پارت ۱۹ رمان باغ سیب

برای به دست آوردن گیسو باید از هفت خوان رستم رد می شد و کفش آهنی به پا می کرد ،لباس رزم می پوشیدو به میدان کارزار می رفت ….!

اولین خوانش هم گلاب خانوم بود پیرزنی خوش رو که همیشه ی خدا لبخندی نمکی روی لبش بود و چارقد فیروزهای روی سرش و سنجاق قفلی هم پَر یقه ی لباسش…. ودر مراسم خواستگاری خیلی مودبانه گفت: خواستگاری برادر خانوم مشیری ، همایون خان هم چنان پا بر جاست خیلی فوری و فوتی هم نمی تواند جواب بدهند….

دومین خوان گلی بود که جملاتش را در لفافه پیچید و رو به خانواده ی فتوحی ها گفت:با تمام احترامی که برای این خانواده ی خوش نام محله قائلم ولی درهیچ کاری نباید عجله کرد ،حتی اگر آن کار امر خیر باشد.

سومین خوان گرشا بود دایی خوش چهره وخوش قد و بالای گیسو که دختران محل برایش سرو دست می شکستن و گیتی دختر اسماعیل آقای بقال هم جزو آنها بود و با بهانه و بی بهانه وقت و بی وقت به دیدن گلاب خانوم می رفت و با دیدن گرشا قرو قنبیله هایش را رو می کرد و گوشه چشمی هم از گرشا نصیبش نمی شد ! مردی موقرو نکته سنجی که کنار غیرت زیر پوستی اش از تعصب به دور بود و با تمام احترام و علاقه ای که به فرهنگ و حاج رضا داشت ،اما رفتار مهرانگیز خانوم در مراسم خواستگاری به مذاقش خوش نیامده و با خواهرش در عجله نکردن هم عقیده بود.

چهارمین خوان عضو جدید خانواده مهرداد فخار بود که تاریخ عضویتش به دو هفته هم نمی رسید و قدری نخودی محسوب می شد، نویسنده ی خوش قلم و خوش فکری که خیلی محترمانه و با جملاتی به جا در مراسم خواستگاری ضمن تعریف از گیسو به کم سن و سال بودنش اشاره کرد . این که افق روشنی از آینده پیش روی اوست وجوان ها نباید عجولانه تصمیم بگیرند و باید به خودشان قدری فرصت بدهند .

خوان پنجم هم اوضاع بد مالی اش بود .رکود بازار چاپ و بیرون افتادن کتاب از سبد خرید مردم …! بدهی فرامرز به خسرو که اوضاع اقتصادی آنها را هم تحت شعاع قرار داده بود. البته مخالفت مهرانگیز خانوم با گیسو هم به تنهایی دو خوان محسوب می شد که متصل پشت چشم باریک می کرد و قری به گردنش می داد و می گفت : « دخترشون همچون آش دهن سوزی هم نیس ، که طاقچه بالا گذاشتن! غصه نخوری مادر ها…..دختر برات پیدا می کنم مثل پنجه ی آفتاب ….،»

روزگار وقتی بر سرش آوار شد که دو روز بعد گلاب خانوم در جواب تلفنی مهرانگیز خانوم یک نه خیلی محترمانه تخت سینه ی فتوحی ها گذاشت!

البته جای شکرش باقی بود که یک نه درشت و محکم هم به همایون هدیه کردند…و تمام دلخوشی اش به گفتگو های تلفنی و پیامک های گاه و بی گاهشان و چراغ روشن اتاق گیسو بود، امادو هفته بعد از خواستگاری این امیدش هم نا امید شد و خانواده ی گلاب خانوم همان طور که یک صبح جمعه تابستانی به کوچه در دار آمده بودند، یک صبح جمعه ی سرد زمستانی هم بارو بندیلشان را جمع کردند و به خانه ای که گرشا خریده بود نقل مکان کردند…

درخشان ها بی صدا به کوچه دردار آمدند، اما وقتی می رفتند تمام اهالی کوچه برای بدرقه شان صف کشیدند،حتی گیتی دختر اسماعیل بقال هم آمد و با حسرت رفتن گرشا را تماشا می کرد.گیسو از کوچه در دار رفت اما دلش رابرای فرهنگ جا گذاشت و وقت رفتن پیامک فرهنگ بدرقه ی راهش شد که کوتاه در چند کلمه نوشته بود : « مواظب دلی که با خودت بردی باش…..»

بعد از اسباب کشی گیسو هم حال و روز خوشی نداشت و به حرمت مامان بزرگ گلابش که می گفت :

« آدم باید خودش عاقل باشه! نخود چی ، ندیدی مهرانگیز خانوم چطور کلفت و کنایه بارمون کرد…!؟ اگه فرهنگ تو رو بخواد بازم میاد خواستگاری ولی این بار درست و درمون..»

خب حرف حساب جواب نداشت ،علی رغم میل باطنی اش هیچ نگفت و تسلیم خواسته ی آنها شد ، سکوت به جای پر حرفی هایش نشست و خودش را به شکل افراطی در درس و کتاب غرق کرد. حتی خانه ی شیک و لوکس شان بادو اتاق خواب بزرگ و دلبازش که پنجره هایش رو شهر آغوش باز کرده بود ، نتوانست از دل تنگی هایش کم کند و دلش در هوای کوچه در دار و دو قوی آهنی نشسته روی در خانه ی فرهنگ پر و بال می زد..

دانشجوی سال اولی، سرو ساکت و درس خوان دانشگاه که برای هیچ پسری عشوه خرج نمی کرد مورد توجه سال بالایی ها بود وگوشه چشمی هم به آنها نشان نمی داد و تنها دوستش دختری تپل ، گرد و قنلبه بود به نام نگار که صورت گرد و بانمکش با چشمان اوریب و لبهای قلوه ایش هم خوانی دلنشینی داشت .البته قدری سر و گوشش هم می جنبید و عادت عجیبش این بود که به وقت خندیدن بینی اش را با دو انگشت می گرفت و صدای خنده هایش چیزی شبیه به پِت پِت ماشین هنگام روشن شدن ، می شد….! گیسو عاشق خنده های او بود ،کنار این دختر خوش خنده حس خوبی داشت که ته ناسزایش «الهی کور نشی» بود ، و اکثر روز ها با او تا مسیری همراه می شد.

هوای روز های پایانی دی ماه و سوز هوا که با غر

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۱۶.۱۲.۱۶ ۰۱:۳۰]
وب خورشید پر و بال بیشتری می گرفت باعث شد دست هایش را داخل جیب پالتو فرو ببرد و صدای خنده های پت پتی نگار که مثل یک ویروس مسری بودلبخند روی لبش نشاند و سرش به سمت او چرخید که با دو انگشت ببنی اش را گرفته بودو می خندید .وقتی خنده هایش که به انتها رسید، گفت:

« گیسو گفته باشم اگه دایی خوش تیپت اومد دنبالت ،من رو باید تا در خونه برسونی ها شاید آدرس خونه ی ما یه وقت لازمتون شد….!»

خب بدش نمی آمد به جای اتوبوس سوار شدن دایی گرشا با ماشین تازه اش به دنبالش می آمد تا مثل یک لیدی به خانه بر می گشت .نفس عمیقی کشید و هوای سرد همراه دود اگزوز ماشین هامهمان ریه هایش شد. لبخندش را خورد دست زیر بازوی او انداخت و به قدم هایش شتاب بیشتری داد و جواب داد:

« به دلت وعده و وعید دایی گرشا رو نده ..اون سفت تر از این حرفهاست..و به جای این حرفها یه کم عجله کن اتوبوس حرکت کنه ،نیم ساعت باید توی این سرما معطل بشیم.»

سپس در حالی که قدم هایش را بلند بر می داشت سرش داخل کیفش برد تا موبایلش را که توی سرو کله ی خودش می کوفت و دمی زنگش قطع نمی شد را پیدا کند و با صدای سلامی آشنا قدم هایش ایستاد و قلبش هم …. سربرداشت و فرهنگ را مقابلش دید که شانه هایش در پالتوی مشکی خوش قواره اش پهن تر و دلخواه تر دیده می شد، نگاهش در تاریکی هم می درخشید و لبخندی محو کنج لبش بود .فرهنگ انگشت اشاره اش را روی صفحه ی تلفن همراهش گذاشت و صدای پی در پی زنگ تلفن همراه گیسو هم ساکت شد.

هردو دمی کوتاه شاید به قدر چند نفس در هم غرق شدند و فرهنگ خیلی زود تر از گیسو به خودش آمد و سری به احترام برای دختری که همراه او بود خم کرد وسپس نگاهش به سمت گیسو چرخید ،گفت:

« خانوم درخشان شبتون به خیر خانواده خوبند …دایی تون آقای سرمدی چطورن..؟»

نگاه مشتاقش را در صورت او به گردش در آورد ته ریشش بلند تر از همیشه بود و صدایش هم قدری خسته … قبلش برای پرواز به سوی او دل دل می کرد سلامش را به نرمی پاسخ داد ، گفت:

« شب شما هم به خیر، ممنونم شما خوبید ؟ مهرانگیز خانوم ، فرزانه جون حاج رضا چطورن ….!؟»

فرهنگ لبخند نرمی روی لبهایش کش آمد و کوتاه جواب داد:« ممنونم ، سلام میرسونن….»

