پارت ۱۸ رمان پاورقی زندگی (جلد دوم )

-نه خير هر چي بگي اين دختر يه جواب داره
مهيار سرش پايين انداخت و پيشانيش خاراند،بخاطر حاضر جوابي دخترش خنده اش گرفته بود عزيز گفت:پاشم واسه بچم يه اسفند دود کنم
با رفتن عزيز مهياربا همان لبخند بر لب سرش بلند کرد و بيني دخترش کشيد:هر چي بگم يه جوابي مي خواي بدي نه؟
ساينا خنده ي دلربايي براي پدرش کرد.کنارش نشست ،بايد کاري کند که اسم مادر بر زبانش آورده فراموش کند دو دستانش در دست گرفت:
-من و تو اميررضا بازي کنيم؟
سرش تکان داد:اوهووم
مستانه که هنوز نشانه خنده در صورتش بود دستش بالا آورد:منم بازي
پرويز:منم هستم به شرطي که تو گروه ساينا باشم
ساينا لبخند شيريني به پدربزرگش مي زند:اقا جون تو گروه من
صداي زنگ خانه بلند مي شود راحله بعد از جواب دادن گفت:محمد بود
باز به آشپزخانه رفت مستانه گفت:محمدم بازي
مهيار يک تاي ابرويش بالا داد وگفت:زشته مستانه
مستانه:زشت نيست،خودت مي دوني شوهرم پايه بازيه…حالا چه بازي؟
مهيار به چشمان ساينا دقيق شد:هر چي ساينا بگه
سريع گفت:قايم موشک
مستانه با هيجان گفت:عاليهه
مهيار بلند خنديد وگفت:محمد با اون شکمش زود پيدا مي شه
مستانه با چشم غره اي نگاهش کرد.محمد قد متوسط اما اندام درشتي داشت به طوري که شکمش زياد به چشم مي خورد.ساينا بعد از بازي از خستگي به خواب مي رود.اما جايي در ذهنش ثبت مي کند”مادري دارم نه نامش مي دانم نه صورتش ديده ام”مهيار چه خوش خيال بود که گمان مي کرد ساينا مادرش را فراموش کرده است.
شب خوبي براي مهيار نبود آن شب تصميم گرفت به اينده زندگي اش فکر کند.آيا ازدواج کند؟!!ازدواجش بايد از سر عشق و دل خودش باشد؟يا زني پيدا کند که مادر خوبي براي دخترش باشد؟اگر بتواند هر دو را در يک زن پيدا کند خوب بود.ان شب هم ان زن دست از سرش برنداشت.
مهيار روي تختش دراز کشيده قبل از اينکه صبحانه اش بخورد در گوشي اش مشغول نگاه کردن به پيچ هاي افراد مختلف بود …هيچ کدام جالب نبود…يا از درد حرف زدن بودن يا عکس هاي از خود گرفته بودند…تصوير زني که زير عکسش نوشته بود”قبلم و شکست ورفت”توجه اش را جلب مي کند.دستش براي نوشتن کلمات روي کيبورد گوشي مي چرخد که در اتاق باز مي شود.با ديدن ساينا که چشمان خواب الود و موهاي بهم ريخته به ستمش مي امد گوشي اش کنار گذاشت.ساينا خودش را روي تخت رها کرد و خوابيد.
مهيار خنديد وگفت:عزيز دل بابا خواب مياد تو اتاق خودت بخواب، چرا خودتو اينجا انداختي؟
سرش در بالشت فرو کرده وصورتش از مو مشخص نبود او را بلند مي کند و روي پايش مي نشاند موهايش کنار مي زند مي بوسدش:
-پاشو برو دست و صورتشو بشور
با همان چشمان خواب آلود گفت:ازاين کار خوشم نمي ياد
مهيار موهاي دخترش کنار مي زند:بعد عيد مي برمت مهد
پرسشگرانه نگاهش کرد:مهد کجاست؟
-اونجا پر از دختر و پسر هم سن خودته،مي توني باهاشون بازي کني
-امير رضا هم مياد؟
-نه اون مدرسه ميره
-هر کي بره مدرسه ديگه نمي تونه بره مهد؟
-نه ديگه
سرش پايين مي اندازد:باشه
اورا به سمت سرويس بهداشتي مي برد..بعد از شستن دست و صورتش به اشپزخانه رفتند.با ديدن سايه که باز مشغول خوردن وخواندن است سرش تکان مي دهد:
-تو نمي خواي اين عادتو ترک کني نه؟
-تور و خدا هيچي بهم نگو بذار بخونم
-امروز وفردا که تعطيلين، ديگه چرا با اين وضع مي خوني؟
با نشستن ساينا کنار عمه اش،سايه گونه هايش مي کشد :قربونت موش کوچولو
ساينا مي خندد:بابام دعوات مي کنه ها نگو موش
مهيار که جوابش نگرفته بود کتاب بر مي دارد و بالاي يخچال مي گذارد:مهيااار..اذيتم نکن بيارش
-حرفشم نزن ..فاطمه خانوم هنوز نيومده؟
-مگه اميررضا رو اينجا مي بيني؟
نيش گوني ازبازويش گرفت،صداي سايه بلند شد:آآييي
مهيار:زبون دراز
بازويش مالش داد:بيار کتابمو ديگه، بابا لنگ دراز
هنوز ايستاده وبا اخم گفت:
-صد دفعه گفتم از اين کار بدم مياد بشين صبحونتو بخور بعد بخون…تو اين پونزده دقيقه قرار نيست چيزي ياد بگيري
لبانش جمع مي کند و مشغول خوردن مي شود ساينا با لبخندي نگاهش مي کند:عمه ناراحت نشو…بعدا درس بخون
نيشخند دندان نمايي مي زند که چشمانش جمع مي شود..ساينا و مهيار مي خندد:داداشمه ديگه چيکار کنم…مخالفت با حرفش مساوي است با کتک خوردن
مهيار شيرکاکائو به ساينا داد:اخه بي انصاف من کي تورو زدم؟
-به طور مثال عرض کردم
با ورود فاطمه و امير رضا به خانه يادش افتاد بايد چيزي به او بگويد.بعد از سلام کردن مهيار رو به امير رضا کرد:
-پيش ساينا بشين صبحونه بخور
فاطمه:دستتون درد نکنه خورده
مهيار مي دانست صبحانه انها شايد از نان و پنير و مربا فراتر نرود اما ميز صبحانه انها از شکلات صبحانه تا پنير گردويي شير کاکائووسه نوع مربا داشت.ساينا بلند شد و دست امير رضا گرفت و کنار خودش نشاندشير کاکائواش به او داد:
-بفرماييد
مهيار لبخندي به دل مهربان دخترش زد.فاطمه زير چشمي به مهيار نگاهي انداخت سايه بلند شد صندلي کنار يخچال گذاشت و کتابش برداشت.
-من رفتم درس بخونم
مهيار:سايه جان يه ذره استراحت کن
-چشم سر فرصت
فاطمه غذايي که براي مهيار اماده کرده بود روي اجاق گذاشت مهياربا ديدنش گفت:اون براي منه؟
-بله
-چرا زحمت مي کشيد؟
-زحمتي نيست خودم دوست دارم
خودش رادوست دارد يا با علاقه غذاي براي او درست مي کند.بايدامروز هم خودش و فاطمه را راحت مي کرد .قبل از اينکه حرفي بزند ساينا بلند شد ودست فاطمه گرفت:
-يه دقيقه مياي کارت دارم
فاطمه با لبخند مهرباني سرش تکان داد،ساينا دست او را مي کشد و به سالن مي برد.مهيار گوش هايش تيز مي کند که او مي خواهد به فاطمه چه بگويد.
فاطمه زانو زد و گفت:جانم بگو
-تو نمي دوني مامان من کجاست؟
مي خواست آرام حرف بزند اما صدايش به گوش مهيار رسيد.با قدم هاي بلندخودش را به آنان رساند.انقدر سريع آمد که فاطمه فرصت نکرد صورت متعجبش را جمع کند.
مهيار حالت عصبي داشت:ساينا برو صبحون تو بخور
با اخم به پدرش نگاه کرد که چرا اجازه نداد صحبت کند.به سمت آشپزخانه مي رود.فاطمه ايستاد و مهيار گفت:
-ميشه چند لحظه بيايد بيرون؟ کارتون دارم
بدون اينکه منتظرش باشد به حياط رفت فاطمه کنارش ايستاد وگفت:بفرماييد؟
دستانش در جيب فرو برده،چهره به چهره فاطمه مي شود:متوجه سوال ساينا شديد؟

هنوز گيج بود:درست نه، ولي مثل اينکه گفت مادرش کجاست
-دقيقا…تو اين دوسالي که شما پرستارش بوديد فکر مي کرده مادرش هستيد
-چي؟من!!اخه چرا بايد همچين فکري کنه؟
-منم مي خوام همين و بدونم،شما حرفي بهش زديد؟
بادلخوري گفت:يعني شما فکر مي کنيد من بهش گفتم مادرشم؟يا يه جوري بهش گفتم که دلم مي خواد مادرش باشم؟
لحن مهيار جدي و خشک مي شود با پوزخندي که گوشه ي لبش بود گفت:يعني دلتون نمي خواد مادرش باشيد؟
با چشمان حيرت زده که مهيار حرف دلش را فهميده و با صداي لرزان که سعي مي کرد دست پاچه گي اش را پنهان کند گفت:
-اصلا ازتون انتظار نداشتم همچين قضاوتي راجع به من کنيد
پوزخندش پررنگ تر مي شود:يعني دروغ مي گم؟
مهيار اهل تحقيير کردن ديگران نبود ولي بايد طوري با او حرف مي زد که آزان خانه راحت دل بکند.ماندن در آنجا ديگر براي فاطمه جايز نبود،حس مي کرد ابرويش در حال نابوديست خودش را جمع کرد و گفت:
-باشه من همين امروز مي رم
قدمي برمي دارد که مهيار گفت:صبر کن
برگشت،صورتش حالت عصبي و خجالت گرفته بود مهيار ادامه داد:
نگفتم همين الان بريد…من قراره جاي ديگه زندگي کنم،اگر شما براي هميشه خدمتکار اين خونه باشيد،هم زندگي خودتون و اينده اميررضا نابود مي کنيد هم ساينا براي هميشه به فکر مادرش مي يوفته چيزي که من اصلا دوست ندارم
صدايش بغض دار مي شود:من که گفتم همين الان مي رم
مردومک چشمش نيم حرکتي کرداز کنار مهيار عبور کرد،لبخندي گوشه لبش نشست به خودش خنديد چرا دل بسته ي مهيار شدم؟
فاطمه با قطره هاي اشکي که از چشمانش جاري شده بود ظرف غذاي که براي مهيار آماده کرده بود برداشت، دست اميررضا که مشغول صبحانه خوردن بود گرفت وبدون خداحافظي و حتي نيم نگاهي به مهيار بيندازد رفت.ساينا با گريه دنبالشان رفت اما مهيار در آغوشش گرفت و به زحمت آرامش کرد.تنها دوست و هم بازي اش اميررضا رااز دست داد.مهيار مجبور شد اوو خواهرش سايه پيش مستانه بگذارد و به نمايشگاه برود.
با حالی گرفته ،و سردردی که به جانش افتاده بود خودش را روی مبل پرت کرد فرزین در حال توضیح دادن به مشتری بود، متوجه او شد.بعد از آنکه مشتری ها خريد خود را انجام دادن رو به رويش ايستاد متوجه گردنش شدو با شيطنت گفت:
-طرف و چيکارش کردي اينجوري بهت چنگ زده ؟
سردرد و سوزش گردنش در اثر چنگ زدن هاي ساينا چشمانش فشرد: کار دخترمه
متعجب گفت:چرا؟
-بعدا توضيح مي دم سرم داره مي ترکه قرص داري؟
لابد صبحونه نخوردي،الان مي رم يه چيزي برات مي گيرم
-صبر کن کارت بهت بدم
با حالت جدي گفت:خجالت بکش
فرزين صبحانه اي براي هر دويشان اورد مهيار با چشمان خمار از سر دردش گفت:
-تو که از من گشنه تري
-گشنم نيست خيلي با اشتها خوردي دلم خواست
به فرزين که کيک شکلاتي مي خورد نگاه کرد:فرزين
-هووم
-بهش گفتم
-چي؟!کي؟!
