پارت ۱۵ رمان معشوقه اجباری ارباب

به آراد که جمع شده بود و با دستش شکمشو فشار مي داد نگاه کرد: مادر تحمل کن، الان اورژانس مياد.
خدايا کمکش کن! اگه به خاطر نفريناي منه، همشو پس مي گيرم! فقط کمکش کن! خواهش مي کنم! ديگه نمي تونستم درد کشيدنشو نگاه کنم. سريع رفتم پايين. 
چند دقيقه بعد، اورژانس اومد و بردنش بيمارستان. تا صبح خواب به چشمم نيومد و براش دعا کردم. بعد نماز رفتم به اتاقش؛ به تخت سفيدش که خوني بود نگاه کردم. يه نفسي با دهن بيرون دادم و همه رو جمع کردم. 
تشک و بالشت تميز گذاشتم؛ اتاقشو جارو کشيدم و قبل از اينکه برم، يه دور کامل همه چيزو چک کردم. وقتي خيالم راحت شد همه چيز تميز و مرتبه، رفتم آشپزخونه. 
نتونستم چيزي بخورم. داشتم با کره بازي مي کردم که ويدا اومد تو و با بيخيالي گفت:
– چي شد؟ هنوز نياوردنش؟
سرمو انداختم پايين و جوابشو ندادم. گفت:
– هوي! با توام نشنيدي؟
دلم مي خواست برم خفش کنم. اخمي کردم و گفتم:
– چرا آوردنش، بالاست. مي خواي برو يه بلاي ديگه سرش بيار! اينجوري مي خواستي خودتو تو دلش جا کني؟!
رو صورتم خم شد و گفت: من همين جوري هم تو دلش هستم؛ احتياجي به اين کارا نيست! 
– شب دراز است و قلندر بيدار! مي بينيم. 
پوفي کرد و گفت: مطمئن باش با هر کي ازدواج کني به خاطر زبونت دو روزه طلاقت می ده! 
اينو گفت و رفت. با بي حوصلگي بلند شدم، ميزو جمع کردم. تو حياط منتظر شدم. پس چرا نميان؟! نکنه… نه فکراي منفي ممنوع! رفتم آشپزخونه. براي نهار بايد يه چيزي درست کنم. ساعت نزديک ده بود که صداي خاتون تو سالن پيچيد.
– اميرعلي جان ببرش بالا يه چيزي براش بيارم بخوره.
رفتم بالا، ديدم امير علي بازوي آرادو گرفته. چقدر رنگش زرد شده! بي جونم به نظر مي رسيد. يه راست رفتن بالا. خاتون اومد طرف من و چادرشو درآورد. 
گفتم: سلام.حالش چطوره؟
– سلام. الحمدا… بهتره. بگم خدا اين دختره رو چيکار کنه! به خاطر غذاي تند ديشب اين جوري شد. 
رفتيم تو آشپزخونه. 
گفتم: چيزيم خورده؟
– آره، اميرعلي به زور صبحونه رو بهش داد. اگه نبود آقا هيچي نمي خورد. راستي نهارو چيکار کردي؟
– مي خوام جوجه کباب درست کنم،با سوپ. 
– خوبه، دستت درد نکنه… مي گم مادر، کمي ميوه براش ببر. 
– باشه. 
خاتون رفت. منم ظرف ميوه رو از يخچال درآوردم، گذاشتم رو ميز که يکي گفت:
– سلام!
سرمو بلند کردم، ديدم اميرعلي با لبخند وایساده. 
گفتم: سلام.
اومد جلو، تو چشمام نگاه کرد و گفت: چشمات چرا قرمز شده؟!
– چشمام؟ نميدونم… 
با لبخند گفت: نکنه تو هم مثل من به خاطر آراد شب زنده داري کردي؟
با هل گفتم: نه بابا! من ديشب خوابيدم؛ تازه بيدار شدم.
با لبخند نگام کرد. انگار فهميد بهش دروغ گفتم.
گفت: من ميرم ديگه. مواظب داداشم باش؛ باشه؟
با تعجب گفتم: داداشت؟! کي؟ آراد؟! بعد اون حرفي که بهت زد، بهش مي گي داداشم؟
– يه چيزي بين من و آراد هست که تو خبر نداري. اگه نهار نخورد، بهم زنگ بزن. باشه؟
– باشه. 
– خداحافظ. 
– خداحافظ. 
ظرف ميوه رو برداشتم رفتم بالا. پشت در ايستادم؛ دوتا تقه به در زدم. جوابي نيومد. درو باز کردم و سرمو کردم تو. پشت به من جمع شده، خوابيده بود و پتو رو تا کمرش کشيده بود. ظرف ميوه رو گذاشتم رو عسلي. تختو دور زدم، نگاش کردم. چشماش بسته بود. يعني خوابه ؟ دستمو بردم سمت پتو، کشيدم تا رو شونه هاش. دستمو رو پتو، رو بازوهاش گذاشتم و همين جور نگاش مي کردم. يهو چشماشو باز کرد و نگاهمون به هم گره خورد. ترسيدم؛ دستمو برداشتم. چيزي نگفت. پتو رو کشيد رو سرش. خواستم برم که گفت: 
– ديشب از کجا فهميدي حالم بد شده؟ 
سرش هنوز زير پتو بود. حالا چي بگم؟ بگم نگرانت شدم؟! همينم مونده که آتو دستش بدم..
گفتم: مهم نيست از کجا فهميدم. مهم اينه که هنوز زنده اي! 
چيزي نگفت. منم اومدم بيرون و در اتاقو بستم. به دستگيره در نگاه مي کردم که مختار گفت:
– بيداره؟
نگاش کردم تو راه پله وايساده بود. 
گفتم: آره. 
کنار ايستادم. مختار رفت تو. چند تا پله رو رفتم پايين و نشستم. دو تا دستامو گذاشتم زير چونم و رو به رومو نگاه مي کردم که با صداي سوت زدني سرمو پايين کردم، ديدم پرهام با يه دست گل رز زرد داره مياد بالا. 
با لبخند گفتم: سلام مرد موزي!
سرشو بلند کرد و گفت: سلام! بانوی اول دربار! خوبي؟
– ممنون! 
از پله ها اومد بالا. با فاصله کنارم نشست و گفتم:
– پرهام سليقت منو کشته! چرا رز زرد گرفتي؟
– بخاطر عشقم! 
