پارت ۱۵ رمان در همسایگی گودزیلا

عزیزم وکه گفتما،اصلا ازاین روبه اون رو شد…دیگه صدای نفس های تندوعصبیش به گوشم نمی خورد!انگار آروم شده بود!
صدای متعجب وذوق زده اش به گوشم خورد:
– چی گفتی؟
بازم شیطنتم گل کرده بود!…دلم نمیومد اذیتش کنم ولی روحیه خبثم اجازه نمی دادکه به حرف دلم گوش بدم.
بالحنی که سعی می کردم متعجب باشه گفتم:من؟!چی گفتم؟
– همین که گفتی…گفتی که آرتان هرچی دلش خواست گفت ولی تو…
– آهان!اون ومیگی؟…هیچی دیگه!اون هرچی دلش خواست گفت ولی جواب من که مثبت نبود!بهش گفتم دوسش ندارم واونم رفت…
لحنش ذوق زده تراز قبل شد:
– آره آفرین…خب بعدش چی گفتی؟
مثل بچه خنگاگفتم:چی گفتم؟…چیز دیگه ای نگفتم که!…توهم زدی؟!
– چرا یه چیز گفتی چرا بی خودی حرص…
– آهان!…گفتم چرا بیخودی حرص می خوری!
من عزیزم آخرش وانکار کردم ولی رادوین بالحن کلافه ای حرفم وادامه داد:
– عزیزم!
متعجب داد زدم:
– من؟…من گفتم عزیزم؟کی گفتم؟!
پوفی کشید وزیرلب گفت:بیخیال…مهم نیس!
وسکوت کرد…سکوتی بینمون حاکم شده بودکه بدجور آزارم می داد.
دلم می خواست سکوت بینمون وبشکنم وحرف بزنم…دلم می خواست از دلتنگیام بگم،از حرف دلم،ازغم وغصه هایی که خیلی وقت بود تودلم تل انبار شده بود!… دلم می خواست ولی این بارم غرورم مانعم بود!نمی خواستم غرورم وزمین بزنم امادیگه طاقت تنهایی ودوری ونداشتم!دیگه نمی تونستم تحمل کنم…
این شدکه زبون باز کردم…تموم دلتنگی ها وکلافگی ها وبی طاقتی های ۱۲ روزم وجمع کردم وصداش کردم:
– رادوین…
لحنم بیشتراز اونی که انتظارش وداشتم غمگین وناراحت بود…صدام می لرزید…وبغض توی گلوم دوباره سر باز کرده بود!…حس می کردم نفس کم آوردم.
صدای مهربون ومردونه اش به گوشم خورد:
– جونه دلم؟
ته دلم غنج رفت!…عاشق همین مهربونیاشم!
به زور بغضم وفرودادم…نفس عمیقی کشیدم تا خفه نشم…
زیرلب گفتم:کی برمیگردی؟
این وکه گفتم،مکث کرد… جاخورده بود…انگار انتظار شنیدن این حرف وازمن نداشت!
– ۱۷ روز دیگه!…
قطره اشکی از چشمام چکید…پربغض نالیدم:
– ۱۷ روز؟…فکرنمی کنی خیلی زیاده؟!…نمیشه زودتر برگردی؟
حس کردم خوشحال شده…لحنش کمی ذوق زده بود…بااین حال سعی خودش ومی کردتا لحنش بوی خوشحالی نده:
– خب…راستش نمیشه!هنوز خیلی چیزا مونده که باید یادبگیرم…باید برم سریه سری ساختمون ویه سری نقشه وطرح دیگه رو ببینم!…باید…
پریدم وسط حرفش:
– باید،باید،باید…می دونم!می دونم باید به کارات برسی، ،می دونم خیلی کار داری.همه اینارومی دونم اما…هرقانونی یه وقتایی تبصره داره…یه وقتایی میشه یه سری بایدا رو لغوکرد.نمیشه؟
نفس عمیقی کشید…مکثی کرد وبالحن دودلی گفت:خب چرا…میشه!…البته به دلیل لغوکردنشم بستگی داره.دلیلی که به خاطرش داری قانونارو نقض می کنی باید اونقدری ارزش داشته باشه که به نقض کردن قانون بی ارزه… 
نفس عمیقی کشیدم که صداش توگوشی پیچید…
قطره اشک دیگه ای از چشمم جاری شد…بالحنی که دلتنگی توش موج میزد گفتم:اگه یه دلی،یه گوشه دنیا تنگ شده باشه،این قانون نقض میشه؟…اگه اون دل به قدری تنگ شده باشه که دیگه طاقت دوری نداشته باشه چی؟!…دلتنگی یه آدم تواین گوشه دنیا ارزش نقض کردن قانون تورو داره؟!
نفساش بریده بریده بود!…به سختی نفس می کشید!
لحن ناباورش به گوشم خورد:
– یعنی…یعنی تو…تو…یعنی دلت…
– دلم خیلی برات تنگ شده رادوین!…میشه برگردی؟
خندید…خوش حال وسرخوش خندید!…کم کم نفس هاش منظم شد وبه حالت طبیعی برگشت…
مهربون وشیطون گفت:مگه میشه من رهاخانومم ودلتنگ بذارم وبه سفرم برسم؟اصلا مگه من می تونم دلتنگی تورو ببینم؟…کافی بود لب تر کنی…حالاکه گفتی،برمی گردم!گور بابای کار،گور بابای شرکت…اصلا گوربابای همه قانونای سخت ومحکم دنیا!گوربابای همشون…
خندیدم…چشمام اشکی بود ولی می خندیدم!
خیلی خوشحال بودم…باهرکلمه از حرفاش ته دلم کیلوکیلو قندمی سابیدن!…هیچ وقت به اون اندازه خوشحال نبودم…
یه لحظه انگار صدای نفس هاش نزدیک تر شد…انگار گوشی وبه دهنش نزدیک کرده بود…باصدای آرومی گفت:این چند روزم که تحمل کردم به زور بابابود!اگه به من بود،همون روز اول برمی گشتم…خیلی منتظر موندم که بهم بگی دلت تنگ شده…که فقط یه بار بهم زنگ بزنی!اماتو انگار دلتنگ نبودی…ولی دل بی صاحاب من اون قدر تنگ بودکه طاقت یه لحظه اینجاموندن ونداشت!به زور اصرارای بابا وباامید اینکه یه روز زنگ بزنی وبگی دلت تنگ شده، ۱۱ روزوسَرکردم ولی امروز دیدم که دیگه طاقت ندارم!…رفتم یه بلیت واسه ایران گرفتم تاخودم وخلاص کنم…تابه این دوری خاتمه بدم وبرگردم!قبل ازاینکه بگی خودم می خواستم برگردم!
صورتم از اشک خیس شده بود…ازخوشحالی گریه می کردم!… لبم وبه دندون گرفته بودم تا رادوین صدای گریه هام ونشنوه!…
ازشدت گریه صدام بریده بریده شده بود:
– کی…برمی گردی؟
– فردا!…ساعت ۹ شب خونه ام!
خیلی خوشحال بودم!…اونقدر که دلم می خواست ازخوشحالی جیغ بزنم!
رادوین داره برمیگرده!…داره برمیگرده…۱۲ روز دوری وتنهایی بالاخره تموم میشه…فردا ساعت ۹،می تونم نگاه عسلیش وروبروی خودم ببینم!…نه توی عکس،نه توی خیال،واقعی…واقعیِ واقعی!
دیگه نتونستم طاقت بیارم…بی اختیار صدای گریه هام بلند شد!صدای فین فینم توی گوشی می پیچید…
رادوین بالحن ناراحت وغمگینی که دلم ومی لرزوند،گفت:داری گریه می کنی؟…من دارم برمی گردم تا تواشک نریزی،تاتودلتنگ نشی…اون وخ توداری گریه می کنی؟بهت گفته بودم که وقتی اشک میریزی دیوونه میشما!…نگفته بودم؟!گریه نکن دیگه…
لبخندی روی لبم نشست…یه لبخند ازته دل!لبخندی که جنسش با جنس تمام لبخندای تلخ این ۱۲ روز فرق می کرد…
دستی به چشمام کشیدم وبیبنم وبالاکشیدم…سعی کردم دیگه اشک نریزم!…رادوین ازم خواسته بود که گریه نکنم ومنم کسی نبودم که بتونم دربرابر خواسته رادوین بی توجه باشم!
صداش توگوشم پیچید:
– رها…امشب ماه ودیدی؟!…دیدی کامله؟
لبخندم پررنگ تر شد…نگاهم خیره شدبه آسمون وروی ماه ثابت موند…خیره خیره به ماه نگاه می کردم!…حس می کردم زل زدم به چشمای رادوین…دست خودم نبود…بی اختیار چشمای خوش رنگ رادوین وبه جای ماه می دیدم!
صدای نفس های رادوین به گوشم می خورد…صدای نفس هاش اون قدر بهم نزدیک بودکه حس می کردم خودش کنارمه!
قطره اشک لجوجی روی گونه ام سر خورد…
دلم می خواست باتمام وجود فریاد بزنم:
– رادوین عاشقتم!…
**********
پرانرژی تروسرحال تر از روزای قبل،ازخواب بیدار شدم وبعداز خوردن یه صبحونه مفصل،شروع کردم به سابیدن درودیوار خونه رادوین!…می خواستم همه جاازتمیزی برق بزنه،می خواستم بهترین غذاروبراش بپزم،می خواستم یه شب رویایی رو واسش رقم بزنم…یه شب فوق العاده که دلتنگی این دوری رو ازدلامون پاک کنه!یه شب که تکرار نشدنی باشه…دلم می خواست خوشحالش کنم.خوشحالی رادوین برای من از هرچیزی مهمتربود!…امروز بهش زنگ زدم وگفتم که بیاد خونه خودش!می خوام توخونه خودش مهمونش کنم!چه پررو ام من!…تازه بدون اینکه به رادوین بگم،قاب عکسی رو که توی اتاقش بود،به خونه خودم بردم!اون قاب عکس توتمام این مدت همدم تنهایی هام بود وبهم آرامش می داد!بدجور بهش عادت کرده بودم.حالاکه رادوین می خواد برگرده من قطعا نمی تونم هر شب اینجا،روی تختش،بخوابم وعکسش وبغل کنم و باید برم خونه خودم!اگه این قاب عکس نباشه که خوابم نمیبره!… 
حول وحوش ساعت ۲بعدازظهربود.کل دکوراسیون هال وبهم ریخته بودم واز اول همه چیزو بایه دکوراسیون جدید چیده بودم!خونه خیلی دلبازترو بهتراز قبل به نظرمیومد…سخت مشغول سابیدن میزعسلی وسط هال بودم که گوشیم زنگ خورد. گوشی وبه دست گرفتم ونگاهم که به صفحه اش افتاد ازشدت خوشحالی جیغ خفیفی زدم وجواب دادم:
– سلام سلام سلام!چطوری داداشی گلم؟
صدای خنده اشکان توی گوشی پیچید…لحنش سرزنده وشادبود:
– سلام به روی ماهت رهاخانوم…خوبه خوبم!توچطوری آجی کوچولو؟
اولین باربودکه بعداز مدت هاصدای به اون حد پرانرژی وخوشحال اشکان ومی شنیدم!
