب نماند و به کمک گیسو شتافت تا هم ثواب آخرت نصیبش شود و هم گوشه چشمی از گرشا ، که البته چیزی هم نصیبش نمی شد !

فرزانه هم همپای خانواده اش در رفت و آمد بود و عزم راسخ داشت تا از خسرو جدا شود ولی تصمیم گرفت بعد از عروسی و بهبودی حالش پدرش موضوع طلاق را مطرح کند .

خسرو که خیال پا پس کشیدن نداشت ،لباس روباه را از تنش در آوردو با لباس بره و گردنی کج و گل و شیرینی برای عیادت حاج رضا و عذر خواهی آمد.

فرزانه هم خیال کوتاه آمدن نداشت اما مراعات حال پدرش را کرد و حال و هوای خوشی که این روز ها داشتند و سعی کرد با سیاست رفتار کند تا عروسی فرهنگ به خوشی برگزار شود.

مهرانگیز خانوم که رفته رفته دست خسرو برایش رو می شد دیگر او داماد محبوبش نبود ، و برای مراعات حال حاج رضا از علت دعوای آنها حرفی به او نزد ،ولی به خاطرعلاقه ی خاصی که به فرهنگ داشت با ابرو های هفت و هشتی رو به خسرو، با جملات دو پهلو ،گفت:

« خسرو خان بحث قوم و خویشی به کنار حداقل حرمت مهمون توی خونه تون را نگه می داشتید…!» خسرو فقط به عذر خواهی کوتاهی بسنده کردوقت رفتن با همان ادبیات نافرمش روبه فرزانه با عتاب گفت : «فرزانه جمع کن بریم…» فرزانه در حالی که حرص های انباشته روی دلش رازیر دندان می جوید تکیه بر سیاستی که پیش گرفته بود عروسی فرهنگ را بهانه کرد و با او نرفت.

برای فتوحی ها و دوی ماراتون بین شادی و غصه ، شادی ها یک نفس می دوید و غصه ها را پشت سر جا می گذاشت.گیسو سهم بسزایی در برنده شدن شادی ها داشت …..! او با مناعت طبع حساب جیب فرهنگ را می کرد و فرهنگ شرمنده ی این بزرگواری می شد !

حلقه های ساده بدون هیچ نگینی و لباس عروسی ساده تر ، تعجب های فرزانه و الهه و بیش از همه مهرانگیز خانوم را برانگیخت . فرهنگ دست روی گران ترین اجناس می گذاشت و گیسو آن را پس می زد و با خنده می گفت: « حالا اگه بِرند نداشته باشه چی میشه …!؟» سپس برای این که غرور مردانه ی او را به بازی نگیرد ، خیلی جدی می گفت« به قول مامان بزرگ گلابم آدم باید خودش عاقل باشه مگه قرار نیست تا سال دیگه خونه بخریم پس باید دو رو بر خرج های اضافی رو بگیریم .»

مهرانگیز خانوم با تحسین نگاهش می کرد ومدام خرید عروسی او را با الهه مقایسه می کرد که کمرشان زیر بار ولخرجی های ریز و درشت او خم شد بود.

گیسو به تنها چیزی که فکر می کرد شادی بود و شادی را در سادگی می دید و البته در لبخند های همسفرش که به قول دایی گرشا با دلش نسبتی هم پیدا کرده بود و خود را برای یک زندگی مشترک با تمام پیچیدگی هایش آماده می کرد .

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۸.۱۲.۱۶ ۰۵:۳۸]
خب بد شانسی همین است دیگر ….. حتما نباید شاخ و دم داشته باشد تا اسمش بد شانسی باشد.!

در بهترین روز زندگی اش که گاهی در رویا هایش آن را هم می دید ….صبح روز عروسی ، فرهنگ وقتی برای بردن او به سالن آرایشگاه آمده بود ،سربه هوایی هم به سراغش آمد و پایش روی آبی که از شب گذشته کنار جوب یخ بسته و مثل شیشه صاف و یک دست شده بود سر خورد ،به داخل جوب سرنگون شد و مچ پایش به ناکجا آباد در رفت…! البته جای شکرش هم باقی بود که داخل جوب به غیر از مقداری برف دود گرفته ی چند روز پیش ، که خاکستری رنگ می نمود آبی وجود نداشت ….

فرهنگ با سقوط نابه هنگام گیسو هراسان به سمتش دوید فرزانه هم پشت سرش…… فرهنگ شتابان زیر بازوی او را گرفت و او را از داخل جوب که پهنایش به قدر یک گام بلند بود بیرون کشید …!

خجالت را می توانست پس و پشت خم ابرو وناز دخترونه اش پنهان کند، ولی دقیقا نمی دانست درد مچ پایش را چگونه مخفی کند!فرهنگ دل نگران به صورت رنگ پریده ی او و چشمانی که از درد روی هم فشرده می شد، چرخی داد وشتاب زده، سوال کرد:

« عزیزدلم حواست کجاست خوبی …..!؟»

در مورد حواسش ، نمی توانست حقیقت را بگوید ! چون آن وقت باید می گفت شش دونگ حواسش پی او بود وناچار شد ،سکوت را به جای جواب بگذارد …!

کوتاه سری جنباند خوبمی هم زیر لب گفت و سعی کرد روی پایش بایستد، اما دردی تیز از مچ پایش شروع و تا کشاله ی رانش امتداد پیدا کرد.

. سر به هوایی که یک سرش به عشق می رسیدبا بد شانسی هم پیمان شدند و کار خودشان را به نحو احسنت انجام دادند…! او را به جای سالن آرایشگاه راهی درمانگاهی که همان نزدیکی ها بود ،کرد ….

البته فرزانه هم بیکار ننشست و گلی را با خبر کرد ،او هم سراسیمه به درمانگاه آمد گلاب خانوم وگرشاهم به دنبالش….

گلاب خانوم بدون توجه به غرو لند و اعتراض پرستار که پشت در اتاق ایستاده و می گفت یک در رفتگی ساده ی مچ پاست ویک همراه کافیست ،نیازی به قشون کشی هم ندارد !باپردست او را محکم پس زد و داخل شد و گلی و فرزانه و گرشا راپشت در جا گذاشت.