– عشقت؟! کي؟
– به قيافت نمياد خنگ باشي! آرادو مي گم ديگه! به جان خودم اگه دختر بود با اين اخلاق گند دماغيش عمرا اگه مي گرفتمش!
يهو زدم زير خنده. با تعجب نگام کرد. 
گفتم: فکر کردم مي خواي بگي مي گيرمش!
من مي خنديدم و اون نگام مي کرد.
خندمو جمع کردم و با لبخندگفتم:
– چيه؟! چرا اينجوري نگام مي کني؟!
– هيچي! ميرم پيش آراد. کسي پيشش هست؟
– آره؛ مختار… 
بلند شد. گفتم: چرا اونجوري نگام مي کردي؟! 
نگام کرد و گفت: گير نده ديگه! 
رفت پيش آراد؛ منم رفتم به آشپزخونه که بساط نهارو حاضر کنم. خاتون تو آشپزخونه بود اما ويدا نبودش. گفتم: پس کو اين دختره؟!
– رفته آرايشگاه. 
– براي چي؟!
با تعجب نگام کرد و گفت: مردم براي چي ميرن آرايشگاه؟!
ابرمو انداختم بالا و گفتم: آها! ابرو و رنگ مو و … از اينا ديگه؟
خاتون با لبخند گفت: خوب خدا رو شکر حداقل مي دوني آرايشگاه به چه دردي مي خوره!
گفتم: عجب رويي داره اين دختره ها؟! بعد اون بلايي که سرش آورده، رفته خودشو براي آراد بسازه؟! لابد پيش خودش فکر کرده حالا که خوشگلم، کمي دلبري مي کنم و آقا از غلطم مي گذره. 
خاتون نگام کرد و گفت: حالا تو چرا داري حرص مي خوري؟!
– من؟ من کي حرص خوردم؟! ميرم سوپ درست کنم. 
مشغول درست کردن سوپ بودم که آيفون زنگ خورد. اونم نه يه بار؛ چهار بار پشت سر هم زنگ مي زد. خاتون: برو ببين کيه؟ زنگ سوخت! 
پريدم سمت گوشي و با عصبانيت گفتم: کيه؟!
صورتشو آورد جلو و گفت: زهرمار و کيه! درو باز کن ببينم! 
دکمه رو زدم .آشغال! 
خاتون: کي بود؟!
– هم قبيله ی آقا!
– چي؟
– فرحناز خانم. 
خنديد و گفت: ها!
بعد از چند دقيقه صداش تو سالن پيچيد:
– خاتون؟ خاتون؟ من نمي دونم دايي چرا اين پيرزنو اخراج نمي کنه؟! 
خاتون: اي خدا! اين دختر کي شوهر مي کنه از دستش خلاص شم؟! 
اينو گفت و با دو رفت سمت سالن. چند دقيقه بعد با چند تا کمپوت اومد تو و گفت:
– مي بيني؟ به خاطر اين دو تا قوطي اين همه سرو صدا مي کنه!
خنديدم و گفتم: چقدرم ولخرجه!
– دوتا فنجون قهوه ببر بالا. 
– چرا دوتا؟
– کامليا هم اومده. 
همينجور که از کابينت قهوه رو برداشتم، گفتم:
– ميگم خاتون! اخلاق فرحناز به کي رفته؟ کامليا و اميرعلي خيلي مهربونن.
قهوه رو ريختم تو قهوه ساز. 
گفت: اخلاقش به دايي و مامانش رفته!
دو تا فنجون خوشگل هم گذاشتم تو یه سيني شيک. داشتم بهشون نگاه مي کردم که يکي گفت:
– چيکار کردي سيندرلا؟!
نگاش کردم و گفتم: به نظرت خوبه؟
پرهام با دست به فنجونا اشاره کرد و گفت: مگه اومدن خواستگاريت انقدر با وسواس نگاشون مي کني؟ اگه من جاي تو بودم قهوه رو مي ريختم تو کاسه و براش مي بردم!
– جدي؟
– آره بابا! قربون دستت يکي هم به من بده. 
کنار خاتون نشست. 
خاتون گفت: مختار رفت؟
پرهام: آره.
يه فنجون قهوه بهش دادم و با سيني رفتم بالاو دو تا ضربه در زدم؛ گفت: بيا تو..
با يه دستم درو باز کردم و رفتم تو. فرحناز دست راست لبه تخت نشسته بود و کامليا هم سمت چپ. 
سيني رو جلو فرحناز گرفتم. با اخم نگام کرد و گفت:
– نمي خورم ببر.
نخور! به جهنم! رفتم طرف کامليا. با لبخند برداشت و گفت:
– دستت درد نکنه! 
فرحناز: مگه تو خدمتکارش نيستي؟ چرا بهش نرسيدي؟ اگه بهش مي رسيدي اينجوري نمي شد.
– چه جوري بهش برسم؟ وظيفه ی من فقط بيدار کردن و صبحانه دادنه. همين! بقيه کاراش با ويداست. 
تو چشماش نگاه کردم: اگه خيلي نگرانشي، چرا خودت نمياي ازش مراقبت کني؟!
آراد فقط نگام کرد. 
فرحناز با عصبانيت به آراد گفت: يک دليل منطقي بيار که چرا تا حالا اين دخترو نگه داشتي؟
صداي در اتاق بلند شد.
کامليا: بفرماييد.
در باز شد و ويدا اومد تو. اوه اوه! چه بلايي سرخودش آورده؟!
ابرو که فقط در حد خط بود. موهاشم از قرمز رد کرده بود. تيپش که ديگه ناگفتي! قيافه ی غنچه ی فرحناز به گل تبديل شد و با لبخند گفت:
– چقدر خوشگل شدي ويدا! 
ويدا ذوق مرگ شد: مرسي خانم!
آراد بدبخت همچين با تعجب به ويدا نگاه مي کرد، انگار مي خواست مطمئن بشه خود ويداست! از طرز نگاه کردنش نزديک بود بخندم. ويدا به آراد نگاه کرد و با ناراحتي گفت:
– خوبيد آقا؟ ديشب وقتي فهميدم حالتون بد شده خيلي ناراحت شدم. اگه بدونيد ديشب چقدر براتون گريه کردم؟ اصلا تا صبح خوابم نبرد.
پوزخندي زدم. فرحناز گفت:
– به چي مي خندي؟ 
به ويدا گفتم: آقا رو ديشب ساعت چند بردن بيمارستان؟!