-فاطمه
مهيار چاي اش برداشت و با چشمان بسته سرش به مبل تکيه داد فرزين گفت:
-نکنه دعواتون شد و صبحونه رو بخاطر همين نخوردي؟
-جيغ و داد ساينا براي نرفتن اونا هم حساب کن،همچين چادرش و مي کشيد انگار مادرش و ازش جدا کردن
-آهان حالا فهميدم گردنت چي شده!!خوب طفلي بهش عادت کرده بود،اونم مثل يه مادر بهش محبت مي کرد
-نبايد بهش اجازه مي دادم…
صداي موبايلش حرفش را نيمه تمام گذاشت به زحمت چشمانش باز مي کند و به صفحه نگاهي انداخت:
-واي بابام…الان مي گه چرا بيرونش کردي
فرزين بلند شد وگفت:مي رم برات قرص بگيرم
با رفتن دوستش جواب پدرش داد:بله
-مهيار معلوم هست چيکار مي کني؟واسه چي بيرونش کردي؟
-بهتون زنگ زد دقيقا چي گفت؟
-کي گفتم او بهم گفته؟سايه زنگ زد، گفت با گريه از خونه رفت
با وجود سردردش صدايش بلند مي کند:آخه پدر من،من که با کمربند به جونش نيفتاده بودم و با مشت لگد از خونه پرتش نکردم بيرون که اينجوري ازش دفاع مي کني،يه روز بايد مي رفت،من شيش ماه زودتر بهش گفتم…ساينا بد بهش عادت کرده بود،موقع رفتنش با دستاش چنان به گردنم چنگ مي زد يه لحظه شک کردم دختر منه،مي دونيد اگر يک سال ديگه مي موند به هيچ وجه نمي تونستم بهش بگم بره؟
پرويز هم گيج شده بود نمي دانست کار درست کدام است:
-باشه ،حق با توئه…ولي محترمانه بهش مي گفتي بهتر بود تا با گريه از خونه مي رفت
پرويز از علاقه ي فاطمه نسبت به مهيار خبر نداشت و نمي دانست فاطمه خودش تصميم به رفتن گرفته، لحن مهيار آرام تر شد:
-بابا من مستقيم بهش نگفتم بره…سر بسته حرف و زدم
-باشه…خودم مي رم از دلش در ميارم اگر ناراحت شده..خداحافظ
-خدانگهدار
گوشي اش روي ميز روبه رويش پرت کرد فرزين وارد شد قرصي به دستش داد و اب معدني برايش باز کرد بعد از خوردن روي يکي از تخت ها خوابيد.فرزين نمايشگاه را تعطيل اعلام کردکه دوستش استراحت کند.ساعت دو ظهر از خواب بيدار شد مشغول ناهار خوردن بودند مهيار گفت:
-خونه چي شد؟
لقمه اش پايين فرستاد و گفت:قيمتاش وحشتناکه…يک واحد اپارتمان پانصد ميليون به بالا بگو
کباب هار اتکه تکه کرد وگفت:مهم نيست..جاش خوب باشه مي گيرم
چند لقمه بيشتر نتوانست بخوردبلند شد وگفت:فرزين جان سير شدي پاشو بريم
-کجا بريم غذاي تو هنوز مونده،حيف بريزم دور
کتش برداشت و گفت:چقدر مي خوري پاشو ديگه
مظلومانه به ظرف غذا نگاه کرد که باعث خنده ي مهيار شد. سوار ماشين فرزين شدند و به محلي که از قبل قرار گذاشته بودند رفتند،مهيار گفت:
-تو هم با من مياي تو؟
-خير اقا…خودت تنهايي ميري تو و صحبت مي کني؟
-اون که منو نمي شناسه
-معرفيت کردم،همه چيز هم براش توضيح دادم…فقط يه امضا مي خواد
از ماشين پياده شدند و به طرف ساختمان حرکت کردند:شرکت اينه؟
-اره
به سمت اسانسور رفتند:فرزين گردنم خيلي بد نيست؟
-نه بابا فقط چند تا خط قرمز افتاده
با هم وارد شرکت که يک واحد تجاري بود شدند. فرزين به طرف منشي که دختري جوان بود رفت و گفت:
-سلام خانوم شفيعي
منشي با بلند کردن سر و ديدن دوباره فرزين که يک ماه از ملاقات قبلي شان مي گذرد با شوق لبخندي زد:
-سلام خوبيد؟
-ممنون..خانوم غفوري هستش؟
-بله…فقط مهمون دارن بايد چند لحظه صبر کني
فرزين هم با لبخندي از روي عشق گفت:چشم
مهيار با ابرو هاي بالا رفته و تبسمي به فرزين که صدايش هيجان داشت نگاه کرد. کنار دوستش نشست،دستي به موهايش کشيد:
مهيار:خوبه مرتبي (با ابرو به دختر اشاره کرد)چه خبره؟
-چي؟
-هيچي ميگم ظاهرا اشنا در اومديد..
مهيار با سر پايين خنديد فرزين با تن صداي پايين گفت:زشته مهيار نخند… جان من
مهيار خم شد و روزنامه باطه هاي روي ميز برداشت و مقابل صورتش گفت و زير چشمي به فرزين که با لبخند عاشقانه به دختر نگاه مي کرد و دختر بيچاره از نگاه هاي سنگين او اب دهانش به زحمت قورت مي داد و روسري اش را جلو مي کشيد و گاهي به او لبخند مي زد. مهيار سقلمه اي به او زد:
-ولش کن بابا خفش کردي دختر بد بخت نمي تونه نفس بکشه
نگاهش کرد: واقعا..خيلي بد نگاه مي کنم؟
روزنامه روي صورتش چسباند خنديد:واي فرزين تو عمرم اينجوري نديده بودم عين خنگولا شدي
-دستت درد نکنه
-کاش مي شد عکس تو بگيرم
دختر زير چشمي نگاهي به آن دو که آهسته صحبت مي کردند انداخت.مهيار با صورت سرخ شده اش و اشک هايي که در چشمانش بود گفت:
-خيلي بهم ميادن
در اتاق باز شد و مردي ميان سال بيرون امد خانمي جوان بعد از خداحافظي از مهمانش رو به آن دو لبخند زدجلوتر امد دستش دراز کرد:
– سلام خوش امديد
مهيار و فرزين فقط به دستان او نگاه کردند و فرزين با تک سرفه اي به او فهماند مهيار دست نمي دهد با يک عذر خواهي وپوزخند دستش عقب کشيد.
-کمتر مردي مثل شما ديدم
-خوب هر کسی یه اخلاقی داره
با لبخند وسری به نشانه ی قانع شدن تکان داد:بله حق باشماست
فرزين گفت:خانوم غفوری ايشون اقاي سعادتي هستن
نگاه کلي به ميهار انداخت:بله متوجه شدم،بفرمايد تو بيشتر با هم صحبت مي کنيم
-شما اول بفرمايد
با رفتن خانوم غفوری مهيار نيشگون محکمي از او گرفت و گفت:چرا نگفتي همچين ادميه؟بعدا حسابت مي رسم
اجازه حرف زدن به فرزين نداد و پشت زن وارد اتاق شد. رو به روي هم نشستند:چي ميل درايد براتون بيارم؟
خشک و جدي گفت:ممنون چيزي نمي خورم
-چرا مي ترسيد نمک گير شيد؟
راحت حرف زدن خانوم غفوري زياد براي مهيار جالب نبود:لطف مي کنيد قرارداد و بياريد؟
-حالا که عجله اي نيست داريم با هم صحبت مي کنيم …يه ذره استراحت کنيد قرارداد هم ميارم
-من وقت براي اين کارا ندارم خانوم غفوري
-بيتا صدام کنيد
مهياربلند شد:مثل اينکه شما مايل نيستيد با ما کار کنيد.مشکلي نيست از اين به بعد مي ريم جاي ديگه
خانم غفوري ايستاد:صبر کنيد اقاي سعادتي چه زود جوش مياريد فقط خواستم با من احساس راحتي کنيد
-اول طرفتو بشناس بعد احساس راحتي بهش نشون بده
-نمي خوايد بيشتر در مورد شرکت ما و نحوه واردات صحبت کنيم؟
-دوستم قبلا بهم توضيح دادن
-باشه،هر طور مايليد
به سمت ميزش رفت و قراردادروي ميز گذاشت مهيارايستاده امضايش کرد.خودکار روي کاغذ گذاشت وگفت:خداحافظ…
با تبسمي گفت:به اميد ديدار
از اتاق بيرون امد.با ديدن فرزين که جسبيده به ميز و با منشي حرف مي زند تک سرفه اي کرد فرزين سرچرخاند و با ديدن او با دست پاچه گي از ميز فاصله گرفت.دختر ايستاد و سرش پايين انداخت مهيار با لبخندي گفت:
-خواهش مي کنم بفرمايد راحت باشيد
فرزين:تموم شد؟زود اومدي بيرون
-يه چيزي بهت مي گما، مي خواي تو بمون من برم
با نيشخندي بازوي مهيار گرفت:نه بريم، کار داريم
همان طور که بازوي مهيار با خود مي کشيد مهيار گفت:جدي ميگما،شايد دلش برات تنگ بشه
فرزين:خداحافظ
منشي:خداحافظتون
سوار ماشين شدند انقدر به فرزين خنديد که اتفاق صبح فراموش کرد:از کي؟
فرزين:چي؟
-عاشق شدنت و مي گم
فرزين خنديد:خودمم نمي دونم يهو اومد
حالت صورتش جدي شد وگفت:حالا ما اينقدر غريبه شديم؟
حواسش به جلو بود و رانندگي مي کرد:هنوز که خبري نيست
-نه خوب مي خواستي جشن عروسيتو مي گرفتي بعد به من خبر مي دادي؟
نگاهي به مهيار مي اندازد باز حواسش به رانندگي مي دهد:
-باور کن اين منشيه تازه اومده…خودمم زياد نمي شناسمش…همين امروز شمارشو گرفتم
مهيار خنديد:يعني باور کنم عاشق شدي؟
لبخندي روي لبش نشست:منم عين تو وقتي عاشق مريم شدي باورت نکردم..الان مساوي هستيم
فقط نگاهي به او انداخت چهره فرزين جدي بود يعني تصميم جدي براي اينده اش دارد.نفسي کشيد وگفت:هيچ کس باور نکرد
جلوي کافي شاپي ايستاد مهيار گفت:چرا اينجا وايسادي ؟تو که تازه ناهار خوردي
-از استرس زياد دل ضعفه گرفتم
-اصلا رفتارات به فرزين نمياد
-وقتي چند سال طرف هيچ دختري نداري،مغزت به خود به خود خجالت حاليش ميشه،بريم يه چيزي بخوريم…اينجا جاي حرف زدن نيست که
مهيار با خنده پياده شد در کافي شاپ با سفارش پاي سيب و قهوه مشغول خوردن شدن مهيار گفت: کي بريم خواستگاري؟
-هنوز هيچي بهش نگفتم
-لازم نيست چيزي بگي از ديدنت داشت ذوق مرگ می شد،فقط بگو… شماره بابا…خودش تا ته مي خونه
چهره ي ناراحتش پايين مي اندازد:
-از اين مي ترسم که خانوادش بگن پدر و مادرت کجان؟اصلا با کي برم خواستگاري من که کسي و ندارم
با حرص گفت:دلم مي خواد الان دو تا سيلي بکوبم تو گوشت…منو هيچ وقت ادم حساب نکردي نه؟
با اعتراض گفت:مهيار
-مهياررو…(پوفي کشيد موهايش عقب راند)برادر من خودتم خوب مي دوني حرف ازدواج باشه بابام هست،عمه ام که هميشه همه جا در کار خير حضور داره حتما بايد پدر و مادر خدا بيامرزت باشن؟!!تو برو باهاش حرف بزن ببين اصلا به دردت مي خوره…شده کل فاميل هم جمع مي کنم که خانوادش بفهمن پشتت پره
با لبخندغمگيني سرش پايين انداخت:ممنون..