گیسو با دیدن مامان بزرگ خوش عطر بویش در حالی که روی تخت نشسته و پاهایش هم دراز بود…جان به کالبدش برگشت سلام بی جان و رمقی گفت ، اما سلام فرهنگ که کنار تخت ایستاده بود بلند و رسا بود …..گلاب خانوم ،ببخشیدی به دکتر پشت میز گفت به کنار گیسو آمد پر چادرش رازیر بغلش زد و در حالی که از نگرانی صداش می لرزید ،گفت:

« آدم باید خودش عاقل باشه …آدم روز عر‌وسیش نباید حواسش رو جمع کنه ! حالا فامیل داماد پچ و واپچ می کنن که عروس از هول حلیم افتاده توی دیگ …»

فرهنگ به سختی لبخندش را میان لبهایش محصور کردود کتر عاقله مردی بود با قدی متوسط و شکمی قدری بر آمده ،روی کاغذ پیش رویش چیزی یاداشت کرد، از پشت میز بلند شد و با لبخندی به کنار پای گیسو رفت ، وهمانطور که مچ پای در رفته ی اودر دستش بود ونگاهش به چشمات تر او ، گفت:«به به پس امشب عروسیه ،عروس خانوم مبارک باشه »

دکتر این را گفت مچ پای گیسو را چنان میان دستان مردانه اش پیچاند که صدای تق آن همراه جیغی که گیسو کشید همراه شد ودستش میان انگشتان بلند و کشیده ی فرهنگ گره….

*
مچ پای به ناکجا در رفته به سرجایش برگشت ..! هرچند پایش، درد و زق زقی پر زوری داشت ،ولی مانعی نشد تا خللی به مراسم کوچک عروسی آنها وارد کند!.. بعد از یک ساعت استراحت راهی سالن آرایشگاه شدند..

برای او که بدنش به خاطر زمین خوردن ،کوفته شده بود مچ پایش هم زوق زوق می کرد نشستن بر روی صندلی آرایشگاه سخت ترین کارها بود‌ودلخوش به این بود که مجلس کوچکشان مختلط است ومی بایست شال سر کند و نیازی به درست کردن موهایش ندارد …! اما خانوم آرایشگر که اعصاب درست و حسابی نداشت، ابرو های تتو شده اش را بالا و پایین انداخت ودر حالی که از آینه او را تماشا می کرد ،کرم پودر را در دستش تابی داد وبا صدای ریز و جیغ جیغی اش، گفت:

«چه معنی داره عروس موهاش رو درست نکنه !؟ آخر شب که دوماد موهات رو می بینه…در ضمن قانون این آرایشگاه این که عروس باید موبایلش رو خاموش کنه من حوصله ندارم عروس همش سرش توی موبایش باشه.این رو فرزانه جون که مدام میاد پیش من خبر داره…»

سپس پشت چشمی هم نازک کردو مشغول شد و هنرمندانه از صورت معمولی او که به غیر از چشم های خوش طرح ونگارش بقیه اجزا آن معمولی بودند یک پری رویی دل ربا ساخت …

موهایش را هم با دقت سشوار کشید و انتهای آن را منگول منگول کرد و روی شانه هایش ریخت . وقتی موهای بلند و تیره ای که مثل شنلی مشکی روی شانه ها یش نشست زیبای پیراهن دکلته ی ساده ی او را دو چندان کرد، که به جز چند برش و انحنایی ساده ویک کت آستین بلند سنگ دوزی شده چیزی دیگر نداشت .

حس ختام آن شال سفیدی حریری بود که روی موهای پریشان نشست ، البته منگول منگول موهایش به طرز دلنشینی

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۸.۱۲.۱۶ ۰۵:۳۸]
از زیر شال بیرون ماند و در آخرتلی پر ازشکوفه های سفید پارچه ای که در یک ردیف پشت سرهم نشسته بودند ،هم روی پیشانی جایی بالاتر از ابر وهایش قرار گرفت.

البته به خاطر مچ پای پر دردسرش از خیر کفش های پاشنه بلند تق تقی سفید رنگش گذشت و مجبورشد صندل های سفید بدون پاشنه که فرهنگ به سلیقه ی خودش خریده بود ،به پا کند .

فرزانه با دیدن او در لباس عروسی و چهره ی متفاوتش با دیده ی تحسین نگاهش کرد وفقط یک کلام گفت :«ماه شدی….»

اما فرهنگ او را شکوفه ی سیبی دید که روی شاخه به وقت بهار دل به نسیم اردیبهشت داده و همراه آن به رقص در می آید. و زیر سنگینی چندجفت چشم که شامل خانوم آرایشگر و شاگردانش می شد وفرزانه هم جزو آن بود! بی آنکه از زیبایی او تعریف کند با لحنی مردانه، کوتاه پرسید:

« خوبی ….مچ پات بهتر شده…!؟»

گیسو لبخندش شکفت نیازی به تعریف و تمجید فرهنگ نداشت و حرف دل او رااز نوازش چشمان و لحن خاصش می فهمید.خوبمی زیر لب گفت و با صدای او جایی کنار گوشش سربرداشت و نگاهش را به بالا کشاند.

«زیر بازوت رو می گیرم و به من تکیه کن تا به پات فشار نیاد….»

گیسو همان کرد که او گفت ، به او تکیه کرد از حالا تا آخر عمرش….

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۳۰.۱۲.۱۶ ۰۰:۳۰]
برای اهالی کوچه در دار که همسایه حکم قوم و خویش را داشت و بی منت شریک سفره ی غم و شادی یک دیگر بودند ،روز عروسی پسر حاج رضا شاد ترین بهانه بود تا باز هم کنار هم باشند، برای همین آستین های همت رابالا زدند و سرتاسر کوچه را چراغانی کردند ریسه های رنگی در هوای تیره و تار بعد از ظهر زمستانی از کوچه در دار یک دالان نورانی ساخت .لامپ های رنگی سبز و قرمز مثل سیبی که ازشاخه آویزان است از سیم ها آویخته و با وزش باد به رقص در می آمد.

گرشا و برزو به همراه فرامرز کنار در حیاط داخل کوچه ایستاده بودند .گیتی هم در حالی که که یک چشمش پی گرشا بود ، به همراه خانوم مشیری خوش دل و زبان منقل به دست کمی آن سو تر چشم به راه بودند تا به محض رسیدن ماشین عروس اسپند روی آتش بریزد…البته گوسفند بینوایی هم که چیزی به پایان عمرش باقی نمانده بود داخل حیاط به درخت توت بسته شده بود و برزو هرزگاهی که از کنارش رد می شد دستی نوازش وار به سر او می کشید.