– منم خوبم ولی توام خیلی سازت کوکه ها!چی شده؟…عمه شدم؟
ودوباره خنده سرخوشش وصدای شادش:
– هنوزکه نه ولی اگه خدابخواد عمه ام میشی!
– خدا ازدهنت بشنوه!خب تعریف کن ببینم…سارا خوبه؟مامان وباباچی؟خوبن؟…
– آره همه خوبن!
– خیلی دلم واستون تنگ شده داداشی!مخصوصا واسه تو…
صدای مهربونش یه مرهم شدروی تموم دلتنگی هام:
– فدای دلت بشم که تنگ شده!دل مام واسه رهاکوچولوی خوشگلمون تنگ شده…اگه این تلفن زدنای هرروزه نبود از دلتنگی دیوونه می شدیم!اما رهایی…چیزی نمونده که این دلتنگیاتموم بشه.یه ذره دیگه طاقت بیاری برگشتیم.
گیج شده بودم…متعجب گفتم:
– شما برگردین؟!مگه قرار نبود من بیام پیش شما؟..
شیطون خندیدوگفت:قرار بود ولی حالادیگه نیست…دیگه نمی خواد توبیای اینجا،ماداریم برمیگردیم!
– اشکان داری دستم میندازی؟
– من واسه چی باید آبجی یکی یه دونه نازم ودست بندازم؟…
– یعنی…یعنی…
بغضی توی گلوم گیرکرده بود…حتی فکرشم داشت دیوونه ام می کرد!
پربغض گفتم:یعنی سارا خوب شدنی نیست؟یعنی زبونم لال دوراز جونش دکترای اون ورم جوابش کردن؟…دیگه امیدی نیست؟می خواین معالجه اش ونصفه نیمه ول کنید وبرگردین؟
باخنده گفت:
– زبونت وگاز بگیر دیوونه!…من کی گفتم دیگه امیدی نیست؟به نظرت اگه دکترا سارارو جواب می کردن من انقدر شاد بودم؟(خنده اش تموم شدوبالحنی که آرامش توش موج میزد،ادامه داد:)بهترین اتفاقی که می تونست بیفته،پیش اومده!…وقتی اومدیم اینجا،حال سارا اصلا خوب نبود وهمه دکترا می گفتن که سرطانش بدخیمه واحتمال خوب شدنش کم!اما حالا…دوسه روزه که…
کنجکاو ومشتاق منتظر بقیه حرفش بودم…لحن اشکان بوی بغض می داد!انگار بغض کرده بود:
– انگار معجزه شده رها!…حالش خیلی بهتره.همین الان پیش دکترش بودم…دکتره هم ازجواب آزمایشای جدیدش تعجب کرده!می گفت همچین اتفاقی از نظر علم پزشکی تقریبا غیرممکنه اما…سرطان سارا دیگه مثل قبل بدخیم نیست.حالش خیلی بهتراز قبله!احتمال خوب شدنش زیادشده…خیلی زیادتراز قبل!…مامی تونیم برگردیم ومعالجه اش وتوایران ادامه بدیم.
اشک توچشمام جمع شده بود…قطره اشکی از چشمام چکید.
لحن بغض آلود اشکان تبدیل شدبه یه لحن شاد:
– دوری تموم شد رها!…تنهایی،دلتنگی،اشک،گر یه…همش تموم شد!داریم برمی گردیم.بالاخره خدا به دعاهامون جواب داد رهایی!تموم شد…
چشمام اشکی بود ولی لبخندروی خودنمایی می کرد.
باورش سخت بود ولی حقیقت داشت!حال سارا بهترشده وخونواده ام دارن برمی گردن…رادوینم که امشب داره برمیگرده!خوشبختی از این بیشتر؟…
باصدایی که از شدت هیجان می لرزید،گفتم:اشکان…باورم نمیشه!…خوشحالم.خیلی!
خندید وصدای مهربونش توی گوشی پیچید:
– فدای دل تنگ آجی کوچولوی خودم بشم من!…باورت بشه رهاخانوم.باورت بشه!برمی گردیم.زودتراز اونی که فکرش وبکنی!
– یعنی کِی؟
– یه سری از معالجه های سارا هنوز تموم نشده.کارای سارا که تموم شد،کارای خودمونم ردیف می کنیم وبرمی گردیم…خیلی طول بکشه یه ماه دیگه!
خندیدم…اشک می ریختم ومی خندیدم!
دیشب وامروز بهترین خبرای عمرم وشنیدم!…از زبون عزیزترین ودوست داشتنی ترین آدمای زندگیم!
اشکان خنده شیطونی کرد وباخوشحالی گفت:تازه…یه خبرخوب دیگه ام دارم!
– چی؟
– مامان با خاله محبوبه حرف زده…اون طورکه از شواهدوقرائن برمیاد خاله سخت گیر وآینده نگیرمون راضی شده که دوباره بره خواستگاری تا بیشترمهسا وخونواده اش وبشناسه!
ازته دل می خندیدم…خیلی خوشحال بودم.
تاهمین دیشب داشتم از زور اشک وبغض وگریه دیوونه می شدم ولی حالاحس می کنم خوشبخت ترین آدم روی زمینم!همه چیز داره درست میشه…خدا یه شبه همه دلتنگیام ورفع کرد!ازت ممنونم خدایا…به خاطر تمام مهربونیات!
یه ذره دیگه هم با اشکان حرف زدم وبعدقطع کردم.
بایه انرژی مضاعف ولبخند دائمی که روی لبم بود به ادامه سابیدنم پرداختم!
طولی نکشیدکه همه خونه رو برق انداختم وتمیز کردم…البته خونه اصلا کثیف نبودچون روزای قبل تاجایی که می تونستم بهش رسیده بودم ولی کارکه از محکم کاری عیب نمی کرد!دوباره همه جارو تمیز کردم…به آشپزخونه رفتم وشروع کردم به غذا درست کردن.
میخوام واسه رادوین سنگ تموم بذارم…برنامه هادارم واسه امشب!
قبل از تماس اشکان به خاطر برگشت رادوین خوشحال بودم وبعداز تماسش باخبری که بهم داد،خوشحال ترم شدم!اونقدر خوشحال بودم وهیجان داشتم که نمی دونستم باید چجوری خوشحالیم وبروز بدم!!واسه خودم آهنگ می خوندم،گاهی یه تک جیغ می کشیدم!بلند بلند باخودم حرف میزدم!…باپاهام روی زمین ریتم می گرفتم وباقاشق وچاقو ولیوان وهرچی که دستم میومد،آهنگ می نواختم!خلاصه کلی مسخره بازی درمیاوردم…
دیوونه بودم دیوونه ترشدم!
**********
برای صدمین بار نگاهی به چهره وسرو وضعم توی آینه انداختم ودوباره نیشم شل شد!
چی شدم من!…الهی فدای خودم بشم.این همه خوشگل بودم ورو نمی کردم؟آرایش چه کارا که نمیکنه!دم هرکی این لوازم آرایشی واختراع کرده جیز!
یه سایه تیره پشت چشمام کشیده بودم که هرچی به ابرو نزدیک تر می شد،روشن ترمی شد.پنکک و رژ گونه وریمل وخط چشم هم زده بودم و یه رژ لب قرمزم آرایشم وکامل کرده بود!…موهامم لخت کرده بودم وریخته بودم دورم.یه قسمت از موهام وهم کج ریخته بودم روی صورتم.
یه پیراهن مشکی کوتاه تاروی زانو پوشیده بودم وبرای حفظ قضایای ناموسی یه ساپورتم تنم کرده بودم.یقه پیراهنم گردبود ودور یقه با نوار طلایی تزیین شده بود.آستین کوتاهی داشت که تا زیربغلم می رسید وهمون نوار طلایی،روی سر آستین هم کشیده می شد.پیرهن از زیر سینه جمع می شد ویه حریر مشکی روی پارچه براق پیراهن،از زیر سینه تا روی زانورو پوشونده بود…لباس خیلی نازی بود!
خودمم خیلی نازشده بودم!الکی نبود که!کلی به خودم رسیده بودم…دلم می خواست امشب از نظر رادوین متفاوت باشم.
امروز بعداز ظهر از خونه بیرون زدم ورفتم خرید!هم شیرینی ومیوه واین جور چیزارو گرفتم وهم این پیراهن وبرای خودم خریدم ویه دست لباس مردونه شیکم برای رادوین!…لباس رادوین وکادو کردم وحالاتوی کمده!قصد نداشتم چیزی براش بخرم ولی چشمم که به مانکن توی ویترین افتاد،بی اختیار وارد مغازه شدم!…یه پیرهن مردونه سفید جذب بایه شلوار جین مشکی!خیلی ساده ولی درعین حال شیک! تصور هیکل رادوین توی این لباس نیشم وشل میکنه!حتما خیلی جذاب میشه…
باخودم قرار گذاشتم که امشب بهش بفهمونم دوسش دارم!نمی خوام لِفتِش بدم…نمی خوام دست دست کنم.به اندازه کافی گیج بازی درآوردم وهمه چی وبه تاخیرانداختم…باید ازاین موقعیت استفاده کنم وبهش بفهمونم که عاشقشم.اما راستش دلم نمی خواد اولین کسی که به این احساس اعتراف می کنه من باشم!نمی خوام اول من از عشقم حرف بزنم.می خوام کاری کنم تا رادوین به حرف بیاد…تازگیا نگاه هاش،لحنش،حرفاش یه جور دیگه شده.حس می کنم اونم ته قلبش یه احساسی به من داره…خیلی باخودم کلنجار رفتم وتجزیه تحلیل کردم.از دیشب تاحالایه بند دارم به احساس رادوین نسبت به خودم فکر می کنم.درسته که ازنظرمن باورنکردنیه که عاشقم باشه ولی رفتارای رادوین چیزدیگه رو میگه!اون موقع که به احساس خودم پی نبرده بودم نمی تونستم بفهمم معنی نگاه ها وحرفاش چیه ولی حالااوضاع فرق کرده.فکرمی کنم معنی حرکات ورفتارش ومی فهمم!رادوین تاحالاخیلی رفتارای عجیبی ازخودش نشون داده.شاید اون رفتارا از یه علاقه سرچشمه میگیرن…چیزی بهم نگفته ولی حس می کنم که رادوینم یه احساسی بهم داره.امشب می خوام کاری کنم که به حرف بیاد…که اگه احساسی هست بهش اعتراف کنه!برای من سخته که از احساسم حرف بزنم اماشاید رادوین شجاع تراز من باشه…شاید اگه بارفتارام بهش نشون بدم که دوسش دارم،به زبون بیاد وحرف بزنه.من به تایید زبونی رادوین نیاز دارم…باید هرطوری که شده به حرفش بیارم!حالاباعشوه خرکی وناز وکرشمه هم شد،شد فقط باید کاری کنم که حرف بزنه!
