پارت ۱۹ رمان در همسایگی گودزیلا

از چرت بیرون اومدم هه بلندی گفتم وخیره شدم به ساعت روی دیوار…نیم ساعت گذشته…این نیم ساعت زر زد؟!!!بابا بسه دیگه…چه قدرتی داره!فکش ساییده نشد؟!!
ماچ محکمی براش فرستادم وهول هولکی ویه نفس گفتم:اری بسه فک زدی،واسه فندوق خوب نیست!فندوق خاله رها ببینه ننه اش انقد زِِر زِروئه یاد می گیره،از اون فک زنای قهار میشه ها!!!!!از طرف من ماچش کن بگو خاله رها خیلی دوست داره…الانم خفه خون بگیرکه غافلگیری رمانتیک دارم دیرم میشه…قربون نی نی!فدای مامانش…بای!
و گوشی وقطع کردم…نفس حبس شده ام وبیرون دادم و نفس عمیقی کشیدم…برای آخرین بار نگاهی به چهره ام توی آینه انداختم وبا مطمئن شدن از خوب بودنش،مثل فنر ازجا پریدم…به حالت دو از اتاق خارج شدم وبه سمت در اصلی رفتم.
در جواب سوالای مامان که کجا میری و چرا میری وبا کی میری وازاین قبیل سوالاتم مجبور شدم چاخان کنم میرم به ارغوان سربزنم…چون قطعا روم نمی شد بگم دارم میرم عشقم وغافلگیر کنم!
از خونه بیرون زدم وبعداز پوشیدن کفشای عروسکیم به سمت آسانسور رفتم.سوار شدم ودکمه پارکینگ وزدم…تو دلم خدا خدا می کردم دیر نرسم…دیگه ماشین اشکانم که دستم نیست!دست خودشه…مجبورم تمام راه وپیاده گَز کنم…فقط خدا کنه دیر نشه!
**********
نگاهی به دسته گل توی دستم انداختم…گلای رز صورتی رنگی که به صورت گرد کنار هم چیده شده بودن.خیلی قشنگ شده!…حتما خوشش میاد….می دونم گل رز دوست داره…واسه همینم همیشه همین گل وبراش میارم…
لبخندی زدم و نگاهم واز دسته گل گرفتم.با قدمای آروم وشمرده شمرده راه می رفتم…می دونستم که وقت دارم…برعکس تصورم زودتر از موعد به شرکت رادوین می رسیدم ودیگه نیازی به عجله کردن نبود.
وارد کوچه شرکت شدم…بالبخندی روی لبم وخوشحالی وهیجانی وصف نشدنی توی دلم…اونقدر هیجان زده بودم که قلبم بی قرار وبی تاب به سینه می کوبید…
از سر شوق وهیجان،قدمای باقی مونده رو می شمردم…
چیزی نمونده که بعداز دوماه دوری ببینمش…دلم برای خیره شدن تو چشمای عسلیش تنگ شده…بهترین دارویی که می تونه این دلتنگی و درمان کنه،دیدن دوباره رادوینه…
به بریدگی رسیده بودم که فاصله چندانی با شرکت نداشت…
از فکراینکه دیگه فاصله ای نمونده،لبخندم پررنگ تر شد…اما قلبم همچنان ازشدت هیجان بی قرار بود.
برای یه لحظه از حرکت وایسادم وچشمام و روی هم گذاشتم…یه نفس عمیقی کشیدم تا ضربان قلبم آروم تر بشه…
وقتی حس کردم حالم بهتر شده وضربان قلبم آروم تر،چشمم وباز کردم و…
رادوین درست روبروم بود!…با فاصله شاید کمتر از ۱۰۰ متر از من،وایساده بود.به در ماشین تکیه داده ودستاش وتوی جیب شلوار جینش فروکرده بود…نگاهش به روبرو خیره شده بود…درست به در شرکت!…اونقدر غرق زل زدن به روبروش بودکه متوجه من نشد…البته فاصله هم خیلی زیاده…شاید اگه نزدیک تر برم متوجه حضورم بشه!
لبخند روی لبم ازبین رفتنی نبود…یه قدم به سمتش برداشتم وخواستم صداش کنم که یه صدای زنونه وظریف از من پیشی گرفت:
– ببخشید عزیزم…خیلی معطل شدی؟
با شنیدن اون صدا حرف توی دهنم ماسید وبی اختیار قدمی به عقب برداشتم… 
برعکس چند لحظه پیش،فکر می کردم قلبم نمیزنه!…اون قلب بی قرار وبی تاب حالا آروم وآهسته میزد…اونقدر آهسته که انگار می خواست از حرکت وایسه…
خیره شدم به تصویر روبروم…دختره درست روبروی رادوین وایساده و با یه حالت خاصی توچشماش خیره شده بود…
سحر…سحر والا!همون دختری که زندگی رادوین وخراب کرد.همونی که بهش خیانت کرد.همون که رادوین همیشه ازش دوری می کنه…اما…حالا چرا تلاشی نمیکنه تا ازش دور بشه؟!…نکنه…این ملاقات،با دیدار قبلیشون فرق داره؟!!رادوین عصبانی وناراحت نیست…برعکس خوشحال به نظر میاد!سحر،بایه حالت خاصی زل زده توچشماش…شاید…شاید…سحر موفق شده دل رادوین وبه دست بیاره وناراحتیای گذشته رو از دلش بیرون ببره!
دلم لریزد…ترس تمام وجودم ودر بر گرفته بود…حتی فکرشم دیوونه کننده اس!
نگاهم واز سحر گرفتم ودوختم به رادوین…یه کور سوی امیدی تودلم روشن بود…امیدی که می گفت شاید بازم سحر پاپیچ رادوین شده ورادوین از دست کاراش ومزاحمتاش کلافه وعصبیه…که رادوین مثل سابق از سحر متنفره وهیچ علاقه ای بهش نداره…
با حال نگرانی که قابل توصیف نیست به رادوین زل زده بودم وانتظار می کشیدم…انتظار شنیدن هر حرفی رو به جز حرفی که زد:
– هرچقدر واسه این اتفاقی که قراره بیفته،معطل بشم مهم نیست.مهم فقط اینه که اون اتفاق بیفته!شده تا آخر دنیا همین جا منتظر می مونم…
وبعد لبخند و نگاه پرعشوه سحر که حواله رادوین می شد…
توان نگه داشتن دسته گل و نداشتم…دسته گل از دستم روی زمین افتاد…دیگه توان انجام هیچ کاری و نداشتم.قدم دیگه ای عقب رفتم…پشتم به دیوار برخورد کرد…اونقدر بی توان وسست بودم که تمام وزن بدنم وانداختم روی دیوار.بغض لجبازی گلوم ومی فشرد…به حدی که احساس خفگی می کردم…تحمل اون بغض لعنتی خیلی سخت بود…خیلی سخت!
نگاه غمگین وسردرگمم و دوخته بودم بهشون…
اون…رادوین من…اینجا…باهم قرار دارن؟…مگه رادوین از سحر متنفر نبود؟پس این ملاقات چه معنی میده؟…چرا سرش داد نمیزنه؟!چرا بهش نمیگه برو؟…چرا به جای عصبانی شدن،انقدر آروم ومهربونه؟…چرا؟…انگار خوشحاله…آره…خوشحال ومشتاقه…
من اونارو می دیدم ولی اونا…هم فاصله اشون از من زیاد بود و هم انگار…خیلی غرق خیره شدن به هم دیگه بودن!…متوجه من نشدن…هیچ کدومشون!
خیره شده بودم به رادوین و چشم برنمی داشتم…هنوزم امیدوار بودم تا یه حرفی بزنه…تا این نمایش مسخره رو تمومش کنه…تا از سحر بخواد بره وبذاره یه نفس راحت بکشم…
بگو رادوین…بهش بگو…بگوکه باید بره.بگو رادوین…بگو از اینجا بره…
– رادوین لیاقت تورو نداشت!… واسش زیادی بودی…
اونقدر بی جون وکلافه بودم که حتی برنگشتم بهش نگاه کنم…صداش آشنا بود…بدون هیچ مکث وتعللی صاحب صدا روشناختم!
به سختی نفس عمیقی کشیدم…درحالیکه نگاهم به روبروم خیره بود،باصدایی که سعی می کردم ازشدت بغض نلرزه گفتم:تو…اینجا…چیکار می کنی؟
پوزخند صدا داری زد…بهم نزدیک شد وکنارم قرار گرفت.با کنایه گفت:این دقیقا همون سوالیه که من ازت دارم…تو اینجا چیکار می کنی؟قرار نبودبیای!…واسه چی اومدی؟!قرار عاشقانه رادوین وخراب کردی…قرار رمانتیک یه زوج…
طاقت شنیدن حرفاش ونداشتم…سعی کردم محکم باشم…دلم نمی خواست جلوی بابک کم بیارم!…اخمی روی پیشونیم نشوندم ونگاهم واز صحنه روبرو گرفتم.
نیم نگاهی به چهره بابک انداختم وحق به جانب پریدم وسط حرفش:
– چرند میگی!…قرار عاشقانه کجابود؟…رادوین کاری باسحر نداره.
دوباره پوزخند زد…پوزخندی که بدجور عذابم می داد.زیرلب غرید:
– توچقدر ساده ای!…اگه کاری باسحر نداشت،باهاش بیرون می رفت؟
طاقت نیاوردم…اشک توچشمام جمع شده بود…بغضم خیال رسوا کردنم وداشت!…نگاه اشکیم واز بابک گرفتم وسربه زیر انداختم…صدام دیگه پرغرور نبود…محکم نبود….می لرزید…پربغض بود:
– کی گفته باهاش بیرون رفته؟…سحر دوباره مزاحمش شده واونم…
– اون چی؟!…بی صبرانه انتظار این مزاحم ومی کشه؟!!!!
قطره اشکی روی گونه هام چکید…
نگو لعنتی…نگو…بذار دلم به خیالات خودم خوش باشه!…
بینیم وبالا کشیدم وبا لحن بریده بریده ای از عشقم دفاع کردم:
– همه چی مثل گذشته اس…هیچی تغییر نکرده.رادوین همون رادوین سابقه.عاشق منه…منم عاشقشم…هیچ مزاحمی وجود نداره…هیچ کس انتظار یه مزاحم ونمی کشه!هیچ کس…
صدای خنده عصبیش به گوشم خورد…وبعد لحن خاصش که بوی نصیحت می داد:
– رها…خودت وگول نزن!…برای طرفداری از اون،بی خودی آسمون ریسمون بهم نبافت!… نگاه کن…حقیقت جلوی چشماته!ببین…سوار ماشین شدن…دارن میرن که به قرارشون برسن…
تنم یخ کرده بود…و تنها گرمایی که احساس می کردم،گرمای اشکام بود که روی گونه هام می چیکد…نفس عمیقی کشیدم که از شدت بغض لرزید…بی میل ورغبت سرم وبلند کردم ونگاهم روی ماشین رادوین ثابت موند…
رادوین سمت راننده وسحر کنارش نشسته بود…لبخند روی لب سحر کاملا محسوس بود اما…رادوین لبخند نمیزد…شایدم میزد!…نمی دونم…لعنتی نمی دونم!…شاید واقعا خوشحاله…شاید بابک راست میگه…اما ای کاش نباشه…
توافکار عذاب آور ودیوونه کننده ام غرق بودم که با صدای بابک به خودم اومدم:
– سوار شو!…
در ماشینش وکه درست کنار ما بود،برام باز کرده بود ومنتظر نگاهم می کرد…
اونقدر گیج ومبهوت سحر ورادوین بودم که حتی متوجه حضور بابکم نشدم…چه برسه به اینکه بفهمم ماشینش کنارم پارک شده!…
در جواب نگاهش اخمی کردم…زیرلبی گفتم:که چی بشه؟
لبخندی زد وبالحن دلسوزی گفت:که به رهاخانوم بی معرفتم کمک کنم!
اخمم وپررنگ تر کردم ونگاهم وازش گرفتم وخیره شدم به رادوینی که هنوز متوجه من نشده بود…
– رها…باید باهم حرف بزنیم…
بدون اینکه نیم نگاهی بهش بندازم،جواب دادم:
– ماحرفی نداریم که بخوایم بزنیم!
– حتی اگه تو حرفی نداشته باشی من خیلی حرفا دارم که برات بزنم.