‌با آمدن عروس و داماد همه به استقبالشان رفتند وهلهله ای از شادی به پا شد .خانوم مشیری اسپند روی آتش ریخت و آوای کل کشیدن ها فضا را پر کرد و نگاه مشتاق رهگذران به سمت عروس وداماد کج شد، بعضی ها «الهی خوشبخت شیدی » زیر لب می گفتند و رد می شدند و برخی هم جفت پا به تماشا ایستاده بودند ،آنهاهم سهمی ،حتی کوچک در این شادی داشتند.

فرهنگ هر بار با دیدن چهره ی گیسو ،که امروز شباهت غریبی به شکوفه ی سیب پیدا کرده بود ،دلش در سراشیبی از خوشی به پایین سُر می خورد ،و مثل یک جنتلمن به گیسو کمک کرد تا از ماشین پیاده شود، و از آن جایی که بسیار ملاحظه کار بود آهسته زیر گوش او زمزمه کرد:

« عزیزم درست نیست ، جلوی این همه چشم زیر بازوت رو بگیرم ،ولی دستت رو می گیرم و سعی کن فشار به پات نیاری و به من تکیه بدی… از ماشین که پیاده شدی چادرت رو خودم میندازم روی سرت.»

فرهنگ این را گفت و به محض پیاده شدن گیسو از ماشین ،چادر سفید بختش را روی سرش پهن کرد…

گلاب خانوم با دیدن گیسو ، اشک هایی را خیال سر ریز شدن داشتند را با پر روسری گرفت ،گلی خانوم با حظی وافر زیر لب قربان صدقه اش می رفت و گرشا ومهرداد هم با لبخندی از سر تحسین خیره به او بودند…

آقای مشیری دَف به دست ،پیش پای عروس ودامادی که در حیاط ایستاده بودند، خوش می نواخت وگاهی میان کِل کشیدن ودود اسپندی که فضای حیاط را پر کرده بود، هنرمندانه دَف را بالای سرش می برد وبه دور خود با رقص پا می چرخید وصدای کف زدن ها به هوا می رفت.

مبلمان سالن پذیرایی خانه ی حاج رضاجمع شدبود و به جای آن دور تا دور میز و صندلی های یکسان چیده شد ، و به سلیقه ی الهه روی هر میز کنار شیرینی و میوه سبد کوچکی از گل رز قرار گرفت ….و سفره ی عقد کوچک، اما شیک و چشم نوازی بالای سالن پهن شد ،قاب عکس کوچک بابا فرخ گیسو ،همان عکسی که همیشه بالای تختش به دیوار نصب می کرد هم جایی بالای سفره قرار گرفت.

اوضاع عروسی کوچک آنها به روال بود ،شاد و خرم ….. هیچ چیز نمی لنگید به غیر از پای گیسو که به خاطر فشار هایی که مدام به آن می آورد ، دردش از زق زق گذشته بود و مجبور شد قبل ازخواندن خطبه ی عقد دوتا مسکن با هم بخورد !

مهرانگیز خانوم هرچند راه به راه قربان صدقه ی گیسو نمی رفت ، ولی دلش از عدوات و جنگ نسبت به او خالی شده بود و بزرگواری گیسو را به وقت خرید عروسی جبران کرد و زیر لفظی یک دست بند پرو پیمان به دستش آویخت و بعد از آن که بله ی گیسو به پرواز در آمد ، به همراه حاج رضا یک سرویس طلای چشم گیر هم به او هدیه دادند. حاج رضا پیشانی گیسو رابوسید و مهرانگیز خانوم قربان صدقه های از ته ته دلش را خرج فرهنگ می کرد .آقای مشیری خوش ذوق هم با کنار رفتن آنها دَف را بالای سرش می گرفت و هنرمندانه انگشتانش را روی پوست نازک و تُرد آن به رقص در می آورد.و این کار برای تمام مهمانانی که هدیه هاشان را می دادند تکرار می کرد.

بازار دیده بوسی و هدیه دادن داغ داغ شد ….هر کس به فراخور وضعیت مالیش هدیه ای به آنها می داد.

خسرو که خطر از دست دادن فرزانه را بیخ گوشش احساس می کرد! غافله را رها نکرد و باظاهری بسیار شیک ومرتب قبل از مراسم عقد خود را رساند ، چیزی که فرزانه انتظارش را نداشت ! خسرو چنان رفتار می کرد که گویی اتفاقی نیفتاده است ! وگاه با ادبیات خاص خودش زیر گوش فرزانه پچ پچ می کرد :

« خوشگله، امشب با من بر می گردی خونه نه ازت نشنوم که هیچ رقمه تو کَتم نمیره…!» و فرزانه به خوش خیالی او لبخندی می زد و خسرو آن را به پای خودش می نوشت !

برای فتوحی ها که آن روی خسرورا هم دیده بودند ،حضورش خیلی سنگین می نمود ،درست مثل رقم سنگینی که از طرف خودش و فرزانه به عروس و داماد هدیه کرده وفرهنگ با میلی برای حفظ آبرو پذیرفت .و گیسو درحالی که نگاهش به زیر بود به تشکری کوتاه بسنده کرد .

هدیه ی مشترک گرشا و مامان گلابش تراول های درشتی

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۳۰.۱۲.۱۶ ۰۰:۳۰]
بود که تعداد آنها همه را شگفت زده کرد. گلی و مهرداد هم سنگ تمام گذاشتن پول پیش خرید یک ماشین تولید داخل کشور را به آنها هدیه کردند .فرامرز دلش می خواست محبت های فرهنگ را به طریقی جبران کند اما شرایط بد مالیش اجازه نمی داد وبه همراه الهه به هر کدام یک ساعت نفیس هدیه داد . و پیش از رفتن زیر گوش او آهسته آنچنان که گفتگوشان دونفر باشد پچ پچ کرد:

«داداش مبارکت باشه … برادری رو در حق من بی فکر تموم کردی شرمنده که نمی تونم جبران محبت هات رو بکنم .»

سپس چنان او را در آغوش کشید که همه به وجد آمدند ، کف زدند ،سوت کشیدند و نور فلش دوربین ها به پرواز در آمد.

میان هدایا که عموماً یا سّکه بود یا پول ،هدیه ی دکتر هومن ریاحی هم چشم گیر بود ویک سرویس طلای سفید با نگین های برّاق که زیر نور سالن می درخشید.