باصدای زنگ در،بی اختیار توجام سیخ شدم و وایسادم.قلبم بی قراربه سینه می کوبید…تنم یخ کرده بود!دوباره وقت روبروشدن با رادوین شدو این هول کردنای مسخره اومدن سراغم!
سنگ قبرخودم وبشورم الهی!اینجوری میخوام کاری کنم که رادوین زبون بازکنه؟…باصدای یه زنگ از ترس سکته کردم اون وقت چجوری می خوام جلوش عشوه بیام وبه حرفش بیارم؟
نفس عمیقی کشیدم وسعی کردم لبخندبزنم تا این استرس وازخودم دور کنم!
بانگرانی و وسواس آخرین نگاهم وحواله آینه کردم تا ازخوب بودن چهره وسرو وضعم مطمئن بشم.
بالاخره از اتاق دل کندم وبه سمت هال رفتم.درست روبروی در وایسادم ونفس عمیق دیگه ای کشیدم.چشمام وبستم وزیرلب زمزمه کردم:
– رادوینه دیگه…ترست واسه چیه دیوونه؟
آب دهنم وقورت دادم وبعداز یه نفس عمیق،درو بازکردم…وبا یه جفت چشم عسلی روبرو شدم.
نگاهم که به چشماش افتاد،دل بی قرارم آروم گرفت!انگار نگاهش شدیه آرام بخش روی تموم استرس ها وآشفتگی هام…تنم آروم آروم وکم کم گرم شد…حالم هیچ شباهتی به چند دقیقه قبلم نداشت!آرومِ آروم بودم…
یه خوشحالی غیرقابل توصیف تووجودم شعله وردشه بود…یعداز این همه مدت رادوین ودرست روبروی خودم می دیدم واین برای من عالی ترین اتفاق ممکن بود.برعکس چند ثانیه پیش که داشتم از ترس سنکوب می کردم،توآرامش عجیبی غرق بودم.
چقدر دلم برای این چشماتنگ شده بود…
رادوینم خیره شده بود به من…نگاهش عجیب بود!حس کردم برق تحسین وتوچشماش می بینم.
یعنی رادوینم مثل خودم فکرمی کنه که خوشگل شدم؟!یا شاید توهم زدم؟
نگاهش آرامش بخش بود…مثل همیشه!تواون نگاه عسلی عجیب وغریب دلتنگی موج میزد!نگاه منم همین شکلی بود…یه دلتنگی مشترک وبین نگاه خودم ورادوین پیدا کردم!ازفکراینکه رادوینم به اندازه من دلتنگ بوده ونگاهش شبیه نگاه منه،ته دلم غنج رفت!
اونقدر دلتنگش بودم که دلم می خواست بپرم توبغلش وشالاپ شالاپ ماچش کنم اما خب ضایع بودهمین دم در،می پریدم بغلش می کردم!لااقل بذار یه ذره بگذره بعد!
زمان طولانی بهم خیره بودیم…خیره خیره نگاهش می کردم تا تمام دلتنگی های این دوری وجبران کنم!
همون طورکه به چشماش خیره شده بودم،لبخندی روی لبم نشست وگفتم:سلام!
لبخند زد…یه لبخند از جنس مهربونیای همیشگیش!
زیرلب گفت:سلام…
خیره شده بود به چشمام ودست از سرشون برنمی داشت…منم بدم نمیومد همون جوری زل بزنم به رادوین اما خب موقعیت مناسبی نبود!می دیدی یه همسایه ای کسی میومدتوراهرو،مارو تواون وضعیت می دید فکرناجور می کرد!
از جلوی در کنار رفتم وبه داخل خونه اشاره کردم…باشیطنت گفتم:آقا رادوین مسافر به خونه خودت خوش اومدی!
لبخندی تحویلم داد وچمدونش وکه درست کنار پاش روی زمین بود برداشت ووارد خونه شد.
دروپشت سرش بستم وزل زدم بهش.
چمدونش وگذاشته بود کنار در ونگاهش روی من ثابت بود!یه کت اور کوتاه پوشیده بود!هوای خونه اصلا سرد نبود…چرا کتش ودرنمیاره؟اگه کت تنش باشه که آب پزمیشه!
به کتش اشاره ای کردم وگفتم:کتت ودرنمیاری؟
خیره خیره نگاهم می کرد وهیچی نمی گفت!انگار اصلا نشنید چی گفتم که بخوادجواب بده!
وا!اینم خل شد رفتا!…
لبخندی زدم ودوباره گفتم:رادوین…کتت!درش نمیاری؟
بازم چیزی نگفت!فقط نگاهم می کرد… انگار نمی شنید چی میگم!
آخی!فدای تورادی…انقدر دلت تنگ شده بود ومن خبر نداشتم؟انقدر دلتنگ بودی که حالاشوصون ساعت محو من شدی؟!ناز بشی الهی پسر!
از سرخوشحالی خندیدم!
فاصله بینمون و که درحد ۳ قدم بود،ازبین بردم وروبروش وایسادم.دست دراز کردم سمت کتش ولبه اش وگرفتم…لبخندم پررنگ ترشد وگفتم:درش نمیاری؟
انگار تازه شنید چی میگم!بالحن هول وگیجی گفت:چی و؟
خندیدم وبه کتش اشاره کردم:
– کتت و!
سری تکون دادوهمون طورکه بهم خیره شده بود،زیرلب گفت:چرا!
وکتش ودرآورد…
کت وازدستش گرفتم ومهربون گفتم:توبشین توهال من برم کتت وبذارم تواتاق.
ونگاهم وازنگاه خیره وعجیبش گرفتم وروم وبرگردوندم.چند قدمی از رادوین دورشدم وخواستم به سمت اتاق برم که یهو رادوین بایه قدم بلند،بهم نزدیک شد وفاصله رو ازبین برد!این حرکتش باعث شدکه متوقف بشم.
درست پشت سرم وایساده بود…اونقدربهم نزدیک بودکه نفس های داغ وکشدارش به گردنم می خورد!نفس های بی اندازه نزدیکش داشت دیوونه ام می کرد…ضربان قلبم رفته بود بالا…نفسم حبس وتنم داغ شده بود!بی اختیار چشمام وبستم.
یه آن حس کردم نفس های رادوین بهم نزدیک تر شد وبعداز لحظه ای،لبش پوست داغم ولمس کرد.درست زیرگوشم وبوسید…لبش برای چند لحظه که به نظرم طولانی ولذت بخش اومد،روی تن داغم ثابت موند.نفس عمیقی کشید که صداش توی گوشم پیچید…نرم وآهسته لبش وجدا کرد…بالحن عجیب ودیوونه کننده ای زیرگوشم زمزمه کرد:
– امشب قراره من ودیوونه تراز اینی که هستم بکنی؟…
لبخندی روی لبم نشست…یه لبخندشیرین!این حرفش بهم اطمینان دادکه احساسی تودلش هست ومن ومصمم کردتا بارفتارم بهش نشون بدم که تودلم چی میگذره.
آروم وآهسته سرش وازم دور کرد وبا فاصله ازم وایساد…وچند لحظه بعد صدای قدماش به گوشم خورد وبهم اطمینان دادکه به سمت هال رفته!
نفس راحتی کشیدم وچشمام وبازکردم…ضربان قلبم هنوزم بالابود.
به سمت اتاق رفتم وکت رادوین وروی چوب لباسی آویزون کردم.نگاهی به چهره خودم توآینه انداختم.
همه چی خوب بود فقط یه ذره رنگم پریده بود!نفس عمیقی کشیدم وباپشت دست چند ضربه به گونه هام زدم.لبخندی روی لبم نشوندم وباقدمای آروم وکوتاه از اتاق بیرون اومدم…نگاهم خوردبه رادوین که درست روبروی من،روی مبل نشسته بود وبانگاه متعجب وتحسین آمیزی کل خونه رو زیرنظر گرفته بود.
لبخندی زدم وبه سمتش رفتم…درست کنارش روی مبل نشستم وخیره شدم بهش.
همون طورکه نگاهش توی هال می چرخید،بالحن ناباوری داد زد:
– توبا این خونه چیکار کردی رها؟
لبخندروی لبم ماسید ودلم هری ریخت پایین!
با صدای لرزونی گفتم:خیلی بدشده؟!
با این حرفم،نگاهش دست از چرخیدن برداشت وروی یه نقطه نامعلوم ثابت شد…بعداز یه مکث کوتاه،یهو روکردبه من وخیره شدتوچشمام.لبخندمهربونی زدوگفت:بدشده؟…محشر شده رها!…این خونه تاحالا این همه تمیزی ودکوراسیون عالی ویه جاباهم ندیده بود!
نفس راحتی کشیدم…
ترسوندی من و!یه آن باخودم گفتم همه نبوغ واستعداد و وقتی که صرف این خونه کردم کشک بوده!
– چقدر وقت گذاشتی واسه تمیزکردن اینجا؟چرا خودت وبه زحمت انداختی خانومی؟
لبخندی زدم وباشیطنت گفتم:تازه کجاش ودیدی؟…یه شامی واست درست کردم درحدبنز خفن!
صدای خنده اش توگوشم پیچید وبعد لحن شیطونش:
– خدابه دادم برسه!…مثل اینکه امشب برنامه هاریختی برام!این خونه تروتمیز ودکوراسیون جدید ومیز شام و رهاخانوم خوشگل وخوش تیپ و…!امشب قراره چه بلایی سرم بیاد؟
خندیدم…
خنده سرخوشش که تموم شد،دستش وتوی جیب شلوارش فروکرد.نگاه شیطونش ودوخت به من وبالحنی که بازیگوشی وشیطنت ازش می بارید،گفت:به پاس تمامی زحمات شما،بنده هم یه تحفه درویشی تدارک دیدم تاشاید بتونم یه ذره از محبتاتون وجبران کنم!
نیشم تابناگوشم بازشد…باذوق گفتم:چی؟
نیش اونم بازشد وازتوجیبش یه فلش بیرون آورد!
– یه فیلم ترسناک آمریکایی!
این وکه گفت،دلم هری ریخت!لبخندروی لبم محو شد.
زیرلب نالیدم:
– فیلم ترسناک؟…نه توروخدا!