– علاقه ای به شنیدن حرفات ندارم…
– لج نکن رها…باید یه چیزایی رو بهت بفهمونم.بهم اعتماد کن…واسه یه بارم که شده دست از سادگی بردار ومنطقی فکرکن.می خوام درمورد رادوین باهات حرف بزنم…
هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای استارت ماشین رادوین به گوشم خورد وبعد حرکت ماشین وبه چشم دیدم…
دلم لریزد…طاقت نداشتم رادوین وباسحر تنها بذارم.باید دنبالشون برم…باید باهاشون برم تا به این عوضی بفهمونم داره دروغ میگه!رادوین هیچ رابطه ای باسحر نداره… مگه من بهش اعتماد ندارم؟!…پس چرا باید حرفای بابک وقبول کنم؟رادوین به من دروغ نگفته…نگفته…
دستی به چشمام کشیدم واشکام وپاک کردم…به سمت ماشینش رفتم ودرحالیکه سوار می شدم،گفتم:میریم دنبالشون…اما نه برای اینکه حرفای تورو بشنوم!برای اینکه بهت ثابت کنم هرچی درمورد رادوین میگی دروغ محضه…
با سوار شدن من،بابک درو بست وخودشم بلافاصله سوار شد…استارت زد وماشین با صدای گوش خراش برخورد لاستیکا با زمین،از جا پرید…
باسرعت به سمت ماشین رادوین می روند…تا جایی جلو رفت که چند متری باهاش فاصله داشت.اجازه داد تا یه ماشین بینشون قرار بگیره.نمی خواست که رادوین متوجه ما بشه…
نگاهم واز بابک گرفتم وخیره شدم به ماشین رادوین…
سعی می کردم با فکرای خوب خودم ودلداری بدم…تا دلم آروم بگیره وبتونه طاقت بیاره…
– رادوین،هنوزم دوستت داره…دیوونه نشو!این قرار،یه قرار زوریه.اونم به اجبار سحر…رادوین علاقه ای به دیدن اون نداره!اگه داشت که اون دفعه از خونه اش بیرونش نمی کرد…رادوین هیچ علاقه ای به سحر نداره.خودش بهت گفت…مطمئن باش…مطمئن باش رادوین بهت دروغی نگفته.
توهمین فکرا بودم که صدای بابک من واز فکر بیرون کشید:
– می خوای بشنوی؟
– چی و؟!
– حقیقت و…
اخمی کردم و درحالیکه تمام تلاشم وبه کار گرفته بودم تا توی ماشین رادوین ودید بزنم وبفهمم اوضاع از چه قراره،گفتم:من تمام حقیقت ومی دونم!حقیقت اینه که رادوین به جز من به کس دیگه ای علاقه نداره.
تا اون موقع آروم بود ولی بعد صداش اوج گرفت وتبدیل شدبه یه داد محکم:
– بس کن رها!…تا کی می خوای خودت وگول بزنی؟!!!داری با چشمای خودت می بینی که حقیقت به جز اینه!اگه دوست داشت که نمی رفت دنبال سحر!!!…اگه دوست داشت دوماهه تمام ولت نمی کرد که باسحر باشه…
با این حرفش دلم هری ریخت…
اون صدای آشنای پشت تلفن،مدام توی گوشم می پیچید:
– رادوین…نمیای عزیزم؟
پس…اون دختر سحر بود؟…یعنی…تمام این مدت که من داشتم از دوری رادوین دیوونه می شدم،اون کنار سحر خوش بوده؟…
نمی خواستم جلوی بابک کم بیارم…پس شک وتردیدی رو که تو دلم راه پیدا کرده بود،نادیده گرفتم و اخمم وغلیظ تر کردم.حق به جانب گفتم:کی گفته تواین دوماه،سحر با رادوین بوده؟اگه نمی دونی بدون،رادوین برای کار رفته بود آلمان…
پوزخندی روی لبش نشوند وسری تکون داد…
– آره خب!…واسه کار که رفته بود ولی اون وسط مسطا،گاهی اوقات که وقت اضافه میاورد به خوش گذرونیشم می رسید!…درسته دخترای ساده ای مثل تو خیلی زیادن وراحت گول رادوین ومی خورن ولی…سحر یه چیز دیگه اس!بالاخره عشق اولی گفتن،عشق آخری گفتن…
حرفاش بوی کنایه می داد…وهمین طور تمسخر!…
باعصبانیت داد زدم:
– تواز حقیقت چی می دونی که دهنت وباز کردی ویه بند چرند میگی؟…تواز دل رادوین خبر داری؟از احساسش به سحر؟از احساسش به من؟!!!…
– شاید خیلی خبر نداشته باشم ولی مطمئن باش خیلی بیشتراز تو می دونم….سحر،عشق اول رادوینه!…حتی اگه بخوادم نمی تونه فراموشش کنه!!!
مکث کوتاهی کرد وپوفی کشید…کلافه ادامه داد:
– اصلا قبول!تودرست میگی…رادوین دوست داره…اما نه به اندازه عشق اولش!!!می فهمی چی میگم رها؟!سحر واسه رادوین،همه چیزه…همه دنیاشه…عشقش فراموش نشدنیشه!…
قطره اشکی روی گونه هام راه گرفته بود…با پشت دست پسش زدم وپربغض نالیدم:
– نیست…نیست!…سحر عشق رادوین نبوده!احساس رادوین به سحر عشق نبوده…این اراجیف وتحویل کسی بده که رادوین ونشناسه.من بهش اعتماد دارم…اون هیچ وقت بهم دروغ نگفته.
– بازم که رفتی سر همون خونه اول!!!دارم بهت میگم منطقی فکرکن…هی نگو رادوین،رادوین!رادوین اگه آدم بود،قََدرت ومی دونست ونمی رفت دنبال سحر…
لبم وبه دندون گرفته بودم تا مانع ریزش اشکام بشم…چشمام پراز اشک شده بود اما من نباید گریه می کردم…نباید غرورم وجلوی یکی مثل بابک زمین میزدم.
نگاهم واز بابک گرفتم وخیره شدم به ماشین رادوین که حالا به اندازه دوتا ماشین از ما فاصله داشت…
حرفای بابک در مورد عشق اول منطقیه…خودمم می دونم که عشق اول فراموش نشدنیه اما…من از خوده رادوین شنیدم که عشق اولش سحر نیست.خودش گفت…بهش اعتماد دارم…
بی اختیار حرفم وبه زبون آرودم:
– بهش اعتماد دارم…
با این حرفم،بابک کلافه وعصبی بامشت به فرمون کوبید وداد زد:
– چی کار کرده باتو که با وجود همه بی مهریاش هنوزم بهش اعتماد داری لعنتی؟!!!
وبعد نفس عمیقی کشید تا عصبانیتش فروکش کنه…بعداز چند لحظه که آروم تر شد،بالحن مهربون وآرومی گفت:رهاجان…به حرفای من گوش کن.اگه منطقی بود،باورم کن…اگه نبود،هرچی توبگی باور می کنم…(وبعداز یه مکث کوتاه،بالحن ملتمسی ادامه داد:)به حرفام گوش می کنی؟!
می دونم که شنیدن حرفاش،ضرری نداره…حتی اگه یک درصد،احتمالش وجود داشته باشه که بابک راست بگه،من تمام دنیام وازدست دادم…اگه حرفاش حقیقت داشته باشن،باید زودتر به خودم بیام…عقلم بهم می گفت باید به همون یک درصدم نگاه کنم…نباید نادیده اش بگیرم…
این شد که دلم وسرکوب کردم وسعی کردم عاقلانه فکر کنم…سری به علامت تایید تکون دادم وزیرلب گفتم:بگو…
برای چند لحظه مکث کرد…حواسش جمع رانندگیش بود وبی وقفه دنبال رادوین می رفت.هنوز به مقصدشون نرسیده بودن وبابک تا اون موقع برای حرف زدن زمان داشت…
بعداز اون سکوت عذاب آور بالاخره به حرف اومد:
– من،بیشتراز ۶ سال با رادوین رفیق بودم.بهتر از هرکسی می شناسمش…می دونم که هیچ وقت درست عمل نکرده…هیچ وقت عاقلانه تصمیم نگرفته.همیشه کله خرابی می کرد و دنبال خوش گذرونی بود…از وقتی باهم آشنا شدیم،دنبال رفاقت با دخترا ومخ زدن وفلان وبهمان بود.براش شده بود یه عادت…با دخترا دوست می شد وبعدم بدون هیچ علاقه واحساسی وِلشون می کرد ومن این وخوب می دونستم…روابط رادوین به من مربوط نمی شد واون داشت راه خودش ومی رفت اما فقط تاجایی که اسم تو وسط نیومده بود!!!وقتی سعید برای اولین بار به گوشم رسوند که تو ورادوین یه سَر وسِری باهم دارین،داغون شدم…خب…من هنوزم بهت علاقه دارم.حتی بیشتراز قبل!!نگرانت بودم…چون رادوین ومی شناختم ومی ترسیدم که تواَم براش یه تفریح باشی…فکرهمین داغونم می کرد!!!…این شد که یه روز رفتم شرکت تا با رادوین حرف بزنم…درست صبح همون روزی که تو به خاطر برتر شدن پایان نامه ات،شیرینی آورده بودی!…با رادوین صحبت کردم.مرد ومردونه بهش گفتم باتو کاری نداشته باشه…ازش خواستم بیخیالت بشه ودورت وخط بکشه…اما اون،با لجبازی گفت که دوست داره ومحاله که از دستت بده.بعدم شروع کرد به داد وبیداد کردن که رها مال منه ودست هر غریبه ای رو از رسیدن بهش کوتاه می کنم…اما من باور نکردم.بهش گفتم که تو مَرام رادوینی که من می شناسم عشق وعاشقی نیست.رادوینی که به راحتی آب خوردن،روز به روز دوست دختر عوض می گرد،چطور می تونست عاشق بشه؟…دست خودم نبود.نتونستم حرفش وباور کنم…بعداز بگومگوی لفظی باهم درگیر شدیم…تهشم با اخم وتخم وداد وبیداد از شرکتش زدم بیرون…بعداز ظهر که واسه انجام یه کاری رفته بودم بانک،سعیدو دیدم وبه اصرار اون اومدم شرکت.وقتی اومدم شرکت،دیدم که توام اونجایی…رفتار رادوین وکه دیدی؟عصبانی بود…چون می دونست هنوز یکی هست که منطقی فکرمی کنه ومی دونه دل سخت وسنگ رادوین با شعله هیچ عشقی گرم نمیشه!وقتی تو از جمعمون رفتی،دوباره باهام دست به یقه شد….این بار خودش شروع کرد!من کاری به کارش نداشتم…به زور امیروسعید ازهم جدا شدیم…و بعدم اون عصبانی وکلافه از شرکت بیرون رفت.اون روز بودکه باخودم قسم خوردم نذارم آسیبی بهت برسونه!رها،رادوین لایق یه دختری مثل تو نیست…لیاقتش همین سحریه که باهاشه!!!باور کن ارزش توخیلی بیشتر از این حرفاست…
فردای همون روز،دوباره هم دیگه رو توفرودگاه دیدیم.به اصرار سعید اومده بودم…وبه خیال دیدن تو!ولی تورو باخودش نیاورد…اونا که رفتن آلمان،حول وحوش یه هفته بعد سعید بهم خبر داد که سحرم باهاشونه!!!من اصلا کسی رو به این اسم نمی شناختم…سعید بهم معرفیش کرد وگفت که عشق اول رادوین بوده…اتفاقایی رو هم که بینشون افتاده بود وبرام تعریف کرد وگفت که سحر،اومده آلمان تا دوباره همه چیزو مثل سابق کنه ودلخوری وناراحتیارو کنار بزنه…گمون نمی کردم با اون همه بدی که سحر در حقش کرد،کوتاه بیاد وحاضر بشه دوباره کنارش بمونه اما…خب یه آدم عاشق هیچ وقت منطقی عمل نمی کنه!!رادوین منطقی عمل نکرد چون عاشق سحر بود…نمیگم تورو دوست نداشت اما عشقی که به توداره کجا وعشقش به سحر کجا؟! اونقدر عاشقشه که همه اشتباهات گذشته اش وبخشیده…رادوین سحرو به تو ترجیح داد…و اشتباه تصمیم گرفت…چون عاشق سحر بود!…اما رها…عزیزم تو نباید به خاطر عشقی که به رادوین داری،اشتباه تصمیم بگیری.باید به فکر زندگی واحساست باشی.کوچیک ترین آسیبی به تو و احساست برسه،من دیوونه میشم…به حرفام فکر کن.تمام حقیقت همینی بود که از من شنیدی.کوچک ترین دروغی بهت نگفتم…همش عین حقیقت بود…حالا تصمیم باتوئه.می تونی به سادگیت ادامه بدی وخودت وبه نفهمی بزنی تا رادوین ازت سوء استفاده کنه ویا راه درست وانتخاب کنی وازش جدا بشی…تواین انتخاب،نباید بذاری دلت تصمیم بگیره.بهش اجازه دخالت نده!بذار عقلت تصمیم بگیره… 
صورتم از اشک خیس شده بود…توانی برام باقی نمونده بود که بخوام اشکام وپاک کنم.تلاشیم برای کنار زدنشون نکردم…
بی جون وبی رمق،سرم وبه پشتی صندلی تکیه دادم وچشمام وبستم…لبم وبه دندون گرفته بودم واشک می ریختم…
حرفاش منطقی بودن…منطقی تراز اعتمادی که من به رادوین دارم!عقلم حرفاش وباور می کرد.