گیسو به رسم ادب فرهنگ را به نگار معرفی کرد .

« نگار جون ایشون آقای فتوحی از دوستان خانوادگی ما هستن. »

نگار نگاهش بین برق چشمان آن دو در رفت و آمد بود و عاقبت تاب نیاورد سلقمه ای روانه ی پهلوی گیسو کرد و سرش را بیخ گوش او فرو برد و سعی کرد آهسته پچ پچ کند اما باز هم جمله هایش برای فرهنگ مفهوم بود .

« الهی کور نشی …. ! واسه ی من لفظ قلم حرف نزن … برق چشمات این جا رو چراغونی کرد بی خود نیس به پسرهای دانشگاه محل نمیدی عجب بچه مثبت گوگولی خوش قد و بالایی..!»

فرهنگ پچ پچ های او را شنید و خنده هایش را پشت حصار لبهایش پنهان کرد و نگاهش را به سمت خیابان همیشه پر ترافیک روبروی دانشگاه کشاند و بعد از تاملی به عمر یک نفس رو به گیسو شد و گفت:

« خانوم درخشان ، عرضی خدمتتون داشتم . می تونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم…..!؟»

نگار خنده های روی لبش را که می رفت به صدای پِت پِت ماشین تبدیل شود ،جمع کرد … بالا فاصله خم شد و گونه ی گیسو را بوسید ، گفت:

« گیسو جون …. من رفتم اتوبوس اومد ، فردا می بینمت ….»

نگار این را گفت با خدا حافظی هول هولی از آن جدا و به سمت اتوبوسی که در ایستگاه ایستاده بود راهی شد …

فرهنگ با رفتن نگار سرش به سمت گیسو چرخید و چشمانش به پرِ نگاه گیسو نشست … باز هم در خلوت خانوم و آقا ی اول جمله هاشان محو می شد و عاشقانه هاشان به پرواز در می آمد … نگاه مشتاقشان در سکوتی دلخواه روی صورت هم به گردش درآمد گویی بعد از یک عطش طولانی هر دو به آب رسیده باشند و عاقبت فرهنگ به هیجانش از این دوری چند هفته ای غلبه کرد و سرش را نرم پیش برد و جایی نزدیک صورتش زمزمه کرد:

« مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود / ناز چشم تو به قدر مزه بر هم زدنی …. گیسو کمند هوا سرده … بیا بریم توی ماشین اون جا با هم حرف می زنم ….»

گیسو که هم چنان مست شعر بود به آنی نگاه متعجبش به سمت او چرخید و کوتاه پرسید:

«ماشین خریدی… !؟»

فرهنگ گوشه ی آستین او را گرفت و در حالی که او را با خود همراه می کرد، لبخند ی روی لبش نشاند و جواب داد:

« ماشینم کجا بود دختر …!؟ این حرف ها مال قصه هاست که مرد قصه یه دفعه به شکل معجزه واری وضع مالیش توپ می شه و لامبورگینی سوار می شه … »

سپس درحالی قدم های بلندش را با گیسو هماهنگ می کرد ادامه داد:

« ماشین برزو رو قرض گرفتم …. »

گیسو خنده هایش به پرواز در آمد بلند و بی پروا از ته ته دلش ….

« آقای ناشر معلومه دل پری از رمان هایی که به دستت می رسه داری ها ….!»

گیسو می خندید و فرهنگ دلش برای ناز خنده های او پر پر میزد.

****

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۱۶.۱۲.۱۶ ۲۱:۵۲]
سکوت مثل یک مخمل نرم بین شان حائل شد …. هیچ کدام حرف نمی زدند و نگاهشان به روبرو بود و حجم وسیعی از ماشین هایی که از کنار شان رد می شدند …

میان این سکوت دلنشین فرهنگ در تاریک و روشن فضای ماشین قدری خم شد و از داخل داشبرد ماشین یک جعبه قلبی شکل بیرون آورد که پر بود از اسمارتیز های رنگی و روبانی به شکل پاپیون که به دور کمرش حلقه زده بود ….

جعبه ی اسماتیز ها را روی پای گیسو گذاشت و با همان صدای نوازش گر همیشگی اش گفت:

« می خواستم برات شکلات بگیرم …ولی وقتی چشمم به اسمارتیز های رنگی افتاد، خنده های رنگی تو به خاطرم اومد که هرکدوم یه رنگیه …. بعضی وقت ها سبزه و گاهی اوقات زرد و گاهی هم نارنجی …»

گیسو خندید و فرهنگ چشم از خنده های دلنشین او گرفت و در حالی که به روبرو خیره شده بود … ادامه داد:

« مثل حالا که خنده هات قرمز و گل گلیه .»

دلش در سرازیری افتاد از همان هایی که دلت از شوق هری به پایین می ریزد وبازهم مصرانه این اشتیاق شیرین راطلب می کند ….

دستی نرم روی روبان قرمز و پاییون آن کشید ، سربرداشت و با صدایی نرم و مخملی ،گفت:

« ممنونم این هدیه فوق العاده اس ، این کوچولو های رنگی رو خیلی دوست دارم. همیشه من رو به خاطرات خوش بچگی هام می بره … و حالا بازم برام خاطره درست کرد …»

فرهنگ حس خوشی زیر پوستش دوید کوتاه گفت:« نوش جونت … »

سپس نفس عمیقی کشید تا عطر یاس مهمان مشامش شود و در حالی که نگاهش همچنان به روبرو بود اضافه کرد:

« می دونم درست نیست که پس و پنهونی به دیدنت بیام ولی خیلی دل تنگت بودم … این چند هفته ی اخیر به قدری درگیر کارهای پایان نامه و جلسه ی دفاع که یکی دو روز دیگه برگزار می شه بودم که حتی فرصت نشد بهت تلفن بزنم ..کار های دفتر انتشارات و چاپ خونه رو بهش اضافه کن … »

گیسو با صدای نفس های او هم عاشقی می کرد … دلش می خواست پایان جمله های او سه نقطه بگذرد و بگوید بگذار با نفس هایت عشق را ترسیم کنم . با صدای فرهنگ نگاهش را از نیم رخ او برداشت و بازهم به روبرو زل زد ، گفت:

« آقاب مهندس اگه دعوتم کنی برای جلسه ی دفاعت حتما میام …»

فرهنگ دستش را روی فرمان ماشین گذ اشت ، به کمرش زوایه داد ، قدری به سمت او چرخید و با اخم شیرینی میان ابرو هایش جواب داد:

« باعث افتخاره …ولی لطفا این بار من رو عفو کن …»

گیسو دلخور شد خیلی هم دلخور … این را اخم های نشسته روی صورتش نشان می داد و نگاهی که از او به یک باره دزدیده شد ….و با صدای فرهنگ جایی همان نزدیکی ها لبخند پر زده اش برگشت:

« دلخور نشو … به من حق بده که نخوام توی جلسه ی دفاع باشی …!تو اگه بیای من تمام حواسم پی تو میره و رشته کلام از دستم پر میزنه و اون وقت هرچی رشته بودم پنبه می شه و حتی یه دونه از سوال های استاد ها رو هم نمی تونم جواب بدم.»

خب برای نرم شدن دلش همین جمله کافی بود .با آن می توانست پرواز هم بکند! لب زیرینش را میان دندان فشرد،به سمت او چرخید با چشمانی که در تاریک و روشن فضای ماشین می درخشید لبخندی به او هدیه داد .

« پس من خودم نمیام ولی دعا هام رو همراهت می فرستم…!»

سپس برای این که سر بحث را به سمت دیگر بکشاند ، بالافاصله حرفی که ته ذهنش جا مانده بود را پرسید ،گفت:

« مهناز چطوره … چی کار می کنه … ؟ راستش مامانم با فرزانه جون در ارتباطه ولی عادت نداره حرف های دوستاش رو به قول مامان بزرگ گلابم بریزه روی دوری ….»