هومن که زمانی هم پیاله و رفیق گرمابه و گلستان خسرو بود، مدتی بود که دیگر به او محل نمی داد ،به محض اینکه تبریک گفت و از سفره ی عقد دور شد ،خسرو با چند گام بلند خود را به او رساند و چیزی زیر گوشش پچ پچ کرد . جمله ای که به یک باره صورت گندمی هومن را تا لاله ی گوش هایش سرخ و برافروخته کرد! و فرامرز و برزو متوجه ی ان شدند.

میان شادی که هلهله می کردو پا روی زمین می کوبید ،همه به صف می آمدندو با هزاران آرزوی خوب ودعای خیر هدیه ها را می دادند و می رفتند تانوبت دیگری شود و آخر صف برزو و افسانه بودند! هدیه ی آنها هم یک سّکه بود.

اطراف عروس وداماد که قدری خلوت شد، برزو به همرا آتیشپاره اش «افسانه » قدم پیش گذاشت وبرادرانه دوست دوران کودکی اش را در آغوش گرفت ،همان که همراه او در کوچه در دار پا به توپ می زد و به وقت تنبلی مشق هایش رابه او می سپرد تا براش آنها را بنویسد…!دوستی که بی منت و چشم داشتی ،مرام و معرفت دوستی را خرجش کرده بود .برزو میان غلیان احساساتش زیرگوشش زمزمه کرد :«قربون اون فرهنگ وادبت برم مبارکت باشه با مرام….»

افسانه که آن دو را سرگرم نوستالژی هایشان دید ،سربیخ گوش گیسو فرو برد و پچ پچ وار حرفی که سر زبانش مانده بود و مدام قلقلکش می داد، اما فرصتی برای گفتنش پیدا نکرده بود زیر گوش او زمزمه کرد:

« خیلی خوشگل شدی عروس دست و پاچلفتی ! ،مبارکت باشه … زدی کاسه و کوزه ی امشب فرهنگ بدبخت رو به هم ریختی ….! این رو از من بپرس ….»

افسانه که ذاتا حَب بی حیایی قورت داده بود وبعد از صیغه ی محرمیت بی حیا تر هم شده بود! باز هم حرفهایش بوی بی حیایی می داد. گیسو ابرو هایش را قدری در هم تاب داد و در حالی که درد پایش کلافه اش کرده بود با صدای نرمی ،گفت:

« افسانه ول کن این حرفها رو ….! برویواشکی به مامانم بگو یه مسکن دیگه بده از بس سر پا بودم و به پام فشارآوردم ،درد مچ پام غیر قابل تحمل شده…!»

سپس با سر به نگار که کنجی تنها نشسته بود،اشاره کرد:

« افسانه ،نگار دوست دانشگاهیم ، همون که برات تعریفش رو کرده بودم ، اومده وکسی رو این جا نمی شناسه هواش رو داشته باش نذار امشب تنها بمونه …»

افسانه چتری های فرفری اش را صاف کرده و کج روی صورتش ریخته بودرا پس زد ،خب بدش نمی آمد درآینده یک دکتردیگر هم به دوستانش اضافه می شد…با این فکر ابرویی بالا انداخت زیر بازوی برزو را که یک خط در میان تبریک می گفت گرفت و بعد از تبریک به فرهنگ از آنها دور شدند.

فرهنگ تمام مدت حواسش پی گیسو کمندش بود وپی فرصتی تا اطرافش قدری خلوت تر شود وحال او رابپرسد ویک جمله عاشقانه به پایش بریزد ،اما مجالی پیدا نمی کردو هر بار چیزی مانع می شد این بار بهانه اش فرزانه بودکه با صدای بلند هم نوا با دف آقای مشیری روی یک خط ممتد یک جمله را تکرار می کرد ومی گفت : « داماد، عروس را ببوس، داماد عروس رو ببوس ….»

با صدای فرزانه ،کل کشیدن ها همراه صدای کف زدن ها به پرواز در آمد، گلی خانوم به کنار فرهنگ رفت و مهرانگیز خانوم هم پهلوی گیسو ایستاد .فرهنگ معذب از نگاههایی که روی او چرخ می خورد با لبخند ولحنی مردانه معترض شد:« بابا تو رو خدا دست بردارید…این کار هاچیه !؟ »

گیسو هم درد پایش رافراموش کرده بود ودعا می کرد زود تر از این موقعیت نجات پیدا کند … فرهنگ میان اصرار های جمع که خیال کوتاه آمدن نداشتند و هم صدا با هم می گفتند « دوماد عروس رو ببوس » تسلیم شد قدری به خم شد و پیشانی گیسو را نرم بوسید .

با بوسه ی فرهنگ که بر پیشانی گیسو به جا گذاشت، چتری از نقل های ریز بر سرشان پهن شد و بار دیگر میان کل کشیدن ها ، فلش دوربین ها به پروازدر آمد.

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۰۳.۰۱.۱۷ ۰۶:۱۹]
در اتاق خواب مشترک مهرانگیز خانوم و حاج رضا بازار شامی به پا بود آن سرش نا پیدا و گویی بمبی از لباس در آن منفجرکرده بودند!

فرهنگ نگاهش را از روی گیسو برداشت و در اتاق را بست و حجمی از همهمه و شادی ،بگو بخند را پشت در جاماند. البته نه برای جیک جیک عاشقانه ی دونفره …! بلکه چندین جفت چشم هم به صف همراهی شان می کردند….! اول صف گلاب خانوم بود و بعدآن گلی و گرشا و آخر صف ودکتر هومن ریاحی ایستاده بود .

فرهنگ دلواپس پای گیسو، با گام های بلند ، پیش از همه به سمت تختخواب رفت ،خم شد و تلی از مانتو و شال مهمانان راکه روی هم تلنبار شده بود را پس زد ،گیسو معذب از حضور هومن ، بی توجه به شلوغی اطرافش کلافه از دردمچ پا در حالی سعی می کرد لنگ نزنده لبه ی تخت نشست.