شاید واقعا راست میگه…شاید رادوین اونی نیست که من فکرمی کنم…اما…اماآخه…با دلم چیکار کنم؟با دلی که تنگ رادوینه وبهش اعتماد داره؟!!چیکار کنم؟…
توان مقابله با احساسم ونداشتم…عقل ومنطق جلوی دل بی صاحابم کم آورده بودن.می دونستم دلایل بابک منطقیه اما نمی تونستم باورشون کنم…
به هق هق افتاده بودم…
صدای بابک به گوشم خورد:
– رها…گریه نکن.تورو خدا…من اون حرفارو نزدم که تو بشینی اشک بریزی.حقیقت وبهت گفتم تا درست تصمیم بگیری…
چشم باز کردم ونگاهم به ماشین رادوین گره خورد…بی اختیار دستم به سمت گردنم رفت.گردنبند ولمس کردم…گردنبدی که هدیه رادوین بود…هدیه رادوینی که باوجود اون همه دلیل ومنطقی که برعلیه اش بود،هنوزم بهش اعتماد داشتم…
زبونم تودهنم چرخید وحرف دلم وباهق هق وگریه به زبون آوردم:
– رادوین…توکه بی معرفت نبودی!…بگو دروغ میگه…بگو همشون دارن دروغ میگن.اگه تموم دنیا بگه الان روزه اما توبگی شبه من حرف تورو باور می کنم.بذار بگن ساده اس،دیوونه اس،نفهمه…بذار بگن.من…من فقط حرف تورو باور می کنم.تو بگو حقیقت این نیست تا باور کنم…بگو دروغه…بگو اونی که کنارت نشسته،جایی تو قلبت نداره…بگو…
ودیگه نتونستم ادامه بدم…بغضم لحظه به لحظه نفس گیر تر می شد ومن و بی رمق تر می کرد.حالم اصلا خوب نبود…دیگه به فکر شکسته شدن غرورم نبودم.اشک می ریختم وهق هق می کردم.بدون توجه به بابک وحضورش…
تو عالم اشک وبغض وهق هق خودم غرق بودم که بابک جعبه دستمال کاغذی رو به سمتم گرفت.نگاهش به روبروش بود اما با لحن غمیگینی روبه من گفت:اگه آروم میشی،گریه کن…گریه کن تا آروم بشی اما…این وبدون که اون عوضی این همه ارزش نداره!…
این حرفش دلم وبه آتیش کشوند…
تمام توان باقی مونده ام وجمع کردم وجعبه دستمال وپس زدم.با صدای لرزونی سرش داد کشیدم:
– رادوینِ من،عوضی نیست…عوضی تویی!عوضی اون دختره نکبته…عوضی شماهایین!
بابک اما چیزی نگفت…دریغ از یه کلمه!…نه از خودش دفاع کرد،نه توضیح داد،نه داد زد…هیچی!هیچی نگفت…
بینیم وبالا کشیدم ومثل چند ثانیه قبل خیره شدم به ماشین رادوین…
بابک چیزی نمی گفت…و تنها صدایی که سکوت ومی شکست هق هق گریه های من بود.
بعداز یه مدت طولانی،بالاخره رادوین دست از حرکت کشید وگوشه خیابون پارک کرد…بابکم با دقت واحتیاط،طوری که رادوین متوجه نشه،چند متر دورتر از اون وایساد.
با چشمای اشکی پیاده شدن رادوین وسحر وهم قدم شدنشون و بدرقه کردم…شونه به شونه هم،به سمت پیاده رو رفتن.سحر می خندید وبا عشوه ناز ودست وسرش وتکون می داد…برای رادوین حرف میزد اما…نتونستم دقیق ودرست چهره رادوین وببینم ومتوجه حالش بشم چون اشکام طاقت نیاوردن و شروع به باریدن کردن…تصویرشون از پشت پرده اشکام تار بود…دیگه چیزی نمی دیدم.
صورتم وبادستام پوشوندم ولرزون وپربغض گفتم:واسه چی پیاده شدن؟
– یه نگاه به اون تابلو بندازی می فهمی!
با این حرف بابک،دستام از روی صورتم کنار رفتن…با پشت دست اشکام وکنار زدم وخیره شدم به روبروم تا تابلویی روکه میگه،پیدا کنم…همه جارو زیر چشم گذروندم تا اینکه بالاخره پیداش کردم.
نوشته روش وکه خوندم،گیج شدم…زیرلب زمزمه کردم:
– دفتر ثبت اسناد؟…اینا اینجا چی می خوان؟!
– نذاشتی ادامه بدم…سعید می گفت که رادوین می خواد کل شرکت وبزنه به نام سحر!اومدن اینجا تا همه چی رو تموم کنن…
نگاهم واز تابلو گرفتم وخیره شدم به بابک…متعجب گفتم:چطوری می تونه بدون اجازه سعید کل شرکت وبزنه به نام سحر؟مگه سعید شریکش نیست؟
– شریکش بود اما دیگه نیست!رادوین سهم سعیدم خریده.الان کل شرکت مال خودشه که تا چند دقیقه دیگه میشه مال سحر!…
وبعد نفس عمیق وصدا داری کشید ونگاهش وازمن گرفت وزل زدبه یه نقطه نامعلوم.
منم سر به زیر انداختم وشروع کردم به بازی کردن با انگشتام…قطره اشک سرسخت ولجبازی گونه ام وبه بازی گرفته بود.
مگه این رادوین نبودکه به هر دری میزد تا پول جور کنه وسهم سحرو بخره؟مگه نمی گفت نمی خواد اثری از اون تو زندگیش باشه؟!حالا چی شده که داره تمام شرکتش ومیزنه به نام سحر؟…یعنی باید باور کنم؟این همه دلیل…این همه مدرک…دارم حقیقت وبا چشمای خودم می بینم.پس چرا باورم نمیشه؟!!چرا دل لعنتیم باور نمی کنه؟؟چرا؟!!!!
بالاخره بعداز یه مدت طولانی،رادوین وسحر از دفتر ثبت اسناد بیرون اومدن وسوار ماشین شدن…بابکم دوباره راه افتاد…
دنبالشون رفتیم تا جایی که جلوی یه کافی شاپ شیک،نگه داشتن!
ودر برابر نگاه سردرگم واشکی من،وارد کافی شاپ شدن.
بابک پوزخند صدا داری زد وزیرلبی گفت:که قرارشون عاشقانه نبود…کاملا مشخصه!
نگاهش ودوخت به کافی شاپ…با لحن خاصی گفت:هنوزم باور نکردی؟…
دستی به چشمام کشیدم وپربغض گفتم:من…من باید با رادوین حرف بزنم!
با این حرفم،براق شد وبه سمتم برگشت…اخمی روی پیشونیش نقش بسته بود.با عصبانیت گفت:باید باهاش حرف بزنی؟!!چی می خوای بگی؟
نگاهم واز بابک گرفتم وخیره شدم به یه نقطه نامعلوم…به سختی بغضم و فرو دادم وگفتم:باید از زبون خودش بشنوم که من ونمی خواد!باید خودش بهم بگه که عاشقم نیست…
– هیچ معلوم هست چی داری میگی؟!!…می خوای غرورت وزمین بزنی وبری خواهش والتماس کنی؟که ازش بخوای دوستت داشته باشه؟که تنهات نذاره؟…آره؟!!! اگه جلوی سحر،سکه یه پولت کنه چی؟هان؟!!!غرورت…
کلافه وعصبی پریدم وسط حرفش:
– گور بابای غرور!من باید باهاش حرف بزنم.
وبدون اینکه منتظر جوابش بمونم،از ماشین پیاده شدم ودروبستم…به سمت کافی شاپ قدم برمی داشتم…
باید باهات حرف بزنم رادوین…باید!…
دستی به گونه های خیسم کشیدم واشکام وپاک کردم…سست وبی جون وارد کافی شاپ شدم.
طراحی ساختمونش جوری بود که با گذشتن از در ورودی،وارد یه محوطه کوچیک می شدی که نزدیک به ده تا پله می خورد وبالا می رفت.از پله ها بالا رفتم…
درست روبروی من،در اصلی کافی شاپ قرار داشت…نزدیک تر شدم وجلوی دروایسادم.نگاهم بین آدما چرخید وخیلی زود رادوین وپیدا کرد وخیره شد بهش…روی صندلی نشسته وسربه زیر انداخته بود…
خیلی عجیبه!…ولی رادوین تنهاست و خبری از سحر نیست…
– ته دیگ عشق ِ اول را هر چقدر که بسابی ،چه با اسکاج ِ دوست داشتن های بعدی ،چه با سیم ِ ظرفشویی عاشق شدن های بعدی،از دلت پاک نمی شود …حالا تو هی بساب و از صدای ناهنجارش سر درد بگیر…
وبعد گرمی دستی رو روی شونه ام حس کردم…
به عقب برگشتم وبا سحر روبرو شدم…لبخند محوی تحویلم داد.دستش از روی شونه ام لیز خورد وپشت کمرم قرار گرفت.من وبه سمت خودش کشید تا جلوی در اصلی نباشم…دستش واز روی کمرم برداشت ولبخندش وپررنگ تر کرد…
با لحن خاصی گفت:به رادوین گفته بودم…باور نکرد!می گفت فراموشت کردم…(خندید…)ولی کو؟!!چرا حالا کنارمه؟چرا نتونست فراموشم کنه؟!…دست خودشم نبود.عشق اول فراموش نمیشه…همون طورکه من نتونستم رادوین وفراموش کنم،اونم نمی تونه من واز یاد ببره…هرکاری که کرد موفق نشد!دور وبرش وشلوغ کرد،با دخترای متفاوت گشت…
نگاه معنا داری بهم انداخت…
– حتی سعی کرد عاشق بشه!…اماخب…نتونست!می دونستم که نمی تونه…
بغض توی گلوم نفس گیر تر از قبل،قصد شکسته شدن داشت…
سعی کردم بغضم و نادیده بگیرم…اخمی روی پیشونیم نشوندم وخیره شدم توچشمای سحر…نهایت سعیم وبه کار بردم تا لحنم محکم باشه اما زیادموفق نبودم.صدام از شدت بغض می لرزید:
– باور نمی کنم…باید از خودش بشنوم!
وخواستم به سمت در ورودی برم که سحر مانعم شد…بازوهام وتودستاش گرفت وزل زد توچشمام.
اخم ریزی کرد وزیرلب گفت:کجا می خوای بری؟…چی می خوای بشنوی؟…اینکه دوستت نداره؟اینکه رابطه اتون تموم شده؟!هوم؟…
لبم وبه دندون گرفتم تا اشکم جاری نشه…حرفی نزدم.فقط پربغض وغمگین خیره شدم توچشماش.
لبخندی به روم زد…بامهربون ترین لحنی که می تونست بامن داشته باشه،گفت:رها…تو رادوین ودوست داری؟
– خیلی زیاد!…
لبخندش پررنگ تر شد…
– ببین کنار من خوشبخته…ببین خوشحاله…مگه نمیگی دوستش داری؟مگه خوشحالیش آرزوت نیست؟…دلت می خواد در کنار توباشه اما احساس خوشبختی نکنه؟!دلت می خواد زجر بکشه؟!!
قطره اشکی از چشمام جاری شد…چند بار سرم وبه چپ وراست تکون دادم که یعنی نه…
– خب پس بذار زندگی کنه!بذار خوشبخت باشه…به خاطر عشقی که بهش داری،ترکش کن.برو رها…
با تک تک حرفاش،یه قطره اشکی روی گونه ام سر می خورد ودلم به آتیش کشیده می شد…
اخمی کردم وباصدای گرفته ولرزونی گفتم:اگه رفتن،راه درستیه پس چرا خودت انتخابش نکردی؟!چرا وقتی دیدی کنار من خوشبخته،نرفتی؟چرا ازم دزدیدیش؟!چرا برگشتی لعنتی؟!!!!