انگار انتظار اين سوال رو نداشت. هول گفت:
– چي؟…ساعت… خوب معلومه… ساعت يک. 
ابرومو انداختم بالا و گفتم: يک؟!! 
لبخند زدم : دفعه ديگه خواستي خودشيريني کني، حواست به ساعت باشه! 
اينو گفتم و سريع از اتاق اومدم بيرون. درو بستم. چند تا پله رو رفتم پايين که کامليا صدام زد: 
– صبر کن آني!
وايسادم. کنارم رو پله وايساد و گفت:
– مي شه ازت يه خواهش گنده کنم؟!
– خواهشا زياد گنده نباشه! 
خواست چيزي بگه که در باز شد و فرحناز با اخم اومد بيرون. رو به روم بالاي پله ها ايستاد و گفت:
– ديگه حق نداري براي آراد غذا درست کني.
پوزخندي زدم و گفتم: من حتي حاضر نيستم براي آقاتون سم درست کنم، چه برسه به غذا… اينم که مي بيني اينجوري رو تخت افتاده، دسته گل ديشب ويدا خانمتونه، نه من! 
– آره به خاطر اينکه خودتو خلاص کني، گناهتو بنداز گردن يکي ديگه… آشغال!
کامليا: فرحناز خجالت نمي کشي اينجوري حرف مي زني؟!
با عصبانيت گفت: برو بابا!
رفت تو. کامليا دستشو گذاشت رو بازوهام و گفت:
– ناراحت نشو آني… اخلاقش همينه. با همه همين جوري حرف مي زنه.
– مهم نيست؛ عادت دارم! 
با هم رفتيم پايين. 
گفتم: راستي خواهش گندت چي بود؟
– آها! يادم رفت. مي خواستم بگم مي شه با من بياي پارچه بخريم؟ آخه من نمي دونم چي بخرم؟ 
– اول مدلتو بده ببينم، بعد ميگم چه پارچه اي رو بخري. 
– باشه. 
وقتي وارد آشپزخونه شديم، پرهام هنوز نشسته بود. تا ما رو ديد، بلند شد و گفت: 
– خوب ديگه، کم کم رفع زحمت کنيم. 
خاتون: کجا پرهام؟ نهارو بمون.
پرهام: نه، ممنون. بايد برم شرکت کار دارم. خاتون مي شه چند لحظه بياي؟ کارت دارم. 
خاتون بلند شد.پرهام به من نگاه کرد و گفت: خداحافظ.
فقط سرمو تکون دادم. با تعجب به رفتنش نگاه کردم. اين چش بود؟ چرا اين جوري کرد؟ به کامليا نگاه کردم. با لب و لوچه ی آويزون، سرشو پايين گرفته بود.
خنديدم و گفتم: اين چه قيافه ایه که به خودت گرفتي؟
سرشو آورد بالا و گفت: ها؟! هيچي! بيا بشين تا مدلو نشونت بدم. 
نشستيم. بعد چند دقيقه ور رفتن با گوشي، جلوم گرفت و گفت: اين مدلو مي خوام. 
– خوش سليقه اي! 
– کي حاضر مي شه؟
– هر وقت پارچه رو بياري.
نگاش کردم. ناراحت بود. گفتم:
– چيزي شده؟ 
– نه،خوبم. 
مي دونستم يه چيزيش هست. اما نمي خواست بگه. يعني به پرهام مربوط مي شه؟ نکنه اينم عاشق شد؟!
ويدا: اون چه حرفي بود که به من زدي؟ مي خواستي منو ضايع کني؟!
سرمو بلند کردم، ديدم با عصبانيت تو چهار چوب در ايستاده. 
گفتم: تو که سر تا پات ضايعست! ديگه من چيتو ضايع کنم؟! فقط خواستم حواستو بيشتر جمع کني! 
اومد جلو و گفت: برو تو آينه يه نگاهي به قيافت بنداز تا بدوني کي ضايعست!
کامليا بلند شد و گفت: بس کن ويدا. شماها چرا همش به اين مي پريد؟!
ويدا با عصبانيت گفت: کامليا خانم! اين به منو آيناز مربوط مي شه… لطفا…
کامليا: لطفا چي؟ دخالت نکنم؟ فکر کردي با اين قيافه اي که براي خودت درست کردي، آراد صد دل عاشقت مي شه؟!
ويدا با دست مشت شده و عصبي نگاه کامليا کرد و رفت بيرون. کامليا نشست. با لبخند نگاش کردم و گفتم:
– بابا کاملي! دمت ناجور گرم! 
با تعجب نگام کرد و يه لبخند زد. بعد زد زير خنده و گفت:
– واي آني! اصلا بهت نمياد اين جوري حرف بزني!
خاتون نهار آرادو حاضر کرد. ويدا نبود. خودم براش بردم. فرحناز هنوز تو اتاق بود. آراد تو تختش دراز کشيده بود و کتاب مي خوند. ميزو چيدم. 
فرحناز گفت: آراد پاشو يه چيزي بخور.
– ميل ندارم. 
– يعني چي که ميل نداري؟ باز مي خواي حالت بد بشه؟
– خودت برو بخور. 
– اگه بلند… 
آراد با اخم نگاش کرد و گفت:
– اگه بلند نشم چيکار مي کني؟ مي گم ميل ندارم …گشنم شد مي خورم. 
يه لبخند زدم و رفتم بيرون. هه! پس بلده با فرحنازم دعوا کنه! 
سر سفره بوديم که گفتم: خاتون مهموني امشب کنسله؟
کامليا خنديد. 
خاتون گفت: آره. 
کامليا: راستي آني! چند سالته؟
– بيست و چهار و شما؟
– دو سال کوچيکترم … چي خوندي؟
با حسرت گفتم: پام به دانشگاه باز نشده.
ساکت شد و چيزي نگفت. 
بالبخند گفتم: تو چي خوندي؟
– تئاتر. 
– واي من عاشق تئاترم. کاش مي شد يه روز بيام نمايشتو ببينم. 
– خوب بيا! خوشحال مي شم.
خاتون بهش نگاه کرد و گفت: کامليا جان آيناز نمي تونه بره بيرون.
کامليا با تعجب گفت: آخه چرا؟!
مش رجب: اين قانونو آقا براش گذاشته… حالا انقدر حرف نزنيد؛ نهارتونو بخوريد!