گلی دل نگران پای گیسو رو به هومن شد ،گفت:

« شرمنده آقای دکتر مزاحم شما شدیم …»

هومن اخم هایی را که میان پیشانی اش به جامانده بود و باعث آن پچ پچ های خسرو زیر گوشش بود ، پس زد ،دستی به گره کروات سرمه ای اش کشید آن را شل تر کرد و در جواب گلی خواهش میکنمی گفت، سپس عکس های رادیولوژی راجلوی نور گرفت وبعد از تاملی کوتاه کنار پای گیسو زانو زد وپرسید:

« خب عروس خانوم ،شکر خدا رباط پات آسیب جدی ندیده و فقط دچار کشیدگی شده ، ولی این دلیل نمی شه که تمام روز رو بهش فشار بیاری؟»

ابرو های خوش حالتش را درهم فرو برد ، آنقدر اضطراب این روز در دلش قل قل می کرد که جایی برای فکر کردن به پای آسیب دیده اش نداشت ! نگاهش را به روی چشمانی که به دورش حلقه زده و دل نگران او راتماشا می کردند چرخی داد ، سپس قدری پایین لباسش را بالا زد و مچ پای راستش را پیش آورد که شبیه به بالشتکی بیضی متورم شده بود .

گلاب خانوم بی طاقت چهار زانو کنار پای گیسو روی زمین نشست و در حالی که کف دستش را روی پا گذاشته و آرنجش رابه حالت پرانتز درآورده بود با دیدن ورم پای او نٌُچ نُچی کرد ،سری به اطراف تکان داد و با لحنی پر از شماتت سربرداشت رو به گیسو ،گفت:

«آدم باید خودش عاقل باشه …از قدیم گفتن لجبازی آدم رو ته چاه میندازه ! دکتر گفت نباید به پات فشار بیاری و باید عصا دستت بگیری ها به خرجت نرفت ! هی گفتی خوبم ومی تونم بدون عصا راه برم و کی با لباس عروسی عصا دستش می گیره و جلوی مهمون ها زشته ….!»

گرشا مسیر نگاهش را از اخم های درهم گیسو وچشمانی که به زیر افتاده بود ،گرفت ،کوتاه ولی مودبانه نقطه ای برای پایان جمله های گلاب خانوم گذاشت:

« مامان لطفا…. خواهش می کنم اتفاقیه که حالا افتاده….»

هومن مچ پای او را بر اندازکرد با دیدن ورم آن کبودی که دایره وار دور مچ پایش حلقه زده بودسربرداشت ، گفت:

«دختر خوب ، چه جوری این درد رو از صبح تا حالا تحمل کردی !؟ باید به حرف دکترگوش می دادی ،این بانداژ به تنهایی کافی نیست ومی بایست از عصا استفاده می کردی احتمالا از کمپرس آب یخ هم استفاده نکردی وگرنه این قدر متورم نمی شد »

گوشه ی لبش به سمت بالا کج شد به یاد کیسه ی یخی بینوایی افتاد که زیر حرارت بخاری برقی زیر پایش یک ربع هم دوام نیاورد و دیگر هم تجدیدش نکرد …. شرمنده باز هم سکوت را به جای جوابش قرار داد.

هومن دستی به زانو گرفت از جایش بلند شد ورو به فرهنگ ونگاه نگرانش سرش راچرخاند :

« تا پایان مراسم امشب نباید دیگه روی پا بایسته ، یه چهار پایه زیر پاشون بذار ،از داروخانه براشون کیسه ی آب یخ هم بگیر وبعد ازمراسم عروسی بهتره دوباره یه متخصص اورتوپد مچ پاشون رو ببینه ،»

سپس لنگه کفش زنانه ای که زیر پایش بود رابا نوک پا به سمت دیگری هل داد ودر حالی که از اتاق خارج می شد تا آنها راحت تر باشند ادامه داد:

« اگه امری بود بازم در خدمتتم.»

بابیرون رفتن هومن ،گلاب خانوم که همچنان از بی فکری گیسو عصبانی بود ،دستی به زانو گرفت یاعلی گویان از جایش برخاست ورو گلی ،گفت:

«بهتره ما هم بریم بیرون خوبیت نداره، کل قوم وخویش عروس چهار نفره که سه تاش چپیدن توی این اتاق … بچه ام مهرداد هم تنها مونده …گرشا مادر تو هم برو داروخونه کیسه ی آب یخ بگیر ..»

گلی سری جنباند با قدم های بلند به سمت گیسو رفت در حالی که شال حریر را از سرش بر می داشت تا موهایش را مرتب کند ،پرسید :

« قربونت برم …مچ پات خیلی درد می کنه؟»

سری کوتاه بالا انداخت و لبخندی روی لبش نشاند:« چرا نگرانی؟ خوبم به خدا..»

گرشا با دیدن موهای منگول منگول گیسو که بی قید به روی شانه اش رها شده بود برای این که او را از زیر بار سرزنش نجات دهد با لبخندی کنج لبش ، حرف را به سمت دیگری چرخاند :

« چه خوشگل شدی جوجه برفی ….»

سپس با موبایلش از او عکس انداخت و همراه گلی و گلاب خانوم از اتاق خارج شد.

با رفتن آنها خلوتشان دو نفره شد وسکوتی دل چسب بین شان جاری…. نگاه مشتاقش فرهنگ دمی از همسفرزندگی اش جدا نمی شد جوجه برفی گرشا، برای او حکم شکوفه ی سیب را داشت .

باز هم د

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۰۳.۰۱.۱۷ ۰۶:۱۹]
رقالب مجنون فرو رفت و قامتش به پای لیلی اش خم . اصلا در خلوت فرهنگ دیگری می شد و کلمات شَق و رَق و اتو کشیده اش پَر می کشید وبه جای آن عزیزم دلمی از ته ته دل و جانش می نشست و جملات عاشقانه برای نوازش از راه می رسیدند.

فرهنگ جفت او روی لبه ی تخت نشست و دستی نوازش وار به پچ و خم های انتهای موهای او کشیدنرمی مخمل در ذهنش تداعی شد .دستش را به همراه نگاهش قدری بالاتر برد ،به پیشانی اش رسید و تِلی که پر از شکوفه ی سفید بود،سر انگشتان مشتاقش باچشم ها همراهی کردند ونوازش هایش را تا پشت پلک گیسو امتداد پیدا کرد.

گیسو که دلش مثل دریا به وقت طلوع وغروب خورشید آرام بود ، بدون هیچ تلاطمی و با ریتم نرم و یکنواختی می تپید وقتی سرانگشتان فرهنگ به پلک هایش رسید سرریز از حس آرامش و خوشی چشم هایش رابست و مژه های بلند ریمل خورده اش مثل بال پروانه ای روی هم افتاد و نفس های فرهنگ را جای کنار گوشش شنید :

کی میگه شکوفه ی سیب فقط مال فصل بهاره ….!؟ خوش به حال من که توی دل زمستون خدا بهم یه شکوفه ی سیب هدیه داد.خیلی خوشگل شدی….»