– من رفتم چون می دونستم رادوین در کنار تو خوشبخت نمیشه!…اگه یک درصد،فقط یک درصد احتمال می دادم که با رفتنم،خوشحال میشه می رفتم اما…رادوین بدون من،خوشبخت نبوده ونیست!…شاید گاهی داد میزد،توهین می کرد،عصبانی می شد وبهم می گفت ازم متنفره اما نبود…حالا خودش میگه که هیچ وقت ازم متنفر نبوده!…رادوین بهم گفت که تو تمام این مدت داشته خودش وگول میزده.گفت که هیچ کس براش من نمیشم…رها…یه عاشق هرچقدرم که بازبون انکار کنه،بازم عاشقه!رادوین عاشق عشق اولشه…پس بذار بهش برسه…با بودنت،دست وپاگیرش نشو.برو رها…برو تاخوشبخت باشه…من مراقبشم.حتی بهتراز خودت…عاشقشم…بیشتر از خودت!…قول میدم نذارم آب تو دلش تکون بخوره…خوشبختش می کنم…تو باخیال راحت برو!
صورتم خیس از اشک بود…اما بغض توی گلوم هنوز سخت ومحکم ایستادگی می کرد!…
بازوهام و از دستش بیرون کشیدم…قدمی به عقب رفتم.درحالیکه با پشت دست اشکام وپاک می کردم،گفتم:خودش باید بهم بگه…اگه بگه برو،میرم!
اخمی کرد وکلافه گفت:اون نمی خواد که توبری پیشش!!!می فهمی؟!
سرم وبه چپ وراست تکون دادم وبغض آلود وغنگین نالیدم:
– دروغ میگی…داری دروغ میگی…بهت ثابت می کنم این حرفا دروغه!
و زیپ کیفم وباز کردم وگوشیم وبیرون آوردم.زیرلبی گفتم:اگه نمی خواد من برم پیشش،عیبی نداره…خودش میاد اینجا!
و قفل صفحه گوشی و باز کردم وشماره رادوین وگرفتم…بعد از چند لحظه صدایی به گوشم خورد:
– دستگاه مشترک مورد نظرخاموش می باشد…
سحر پوزخندی به روم زد وگفت:بهش گفتم گوشیش وخاموش کنه تا مزاحم نداشته باشیم…اونم بی چون وچرا قبول کرد!!!
تنم یخ کرده وبغض توی گلوم شدید تر شده بود.گرمی قطره اشکی گونه های سردم ولمس کرد…
دلم باور نمی کرد…باور نمی کرد که این حرفا حقیقت داشته باشن.دیگه توان ایستادگی نداشتم…هرچی بابک گفت،گفتم دروغه…هرچی باچشمای دیدم،گفتم دروغه…هرچی از سحر شنیدم،گفتم دروغه…اما انگار همه چیزواقعیت داره!!!…باورم بشه یانه،رادوین از دیدنم دوری می کنه…مگه قرار نبود،از فرودگاه که بیرون اومد بهم زنگ بزنه وآدرس بگیره؟!!پس چی شد که گوشیش وخاموش کرد؟چرا ازم آدرس نخواست ونیومد دنبالم؟!!!چرا اینجا،تواین کافی شاپ نشسته وداره با سحر،خوش می گذرونه؟چرا باید سحر باهاش می رفت آلمان؟!!…چرا وقتی هنوز عاشق سحر بود،من وعاشق خودش کرد؟!!!چرا با من این کارو کرد؟…چرا؟!!!
زبونی روی لب خشکم کشیدم…باصدای ضعیفی گفتم:بهش نگو که اومده بودم اینجا…
گوشیم وتوی کیفم انداختم وزیپ کیف وبستم…
با قدمای بی جون وسست به سمت راه پله رفتم…حتی برنگشتم به رادوین نگاه کنم.چون می دونستم هرچقدر که بهش خیره بشم دل کندن ازش سخت تر میشه…از طرفی دلم نمی خواست من وببینه.مگه ازم دوری نمی کنه؟!!!پس چرا باید به زور خودم وبهش تحمیل کنم؟…اگه ندونه که از خیانتش خبر دارم،آروم تر وخوشبخت تر زندگی می کنه…آره…اگه ندونه آروم تره…
پاهای بی رمقم روی پله ها کشیده می شدن ودستم بی هدف نرده سرد وفلزی راه پله رو لمس می کرد…
سرمای نرده،تن سردم وسردتر می کرد…و قلبم…حس می کردم دیگه نمیزنه…بی اختیار وبی اراده اشک از چشمام جاری می شد وبه راهم ادامه می دادم…
حالم بد بود…بد تراز هر موقع دیگه ای!!!
در شیشه ای کافی شاپ وهل دادم وبیرون اومدم…نمی دونم توان راه رفتن واز کجا آورده بودم.تو اون لحظه از هر انرژی ونیرویی تهی بودم ولی بی اراده قدم بر می داشتم…سست و بی هدف!
راه پیاده رو،رو در پیش گرفتم…اشک می ریختم وآروم آروم هق هق می کردم…
توعالم خودم غرق بودم که دستی از پشت بازوهام و گرفت.عصبانی گفت:دوساعته دارم صدات می کنم.نمی شنوی؟
داغون تراز اونی بودم که بتونم با بابک سرو کله بزنم…دستش وپس زدم وکلافه نالیدم:
– ولم کن…
اما اون،با نیروی بیشتری بازوهام وتو چنگش گرفت ومن وبه سمت ماشینش که کمی اون طرف تر پارک بود هدایت کرد.زیرگوشم گفت:من تورو با این وضع تنها نمیذارم…
و در ماشین وبرام باز کرد وبدون اینکه بتونم مقاومتی بکنم،من وهل داد توی ماشین…
درشرایط عادی از اینکه بهم دست زده دادو بیداد راه می انداختم اما اون شرایط اصلا عادی نبود.حالم بدتر از اونی بود که توان داشته باشم سر این موضوع باهاش دعوا کنم…حتی توان مقاومت کردن در برابر زورش رو هم نداشتم.وگرنه نمیذاشتم من وسوار ماشینش کنه.
بابک سوار شد وبلافاصله استارت زد وماشین بدون هیچ تعللی راه افتاد…
بی توجه به بابک،سرم وبه پنجره تکیه دادم وچشمام و روی هم گذاشتم…قطره های اشک همچنان از چشمام می باریدن…نمی دونم اون همه اشک وازکجا آورده بودم وچرا اشکم بند نمیومد.تنها کاری که اون لحظه از دستم برمیومد،اشک ریختن بود وبس!…
چند دقیقه ای تو سکوت گذشت تا اینکه صدای ضبط ماشین به گوشم خورد:
میگن هیچ عشقی تودنیا،مثل عشق اولین نیست
می گذر یه عمری اما از خیالت رفتنی نیست
داغ عشق هیشکی مثل اون که پس میزنتت نیست
چه بده تنها شی وقتی،هیچ کسی هم قدمت نیست(۲)
چه قَده سخته بدونی اون که می خوایش نمی مونه
که دلش یه جای دیگه اس وهمه وجودش مال اونه
چه بده برای اون که جون میدی غریبه باشی
بگی می خوام باتو باشم،بگه می خوام که نباشی…
“عشق اولین- مهدی احمدوند”
عشق اول…عشق اول…لعنت به این عشق که فراموش شدنی نیست!کاش عشق اول رادوین،سحر نبود…کاش عشق اول من،رادوین نبود…کاش هیچ وقت عاشقم نمی کرد….کاش عاشقش نبودم…کاش!…
کلافه تر ازقبل چشم باز کردم وتکیه سرم واز پنجره برداشتم.دست دراز کردم وضبط وخاموش کردم…
اون آهنگ ومتنش،عذابم می داد…بیشتر از اون تحمل گوش دادن بهش ونداشتم.
روبه بابک گفتم:نگه دار،می خوام پیاده شم…
حرفم نشنیده گرفت وبه راهش ادامه داد…عصبانی وکلافه با بلندترین صدایی که ازم درمیومد داد زدم:
– بهت میگم این لعنتی رو نگه دار!
– نگه دارم که با این حال زارت کجا بری؟!
– به توربطی نداره…نگه دار!!!!
درحالیکه سعی می کرد صداش وکنترل کنه،گفت:رها جان…من نگرانتم.هرجاکه بگی میرم فقط نمی تونم بذارم تنهایی بری…
پوزخندی روی لبم نشوندم…
– اِ؟!…شدی پتروس فداکار؟!!!!شما به اندازه کافی انجام وظیفه کردی،بسه!ممنون از کمکت.مرسی از اینکه چشمم وبه روی این حقایق نکبت باز کردی…حالا نگه دار می خوام گورم وگم کنم.
با این حرفم،نتونست تحمل کنه.با عصبانیت داد زد:
– ارزش داره؟!!اون رادوین آشغال انقدری ارزش داره که به خاطرش با خودت اینجوری می کنی؟؟من نگرانتم دیوونه…دوست دارم که نگرانت شدم…می فهمی؟!!
عصبی تراز خودش جواب دادم:
– حق نداری به رادوین توهین کنی…دفعه آخرت باشه بهش میگی آشغال!…بعدم تو جوابت وهمون موقع که برای اولین بار ابراز علاقه کردی،گرفتی!…علاقه ای بهت ندارم…حالام این لَکَنده رو نگه دار می خوام پیاده شم!!!
نگاه غمگین ودلخوری بهم انداخت…کنار خیابون زد روی ترمز وبدون اینکه نیم نگاهی بهم بندازه،با لحن مطمئنی گفت:تو هرچقدر می خوای ساز خودت وبزن،شده تا آخر عمرم به سازت می رقصم ولی بالاخره مال خودم میشی!
پوزخندی زدم وتوی دلم گفتم:
– این دیگه چی میگه؟!…این وباید کجای دلم بذارم؟
و عصبانی از ماشین پیاده شدم ودرو به هم کوبیدم…قدم از قدم برداشتم وبه سمت خیابونی که نمی دونستم کجامیره به راه افتادم.
بی هدف…بی رمق…کلافه…سردرگم…با صورتی خیس از اشک واشکایی که خیال بند اومدن نداشتن…
نمی دونستم دارم کجامیرم…اهمیتیم نداشت…فقط راه می رفتم تا آروم بشم…
********** 
نگاهی به ورودی پارک انداختم…بی اختیار نگاهم رفت سمت خیابون روبرو و…روی تابلوی بستنی فروشی قفل شد!…
بغض توی گلوم بیشتر از قبل فشار میاورد…انگار این لعنتی قصد کرده من وبه کشتن بده!…
بی اختیارتصویر هیکل چهارشونه رادوین توی چهارچوب در بستنی فروشی،جلوی چشمم ظاهر شد…بایه بستنی توی دستش…ولی حیف که همش خیال بود!… 
لبخند تلخی روی لبم نشست…نگاهم واز روبرو گرفتم وبه سمت پارک قدم برداشتم…خسته وکلافه،راهی رو که از حفظ بودم در پیش گرفتم.
با هر قدمی که برمی داشتم،یه خاطره از خاطرات اون شب واسم تداعی می شد وحالم وبدتر می کرد…
خوده لعنتیم بودم که از قصد پابه این پارک گذاشتم پس باید تا آخر تلخی یادآوری خاطرات و به جون بخرم!!!
اونقدر اشک ریخته بودم که دیگه اشکی از چشمم نمیومد!…انگار چشمه اشکم خشک شده بود.اونقدر خسته وبی رمق بودم که حتی توان به دست گرفتن کیفم و نداشتم…روی زمین می کشیدمش وبه سمت مقصدی که توی ذهنم بود قدم برمی داشتم…
بالاخره بعداز یه مسافت که به نظرم خیلی طولانی اومد،به مقصدم رسیدم…تن بی جون وبی رمقم و روی نیمکت انداختم وبه پشتی نیمکت تکیه دادم.
همون نیمکتی که شاهد ابراز علاقه رادوین به من بود…نیمکتی که توی یه پارک آشنا قرار داشت…
سربلند کردم وخیره شدم به آسمون که حالا تاریک شده بود!!!…
همین نشون می داد که خیلی وقته دارم بی هدف وبی اراده توی خیابونا قدم میزنم!…
بانگاهم توی آسمون دنبال ماه گشتم…بعد از یه جستجوی طولانی پیداش کردم ونگاهم ودوختم بهش…
با صدای گرفته ولرزونی زیر لب زمزمه کردم:
– رادوین…ببین…ماه هست،نیمکت،پارک…حتی همون بستنی فروشی که بستنیاش با تمام بستنیای دنیا فرق دارن!…ببین همه هستیم…فقط جای تو خالیه!!!…کاش کنارمون بودی…کاش پیشم بودی…حالم خوب نیست رادوین.ببینم…ببین چقدر گریه کردم.مگه همیشه نمی گفتی اشکام داغونت می کنن؟!!کجایی که ببینی به خاطر خودت این همه اشک ریختم؟…کجایی رادوین؟!… 
دستم و به سمت گردنم بردم وپلاک گردنبد ومحکم توی مشتم فشار دادم…چشمام و روی هم گذاشتم ویه نفس عمیقی کشیدم.