فرهنگ نگاهش روی یک خط ممتد به روی درختان سرما زده و بی برگ و بار ثابت شد ، جواب داد:

« تا اون جایی که خبر دارم و از مامان مهری شنیدم ، بعد از اون آبرو ریزی روز جمعه ،گویا افسردگی گرفته وچندان حال روحی مساعد ی نداره … چیزی که من رو نگران می کنه رفتار خنثی خسروست … می دونی یه جورایی زیادی خوبه … ! با فرزانه خوب برخورد می کنه … ! شده داماد نمونه ی خانواده حتی بخشی از بدهی فرامرز رو بخشید … !آهسته میره و آهسته تر هم برمی گرده و نمی دونم ته ذهنش چی می گذره…!؟»

گیسو به میان جمله هایش دوید :

« این که بد نیست …! شاید سرش به سنگ خورده…!؟ می خواد جبران کنه…!؟»

فرهنگ سری بالا انداخت و نوچ محکمی گفت:

« نچ… این همه تغییر اون هم یه دفعه محاله …! یه جای کار می لنگه و حیرون جای لنگش موندم …. چند روز پیش از اداره ی آگاهی من رو دوباره خواستن …. همون سرگردی بود که پرونده ی سمیرا شاکری دستشه ،می گفت آخرین تلفنی که به سمیرا شاکری خدا بیامرز شده از باجه تلفن نزدیک خونه اش بوده می پرسید کسی رو اون دور وبر ها دیدم یا نه …؟ و چند سوال تکراری دیگه ….. احتمالا سراغ تو هم میان ،فقط جای شکرش باقیه که پدرم ومامانم چیزی از موضوع قتل که یک سرش به خسرو میرسه و پای من و تو هم نا خود آگاه بین ماجراش گیر کرده نمی دونند…. »

تصویر جنازه ی سمیرا لبخندرا از لبش دزدید … سرش را به زیر انداخ

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۱۶.۱۲.۱۶ ۲۱:۵۲]
ت و انگشتانش را درهم تاب داد ، سکوت بین شان لنگر انداخت و عاقبت فرهنگ پیروز میدان کمر سکوت را شکست و نوازش صدایش دوباره حال خوشش را بازگرداند.

« مشکلات را بذاریم برای بعد …بیا از زندگی حرف بزنیم به قول سهراب نفسم می گیرد در هوایی که نفس های تونیست … می خوام آخر همین هفته دوباره بیایم خواستگاری .. اما این دفعه نه شتاب زده و نه با عجله …. !تا یه بله نصیبم نشه محاله پا پس بکشم… مامان مهری قراره امشب با گلاب خانوم تلفنی حرف بزنه و اجازه بگیره …»

شادی بالی شد برای پرواز خنده هایش اما آن را میان لبهایش فشرد و نگاهش را به زیر سر داد ،تا چشمان دهن لقش حرف دلش رالو ندهند….

فرهنگ نگاهش را ازپلک های سرازیر او گرفت ،خم شد و جعبه ی اسمارتیز را از میان انگشتان او برداشت روبان دور جعبه ی را باز کرد مشتی کوچک از آن دانه های رنگی کف دست گیسو ریخت و مشتی دیگر هم کف دست خودش ، گفت:

« بیا کام مون رو با رنگ های شاد شیرین کنیم .رنگ سبزش برکت زندگیمون می شه ،رنگ آبی آرامش و قرمز شادی و لبخند ….»

گیسو مشتش را باز کرد ،تشخیص رنگها در سایه و روشن فضای ماشین سخت بود. با سر انگشتانش آن کوچولو های رنگی را نرم نوازش کرد ،سربرداشت و نگاهشان با هم تلاقی کرد،گفت:

« پس چراغ ماشین رو روشن کن ،تا اولین رنگی که می خوریم رنگ دلخواه من ،رنگ سبز باشه..»

هر دو اسمارتیز ها را یکی بعد ازدیگری در دهان جا می دادند و امید به زندگی در دلشان سبز و شکوفا می شد.

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۰.۱۲.۱۶ ۰۴:۵۱]
گاهی برای رسیدن به هدف نیازی به دویدن نیست …! فقط کافیسیت بایستی بعد از قدری تفکر قدم هایت را حساب شده برداری …. و این دقیقا همان کاری بود که فرهنگ انجام داد.

بعد از آن خواستگاری نافرجام ،پشیمان از این شتاب زدگی به خودش قدری فرصت داد تا سرو سامانی به کار هایش بدهد …..کارهای پایان نامه و دفاعش را به سرانجام رساند. به اوضاع نابسامان چاپ خانه و دفتر انتشارات و کارهای عقب افتاده اش رسیدگی کردو البته حقوق معوقه کارگران هم سرو سامانی داد.

خسرو میان حیرت و تعجب اهالی خانه با فروتنی بی سابقه اش ،بخشی از بدهی فرامرز رابخشید و همین باعث شد تااوضاع مالی شان کم و بیش به روال سابق برگردد و فشار مالی قدری از روی شانه هایش برداشته شد….!

خواستگاری عجولانه ی فتوحی ها و رفتار تند و تیز مهرانگیز خانوم سبب شد تا سگرمه ی خانواده ی گیسو درهم جفت شود. و یک نه بگویند و نه ماه رودل نکشند….!فرهنگ که خیال پا پس کشیدن نداشت به جبران گذشته این بار خیلی پر قدرت و مصم ظاهر شد، سبد گل بزرگ تر شد و جعبه ی شیرینی پرو پیمون تر ….! ،البته چند جعبه کوچک و بزرگ شیک کادویی هم کنارش بود …

در یک کلام ،برای خانواده ی کوچک گیسو….، خواستگاری فتوحی ها به منزله ی لشکر کشی بود …! همه گوش تا گوش به صف ،جفت هم گرد سالن پذیرایی نشسته بودند! و نگاهها وقت وبی وقت بر روی گیسو می نشست که در پیراهن خوش قواره ی حریر آبی رنگش وشال هم رنگ آن مثل نگین فیروزه ای می درخشید.

عموی بزرگ فرهنگ حاج رحیم به همراه همسرش که کم و بیش در مراسم نذری پزان گیسو و خانواده اش را می شناختند، اول صف کنار حاج رضا و مهرانگیز خانوم نشسته بودند،خواهر بزرگ مهرانگیز خانوم به همراه شوهرش، حضور داشتند. خسرو هم به همراه فرزانه آمده بود ! آن هم باچهره ای بی تفاوت و لبخند هایی مضحک که گیسو هربار با دیدن آن ته دلش خالی می شد..آخر صف هم الهه و فرامرز جفت فرهنگ نشسته بودند و فرامرز گاهی سربیخ گوش فرهنگ فرو می برد او با تکان سری جوابش را می داد.

و اما مهرانگیز خانوم هرچند اخمی روی صورتش دیده نمی شدوجمله هایش قدری نرم تر از جلسه ی پیش بود ، ولی لبخندی هم روی لبهایش نبود..!

عاقبت بعد از بحث های متفرقه نگاهش را در سالن گرد خانه که پنجره ای تمام قد ونیم دایره ، رو به شهر داشت چرخاند ! پر چادرش را قدری پیش کشید و رو به گلاب خانوم ، گفت:

《 منزل نو مبارک باشه ،خونه ی شیک و دلبازیه ….جاتون توی کوچه در دار خیلی خالیه ….گیسو جون حتما با افسانه، عروس حاج خانوم در تماس هستن و می دونه بعد رفتن شما حاج خانوم خونه رو داده دست نقاش ،تا برای برزو وهمسرش آماده بشه و به سلامتی آخر همین ماه برزو عروسش رو میاره خونه ی خودش….》

گلاب خانوم دستی به پر روسری فیروزه ای اش کشید و طره ی موی رها شده روی پیشانی اش را به داخل هول داد و جواب داد:

《مبارکا باشه ، بله افسانه جون دیروز این جا بودند و گفتن آخر این ماه عروسیه …. ان شاءالله تاباشه عروسی ….》

حاج رحیم عموی بزرگ فرهنگ پیرمردی کوتاه قد و ریزه میزه ای بود ،با محاسنی سفید و مو هایی به همان رنگ که در صدر مجلس نشسته وبه کل سالن اشراف داشت .حبه انگوری درشت از خوشه ی لم داده در پیش دستی اش جدا کرد ،آن را به دهان گذاشت و کلام گلاب خانوم را میان زمین و هوا قاپید ، گفت:

《 حالا که حرف از ترافیک تهران و آلودگی هوا و اقتصاد بازار به عروسی کشید ، بریم سر وقت شاه پسر فامیل ، فرهنگ جان و دختر خانوم گل شما گیسو خانوم که وصف خوبیش و اسم قشنگش فامیل فتوحی رو پر کرده ….》

حاج رحیم این را گفت و سرش به سمت برادر کوچکترش چرخید و ادامه داد :

《 داداش و زن داداش که ریش و قیچی رو دادن دست من .حقیقتش توی هر خواستگاری که برم دسته خالی بر نمی گردم…»

سپس مسیر نگاهش به سمت گلاب خانوم برگشت وادامه داد:

« با اجازه ی گلاب خانوم و مادر محترم گیسو خانوم و البته خان دایی و آقای فخار ،اومدیم گیسو جون رو ببریم ،پای هر شرط و شروطی هم که بگید هستیم .»

لبخند ی نامحسوس روی لبهای گلاب خانوم کش آمد و چین های بالای لبش محو شد…! خب همین را می خواست عزت و احترام و این که نوه اش را از سکه نیاندازند .و با صدای حاج رحیم حواسش به سمت او برگشت.