فرهنگ جمله به جمله می گفت هر جمله یک لبخند تازه برلبان گیسو می کاشت..نفس های فرهنگ که از گردنش دور شد چشم هایش را باز کرد و او را با چشمانی که از خوشی چراغانی بود روبروی خود دید ، گفت:

« ببخشید …با سر به هوایی من بهترین روز زندگیمون رو خراب کردم.»

ابروهای بلند فرهنگ به شکل تصنعی درهم فرو رفت ،سر انگشتانش را نرم و نوازش وار از کنار شقیقه ی او سُر داد و از کنار چشمش به روی گونه و کنار لب هایش رسید و آهسته مثل حرکت سرانگشتانس نجوا کرد:

« هیس….عزیزدلم عذر خواهی برای چی ….!؟ تو بهترین اتفاق زندگیم هستی ،قول میدم از حالا تا آخرین نفسم مردونه کنارت باشم.»

سپس با چشم وابرو به میز آرایش کنار تخت اشاره کرد، مسیر نگاهش باز به سمت گیسو برگشت ودرحالی که یک تای ابرویش را بالا داده بود،پرسید :

به نظرت توی وسایل مامان مهری یه رژلب پیدا میشه تا وقتی رژلبت پاک شد دوباره تجدیدش کنی و دستمون رو نشه ….!؟»

گوشه ی لبش به سمت بالا کج شد و دلش ناخواسته در سراشیبی از شوق سقوطی آزاد کرد ،نگاهش هم مثل لبهایش می خندید :

« فکر می کنم پیدا بشه…»

همین جمله جوازی شد تا نفس هاشان با هم گره بخورد.

****
شب عروسی به پایان رسید و عروس و داماد بعد از رفتن مهمانان به جای رفتن به خلوت دونفرشان سراز درمانگاه شبانه روزی در آوردند و مجدد از پای گیسو عکس گرفتن و به جای بانداژ مچ بند به پایش بستند و با یک عصا راهی خانه ی بخت شد .

وقتی که هر دو پایین پله های سویت فرهنگ ایستادند، عقربه های ساعت سه صبح را نشان می داد و اولین روز زندگی شان آغاز شده بود ، گلی خانوم مثل ابر بهار به پهنای صورتش اشک می ریخت و بعد بوسیدن صورت فرهنگ میان هق هقش ،گفت:

« مواظب بچه ام باش ، من با چنگ و دندون این دختر رو بزرگ کردم .»

گلاب خانوم هم حال و روزی بهتر از گلی نداشت اما قدری خود دار تر بود ، دست روی بازوی فرهنگ گذاشت تا او را ببوسد ،فرهنگ قامتش قدری خم شد وگلاب خانوم قبل از بوسیدن اوچند جمله زیر گوشش پچ پچ کرد ،فرهنگ سری جنباند و کوتاه با سرو چشمی فرو افتاده ،گفت:

« چشم گلاب خانوم خیالتون راحت ….»

مهرداد پیشانی گیسو رابوسید و فرهنگ را در آغوش گرفت وباز هم تبریک گفت .گرشا که تیزی اشک چشمانش را می سوزاند و نگران فرو افتادن آن بود ، قدمی پیش گذاشت گیسو رامحکم میان بازوانش جا داد واشک های گیسوهم جاری شد، سپس اورا ازخودجداکرد ، پیشانی اور ابوسید،گفت:

« خدا رحمت کنه امیر فرّخ پدرگیسو رو، اگه امشب این جا بود،دست دخترش رو توی دست دامادش می گذاشت و با اجازه ی مامان گلاب امشب من به جای اون خدا بیامرز این کارروانجام میدم…»

گرشا این را گفت دست گیسو راگرفت و در دست فرهنگ گذاشت . فرزانه و الهه می خواستند کِل بکشند ، اما گلاب خانوم مانع شد تابی به چشمانش داد ،گفت:

«هیس ….! آدم باید خودش عاقل باشه ساعت سه صبح همساده ها خوابن..یه صلوات بفرستید کفایت می کنه تا این دوتا رو بفرستیم سر خونه و زندگیشون …»

سپس به سمت گیسو رفت … تمام کودکی او پیش چشمش جان گرفت ، ازدندان درآوردنش گرفته تا مدرسه رفتنش، دختری که روی پاهای خودش بزرگ شده بود ، به عشق او سماور روشن می کردو نان تازه می گرفت ،دلخوش به برگشتنش سفره ی ناهار راپهن می کرد .گیسو برایش تکه ای از جانش بود که حالا وقت جداشدنش بود.با نفسی خسته خاطرات کهنه اش راپس زد او رامحکم در آغوش کشید و گونه اش را چندین بار پیاپی بوسید. و سپس عصا را از او گرفت و رو به فرهنگ شد:

« شاخ شمشاد عروست رو بغل کن ببرش بالا ….هم به پاش فشار نمیاد و این خاطره ی قشنگ از ذهن زنت پاک نمی شه وهم نفس به نفس هم داخل خونه می شید.»

فرهنگ همان کرد که گلاب خانوم گفت دست زیر زانوی گیسو گذاشت و با یک حرکت او را روی دستانش بلند کرد و دست گیسو دور

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۰۳.۰۱.۱۷ ۰۶:۱۹]
گردن او حلقه شد .عطر یاس زیر بینی فرهنگ پیچید و گیسو مست دستان قدرتمند فرهنگ که او را مثل پر کاه با دل و جان از پله ها بالا می برد .

****

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۰۴.۰۱.۱۷ ۲۳:۳۸]
خانه ی کوچک و نقلی آنها ،مثل نقاشی دوران گیسو ساده بود . یک سالن سی و هشت متری بدون اتاق خواب و یک آشپزخانه ی نقلی و سرویس بهداشتی نقلی تر که حمام هم به آن اضافه شده بود.

یک نیم ست شکلاتی داشت با یک میزگرد چوبی با سطحی صاف و براق ،و یک تلویزیون با صفحه ای تخت هم روبرویش…آشپزخانه اش هم هرچند جهاز خودش نبود ،اما جمع و جور ،شیک ومدرن بود.