-حالا اسمش چيه؟
با حالت خجالت زده گفت:عسل
-اوه ،پس شيرينشيه که دلت و برده
به يک تبسم بسنده کرد.سرش بلند مي کند و به چشمان دوستش خيره شد:يه چيزي بگم عصبي نمي شي؟
تکه اي از پاي سيب در دهانش گذاشت:شايد شدم
-تو نمي خواي ازدواج کني؟
زهر خنده اي کرد،پاي سيبش قورت داد:الان اين موضوع انحرافي بود؟خوب بقيش؟
-دارم جدي باهات حرف مي زنم
صندلي تکيه مي دهد:مي دونم قيافه جدي بودن و شوخ بودنتو مي تونم از هم تشخيص بدم…اما نه
-چرا فقط فکر خودتي؟پس ساينا چي؟
-ساينا چي؟بدون مادر، بزرگ نميشه؟بدون زن، زندگي من نمي گذره؟
-کاش مي تونستي عين يه دندون لق از ذهنت بندازيش بيرون
– مشکل من اينه که از زن شانس نميارم،عاشق هر کي مي شم پشت بهم مي کنه
-مگه ميشه دختري پسري به خوشگليه تو دوست نداشته باشه ؟فقط بخاطر موقعيتت نمي خواستنت همين..اگر اون موقع چشم داشتي هم رکسانا مي موند هم مريم
با چشم بسته سرش تکان داد:اسمشو نيار
-مهيار خواهش مي کنم ازت..تمومش کن اجازه بده يه زن تو زندگيت بياد
صدايش حرص دار اما آهسته است:
-من دلم مي خواد دوباره عاشق بشم، دوباره با علاقه يه زن تو زندگيم بيارم نه از سر اجبار يا نيازه ساينا به يه مادر..من هنوز نتونستم جايگزيني براش پيدا کنم
(بلند شد)بريم
فرزين به قامت بلند و ايستاده دوستش نگريست:يعني يکي مي خواي عين اون باشه؟هيچ وقت پيدا نمي کني..چون مي دوني هر کس خصوصيات اخلاقي خودشو داره
نفسي با آه کشيد.بدون اينکه منتظر دوستش بماند بيرون رفت.فرزين پوفي کشيد و سوئچ برداشت و راه افتادند.
چند روزي تا سال تحويل مانده بود. به اجبار مهيار همه دکوراسيون خانه عوض شده بود.سايه با دو چمدان از پله ها به زحمت پايين مي امد مهيار او را ديد و سمتش رفت.
-بده من اينارو..چي توشه؟
نفس زنان روي پله ها نشست:همه ي لباس هاي بدرد نخورم،بندازينش دور
-تو اين همه لباس داشتي؟
-اره
-الان مطمئني لباس داري؟
نفس عميقي کشيد و موهايش کنار زد:اره دارم خيالت راحت ل*خ*ت نمي گردم
ارام با انگشتش ضربه به پيشانيش زد:برو لباساي ساينا رو هم جمع کن
-خودش داره جمع مي کنه،الان مي رم کمکش
مهيار چمدان هارا کنار مبل گذاشت. پرويز که فنجان چاي در دستش بود از اشپزخانه بيرون امد گفت:
-لباساش نو، فکر نکنم بيشتر از دوبار پوشيده باشه حيفه بندازيمشون دور،بده فاطمه خانوم شايد کسي بشناسه
انگار يادش رفته بود فاطمه ديگر در آن خانه نيست مهيار نگاهش کرد وگفت:اون که ديگه نيست
چشمانش باز و بسته کرد:اينقدر بهش عادت کردم که طول مي کشه فراموشش کنم
به شوخي گفت:وقتي اينجوري دلبسته اش بودي مي گفتي برات بگيريمش
با جديت گفت:مهيار
خنديد:مي بيني، شما بعد مامان ازدواج نکردي اما به پاي من مي پيچي که ازدواج کن
پرويز روي مبل نزديک پنجره مي نشيند و مهيار نزديک تر مي شود: تو فرق مي کني هنوز جووني مي توني بچه هاي بيشتر داشته باشي
مهيار:بخاطر بچه هاي بيشتر ازدواج کنم؟عجب منطقي داري بابا
مي دانست حرف زدن با مهيار او را به راه نمي آورد گفت:رفتم پيش فاطمه يه ذره ناراحت بود ولي از دلش بيرون آوردم
مهيار روي مبلي با فاصله از پدرش نشست سرش پايين مي اندازد و با دستانش بازي مي کند به فکر فرو رفته است. فاطمه زيبا و مهربان بوداگر قصد ازدواج داشت حتما با اوازدواج مي کردچون مطمئن بود مادر خوبي براي دخترش است و زني با محبت براي خودش و مطمئنا خوشبخت مي شد فاطمه محبت و عشقش براي مهيار بي ريا و پاک بود. پرويز قلپي از چاي شيرينش را مي خورد و گفت:
-مهيار چند روز ديگه تولد نوه ي يکي از همکارامه ما هم دعوتيم
سرش بالا مي گيرد:الان به قيافه من مي خوره چهار،پنچ ساله باشم؟
-مي خوام براي يه امر خير بريم
به پدرش که آرامش در چهره اش نمايان است موشکافانه گفت:براي کي؟
فنجانش روي ميز مي گذارد:براي تو،يکي از همکارام دخترش تازه از کانادا اومده طلاق گرفته،ديدمش دختر خوشگليه اسمشم رزيتاست وَ…
به چهره پدرش دقيق مي شود و آهسته گفت:بابا دختر خوشگل زياده اوني که دل من بهش رضا بده نيست، علاقه اي هم به ديدن رزيتا خانوم ندارم
مي ايستد قدمي بر مي دارد صبر پرويز تمام مي شود،تن صدايش بلند مي شود:
-دو ساله از بيناييت مي گذره تمام اين دوسال چيزي بهت نگفتم که شايد خودت با همه چي کنار بياي اما انگار هر چي زمان مي گذره دل بستگي تو به اون بيشتر ميشه
محکم گفت:بابا
با لحن سرزنش اميزفرياد زد:بابا چي؟تو که مي دوني بر نمي گرده؟پس منتظر چي هستي؟حتي خانواده ي بدبختشم از زنده بودنش نا اميد شدن اونوقت تو اينجا چشم راه موندي که يه روز بياد بغلت کنه و بگه منو ببخش، دوست دارم؟
فرياد پدرش انقدر بلند ست که مهيار متحير ماند سايه وساينا از اتاق بيرون امد و روي راه پله با ترس ايستادند.سايه گفت:چي شده؟
-مهيار صداي خفه شده از عصبانيت گفت:کي گفته من منتظرم که زندگيمو با اون ادامه بدم؟!
آن دو هنوز ايستاده اند ومنتظر جوابي هستند. پرويز هم سعي مي کند آرام باشد:پس دردت چيه؟
صداي عصبي اش بي اراده بلند مي شود:
-دردم اينه که هيچ کدومتون راحتم نمي ذاريد…خسته شدم از کلمات و جملات تکراري،ولم کنيد..دست از سرم برداريد هر موقع خواستم ازدواج کنم بهتون خبر مي دم
با همين جمله از ساينا و سايه رد مي شود وراهي اتاقش شد.سرش روي بالشت گذاشت و چشمانش به سقف دوخت :
-چرا هنوز تو فکر مني؟! زنده اي يا مرده؟…چرا خبري ازت نيست؟چهار سال بي خبري..اگر مرده باشي چي؟(سرش تکان داد)زنده اي مطمئنم زنده اي
تقه اي به در خورد اب دهانش قورت داد:کيه؟
ساينا در باز کرد و با چهره ي مظلوما نه اي گفت:بيام تو؟
لبه تخت نشست و گفت:بيا
کنار پدرش نشست وگفت:بخاطر اينکه گفتم مامانم کجاست دعوا کرديد؟
با لخبندي سرش بوسيد:نه عزيزم..مي خواي امشب پيش من بخوابي؟
با لبخند رضايت خود را اعلام مي کند،آن شب از استثنا ها بود که مهيار اجازه داد دخترش در اغوشش بخوابد.
ساينا با چندين قصه که پدرش برايش تعرف کرده بود به خواب رفت،موبايلش زنگ مي خورد با ديدن اسم فرزين سريع قطع کرد.آرام گفت:
-سلام يک دقيقه صبر کن
کاپشن بادي اش پوشيد و به بالکن اتاقش رفت وگفت:حالا بگو
-چي شده بود؟
-هيچي ساينا پيشم خواب بود
-اوه،طفلي ساينا که فقط سال هاي کبيسه همچين سعادتي نصيبش ميشه
-نمي خوام مثل سايه بهم عادت کنه
-مي فهمم
-حالا چي شده زنگ زدي؟بازخوابت نمي بره مي خواي حرف بزني؟
-بذار من دردم و بگم بعد تو بگو بنال
-خيلي خوب عرضتون و بفرماييد
-مي خوام به عسل زنگ بزنم بگم مي خوام باهاش ازدواج کنم
بخاطر سردي هوا خودش را در گوشه بالکن چسباند:واقعا؟به سلامتي مبارکه
-گفتم مي خوام حرف بزنم نگفتم که جواب مثبت گرفتم
-ان شا الله مي ده، مطمئن باش هر ثانيه منتظر اينه که تو بهش بگي دوستش داري؟
-برام دعا کن
خنديد:مگه مي خواي بري جنگ؟يه خواستگاريه ديگه
-استرس دارم شديد…الهي به اميد تو…
خنديد:خدا اميدتو نااميد نمي کنه ..زنگ بزن من پشتتم
-دقيقا از کجا مي خواي پشتيباني کني؟
-دقيقا از همين جا توبالکن
-تو بالکن وايسادي؟ديونه سرما مي خوري بروتو
خنديد:نه اتفاقا اينجا هوا بهاريه
-يادم باشه ديگه دير وقت بهت زنگ نزم حالت خيلي بده
-برو زنگ بزن الان عسل جونت مي خوابه
-اره تيکه بندازعيب نداره
با يک خدا حافظي تماس را قطع کرد. با همان لبخند نگاهش را به موبايل دوخت..يادش امد روزي که مريم از او در خواست ازدواج کرد،شادي تمام وجود را گرفته بود.
وارد اتاقش شد،کاپشنش را از تن بيرون کرد و کنار دخترش خوابيد.هنوز ساعتي از خوابش نگذشته بود که موبايلش به صدا درامد با خواب الودگي جواب داد:
-الو
فرزين با فرياد و خوشحالي گفت :مهيار قبول کرد قبول کرد…عسل قبول کرد
خواب آلود وگيج گفت:عسل کيه؟ چي ميگي؟
خوشحال اش نابود شد:عسل کيه؟من دو ساعت پيش داستم باهات حرف مي زدما
به ساعت مچي اش که روي ميز عسلي بود نگاهي انداخت:خدا خفت کنه با اين خبر دادنت…ساعت پنچ صبح؟
-خبر به اين خوشحالي رو نمي توسنم تا صبح صبر کنم
-هر چي گنده تر ميشي اخلاقت بيشتر شبيه دخترا ميشه،تا الان داشتين حرف مي زديد؟
-بله
-جفتتون فردا پيش يه متخصص گوش و حلق بريد
-يادم باشه دفعه بعد خبر خوشحال کننده بهت ندم
-فردا جوابتو مي دم خداحافظ
تلفن قطع مي کند و مي خوابيد.