«من پیرمرد که عمری توی بازار فرش اعتبار و آبرو خریدم به سهم خودم پسر برادرم رو از لحاظ اخلاق و ایمان تایید می کنم . فرهنگ مرد زندگیه ….این رو می نویسم و زیرش رو هم امضا می کنم …》

نگاهها در دایره ای افتاد و روی هم چرخید حاج رضا می خواست در تایید حرف برادرش دهان باز کند، اما خسرو مجالی نداد و نگاهش را از گلی که کنار مهرداد نشسته بود گرفت، خم شد تکه ای خیار قاچ شده به دهان گذاشت و انگشت کوچکش را همان که یک بند نداشت ،به روی لبهایش به شکل افقی سُر داد ، رو به گرشا ،گفت:

« گرشا خان ….باور بفرمایید آقای مهندس گل سر سبد مرد های فامیله ،تحصیل کرده ،

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۰.۱۲.۱۶ ۰۴:۵۱]
نجیب ، خانواده دوست ،اهل آب شنگولی وبساط دود و دم گوگولی هم نیست. مخلص کلوم اهل زن و زندگیه…..»

خسرو پشت سر هم وراجی می کرد و ربط و با ربط را به هم می بافت وگیسو در بهترین روز زندگیش با هر جمله ی او چاه ترس هایش عمیق تر می شد!فرهنگ هم حال روزی بهتر از او نداشت و چقدر دلش می خواست پس و پشت افکار او را در می یافت…

گرشا هم میانه ی خوبی با این مرد نو کیسه نداشت و فقط سری به نشان تایید حرف های او تکان داد . پاهای بلندش را روی هم سوار کرد و رو به حاج رضا شد ، گفت:

« من معتقدم ، وقتی بحث زندگی دو تا جوون به میون میاد باید شفاف حرف زد و هیچ ابهامی برای دو تا خانواده باقی نمونه … »

سپس نگاهش به سمت گلپر برگشت و ادامه داد:

« چند تا مطلب هست که مایلم خواهرم گلپر براتون بگه… »

نگاه ها به سمت گلی خانوم برگشت و همه چشم به دهان او داشتند …. گلی لبهای خوش فرمش را که رژلب گلبهی مهمان آن بود را با سر زبان تر کرد و بعد از تاملی کوتاه رو به جمع شد .

« داداشم زحمت کشید و مقدمه رو گفت و من میرم سر اصل مطلب … پدر خدا بیامرز گیسو مرد بسیار شریف و محترمی بودند ،ولی من با اون خدا بیامرز از لحاظ سنی تفاوت زیادی داشتیم و همین موضوع باعث شد که خانواده های پدری و مادری به شدت مخالفت کنند ، وقتی وصلت ما سر گرفت باعث کدورت شد و رفته رفته تمام فامیل از ما فاصله گرفتن و توی همون روزها بود که گرشا هم تصمیم گرفت برای زندگی و تحصیل به خارج از کشور بره … بعد از فوت اون خد بیامرز خانواده ی پدری گیسو هم با گذشت زمان حضورشون کم رنگ شد و به تدریج محو … »

گلی نگاهش به سمت گلاب خانوم برگشت و ادامه داد:

« بعد از وفوت همسرم شدم هم پدر و هم مادر و اگر حمایت و پشتیانی و محبت مامان گلابم نبود ،یقینا نمی تونستم یک تنه از پیچ و خم جاده ی روزگار به سلامت عبور کنم … همه ی این ها گفتم تا علت این که خانواده ای دور و برمون نیست رو بدونید و اینکه برای خانواده ی کوچیک من پول اهمیت نداره به غیر از ایمان و مردونگی ، حمایت و پشتیانی از هر امر دیگه ای مهم تره … »

گلی نگاهش را به سمت مهرانگیز خانوم برگرداند و او را مستقیم مخاطب قرار داد ، گفت:

« مهرانگیز خانوم… روزگار بالا و پایین های خودش رو داره ،دختر من اگه عروس خانواده ی فتوحی ها بشه حمایتش می کنید ….؟ »

کلام گلی به قدری شیوا و رسا بود که همه رو به تحسین وا داشت و مهرداد با حظ فراوان چشم از او بر نمی داشت … حالا نوبت مهرانگیز خانوم بود تا شفاف حرف بزند ، این یک حقیقت بود گیسو عروس دلخواهش نبود و یک سر سکوتش به اجبار وصل می شد و پا فشاری فرهنگ برای رسیدن به گیسو …. پر چادر مشکی اش را گرفت و قدری آن را پیش کشید در حالی که نگاهش به سمت گیسو و سر فرو افتاده اش بود ، جواب داد:

« خوشبختی فرهنگ آرزوی منه و هر دختری که من رو به آرزوم برسونه می شه دخترم … »

سپس خم شد و کیف چرمی اش را از پایین پایش بر داشت و دو تا جعبه ی مخملی قرمز رنگ از آن بیرون آورد و روی میز قرار داد ،اولین جعبه یک انگشتر با نگین درشت الماس بود و جعبه ی بعدی یک دست بند ظریف خوش طرح و نقش و بعد از تاملی کوتاه به قدر عمر یک نفس، گفت:

« قابل گیسو جون رو نداره …. اگه اجازه بدید ، اومدیم دخترمون رو ببریم با هر شرط و شروطی که شما بگید…»

سکوت و جو سنگین مجلس به یک باره هوایش اردیبهشتی شد خنک ، نرم و سبک ، گلاب خانوم لبخند روی لبش شکفت و گلی تردید هایش را کنار گذاشت و گرشا سرش را زیر به علامت تایید تکان داد .گلاب خانوم گره روسری را قدری محکم تر کرد ، سکوت راپس زد و خیلی زیرکانه ،گفت :

« حالا که گیسو قراره دختر خانواده ی فتوحی ها بشه پس هر گلی که بزنید به سر دختر خودتون زدید این گوی این میدان ….»

حاج رحیم با شنیدن رضایت گلاب خانوم مجلس را در دست گرفت و همه به احترام بزرگتر بودنش سکوت کردند … تعجب فتوحی ها وقتی به پرواز در آمد که مهریه به پیشنهاد گلاب خانوم صدو چهارده سکه شد به همراه یک سفر مکه و برای فتوحی ها که مهریه عروس اولشان هزار و چهارده سکه بود، دایره ای از بهت و ناباوری به همراه داشت ….! دایره ی تعجب ها وقتی وسیع تر شد که گلاب خانوم گفت:

« آدم باید خودش عاقل باشه ، ولخرجی و بریز و به پاش که هنر نیست… ! یه عروسی جمع و جور باشه کفایت می کنه، به قدری که چند تا بزرگ تر و ریش سفید باشن تا این دو تا جوون رو دست به دست بده کافیه .. و پول عروسی بشه پس اندازشون و خودشون هم عاقل باشن دور و بر خرجشون رو بگیرن یه سال مهمون سوییت طبقه ی بالای خونه ی حاج رضا هستن و بعدبا پول عروسی و پس اندازی که توی این یه ساله جمع کردن یه خونه بخرن و برن سر زندگی خودشون ، حتما که نباید از یه خونه ی پرو پیمون و بزرگ شروع کنن گیسو ی من چند سال دیگه واسه خودش خانوم دکتر میشه و پا به پای شوهرش کار می کنه و ان شاء الله خونه ی بزرگ تر هم می خرن

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۰.۱۲.۱۶ ۰۴:۵۱]
…»

خب حرف حساب جواب نداشت وهمه با تحسین تایید کردند. فرهنگ هنوز هم ناباور بود و بعد از آن خواستگاری پر عجله ، خودش را برای یک مهریه ی سنگین ، و عروسی سنگین تر آماده کرده بود مهرانگیر خانوم هم دست کمی از او نداشت …! به خصوص فرامرز که برای عروسی آنچنانی اش با الهه تا خِر خِره زیر بار قرض رفته بود …! فرزانه از تعجب چشمانش مثل دایره گرد شده و خسرو لبخند مضحکی کنج لبش بود که طرحی شبیه به پوزخند داشت …!

اما حاج رضا لبخند دمی از کنار لبهایش آن سو تر نمی رفت . از پیش داوری ها و قضاوت هایش در مورد این خانواده شرمنده شد. آنها مثل آب پاک ، روان و سیال بودند. نفس هایش را ترو تازه کرد لبه ی کتش را گرفت و روی گردنش جا به جا کرد و دستی به موهای تنگ شده اش کشید ، گفت:

« احسنت به این درایت … حاج خانوم ما رو شرمنده بزرگواری خودتون کردید، به دیده ی منت پول عروسی به حساب گیسو جون واریز میشه تا کنار پس اندازشون بتونن سال دیگه یه خونه بخرن … جلسه ی پیش که بچه ها با هم حرف هاشون رو زدند، حالا اگه اجازه بدید خان داداشم یه صیغه ی محرمیت دو ماهه بین فرهنگ و دختر گلمون بخونه تا محرم بشن و برن دنبال آزمایش و کار های عروسی ….»
حس و حال گیسو چیزی شبیه به پرواز بود ،قلبش در ریتمی نا هماهنگ از شادی دمی آرام و قرار نداشت و خودش را سراسیمه به دیوار سینه اش می کوبید … !