مگه این نشونه عشقت نبود؟…مگه ما عاشق هم نبودیم؟!پس چرا حالا کنارم نیستی؟…چرا رادوین؟!!…چرا حالا باید پیش اون باشی؟
گفتی هر وقت ازهم دوریم،این ماه مارو به هم نزدیک می کنه…اما…من این پلاک ونمی خوام!این پلاک من وراضی نمی کنه.دلم باید به چشمای تو خیره بشه تا دلتنگیاش وفراموش کن.خودت باید بیای پیشم…چرا نمیای؟!!چرا پیشم نیستی؟؟…
خیسی رو روی گونه هام حس کردم…خیسی که می دونستم از اشکای خودم نیست چون چشمه اشکم خشک شده بود!
چشم باز کردم و…یه قطره آب دیگه…یکی دیگه…
یه برق سریع توی آسمون ظاهر شد وبعد… صدای رعد گوش خراش و طولانیش سکوت شب وشکست…
قطره های بارون بودن که روی گونه هام جاری می شدن…
نفس عمیقی کشیدم ودومین هوای بارونی پاییز و با تمام وجود وارد ریه هام کردم…
– ببین…بارونم اومد!…درست مثل همون شب.همه چی سرجاشه…فقط تو نیستی رادوین…نمی خوای بیای؟!…
و قطره اشکی روی گونه هام چکید و با قطره های بارون همراه شد…
انگار اشک ریختن آسمون،چشمه خشک شده اشک من وپرآب کرد وبهم توان اشک ریختن داد…
پارک خلوت بود…مثل همون شب…پس باخیال راحت بغضم و شکستم واشک ریختم.
آسمون ومن باهم اشک می ریختیم…
اما انگار…دل آسمون بیشتراز من از نیومدن رادوین پر بود!چون بدجوری هق هق می کرد…اونقدر که به ۵ دقیقه نکشید تمام تنم وخیس کرد!…
سرم وبالا گرفتم وخیره شدم به آسمون…قطره های بارون هنوز دیوونه وار جاری می شدن و روی گونه هام راه می گرفتن.
لبخند تلخی روی لبم نشست که از هزار تا بغض بدتر بود…
بغض آلودو غمگین،تمام احساسم وریختم توصدام:
– گریه نکن آسمون…ماهِ توکه تنهات نذاشته!هنوز کنارته…ماه من از پیشم رفته…من باید اشک بریزم نه تو!!!…
وبه سختی نفس عمیقی کشیدم…نفسی که وجود بغض سنگین توی گلوم،لرزونش کرده بود.
خیره شدم به یه نقطه نامعلوم وبه یاد آوردم…آخرین شب باهم بودنمون و…تک تک لحظه هاش،عین یه فیلم از جلوی چشمام رد شدن و…به جایی رسیدم که منتظر خیره شده بودم تو چشمای رادوین وازش جواب می خواستم…بالاخره لبخندی روی لبش نشست وصدای خیالیش توی گوشم پیچید:
– سحر اولین عشق من نبوده که بخواد فراموش نشدنی باشه!…سحر اصلا عشق من نبوده…احساس من به سحر،یه احساس پوچ وبچگانه بود…نه بیشتر!…من معنی عشق وبا توفهمیدم…حالا سحر برای من،از هرغریبه ای غریبه تره.
قطره های اشک امونم وبریده بودن…
میون هق هق گریه هام زیرلب زمزمه کردم:
– اگه دوسش نداشتی…اگه عشق اولت نبود…اگه از هر غریبه ای واست غریبه تر بود…پس چرا الان به جای اینکه بامن باشی،کنار اونی؟!…چرا رادوین؟؟؟…دروغ گفتی؟؟تو تمام اون مدت که من بیشتر از چشمام بهت اعتماد داشتم؟!همه حرفات دروغ بود؟؟…همه اش؟!!!…حتی ابراز علاقه ات؟؟؟…یعنی تو تمام لحظه هایی که فکر می کردم دلت بامنه،به فکر یکی دیگه بودی؟…پس…چرا باورم نمیشه؟!!!چرا با این همه دلیل ومنطقی که برعلیه توئه،دل لعنتیم باور نمی کنه؟؟؟چیکار کردی باهاش که انقدر بهت اعتماد داره؟؟؟…چیکار کردی؟!!!
ودیگه نتونستم ادامه بدم…
سربه زیر انداختم واشک ریختم…به اندازه تمام دل تنگیام…دلخوریام…دلواپسیا م…دلواپسی اینکه الان کجاست؟چیکار می کنه؟؟…روبروی سحر نشسته و خیره شده توچشماش؟داره با تمام وجودش بهش ابراز علاقه میکنه؟…داره با لبخند روی لبش،میگه عاشقتم؟!!…
حتی فکرشم دیوونه ام می کرد…
تو اون افکار عذاب آور غرق بودم که زنگ گوشیم من واز فکر بیرون آورد…
توجهی بهش نکردم…برام مهم نبود،کیه وباهام چیکار داره…دیگه هیچی مهم نبود…حس می کردم به تهش رسیدم…یه انتهای مبهم وغمگین…انتهایی که رادوین رقمش زد…با دروغاش… دروغایی که باوجود بر ملا شدن تمام حقیقت،هنوز برام شیرین بودن…و هنوز به دروغ بودنشون یقین نداشتم!…
گوشیم بیش تراز ۵ بار دیگه زنگ خورد…کلافه شده بودم…
سعی کردم بهش توجهی نکنم…
برای بار شیشم باز زنگ زد!!!!
عصبی وبی حوصله،از کیفم بیرونش آوردم…دستم به سمت دکمه ریجکت رفت اما با دیدن اسم اشکان،نتونستم تماس و رد کنم…
تک سرفه ای کردم تا صدام صاف بشه.دکمه سبزو فشار دادم:
– سلام…
صدای عصبانی وداد مانندش به گوشم خورد:
– هیچ معلوم هست کجایی؟؟؟…
– بیرون…
– بیرون؟!!…تو ساعت ۱۰ شب بیرون چی می خوای؟!!نمیگی این وقت شب،یه دختر تنها…به اینا فکر نمی کنی؟به دل نگران ما؟!!…نه؟!!!
چیزی نگفتم…فقط سکوت کردم…
سکوتم وکه دید،نفس عمیقی کشید تا عصانیتش فروکش کنه.بالحنی که سعی می کرد کنترل شده ومهربون باشه گفت:کجایی داداشی؟!!…نگرانت شدیم!…بگو کجایی بیام دنبالت…
نفس عمیقی کشیدم ونگاه گذرایی به سرتاسر پارک انداختم…بعداز یه مکث کوتاه دهن باز کردم وآدرس پارک وبهش دادم…
وبعد با گفتن”یه ربع دیگه اونجامِ…” اشکان تماس قطع شد…
گوشی وپرت کردم میون انبوه وسیله های توی کیفم…
آرنجام وبه زانوهام تکیه دادم وسرم وبین دستام گرفتم…
اشکای لعنتیم بند اومدنی نبودن…بدون اینکه تلاشی برای کنار زدنشون بکنم،چشمام روهم گذاشتم وباچشمای بسته اشک ریختم…
نمی دونم چقدر اشک ریختم و باصدای ضعیف وگرفته ای هق هق کردم اما بالاخره یه صدای دیگه به جز صدای گریه های من به گوش رسید:
– رها…چی شده عزیزم؟!…
با شنیدن صدای اشکان،انگار درد دلم بیشتر از قبل تازه شد…چشمام وباز کردم وسرم وبالا گرفتم…نگاه اشکیم ودوختم به چشمای نگرانش…
قطره اشکی روی گونه ام راه گرفت…
اشکان لبخند محوی تحویلم داد.
بارون نسبت به چند دقیقه قبل آروم تر شده بود ولی هنوزم به قدری شدت داشت که بتونه مارو خیس کنه…تمام لباسای اشکانم خیس شده بود ولی توجهی نکرد وبه سمتم اومد.درست کنارم روی نیمکت نشست و سرش به سمتم خم کرد…زیر گوشم زمزمه کرد:
– گریه؟…رهای قوی ومحکم من واشک؟!!…هوم؟؟…کی چشمای خوشگل خواهر من واشکی کرده؟؟…
لحن مهربونش باعث شد که بغضم بشکنه…خودم وانداختم تو بغلش ودستام ودور کمرش حلقه کردم.محکم بهش چسبیده بودم واشک می ریختم…
اشکان دستاش ودور بازوهام حلقه کرد وسرش وگذاشت روی سرم…بوسه ای روی سرم نشوند وبالحن آرامش بخشی گفت:ببین اشکان پیشته!!…نگاه کن…من اینجام رهایی…تا وقتی اشکان هست،نباید یه قطره اشک از چشمای خواهرش جاری بشه…گریه نکن آجی کوچولوی مهربون اشکان…گریه نکن…
حرفاش آرامش بخش بودن اما دل من اونقدر طوفان زده بود که با این حرفا ودلداریا،آروم نمی شد…گریه ام قطع که نشد،هیچ…تازه شدتم گرفت…اونقدر تو آغوش مهربون اشکان اشک ریختم که پیرهن خیسش خیس تر شد!…اما اون بیشتر من وبه خودش فشار داد وگرمای آغوشش وبهم بخشید…
بالاخره بعداز یه مدت طولانی از آغوشش بیرون اومدم…حلقه دستام دور کمرش باز شد وکمی ازش فاصله گرفتم.
– رهایی…به اشکان نگاه کن…
بینیم وبالا کشیدم وسرم وبلند کردم…نگاهم به نگاه مهربونش گره خورد.
لبخندی به روم زد وخیره شد توچشمام…دست دراز کرد وبا انگشت شستش اشکام وکنار زد…مهربون وشمرده شمرده گفت:خب حالا تعریف کن ببینم،کی اشک خواهر خوشگل مارو درآورده؟…
خیره خیره نگاهم می کرد ومنتظر بود…من اما نمی تونستم چیزی بگم…اشکان نزدیک ترین کسمه اما…گفتن اون حرفا حتی به اشکانم کار ساده ای نیست!…
نگاهم واز نگاه منتظرش گرفتم وسرم وبه زیر انداختم…
نمی تونستم چیزی بهش بگم…حالم اونقدری خوب نبودکه بتونم از پس گفتن اون حرفای سخت بربیام.
سکوتم وکه دید،گفت:موش آب کشیده شدیما!!!بیشتر از این بمونی سرمائه رو خوردیم…پاشو.پاشو داداشی…بریم خونه که دیر برسیم،مامان کله برامون نمیذاره!
میون اون همه اشک،لبخند محوی روی لبم نشست…
وقتی دید حرف زدن برام سخته،بدون هیچ اصراری بهم زمان داد…اگر به جز این رفتار می کرد که دیگه اشکان نبود!…
اشکان کیفم واز روی نیمکت برداشت وخودشم بلند شد…دست من و هم تودستاش گرفت وبلندم کرد…دستم ومحکم توی دستش فشار دادو اولین قدم وبرداشت.منم درست شونه به شونه اش به راه افتادم…
طولی نکشید که به ماشین اشکان رسیدیم…در ماشین وبرام باز کرد وبعد از سوار شدن من،کیفم وبه دستم داد ودرو بست…خودشم سوار شد واستارت زد…
سرم وبه پشتی صندلی تکیه دادم وچشم روی هم گذاشتم…هنوزم بغض سرکش ولجباز توی گلوم،آزارم می داد اما دیگه حتی توان اشک ریختنم نداشتم…پس تحمل اون بغض نفس گیرو به جون خریدم وقطره ای اشک نریختم…
– میریم خونه ما…اگه با این حال وروز بری خونه،مامان سین جیمت می کنه…امشبه رو خونه ما بخواب.بهتر که شدی برو خونه…خودم به مامان خبر میدم تا نگرانت نشه.
بی چون وچرا پیشنهادش وقبول کردم…اگه می رفتم خونه،حتما مامان با دیدن قیافه زارم،شروع می کرد به سوال کردن وجواب خواستن…اشکان می دونست که تو وضعیت مناسبی برای توضیح دادن و حرف زدن نیستم.