با صداي تلفن خانه بالشت روي سرش مي گذارد:ساينا برو جواب بده
وقتي پاسخي نشنيد سرش از پتو بيرون آورد،با ديدن جالي خالي ساينا گفت:واي..(فرياد زد)کسي خونه نيست جواب بده؟
قطع شد باز زنگ زد با بي حالي و خواب الودگي به سمت تلفن رفت بخاطر بسته بودن چشمانش پايش به ميز خورد و خواب از سرش پريد:اخ..اخ
با درد خودش را روي مبل نشست،انگشت شصت پايش به دست گرفت:بله؟(جوابي نداد )الو..؟الو…؟
صداي نفس هاي آَشنايي از پشت تلفن مي شنيد…انگشتش رها مي کند و با دقت گوش مي دهد، نفس هايي که شب ها موقع خواب به صورتش مي خورد لحنش ارام تر شد:
-چرا حرف نمي زني؟
مريم به اميدانکه آنها هنوز در آن خانه باشند و بتواند حداقل صداي دخترش بشنود زنگ زده بود.شانس او را ياري کرده بود آنها هنوز در آن خانه بودند،اما روزگار با او بد تا کرد که به جاي صداي دخترش صداي همسر سابقش را مي شنود صدايي که يادآور روزهاي عاشقانه اي بود که مهيار با لحن مهربان او را “عزيزم،جانم،نفسم”نوازش مي کرد، اما او از دستش داد.صدايي در سرش مي چرخد که به او نهيب مي زند”کسي که عاشقانه دوستت داشت را از دست دادي”،بغض خفه کننده اي در گلويش نشست.مهياربا لحن نامطمئنش آهسته وبه دور از انتظارش گفت:
-مريم؟
سريع تلفن را قطع مي کندخجالت زده و شرمنده از رفتار هاي گذشته اش است. لبخندي روي لبان مهيار نشست،خودش هم باور نمي کرد به همه نهيب مي زد اسمش را نياوريد اما پاي عمل که کشيد نتوانست مقاومت کند. مطمئن شد عشق سال هاي جواني اش است.صداي زنگ ايفون رشته افکارش را پاره کردبه سمت آشپزخانه مي رود با ديدن خانواده عمه و عزيز در باز کرد:
باورودشان گفت:سلام قراره جنگ بشه همتون کوچ کرديد امدين اينجا؟
مستانه با دوقلوهايش داخل شدند:به جاي اين حرفات بگو خوش اومديد
با خنده گفت:تو يکي که اصلا خوش نيومدي
با ديدن وسايلي که در دست عمه اش بود گفت:بديد کمکمتون کنم
-دستت درد نکنه سنگين نيست،خودم مي ذارم
مهيار به عزيز کمک کرد بنشيند مستانه دوقولوهايش روي زمين گذاشت و گفت:دخترا کجان؟
– نمي دونم
عزيز:کجا بودي که خبر نداري؟
-خواب بودم با صداي تلفن بيدار شدم
ساينا وسايه با دو خرگوش داخل شدند با ديدن انها دويد وپيش عزيز رفت و بوسيدش:سلام
-سلام خوشگلم
-بعد از سلام عليک مهيار به اشپزخانه رفت و گفت:عمه اگر دعوا نمي کني بگيد چرا اومديد؟
وسايل را در يخچال مي گذاشت:دو روز ديگه عيده مي خوايم سال تحويل شمال باشيم
با ابروهاي بالا رفته از تعجبش گفت:اون وقت کي همچين برنامه اي ريخته؟
به خودش اشاره کرد:من
با حالت تسليم شده گفت:اهان
مستانه داخل شد و گفت:مهيار اب گرم دارين؟
-نه کتري بزن برق
مهيار:راستي عمه يه کار خير افتادي…فرزين مي خواد زن بگيره
مستانه کتري به برق زد:برو..جدي؟ فرزين و زن؟
شانه اي بالا انداخت:اره مگه چيه؟
راحله:حالا کي هست؟
-تو يه شرکت باهم آشنا شدند
مستانه با لبخندي گفت:خوشگله؟
مهياربا تحکم گفت:مستانه…برو بچه هات گشنه موندن،بدو
مستانه:اخه فرزين خيلي خوشگله حيفه زنش زشت باشه
-آخه منم دلم براي محمد خيلي مي سوزه همچين زني بهش انداختن

نزديک رفت مشت محکمي به بازوي مهيار زد:من خيلي هم خوشگلم
مهيار خنديد و مستانه با حالت قهر بيرون رفت راحله گفت:اين چمدونا چيه گذاشتين بيرون؟
-لباساي سايه و ساينا
-۵تا چمدون چه خبره؟
-سايه رو نميشناسي؟ هر لباسي ببينه مي خره…يعني روزانه خريد لباس داره..دوتاش مال سايناست
-راستي فهميدي فاطمه مي خواد ازدواج کنه؟
با ناباوري گفت:نه با کي؟
– يکي از همين هايي که بهش معرفي مي کردم…اون روز که باهاش برخوردتندي داشتي ،خودش زنگ زد گفت مي خواد ازدواج کنه
نفسي از روي حرص کشيد:چرا همه فکر مي کنن من برخورد تند داشتم که رفته؟
راحله نشست وگفت:لابد يه چيزي بهش گفتي که همون روز گذاشت رفت
نمي توانست به همه توضيح دهد در دل فاطمه چي مي گذشته ،پوفي کشيد وگفت:چه کارست؟
-طرف کارخونه داره بخاطر امير رضا قراره يه مدت رفت و امد داشته باشند بعد ازدواج کنن
يکتاي ابرويش بالا فرستاد:عجب شانسي
-زن خوبي بود،اتفاقا همه چيزشون به هم مي خوره، مرده هم از پايين شهر بوده بعد به اين ثروت رسيده
مهيار لبخندي گفت:مبارکش باشه انشا الله خوشبخت بشه؟
از اشپزخانه بيرون رفت و با موبايلش به فرزين زنگ زد:سلام وقت داري تا يه جايي باهام بياي؟
-کجا؟
-خريد؟
فرزين با فرياد گرفت:خريد؟!!
گوشي از گوشش فاصله داد:چرا داد مي زني؟
-دوروز مونده به عيد وقت خريد کردنه مرد مومن؟با قيمتا اتيشت مي زنن
-مهم نيست تو بيا
-بعد از ظهر کار دارما..
با شيطنت گفت:مي دونم بايد مواظب شيرينت باشي
-باشه اذيت کن اشکال نداره
-خداحافظ
تلفن خانه باز زنگ خورد مستانه نزديک تر بود مهيار تا بجنبد مستانه گوشي برداشت:الو؟…الو؟
مهيار گوشي از دست مستانه کشيد:بده من..
صداي نفس کشيدنش باز شنيد مطمئن شد خودش است هيجان زنده بودنش در قلب مهيار رسوخ کرد.دوست داشت سخني بگويد تا بعد از چهار سال دوباره صدايش را بشنود با لحن آرام وآهسته اي گفت:
-نمي خواي حرف بزني؟
باز قطع شد شماره اي ثبت نشده بود.. نا اميدانه به گوشي در دستش نگاهي انداخت و در جاييش قرار داد،همه با حالت مشکوکي به او نگاه مي کردند:
-چيه؟چرا اينجوري نگام مي کنيد؟
عزيز:خوب مادر اگر خبري به ما هم بگو
مهيار که نگاه هاي پرسشگرانه انان ديد گفت:خبري نيست عزيز که بخوام بهتون بگم
مستانه موزيانه گفت:هيچي؟
رو به مستانه گفت:من اگر بخوام شماره به کسي بدم موبايلم مي دم نه خونه…صد دفعه هم گفتم فعلا ازدواج نمي کنم.
از کنار دخترش رد شد و به اتاقش رفت فکرش پيش تلفن بود آيا ممکن است باز تماس بگيرد؟
فصل ششم
مريم لباس هاي کهنه و از رو رفته اش را پوشيد.رو به روي آينه اي که در اثر دعواي با کاميار ترک برداشته موهايش بست و روسري اش پوشيد.وارد اتاق شد:
-کاميار من دارم مي رم خداحافظ
مريم هميشه کاميار را در خانه تنهاي مي گذاشت وپسرش را با خود مي برد. حال روحي شوهرش روز به روز بدتر مي شد به طوري که يک سال گذشته حرفي نزده مگر در مواقع ضروري لب باز مي کرد،هميشه در خانه بود و به اصرار مريم براي بيرون رفتن توجهي نمي کرد از نظر او وقتي دنيايش يک رنگ شده بيرون رفتن يا نرفتن فرقي نمي کرد.چندين دفعه از هر راهي که مي توانست دست به خودکشي زده بود اما با سررسيدن به موقع مريم جان سالم به در مي برد.
با آن حجابش به زحمت توانسته بود کاري پيدا کند.با يکي از همکارانش پرستاري براي بچه هايشان گرفته بودند آرش درخانه ي او مي گذارد و با هم به رستوران مي روند.پيش بند بست و مشغول شستن ظرف ها شد..اين دوسال آنقدر شسته و کف سابيده که شب ها هنگام خوابيدن احساس مي کرد کسي او رابا مشت و لگد زده، مچ دستانش قدرتش را از دست داده بودوبا کمردردش به زور قرص مي توانست کار کند.
زني با موهاي زيتوني رنگ شده،تعدادي ظرف جلويش مي گذارد:سريع بشور
درآمدش کفاف زندگي اش نمي داد حقوقش براي زندگي يک نفر بود نه سه نفر،مجبور بود هر چه بدست مي آورد بخورد در مدتي که به آرش شير مي داد وهزينه ي خريدن شير خشک نداشت.مجبور به خوردن غذاي اضافي مشتري ها بود.اما حالا براي سير کردن شکم خودش چاره اي جز خوردن آن اضافه ها را ندارد.
به غذاهاي اضافه در بشقاب ها خيره مي شود،نگاهي به اطراف مي اندازد وقتي مطمئن شد کسي مراقب او نيست..دست دراز شده اش به سمت بشقاب مي برد…غذا در دستانش مشت مي کند..و با بغض و اشک در دهانش مي چپاند با همان اشک مي جود…بغض مانع مي شود…با زور و فشار لقمه ها پايين مي فرستد و قورت مي دهد.
از آن زندگي خسته شده بود.ظرف شستن،طي کشيدن و خوردن غذاي اضافه ي مردم زندگي نبود که کاميار برايش توصيف کرده بود.چقدر دلش براي ايران تنگ شده است.براي مهماني خانوادگيشان،خوردن يک استکان چاي در حياط خانه ي قديمي شان،دعواهايي که هر روز با پريسا داشت.
سه ساعت وقت استراحت وغذا خوردن داشتند در اين مدت مريم سهم غذايش براي شوهرش مي برد وهم به آرش سر مي زند.آنقدر غذاهاي اضافه مي خورد که تا شب سير باشد.با ورودش به خانه به سمت اتاقي که کاميار هميشه در ان بود رفت.جاي هميشه گي اش نشسته.کنار پنجره گز کرده و سرش به ديوار چسبانده به صداهاي بيرون گوش مي دهد. آن روز صدايي جز زوزه ي باد نبود احتمالا باران مي بارد.
مريم:سلام
مثل هميشه جوابي نمي شنودنزديک تر مي شود و کنارش مي نشيند به بيرون نگاهي مي اندازد:
-امروز هوا ابري و باده،هوا شناسي احتمال سيل داده،ما جامون اَمنه اب ما رو نمي بره
غذا جلويش مي گذارد:غذاي امروزمون پاستا بود(دست کاميار روي پرس غذا مي گذارد)بخور

به آرامي دستش از دستان مريم مي کشد،مريم حالت هايش مي فهميد اين يعني “نمي خورم”خسته است و بي رمق جاني براي بحث کردن ندارد،با همان حالش مي گويد:
-کاميار ديشبم چيزي نخوردي،صبحونه هم که نخوردي…اگر فکر کردي با اين اعتصاب غذا مي توني خودکشي کني کور خوندي،شده مي خوابونمت رو زمين وبه زور تو دهنت مي کنم
وزن نود کيلويي کاميار به پنجاه کيلو رسيده بود.بيش از اندازه لاغر و نحيف شده است.مريم شبيه به مُرده اي بود که فقط بخاطر بزرگ کردن آرش نفس مي کشيد.نگاه او هم به بيرون کشيده شد.چيزي نبودجز ساختمان هايي که ده مترآن طرف ترساخته بودند با خانه هايي شبيه لانه گنجشک ها در واقع کل کوچه همين نوع ساختمان بود،براي مريم شبيه به ديوارهاي بتني بودند که اجازه ورود نور خورشيد را نمي دادند.
مريم به برگ ها و چند کاغذ که باد آن ها را به حرکت در اورده است نگاهي انداخت،انگار چيزي يادش آمده باشد بلند شد و دفتر يادداشتش از کيفش بيرون کشيد و گفت:
-واي نزديک بود يادم بره،فردا نوبت دکترداري
بخاطر سختي و مشکلاتي که پشت هم به سراغش مي آمد هيچ چيز يادش نمي ماند،مجبور بود يادداشت کند،گاهي يادش مي رفت آرش را ازخانه ي همکارش بياورد.زمان پرداخت حقوقش را مي نوشت که يادش بماند بخاطر زود تمام شدن پولش صاحب رستوران را بدهکار حساب نکند.قرص هاي خودش را يادداشت مي کرد چه زماني بخورد.خودش مي دانست اگر به اين زندگي با اين فراموشي ادامه دهد حتما در تيمارستان بستري اش مي کنند.
کاميار با صداي که از ته چاه بيرون مي آمد گفت:نمي يام
دفترچه درون کيفش گذاشت ونفس بلندي از روي عصبانيت کشيداما لحنش آرام است:
-چرا؟!!خوب يه وقت ديگه برات مي گيرم
سرش بيشتر به ديوار مي چسباند:ديگه اصلا دکتر نميام..هيچ دکتري
حق با او بود پولي که مريم به دست مي اورد فقط کفاف اجاره خانه وخورد و خارکشان بود. بعداز گذشت دوسال ازاين اتفاق هنوز نتوانسته اند لباسي بخرندخرج دکتر همچون شير خشک براي آرش خرج اضافه بود که مريم از عهده اش بر نمي امد. چشمانش فشرد و کنارش نشست:
-تو بايد پيش يه روانشناس بري،درسته ما پول جراحي پلاستيک و نداريم ..اما من کار مي کنم پول روانشناس و ميدم که حال روحيت حداقل خوب بشه
بغض مي کند:شرمنده ام،منو ببخش…شب وروز آرزوي مرگ مي کنم تا تو راحت شي و برگردي ايران

خسته و بي حوصله است.صورتش با دودستش مالشت مي دهد چقدر زود خودش را باخته است.سرش به طرفين تکان داد به اين فکر مي کرد که مهيار در مواجه با نابينا ايش در مقايسه با کاميار قوي تر عمل کرده بود.باز مريم به او در مورد رفتن به ايران صحبت کرده بود اما قبول نکرد مي ترسيد زنش براي کمک به زندگي اش به هر کسي رو بزند حتي مهيار،نمي خواست خودش را به خفت و خواري بيندازد.مريم هم فقط منتظر بود ببيند سرنوشت چه تصميمي برايش مي گيرد.