خندیدوگفت:چرا؟نکنه می ترسی؟
سری به علامت تایید تکون دادم!
تونگاهش شیطنت موج میزد.
– ترس نداره که!…باهم می شینیم نگاه می کنیم هرجاترسیدی بپرتوبغل من چشمات وببند!
اخمام رفت توهم…لبم وکج کردم وگفتم:لوس!
صدای خنده اش بلند شد.
دلم می خواست جفت پابرم توحلقش!
پسره دیوونه…من امشب کلی نقشه کشیدم.اگه فیلم ترسناک ببینم که دیگه قدرت عملی کردن نقشه هام وازدست میدم!این همه این خونه روسابیدم وبه خودم رسیدم و واسش غذادرسش کردم تایه چهار تاعشوه هم بذارم تنگش بلکم بهش بفهمونم دوستش دارم!بعداون وقت این می خواد فیلم ترسناک بذاره من وسکته بده؟…دیوونه لوس!
خیره شدم به چهره خندونش وگفتم:واقعا می خوای بذاریش؟
سری به علامت تایید تکون داد!
مطمئن ومصمم جوابم وداد پس مثل اینکه خیال نداره به حرفم گوش کنه!…باشه!موقعیت خوبیه…من ازاول قصدم این بودکه بعدازشام شروع کنم به نازوعشوه اومدن حالابااین کارش زودتر شروع می کنم!…تقصیرخودته رادی! 
اخمم وغلیظ تر کردم وباحرکتی که سعی می کردم پرعشوه باشه روم وازش گرفتم وزل زدم به روبروم.
خیلی واسم سخته که بخوام لوس بازی دربیارم ولی چه کنم که مجبورم!
آب دهنم وقورت دادم وتمام سعیم وبه کار گرفتم تابه نحو احسنت لوس باشم!باپرعشوه ترین لحن ممکن گفتم:خیلی بدی رادوین!من می ترسم…
صدای خنده اش توی گوشم پیچید.
– رادوین…نذارش دیگه باشه؟…آفرین!پسرخوبی باش.
مطمئن ومصمم تراز قبل گفت:من که بهت راه حل پیشنهاد دادم!ترسیدی بیا توبغل من!…بده مگه؟
نگاهم وازروبروم گرفتم وخیره شدم توچشمای رادوین.لب ولوچه ام وآویزون کردم وگفتم:آره بده!من می ترسم…توروخدا نذارش دیگه!
– میذارمش!…لب ولوچه اتم اون ریختی نکن عین منگولا میشی!
با این حرفش قیافه ام مچاله شد!
عین منگولا؟…ای خاک توسرمن کنن!…اون همه لوس حرف زدم وچندش بازی درآوردم بلکم این رادی تحت تاثیر قرار بگیره وبیخیال بشه اون وقت این آقا بیخیال که نشد هیچ،تازه برگشته بهم میگه عین منگلا شدی!سنگ قبرخودم وبشورم الهی که هیچ بویی از عشوه وناز زنونه نبردم!این همه تلاش کردم تا لوس باشم وعشوه بیام،اون وقت این پسره قیافه من وبه منگولا نسبت داده!من بلد نیستم لوس باشم آقا!عشوه مشوه هم توکارم نیست.
شکست وپذیرفته بودم پس کلافه وبی حوصله روکردم به رادوین وبالحن شکست خورده ای گفتم:رادی توروخدا!…رادی جونه رها…رادی من می ترسم!رادی…
یهو رادوین دستش وبه علامت سکوت گرفت روبروم که باعث شدحرفم نصفه نیمه بمونه. درحالیکه به بینیش چین می دادو بو می کشید،گفت:رها…به نظرت بوی سوختگی نمیاد؟
این وکه گفت،چنان جیغی کشیدم که کل خونه لرزید!
ازجابلند شدم وبه حالت دو به آشپزخونه رفتم.بوی سوختگی میومد…بدجورم میومد!پس چرا من حس نکردم؟
به سمت گاز رفتم ودست دراز کردم تا درفرش وباز کنم…دستم که دستگیره فرو لمس کرد،جیغم رفت آسمون هفتم!دستگیره اش اونقدر داغ بودکه انگشتم وسوزوند!انگشتی روکه سوخته بود توی هواتکون دادم تا سوزشش کمتر بشه،بانگاهم دنبال یه دستگیره ای چیزی گشتم.
هر طرف وکه نگاه کردم خبری از دستگیره نبود!…پیتزای بیچاره وخوشمزه ام کاه شده بود ومن نمی تونستم حتی جنازه اشم نجات بدم!
باحرص وغیض خیره شدم به فر…پام وبلند کردم ولگد محکمی به شیشه اش زدم!چشمتون روز بد نبینه!پام که خورد به فر،جیغم دوباره رفت هوا!
ازیه طرف انگشتم وتوی هوابالاوپایین می بردم وازطرف دیگه ام پام و بالاگرفته بودم وهی تکونش می دادم تا سوزش غیرقابل تحملش کم بشه!
خاک توسرم کنن با این پیتزا درست کردنم!یکی نیست بگه آخه دختره چلغو،توخیلی آشپزیت خوبه وآشپز حرفه ای هستی که این همه تنوع غذایی به خرج میدی؟آخه من وچه به پیتزا درست کردن؟
توهمین فکرا بودم وداشتم خودم ولعن ونفرین می کردم وپام وتوهواتکون می دادم وبال بال میزدم که یهو رادوین عین این سوپرمنا وارد آشپزخونه شد وبه سمتم اومد…نگاه نگرانش ودوخت به چشمام وزیرلب گفت:چی شدی رها؟خوبی؟
– گوربابای من!…(به پیتزای توی فراشاره کردم وادامه دادم:)اون بیچاره جنازه اشم کاه شد!درش بیارازاون تو…
نگران تراز قبل گفت:گور بابای اون!…توخوبی؟دستت سوخته؟…ببینم…
با این حرف رادوین،دست از بال بال زدن وتکون دادن پام برداشتم ونگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداختم.مکث کوتاهی کردم وبعد جیغ بلندی کشیدم:
– بهت میگم اون ونجات بده!زودباش…
با این جیغم،چشمای رادوین گرد شد!بی حرکت ومتعجب زل زده بود به من!
جیغ دیگه ای زدم:
– برو نجاتش بده دیگه!
با جیغ دومم،به خودش اومدونگاهش وازم گرفت… یه قدم بلند به سمت فربرداشت وآرنجش وبه دستگیره تکیه داد وبایه حرکت بازش کرد!
دست دراز کرد ودیس پیتزا رو از توی فربیرون آورد!البته آستین پیرهن مردونه اش حائل دست ودیس داغ شده بود ونمیذاشت که دستش بسوزه!با این حال دیس خیلی داغ بود وهرلحظه امکان داشت رادی سوخاری بشه!
باعجله به سمت سینک ظرفشویی رفت ودیس وانداخت توش…شیرآب وباز کرد وبخارغلیظی ازدیس بلند شد!صدای جلزو ولزش توی گوشم می پیچید.
کلافه وناامید نگاهم واز رادوین گرفتم وخیره شدم به فر…صندلی میز ناهارخوری رو بیرون کشیدم وروش ولو شدم!نگاه پرحسرتم روی فرثابت بود.
ببین چه بلایی سرفر پسرمردم آوردم!…آخه چرا یادم رفت که پیتزام توی فره؟چرا انقدر حواس پرتم؟…
– دستت وببینم!
باصدای رادوین به خودم اومدم ومتوجه دوتا چشم عسلی شدم که درست روبروم بودن!رادوین روبروی من،روی زمین زانو زده بود ونگاهش روی دستم ثابت بود…
دستم وتودستاش گرفت وخیره شد به انگشتم که اثرکوچیکی از سوختگی روش خودنمایی می کرد!
زیرلب گفت:ببین باخودت چیکار کردی…
سرم وپایین انداختم وخیره شدم به سرامیکای کف آشپزخونه.ازرادوین خجالت می کشیدم…لحنم پربغض وشرمنده بود:
– رادوین…معذرت میخوام!گند زدم به گازت…ببخشید!نمی خواستم اینجوری بشه.من فقط می خواستم…می خواستم خوشحالت کنم!…
وبی اختیار بغضم شکست وقطره اشکی از چشمام جاری شد!
خودمم از اشک ریختنم تعجب کرده بودم…بغض توی گلوم واشکم کاملابی اراده بود!
صدای بم ومهربونش به گوشم خورد:
– رها…
اسمم وکه به زبون میاورد،دلم واسش پرمی کشید!بدون هیچ تعللی سرم وبلندکردم ونگاهم به نگاهش گره خورد.
نگاه عسلیش آرامش وبه وجودم تزریق می کرد…
دستش وبه سمت صورتم دراز کرد وانگشت اشاره اش وکشید روی رد قطره اشکم!
روی زانوهاش وایساد وهم قد من شدکه روی صندلی نشسته بودم.لبخندمهربونی زد وبالحنی که ته دلم وخالی می کرد،گفت:نبینم اشکت وخانومی!…حتی بزرگترین چیزام اونقدری ارزش ندارن که توبه خاطرشون کوچکترین غمی به دلت راه بدی!سوختن یه پیتزا که دیگه چیزی نیست…فدای یه تارموت عزیزم!فدای سرت…گوربابای فرو گاز وپیتزا،توخوب وسالم باشی منم خوبم…دیگه هیچ چیزی مهم نیست عزیزدلم!
با تک تک حرفاش پردرمیاوردم ومی رفتم تاآسمون هفتم وبرمی گشتم!
لبخندی روی لبم نشست…لبخندرادوینم پررنگ تر شد.
نگاه مهربونش وازنگاهم گرفت وخیره شد به دستم که توی دستاش بود.چشماش وبست ودستم وبه سمت لبش برد…درست روی جای سوختگیم بوسه ای نشوند.
دوباره تنم داغ شد وضربان قلبم رفت بالا…تماس لبش بابدنم دیوونه ام می کرد…یه دیوونگی لذت بخش!
لبش واز انگشتم جدا کرد وسرش از دستم فاصله گرفت…چشماش وبازکرد ونگاهش بانگاهم یکی شد.لبخندی زدومهربون گفت:خیلی می سوزه؟
لبخندی تحویلش دادم وگفتم:نه…زخم شمشیرکه نخوردم یه سوختگی کوچولوئه.
لبخندی زد…
تصمیم گرفتم حالاکه مهربونه نون وبه تنور بچسبونم وازش بخوام تا فیلم نذاره!…مطمئناً حالاکه دلش به حالم سوخته،خواسته ام وقبول می کنه.