يه لبخند تلخي زدم. کامليا هم از روي ناراحتي جواب لبخندمو داد. بعد نهار، کامليا و فرحناز رفتن. منم رفتم بالا که ظرفا رو جمع کنم. وقتي وارد اتاق شدم، ديدم آراد خوابيده و چشماشم بسته. از بشقابا معلوم بود فقط فرحناز نهار خورده. همين جور که ظرفا رو جمع مي کردم، گفتم:
– اگه مي خواي خودکشي کني، راه ديگه اي هم وجود داره!
با چشماي بسته گفت: تو لازم نکرده نگران من باشي!
– نگرانت نيستم… نگران خودمم که اگه مريض شدي اين همه پله رو بايد بالا پايين کنم! 
چشماشو باز کرد و گفت: تو رو براي خوشگذروني نياوردم که؟ آوردم که اين پله ها رو بالا و پايين کني.
چيزي نگفتم و سيني رو بردم پايين. داشتم ظرفا رو مي شستم که ويدا با پلاستيکاي ميوه اومد تو و با حالت قهر گفت:
– زودتر کارتو تموم کن، مي خوام ميوه ها رو بشورم. 
– چشم! براي آقا خريدي؟ 
جوابمو نداد. گفتم: سعي کن بهش بدي چون نهار نخورده! 
بعد اينکه ظرفا رو شستم، رفتم سراغ بافتني. کلاهي رو که تا نصفه بافته بودمو کامل کردم. جلوي آينه ی اتاقم وايسادم وگذاشتم رو سرم. صورتمو چپ و راست کردم؛ بد نشدم! کمي از موهامو ريختم بيرون. پوفي کردم. خوشکل شدن به من نيومده! 
خنديدم و گفتم «خدايا! کرمتو شکر! اين همه آدم خوشگل خلق کردي، به ما که رسيد …» يه تقه به در خورد. سريع کلاه رو درآوردم و روسريمو پوشيدم. درو باز کردم، ديدم مش رجبه. 
با تعجب گفتم: بله؟!
– برو آشپزخونه به خاتون کمک کن. آقا شب مهمون دارن. 
– کيه؟
– خونواده عمش و باباش و زن باباش و پرهام. 
با تعجب نگاش کردم. يه لبخند زدم و گفتم: باشه الان ميرم. 
رفتم به آشپزخونه و گفتم: اين دختره کجا ميذاره ميره؟!
– نمي دونم به خدا. کاراشم مشکوک شده. 
به خاتون کمک کردم که شامو درست کنه. ساعت هفت بود که مختار اومد. با عجله از پله ها رفت بالا. به پنج دقيقه نکشيد که تلفن آشپزخونه زنگ خورد. 
خاتون گوشي رو برداشت: بله آقا؟
– اتفاقي افتاده؟
– چشم آقا، چشم.
گوشي رو گذاشت و با نگراني گفت: آيناز جان! برو لباستو بپوش.
– ديگه براي چي؟ من که کاري نکردم؟ 
– فکر کني غر بزني نمي برتت؟
با عصبانيت و حرص، چاقو رو زدم به ميز و بلند شدم .رفتم سراغ کمدم. يه پالتو کرم با شلوار لي مشکي و شال پشمي سفيد و کلاه و شاگردنم پوشيدم. تو آينه به خودم نگاه کردم. دست اميرعلي درد نکنه اينا رو برام خريد!
با قدم هاي تند رفتم به عمارت. مختار وايساده بود و به ساعتش نگاه مي کرد. سر تا پاي منو نگاه کرد و يه لبخند زد. گفتم:
– چيه؟ مگه خودت زن نداري چشم چروني مي کني؟!
خنديد و گفت: دارم … ولي عين تو، تو فصل پاييز اين جوري خودشو نمي پوشنه!
– سرمايیی ام! 
صداي پله ها اومد. سرمو بلند کردم، ديدم آراد با اخم، همين جور که از پله ها مياد پايين، ساعتشو هم رو دستش مي بنده.
با اين اخمي که اين کرده، الان ساعته سنگ کوب مي کنه!
خاتون از آشپزخونه اومد بيرون و گفت: مادر کاش يه چيزي مي خوردي، بعد مي رفتي. 
سرشو بلند کرد. اول به من نگاه کرد؛ با تعجب همه جا مو ديد زد و گفت:
– خاتون؟ بيرون داره برف مياد؟!
با دهن باز نگاش کردم. کثافت منو مسخره مي کني؟! خاتون خنديد و گفت: 
– نه آقا! آيناز سرماييه. چيزي نمي خوري؟
آراد کنار مختار ايستاد و گفت: نه، گشنم نيست. 
خاتون: پس آقا زودتر بيايد، چون مهمون داريم. 
فقط سرشو تکون داد و راه افتاديم. سوار ماشين شديم. طبق معمول، من جلو کنار مختار نشستم و آقازاده هم عقب. 
آرادگفت: مختارشيشه ها رو بکش پايين گرممه.
برگشتم پشت و با چشاي گشاد نگاش کردم. بعدش به مختار نگاه کردم که لبخند در حد خنده رو لبش بود. 
ملتمسانه گفتم: ميشه شيشه ها رو نکشي پايين؟
آراد: مختار نشنيدي؟ گفتم شيشه ها رو بکش پايين!
مختار با خنده گفت: آخه آقا هوا خيلي سرده.
برگشتم با اخم به آراد نگاه کردم و گفتم: تو مشکلت با من چيه؟ مي گم سردمه، نمي فهمي؟!
آراد: ازم خواهش کن شيشه ها رو نکشم پايين!
لبخند عصبي زدم و گفتم: ببين! من اگه از اين سرما منجد هم بشم، از تو يکي خواهش نمي کنم! 
آراد خواست چيزي بگه که گوشيش زنگ خورد.
گوشي رو برداشت: بله؟
– سلام عزيزم. خوبي؟
عزيزم ؟!! اين با کيه مي گه عزيزم؟! خب فکر کردن مي خواد؟! معلومه فرحناز جونشه. مگه عزيز کرده ی ديگه اي هم داره؟! 
جاييم. زود ميام. 
– چشم فرحنازم ميام…خداحافظ گلم.
يهو حس کرم ريختن پيدا کردم. به مختار گفتم:
– شما از اميرعلي خبر نداريد؟
مختار با تعجب گفت: اميرعلي؟!! نه، چطور؟
با افسوس آهي کشيدم و گفتم: هيچي… دلم براش تنگ شده!