کيف روي شانه اش مي اندازدودستانش در جيب پالتوي مشکي اش که سه سال از عمرش مي گذرد فرو مي برد…در خيابان هاي ملبورن قدم بر مي دارد.درختان خشکيده اند و ديگر برگي ندارند.ماشين هايي که پشت هم پارک شده اند وبرگ ها آنها را پوشانده اند…هوا ابريست و باد سردي در حال وزيدن است،اگر لباس گرم نپوشد سوز و سرما استخوانش را مي سوزاند.فاصله کمي تا خانه ي همکارش که نامش جسيکل است بود.
از پله هاي چوبي بالا رفت و زنگ را فشرد.دختري جوان که پرستار آرش و پسرجسيکا بود در رابا لبخند باز کرد:
مريم با لبخندي گفت:سلام
-سلام.بيايد تو
با ورودش دررا بست و مريم گفت:خوابه؟
دختر جوان پليور سفيد و شلوار لي ابي پوشيده بود. موهاي مشکي اش کنار زد و گفت:نه هر دوشون بيدارن
مريم کيفش را را روي مبل گذاشت و به سمت آرش که بخاطر بازي با تام حواسش به مادرش نبود رفت:
-سلام آرش
با ديدن مادرش با لبخندي به سمتش دويد.با همان کمر دردش آهسته روي پنجه ي پايش نشست…از زماني که آرش زبان باز کرد مريم با فکر اين که ديگر قرار نيست به ايران برگرددتصميم گرفت فقط انگليسي به او ياد دهد.
در آغوشش گرفت وبا لبخندي در چشانش نگاه کرد:چيکار مي کردي؟
سرش پايين انداخت وگفت:بازي
صورتش بوسيد:برات پاپ کرون اوردم، الان ميارم برات
آرش روي زمين نشاند، بلند شد وکيفش از روي مبل بر مي دارد.کنار پسرش نشست، ظرف جلويش گرفت:
-بخور
مريم با خوش رويي رو به تام گفت:تو هم بيا بخور
تام با خوشحالي تمام روي زمين کنار آرش نشست و مشغول خوردن شدند.مريم در مدت سه ساعت از وقت استراحتش دو ساعتش را به آرش اختصاصي مي داد يک ساعت براي شوهرش زماني ديگر براي خودش نداشت.در مدت دو ساعت مريم هر چه مي توانست ومناسب جيبش بود براي آرش مي خريد تا با وجود پرستار که دوسال است از او نگهداري مي کند مادرش را فراموش نکند.غذاي شب آرش را به دست پرستار مي دهد.وبه محل کارش باز مي گردد.
شيفت شب تا نيمه وقت کار مي کرد.ساعت از دوازده گذشته هوا سرد است و خيابان سوت وکور بخار سفيدي از دهانش بيرون مي امد..شانس آورده تا آن وقت شب همراه جسيکا به خانه باز مي گشت،وگرنه با ترسي که در خود مي ديد نمي توانست قدمي بردارد.آرش خواب است او را در پتويي مي پيچد و قدم در ان خيابان ها بر مي دارد.آرش بزرگ شده اما لاغر اندام بود ولي استخوان هاي بدنش سنگين است.
با ورودش به خانه آرش را براي خواباندن به تنها اتاق خانه که متعلق به هر سه شان است مي برد.کاميار نبود با وحشت بلند شد وصدايش زد:
-کاميار!!کاميار!!
در حمام باز شد،با سر پايين گفت:اينجام
نفسي از سر آسودگي کشيد،هميشه به مريم مي گفت “مطمئن باش يک روز از اين زندگي راحت مي شم”ومريم هميشه با ترس وارد خانه مي شد که مبادا آن روز رسيده باشد.کاميار با گذاشتن دست رو ي ديوار و کشيدن پاهايش روي زمين به سمت اتاق مي رفت.جاي هميشه گي آرش به کاميار گفته بود هيچ گاه آن سمت نمي رفت.
باورودشان به اتاق، مريم به پرس غذا نگاهي انداخت و به سمتش رفت.با باز کردن درظرف لبخندی زد..خوشحال شد که حداقل نصف غذارا خورده است.
پرس غذا را به آشپزخانه برد.قرص هاي کاميار برايش مي آورد… بعد از خوردن قرص ها، مريم مي گويد:
-ساندويچي که دوست داري برات گرفتم با سس مخصوص
تکيه به ديوار نشسته و زانوهايش در آغوش گرفته…جوابي به مريم نمي دهد..مريم:نمي خوري؟
سرش به معني “نه” تکان مي دهد.مريم در مانده بود، نمي داسنت:
-تو رو خدا حرف بزن،يه چيزي بگو…يه ذره به فکر من هم باش…داري من و دق مي دي
بخاطر آنکه روحيه ي بد شوهرش بد تر نشود او را براي حرف نزدن سرزنش نمي کرد، فقط حرفي مي زد که خودش کمي آرام شود.
باز به آشپزخانه بر مي گردد و از روي خسته گي پاستاي مانده را گرم مي کند و با لرزش لبش در اثر بغض وگريه که به لرزش افتاده بود به زحمت مي خورد.به رخت خواب مي رود کمر دردش مانع خوابيدنش مي شود با فشردن چشمانش و گزيدن لبش خوابيد.بايد به فکر کار ديگري باشد وگرنه از پا مي افتد.کاميار تا برگشتن مريم بيدار مانده بود. با تن صداي پايين وچهره ي مغموم از او مي پرسد:
-مريم اگر من بميرم تو بر مي گردي ايران؟
باز حرف از مردن ورفتن زده بود.پوفي کشيد وگفت:بگير بخواب
با مهرباني گفت:جوابمو بده!
مريم به سقف خيره بود،مدت زياديست دلش مي خواهد برگردد:نمي دونم!
بالحن دلسوزانه اي گفت:برگرد اينجا کسي نداري تنها تر ميشي
پوزخندي گوشه لبش نشاند که تازه ياشد افتاده اينجا کسي ندارند:
-کاميار چرا هرموقع حرف ميزني فقط از مردن و مرگ مي گي!؟ يعني هيچ چيز ديگه براي بحث وجود نداره؟
صورت چروکيده و چشمان گود افتاده اش رو به مريم کرد وبا ناراحت وغم گفت:
-از چي حرف بزنيم؟!از برگشتمون به ايران؟!از ساختن زندگي رويايي؟!از چي ؟!
بامکثي کوتاه ادامه داد:تو مي دوني اين زندگي چقدر براي من مشکل شده…حتي يک ثانيه اش هم ديگه نمي تونم تحمل کنم
هنوز نگاهش به سقف بود،از عصبانيت وحرص چشمانش بست و نفسش با صدا بيرون داد:
-اگر يه چيزي بهت بگم ميدونم عصبي ميشي اما ميگم،مهيار هم عين تو بود اما خودشو نباخت،به زندگيش ادامه داد،مثل بقيه تفريح مي کرد،ازدواج کرد
لبخند تلخي زد وگفت:اما اون زيبايشو هنوز داشت، چشماش داشت،(بالبخند تلخي ادامه داد)هنوز دوستش داري نه؟
با چهره ي درهم کشيده سرش به سرعت به سمتش چرخاند با خشم نفس گر گرفته اش به صورت کاميار مي خورد:
-اين خزعولات چيه داري ميگي؟!اصلا معلوم هست امشب چته؟!
باز همان لبخند روي لبانش داشت خونسرد وآرام بود انگار ديگر چيزي برايش مهم نبود خودش هم دليلش را مي دانست:
-تو اين دوسال خيلي سختي کشيدي مي دونم… جز معذرت خواهي چيز ديگه اي نمي تونم بگم!برگرد پيش خانوادت،اگر مهيار هنوز ازدواج نکرده خودت و…
قرينه هاي مريم از ترس حرف هاي شوهرش به لرزش افتاده بود.و حاله اي از اشک در ان جمع شده بود،دست روي دهانش مي گذارد:
-هيس…بخواب،خواهش مي کنم ديگه چيزي نگو…مطمئن باش مهيار تا حالا ازدواج کرده،يه بچه ديگه هم داره اون منتظر من نمونده
دستان مريم برداشت:بهم قول بده برمي گردي ايران
قطره اي اشک از چشمانش سرازير شد:من و با اين حرفات نترسون!!خواهش مي کنم هر فکري تو ذهنته بندازش دور
مريم هيچ گاه او را اينطور خونسرد و آرام نديده بود:اگر بندازمش دور زندگي تو روز به زور بدتر ميشه
دوست داشت هر دويشان برگردند اما براي آرام کردن کاميار گفت:
-بذار بدتر بشه،من روي برگشتن ندارم کاميار،از پدر و مادرم خجالت مي کشم…اصلا برگردم بگم چي؟!بگم با کسي که دلم مي خواست ازدواج کردم حالا اين زندگيمه؟!!
تو دوست داري سرزنشم کنن؟
دستش دراز مي کند روي صورتش مي گذارد…اشک هايش پاک مي کند:
-اونا هيچ وقت سرزنشت نمي کنن؛…تو به من قول بده بر مي گردي!
براي آنکه آرش بيدار نشود با صداي خفه شده از گريه گفت:
-هيچ قولي بهت نمي دم…اگر بلايي سر خودت بياري،هم خودم وهم آرش رو …
گريه اجازه حرف زدن به او نمي دهد.کاميار نشست و گفت:آرش و مياري
مريم اصلا از اين حرف زدن ها و رفتارهايش خوشش نمي آمد…بيشتر شبيه کسي شده که دربستر مرگ است…مريم نشست وبا حال پريشانش گفت:
-بسه کاميار اينجوري نکن
با لحن دلخورش گفت:مگه چيکار کردم؟! مي خوام بچه ام و بغل کنم
دستش به سمت او تکان مي دهد:
-الان دوساله آرش و به زور ميذارم تو بغلت.حالا چي شده که مي گي مي خوام بغلش کنم؟
کمي عصبي مي شود و سرش تکان مي دهد:مريم خواهش مي کنم آرش و بده
اشک هايش مي ريخت،حرف هايش در دهان مزه مزه مي کرد…اما طعم خوبي نمي داد:خوابه!
-مي دونم آروم بذارش رو پام
نفسي براي رهايي از تنگي نفسش مي کشد…با همان حالش آرش خواب را روي پاييش مي گذارد.کاميار نوازشش مي کند…دستانش مي بوسيد…صورتش نزديک صورت پسرش مي برد،بوسيدش،به گريه افتاد:
-خوشگل شده؟
اب دهانش را براي تغيير رفتار شوهرش قورت مي دهد:آره خيلي شبيه خودته،رنگ چشماش ،حتي حالتش
ميان گريه اش لبخند حسرت باري زد که چرا نمي تواند او را ببيند:خوبه،پس بعد من يکي هست به ياد من بهش نگاه کني
تپش قلبش بالا مي گيرد.نگاه ترحم آميز اما با علاقه به او مي اندازد. آرش را ازدستش گرفت و جاييش خواباند:
-بگير بخواب،معلوم نيست امشب چت شده….بعد اين همه مدت که با من حرف زدي فقط مزخرف مي گي
کاميار با همان لبخند مغمومش خوابيد…مريم پتويي روي او انداخت و تکيه به ديوار نشست کاميار که سرش زير پتو بود گفت:
-چرا نمي خوابي؟
به او که کنارش خوابيده نگاه کرد:تو بخواب من فعلا خوابم نمياد
-دروغ نگو…دوازده ساعت کار کردن آدم و از پا در مياره بگير بخواب
مريم به سکوت به پتوي او نگاه مي کند کاميار مي گويد:مي ترسي خودم و بکوشم
-ترس نداره؟امشب مثل يه وصيت نامه حرفات و زدي
سرش از زير پتو بيرون آورد:الان خودت و بيدار نگه داشتي که از خودکشي من جلوگيري کني؟
لخبندي زد:اره
به شوخي گفت:پس هر موقع رفتي سر کار خودم و مي کشم
اين را گفت و خوابيد…اما مريم به اين شوخي حتي لبخندي نزد…تا جايي که چشمانش به او اجازه داد بيدار ماند مي ترسيد خواب برود و کاميار را است بدهد.اما چشمانش او را ياري نکرد.. از خستگي زياد خواب چشمان او را ربود.