مهرانگیز خانوم دست او را گرفت و کنار فرهنگ نشاند و الهه که علاقه ی خاصی به گیسو داشت و لبخند به لبهایش دوخته شده بود ، ترو فرز از میان کادو ها یک چادر سفید که گلهایی صورتی کم رنگی داشت بیرو ن آورد و روی سر گیسو نشاند و میان تپش های قلب گیسو و فرهنگ صیغه در میان سکوت جمع جاری شد و صلوات فضا را معطر کرد و بعد هم بازار دیده بوسی و تبریک و آرزو های قشنگ ترو تازه شد .

میان کل کشیدن های فرزانه و الهه و کف زدن ها فرهنگ انگشتر تک نگین را میان انگشت ظریف و باریک گیسو جای داد و دست بند را دور مچش انداخت .

برای هر دوی آنها که راه درازی را طی کرده بودند تا به این لحظه برسند همه چیز مثل یک خواب و رویای شیرین بود و وقتی بارورشان رنگ حقیقت گرفت که گلاب خانوم روی هر دو را بوسید و دستشان را در دست هم گذاشت ،گرمای دست مردانه ی فرهنگ و لطافت دست گیسو باعث شد تا هر دو باور کنند که خواب نیستند …

****
صدای همهمه و بگو و بخند از پشت در اتاق گیسو شنیده می شد و فرهنگ درگیر تکه آسمانی بود که پیش رو یش بود …پیراهن حریر آبی رنگش و شالی به همان رنگ گیسو آسمان را در ذهنش تداعی می کرد …!

قدمی پیش گذاشت و فاصله ی بینشان پر شد ، گیسو نگاهش به زیر بود و فرهنگ دمی از او چشم بر نمی داشت …. و عاقبت انگشت زیر چانه ی گرد او گذاشت و سرش را قدری بالاتر کشاند و نرم و نجوا گونه همان طور که گیسو دوست داشت، گفت:

« فکر نمی کردم یه روز یه تکه از آسمون سهم من بشه …! »

تعریف دلنشین فرهنگ لبخند را مهمان لبهایش کرد و نسیم خنکی از دلش گذشت ، نگاهش باز هم زیر سُر خورد و با صدای او دوباره نگاهش تا امتداد چشمان او بالا آمد …

« بیا همین جا با هم قرار بگذاریم تا نذاریم توی کوچه و پس کوچه های روزگار و روزمرگی عشقمون تبدیل به عادت دوست داشتن بشه … »

خوشی میان دلش مثل شاپرکی بال بال زد ، نگاه مشتاقش را به بالا کشاند و بعد از تاملی به کوتاهی عمر یک نفس ، دنبال جمله ی او گفت:

« اجازه ندیم خونه ی دلمون رو خاک بگیره و عشقمون زنگار بگیره و از سکه بیافته …»

فرهنگ لبخندی دلنشین روی لبش نشست حالا نوبت او بود تا جمله ی بعدی را بگوید و بالافاصله جواب داد:

« یادمون باشه که طراوت عشقمون با گذشت و چشم پوشی از معایب هم همیشگی و جاودانه می مونه ….»

گیسو به دنبال جمله ی بعدی بود اما فرهنگ مجالی نداد و سرش را تا نزدیکی گونه های او پایین آورد ، گفت:

« گیسو کمند میشه موهات رو ببینم …!؟»

دلش مثل شادی پرتاب بومرنگی که به سویت باز می گردد زیررو رو شد … به یاد موهای خیسش افتاد که دم آخر هوهولی با چند تا پیچ و تاب میان کلیپسی محصورشان کرده بود …

می خواست بهانه بیاورد تا برای اولین بار موهایش را درهم و بر هم نبیند، اما فرهنگ به دنبال سکوت گیسو بی آن که منتظر جواب بماند پَر شال او را گرفت و به پایین سُر داد و موهایش راحصار کلیپس رها کرد و آبشاری بر روی شانه های گیسو نشست …. سر انگشتانش را نوازش وار برروی موج های موهای گیسو کشید که رطوبت و نم دلچسبی میان تار های آن نشسته بود ،سر خم کرد و جایی کنار گوش او نجوا کرد :

« گیسو کمند من ، لقب برازنده ای داری … »

سپس فاصله شان به قدر یک نفس شد و دستان مردانه ی فرهنگ به دور کمر او حلقه شد و گیسو در میان حصار شانه های پهن او سر بر سینه اش گذاشت.

آرامش وصال چتر لحظه هایشان شد و عشق با لباسی از شادی هلهله کنان میانشان به رقص و پای کوبی پرداخت .

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۲.۱۲.۱۶ ۰۵:۰۲]
غروب زمستان اصلا دیگر نیست ….! اگر دلبری خوش قد و بالا فردای ،شب خواستگاری میان کلاس کسل کننده ی استاد بر ایت پیامک بزند که :« گیسو کمند من رسیدم،کنار در اصلی دانشگاه منتظرتم» آن وقت است که حواست به دور دست ها پرتاب می شود و تمام فکر ت می شود این که کنج خلوتی پیدا کنی تا قدری رنگ و لعاب و بزک دوزک روی صورت بی حالت بنشانی….!

البته برای حواس پرتی هایش …! خنده های پت پتی نگار هم کفایت می کرد که زیر زیرکی و پس پنهون از استاد، مدام سر بیخ گوش او فرو برده واز فرهنگ می پرسید و یک خط در میان تبریکی هم می گفت… ! و این خنده های پت پتی که استارت زدن ماشین رادر ذهن تداعی می کرددرست تا دم در اصلی دانشگاه همراهیش کرد.

نگار همانطور که هم گام با گیسو راه می رفت دستش را دور بازوی او حلقه کرد و با دست دیگرش درحالی که بینی اش را گرفته بود و می خندید زیر گوش گیسو پچ پچ کرد:

« الهی کور نشی ….! مبارکت باشه ببین نیومده چه زود شوهر هم کرد … ! اون هم مهندس از تاپ ترین دانشگاه تهران …! انگشترت هم خیلی قشنگه مبارکت باشه آقا دامادچه اسم قشنگ و با کلاسی هم داره «فرهنگ … »ناقلا، دفعه ی پیش دیدم چشمات چراغونی شده نگو خبر هایی بوده …..!گیسو عروسیت باید من رو هم دعوت کنی ها خدا رو چه دیدی…؟ شاید یه روز شدم زن داییت …!! »

نگار وراجی هایش را به هم رج به رج می بافت و گیسو حواسش به رژلب صورتی رنگ روی لبش بود تا به قاعده باشد تا وظیفه ی دلبری اش راخوب انجام دهد …

شب زمستانی همراه با سوز سردو خشکش قدرتمندانه باعث شده بود تا سر ها ی عایران و رهگذران در یقه های کت و پالتو و کاپشنشان خم شود و گام ها شان سریع تر ….!

میان شش و بش افکار ش و سوز سردی که از زیر مقنعه اش پیچ و تاب می خورد و روی گردنش می نشست ، سر خم کرد تا دستی به مانتویش بکشد، اما سلام و شب به خیر گرم و دلنشین فرهنگ نگاهش را به بالا کشاند ، درست روبروی آنها ایستاده ودر دل تاریک و روشن پیاده رو چشمان تیره اش برقی از اشتیاق در آن موج می زد ! ومثل همیشه کت و شلوار خوش قواره ای به تن داشت که شانه هایش را عریض تر به نمایش می گذاشت.

نگار بلافاصله دست حلقه شده اش را از دور بازوی گیسو آزاد کرد،به خنده هایش سرو سامانی داد وپیش از او رو به فرهنگ، گفت:

« سلام شبتون به خیر آقای مهندس من نگار دوست گیسو هستم . تبریک میگم انشاء الله به پای هم پیر بشید …»

فرهنگ به سختی چشم از گیسو و چشمان خوش تراشش برداشت ،برای نگار سری خم کرد که نشان تشکر واحترامی بی کلام است وکوتاه جواب داد : ،« ،از آشنایی تون خوشبختم »

نگار با تمام خوش خنده بودنش مثل فرفره تند و تیز بود و جایگاه خودش را می دانست و در جواب فرهنگ که مودبانه از او خواست تا مسیری او را برساند ،گفت: « ممنونم مزاحم نمیشم …»

سپس خم شد گونه ی گیسو را بوسید و بعد ازخداحافظی دوان دوان خود را به ایستگاه اتوبوس رساند …. بارفتن او باز هم یکی شیرین شدو دیگری فرهاد…!