فرهنگ در اولین اقدام ،پرده ی تور پنجره ای که روبه تراس باز می شد را با یک شید رول کاملا محصور کرد و رنگش را هم سبز ساده انتخاب کرد تا دلخواه گیسو باشدو تنها مرزی که حریم و خلوتشان را از پذیرایی نقلی جدا می کرد، یک پرده ی ضخیم سبز رنگ بود که از سقف به چوب پرده آویخته شده و حکم دیوار اتاق خواب را برایشان داشت و درست جایی بعد از تخت خواب قرار می گرفت .

گیسو هم علاقه ی وافری داشت که با تاریک شدن هوا آباژور های پایه کوتاه دو سوی تخت را روشن کند.

البته یک کمد چوبی هم به زحمت کنار میز آرایش جای دادند،که لباس های مشترکشان را به صف کنارهم در آن قرار گرفت.

برای آنها که در هوای هم بال و پر می زدند و به هوای یک دیگر نفس می کشیدند ، این سی و هشت متر جابرایشان حکم تکه ای از بهشت را داشت که می توانستند شبها کنار هم عاشقانه هایشان را رج به رج دوره کنند .گیسو شبها با نوازش سرانگشتان فرهنگ که میان موهایش پیچ وتاب می خورد به خواب می رفت و فرهنگ صبح ها با نوازش های دست گیسو از خواب بر می خاست و ساعت عشق درست جایی کنار قلبشان تیک تیک می کرد .

گیسو سرشار از حس زندگی دلش می خواست از همان روز های اول برای فرهنگ خودش غذا درست کند ، لباسهای شوهرش را بشورد و اتو بکشد،و زنانگی خرج شوهرش کند ،اما مهرانگیز خانوم ابرو هایش را بالا و پایین انداخت و مردمک هایش را در حدقه تاب داد ،گفت:

« وا مادر …. چه معنی میده توی یک خانواده دوتا سفره پهن بشه …!؟ تو که درس و دانشگاه داری ، من غذا درست می کنم و همه با هم می خوریم . در ضمن ماشین لباسشویی طبقه ی بالا خوب تمیز نمی کنه لباس های خودت و فرهنگ رو بیار پایین من با بقیه لباس چرک ها میندازم توی ماشین طبقه ی پایین …»

برای او که عاشق استقلال بود این حرف حکم ناسزا داشت آن هم از نوع آبدارش ! اما باز هم دل خوش به همین نیمچه استقلالش بود .و ترجیح داد تا فرهنگ را مجبور نکند تا مابین همسر و مادرش قرار بگیرد و بی آن که فرهنگ چیزی از گفتگو های عروس و مادر شوهر بفهمد تسلیم خواسته ی مهرانگیز خانوم شد.

فرهنگ همچنان ملاحظه کار ،در حضور پدر و مادرش با قدری فاصله از او می نشست و دیگر از نجوا های عاشقانه و گیسو کمند ، شکوفه ی سیب و عزیز دلم خبری نبود و فقط او را گیسو صدا می زد بدون هیچ پیشوند و پسوندی…..! اما همین که پایش به همان سی و هشت دلخواهش می رسید مجنونی می شد آن سرش نا پیدا …! و مثل پبچک به دور گیسو می پیچیدو عاشقانه های نابش را به پای او می ریخت …

*
درهفته ی اول ازدواجشان گیسو به خاطر مچ پای آسیب دیده اش دو جلسه از کلاس هایش راغیبت کرد . فرهنگ هم در غیبت پدرش که رسماً خانه نشین شده بود، مشغول رتق و فتق اوضاع چاپخانه و دفتر انتشارات شد تا به تعهداشان عمل کنند.

گیسو کنار خوشی هایش هیجان دیگری هم داشت و آن عروسی افسانه و برزو بود که درست یک هفته بعد از عروسی آنهابرگزار می شد.

گلاب خانوم هم برای نوه ی دسته گلش سنگ تمام گذاشت در مدت سه روز یک کت و شلوار شیری رنگ بدون پرو دوخت تا تازه عروس خاندان فتوحی ها در جمع بدرخشد.

لباسی که چنان به تنش خوش قواره وخوش دوخت بود که دلش می خواست مثل یک راز تا شب عروسی آن را پنهان کندو فرهنگ را با دیدن آن شگفت زده …! و هر بار که اومی پرسید :

«عزیز دلم برای عروسی افسانه و برزو چی می خوای بپوشی …؟»

تابی به گردنش می داد و با نازو غمزه و لحنی کشدار جواب می داد:

«صبر کن حالا می بینی….» و فرهنگ بی تاب او را میان بازوانش محصور می کرد .

**
گیسو آخرین تکه از موهایش راسشوار کشیدو صاف وبی حالت روی شانه هایش رها کرد ،اما چتری هایش راپیچ و تابی دادو بعد از آرایش سبک و ملایمی به سراغ کمد لباسهایش رفت تا کت و شلوار دست پخت مامان بزرگ هنرمندش را که پشت لباس ها مخفی کرده بود بیرون بیاورد ، اما با دیدن پیراهن دکلته ی قرمزرنگی که سوغاتی دایی گرشابعد از برگشتن به ایران بود، وسوسه مثل پروانه دور افکارش بال بال زدتا قدری دلبری کند و اشتیاق فرهنگ را بیشتر ..

خب می توانستند عکس سلفی یادگاری هم بگیرند ودر آرشیو عکس های دونفرشان مخفی کنند….

با این فکر لبخندی کنج لبش نشست و بلافاصله پیراهن دکلته که سر شانه هایش را سخاوت مندانه به نمایش گذاشته بودرابه تن کرد، موهایش را روی شانه ریخت و شال حریر قرمزرنگی هم روی سرش انداخت تا زیبایش زیرنور آباژور دوچندان شود و به جای رژلب صورتی ملایمش، یک رژلب قرمزآتشین نشاند…

قلبش از هیجان عکس العمل ف

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۰۴.۰۱.۱۷ ۲۳:۳۸]
رهنگ در دهانش می تپید ،نفس عمیقی کشید تاریتم قلبش یکنواخت شود و با صدای فرهنگ که می گفت:

« عزیز دلم می تونی گره کروات من رو ببندی …؟»به سمت او برگشت ،فرهنگ مبهوت زیبایی او شد ، شانه هایی که سفیدیش از زیر شال حریر همچنان پیدا بود و اغوا کننده دل می برد و لبهایی که هم رنگ لباس خوش می درخشید….