با صداي جيغ لاستيک که روي آسفالت کشيده شد با وحشت از خواب پريد و با ديدن جاي خالي کاميار با ترس خودش را به کوچه رساند…چشمان از حدقه در آمده اش ماشين شاسي بلندي مي ديد که مردي از زيرش بيرون مي کشيد.فقط توانست بگويد”کام..”چند قدم لرزان و بي جان برداشت…پاهايش سنگين شده…از زمين کنده نمي شد..انگار همان زمان همان دقيقه فلج شده بود.نيرويش جمع مي کند..وبا آن وضعش که شلوارک سفيد زير زانويش با تيشرت مشکي پوشيده و موهاي باز لختش هيچ گاه بيرون نيامده بود. با پاي برهنه و جيغ وگريه کاميار را صدا مي زد و مي دويد.
با نزديک شدن به کاميار،ماشين با سرعت ازآنجا دور شد.با ترس و نفس زنان بالاي سرش نشست.با ناباوري وبهت دستانش به سرش نزديک کرد.سرش روي پايش گذاشت خون از دهان و گوش هايش مي ريخت.با جيغ و گريه صدايش مي زد:
-کاميار!!!کاميار!!!پاشو…تورو خدا پاشو تنهام نذار،کاميار!!!کاميار!!!
در اغوشش گرفت.سرش به سينه چسبانده بود وگريه مي کرد:
-کاميار جان!!پاشو..پاشو الان بارون مياد خيس ميشي…
کاميار تکاني خورد،با خوشحالي و ترس به او نگاه کردو گفت:
-کاميار…صدامو مي شنوي؟
فقط توانست بگويد:به مهيار بگو من و ببخشه
بدون توجه به حرفش گفت:الان اورژانس خبر مي کنم.
او را زمين مي گذارد و با سرعت به خانه مي رود بعد از تماس آرشِ خواب را در آغوش مي گيرد…بالاي سر شوهرش که پايش در اثر شکسته گي خم شده مي نشيند…هنوز کسي نيامده به او کمک کند.. کسي بيرون نيامد که دردش را بفهمد…کسي نيامد که مرهمي براي دل زخم خورده اش باشد… با لبخندي به خودش اميد مي دهد که تن بي جانش زنده مي ماند با اشک هايش آرش نشانش مي دهد:
-ببين آرش اوردم..بخاطر ارش زنده بمون کاميار…تحمل کن الان اورژانس مياد
تکانش مي دهداما تکان نمي خورد :کاميار خواب رفتي؟با من حرف بزن..کاميارجان
لبخندش با تکان نخوردن همسرش کمرنگ وکمرنگ تر مي شود:يه چيزي بگو..کاميار؟!!
لبخندش محو شد…به او خيره مي شود قفسه سينه اش براي نفس کشيدن تکان نمي خورد….گردن کچ شده اش روي زمين افتاده…دستانش اطرافش افتاده… لرزش خفيفي بدنش را فراگرفت نمي دانست در اثر ترس از دست دادن کاميار است يا سردش شده آرش هم پاي مادرش گريه مي کرد.ابرهاي سنگين و سياه که به آسمان حمله کرده بودند شروع به باريدن کردند.موهاي خيسش به صورتش چسبيده…وقتي بي حرکت ي شوهرش مي بيند سرش بالا مي گيرد..باران با ضرب اشک هاي روي صورتش را پاک مي کند با درد جانکاه که در قلبش پديد آمده فريادزد:
-نه..نه..نه…
هر سه يشان خيس شدند؛ مريم از شدن جيغ و گريه هايش گلويش به سوزش افتاده است… سرش روي سينه ي خوني همسرش گذاشت وگريست؛تا امدن آمبولانس فقط گريه مي کرد وگريه …با همان سرو وضع وارد بيمارستان شدند:
با بيرون آمدن دکتر با چشان باد کرده و قرمزش به طرفش رفت ،از او پرسيد:زنده است؟
سرش تکان داد:مدت زياديه تموم کرده…متاسفم
باور نمي کند رئيس شرکت اقاي فرخی مرد زيبا و ثروتمندي که او عاشقش شد…واو را به هر بهانه اي بيرون مي برد و تا خانه مي رساند حالا به اين روز درآمده!کاميار در اوج تنهايي مريم، تنهاترش گذاشت ورفت.
خنديد،خنده ي هيستريک وعصبي.. ديوانه شده بود، ميان خنده اش گريه مي کرد و باز مي خنديد…باور نمي کرد،معشوقش حالا نيست،شقيقه هايش در حال انفجار بودند، حس مي کرد در اثر فشاري که به چشمانش وارد مي شود، هر لحظه از جا کنده شوند.
آرش در اغوش داشت از گريه کردن خسته بود و خود آرام شد وبه خواب رفت.
مي دانست زندگي شوهرش ديگر به تمام رسيده…همان زماني که ورشکست شد تمام شده بود؛ديگر تحمل ان زندگي کسل کننده که هميشه در خانه بماند را نداشت؛ حس وزنه ي سنگيني روي قلب مريم آزارش مي داد…راه نفس کشيدنش را مسدود کرده بود؛آرزو مي کرد کاش دوباره شب قبل فرارسد واين بار تا صبح بيدار مي ماند.آرزويي که هيچ گاه به آن نمي رسد.
بلند مي شود با همان بدن لرزان… اورا در اغوش گرفت و تا خانه پياده مي رود.عابرين به او که راه رفتنش بيشتر شبيه کسي است که مست کرده نگاه مي کردند.اما آنان نمي دانست او مست نيست… فقط خروارها بدبختي که به سراغش آمده او را گيج کرده بود وتعادل راه رفتن را از او گرفته… پاي برهنه،ولباس هاي نامناسبش را حس نمي کرد.تنها چيزي که به آن فکر مي کرد راه خانه را گم نکند.
آرش را روي زمين مي خواباند وبا ديدن جاي کاميار که ديشب آخرين بار در انجا با او حرف زده بغض کرد وچشمانش نمدارشد…با گريه به رخت خوابش رفت… بالشتش در اغوش گرفت.گلويش مي سوخت و صدايش گرفته بود اما باز هم گريه کرد…پتويش به خود پيچيد.با صداي بلند گريست.
آن زورق پيـــــرم که در طــوفان تقديــــر
بارش به دوش بــادبـــان افتــــاده باشد
دارم به آخر ميـــرسم بـــي تـــو، شبيه
تــــيري که از دوش کمان افتـــاده باشد
بدون خبر دادن به خانواده اش زير بارش باران تنها و بي کس دفنش کرد. خود به همراه پسرش سر مزار اوست…خيره به خاک هايي بود که روي شوهرش ريخته مي شد،با صداي بلند گريه نکرد،زجه نزد…آرام آرام اشک هايش روي صورتش مي لغزيد و پايين مي ريخت.آرش فقط به پدرش که خوابيده نگاه مي کرد…اما نمي دانست چرا آنجا خوابيده است.مريم زيرلب خواند:
خداحافظ اي ناله هاي شبانه
خداحافظ اي عاشق بي بهانه
خداحافظ اي شور عشق و جدايي
خداحافظ اي لحظه ي آشنايي
به خانه بر مي گردد،درحالي که زانوهايش در آغوش گرفته جاي هميشه گي کاميارنشسته و به ابرهاي درحال حرکت بدون بارش نگاه کرد… آرش با گريه به سمتش رفت به او توجه نمي کند گريه اش شدت گرفت راهي براي در اغوش رفتن مادرش پيدا نمي کرد… مريم بدون توجه به او به فضايي که هيچ گاه شوهرش نتوانست ببيند نگاه مي کرد.
با لحن پردرد وآهسته اش گفت:ما ديگه بايد تنها زندگي کنيم بدون بابا
آرش همچنان سعي مي کرد در اغوش مادرش برود، مريم چشمانش مي بندد و ياد روزهاي که درايران بودند مي افتد عصبي مي شود با خشم به آرش که همچنان گريه مي کرد وبه بازوهاي او چسبيده بود نگاه کرد، با خشم اوراهل مي دهد:
-برو گمشو..تو هم عين باباتي..ببين چه بلايي سرم آورده؟
محکم روي زمين افتادآرش از درد باسنش همانجا نشست و گريه اش شدت گرفت؛ صورتش از شدت گريه خيس شده بود…با آن حال بلند شود و باز به سمت مادرش رفت خودش را به آن مي چسباندهمه فريادش بر سر پسرش مي زند:
-آوردم تو غربت حالاهم بي کس ولم کرد رفت..بايد تويه لونه زندگي کنم وجون بکنم تا يه لقمه در بيارم…
دوباره آرش را به زمين پرت مي کند وبا پرخاشگري چند تکه از وسايل خانه مي شکند….آرش از ترس همان جا نشسته و گريه مي کرد.مريم شبيه به ديوانه ها فرياد مي زد،و وسايل مي شکاند…صورتش ملتهب شد..دستانش مي لرزيد…گريه مي کرد… کسي نبود در ان شرايط ارامش کند بايد خودش را آرام کند:
-نامرد….ازت متنفرم کاميار…اين بود خوشبختت مي کنم؟نابودم کردي کاميار…چرااينقدر خودخواه بودي که حاضر نشدي برگرديم ايران؟…تو که گفتي دوست دارم…اين بود دوست دارم؟!
آنقدر فرياد وجيغ زد که آرام شد با نفس هاي منقطع اش نشست،سرش پايين انداخت وچندين بار با عصبانيت به زمين چنگ زد که يکي از ناخن هايش شکست…بادرد سرش بلند مي کند که متوجه آرش شد که در اثر گريه زياد نفسش در حال قطع شدن است با چشمان وحشت زده به سمتش رفت….از زمين بلندش کرد:
با ترس فرياد زد:آرش …آرش مامان نفس بکش،مامان غلط کرد؛گلم نفس بکش
در آغوش گرفت وچندين بار بوسيدش …او را به روشويي مي برد و دست و صورتش را مي شورد.حالش بهتر شده؛اما به هق هق افتاده بود.
دست وصورتش را خشک مي کند:آرش بريم بيرون؟
آرش به وسايل شکسته وصورت عصبي مادرش نگاه مي کرد ازترس چيزي نگفت مريم در آغوشش گرفت:
-قربونت برم،آروم باش…معذرت مي خوام
لباس گرمي به تنش کرد و بيرون رفتند…خودش حال خوبي نداشت اما براي آرام کردن آرش مجبور بود…مجبوربود همان روزي که شوهرش را دفن کرده پسرش را براي تفريح به پارک ببرد…درآن سرما آرش را سوار تاب بازي مي کند اورا هل مي دهد اما افکارش جاي ديگريست…آرش چندين بار او را صدا مي زند.. اما متوجه
نمي شود،اخر مجبور شد با جيغ مادرش را صدا بزند که مريم با ترس تکان بدي خورد:
-چيه مامان؟
سرش به پشت چرخاند با چهره ي آرامش گفت:بسه
-بريم خونه؟
سرش به معني آره تکان داد.هوا تاريک شده به خانه برمي گردند؛ پله هاي تنگ وباريک را يکي يکي طي مي کند ودر کوچکِ چوبي از رو رفته راباز مي کند… خانه ي که مريم توانسته بود براي اجاره بگيرد…يک هال کوچک دوازده متري بدون پنجره و يک اتاق خواب دوازده متري که بعداز هال قرار داشت ويک اشپزخانه شش متري که فقط به توان درانجا اشپزي کرد.
به آن خانه بهم ريخته نگاهي انداخت با آرش به آشپزخانه رفت روي صندلي که پشت اپن قرار داده بود اورا نشاند.دستش با تاکيد جلويش به حرکت در آورد:
-آرش پايين نمياي تا غذا برات گرم کنم باشه؟
بازم هم فقط سرش تکان داد…شوکِ در اثرعصبانيت ورفتارهاي خشن مادرش اورا به وحشت انداخته بود،انگار زبانش قفل شده بود.