آراد: اون که صبح خونه بود؟ يعني انقدر زود به زود دلت براش تنگ مي شه؟!
– چيکار کنم ديگه؟ اون تنها مونس و همدم دل منه! 
– اون مونس توئه؟!
– اهووم!
آراد با عصبانيت گفت: اهووم نه؛ بله!
با صداي بلندي گفتم: بله!
مختار ماشينو دم يه خونه نگه داشت و پياده شديم. مختار زنگو زد. مردي از پشت آيفون گفت:
– کيه؟
– مختارم. 
درو زد؛ رفتيم تو. خواستم برم که آراد گفت: کجا ؟
– برم تو ديگه؟ 
– يعني انقدر شعور نداري بفهمي من بايد اول برم؟
اينو گفت و با اخم وارد خونه شد. منم پشت سرش و مختارم اومد تو. 
زير لب گفتم: خودت شعور نداري که بفهمي خانما مقدمترن! 
آراد با صداي نسبتا بلندي گفت: خانما براي دستشويي مقدمن! 
وايسادم و با کفر دستمو مشت کردم و زير لب غر زدم: شيطونه مي گه برو بزنش نقش زمين شه! 
مختار از کنارم رد شد و با لبخند گفت: حالا يه امشبو حرف شيطونو گوش نکن! 
وای! اينا چرا حرف منو مي شنون؟! با حرص پامو کوبيدم زمين و رفتم تو. 
آراد با اخم رو مبل نشسته بود. مختارم رفت کنارش نشست. به خونه نگاه کردم. يه خونه ی ساده با سه تا اتاق خواب و آشپزخونه. 
مختار: پس چرا نمي شيني؟
نگاش کردم و گفتم: اومديم خواستگاري؟!
مختار خنديد و گفت: آره! اومديم ببينم مي تونيم برات يه شوهر گير بياريم که از دستت راحت شيم؟ 
خواستم چيزي بگم که مردي با سيني از آشپزخونه اومد بيرون و گفت: خيلي خيلي خوش اومديد آقا؛ بنده نوازي کرديد. 
سرشو بلند کرد و به من گفت: بفرماييد خانم .چرا وايساديد؟
اينو گفت و سيني رو جلوي آراد گرفت. 
گفتم: چايي پر رنگ براشون خوب نيست. 
سه تاشون نگام کردن. آراد با تعجب بيشتري نگام کرد. 
گفتم: چرا اينجوري نگام مي کنيد؟ خب چايي براي معدش خوب نيست ديگه؟ 
اينو گفتم و روي مبلي که کنارم بود، نشستم. 
مرده گفت: آقا ببخشيد، من نمي دونستم. 
آراد: مهم نيست. بشين کارت دارم. 
مرده بعد اينکه چاي به من و مختار داد، نشست. يه قلپ از چاي خوردم. آخ چه کيفي مي داد توي هواي سرد يه چيز داغ بخوري!
آراد پا رو پا انداخت و به مردي که روبه روش نشسته بود، گفت:
– واسه چي رفتي پيش زن عبدا…؟
انگار انتظار نداشت آراد هميچين سوالي ازش بپرسه. با هول گفت: عبدا…؟ شما از کجا مي دونيد؟!
– مهم نيست. جواب منو بده! 
– خب… خب آقا… که پول بدم به زن و بچش. 
– که چي بشه؟
لبخند دستپاچه ای زد و گفت: ديدم شوهرش نيست، گفتم به خاطر رضاي خدا يه کمکي بهشون کنم.
– مگه عبدا… کجاست که تو مي خواي به زن و بچش کمک کني؟
– خوب فراريه.
– از کي؟
– از… از باباتون ديگه… از محمود شنيدم.
– چرا از بابام فراريه؟
– خب…خب… آقا اصلا اين سوالا براي چيه؟
– مي خوام يه چيزايي دستم بياد! 
– مثلا چي آقا؟
– مثلا اينکه تو ديروز رفتي پيش زن عبدالله که با پول و زور، جاي عبدا… رو از دهن زنش بکشي بيرون.
بيشتر هول شد و با لبخند گفت:
– آقا اين چه حرفيه مي زنيد؟ به من چه عبدا… کجاست؟! اصلا به من مياد از اينکارا بکنم؟ 
– مي دوني ظاهر و باطنت يکي نيست؟
– آقا اگه منم دنبال عبدا… باشم، به خاطر پدرتون بوده نه کس ديگه اي… مگه خود شما دنبالش نيستيد؟ خوب با هم پيداش مي کنيم.
– بابام گفته پيداش کني؟
انگار از دروغ گفتن خسته شده بود، نفسي کشيد و گفت:
– بله آقا… من به پدرتون بدهکارم اونم گفته جاي طلبش، عبدا… رو پيدا کنم. وگرنه زن و بچمو… 
چند قطره اشک از چشماش اومد. پاکشون کرد . گفت:
مي کشه…
مختار: چقدر بدهکاري؟
– بيست ميليون. 
– اين همه پولو براي چي از بابام گرفتي؟
با گريه گفت: نگرفتم آقا؛ ده ميليون بيشتر نگرفتم… پدرتونم گفت بايد بيست ميليون بهش برگردونم.
آراد با عصبانيت گفت: تو عقل تو کلت هست؟! اون موقع که داشتي از بابام پول مي گرفتي فکر نکردي چه جوري بايد پس بدي؟!
– نه آقا! چه جوري فکر کنم؟ زنم تو بيمارستان بود. پول مي خواستم. 
آراد يه پوفي کرد و گفت: گوش کن! يه قرار با هم مي ذاريم. من سي ميليون بهت مي دم، وقتي پولو گرفتي، گورتو گم مي کني و ديگه مزاحم خونواده عبدالله نمي شي.فهميدي؟
آراد از کتش يه دسته چک درآورد و روش مبلغ پولو نوشت. مرده از خوشحالي نمي دونست چيکار کنه. کنار پاي آراد نشست و با گريه گفت: 
– آقا خيلي مردي! شرمندم کرديد به مولا… روي هر چي مرده سفید کرديد. تا عمر دارم لطفتونو فراموش نمي کنم. نوکرتم آقا! 
آراد با اخم گفت: بسه. بلند شو! 
– چشم آقا، چشم! 
آراد چکو بهش داد. مرده سر جاش نشست و با خوشحالي به چک نگاه مي کرد. 