باعجزوالتماس خیره شدم توچشماش وملتمس گفتم:رادوین…
– جانم؟
باذوق نیشم وبازکردم وگفتم:میشه فیلم ترسناک نذاری؟
خنده ای کرد ولپم وکشید.از جابلند شد وباشیطنت گفت:هرکاری بگی می کنم ولی این یه قلم بی برو برگرد باید انجام بشه!
مثل یه بادکنک بادم خالی شد!…لب ولوچه ام آویزون شد واخمام رفت توهم.
صدای شادوسرحالش به گوشم خورد:
– حالاچرا ماتم گرفتی؟…اخماش ونگاه…یه فیلم ترسناک کوچولو که انقد ترس واخم وماتم نداره!تازه من که گفتم این دفعه اگه ترسیدی به جای اینکه جیغ بزنی وسرت وبکنی توبالش،بپرتوبغل من!(وسرخوش خندید وادامه داد:)حالام پاشو مثل یه خانوم متشخص غذات وبیارکه دارم ازگشنگی میمیرم!
اسم غذا که اومد،بی اختیار اخمم محو ونیشم شل شد!
باذوق از جابلند شدم ودستام وبه هم کوبیدم…پرهیجان وذوق زده گفتم:وای رادی غذا!…یه فسنجونی درست کردم برات هلو!…درجه یک!
خندید وشیطون گفت:درجه یک یعنی فسنجونتم مثل پیتزات کاه شده؟…یابی نمک؟شور؟زیادی ترش؟!زیادی شیرین؟…
اخمی کردم وشکلکی واسش درآوردم.
روم وازش برگردوندم وبه سمت گاز رفتم…دیسی ازکابینت بیرون آوردم ودرحالیکه توش برنج می ریختم،باحرص گفتم:نخیرم!…فسنجونم خیلیم خوشمزه شده!
سرخوش خندیدوگفت:عاشق حرص دادنتم!اصلا نمی دونم چرا انقدر بهم حال میده اذیتت کنم!
اخمام رفت توهم!
عاشق حرص دادن منی؟…یعنی عاشق خودم نیستی بعد عاشق حرص دادنمی؟!لوس بی مزه…
یه اذیت کردنی نشونت بدم اون سرش ناپیدا!اما این بار به روش های قدیمی وتکراری قبل عمل نمی کنم!این دفعه مدل اذیت کردنم باهمیشه فرق داره!…
خباثت تو وجودم می جوشید!لبخندشیطونی روی لبم نشست واخمم محوشد.
باشوق وذوق دیس پراز برنج وروی میز گذاشتم ومشغول چیدن میز شام شدم…رادوین به سمتم اومدوخواست پارچ آب توی دستم وازم بگیره وکمکم کنه که دستم وبه نشونه ممانعت جلوش گرفتم…
نگاه متعجبی بهم انداخت و گفت:بده کمکت کنم دیگه!
چندبار سرم وبه سمت چپ وراست تکون دادم نوچ نوچ کردم!پارچ وگذاشتم روی میز وصندلی روبرای رادوین بیرون کشیدم.
اشاره کردم که بشینه…اما اون متعجب وگیج زل زده بود به من!
چندباری بانگاه وسر ودست بهش اشاره کردم اما اون انگار نه انگار!هرچی می گذشت خنگ بازیش بیشترگل می کرد!
ازگیج بودنش خنده ام گرفته بود!خندیدم وبه سمتش رفتم…بازوش وگرفتم وباتمام قدرت به سمت صندلی کشوندمش…امایه سانتم تکون نخورد!
کلافه وخسته از اون همه تلاش بی ثمر،پوفی کشیدم وگفتم:بیا بشین دیگه!
دست از گیج بازی برداشت وبه سمت صندلی رفت ونشست.
مثل بچه خنگاگفت:چرا نمیذاری کمکت کنم؟
نهایت عشوه ای روکه درحد توانم بود توی خنده ام ریختم ودرست پشت صندلیش قرار گرفتم…به سمت گوشش خم شدم طوریکه هم نفس های به گردنش بخوره وهم موهای لختم بریزه روی شونه اش!…لبم کنار گوشش تکون خورد:
– امشب مهمون منی!…من عادت ندارم ازمهمون کاربکشم…مخصوصا اگه مهمونم توباشی!
لحنم تاحدامکان پراز عشوه بود!…خیلی سعی کردم تا سوتی ندم وخوب نقش ایفاکنم!صدای نفس های تند ونامنظمش بهم فهموندکه توایفای نقشم موفق بودم!
پس مثل اینکه کمی استعداد خدادادی دارم در عشوه ریختن!ایول به تورها!…پس اینجوری عشوه میان؟زیادم سخت نیستا!…چرا دفعه قبل نتونستم عشوه بیام؟!…من که انقد نازوادای خدادادی دارم!خخخ
لبخندشیطونی روی لبم خودنمایی می کرد.
بالحنی که از قصد کشدار بود،زیرگوشش زمزمه کردم:
– توبشین من همه چیزو میارم عزیزم!…
ونرم وآهسته سرم وبه عقب بردم…ازقصد جوری ازش فاصله گرفتم که موهام بیشتربه شونه هاوگردنش کشیده شد.
ازکنارش عبورکردم وبه سمت یخچال رفتم…شروع کردم به چیدن میز.
نگاه گیج وتب دار رادوین روی من ثابت بود وحتی یک کلمه هم حرف نمیزد!
سعی کردم نسبت به نگاه های خیره اش بی تفاوت باشم.درظاهر خونسرد وبی تفاوت مشغول چیدن میز بودم وگه گداری یه عشوه خرکی ازخودم بروز می دادم!مثلا ازقصد هی بانازوعشوه موهام وکه میومد جلوی چشمم کنار میزدم وباقروقمیش ونرم وآهسته راه می رفتم ومیزومی چیدم…خلاصه نهایت تلاشم وبرای عشوه ریختن به کاربردم!
بیچاره رادوین…نفس های نامنظم وبریده بریده ونگاه خیره اش نشون میده که هنگ کرده!اما به من چه؟تقصیرخودش بود…مگه این رادوین نبود که گفت عاشق حرص دادن منه؟خب منم عاشق اذیت کردن اونم!
بعداز یه مدت طولانی که بانازوعشوه های خرکی همراه بود،میز چیده شد!به سمت رادوین رفتم ودرست پشتش وایسادم.دوباره به سمتش خم شدم وازپشت شونه اش سرکی به میز کشیدم.باعشوه گفتم:اوووم فکرکنم همه چی وآوردم…چیزی ویادم نرفته عزیزدلم؟
نفس هاش داغ وبریده بریده بود…باعجله گفت:نه…
ازلحن هولش خنده ام گرفته بود!خیلی جلوی خودم وگرفتم تانخندم!
الهی…تقصیرخودته که هوس اذیت کردن زد به سرت وگرنه که من کاری باهات نداشتم!
سرم وبه عقب بردم ودوباره موهام روی شونه هاش کشیده شد.دیگه حتی نفسشم درنمیومد!نفسش کاملا حبس شده بود!
شیطنت از چشمام می بارید.
به سمت صندلی روبروی رادوین رفتم وروش نشستم.رادوین خیره شده بودبهم وچشم ازم برنمی داشت!خندیدم وبالحنی که سعی می کردم بانازوعشوه همراه باشه،گفتم:برات برنج بریزم رادوینم؟
به سختی آب دهنش وقورت داد وسری به علامت تایید تکون داد.
لبخندی زدم ودست دراز کردم وبشقابش وگرفتم و۳تاکفکیر واسش برنج ریختم…یه عالمه هم خورشت روی برنج خالی کردم.درتمام مدت سعی می کردم که تمام کارام بانازوعشوه باشه.
بشقاب پراز برنجش وگذاشتم جلوش وگفتم:بخور عزیزم.
ولبخندی تحویلش دادم وبشقاب خودم وبه دست گرفتم و واسه خودم برنج ریختم…مشغول ریختن خورشت بودم که نگاهم به نگاه خیره اش برخورد کرد.پرعشوه نگاهش کردم ولبخندزنان گفتم:چرا نمی خوری؟دست پختم ودوس نداری؟
بلافاصله بعداز این حرفم،سری به علامت منفی تکون داد.معلوم بودکه حرف زدن واسش سخته.به زورلبخندمصنوعی زدوباصدای خش دار وآرومی گفت:دست پخت توکه حرف نداره…
لبخندم وپررنگ تر کردم ونگاهم وازش گرفتم…قاشقم وبه دست گرفتم وباناز وادا مشغول خوردن شدم.رادوین هنوز به من خیره بود…زیرچشمی می پاییدمش…یه موقعیت مناسب گیرآوردم ویهو بایه حرکت سرم وبلند کردم ونگاهش وغافلگیر کردم.نگاهم که به نگاهش برخورد کرد،لبخندزورکی زد وسرش وانداخت پایین.قاشقش وبه دست گرفت وشروع کردبه غذا خوردن…البته خوردن که نه بازی کردن باغذاش!الهی بمیرم…بچم توانایی هضم این همه عشوه رو به صورت یه جانداشت،اشتهاش کورشد!خخخ
لبخندشیطونی روی لبم خودنمایی می کرد…به ظاهر سرم پایین بودومشغول غذاخوردن بودم اماهمه حواسم به رادوین وحرکاتش بود.
خوشحال وذوق زده از اینکه بالاخره تونستم عشوه بیام ورادوین وخر کنم،تودلم عروسی برپابود!…یهویه فکری به سرم زد!می خواستم مطمئن بشم که واقعا خرشده یانه…
باناز قاشق توی دستم وبه بازی گرفتم.
تیکه ای ازموهام وکه جلوی چشمم وگرفته بود به پشت گوشم هدایت کردم وبالحن کشداری وپرعشوه ای صداش کردم:
– رادوین…
باسرعت نور جواب داد:
– جانم؟
اونقدر هول وباعجله جوابم ودادکه خنده ام گرفته بود!لبم وبه دندون گرفتم تانزنم زیرخنده.
همون طورکه سرم پایین بودوبا قاشق توی دستم بازی می کردم،بالحن ملتمسی گفتم:اگه من یه چیزی ازت بخوام،قول میدی نه نیاری؟
صدای هولش با نفس های کشدار ونامنظمش همراه شد:
– مگه من می تونم رو حرف تونه بارم خانومی؟…توجون بخواه!
بااین حرفش ته دلم غنج رفت. قاشق توی دستم متوقف شدوبا ناز سرم وبلند کردم…نگاهم ودوختم به چشماش وازقصد چندلحظه ای بهش خیره شدم.نگاه خیره وعجیبش روی نگاهم ثابت بود…نفس هاش همچنان نامنظم بود.
زبونی روی لبم کشیدم وبه نگاهم رنگ خواهش والتماس بخشیدم…گفتم:میشه فیلم نذاری؟
– خب نمیذارم!
چشمام گرد شد!