فرهنگ برعکس دفعه ی گذشته که گوشه ی آستین گیسو را گرفته بود، قدمی پیش تر گذاشت و با اشتیاق دست اورا میان دستش گرفت و با خودش همراه کرد ،آنگاه نرم و دلخواه در حالی که با هر کلمامش ابر کوچکی از بخار دور دهانش جمع می شد ،جایی کنار گوش او زمزمه کرد :

« گیسو کمند من حالش چطوره ….؟»

خب حالش خوب بود و بهتر از این هم نمی شد …. فرهنگ بلد بود با کلمات چنان نوازشش کند که حس نرمی و لطافت نوازش های او مثل مخملی نرم بر روی پوستش بنشیند …. لبخندی روی لبهایش کش آمد و همانطور که همگام با او قدم بر می داشت و نگاهش به روبرو بود صادقانه جواب داد:

« مگه میشه بد باشم ، وقتی با این لحن حالم رو می پرسی ! ؟»

سپس با دیدن تاکسی که در حال پیاده کردن مسافرانش بود ،گویی یک مرواید غلتان پیدا کرده باشد تند وشتاب زده ، گفت:

« فرهنگ یه تاکسی بیا تا پر نشده سوار شیم ….»

لبخند مثل یک بیماری مسری روی لبهای فرهنگ هم نشست و درحالی که احساسش به قلیان افتاده بود قدری به خود مسلط شد نفس عمیقی کشید و سوز هوا مهمان ریه هایش شد، گفت:

« نیازی به تاکسی نیست با ماشین هومن اومدم ، جای پارک پیدا نکردم یکم بالا تر پارک کردم …»

نگاهش را ازخیابان همیشه شلوغ روبروی دانشگاه گرفت و به سمت فرهنگ اوریب شد. گوشه ی لبش به سمت بالا کج کرد و محتاط و نرم ،گفت:

« میگم چطوره قبل از خریدن خونه به فکر خریدن ماشین باشیم … هوم نظرت چیه …؟»

دست او را محکم تر فشرد و همانطور که به سمت ماشین پارک شده گوشه ی خیابان می رفت با لبخندی کوتاه جواب داد:« فکر خوبیه موافقم …. »

گیسو با دیدن ماشین شاسی بلند مشکی رنگ دکتر ریاحی که حداقل چند صد میلیون قیمت داشت چشمانش مثل نعلبکی گرد شد .. خب فعلا خواب این ماشین را هم نمی توانست ببیند چه برسد به این که آن را هم بخرند … !

بوی خوش عطر مردانه و گرمایی دلچسب فضای ماشین

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۲.۱۲.۱۶ ۰۵:۰۲]
را احاطه کرده و برای او که اولین بار بود که سوار چنین ماشینی لوکسی می شد همه چیز تازگی داشت!

فرهنگ ماشین را روشن کرد و دریچه ی ماشین بخاری به سمتش تنظیم کرد ، گیسو نگاهش را به اطراف چرخی داد و رو به فرهنگ که لبخنده ی محوی روی لبهایش جا خوش کرده بود، گفت:

« فرهنگ یعنی می شه یه روز ما هم همچین ماشینی بخریم …؟ »

حس ،مشتاق و زنده ای میانشان پا گرفت! فرهنگ دست پیش برد و چراغ سقفی ماشین راروشن کرد ونگاه بی پروا و البته آسوده اش را به روی صورت او به گردش در آورد ،تفرج کنان از لبهای صورتی اش به روی گونه ها و بعد از آن قدم زنان به چشم و ابروی دلربایش رسید وکوتاه جواب داد:

« ان شاء الله …. اگر خدا بخواد ماشین خوب هم می خریم فقط باید پول هامون رو جمع کنیم .»

سپس خم شددست پیش برد و از داخل داشبرد دو تا آب میوه کوچک شیشه ای به همراه یک شکلات خارجی که بسته بندی شیک و مدرنی داشت بیرون کشید و روی پای گیسو گذاشت ، گفت:

«قراره رستوران رفتن امشبون که کنسل شد …!شکلات و آب میوه برات گرفتم بخور تا ته دلت رو بگیره ….»

برای گیسو که به خاطر نوشتن جزوه هایش از ناهار سلف دانشگاه جا مانده بود و به غیر از یه لقمه نان و مربا ی هول هولی صبح چیز دیگری نخورد بود این جمله حکم ناسزا را داشت آن هم از نوع ناموسیش …..!دلش چلوکباب می خواست آن هم کوبیده با دوغ و ترشی فراوان و این آب میوه ته دلش را هم خیس نمی کرد و شکلات هم دردی از گرسنگی اش دوا… ! دلخور از این خساست اخم هایش نا محسوس در هم پیچ خورد و در حالی که سرش به زیر بود شیشه ی آب میوه را در دستش می چرخاند با لحن با نمکی ، گفت:

« میگم حالا خیلی هم برای خریدخونه و ماشین عجله نکنیم ، هوم نظرت چیه …؟ گاهی هم بد نیست یه سری به چلوکبابی بزنیم …»

فرهنگ ابرو هایش انحنایی رو به بالا پیدا کردو به یک باره سرش رو به بالا رفت وخنده هایش به پرواز در آمد …. و میان خنده هایش که گیسو را متعجب کرده بود ،جواب داد:

« دختر ، من با تو پیر نمی شم …. مگه فرزانه با تو تماس نگرفت که بگه امشب شام خونه ی اونها دعوتیم ….!؟ برای همین گفتم قراره شام کنسل شد و برات یه چیزی گرفتم تا توی راه بخوری …»

گیسو شرمنده شد از حرفهایی که به یکباره برسر زبانش نشست ، از پیش داوری نا به جایش …..لبهایش را روی هم فشرد و در حالی که شیشه ی آب میوه را میان انگشتانش محکم گرفته بود، با لحنی آرام و ریز جواب داد :

« چرا یه بار سر کلاس تماس گرفتن، استادمون چپ چپ نگاه کرد ، من هم مجبور شدم قطع کردم … بعدهم که کلاس تموم شد اومدم بیرون پیش تو … درثانی من بدون اجازه مامان گلاب نمی تونم بیام خونه ی فرزانه جون و از اون گذشته لباس مناسب هم ندارم … »

دلش می خواست ناز ترین و دلخواه ترین دختر دنیا را که مثل سیب سرخ حوا برایش دلخواه و دلنشین بود میان دستانش می گرفت می بویید … سادگی او نسیمی بود که می وزید و دلش را به بازی می گرفت …
نگاه نرم و نوازش گرش را از نیم رخ او و پلک های رو افتاده اش گرفت ،خم شد ودست پیش برد و از بین شکاف دو صندلی پاکت کاغذی مستطیل شکلی بیرون کشید و روی پای گیسو گذاشت و نرم و مخملی کنار گوشش زمزمه کرد:
« نگران گلاب خانوم و آقای سرمدی هم نباش اون ها هم دعوت هستن آقای فخار و گلی خانوم هستن …. این ها هم قابل تو رو نداره یه شلوار جین برات گرفتم با یه شال و بلوز … سایز دقیقت رو نمی دونستم ، امیدوارم اندازت باشه …»
لبخندش شکفت درست مثل گلهای باغچه که سرمست حضورقطره های آب می شوند…برای شادی بهانه های کوچک هم کفایت می کند ، اصلا گرسنگی از یادش رفت و در حالی که چشمانش برق می زد به چشمان خندان فرهنگ خیره شد، گفت:
« ممنونم واقعا غاقل گیر شدم … »

فرهنگ چشم هایش را نرم روی هم فشرد و کوتاه از ته ته دلش گفت « عزیز دلم مبارکت باشه ….» سپس ماشین را روشن می کرد و راهنما زد ودر حالی که نیم نگاهش پی او بود ، خنده هایش را به سختی سرو سامانی داد و اضافه کرد:

« یه جیگرکی خوب سراغ دارم ، با هم چند سیخ دل و جیگر می زنیم و بعد میریم خونه ی فرزانه از خجالت دست پخت خوشمزه ی اون هم در میاییم… هوم نظرت چیه …!؟»

خب نظرش خیلی هم مساعد بود اگر خجالت ها و شرمندگی هایش اجازه می داد .

****
شلوار جین سلیقه ی فرهنگ قدری کمرش گشاد بود،، ولی خوش قواره روی تنش مهمان شد … ولی بلوز بافت سبز چمنی رنگش کاملا اندازه اش بود…

روبروی آینه ی قدی اتاق خواب فرزانه چرخی زد دوباره روبرو آن ایستاد . خب اگر قرار بود با قلم مویی رنگ خوشبختی را بر دیواری رسم کند ، بی شک آن را فقط سبز می کشید …. درست مثل رنگ این بلوز که سبزی و طراوات قلب و روح فرهنگ را نشان می داد .

سرخوش از این حس زندگی موهایش را باز کرد روی شانه هایش ریخت …. و می خواست آن را جمع کند که در اتاق با ضربه ای کوتاه باز شد و مامان گلی و فرزانه خندان داخل شد

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۲.۱۲.۱۶ ۰۵:۰۲]
ند … گلی با حظی وافر سر تا پای گیسو را نگاه می کرد :

« دست دامادم درد نکنه ، مبارکت باشه قربونت برم خیلی بهت میاد … مامان گلاب هم یه دست لباست برات آورده ….»