خوبه که یه برادر مثل اشکان دارم…برادری که همیشه وهمه جا،درکم می کنه…اگه نبود،نمی دونستم باید چیکار کنم…
**********
کلافه وبی رمق،از روی تخت خواب بلند شدم…پاهام بی اختیار من وبه سمت پنجره کشوند…پرده رو کنار زدم وخیره شدم به آسمون تیره وگرفته شب…
با نگاهم دنبال ماه گشتم…تمام آسمون وزیرو رو کردم…نبود!…انگار زیر ابرا پنهون شده بود…
لبخند تلخی روی لبم نشست…لبخندی که از بغض توی گلومم غمگین تر بود…
زیرلب زمزمه کردم:
– می دونستی ماهت می خواد تنهات بذاره؟…پس بگو چرا اشک می ریختی…ماه توی آسمون رفته…همین طور رادوین…
بغض توی گلوم وپس زدم تا دوباره شکسته نشه…امروز به اندازه کافی اشک ریختم…آسمونم مثل من دیگه اشک نمی ریزه.چند دقیقه ای بارون بند اومده…انگار چشمه اشکش خشک شده…درست مثل من!
محو تماشای آسمون ابری و گرفته بودم که صدای زنگ گوشیم به گوشم خورد…
خیلی دلم می خواست بی توجه به گوشی وصدای زنگش،به آسمون خیره بشم اما انگار تا من جواب نمی دادم،ول کن نبود!!!…صداش بدجور روی اعصابم رژه می رفت.
پوفی کشیدم وبه سمت میزتحریر اشکان رفتم…گوشیم روی میز بود.نگاهم ودوختم به صفحه اش که مدام روشن وخاموش می شد…
شماره اش ناشناسه!…
شونه ای بالا انداختم وخواستم جواب بدم که تماس قطع شد!
بیخیال وبی حوصله،چشم از گوشی برداشتم وخواستم دوباره به سمت پنجره برم…هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که این بار صدای زنگ اس ام اس گوشیم در اومد!!!
اخمی کردم وعصبانی وکلافه راه رفته رو برگشتم…گوشی رو از روی میز برداشتم واس ام اس وباز کردم:
– پشت سرش آب بریز تا به سلامت برود.تونیز برو! وقتی می دانی با دیگری خوشبخت تر است،ماندن عاشقانه نیست…
یه بار…۲ بار…۳بار پشت سرهم متن اس ام اس و خوندم…هر بار،بغضم بیشتر از قبل تحریک می شد…تا اینکه برای بار چهارم،نتونستم طاقت بیارم وقطره اشکی روی گونه ام راه گرفت…
لعنتی!…
با پشت دست اشکم وکنار زدم وبا تمام توان،بغضم و فرو دادم…
دوباره خیره شدم به صفحه گوشی ومتن اِس…
شماره شاید ناشناس باشه ولی صاحب این حرفا،کاملا آشناست…کسی به جز سحر اینجوری حرف نمیزنه اما آخه…این دختره شماره من واز کجا آورده؟!!!…
نمی خواستم بیشتر از اون به سحر فکر کنم…فکر کردن به اون و حرفاش،آزارم می داد…ترجیح می دادم تمام مدت به رادوین وعشقش و دلتنگیام فکر کنم ولی حتی گوشه چشمی هم به سحر نداشته باشم…ازش متنفرم…اگه اون نبود،هیچ کدوم از این اتفاقا نمیفتاد!!!فکر کردن به سحر برای من عذاب آوره!!!
نفسم و بایه آه پرسوز بیرون دادم…حالم اصلا خوب نبود…اصلا!
خواستم دوباره به سمت پنجره برم که گوشیم برای دومین بار زنگ خورد…اخمی کردم وگوشی وبه دست گرفتم.خیره شدم به صفحه گوشی وشماره ناشناس…شاید سحر نباشه…
به همین امید،دکمه سبز رنگ ولمس کردم وجواب دادم:
– بله؟؟…
– سلام…
با شنیدن صداش،دلم لرزید…و یه حسادت زنونه تمام وجودم ودر برگرفت.ازت متنفرم سحر…و…بهت حسودیم میشه!!!تو رادوین وداری اما من…
– الوووو؟؟…
تک سرفه ای کردم ونهایت سعیم وبه کار بردم تا صدام بغض آلود به نظر نرسه:
– شماره من واز کجا آوردی؟؟؟
خنده پرعشوه ای کرد وبا لحن خاصی جواب داد:
– از گوشی رادوین!…
با این حرفش ته دلم خالی شد…
یعنی رادوین انقدر باهاش صمیمیه؟…گوشیش و داده دست سحر؟…
سکوتم وکه دید،خندید وکنایه آمیز گفت:ناراحت نباش…چون منم گوشیش و بهم داد وگرنه به هرکسی این اجازه رو نمیده.فقط من می تونم کانتَکتای گوشیش و چک کنم عزیزم…
اخمی روی پیشونیم نشوندم وجدی ومحکم گفتم:زنگ زدی همینارو بگی؟
– زنگ زدم ازت درمورد تصمیمت بپرسم.
– تصمیم؟!
– آره…به همین زودی یادت رفت؟…کِی وچجوری از زندگیش میری بیرون؟!
همین یه جمله کافی بود که نتونم تحمل کنم.قطره اشکی روی گونه ام جاری شد.نفس عمیقی کشیدم وزیر لب زمزمه کردم:
– الان کجاست؟…
– خونه خودش…و منم پیشمم!!!
بغض توی گلوم سنگین تر شده بود…به قدری سنگین که نمی تونستم مانع شکستنش بشم.
باصدای لرزونی گفتم:حالش خوبه؟…
پوزخند صدا داری زد وبالحن معناداری جواب داد:
– خوب که هست…تو بری بهترم میشه!!!!
قطره اشک دوم روی گونه ام راه گرفت…هیچ وقت حتی فکرشم نمی کردم که یه روز،رادوین از نبودن من خوشحال بشه…دردناک بود…کسی که تا دیروز به زبون اعتراف می کرد که طاقت دوریم ونداره،امروز خودش داره از دیدنم دوری می کنه!
بینیم وبالا کشیدم وباصدایی که سعی می کردم کمترین لرزش ممکن وداشته باشه گفتم:اگه نرم…اگه بخوام بمونم…اگه…
صدای رادوین که از پشت خط میومد،مانع ادامه دادن حرفم شد:
– سحر…اینجا چیکار می کنی؟نمیای؟…
سحر تک خنده ای کرد و باناز وعشوه گفت:چرا رادوینم…تو برو،منم میام.
لبخند تلخی روی لبم نشست…به تلخی تمام دل خوری ها ودلتنگی هام…
بالاخره صدات وشنیدم…امروز برای اولین بار،صدات وشنیدم رادوین…اما برعکس دفعه های قبل،بامن حرف نزدی…با سحر بودی!داری انتظارش ومی کشی…نه؟!!…منتظر اونی؟؟باهاش خوشبختی رادوین؟…خوشبختی تو از همه چیز مهمتره…
شنیدن صداش ومطمئن شدن از اینکه منتظر سحره،نظرم وبه کل تغییر داد!منی که تا قبل از اون هیچ رقمه قصد رفتن نداشتم،با شنیدن صدای رادوین کم آوردم…نمی تونم مانع خوشبختی صاحب این صدای مردونه آرامش بخش بشم!نمی تونم…
چشمام پراز اشک شده بود…لبم وبه دندون گرفتم تانذارم اشکام جاری بشن.
نفس عمیقی کشیدم وسکوتی رو که بین من وسحر حاکم شده بود شکستم:
– تصمیمم وگرفتم…
کنجکاو و منتظر گفت:خب؟!!
زدن اون حرفا آسون نبود…به هیچ وجه!اما درست ترین وعاقلانه ترین تصمیم همین بود…
بعداز یه مکث کوتاه،باصدای لرزون وپربغضی جواب دادم:
– من از زندگیش میرم… 
خنده خوشحالی کرد وذوق زده گفت:می دونستم که اشتباه تصمیم نمی گیری…
نتونستم تاب بیارم…سیل اشک از چشمام جاری شد وروی گونه هام راه گرفت…
باصدای خش دارو غمگینی گفتم:مراقبش باش…سحر…دوستش داشته باش!…وقتی ناراحته،باهاش حرف بزن.ازش بخواه واست دردو دل کنه…نذار حرفای مردونه اش و توی دلش بریزه.نذار احساس تنهایی بکنه…سحر،رادوین گل رز رو خیلی دوست داره.عاشق قورمه سبزیه… و عاشق ماه توی آسمون.دوست داره باهات فیلم ترسناک ببینه تا تو بترسی وبپری توی بغلش!…هیچ وقت گریه نکن.اشکت وکه ببینه دیوونه میشه…با گیتار زدن آرامش می گیره…آهنگ خوندن ودوست داره.کل کل کردن…دیوونه بازی…شیطنتای بچگانه…عاشق ایناس…مراقبش باش…من…
و دیگه نتونستم ادامه بدم…
با کلمه به کلمه اشکام اشک می ریختم ویه تیکه از قلبم از جاکنده می شد…
بالاخره به هق هق افتادم ونتونستم ادامه بدم…
– مراقب خودت باش رها…خداحافظ.
و قطع کرد…بوق های ممتد و بی هدف بودن که توی گوشم می پیچیدن.
حالم بد بود…انگار داشتم تمام قلبم ودو دستی به یکی دیگه تقدیم می کردم!…انگار تمام زندگیم وبه سحر بخشیده بودم…سخته!اینکه بدونی در نبودت،یکی دیگه هست که جات وبگیره…که خیره بشه توچشمای عشقت…درکش کنه…دوستش داشته باشه…خیلی سخته بدونی یکی دیوونه تراز توهم وجود داره که عاشقونه عاشق عشقته!!!!خیلی سخته…
اونقدرعصبی وسردرگم وگیج وغمگین بودم که حرکات و رفتارم دست خودم نبود…
کلافه از صدای بوق های گوشی،باعصبانیت به سمت دیوار پرتش کردم!!!
محکم به دیوار خورد وبعد…روی زمین افتاد…
باتریش دراومده بود…شیشه اش ترک برداشته و قابش شکسته بود…
من لعنتی با دستای خودم هدیه رادوین وداغون کردم!!!لعنت به تو…لعنت به تو رها!!!
نگاه پراز حسرتی به هدیه رادوین انداختم وآه پرسوزی کشیدم…با قدم های آروم وکشان کشان به سمت تخت رفتم…لبه تخت نشستم و آرنجام و روی پاهام گذاشتم.سرم وبین دستام گرفتم و باتمام وجود اشک ریختم…بی رمق وبی هدف اشک می ریختم وهق هق می کردم…
میون هق هق گریه هام،بریده بریده گفتم: رادوین…ببین من وتوچه دوراهی گذاشتی.یه راهش کنار تو بودنه اما بدون لمس احساس شادیت ویکیش ازت دور بودنه با اطمینان از شادبودنت…من راه دوم وانتخاب کردم.پاگذاشتم روی احساسم وخوشبختی تورو آرزو کردم…چیکار کردی باهام؟!!هوم؟…چیکار کردی باهام که به خاطر خوشبختی تو با قلبم دشمن شدم؟!!…دارم احساسم وخفه می کنم تا تو خوشبخت زندگی کنی…رادوین…توکه شاد باشی،من دیگه مهم نیستم.هنوز دوست دارم هم کلاسی،دانشجوی سال آخر،گودزیلای دختر باز،همسایه ناخونده!،دوست صمیمی،عشق اولم…
چرا یادم نمیره؟!!چرا تک تک خاطراتمون واز حفظ شدم؟…چرا فراموش نمیشی؟!!!…توچطور تونستی من وفراموش کنی؟چطور تونستی دعواهامون وفراموش کنی؟کل کلامون،نقشه کشیدنامون برای اذیت کردن هم دیگه،دیوونه بازیامون…تصادفمون،همسایه شدنمون،ماکارونی بدمزه من،قورمه سبزی که برات درست کردم،مسافرتمون،قولی که لب دریا بهم دادیم،صمیمیتمون،از همه مهمتر عشقمون و…چطور فراموش کردی رادوین؟!!!…یعنی عشق سحر انقدر دیوونه کننده اس؟اونقدر که روی تمام خاطرات تلخ وشیرینمون خط قرمز کشیدی؟اونقدر که دیگه علاقه ای به دیدن من نداری؟…چی داشت؟!!!چی داشت که من نداشتم؟؟؟مثل من دیوونه ات هست؟وقتی ناراحتی،هرکاری می کنه تا بخندونتت؟وقتی دلت از تموم دنیا گرفته میشینه پایِ دردودلت؟می تونه مثل من برات قورمه سبزی بپزه؟!مثل من از فیلم ترسناک می ترسه؟بایه سرفه تو،دلش عین سیروسرکه می جوشه؟بهت میگه رادی گودزیلا؟هوم؟…تمام دنیاش تو چشمای عسلی تو خلاصه شده؟تو آغوش گرمت؟تو هُرم نفس هات؟تو تلخی عطرت؟!!آره؟!!!!