آراد: پولو مي دي به بابام و ديگه هم براش کار نمي کني. فهميدي؟
– بله آقا… ولي اگه جاي عبدا… و خواست، چي؟
مختار: تو که علم غيب نداري؟ اگه گفت، بگو دارم دنبالش مي گردم يا بگو نمي دونم کجاست. شرط آقا سيروس پول بود، اينم که داري بهش بدي. فکر نکنم ديگه عبدا… رو ازت بخواد.
– باشه آقا. هر چي شما بگيد. 
با تعجب داشتم به حرف اينا گوش مي دادم. اين عبدا… کيه که آراد داره به خاطرش خودشو به آب و آتيش مي زنه و باباشم نبايد بفهمه کجاست؟!
سوار ماشين شديم و راه افتاديم . 
آراد: عبدا… رو پيدا کردي؟
– هنوز نه. 
– چرا؟
– چون اردشيرو پيدا نکرديم.
– مگه منصور جاشو بهت نگفت؟
– نه. مي گه نمي دونه کجاست؟ همينم که گفته پيش اردشيره خيليه. 
– با ناز کردن کسي حرف نمي زنه… بيشتر خوشش مياد و ساکت مي شه…خودم بايد به حرفش بيارم. 
مختار خنديد و گفت: حرص نخور آراد جون! پوستت خراب مي شه و فرحناز ديگه تحويلت نمي گیره ها!
با حرف مختار خنديدم.
تلفن آراد زنگ خورد. 
پوفي کرد و گفت: بله بابا؟
– يک ساعت ديگه ميام. 
– باشه خداحافظ.
گوشي رو قطع کرد و گفت: مي شه زودتر بري؟
مختار پاشو گذاشت رو گاز و حرکت کرد. اينا معلوم هست امشب چشونه؟! براي چي منو با خودشون اينور و انور مي کشونن؟! اي خدا! چرا هيچ کارشون مثل آدميزاد نيست؟!
دم يه خونه که اوضاع درستي نداشت، نگه داشت. 
مختار به من گفت: پياده شو!
با ترس به خونه نگاه کردم و گفتم: چي؟ براي چي پياده شم؟!
اداي آرادو درآورد و گفت: چون من مي گم! 
بعدش خنديد! 
به آراد نگاه کردم و خنديدم. 
آراد با اخم گفت: مختار! مثل اينکه از زنده بودنت خيلي ناراحتي! 
خنديد و گفت: آيناز! برو پايين تا دوتامونو نکشته! 
با خنده اومدم پايين. ترسيدم. آخه اينجا کجاست که منو آوردن؟ در زد؛ چند دقيقه بعد صداي کشيدن دمپايي رو زمين اومد. 
درباز شد، يه مرد معتاد خميده که يه دستمال تو گردنش انداخته بود و به زور چشماشو باز نگه داشته بود به مختار گفت: شما؟!
ازش ترسيدم. مختار بهش توجهي نکرد؛ درو باز کرد و رفت تو. به من نگاه کرد و گفت:
– پس چرا وايسادي؟ بيا ديگه؟
يا خدا! اينجا کجاست ديگه؟! اگه جون سالم به در ببرم حتما توبه مي کنم که ديگه با آراد بحث نکنم! با ترس قدم برمي داشتم. کنار مختار ايستادم و اطرافو نگاه مي کردم. مرده درو بست و دوباره دمپايشو روي زمين مي کشيد و راه مي رفت. به مختار گفت:
– چته سرتو انداختي پايين و اومدي تو؟
– جنس مي خوام. 
– چي؟ جنسومون کجا بود؟ اشتباه اومدي آقا! بفرماييد!
– برو به شعبون بگو بياد. 
شعبون؟!
چقدر اسمش آشناست! از قيافه ی خمار مرده مشخص بود که تعجب کرده. 
گفت: تو شعبونو از کجا مي شناسي؟!
مختار داد زد: مي ري بگي بياد يا خونه رو رو سرت خراب کنم؟!
دو قدم رفت عقب. شعبون اومد بيرون و گفت:
– چه خبرته؟ خونه رو گذاشتي رو سرت مرد حسابي!
چشمام گشاد شد.اين… اين… اين همونيه که منو دزديد! خودشه! با کريم خله! مختار براي چي منو آورده پيش اين؟ ترسيدم. رفتم پشت مختار وايسادم. 
شعبون: چه خبرته مختار؟ براي چي عربده مي کشي؟ اينجا که چاله ميدون نيست؟
– نه نيست… اما مثل اينکه نخاله هات منو زود يادشون مي ره! 
خنديد و گفت: خب حالا! چي مي خواي؟
– جنس! 
– از همون قبيلا؟ 
– آره.
– باشه الان ميارم … 
به من نگاه کرد: اين کيه با خودت آوردي؟
– تو به اين کارا کار نداشته باش. برو جنسو بيار.
چونه پر ريششو خاروند و گفت: باشه! 
اومدم کنار وايسادم. مختار گفت:تو چرا رفتي پشت من قايم شدي؟ مي شناسيش؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم: آره… براي چي منو آوردي اينجا؟!
– بعدا مي فهمي. 
شعبون اومد. جنسو داد به مختار و همين جور نگام مي کرد. دوباره رفتم پشت مختار وايسادم. مختار پولو بهش داد. 
خواستيم بريم که گفت: تو همون کرمه نيستي که دزديدمت؟!
نگاش کردم. لبمو به دندونم گرفتم و گفتم: چرا خودمم سگ وحشي!
پوزخندي زد و گفت: مختارو ديدي شير شدي؟!
مختار: بريم!
با عصبانيت از خونه اومديدم بيرون. سوار شدم و در ماشينو محکم بستم. 
آراد گفت: نمي توني آروم تر درو ببندي؟!
چيزي نگفتم. ماشين حرکت کرد. چرا مختار اين کارو کرد؟!
گفتم: چرا منو آوردي اينجا؟
مختار: توضيح دادنش کمي سخته…بذار براي بعد.
بغض دوباره اومد سراغم. حال گريه داشتم. کاش مي شد يه جاي خلوت و سوت و کور زار زار گريه کنم اما چه کنم که اسير دست کسي ام که فقط اجازه نفس کشيدنو بهم داده؟ 
واردخونه شديم. يه راست رفتم به اتاقم و لباسامو عوض کردم. حال غذا خوردن نداشتم. خسته بودم… خسته از دنيا و اين زندگي و اين تنهايي که هيچ وقت دست از سر من برنداشت.تشکمو پهن کردم و خوابيدم. دستمو گذاشتم زير سرم و به سه ثانيه نکشيد که خوابم برد.