فرزانه هم سر تا پا گیسو را برانداز کرد و به علامت تایید سری تکان داد و سرخوش گونه ی گیسو را بوسید ، گفت:

« عروس خانوم … مبارکت باشه خیلی خوشگل شدی . موهات رو نبند تا داداشم رو صدا کنم بیاد و یه دل سیر تماشات کنه ، همه توی اتاقک شیشه ای تراس جمع شدن و بگو بخندشون به راهه ،تو هم راحت باش به خسرو گفتم گیسوتوی اتاق ماست و نیاد اینجا …»

سپس سر بیخ گوش گلی فرو برد و پچ پچ هایش خنده های گلی را به پرواز در آورد . و البته فضولی های گیسو را همین طور….! و چقدر دلش می خواست حرف های پس و پنهونی آنها را می فهمید … فرزانه دست گلی را گرفت و درحالی که از اتاق بیرون می رفتند رو به گیسو ،گفت:

« موهات رو نمی بندی ها….! الآن فرهنگ رو صدا می کنم بیاد توی اتاق ….در ضمن لوازم آرایش روی میز جلوی آینه هست یه رژلب پر رنگ تر بزن ….»

خب پیشنهاد خوبی بود می توانست به قدر دلبری رژلبش را قدری پر رنگ کند ، وقتی به سالن برگشت آن را دوباره کم رنگ …!

با این فکر با بسته شدن دراتاق از میان رژلب های چیده شده روی میز پر رنگ ترینش را که سرخ و آتشین بود ، انتخاب کرد و روی لبهایش نشاند …،خب برای دلبری همه چیز مهیا بود …

در بدون صدای تقه ای باز شد بلافاصله با لبهایی خندان به سمت در برگشت و موهایش مثل پرده ی حریریی که در دست باد پر پیچ و تاب موج بر می دارد به روی شانه هایش به پرواز در آمد ،ولی عمر لبخندش به کوتاهی عمر یک نفس بود و با دیدن خسرو در آستانه ی در که خیره به او چشم بر نمی داشت تمام هیجان خوبش به چشم بر هم زدنی به اضطراب و دست پاچگی مبدل شد . خسرو قدمی پیش گاشت در پشت سرش نیمه بسته ماند ….

برای او که انتظار دیدن فرهنگ را داشت این شوک شدیدی بود ، قدمی پس رفت و جیغ خفه ای کشید! قلبش پر تپش می کوبید گویی او را از بلندی به پایین دره ای هول داده باشند و بعد بگویند باید بلند شوی و تمام راه را بدوی ….!

هراسان با دستهایی که می لرزید به سمت شال رها شده روی تخت رفت و آن را نصفه و نیمه و روی سرش نشاند خسرو مات دختری بود که هیچگاه فکر نمی کرد موهایی به این زیبایی داشته باشد و لبهای سرخش روی پوست سفیدش می درخشید …. تمام این اتفاقات به کوتاهی عمر چند ثانیه بود و فرهنگ از راه رسید آن هم با اخم هایی جفت هم …. فکش از شدت خشم منقبض شده بود و باروتی بود در حال انفجار ، تنه ای محکم به خسرو زد و از کنار او رد شد، روبروی او ایستاد و حائلی شد میان او و گیسو … خسرو که اوضاع را قمر در عقرب دید خنده ی مضحکش را کش داد و پیش از آن که فرهنگ حرفی بزند رو به او، گفت:

« ببخشید … نمی دونستم خانوم شما اینجاست !»

سپس تند وسریع مثل باد از اتاق بیرون رفت .فرهنگ کلافه سرش را قدری خم کرد کف دستش را روی ته ریش صورتش گذاشت و آن را تا امتداد چانه اش سُر داد ، قدمی پیش تر آمد و روبروی گیسو ایستاد و نرم گفت:« خوبی ….!؟»

برای حال بدش و ترس خوابیده در تارو پود وجودش «خوب» کلمه ی مناسبی نبود ! قلبش مثل گنجشکی که در مشتی اسیر باشد بی امان می تپید ….. از پس حلقه های اشک نشسته در چشمانش فرهنگ را تارو لرزان می دید …. فرهنگ با دیدن رنگ پریده ی او وچشمان پر آبش دست هایش را دور کمر او حلقه زد و سرش او را به سینه اش فشرد و نجوا گونه زیر گوشش گفت:

« هیس …. عزیز دلم می دونم ترسیدی گریه نکن !؟»

اشکهای داغ گیسو روی گونه اش جاری شد چشمان بی پروای خسرو که روی صورتش ثابت مانده بود هنوز برایش جان داشت … و با صدای نرمی جواب داد:

« وقتی در باز شد فکر کردم تویی … اصلا انتظار خسرو خان رو نداشتم، خیلی ترسیدم . »

غیرت فرهنگ مثل تنگ قلیان که آتشی سرآن باشد می جوشید، از شدت خشم دستهایش را مشت کرد …. نمی دانست چرا ولی این فکر در سرش تاب می خورد که این کار خسرو از روی عمده بوده ! وقتی فرزانه همراه گلی به اتاقک شیشه ای تراس آمد و کنار گوشش پچ پچ کرد : «پاشو برو توی اتاق خواب من ،گیسو منتظرته…. » به سالن برگشت و خسرو را دید که از سرویس بهداشتی که در انتهای راهروی باریکی که اتاق خواب ها هم آن جا قرار داشت بیرون آمد و بی آن که در بزنددر اتاق را باز کرد.

دلش می خواست یک مشت محکم روی چانه ی خسرو می نشاند و او را از کره زمین به فضا پرتاب می کرد … از تصور چشم های ناپاکش افکارش مچاله شد. باید خسرو را یک بار برای همیشه سر جایش می نشاند .

سعی کرد به خودش مسلط شود تا در عصبانیت تصمیم نا درستی نگیرد . نفس عمیقی کشید و دستش را به حالت عمودی نوزاش وار روی کمر گیسو و موهایش سُر داد، سپس سر خم کرد و کنار گوش او نجوا کنان زمزمه کرد …

« عزیز دلم … حالت بهتره ؟»

گیسو با نوازش های فرهنگ حلقه ی دستانش را از

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۲.۱۲.۱۶ ۰۵:۱۰]
دور کمر او شُل تر کرد . حالا نوبت او بود که دستی نوازش وار بر سر و روی غیرت برانگیخته ی شوهرش بکشد و او را قدری آرام کند … لبخندی روی لبش نشست و قطره اشک سرگردان از چشمش فرو افتاد میان اشک و لبخندش جواب داد:

« می دونی که وقتی با این لحن حالم رو می پرسی حالم خوب می شه …. »

گیسو این را گفت و شوری اشکهایش نشسته روی لبش را با سر زبان گرفت و آن را فرو داد و ادامه داد:

« دستت درد نکنه خوش سلیقه ، لباس ها هم اندازست و هم خیلی دوستشون دارم … ممنونم »

فرهنگ میان «دِلی دِلی» هایش قدری او را پیش کشید ،سر خم کرد و میان نفس هایی که بوی یاس می داد گم شد ….

هر دو از حضور هم به آرامش رسیدن ولی ترسی پنهان ته دلشان همچنان باقی بود … خسرویی که برای فرهنگ حکم تف سر بالا را داشت!

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۴.۱۲.۱۶ ۰۸:۳۰]
سوز وسرمای هوا باعث شد تا مهمانان دل از اتاقک شیشه ای کنج تراس بکنند به سالن پذیرایی برگردند و فرهنگ بی توجه به سوز هوا به خلوت تراس پناه برد.

کف دستانش را روی تن سرده نرده های تراس گذاشت تا قدری از التهاب غیرتش که بدنش رامثل آتشی ملتهب کرد ه بود کم کند …. خشمی که مجبور به مهارش بود …..! با صدای هومن جایی درست کنارگوشش که شبیه به پچ پچ بود نگاهش را از چراغ های روشن شهر و خانه هایش گرفت و سرش به سمت او چرخید.