میون اون همه اشک،لبخند محوی روی لبم نشوندم…
پربغض نالیدم:
– شاید سحر مثل من باشه…یا شاید خیلی بیشتراز من دوست داشته باشه ولی بدون هیشکی برای من تو نمیشه رادوین…هیشکی!…ماه بی معرفت،خوشبخت زندگی کن.نمیذارم بفهمی که از خیانتت باخبر بودم…می خوام همیشه دلت آروم باشه ولبخندِ روی لبت هیچ وقت محو نشه.من میرم تا خوشبخت بشی…اگه بتونم کاری برای خوشبختی تو بکنم،دلم آروم می گیره…حتی اگه لازم باشه برای خوشبخت بودن تو،بادل خودم بجنگم!
بی رمق وکلافه از بغض توی گلوم وهق هق زجر آور گریه هام،روی تخت دراز کشیدم وسرم وگذاشتم روی بالشت…
چشمام وروی هم گذاشتم ودوباره قطره های اشک بودن که روی گونه هام می ریختن…مثل اینکه خوابیدنی درکار نیست…بعداز رادوین،دیگه با خیال راحت پلک روی هم نمیذارم…مطمئنم این تازه اول گریه های شبونه ایه که باید تحملشون کنم…
بدون رادوین زندگی کردن،خیلی سخت تراز این حرفاست!
**********
تقه ای که به در خورد،من واز افکارم بیرون آورد…
روی تخت نشستم وخیره شدم به در بسته اتاق.وبعد صدای مهربون اشکان به گوشم خورد: 
– صبح بخیر…ببینم آبجی خواب آلوی ما بیداره؟!!
تک سرفه ای کردم تا صدام صاف بشه: 
– آره…
با تایید من،در اتاق باز وهیکل اشکان توی چهار چوبش ظاهر شد. 
نگاه مهربونش ودوخت به من.لبخندی به روم زد و درو پشت سرش بست.با قدمای بلندی فاصله بینمون وطی کرد ودرست کنارم روی تخت نشست…لبخندش وتمدید کرد ومهربون گفت:ببینم…آبجی گل من دیشب خوب خوابیده یانه؟ 
لبخندمحوی روی لبم نشوندم…چشم ازش برداشتم وسرم وانداختم پایین…نمی تونستم توچشماش خیره بشم وبهش دروغ بگم… 
– آره.خیلی خوب بود…
برای چند لحظه طولانی سکوت کرد…سکوتش نشون می داد که فهمیده حرفم دروغ بوده! 
بالاخره لحن نگران و دلسوزش سکوت وشکست: 
– خوب نخوابیدی…چشمای قرمز و گود افتاده ات بهم میگه که دیشب خوب نبودی.مطمئنم پلک روی هم نذاشتی…رهایی…چی شده داداشی؟چی آبجی کوچولوی من وانقد ناراحت کرده؟
یه حسی بهم می گفت که حالا وقشته…باید حرف بزنم!… 
بغض توی گلوم وفرو دادم وزیر لب گفتم:باید باهات حرف بزنم اشکان…وقت داری؟… 
– من همیشه برای آبجی کوچولوی خودم وقت دارم…
سر بلند کردم وخیره شدم تو چشماش…مُردد بودم!نمی دونستم از پس ِگفتن اون حرفا برمیام یانه…خیلی سخت بود که بخوام اون حرفارو به زبون بیارم. 
اشکان که تردید من ودید،لبخند مهربونی روی لبش نشوند ودستم وتودستش گرفت…دستم ومحکم فشرد وبا لحن آرامش بخشی گفت:بگو رهایی…اشکان به حرفات گوش میده…هرچیزی که باشه…تو فقط بگو ونذار حرف دلت بشه درد دل! 
لحن آرومش بهم توان حرف زدن داد…نفس عمیقی کشیدم که از شدت بغض لرزون بود…بعداز یه مکث کوتاه،با صدای خش داری گفتم:باید برم اشکان… 
با این حرفم،لبخند روی لبش محو شد وبی اختیار دستم ورها کرد…
اخمی ریزی کرد و باتعجب گفت:بری؟…کجا؟! 
– خودمم هنوز نمی دونم…فقط می خوام برم واینجا نباشم!…هرجایی به جز اینجا باشه،راضیم…فقط باید برم تا بیشتراز این عذاب نکشم.
– یعنی چی؟…چی داری میگی رها؟…
لب خشکم وبا زبون خیس کردم وسرم وبه زیر انداختم. 
خجالت می کشیدم توچشماش خیره بشم واز عشقم حرف بزنم…ترجیح می دادم سرم پایین باشه. 
بعد از چند لحظه سکوت،بالاخره شروع کردم به تعریف کردن… 
از همه چی گفتم…از صمیمی شدن خودم ورادوین…از اتفاقای بینمون…از احساسی که به وجود اومده بود…از عشقمون…از دوری دوماه امون..از دیروز…از حقیقت تلخی که زندگیم ونابود کرده بود…از همه چی… 
حرف زدن درباره احساس وعشق،اونم برای یه برادر اصلا کار ساده ای نیست…درسته خیلی با اشکان صمیمی بودم ولی بازم گفتن اون حرفا برام سخت بود…بالاخره به هرسختی بود،همه چیزو براش تعریف کردم تا یک نفر از غمی که توی دلم جاخوش کرده بود،خبر داشته باشه.تنها آدم معتمدی که توی اون وضعیت سراغ داشتم،اشکان بود… 
حرفام که تموم شد،حتی سربلند نکردم که نگاهش کنم…
پربغض وغمگین گفتم:اشکان…این خواهر دیوونه تو ناخواسته عاشق شد!…و اونقدر پرروئه که نشسته روبروت واز احساس وعشقش واست حرف میزنه!!!سرم داد بزنی حق داری…دعوام کنی…حتی…حاضرم دست روم بلند کنی…کاری که هیچ وقت نکردی!…ولی اشکان…جونه سارا،جونه مامان وبابا…تنهام نذار…پشتم وخالی نکن…من…توی این وضعیت،به جز توکسی رو ندارم…تورو خدا تنهام نذار داداشی.دارم دیوونه میشم…همه دنیای من یه شبه نابود شده…تودیگه با رو برگردوندنت بیشتر از این نابودم نکن… 
و قطره اشکی روی گونه هام جاری شد… 
لبم وبه دندون گرفتم تا مانع جاری شدن اشکای دیگه ام بشم…حالم اصلا خوب نبود…غمگین بودم ونگران…ترسم از این بود که اشکان پشتم وخالی کنه…اگه اشکانم تنهام می ذاشت دیگه هیشکی رو نداشتم که بتونم بهش تکیه کنم…گفتن اون حرفا وکمک خواستن از مامان وبابا،غیرممکنه…و با ارغوانم نمی تونم حرفی بزنم چون اگه از قصدم باخبر بشه،قطعا امیربی خبر نمی مونه.اگه امیر بدونه که من می خوام برم،رادوینم خبردار میشه…من این ونمی خوام…رادوین نباید بدونه من دارم به خاطر خوشبخت بودن اون میرم…نباید کوچک ترین عذاب وجدانی داشته باشه.اصلا بهتره فکر کنه رفتن من ربطی به خودش وکاراش نداره تا دلش آروم باشه…اون نباید بدونه که من از همه چی باخبر بودم وبه خاطر خوشبختی خودش رفتم… 
تو ترس و نگرانی غرق بودم که صدای اشکان من وبه خودم آورد: 
رها…نگام کن!
به سختی آب دهنم وقورت دادم ودستی به چشمای خیسم کشیدم…آروم و نگران،سربلند کردم اما جرئت نکردم خیره بشم تو چشماش…زل زدم به یقه پیرهن مردونه اش!!!
چند لحظه توی سکوت گذشت وبعد…
صدای مهربون اشکان سکوت وشکست:
– ببینم رها…تو انقدر داداشت و بی رحم و بی عاطفه فرض کردی؟…یعنی فکر می کردی من به خاطر همچین چیزی دست روی تو بلند می کنم؟!…دیوونه شدی؟…تو هرکاری کنی،بازم آبجی گل اشکانی!من خودم عشق وتجربه کردم ونمی تونم ازتو انتظار داشته باشم که هیچ وقت عاشق نشی!!!درکت می کنم رهایی…عاشق شدن تو دست خودت نبود…همون طورکه عاشقای دیگه به میل خودشون عاشق نمیشن!…رها،اشکان تورو می فهمه…نبینم دیگه از این فکرای مسخره پیش خودت بکنیا!!!من تورو تنها بذارم؟مگه میشه؟مگه تومرام خواهر- برداری ما همچین چیزی هست؟…من تا پای جونم مراقبتم آجی کوچولو…تا پای جونم!!!…
قطره اشکی روی گونه ام راه گرفت که با پشت دست پسش زدم…حرفاش بهم جرئت داده بود که خیره بشم تو چشماش پس نگاهم واز روی یقه لباس اشکان بالاتر بردم ونگاهم ودوختم به نگاهش.لخند مهربونی روی لبش خودنمایی می کرد…لبخند تلخی روی لبم نشست…وقطره اشک دیگه ای روی گونه ام…زیرلب زمزمه کردم: 
– مرسی اشکان…خیلی دوستت دارم داداشی…اگه تو نبودی،نمی دونستم باید چیکارکنم.
و خودم وانداختم توی بغلش…دستاش ودور بازوهام حلقه کرد و بوسه ای روی سرم نشوند…
– غصه هیچی رو نخور…اشکان تاتهش پشتته!…نمیذارم با موندنت،عذاب بکشی.اگه بمونی ممکنه یه جوری دوباره چشمت به چشمای اون پسره بیفته وداغون بشی…ممکنه تک تک خاطراتش واست زنده بشه و دلتنگش بشی…تو باید بری تا احتمال روبرو شدنت با اون آدم، حتی در حد صفر درصدم نباشه!…خونه عمه طوبی جای خوبی واسه دور بودنه!!!رشت یه شهر آرومه که می تونی یه مدت توش زندگی کنی…بدون اینکه نگران کسی یا چیزی باشی.اگه تو بری رشت،محاله دست رادوین بهت برسه…محاله بذارم کسی بفهمه تو کجایی…چون خودت همین ومی خوای…چون خودت گفتی که باید برای فراموش کردن همه چیز،یه مدت طولانی از هرجایی که بوی اون ومیده دوری کنی!!!نه رادوین ونه هیچ کس دیگه ای نمی تونه از زیر زبون اشکان حرفی بیرون بکشه…مطمئن باش…پشتت وایسادم رها!تو هیچ وقت تنها نیستی…
چرا به فکر خودم نرسیده بود؟خونه عمه طوبی دورترین نقطه ممکنه!
عمه طوبی،خواهر بزرگ تر پدرمه…عمه توی رشت،یه خونه ویلایی کوچیک داره وهمراه شوهرش زندگیشون ومی گذرونن…رشت جای خوبی برای پنهون شدنه…یه جورایی باید از چشم همه ومخصوصاً رادوین دور باشم تا با بودنم،مشکلی برای زندگی آروم وراحتش پیش نیاد.به اشکان گفتم که می خوام رادوین وفراموش کنم وبرای همین باید ازش دور باشم اما…خودمم می دونم که رادوین فراموش شدنی نیست!!!دلیل اصلی من برای رفتن،خوشبخت کردن اونه اما این وبه اشکان نگفتم.چون شاید اگه بهش می گفتم رفتنم ومنطقی نمی دونست.شاید قبول نمی کرد که برم…بهش گفتم برای فراموش کردن رادوین،میرم تا دلیلم منطقی تر باشه اما خودم که می دونم هرکاری کنم نمی تونم اون واز یاد ببرم…فقط میرم تا یه گوشه دنیا،با یاد اون وعشقش زندگی کنم…دل شسکته ام وتو همون گوشه دنیا نگه می دارم ونمیذارم کسی از جاش خبر داشته باشه…این دل باید برای خوشبخت کردن رادوین پنهون بمونه…اما برای رفتن،همه چیز آماده نیست!!!