یعنی یه نگاه وچهارتا عشوه انقدر تاثیرگذار بود؟…این که مصمم ومطمئن پای حرفش وایساده بود وامکان نداشت کوتاه بیاد!حالاچی شد قبول کرد؟ به همین راحتی خرشد؟یعنی من انقدر تاثیرگذار رفتار کردم؟قربون استعداد خدادادی خودم توعشوه وناز وادا اومدن برم الهی!
کم کم چشمای گردم به حالت طبیعی برگشت ولبخندی روی لبم نشست.
نگاهم واز رادوین گرفتم وسرم وپایین انداختم ودوباره شروع کردم به بازی کردن باقاشق توی دستم.زیرچشمی رادوین ومی پاییدم…خیره خیره نگاهم می کرد.چشم ازم برنمی داشت!
هوس کرده بودم بیشتراز این اذیتش کنم…اولین باریه که رادی انقدر مهربون شده بذار نهایت استفاده رو از این موقعیت ببرم!
از قصد آه صدا دار وپرسوزی کشیدم وکلافه وبی حوصله قاشق وتو دستم چرخوندم.
صدای رادوین به گوشم خورد:
– چیزی شده؟
بدون اینکه سرم وبلند کنم،بالحنی که بدجور می گفت آره گفتم:نه…!
– تویه چیزیت هست…
سعی می کردم ناراحت ودرعین حال پرعشوه باشم:
– چیزی نشده فقط…
با نگرانی پرسید:فقط؟!…
– نمی دونم چرا یه دفعه ای دلم هوس بستنی کرد!…خیلی وقته بستنی نخوردم!
– خب میبرم بهت بستنی میدم…این که آه کشیدن نداره عزیزم!
بالحن غمگینی جواب دادم:
– تواین هوا؟…
– وقتی دل توهوس کرده باشه که دیگه سردی هوا مهم نیست!شامت وبخور بعداز شام میریم بیرون برات بستنی می خرم.
نیشم تابناگوشم باز شد!
سربلند کردم وخیره شدم توچشماش.باذوق دستام وبه هم کوبیدم وگفتم:جونه رها؟!
لبخندی زد وچشماش ویه باربازوبسته کرد که یعنی آره…لبخندم گشادتر شد.
بالحن مهربونی گفت:اولاً که از این به بعد سرهرچیز بی خودی جون خودت وقسم نده!من رو جونه توحساسم…(باقاشق توی دستش به بشقاب دست نخورده غذام اشاره کرد وادامه داد:)دوماً بشین غذات وبخور شدی پوست واستخوون!تواین مدت که نبودم،چیکار کردی باخودت؟چرا انقد لاغر شدی؟…غذات وبخور ببینم!
لبخندی تحویلش دادم وسرم وپایین انداختم وسعی کردم به دوراز هرگونه نازوعشوه غذام وبخورم چون من به هدفم رسیده بودم ودیگه نیازی به عشوه خرکی اومدن نبود!اصلا بانازو ادا غذاخوردن بهم نمی چسبید،انگار داشتم عین کلاغ یه توک کوچولو میزدم به غذام!
طولی نکشیدکه ته بشقابم ودرآوردم…سربلند کردم ونگام بانگاه خیره رادوین برخورد کرد!لبخندژکوند روی لبش نمایان گر اون بودکه تمام وحشی بازیای من وسرغذا خوردن دیده!نه به اون با فیس وافاده خوردنم نه به این شیوه خرکی ودولپی غذاخوردنم!
به زور لبخندی روی لبم نشوندم تا مثل همیشه خودم و نبازم!لبخندش پررنگ تر شد.بالحن مهربونی گفت:عاشق همین دیوونه بازیاتم رها!توباهمین کارات شدی رهای دیوونه شیطون خوشگل حاضر جواب مهربون جیغ جیغوی من!…
زکی!این چرا امشب هی هی قربون صدقه هرچیزی که به من ربط داشته باشه میره جز شخص شخیص خودم؟اول که گفت عاشق حرص دادنمه،حالام که میگه عاشق دیوونه بازیامه…پس چرا نمیگه عاشق خودمه؟اصلا عاشقم هست؟اگه نیست بوسه ها ونگاه ها وعزیزدلم گفتناش چه معنی میده؟
سرم وچندباری به سمت چپ و راست تکون دادم تامثلا افکار مزاحم واز ذهنم دور کنم.
لبخندمصنوعی روی لبم نشوندم ومنتظرموندم تارادوینم غذاش وبخوره.بیچاره دست به غذاش نزده بود!اصلامگه من مهلت دادم تاغذابخوره؟انقدر نازوعشوه اومدم که پسرمردم پاک قاطی کرد وبیخیال خوردن شد!
بعداز اینکه رادوین غذاش وخورد،دست تنها ویه نفره همه ظرفارو جمع کردم وشستم…هرچی اصرار کرد که کمکم کنه نذاشتم.بدون توجه به اصرارای مکررش،به سمت هال هدایتش کردم وازش خواستم منتظربمونه تاکار من تموم بشه!گناه داشت بچم تازه از مسافرت اومده بود.بعدازاون همه خستگی باید کوزت می شد میومد کنار من ظرف می شست؟الهی…
آخرین ظرف وهم شستم وشیرآب وبستم.دستی به پیشونیم کشیدم وبعداز انداختن یه نگاه کلی به آشپزخونه واطمینان حاصل از مرتب بودن همه چیز،به سمت هال رفتم.
رادوین روی مبل ۳ نفره نشسته بود وخیره شده بود به من.لبخندمهربونی روی لبش بود.لبخندش وبالبخند جواب دادم وبه سمتش رفتم ودرست کنارش نشستم.
– خسته نباشی… 
لبخندم وپررنگ تر کردم.
– چرا نذاشتی کمکت کنم؟خسته شدی…
بالحن مهربونی گفتم:توخسته تراز منی.خستگی سفرهنوز توتنت مونده.اگه میومدی ظرفم می شستی که دیگه واویلا بود!
رادوین چیزی نگفت وفقط لبخندش وتمدید کرد…سکوت سنگینی بینمون حاکم شده بود.دلم می خواست از تک تک لحظه های اون شب استفاده کنم.حتی نمی خواستم یه لحظه اش وهم به سکوت بگذرونیم.این شدکه بالحن شیطون وپرهیجانی سکوت وشکستم:
– خب خب خب!ازهرچه بگذریم سخن سوغاتی دوست خوش تراست!سوغاتیت کو آقای مسافر؟
خندید…سرخوش وبشاش گفت:سوغاتیم واست خریدم!
وازجابلند شدوبه سمت چمدونش رفت که درست جلوی در بود.چمدون وبه دست گرفت وبه سمت اومد.کنارم روی مبل نشست وچمدونش وگذاشت روی میز عسلی.زیپش وباز کرد ویه پلاستیک بزرگ واز توش بیرون آورد.دست کرد توی پلاستیک ودونه دونه شروع کردبه درآوردن یه عالمه لباس مجلسی وراحتی وشلوار وتاپ و…!همه محتویات پلاستیک وگذاشت روی قسمت خالی میز وخیره شدبه چشمای گردشده از تعجب من!
آب دهنم وبه سختی قورت دادم واشاره ای به وسایل روی میز کردم وناباورانه گفتم:قصد کردی با این سوغاتیا کل دوست دخترات وتاآخرعمرشون بیمه پوشاک کنی؟
شیطون خندید و چشمکی بهم زد وگفت:کدوم دوست دختر؟!
گوشیش وازتوی جیب شلوارش بیرون آورد ودرست گرفتش مقابل چشمای من…و بعداز باز کردن قفلش،وارد لیست مخاطبانش شد.
بادیدن اون تعداد مخاطب فکم چسبید به زمین!
۱۰تا شماره بیشتر نداشت…استاد حسینی،بابا،بابک،خونه،داش امیر،داش سعید،دایی،رهاخانومی،شرکت، مامان رعنا!
رسماً هنگ کرده بودم!مخصوصا باهمین گزینه یکی مونده به آخرش…رهاخانومی؟!این الان بامنه؟چه خودمونی شده!
آب دهنم وقورت دادم وگیج ومتعجب گفتم:اون همه مخاطب داشتی!…اون دفعه خودم نگاه کردم بالای ۱۰۰ تا بود!چرا یه دفعه ای انقد کم شدن؟چیکار کردی باهاشون؟چرا پاکشون کردی؟
چشمکی بهم زد وباشیطنت گفت:استغفار کردم!مخاطبای مفیدم همین چندتان دیگه.بقیه یه سری دختر شوت واسکل بودن که باهمشون بهم زدم وشماره اشونم پاک کردم!
عین خری که بهش تی تی تاب داده باشن ذوق کرده بودم!خو پسرخوب چرا ازهمون اول اینکارو نکردی؟میمیردی زودتر استغفار کنی؟ایول به تورادی!قربون اون شعورت برم که فهمیدی من حسودیم میشه وپاکشون کردی!وایساببینم…این اصلا واسه چی استغفارکرده؟به خاطر من؟!
زیرلب گفتم:واسه چی باهمشون بهم زدی؟
لبخندی روی لبش نشوند وخیره شدتوچشمام…بانگاهش آرامش وانرژی وبهم تزریق می کرد.نگاه خاصش تواون لحظه خاص ترشده بود!بالحنی که عجیب من وبه فکرفرو برد،گفت:واسه خاطر یه نفرکه خاطرش خیلی واسم عزیزه!
وبعداز گفتن این حرف،نگاهش وازم گرفت وخیره شدبه چمدون روی میز…منم نگاهم وازش دزدیدم وسربه زیر انداختم.ذهنم پربوداز سوالای مسخره…
اون یه نفرکیه؟من؟!…یا شاید یه نفردیگه؟…
لعنت به این همه شک…لعنت!چرا درست وحسابی حرفت ونمی زنی؟چرا با کنایه ونگاه وایما واشاره صحبت می کنی؟اگه به خاطر من این کارو کردی پس چرا به زبون نمیای؟!لعنتی من به تایید زبونی تو نیاز دارم…چرا نگفتی اون یه نفرکیه؟چرا نگفتی؟!
– خوشگله رها؟!
با صدای رادوین،رشته افکارم پاره شد وسرم وبلند کردم ونگاهم گره خورد به یه پیرهن مجلسی قرمز!جنسش از حریر بود وچند لایه تورم روش کارشده بود.روی قسمت سینه اش وبند تاپش نوارای مشکی کار شده بود…یه طرف تاپش یه بند کلفت داشت وطرف دیگ اش به هیچی بند نبود!لباسه انقدر جیگرومامان بودکه دلم می خواست بپرم بغلش کنم!