غذاي که از ان رستوران مي اورد مقداري اضاف آمده بود همان را گرم مي کند و به آرش مي دهد…دستش تکيه گاه چانه اش قرار مي دهد و به پسرش که مشغول خوردن است خيره مي شود…چقدر شبيه پدرش بود،با پشت انگشت اشاره اش گونه اش نوازش مي دهد…باز اشک هايش جاري شد:
-چرا اينقدر شبيه کامياري؟!مثل بابات نشوآرش…خوادخواه و مغرور نشو…آدم بلند پروازي نباش
آرش با تعجب به مادرش که به چه زباني صحبت مي کند نگاه کرد…زبان مادري اش را نمي دانست…بعد خوردن اورا خواباند.با بدن دردش مشغول تميز کردن خانه شد…به تلويزيون شکسته شده روي زمين نگاه کرد…دوزانو نشست وتلويزيون را بلند کرد،آهي کشيد يادش نيست چند سال وچند ماه است به تلويزيون نگاه نکرده؟
تنها تصويري که در ذهنش مانده تماشاي تلويزيون با کامياربود.
بغض کرد:کاميار با من چه کردي؟!چه جوري آرش وبزرگ کنم؟گفت بابام کجاست چي بهش بگم؟ اي خدا
همان جا طاق باز روي زمين دراز کشيد و به سقف خيره ماند اشک ريخت،ودرگذشته اش غوطه ورشد…به هر شخصي که در حافظه اش رد مي شد فکر کرد؛مهيار..دخترش ساينا…پرويز…مادرش…برادرش،کار کردنش در شرکت کاميار فرخي…عماد… انقدر در روزگار خوش گذشته اش غرق شد که به خواب رفت.
با تکان هايي که آرش به او مي داد چشم باز کردوبه او نگاه کرد..دست وپايش به خواب رفته بود چشمانش فشرد:
-آخ..دستم
نشست،دست وپاههايش بادردي که داشت مالش داد..آرش به صورت جمع شده مادرش نگاه کرد وبا دستان کوچکش آرام به پاي مادرش مي زد،که خوب شود مريم با لبخند مغمومش مي گويد:
-الهي من قربون دست کوچولوت برم..من خوبم
لبخند مادرش که ديد لبخندي زد…بايد روحيه اش را براي آرش نگه دارد،اگر خودش را ببازد آرش هم کنارش نابودش مي شود.
دستي به موهايش کشيد:صبحونه مي خوري؟
با همان لبخند روي لبش سري تکان داد مريم گفت:پس بريم آشپزخونه
با بلند شدن متوجه خانه بهم ريخته که هنوز نتوانسته کامل تميزش کند مي شود…آرش بغل مي کند و روي صندلي نشاند پشت به آرش مي کند و مشغول حاضر کردن صبحانه شد وبه فارسي گفت:
آرش جان صبحونه تو که خوردي همين جا اروم بشين تا مامان خونه رو تميز کنه باشه؟
گنگ نگاهش کرد،نمي دانست چرا مادرش گاهي اوقات به زبان ديگري صحبت مي کند ادامه داد:
-آرش وقتي باهات صحبت مي کنم جوابمو بده… بگو باشه
وقتي جوابي از آرش نشنيد با عصبانيت برگشت؛با ديدن چهره گيج او با چشمان بسته شقيقه هايش فشرد وگفت:
-واي! چرا يادم ميره اين بچه فارسي بلد نيست
به او نزديک مي شود و به انگليسي حرفش را تکرار مي کند و باز سرش را تکان مي دهد.
براي آرش صبحانه مي داد… خودش بخاطر سوزش گلويش که آزارش مي داد نمي توانست چيزي بخورد،نسکافه را درون اب داغ ريخت وجرعه جرعه نوشيد رو به آرش گفت:
-چقدر خدا دوستت داشته که تو اون بارون سرما نخوردي
بعد از صبحانه خانه را تميز کرد…آرش روي همان صندلي نشسته و به مادرش نگاه مي کند…براي شستن دست وصورتش به سرويس بهداشتي رفت ..نگاهي به صورتش مي اندازد رنگ پريده و بي روح بود…دستي روي صورتش کشيد:
-چه بلايي سروم اومد؟چقدر شکسته شدم
سختي هاي اين دوسال و مرگ کاميار ده سال از عمرش را گرفت…با ياد آوري ديروز به گريه افتاد… آب هاي سرد پشت هم به صورتش ميزد.اما قدرت اشک هاي گرمش بيشتر بود.
با چشمان وبيني قرمز شده بيرون مي آيد.با ديدن آرش که با انگشت اشاره اش دنبال يک مورچه مي کرد..دلش براي او سوخت،چرا او نبايد مثل هم سن وسال هاي خودش بزرگ شود؟چرا نبايد تفريح وسرگرمي داشته باشد؟چرا هرروز به جاي آنکه در خانه پيش مادرش باشد بايد پرستار از او نگهداري کند؟… دوست داشت براي زمان هايي که پيش تام مي رود سرگرمي جز بازي کردن با آن پسر داشته باشد طرفش رفت:
-آرش بريم بيرون؟
بالبخندي رضايت خودش را اعلام کرد،موهاي صاف وچتري آرش تا ابروهايش گرفته بود…وچشمان ميشي رنگ زيبايش در صورتش خودنمايي مي کرد.مريم عاشق وفريب همين دوتيله ي رنگي شد،هميشه در آن غرق مي شد.وحالا بايد در چشمان پسرش غرق شود.آرش را آماده مي کند..کلاه بافت سفيدي سرش مي کند.
با عشق به پسرش خيره شد:چقدر بهت مياد!خوشگل شدي
پسر بود و خوشحاليش از تعريف مادرش با يک لبخند محو نشان داد.مريم گفت:
-تو اينجا بمون مامان بره حاضر شه بياد باشه؟
باز به جاي “باشه” گفتن سرش تکان مي دهد.به اتاقش مي رود با باز کردن در کمد لباسي وديدن لباسهاي کاميار،هجمي از هواي سنگين به قلبش هجوم آورد..يکي،يکي لباس ها بيرون آورد درآغوش گرفت وبويد…هنوز بوي شوهرش مي داد؛تامدت ها بدون گريه نمي توانست آرام شود:
-کاميار!عزيزم
مدتي انجا نشست وگريست با باز شدن در اتاق وديدن آرش…گريه اش شدت گرفت،احساس کرد کاميار رو به رويش ايستاده است.آرش گريه هاي مادرش را دوست نداشت.مريم متوجه ناراحتي او شد…اشک هايش پاک کرد وبه سمت آرش رفت وبوسيد:
-مامان خوبه
به آشپزخانه رفت و پلاستيک زباله اوردهمه ي لباس هايش درون پلاستيکي کرد،حاضر شد و با آرش بيرون رفتند …مريم از روي ناراحتي وعصبانيت قدم هاي تند و بلند برمي داشت..اين راه رفتنش آرش را خسته کرده بود با ترس گفت:
-مامان
همانطور که به راه رفتنش ادامه مي داد گفت:چيه؟
باز با همان چشمان مظلوم از ترس گفت:مامان
با خشم ايستاد وفرياد زد:چيه؟
آرش سرش پايين انداخت…مريم به نفس زدن هاي او نگاه کرد فهميد خسته شده،با کلافگي پيشانيش مالش داد واورا بغل کرد…وباز راه افتاد به اولين کارتن خوابي که ديدايستاد.. پلاستيک لباس ها در کنارش گذاشت.آب دهانش قورت داد:
-خدايا من و تو اين غربت به اين روزننداز
به نوشت افرازي رفتن يک دفتر نقاشي ويک جعبه مداد رنگي برايش خريد رو به رويش گرفت،با لحن آرامي گفت:
-اينا خوبه؟دوست داري؟
اولين بار بود چشمانش انها را مي ديد پرسيد:
-چيه؟
-اين دفتر نقاشي اين هم مداد رنگي براي تو
باز هم نمي دانست کاربردشان چيست مريم با همان غمش لبخندي زد. دستانش گرفت و راه افتاد.به خانه رسيدند
در اتاق نشست وآرش را کنار خودش نشاند و به او ياد دادچطور مداد رنگي ها را روي کاغذ بکشد از آن همه رنگ به وجد آمده بود،شروع کرد و به خطي خطي کردن،اما مريم از خط خطي هاي او را دوست نداشت…به او ياد داد چطورخانه ،درخت وخورشيد بکشد…. اما بچه دوسال وچند ماهه نمي توانست انطور نقاشي کند؛مريم مداد رنگي زرد به دستش داد و گفت:
-حالا تو خورشيد بکش!
مداد از دست مادرش گرفت وبه زحمت توانست به عنوان دايره چند خط کج کنار هم بگذارد به مادرش نگاه کرد که نقاشي اش را دوست دارد؟مريم نگاهي به خط هاي کج و او انداخت وگفت:
-براي اولين بار خوبه،اما سعي کن نقاشي هات وقشنگ بکشي باشه؟
سري تکان که مريم گفت:بگو باشه
-باشه
با لبخندي دستي روي سرش کشيد:آفرين خوشگل مامان
اورا با دفتر نقاشي و مداد رنگي هايش تنها گذاشت وبراي درست کردن ناهار بلند شد؛دوروز نتوانست به سرکار برود، دوروزعزادار همسرش است خودش را در خانه حبس کرده بود.حوصله کار کردن نداشت.با آن حالش سعي مي کرد روحيه ي آرش را خراب نکند.
مشغول خوردن ناهاربودند که زنگ خانه به صدا در امد. با باز کردن در و ديدن جسيکا لبخندي زد وبا فکر اينکه براي دلداري دادنش آمده،قدمي به جلو برداشت شايد در اغوشش گريه کند وکمي آرام شود… لبخندش با ديدن چهره ي بي تفاوت وآدامسي که در دهانش مي جويد محو شد وازدر اغوش رفتن او منصرف شد.
متعجب مي پرسد:جسيکا چيزي شده اومدي؟
براي گفتن تعلل نکرد:رئيس رستوران اخراجت کرد
بهت زده گفت:چي؟
با ناباوري و مبهوت به او نگاه کرد وادامه داد:چرا؟من..من فقط دوروز نيومدم حالم خوب نبود…مگه نمي دونست همسرم فوت کرده؟
-چرا ولي اين چيزا براش مهم نيست؟تو بايد فکر خودت باشي عزاداري براي شوهرت يک روز هم کافي بود
چقدر بي احساس،اگر همسر خودش هم بود اينطور حرف مي زد؟مي دانست اينجا غرب است و دنيا و احساساتشان با مردمان سرزمينش فرق مي کند مريم شبيه به يک مجسمه ي بي روح ايستاده واو را تماشا مي کرد..زن وقتي او را اينطور ديد نزديک تر شد و صورتش رابوسيد نه از روي علاقه بلکه براي يک خداحدافظي و احترام به کسي که دوسال است او را مي شناسد:
-بابت شوهرت هم متاسفم…فردا بيا رستوران حقوق اين مدتي که کار کردي و بگير
با همان حلقه هاي اشک در چشمانش نظاره گررفتن جسيکا که در حال پايين رفتن از پله ها بود شد؛جسيکا در حالي که در دستانش در جيب کاپشنش فرو برده و شال گردن بافت مشکي که به دور گردنش انداخته بي تفاوت از حال مريم رفت.
با صداي پر از غمش گفت:حالا چيکار کنم؟
با همان حال شوک زده اش اب دهانش قورت مي دهد همزمان قطره اي اشک از چشمانش جاري شد. وارد خانه مي شود،همان جا کنار در تکيه به ديوار نشست وبه آرش که مشغول خوردن بود نگاه مي کند…انگشت شصتش در دهان گزيد…گيج شده بود..زندگي اش در هم پيچيده شده است…شبيه به يک مارپيچ که بايد راه خروج را پيدا کند؛ در مارپيچ زندگي اش گم شده بود…سردرد به سراغ آمد…خنده عصبي و هيستريک مي کند ميان خنده اش گريه مي کند.
با دستانش شقيقه هايش فشرد،در اثرفشار عصبي چشمانش بست:
-چرا اينجوري شد؟چرا؟کجاي زندگيم اشتباه کردم؟!
خودش هم مي دانست در اثر خودخواهي هاي همسرش زندگي اش به چنين روزي افتاده بود..آرش به چهره ي غمگين مادرش نگاه مي کرد مريم با اشک چشم سر به ديوار چسبانده است.دردهاي مريم براي آرش مفهمومي نداشت فقط مي دانست او ناراحت است.