خودم واز بغل اشکان بیرون کشیدم وبا چشمای اشکی خیره شدم توچشماش…
– خونه عمه طوبی جای خوبیه اما…فکر نمی کنم مامان وبابا بذارن اشکان!…چه دلیلی براشون بیارم که راضی بشن؟!!!برای اونا که نمی تونم قصه عاشق شدنم وتعریف کنم…مامان وبابا راضی شدنی نیستن…
لبخند مهربونی زد وگفت:راضی کردن اونا با من!!!…گفتم که تا تهش پات وایسادم.
لبخندمحوی روی لبم نشست…دل غمگین وشکسته ام برای لحظه ای غرق یه آرامش آنی شده بود…آرامشی که منشاش اشکان وحمایتاش بود وبس!…
خوشحالم که یکی مثل اشکان کنارمه…
**********
بالاخره بعد از یه هفته سروکله زدن والتماس من و اشکان،مامان وبابا راضی شدن.
اما راضی کردنشون اصلا کار ساده ای نبود…اشکان مجبور شد به خاطر من یه بهونه الکی بتراشه!با یکی از رفیقاش که توی رشت شرکت مهندسی داره حرف زد و باهاش هماهنگ کرد تا من برای چند ماهی توی شرکتش کار کنم!…کار کردن فقط یه بهونه بود تا مامان وبابا راضی بشن…البته مامان مدام می گفت که چرا همین جا،توی تهران،کار نمی کنم وچرا باید برم رشت واز این جور مخالفت ها!در جواب تمام حرفاش اشکان می گفت که کار پیدا کردن توی تهران سخته وحالا که موقعیت به این خوبی پیش اومده،حیفه که فرصت کار کردن توی شهر دنج وآروم واز دست بدم!
با وجود تمام مخالفت ها ونه گفتن ها بود که بالاخره مامان وبابا راضی شدن…فردا صبح،راه میفتم واز اینجا میرم.نمی دونم کی دوباره برمی گردم…شاید هیچ وقت برنگشتم!…شایدم همون روز اول کم آوردم و برگشت وانتخاب کردم…به دله دیوونه من هیچ اعتمادی نیست!
به اصرار اشکان،با ماشین اون میرم رشت…قرار شده آخر هفته،اشکان بیاد پیشم واز روبه راه بودن اوضاع مطمئن بشه.وقتی اومد باید ماشینش وبهش پس بدم…اون خودش بیشتراز من به ماشین احتیاج داره…
پوفی کشیدم وکیفم واز روی تخت برداشتم…از جابلند شدم وبه سمت در اتاق رفتم.حتی نیم نگاهی به چهره ام توی آینه ننداختم.آخه سرو وضعم دیگه واسم مهم نیس.دیگه هیچی مهم نیس…یه هفته اس که من زندگی نمی کنم…فقط بی هدف نفس می کشم!
از اتاق بیرون اومدم و باقدمای آروم به سمت در ورودی رفتم.با یه خداحافظ روبه مامان خونه رو ترک کردم وسوار آسانسور شدم.
دارم میرم پیش ارغوان…باید ببینمش!…باید باهاش خداحافظی کنم.هم با ارغوان وهم با فندوقم!…فندوقی که شاید نتونم به دنیا اومدنش وببینم…یکی از ناراحتیایی که بدجور عذابم میده همینه!به دنیا اومدن فندوق،هیجان انگیز ترین اتفاق ممکن بوده وهست اما من باید از دیدنش محروم بشم…
من امروز برای خداحافظی پیش ارغوان میرم ولی اون نباید از رفتنم باخبر بشه.حرفی از سفر و رفتن نمیزنم…چون اگه ارغوان بدونه که دارم میرم،می دونم به واسطه امیر،رادوینم از قضیه باخبرمیشه!
یه هفته تمامه دارم از دستش فرار می کنم…حتی از ترس اینکه به احتمال صفر درصد رادوین بهم زنگ بزنه ومتوجه قضیه بشه،گوشیم وهم درست نکردم!البته اون انقدر سرش شلوغه که فکر نکنم اصلا یاد من باشه…
سیمم ودادم به اشکان وگوشی خراب وشسکته رو هم توی چمدون سفرم گذاشتم.نمی خوام قبل از رفتنم رادوین وببینم…تو تک تک لحظه های این چند روز،تمام فکر وذکرم رادوین بوده وهست اما…من نباید باهاش روبرو بشم!نمی خوام دل کندن وبرای خودم سخت تراز اینی که هست بکنم…باید از اینجا برم…بدون خداحافظی!
بالاخره آسانسور رسید ومن بی معطلی از ساختمون خارج شدم وراه ایستگاه اتوبوس رو در پیش گرفتم.
**********
ارغوان سینی شربت و جلوم گرفت وبالبخندی روی لبش گفت:چه عجب!بالاخره چشم ما به جمال رهاخانوم روشن شد!!!
لبخند محوی تحویلش دادم ولیوان شربت واز توی سینی برداشتم.ارغوانم سینی رو روی میز عسلی وسط هال گذاشت ودرست کنار من نشست.
یه ذره از شربت وسرکشیدم وبعدنگاهی به سرتاسر خونه انداختم… گفتم:گفتی که امیر شرکته دیگه…نه؟!
چشماش وریز کرد ومشکوک گفت:چی شده تو هی آمار امیرو می گیری؟تاحالا صد بار پرسیدی خونه اس یانه…نیس!تو جیبم که قایمش نکردم…
خنده ای کردم ولیوان نصفه شربت وگذاشتم روی میز عسلی.
برای عوض کردن بحث گفتم:خب…بگو ببینم فندوق خاله کی به دنیا میاد؟
لبخندی روی لبش نشست وبا لحن ذوق زده ای جواب داد:
– نزدیک ۶ ماه دیگه!
با این حرفش،بغض سنگین توی گلوم دوباره جون گرفت.غمگین و بغض آلود خیره شدم به ارغوان…بی اختیار زبونم توی دهنم چرخید و زیرلب زمزمه کردم:
– کاش به دنیا اومدنش ومی دیدم…
زمزمه ام خیلی آروم بود اما انگار ارغوان شنید چی گفتم چون اخم ریزی کرد وگفت:کاش؟…خب به دنیا اومدنش ومی بینی دیگه!کاش گفتن نداره که…
لعنتی…همش دارم سوتی میدم!ارغوان نباید بفهمه که من دارم میرم…هیچ کس نباید بفهمه!!!
ارغوان که من وتو فکر دید،بانگرانی پرسید:رها…خوبی؟!
لبخند زورکی روی لبم نشوندم وسری تکون دادم…
– مگه قرار بود بد باشم؟…
– آخه…خیلی توهَمی!تو فکری…چیزی شده؟…
سرم وبه علامت منفی تکون دادم وگفتم:نه بابا!همه چی خوبه خوبه…
لبخند محوی زد وسربه زیر انداخت.شروع کرد به بازی کردن با حلقه توی دست چپش…بعداز چند لحظه سکوت،سر بلند کرد وخیره شد بهم…
انگار می خواست یه چیزی بگه ولی نمی تونست…
بالاخره سکوت وشکست و به زبون اومد:
– رها…قهر ودعوا و دلگیری توی هر رابطه عاشقانه ای وجود داره.حتی من و امیرم خیلی وقتا باهم دعوا می کنیم وازهم دلگیر میشیم اما…اگه عشق وعاطفه بین دو طرف براشون مهم باشه،باید کدورتا رو بریزن دور و هیچ وقت از هم دیگه چیزی رو به دل نگیرن.
از حرفاش تعجب کرده بودم وهمین طور…ترسیده بودم!
نکنه از قضیه باخبر شده؟…یعنی کی به ارغوان گفته؟!سحر؟!!بابک؟…یعنی رادوینم می دونه که من از همه چی باخبرم؟…وای نه!…
از سر تعجب تک خنده ای کردم وگیج وگنگ گفتم:مشاور خانواده شدی؟…کی با کی قهر کرده؟!بگو بریم آشتیشون بدیم…
اخم ریزی کرد وجواب داد:
– منم خیلی می خوام این زوج عاشق و آشتی بدم ولی انگار دختره خیال بخشیدن نداره…(اخمش غلیظ تر شد وبالحن سرزنش کننده ای ادامه داد:)چرا تلفنای رادوین وجواب نمیدی؟چرا گوشیت وخاموش کردی؟!چی بهت گفته که اینجوری ازش دلگیر شدی؟ می دونی چقدر نگرانته؟…روزی هزار بار به امیر زنگ میزنه و درباره تو ازش می پرسه.حتی چند بار با خوده منم حرف زد وازم خواست آدرس خونه اتون وبراش بفرستم تا بیاد دنبالت وباهات حرف بزنه اما من بهش آدرس ندادم.یه هفته تمامه دارم دست به سرش می کنم تا باخودت حرف بزنم وبفهمم قضیه چیه…هرچقدر اصرار کرد بهش آدرس ندادم!صبر کردم بیای تا رودررو باهم صحبت کنیم.می خوام خودت،با پای خودت بری پیشش وبه این قهر بچگانه خاتمه بدی…بیچاره رادوین حتی نمی دونه تو برای چی ازش دوری می کنی…تو چت شده رها؟!!مگه رادوین ودوست نداری؟پس چرا اذیتش می کنی؟
پوزخندی روی لبم نشست…
حرفای ارغوان قشنگ وآرامش بخش بودن…اما من که می دونم رادوین توی این یه هفته حتی یه لحظه هم بهک فکر نکرده!مگه میشه انقدر نگرانم بوده باشه،وقتی سحرو در کنار خودش داره؟وقتی با اونه دیگه چه نیازی به من داره؟!رادوین عاشق سحره و من وبه کل از یادش برده…حتما رادوین بدون کوچک ترین توجهی به من،داره زندگیش ومی کنه وخوشحال وراحته… امیرو ارغوانم که رابطه عاشقانه مارو رو به افول دیدن،دارن تلاش می کنن تا مارو به هم نزدیک کنن…آره همینه!…بیچاره رفیق ساده من…ارغوان تو از هیچ چیزی خبر نداری که یه طرفه به قاضی رفتی وسعی می کنی که از رادوین دفاع کنی!…
برخلاف همه حرفایی که توی دلم بود،به دروغ روبه ارغوان گفتم:من غلط بکنم بخوام رادوین واذیت کنم.خودم بهش زنگ میزنم،ازش معذرت خواهی می کنم تا آشتی کنیم…خوبه مامان اری؟!!!
اخمش محو شد ولبخندی روی لبش نقش بست…چشمکی تحویلم داد وگفت:آفرین…حالا شدی خاله رهای خوب فندوق خودم!
خندیدم واز جا بلند شدم…جلوی پای ارغوان زانو زدم وخیره شدم توچشماش…
– اجازه هست ضربان قلب نی نی تون وگوش بدم مامان اری؟
– کدوم ضربان قلب؟…تو هنوزم توهم میزنی؟
بی توجه به حرف ارغوان،با احتیاط وآروم سرم وبه شکمش نزدیک کردم وچشمام وبستم…تمام حواسم گوش شد ومحو ضربان خیالی فندوق…ضربان خیالی که عجیب بهم آرامش می داد.
توی دلم زمزمه کردم:
– ارغوان…رهارو ببخش…ببخش که نمی تونه تو قشنگ ترین روز زندیگت،کنارت باشه.
و قطره اشکی از گوشه چشمم جاری شد…قطره اشکی که از چشم ارغوان پنهون موند.
بغض توی گلوم نفس گیر تراز قبل شده بود وبدجوری آزارم می داد…دلم می خواست بشکنمش وبلند بلند بزنم زیر گریه.دلم می خواست خودم وبندازم تو آغوش ارغوان وهق هق کنم…براش حرف بزنم…از حیقیت های تلخی که با چشمای خودم دیدم،حرف بزنم…از بلایی که به سرم اومده…از اینکه می دونم برای تجدید رابطه عاشقانه ما داره دروغ بهم می بافه و رادوین ونگران جلوه میده،ازاینکه می دونم رادوین الان خوشبخت وخوشحاله ونگران کسی مثل من نیست…می خواستم از همه چیزایی که می دونستم براش حرف بزنم.حرف وبزنم واز ته دل اشک بریزم…اما دل خواسته های آدما همیشه عملی نمیشن!…یه وقتایی مجبوری پابذاری روی دل خواسته هات وبرخلاف احساست عمل کنی…
سرم وخم کردم وبوسه ای روی شکم ارغوان نشوندم… 
4.7/5 - (7 امتیاز)

Check Also

پارت ۱۷ رمان در همسایگی گودزیلا

– شما باید من وببخشید…اصلا دانشجوی وقت شناسی نبودم! خندید وگفت:اون که اصلا نبودی!…ولی منظور …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.