– آيناز!آيناز!
چشمامو باز کردم. خاتون بود. نفسي کشيدم و گفتم:
– نمي شه ويدا بيدارش کنه؟
با دست به ويدا که کنارم خوابيده بود اشاره کرد و گفت:
– به نظر تو من تا کي بايد صداش بزنم تا بيدار بشه؟!
نگاش کردم. دهنش باز بود و تمام موهاش رو صورتش ريخته بود. با لبخند بلند شدم. ديدم پنجره خيسه. با تعجب گفتم: بارونه؟
– آره… ولي نم نم. 
جوراب و سويشرت کلاه دارمو پوشيدم و زيپشو تا آخر کشيدم و کلاهمو گذاشتم رو سرم. دستمو گذاشتم تو جيبم و اومدم بيرون. يه نفس عميق کشيدم. واي! عجب هوايي! جون مي ده براي يخ زدن! 
خاتون اومد بيرون و گفت: دختر انقدر با خودت حرف نزن! برو زودتر بيدارش کن. 
با خنده گفتم: از ديشب ما شانس حرف زدن با خودمونم نداريم! 
با دو رفتم سمت عمارت. داگي رو ديدم تو خونش خوابيده. ديگه باهاش خوب شده بودم. بعضي وقتا خودم بهش غذا مي دادم. 
با صداي بلندي گفتم:
– سلام داگي! صبح بخير! هواي خوبيه، نه؟ حواست باشه سرما نخوري!
داگي بلند شد و پارس کرد. سريع از پله ها رفتم بالا و وارد اتاقش شدم چراغو زدم.
اين بشر وقتي لباس مي پوشه چقدر خوشگل مي شه! 
کنار تخت وايسادم و گفتم: آقا؟…آقا؟
چشماشو باز کرد و پتو رو رو سرش کشيد. يه غلتي خورد و به پهلوي چپش خوابيد. اه اين مردا چرا اين جورين؟! 
سرمو بردم جلوتر و گفتم: آقا؟ صبح شده. نمي خوايد بيدار شيد؟!
همين جور که سرش زير پتو بود، گفت:
– خانم خروس! انقدر ميو ميو نکن! مي دونم صبح شده.
کرم زالو! با حرص دستمو تو هوا مشت کردم که پتو رو از سرش برداشت. مشتمو باز کردم؛ خودمو باد زدم و با لبخند گفتم: چقدر گرمه!
يه نگاهي بهم کرد و گفت: مجبوري خودتو زهره پوش کني؟! براي چي خيسي؟
انگشت اشارمو سمت پنجره گرفتم و گفتم: داره بارون مياد.
به پنجره نگاه کرد و گفت: اگه اين بارونه، پس نم نمت چيه؟!
از تخت اومد پايين. همين جوري نگاش مي کردم، با اخم گفت:
– نگاه داره؟!
ديدن خر صفا داره! 
يه لبخند زدم و گفتم: نه! ميرم صبحونه رو حاضر کنم. 
خواستم برم که رعد و برق زد. با جيغ پريدم بازوي آرادو سفت گرفتم. يه رعد و برق گنده تر زد که بيشتر به بازوش چسبيدم. سرمو آروم آوردم بالا، ديدم با غضب نگام مي کنه. 
با ترس گفتم: ببخشيد؛ از رعد و برق مي ترسم!
– فکر مي کني اگه به بازوي من بچسبي، ديگه رعد و برق نمياد؟
ولش کردم و گفتم: ببخشيد!
از اتاقش اومدم بيرون. يه نفس راحتي کشيدم. کثافت چه بوي خوبي هم مي داد!
از پله ها مي رفتم پايين که يادم افتاد چي بهم گفت. چشمامو با حرص بستم و با غر غر کردن وارد آشپزخونه شدم. 
خاتون با لبخند نگام کرد و گفت: باز چي شده با خودت حرف مي زني؟!
– خاتون باورت مي شه؟ به من مي گه خروس! تقصير خودمه که هر روز کله سحر از خواب نازم مي زنم که آقا رو بيدار کنم. اگه يه روز بيدارش نکنم، حساب کارش دستش مياد که ديگه اين جوري صدام نزنه. اِه اِه به من مي گه گربه! فقط مونده بود همين يکي بگه گربه! مگه صدام چشه که مي گه گربه؟! اگه من يه روز حال اينو نگرفتم؟ حالا ببين! اصلا فردا بيدارش نمي کنم! 
خاتون خنديد و گفت: تموم شد؟!
– بله، تموم شد! اصلا شما چرا هر روز ميای صبحونه آرادو حاضر مي کنيد؟ مگه صبحونه ی اون با من نيست؟
– نخير؛ مثل اينکه امروز توپت پره حسابي!… تا به فنامون ندادي برم!… چاي و شير بهش نده. 
– خاتون؟ مي شه نهار امروزو من درست کنم؟
– نخير! 
– چرا؟
– قربونت برم مي ترسم خراب کاري کني. اخلاق آقا هم که خودت مي دوني.آشپزي فوت و فن داره؛ نمي شه که همين جوري نخود لوبيا رو بريزي تو قابلمه، يه پارچ آبم بريزي توش!
– دست شما درد نکنه! يهو بگو عرضه نداري ديگه! اگه مي ذاشتي هنراي آشپزيمو بهت نشون بدم، اين حرفو نمي زدي.
با لبخند گفت: خوب بابا چرا شاکي مي شي؟! باشه خودت بپز ولي بذار کنارت باشم… که خدايي نکرده شورش نکني! 
کنارش وايسادم؛ شونه شو چرخوندم طرف در و گفتم:
– شما تشريف ببريد! خودم به کل اُمور رسيدگي مي کنم! 
همين جور که هلش مي دادم بره بيرون، گفت: خوب بذار بمونم بهت کمک کنم! 
– نمي خواد! خودم بلدم!
از آشپزخونه بيرونش کردم و درو بستم.
تلفن زنگ خورد. گوشي رو برداشتم: بله؟
– بيا وانو آب کن!
– چشم آقا! 
گوشي رو گذاشتم. آخه بگو چلاقي نمي توني شير آبو باز کني که وانت پر بشه؟! سريع رفتم بالا.