مريم در اثر غذا نخوردن بدنش بي جان شده بود…آهي کشيد دستش روي زمين گذاشت و بلندشد.. به طرف آرش رفت و بدون اينکه از اودرمورد سير شدنش سوال بپرسد بشقاب هاي غذا از جلوي او برداشت و در سينگ گذاشت…آرش از روي صندلي بلند مي کند و به سمت سرويس بهداشتي مي برد؛
بعد از شستن دست و دهانش براي خواباندن اورا به اتاق مي برد. کنار آرش خوابيده و به صورتش دقيق شد،ناگهان چشمانش به چمداني که پشت آرش بود افتاد…مي دانست در ان چمدان چيزي دارد که در مواقع دل تنگي به سراغش مي رفت…با دودلي در کنار چمدان نشست…در چمدان باز مي کند…چشمانش گردنبد سفالي مي بيند…گردنبد بر مي دارد و از عمق وجودش بو مي کشد.اشک هايش جاري شد.
-ايران،دلم برات تنگ شده…خيلي زياد،براي کوچه هاي تنگ و باريکت،براي فرياد هاي دست فروشا،براي اب دوغ خيار،براي عزيزانم که در خاک تو زندگي مي کنن،اميدوارم قبل از مُردنم يک بار ديگه بتونم بيام(به اسم خودش که با خاک درست شده بود دقيق شد واشک ريخت)ممنون مهيار بخاطر هديه ي خوبت…دلم مي خواد دخترمون و ببينم!الان بزرگ شده…اما منو نمي شانسه،
اشک هايش تند تر روي صورتش مي ريخت:منم نمي شناسمش..اصلا نمي دونم شبيه کي شده!چقدر دلم مي خواد بغلش کنم، اصلا نمي دونم اجازه ميدي اونو ببينم يا نه…چقدر دلم مي خواد زنتو ببينم…حتما از من بهتره
گردنبد روي صورتش گذاشت واشک هايش روي او مي ريخت وحرف ميزد…بعد ازمدتي که آرام شد اورا روي لباس هايش گذاشت…قبل از آنکه در چمدان را ببندد،گوشه اي از آلبوم که از زير لباسش مشخص بود ديد..لباس هايش کنار زد،با ديدن البوم هايش آن ها را براشت…تکيه به ديوار نشست و بازش کرد.
همه ي البوم ها را جلويش مي گذارد به ياد گذشته نگاهي به آنها مي اندازد؛ خاطرات پنج سال از زندگي مشترکشان با کاميار تک، تک از ذهنش عبور مي کند گريه مي کند.به عکس سلفي خودش کاميار که ساحل سيدني انداخته بودند نگاه کرد:
-اگر برمي گشتيم خوشبخت مي شديم،اگر برمي گشتيم به جاي اينکه با حسرت روزهاي خوبي که با هم داشتيم به عکسات نگاه کنم خودت کنارم بودي
دستش روي قلبش فشرد در اثر کاري که مي خواست انجام دهد احساس خفگي مي کرد.عکس ها را يکي پس از ديگري بيرون کشيد،با گريه گفت:
-معذرت مي خوام کاميار…نمي تونم شب و روز به عکسات نگاه کنم،غصه بخورم که چرا رفتي،ببخش
با گريه همه ي آلبوم ها را در آغوش گرفت و به آشپزخانه رفت،اولين عکس با دستان لرزان و اشک هايش به آتش کشيد ودرون سينگ انداخت.عکس هاي بعدي روي او مي گذارد.عکس هاي دونفره شان نابود کرد،لبخند هايشان…شيطنت هايشان…تفريح وگردش هايشان… همه ي خاطراتشان را به آتش کشيد. مي خواست نابود کند هر آنچه که او را به ياد کاميار مي اندازد.
-همين جور زندگيمو به آتيش کشيدي
از او متنفر نبود فقط عصباني بود ونمي خواست هر دفعه به سراغ آلبوم بيايد و با ياد آوري روزهاي گذشته زجر بکشد آه بکشد وبگويد”يادش بخير”فقط دو عکس براي آرش گذاشت يک عکس خودش و کاميار دومين عکس سه نفره شان اما صورت از بين رفته و نه چندان زيباي پدرش،آن شب تصميم گرفت زندگي بهتري براي خودش و پسرش بسازد نه آنقدر رويايي که دست نيافتني باشد. مي دانست که در آن کشور غريب هيچ کس به فکر انان نيست ؛مي خواست شبيه مردمان غرب بي احساس و بي عاطفه زندگي کند،غم از دست دادن عزيزش را فراموش کند شايد اينطور دوام بياورد.
به حمام مي رود وبدن خسته و بي جانش را به آب گرم مي سپارد،بعد از دقايقي با موهاي نيمه خشکش کنار آرش خوابيد و به خواب رفت.
-مامان..مامان
با چشمان نيمه بازش به آرش که کنارش نشسته و صدايش مي زد نگاه کرد:چيه؟
-پاشو
با صداي خواب آلود و گرفته اش گفت:پاشم چيکار کنم؟از کار که بيکارم کردن!از امروز بايد عين…
پوفي کشيد وچيزي نگفت:واسه چي تورو دنيا آوردم؟تو چه گناهي کردي که بايد قاطي بدبختي هاي من بشي!
گريه کرد آرش از حرف هاي مادرش سر در نمي آورد اما گريه اش که ديد سرش روي سينه مادرش گذاشت،دست نوازش بر روي سر پسرش کشيد:
-آرش دعا کن مامان بميره،راحت بشه
لحظاتي بعد از حرفش پشيمان مي شود مي دانست ديگر کسي نيست پسرش را بزرگ کند. آرش سرش از روي سينه ي مادرش برداشت و لبخندي به او زد.مريم تبسمي کرد.بلند شد وصبحانه اي حاضر کرد بعد ازآنکه صبحانه شان خوردند.مريم به همراه پسرش به رستواني که در آنجا کار مي کرد رفت.
-مي خواستم اقاي کلوني ببينم
زن مسن که موهايش جمع کرده بود از زير عينک نگاهي به او انداخت و گفت:
-مي تونيد بريد تو منتظرتون هستند
مريم با لبخندي تشکر کردو همراه آرش وارد اتاق رئيس رستوران شدند.اقاي کلوني با ديدن او پاکت سفيدي روي ميز گذاشت و گفت:
-نصف حقوقتون
مريم ژاکت مشکي اش را به خود جمع کرد با چهره ي پر از التماسش گفت:
-آقاي کلوني من…مي خواستم ازتون خواهش کنم اجازه بديد همين جا به کارم ادامه بدم من…
-خانوم همتي من نمي تونم بخاطر مشکلات کارمندام رستوران رو تعطيل کنم،شما بايد اطلاع مي داديد
-بله حق با شماست اما من حالم اصلا خوب نبود مي دونيد…من توي شرايطي نبودم که بتونم کار کنم
شانه اش با بي تفاوتي بالا انداخت وگفت:
-متاسفم يکي نفر ديگه استخدام کردم،چون ظرف ها اونقدر زياد شده بودند که جسيکا به تنهايي نمي تونست بشوره
مي دانست التماس کردن به آن مرد بي فايده است پول آن مدتي که کار کرده بود برداشت و از ان رستوران خارج شد…قدم هاي تند وعصبي وناراحت بر مي داشت آرش به مادرش نگاه مي کرد،مريم گريه مي کرد.
-مامان
با بغض وگريه عصبانيت گفت:آرش هيچي نگو
بايد به دنبال کار باشد…تا حداقل بتواند پولي جمع کند و از آن کشور نفرين شده براي هميشه برود.از همان روز به دنبال کار مي رود.اما چيزي جز خسته گي عايدش نشد وبه خانه بازش گشت .براي درست کردن ناهار به سراغ يخچال و کابينت ها مي رود،چيز زيادي در خانه نمانده است. نمي دانست چطور بايد با ان مواد غذايي کم تا زماني که کاري ديگري پيدا مي کند روزگار بگذراند. به آرش که پشت او ايستاده و منتظر غذايي است نگاه کرد.لبخندي به او زد:
-گرسنته؟
سرش تکان داد نزديک تر رفت وگفت:الان يه چيز خوشمزه برات درست مي کنم
با مرغ وتخم مرغ کوکوي مرغ درست کرد.با گوجه وسس تزيينش کرد و جلوي آرش که روي صندلي نشسته بود گذاشت وخودش رو به رويش نشست،آرش مشغول خوردن شد و مريم رو به او کرد وگفت:
-شايد تا چند روز اينده بيشتر نتوني غذاي خوشمزه بخوري…بعدش نمي دونم چي بهت بدم،فقط دعا کن کار پيدا کنم
به مادرش نگاه مي کرد،به گمان اينکه او غذا مي خواهد..بشقاب به هول مي دهد:بخور
مهربانانه نگاهي به او انداخت:نه پسر گلم غذا نمي خوام خودت بخور
مريم بشقاب جلوي او گذاشت وگفت:بخور عزيزم،مثل اينکه سرنوشت تو هم خوشبختي ننوشتن!تو هم بايد پا به پاي من سختي بکشي
آرش همه ي کوکوها را مي خورد. بعد از استراحت کوتاهي باز براي پيدا کردن شغلي وجب به وجب شهر ملبورن مي گردند.باز خسته وبي رمق بر مي گردند.مريم روي زمين دراز مي کشد و مي خوابد اما آرش بعد شش ساعت گرسنه است وبا گريه مادرش را صدا مي زند واو را تکان مي دهد،اما مريم از فرط خستگي وکوفتگي بدن نمي توانست تکاني بخورد چشمانش به زحمت باز کرد:
-آرش بخواب،يه امشب و چيزي نخور
چطور مي توانست به پسر دو ساله و چند ماه اش بفهماند خسته است و نمي تواند غذايي درست کند. به حرف مادرش توجهي نمي کندو باز او را تکان مي داد:
-مامان،شام مي خوام..مامان پاشو
مريم با فرياد بلندي گفت:
-چته آرش،چه مرگته؟! خسته ام کردي!!فکر کردي کيفم پر از پوله و نمي خوام چيزي برات بخرم؟ ندارم بفهم..يه شب گرسنه سرت و بذار زمين
با بلند شدن صداي مريم گريه آرش در صداي او گم شد:
– کاميار بيا جواب بچتو بده!ميگه گشنمه!منم دوروزه غذام شده نسکافه…زندگي روياييتو نمي خوام کاميار فقط بيا شکم بچه تو سير کن
سرش روي بالشت گذاشت و گريه کرد،ارش به مادرش نگاه کرد..گمان مي کرد باز کار اشتباهي مرتکب شده که مادرش ناراحت شده مريم سر از بالشت برداشت وبه پسرش نگاه کرد که انگشت اشاره اش در دهان مي گزيد و اشک هايش روي صورتش خشک شده بود. با وجود آنکه حوصله نوازش کردن ارش نداشت اما با همان حال بدش دستش باز کرد وگفت:
-بيا
آرش به سمتش رفت و در اغوش مادرش جاي گرفت سرش نوازش کرد و بوسيدش:
-معذرت مي خوام،حالم خوب نيست..کاش مي تونستي مامان و درک کني
مريم نمي دانست آرش با اين سن کمش براي خريدن هر چيزي نق نمي زند،از او سوال نمي کند چرا هر روز مرا با خود به هرطرف مي کشي؟!پسر آرام ومطيع حرف مادرش است.هر چند نمي دانست درک کردن يعني چه با اين حال باراضافي روي دوشش نمي گذاشت،تنها چيزي که مي خواهد غذايي است که شکمش راسير کند.مريم براي خودش و پسرش سوپ درست مي کند و همان را با هم مي خورند.
روز سوم روز چهارم روز پنجم يک هفته به همين منوال گذشت. هر روز به دنبال کار مي رفت اما خبري نبود..هر روز خسته تر بي جان تر با آرش به خانه بر مي گشت.ارش بعضي شب ها انقدر خسته بود که بدون شام به خواب مي رفت.
هر جا براي کار مي رفت پسرش هم همراه خودش مي برد گاهي آرش از راه رفتن خسته مي شد ومجبور مي شد بغلش کند. اگر راهي براي برگشتن بود حتما اين کار را مي کرد.ذخيره ي غذايي مريم تمام شده بود،و نمي توانست غذايي خوب درست کند، يک هفته است که غذايشان فقط سوپ بود.هر چه داشت در قابلمه مي گذاشت و آبي روي او مي ريخت..آرش ديگر تحمل خوردن سوپ نداشت به ظرف غذايي که مريم جلويش گذاشته بود نگاه کرد آهسته و خجالت زده گفت:
-دوست ندارم

امتیاز دهید به این رمان

Check Also

پارت ۲۳ رمان پاورقی زندگی (جلد دوم )

-مريم برگشته؟!بعدتو همچين چيزي رو از من پنهان کردي؟! سرش تکان داد،گيتي احساس خطر کرد. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.