اونقدر غرق خوشگلی اون لباس شده بودم که اصلا یادم رفته بود،چند لحظه پیش ذهنم درگیر چی بود!…باذوق گفتم:وای…آره!خیلی نازه!چقدر خوشگله…مال کیه؟
نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت وگفت:به نظرت مال کی می تونه باشه؟!
نیشم بی اختیار بازشد وبه خودم اشاره کردم وگفتم:من!
لبخند زد…دست دراز کردم وپیرهن وازش گرفتم وشروع کردم به ور رفتن باهاش!باذوق این ور اون ورش می کردم وهی می گرفتمش جلوی خودم تاببینم بهم میاد یانه!
رادوین که از رفتارم خنده اش گرفته بود.بین خنده هاش گفت:هنوز خیلی مونده ها!تو،توهمین اولی گیر کردی؟
نگاه ذوق زده ام واز پیرهن توی دستم گرفتم وخیره شدم به رادوین.یه پیرهن بسی کوتاه وبه غایت تنگ ولختی وبی ناموسی گرفته بود جلوی صورتم!
گیج وگنگ خیره شده بودم به لباس توی دستش…یه نگاه به قیافه رادوین ویه نگاه به لباسه.دوباره یه نگاه به رادوین ویه نگاه به لباس…روی لباس خیره موندم ومثل بچه خنگا گفتم:لباس خوابه؟
صدای خنده اش بلند شد!
لپم وکشید وباخنده گفت:نخیر!لباس خواب کجابود؟این لباس مجلسی اون وریاس!
بااین حرفش کاملا قانع شدم!لباس مجلسی اون وریا،تنها اسمی که برازنده اون لباس بود!
ازحق نگذریم اونم خیلی لباس جیگری بود!از دست رادوین قاپیدمش وشروع کردم به این ور اون ور کردنش!
دوباره رادوین صدام کرد ویه لباس دیگه گرفت جلوی روم!خلاصه تا نیم ساعت کار اون این بودکه پیرهن مجلسی وشلوار وتاپ بهم نشون بده ومنم بانیش باز ذوق کنم وباهاشون ور برم!
همه چی بین اون لباسا بود!از پیرهن مجلسی گرفته تا لباس خواب وراحتی و…!فقط کم مونده بود یه دست لباس زیرزنونه تورتوریم بگیره وخلاص!ازاین فکرخنده ام گرفته بود!…
بعداز نیم ساعت،سرم وبلند کردم و وقتی با دست های خالی رادوین مواجه شدم،لب ولوچه ام آویزون شد اخمام رفت توهم.بالحن پکروغمگینی گفتم:تموم شد؟
خندیدوگفت:چیه؟کم بود؟!
– کم که نبود!اتفاقا خیلیم زیاد بود ولی ازبس خوشگل وناز بودن دلم می خواست تا فردا صبح هی هی یه لباس جدید بگیری جلوم تا هربار من ذوق کنم وبانیش باز باهرکدوم ور برم!این لباسارو ازکجاپیدا کردی رادی؟…خیلی نازن!
بااین حرفم لبخنداز روی لبش محوشد.نگاهش وازم گرفت وسرش وانداخت پایین….شروع کرد به بازی کردن با انگشتای دستش.بالحنی که غم ودلتنگی توش موج میزد گفت:تواین ۱۲ روز هرجاکه میرفتم یادتومیفتادم!بی دلیل وبی اراده…باهرحرفی،باهر اتفاقی،بادیدن هرچیزی،باشنیدن هرصدایی تک تک خاطراتمون واسم تداعی می شد ودلتنگت می شدم.انگار همه چیز دست به دست هم داده بودتا تورو به یادم بیاره ودلتنگم کنه!واسه اینکه به این دلتنگی تسکین بدم،سرخودم وباخرید کردن برای تو مشغول می کردم!باتنهاکاری که می دونستم خوشحالت می کنه…
تک تک حرفاش ومی فهمیدم…انگار داشت از زبون من حرف میزد!حرفای رادوین،دلتنگیای بی دلیل من وتواین ۱۲ روز توصیف می کرد!احساس وحال اون درست شبیه احساس وحال من بود!
خیلی خوشحال بودم که دلتنگی ها واحساسات من یک طرفه نبوده!خدارو شکراین یه دفعه رو باکنایه وایماواشاره حرف نزد!چرا همیشه انقد صریح و واضح حرف نمیزنه؟!
لبخندی روی لبم نشست…رادوین سرش وبلند کرد وخیره شدتوچشمام.لبخندم پررنگ ترشد…بهم لبخند زد.
چشمکی بهش زدم وشیطون گفتم:زود،تند،سریع چشمات و ببند!
متعجب ومبهم پرسید:چیکار کنم؟
– چشمات و ببند!
– که چی بشه؟!
– توببندشون!بهت میگم…
پلک هاش ورو هم گذاشت وچشماش وبست.از جابلند شدم وبه سمت اتاق رفتم…کادویی روکه براش خریده بودم،از کمد بیرون آوردم وازاتاق خارج شدم.درست کنار رادوین نشستم…
– بازکنم؟
کادو رو گرفتم جلوی چشمش وبالحن مهربونی گفتم:باز کن عزیزم!
این بار عزیزمم نه از دهنم پرید ونه به خاطر عشوه ریختن ونقش بازی کردنم بود!این عزیزم از ته قلب واحساسم بود… 
چشماش وباز کرد وبادیدن کادوی روبروش،لبخندی روی لبش نشست.
از بالای کادو نگاهی به چشمام انداخت وگفت:این چیه؟
شیطون گفتم:برگه سبزیست تحفه درویش به پاس قدردانی از انبوه سوغاتی هاتون!
خندید وکادو رو ازدستم گرفت وباذوق وشوق شروع کرد به باز کردنش…نگاهش که به لباسا افتاد،چشماش برق زد!…لباسارو از کاغذ کادو بیرون آورد وشروع کردبه ور رفتن باهاشون!درست شبیه من…
بعداز مدتی بالاخره دست از لباسا کشید ونگاه عسلیش ودوخت به چشمای من.لبخندمهربونی روی لبش نشست.گفت:مرسی رهاخانومی…سلیقه ات حرف نداره!
لبخند زدم وشیطون گفتم:از سلیقه توکه بهتر نیست!من که دخترم انقدر توخریدن لباسای زنونه مهارت ندارم که توداری!مرسی از کادوهات…فکر کنم تاسال بعد از نظر پوشاک ولباس تامین باشم!
خندید…خیره شده بود توچشمام.منم تونگاهش غرق شده بودم…
یهوانگار چیزی به ذهنش رسید. بشکنی زد وگفت:خب حالا واسه اینکه یه ذره ازمحبتای امشبت وجبران کنم وبعداز قرنی این جنجره ام وبه کار بندازم،میخوام آهنگ بخونم!…چطوره؟
با این پیشنهادش،ذوق زده دستام وبه هم کوبیدم وبانیش باز گفتم:عالیه!
چشمک دیگه ای تحویلم داد وازجابلند شد…باقدمای بلند وسریع به سمت اتاقش رفت وطولی نکشیدکه باگیتار توی دستش به هال برگشت.
میز عسلی وکنار کشید ودرست روبروی من،روی زمین نشست…
گیتارو گذاشت روی پاش ودستاش روی سیم های گیتار قرار گرفتن.شروع کرد به نواختن…نگاهش تونگاهم خیره بود.لبخندی تحویلم داد ونفسش وتوسینه حبس کرد وصدای آرامش بخشش به گوشم خورد:
دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه
دوباره این دل دیوونه واست دلتنگه
وقت از توخوندن ستاره ترانه هام
اسم توبرای من قشنگ ترین آهنگه
بی تویک پرنده اسیرپروازم 
باتواما می رسم به قله آوازم 
اگه تا آخر این ترانه بامن باشی
واسه توسقفی از آهنگ وصدا می سازم
بایه چشمک دوباره
من وزنده کن ستاره
نذار از نفس بیفتم
تویی تنهاراه چاره
آی ستاره آی ستاره بی توشب نوری نداره
این ترانه تا همیشه تورو یاد من میاره
(خیره خیره نگاهم می کرد…نگاهش پراز حرف بود…پراز احساس…پراز آرامش!حس می کردم با اون آهنگ وشعر می خوادیه چیزی وبهم بفهمونه…)
تویی که عشقم واز نگاه من می خونی
تویی که توتپش ترانه هام پنهونی
تویی که هم نفس همیشه آوازی
تویی که آخر قصه من ومی دونی
اگه کوچه صدام یه کوچه باریکه
اگه خونه ام بی چراغ چشم تو تاریکه
می دونم آخرقصه می رسی به داد من
لحظه یکی شدن توآینه هانزدیکه
به این جاکه رسید،منم باهاش همراه شدم وآهنگ وزمزمه کردم.صدای بم ومردونه اون وصدای زیروزنونه من باهم ترکیب شده بودن:
بایه چشمک دوباره
من وزنده کن ستاره
نذار از نفس بیفتم
تویی تنهاراه چاره
آی ستاره آی ستاره بی توشب نوری نداره
این ترانه تا همیشه تورو یاد من میاره
“ستاره- شادمهر عقیلی”
دستش برای آخرین بار سیمای گیتار ولمس کرد وبعد ثابت وبی حرکت موند…هنوزم خیره شده بودتوچشمام.
لبخندمحوی زد وزیرلب گفت:تقدیم به ستاره متفاوت شب های تاریکم…به ستاره ای که با تمام وجود ماه ومی فهمه!
تک تک حرفاش دلم ومی لرزوند…خیره شده بودم بهش وچشم ازش برنمی داشتم.برای دقایق طولانی نگاهش می کردم که یه آن مزه شوری خفیفی رو حس کردم!…
سنگ نیستم…دلم از سنگ نیست که با شنیدن اون آهنگ پراز احساس وحرف آخرش،به گریه نیفتم.بغض سنگینی گلوم وچنگ میزد.احساس خفگی می کردم…نگاه اشکیم روی چشمای به رنگ عسلش ثابت ببود…پربغض وبریده بریده زمزمه کردم:
– دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه/دوباره این دل دیوونه واست دلتنگه….
لبخندی روی لبش نشست…مهربون وبامحبت گفت:اشک؟!…گریه؟…ستاره من داره گریه می کنه؟مگه ستاره نمی دونه با اشک ریختنش ماه وداغون می کنه؟!…چرا گریه می کنی عزیزم؟
بااین حرفش،ازجابلند شدم ودرست روبروش روی زمین نشستم…بی هوا خودم وانداختم توبغلش وزدم زیر گریه!تموم اشک ها وبغض هایی رو که خفه کرده بودم،توآغوش رادوین رهاکردم تاسبک شم…دیگه از هیچ چیزی ترس نداشتم!نه از خدشه دار شدن غروروم ونه از فکری که رادوین ممکنه درباره ام بکنه.من از ته دلم دوستش داشتم…تواون لحظه احساس عاشقانه ام به غرورم اجازه دخالت نمی داد!انگار غرورم واسه یه لحظه کوتاه اومده بود تا من بتونم توآغوش رادوین اشک بریزم…دلم برای آغوشش یه ذره شده بود…دستام ودور کمرش حلقه کردم وخودم وبیشتربهش فشار دادم.سرم وگذاشتم روی سینه اش واشک ریختم.