رويا هم اومد بيرون. با تعجب نگاش کردم، گفت:
– چيه؟ به چي زل زدي؟!
– هيچي خانم. آخه چند وقتيه نديدمتون، تعجب کردم اينجايد. 
– نمي دونستم براي رفت و آمدم بايد از شما مجوز بگيرم!
رفت پايين من که چيزي نگفتم. معلوم نيست کي مياد؟ کي ميره؟ انگار مسافره، اينجام هتل. يه مدت اقامت داره، بعد مي ره. اصلا اين چرا اين وقت صبح بيداره؟ به من چه!
دم اتاقش ايستادم. اَه اينو کي خريد که من نفهميدم؟ نمي دونستم تردميل هم داره.با چه سرعتي ميدوئه! انگار دو ماراتونه. 
نگام کرد و گفت: چته نيشت بازه؟
لبخندمو جمع کردم و گفتم: هيچي!
از کنارش رد شدم. 
گفت: وايسا.
وايسادم. دستگاهو خاموش کرد و اومد پايين. توي يک قدمي من وايساده بود. سرمو بلند کردم و به چشماش زل زدم. توي چشماي سبزش، رگهاي قهوه اي هم ديده مي شد. حالا نمي دونم چشمام ذره بين شده بود يا اون زيادي بهم نزديک بود؟ فکر نمي کردم با زوم کردن روي چشماش همچين چيزي رو کشف کنم! هه! چه چشاي نازي داره کثافت! …همين جور که نگاش مي کردم، گفت:
– پيداش کردي؟
– ها؟ چي؟
– اون موشي رو که تو چشمام گم کردي! 
با عصبانيت دستمامو مشت کردم و گفتم: به من نگو گربه!
رفت طرف تختش؛ حوله اي که روي تختش بود برداشت و صورتشو خشک کرد و گفت:
– من نگفتم گربه… اگه هم گفته باشم به تو مربوط نيست! نگفتم وايسي که سر اين موضوع بحث کنيم… امروز رويا مهمون داره… اگه بفهمم از مهموناش پذيرايي کردي…
– مي دونم! انباري! 
با تعجب نگام کرد. رفتم سمت حموم. اورانگوتان! گوريل! موش کور! پررو! ناقص الخلقه به من مي گه گربه، بعد مي گه به تو ربطي نداره. شيطونه مي گه پاشم لنگه دمپايم رو بزنم تو سرش. شيرو باز کردم که صداي رويا اومد:
– بابات کجاست؟
– کله سحر اومدي مي گي شوهرم کجاست؟! من چه مي دونم؟ شوهر توئه از من مي پرسي؟! حتما رفته دنبال عياشيش! مي دوني که بابام حريصه! با يه زن کارش راه نمي افته! حتما الان تو بغل يکي از دوست دختراش خوابيده! 
فقط سرمو آوردم بيرون و نگاشون کردم. آراد پشت به من وايساده بود. رويا با عصبانيت به چشماش نگاه مي کرد. گفت:
– تخم ترکه همون بابایي… هر وقت تشريف کثافتشو آورد، بگو رويا امشب مي ره ترکيه.
– بايد زودتر گورتو گم مي کردي… حالا هم زياد دير نشده!
با خشم به آراد نگاه کرد و رفت بيرون. منم همين جوري نگاش مي کردم که يهو برگشت و گفت:
– اگه فالگوش وايسادنت تموم شده برو وانو آب کن!
صاف وايسادم و گفتم: ببخشيد… وان حاضره. 
اومدم بيرون. هنوز چند قدم راه نرفته بودم که پام ليز خورد. چشمامو بستم و… 
اتفاقي که نبايد مي افتاد، افتاد! انتظار نداشتم ؛ يعني فکرشو نمي کردم. حتما خيالاتي شده بودم. با عقل من جور درنمي اومد. زير دست راستم، ضربان قلب بود. چشممو باز کردم؛ سرمو بالا گرفتم و نگاش کردم. تو بغل آراد بودم. دو دستمو گذاشته بودم رو سينش. 
يهو هلم داد و با تشرگفت: چه مرگيته؟ براي چي به من مي چسبي؟!
با چشاي گشاد گفتم: خودتت منو گرفتي!
– خودت و نه خودتون. من کي تو رو گرفتم؟ خودت پريدي تو بغل من! 
اينو گفت و با عصبانيت رفت به حموم. گير عجب آدم زبون نفهمي افتادما! خودش منو مي گیره، بعد دعوام مي کنه! رفتم آشپزخونه صبحونه رو حاضر کردم. راس ساعت هفت بردم به اتاقش. هنوز تو حموم بود. معلوم نيست شب با خودش چيکار مي کنه که کله سحر تو حمومه؟!
سرم پايين بود و ميزو مي چيدم که يکي گفت:
– آقا حمومه؟
سرمو بلند کردم؛ ويدا با قيافه ی گرفته دم در وايساده بود. اين ديگه چرا الان بيدار شده؟ سرمو تکون دادم وگفتم: آره.
دو قدم اومد جلو که آراد اومد بيرون. با حوله سرشو خشک مي کرد. حواسش به ويدا نبود. با اخم به من نگاه مي کرد. با ابرو به ويدا اشاره کردم که اينجاست. با همون اخم به ويدا نگاه کرد و گفت: 
– اينجا چيکار مي کني؟ کاري داري؟
ويدا با همون قيافه ی گرفته گفت: بله آقا؛ بايد يه چيزي بهتون بگم. 
آراد نشست و گفت: بگو!
ويدا با قدمهاي آهسته اومد جلو و گفت:
– راستش آقا… يکي از دوستام برام کار پيدا کرده. موندم چيکار کنم. اگه مي شه تکليفم رو مشخص کنيد. اگه موندنیم که هيچ، اگرم قراره برم، پس امروز برم که کارو از دست ندم؟ 
آراد بهش نگاه کرد و گفت: تکليفت مشخصه؛ اينجا مي موني… 
با خوشحالي گفت:واقعا..يعني مي خوايد منو نگه داريد؟!
نون تستو برداشت و گفت: آره.
4/5 - (9 امتیاز)

Check Also

پارت ۴۱ رمان معشوقه اجباری ارباب

جون خنديدن نداشتم.گذاشتم رو تخت. شالو از سرم برداشت. دکمه هاي پالتومو باز مي کرد.  …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.