« داماد و این همه اخم نوبره….! چیزی شده ؟ قبل از این که بری داخل سالن از این سگرمه ها خبری نبود….!؟»

سپس چشمک ریزی زدو پرسید :«این مهمونی بی وقت جریانش چیه…!؟»

زاویه ای به کمرش داد ،چرخید و از پس پرده ی تور گیسو را دید که همراه الهه میز شام را می چیدند… دوباره نگاهش به سمت شهر و چراغ های روشنش برگشت و آرام نجوا کرد:

« این هم جو گیری های فرزانه ست… توی چاپخونه بودم که مامان مهری تماس گرفت و گفت فرزانه سرخود خانواده ی گیسو رو برای شام دعوت کرده ما هم به ناچار اومدیم…»

هومن دستهایش را از سرما داخل جیب شلوارش فرو برد و در حالی که نگاهش به روی چراغ های اتوبان خیره مانده بود، پرسید:

« چرا خسرو رو از زندگیتون پرت نمی کنید بیرون ….تا کی قراره دست به عصا باهاش مدارا کنید….!؟»

این سوال برای او که انبار باروتی از خشم بود جرقه ای بود تافوران کند،ابروهای بلندش رادرهم تاب داد وبالحنی عصبی والبته پرخاشگرانه جواب داد :

« دکتر نکنه فکر کردی ما کلاه بی غیرتی سرمون گذاشتیم و هرغلطی که خسرومی کنه برامون مهم نیست.!؟تو خودت رو بذار جای من، پدر و برادرم ، وقتی خواهرت حاضر به طلاق نیست و با همچین آدمی زندگی کنه چی کار می کردی….!؟»

هومن از فوران این همه خشم متعجب شدکف دستهایش را به حالت تسلیم رو به بالا گرفت بالحنی آرام ،گفت:

« هی پسر .. چرا جوش میاری من که چیزی نگفتم .!»

پشیمان از رفتارناشایست و بدش، نفس عمیقی کشید و چشمانش را بر روی هم فشرد دستی هم میان موهایش فرو برد تا قدری براعصاب خط خطی اش که سرمنشا آن خسرو بود غلبه کند ، به سوی او برگشت و سوز سردی بی اجازه از پر کتش بی اجازه دور کمرش پیچید وبعد از تاملی به کوتاهی عمر چند نفس صدایش را قدری ملایم کرد:

« معذرت می خوام خیلی تند رفتم …..»

هومن گفت: « بی خیال رفیق درکت می کنم ،منم از خسرو دل خوشی ندارم و امشب اگه به خاطر تو نبود این جا نمی اومدم »

سپس قدری پا به پا شدحرفهایش را جوید و مزه مزه کرد وبعد از مکثی کوتاه سرش را به سمت اوخم کرد وپچ پچ وار بیخ گوش او ،گفت:

« چند وقت پیش خسرو اومده بود آزمایشگاه یه سری دروغ و دونگ در مورد تو گفت که باور نکردم . آشنایی من با خسرو از زمان ازدواج فرزانه شروع شد ،ولی خیلی بیشتر از تو و فرامرز باهاش حشر و نشر داشتم، اوایل فکر می کردم آدم حسابیه …..! ولی بعد ها خلافش ثابت شد ،از من می شنوی خسرو آدم آشغالیه نذار به زنت که به چشم خواهری برو رو هم داره نزدیک بشه.. فرزانه رو مجاب کنید تا ازش طلاق بگیره ، یه متخصص نازایی کارکشته سراغ دارم ،آزمایش هاش رو هم خودم انجام میدم .شرمنده که بیشتر از این همفکری ناقابل کمکی از دستم بر نمیاد ،حتی نتونستم سرنخی از رشوه و پول شویی خسرو پیدا کنم.»

هومن این را گفت ودر حالی که مشت هایش را به هم می فشرد ،ادامه داد:

«حالا هم توی این سرما نمون بیابریم داخل سالن پذیرایی هوا سوز بدی داره…»

فرهنگ دهان باز کرد تا بپرسد چه مزخرفاتی خسرو پشت سرش گفته امامجالی نشد و هومن دستی به پر کتش کشید ، به سالن پذیرایی برگشت و به سمت سرویس بهداشتی رفت و او را با تلی از افکارمنفی وخشمی که همچنان در دلش قل قل می کرد تنها گذاشت .میان تلاطم افکارش پیامک گیسو مثل نسیم دلچسب اردیبهشت ماه بر افکارش وزید و لبخندی محو روی لبش نشاند .

« پرتقال پوست کندم منتظرم بیای تا باهم بخوریم .»

« احوال آقای مهندس خودمون چه خبر از کارو بار….»

با صدای خسرو به آنی نگاهش را از پیامک گیسو گرفت ، سربرداشت به کمرش زاویه داد و به پشت سرش چرخید ، با دیدن او که همراه چند سیخ کباب به سمت باربیکیو می رفت ،گره ابرو هایش کور شد … خشم وغیرت پرجوش و خروش اهرمی شد تا به سمت او برود ،در یک قدمی اش ایستاد ودر چشمان اوخیره شدو با لحنی پر ازحرص که از میان دندانهایش بیرون می زد ،به آرامی لبه ی کت او را گرفت و به خود قدری نزدیک کرد:

« فکر نکن اینقدر ساده ام که باور کردم بدون قصد ونیت داخل اتاقی شدی که زن من اونجا بوده ..! دفعه ی آخرت باشه دور و بر گیسو می چرخی …امشب هم به خاطر گل روی خواهرم اینجا هستم. بوی گند کاری هات دنیا رو برداشته ،نامردم اگه طلاق خواهرم روازت نگیرم… »

فرزانه برای خسرو که پر از عقده ای پنهان بود،یک خط قرمزبود و با وجود زن باره بودنش او را همچنان دوست داشت …با شنیدن این حرف احساس خطر کرد برآشفت وسیخ های ک

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۴.۱۲.۱۶ ۰۸:۳۰]
باب در دستش را به زمین انداخت و صدای جیرینگ جیرینگ آن ها میان دادو هوار خسرو گم شد.

« مرتیکه من که معذرت خواستم و گفتم از قصد نبوده ….اصلا مشکل تو با من چیه …؟درثانی تو غلط می کنی تو زندگی خصوصی من دخالت می کنی .خواهرتو ،زن منه … نمی فهمی یا برات زیر نویس برم …..!هیچی هم براش کم نذاشتم ! نذار برای حاج رضا و خانواده ی زنت دهنم رو باز کنم و بگم که شاه پسرش با یه زن ناجوربه اسم سمیرا رفیق بوده…. فکر نمی کنم زن گوگولیت زیاد از این موضوع خوشش بیاد!؟ حاجی هم قلب ناسورش تاب بی آبرویی رو نداره !»

خسرو که از چند و چون ماجرای آشنایی فرهنگ باسمیرا اطلاع نداشت و فقط مابین جملات باز پرس پرونده که به روش خاص خودش در حدنیاز حرف می زد اسم او را شنیده بود تصور می کرد فرهنگ با سمیرا سَر و سرّی دارد تیر آخرش را رها کرد.

«وقتی سمیرا عکس تو رو توی گوشیم دید و آب از لک و لوچه اش راه افتاد ،فکر نمی کردبیاد سراغت وبچه مثبت حاجی هم بهش پا بده!؟واسه ی من خونه ی آخرش این که همه می فهمن یه وقتی سمیرا زن دم دستی من بوده دوتا شکر خوردم میگم چهار تا غلط کردم هم میدازم پاش. تو چی !؟ که حاج رضا و یه اهل محل به سرت قسم می خورن تا بیای آبروت رو جمع کنی تمام و کمال رفته تو فاضلاب…..!»

فرهنگ که با هر جمله ی او شعله ور تر می شد آتشفشانی بود که نیاز به یک تلنگر ساده داشت ….

نفس عمیقی کشید تا بر اعصابش مسلط شود اما خسرو مجالی نداد و با کف دست ضربه ای محکم به شانه ی او زد ودر گیری میانشان بالاگرفت هردو هم قامت بودندو می توانستند از خجالت هم در بیایند…. فرامرز و فرزانه پیش از همه متوجه ی درگیری بین آنها شدند وخودشان را به تراس رساندند و مهرانگیز خانوم هم با دیدن چهره ی هراسان فرزانه و فرامرز و گام های سریع و بلندشان به دنبال آنها راهی شد.

فرامرز خودش رامابین آنها انداخته وسعی می کرد آن دو را که مثل کلاف بهم می پیچیدند را از هم جدا کند یکی از غیرت رگهای گردنش برجسته شده بود و دیگری بی پروا ترسی از آبروریزی نداشت !

. مهرانگیز خانوم در حالی که چادرش را زیر بغلش زده و یک چشمش به داخل سالن پذیرایی بود و چشم دیگرش به نزاع و درگیری بین آن دو با دست محکم روی گونش می کوبید و می گفت : « یا فاطمه ی زهرا آبرومون رفت ….» وگاهی بازوی فرهنگ را می کشید و گاه بازوی خسرو را…. حاج رضا هم خاموش و بی صدا باحلقه اشکی در چشمانش در حالی که دردی درسینه اش تاب می خورد تکیه به دیوار کنار الهه ایستاده بود .

. فرزانه با رنگی پریده وچشمانی بارانی و دستانی که می لرزید قربان صدقه ی فرهنگ می رفت تا کوتاه بیاید و گاه به خسرو التماس می کرد ،عاقبت فرامرز میان آنها ایستاد و با صدایی پر خشم اما آهسته از میان دندان هایش غرید،

4/5 - (3 امتیاز)

Check Also

پارت ۲۰ رمان باغ سیب

«شما دوتا چه مرگتونه… آبرومون رو بردید واسه چی افتادید به جون هم …!؟ » …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.