و به تصور این که، این همان لباسیت که گیسو وعده و وعیدش را می داد، غیرتش به جوش آمد و سرریز شد! حتی از تصور این که کسی گیسو رابا این لباس ببیند رگ های گردنش متورم می شد ، و عقل ومنطقش برای لحظه ای تسلیم خشم …….حتی اجازه نداد تا گیسو کلامی بگوید ،اخم هایش مثل دو خط اوریب روی هم افتادندو باصدایی که هیچ نوازشی نداشت و سرد و کوبنده بود ،گفت:

«این چه لباسیه پوشیدی !؟ من رو مسخره کردی؟ چندروزه که داری با آب و تاب از لباست می گی اون رو نشونم ندادی … تو نمی دونی سر عقد زن و مرد قاطیه!؟ »

سپس بالحنی سرد تر ازقبل ادامه داد:

« لباست رو عوض کن من پایین منتظرتم…»

گوشه ی پرده را باحرص رها کردودر سوییت رامحکم به هم کوبید و به طبقه ی پایین رفت.

شال روی سرش سُر خورد وروی شانه اش نشست، وچشمانش هم به آنی پر آب شد ، عضلاتش از نوک پا شروع به انقباض کرد ند ،دستهایش مشت و چنان در هم فشرد که بند های انگشتانش سفید شد. به یاد روزی افتاد که فرهنگ رمان باغ سیب را خوانده بود وباز هم عجولانه وناعادلانه قضاوتش کرده بود!

شال را باحرص مچاله وبه گوشه ای پرتاب کرد،لباسی را که به زحمت پوشیده و زیپش را ازپشت بسته بود را هم از تنش درآورد و در حالی که سعی می کرد ،بغضش را یکی بعد از دیگری فرودهد ، تااشکهایش سرریز نشود ، کت وشلوار شیری رنگش را به تن کرد وشال حریری هم رنگ آن روی سرش انداخت رژلبش راهم قدری کم رنگ تر و ازپله ها سرازیر شد.

****
وقتی به طبقه پایین رسید، مهرانگیز خانوم درحالی که کت و دامن مشکی رنگی به تن داشت و در حال بستن دست بندبه دور مچش بودسر برداشت وبا دیدن گیسو درآن لباس باصدایی بلند،گفت:

« مبارکت باشه مادر …خیلی بهت میاد،دست گلاب خانوم درد نکنه بدون پرو لباس شاهکار کرده..صبح هم که نشونم دادی گفتم به تنت خیلی خوش قواره اس..»

فرهنگ جلوی آینه ی کنسول که پشت به درراه پله ی طبقه ی بالا ، قرار داشت ایستاده بودو در حال کلنجار رفتن با گره کرواتش بود، به آنی به سمت گیسو و اخم های درهمش برگشت. در کت و شلوار مثل نگینی برّاق می درخشید ، گیج و مبهوت نگاهش به روی گیسو که حتی نگاهش هم نمی کرد ثابت مانده بود وباصدای مامان مهری اش مسیر نگاهش عوض شد.

«گیسو جان اون دست بندی که زیر لفظی بهت دادم رو می نداختی ،خوبیت نداره گل و گردن و دست و بال تازه عروس خالی باشه…»

گیسو که سعی می کرد اوضاع را عادی جلوه دهد ،مچش رابالا برد آن را در هوا تابی داد وبا صدایی گرفته کوتاه جواب داد: « انداختم مامان مهری…»

مهرانگیز خانوم در حالی که چادر سفیدش را روی سرش می نشاند واز در خارج می شدبا خودش حرف می زد:

« حاج رضا و فرزانه همین الآن رفتند … خسرو ذلیل شده طبق معمول رفته سفر ،خداکنه الهه طاقچه بالا نذاره و با فرامرز بیادمن میرم شما هم بیاید»

صدای مهرانگیزخانوم با بسته شدن درآهنی خانه که روبه ایوان بازمی شدضعیف ونامفهوم شد ، گیسوفقط جمله ی پایانی آن را شنید :

« خداکنه بیاد و جلوی در و همسایه آبرومون رو نبره….»

بارفتن مهرانگیز خانوم ،گیسو فاصله ی بین شان را با چند قدم کوتاه کرد ،و بااخم هایی که یه تیزی شمشیر بودو کلامی به همان برنده ای ،چتری هایش را به زیر شال هل داد، و به او که همچنان مات و صامت خیره بود،گفت:

«آقای مهندس فتوحی فکر می کنم این قدر بزرگ شدم که تشخیص بدم که کجا چه لباسی تنم کنم، لباسی که مامان بزرگ گلاب برام دوخته این کت و شلواره ، اون پیراهن دکلته رو پوشیده بودم تا برای شوهرم یکم دلبری کنم و یه عکس سلفی با هم بگیریم. اما توحتی اجازه ندادی تا برات توضیح بدم این دومین باره که من رو ناعادلانه قضاوت می کنی.»

فرهنگ مات مانده بود، شرمندگی حتی اجازه نمی دادتا کلامی دردهانش بچرخد…. ذهنش به دنبال کلمات دست و پا میزد گیسو جملات برنده اش را قطار کرد بدون اینکه منتظر او بماند کیفش را روی دوشش انداخت و در حالی که به سمت درخروجی می رفت، ادامه داد:

«من بیرون روی ایوون منتظرت هستم ….»

شرمندگی مثل بختکی روی افکارش چنبره زده بود ، دست پیش برد تا بازو ی او رابگیرد و عذر خواهی کند اما گیسو مثل باد از خانه خارج شد و اسم گیسو جایی میان لبهایش جا ماند.

کلافه پنجه هایش را میان موهایش فرو برد و پوف بلندی کشید سربرداشت و روبه بالا نجوا کنان زیر لب ،گفت:

« خدایا عجب اشتباهی کردم ! حالا چه جوری از دلش در بیارم…..!؟»

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۰۶.۰۱.۱۷ ۲۱:۲۱]
باز هم کوچه در دار به دالانی از نور تبدیل شد و ریسه ها یی که از عروسی فرهنگ و گیسو همچنان مثل سقفی باقی مانده بود ،بار دیگر روشن شد.

خانه ی حاج خانوم بزرگ بود و سالن گل وگشادی داشت که همیشه می گفت:

4.5/5 - (2 امتیاز)

Check Also

پارت ۱۹ رمان باغ سیب

برای به دست آوردن گیسو باید از هفت خوان رستم رد می شد و کفش …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.