یه دستش روی کمرم بود ودست دیگه اش روی سرم…موهام ونوازش می کرد.سرش وتکیه داده بود به سرم وهمراه با نوازش دستاش،روی سرم بوسه می زد!…
باصدایی از شدت گریه بریده بریده شده بود،نالیدم:
– رادوین…دلم برات تنگ شده بود!بیشتراز اون چیزی که فکرش وبکنی…اگه برنمی گشتی،اگه دوباره نمی دیدمت،اگه دوباره صدات ونمی شنیدم دیوونه می شدم!…
وبه هق هق افتادم.
بوسه ای ازهزارتابوسه اش روی سرم نشوند وپرازبغض گفت:این همه دلت تنگ شده بود وبه زبون نمیاوردی؟این همه دلتنگی وریختی تودلت ویه کلمه هم حرف نزدی؟ چرا نگفتی که دلت تنگ شده؟…چرا نگفتی؟…(مکث کوتاهی کرد وادامه داد:)اصلا همه این دلتنگیای تو تقصیرمنه!تقصر منه خره که تنهات گذاشتم…نباید می رفتم!اشتباه کردم که رفتم…اگه موقع رفتنم یه کلمه،فقط یه کلمه می گفتی نرو،نمی رفتم!نگفتی…هیچی نگفتی!حتی نگفتی که دلت واسم تنگ میشه…فکرکردم بود ونبودم واست فرقی نداره.توتمام این ۱۲روز،حتی یه زنگم بهم نزدی…نمی دونستم دلتنگ شدی.فکرمی کردم نبودنم برات یه اتفاق عادیه که به راحتی باهاش کنار اومدی…اگه می دونستم توام دلتنگمی یه لحظه ام اونجابودن وتحمل نمی کردم. گریه نکن عزیزم.حالاکه برگشتم…ببین!من اینجام،پیشتم خانومی…
اشک می ریختم وعطر تنش وباتمام وجود بومی کردم.بااینکه عطرش واینجا جاگذاشته بود ولی بوی تنش هنوزم مثل قبل بود وهوش از سرم می پروند!عجیب بود ولی بوی تنش بدون اون عطرم،مست کننده بود!
بعداز یه عالم اشک وگریه،وقتی که سبک شدم،خودم واز آغوشش بیرون کشیدم وحلقه دستام دور کمرش شل شد…همین طورحلقه دستش روی کمرمن.سرش وازروی سرم برداشت…منم سرم وبلند کردم ونگاهم به نگاهش گره خورد…خیره شدم توچشماش…چشمای عسلیش خیس بودن!دیدن اشکاش داشت دیوونه ام می کرد…رادوین دستش وبه سمت صورتم دراز کرد وباانگشت شستش اشکام وپاک کرد.لبخندتلخی زد وگفت:بازچشمای خوشگلت واشکی کردی ودل من وآتیش زدی…
قطره اشکی از چشمام جاری شد…دستم وبه سمت صورتش بردم.بانزدیک شدن دستم به صورتش،چشماش بسته شد!…انگشتام وکشیدم روی چشماش!قطره اشکی از چشمای بسته اش جاری شد وروی گونه هاش چکید…اشک ریختن رادوین،برای من دیوونه کننده ترین اتفاق ممکن بود!
راه اشک روی گونه اش وسد کردم واشکش وپاک کردم…بالحن بغض آلودی گفتم:رادوین…جونه رهاگریه نکن.
نفس عمیقی کشیدوگفت:گفته بودم که روجونت حساسم!سرهرچیز بی خود وبی ارزشی جونه خودت قسم نده…
بااین حرفش،بغض توی گلوم شکست وچند قطره اشک روی گونه هام سرخورد…باصدای لرزونی گفتم:بی خود؟!اشک ریختن توبی ارزشه؟دیدن اشک تو چشمای تو،دیوونه ام می کنه!گریه کردنت من واز پادرمیاره…توبه اشکات میگی بی ارزش؟می دونی همین اشکا وقتی روی گونه هات می ریزن چی به روزمن میارن؟می دونی؟….
وگریه ام شدت گرفت…
چشماش وبازکرد…نگاهش بانگاهم همراه شد.دست دراز کرد واشکام وکنار زد.لبخندی روی لبش نشوند وبالحن مهربونی گفت:گریه کنی گریه می کنما!…دیگه اشک نریز.اگه واقعا اشکام واست مهمن،توروبه اشکای خودم قسم اشک نریز…
بینیم وبالاکشیدم وسعی کردم دیگه گریه نکنم…سخت بود اما به خاطر رادوینم که شده غیر ممکن نبود!…
تلاشم وکه برای اشک نریختن دید،لبخندش پررنگ تر شد.سرش وبه صورتم نزدیک کردوبوسه ای روی گونه ام نشوند.ازجابلند شدوبه سمت میز رفت.چمدون وبست ولباسایی روکه برای من خریده بود،گذاشت توی پلاستیک،روی میز…کادوی من وهم به دست گرفت وچمدون وازروی میز برداشت.لبخندی به نگاه خیره ام زد وبه سمت اتاق رفت…
گفت…گفت که دلش تنگ شده!گفت که دوری از من براش غیرقابل تحمل بوده…که اشک ریختنم دیوونه اش می کنه!…همه اینارو گفت ولی نگفت که دوسم داره!من تااین حرف واززبونش نشنوم آروم نمی گیرم…دلم منتظره که این حرف وبشونه وبه شک وتردیدش خاتمه بده!دل من تنهازمانی آروم میشه که رادوین بهش بگه دوسش داره…
بغض توی گلوم وقورت دادم واز جابلند شدم…روی مبل ۳ نفره نشستم وزل زدم به در اتاق رادوین.طولی نکشیدکه ازاتاق بیرون اومدوبهم نزدیک شد…درست روبروی من،جلوی مبل وایساد وبعد یهو دادزد:
– آخ!
گیج ومتعجب خیره شدم بهش…دستش وگذاشته بود روی کمرش وزیرلب ناله می کرد.تعجبم جاش ودادبه ترس…نگران ومضطرب گفتم:چی شده رادوین؟
– کمرم!…کمرم درد می کنه…
وبعدیهو خودش وانداخت روی مبل وسرش روی پای من جاگرفت.
چشماش وبست ولبخندشیطونی روی لبش نشست…از سر آرامش نفس راحتی کشید وباشیطنت گفت:حالادیگه درد نمیکنه!
خنده ام گرفته بود…به شوخی نوک دماغش وکشیدم وگفتم:دیوونه!
خندید…چشماش وبازکرد وخیره شدبهم.زل زدم توچشماش…
برای ثانیه های طولانی تونگاه هم دیگه غرق بودیم…نگاه کردن به چشماش واسم لذت بخش بود…اونقدر لذت بخش که زمان ومکان وفراموش می کردم وبیخیال تموم دنیا،زل میزدم به چشمایی که تمام دنیای من بودن…نگاه عسلی اونم نگاه خیره من وهمراهی می کرد… یهوانگار یه چیزی یادش اومد…با کف دست به پیشونیش کوبید ودست از زل زدن توچشمای من برداشت ودادزد:
– وای!یادم رفته بود…
ودست دراز کرد وکنترل وکه روی میز عسلی بود،برداشت وتلویزیون وروشن کرد.چندتا کانال وبالاوپایین کرد وروی یه کانال ثابت موند…
کانال مربوطه چیزی پخش نمی کردجز فوتبال!
زرشک!توهمچین موقعیتیم دست از سر کچل این ورزش مسخره برنمیداره!یکی نیست بهش بگه آخه دیوونه تواین جو وفضایی لاو ترکونی جای فوتبال دیدنه؟
پوفی کشیدم وکلافه گفتم:رادوین!…
– جونه دلش؟!
– الانم وقت فوتبال نگاه کردنه؟
لبخندشیطونی روی لبش نشست…همون طورکه حواسش شیش دُنگ به تلویزیون بود،گفت:بازی باحالیه رها!…از تیمای لیگ برترفرانسه…بازی بینِ…
پریدم وسط حرفش:
– نه،نگوتورو خدا!…اسم اونارو بگی من دوساعت میرم توفاز هنگ!
خندید وچیزی نگفت.
حالادرسته که گندزده تو فضای عاشقونه امون ولی حداقل خوبیش اینه که دیگه مثل وقتی که شمال بودیم،دادوبیداد راه نمی اندازه ونقش سرپرست تیمارو به عهده نمی گیره!
– ای خاک توسرت!…اون چه پاسی بود؟بازیکنام بازیکنای قدیم!آخه حیف نون تو واسه چی پول میگیری؟…کاکلی وببین چه خوب بازی میکنه!…ای خاک توسرت کاکلی!جنبه نداری ازت تعریف کنم!اون چه دیریبلی بود پسر؟
سگرمه هام رفته بود توهم وباحرص خیره شده بودم به صفحه تلویزیون!دلم می خواست جفت پابرم توحلق تمام بازیکنای لیگ برتر فرانسه!دلم خوش بود دیگه دادوبیداد نمی کنه،نگو آقا هنوز کاملا نرفته بود توحس بازی!داشت خودش وگرم می کردکه شروع کنه به فحش دادن ونصیحت کردن!مرده شور هرچی فوتباله ببرن الهی که نمیذاره مابه عشقمون برسیم!اگه این ورزش مسخره نبود من الان رادی وخرکرده بودم واززیر زبونش کشیده بودم که دوسم داره!(جونه عمه ام!)
چنددقیقه ای به دادو بیداد رادوین وبی حوصلگی های من گذشت تااینکه بالاخره طاقتم طاق شد!
– بسه دیگه!خسته ام کردی…حوصه ام سر رفته!چقدر فوتبال نگاه می کنی؟…نمیشه یه شب دست از این ورزش مسخره برداری؟
– فدای اون حوصله ات برم که سر رفته!خب عزیز دلم توام بیا بشین بازی ونگاه کن تاحوصله ات سرنره…به جونه رادوین یه بارنگاه کنی مشتری میشی!…(ویهو دادزد:)چرا آخه؟کرنر نبود دیوونه!
نزدیک بود از حرص وغیض راهی اون دنیا بشم!این بار برعکس دفعه های قبل داره باپنبه سرمی بره!یه چهارتا عزیزم وقربونت بشم میگه وحرف خودش وبه کُرسی می نشونه!
پوفی کشیدم وباالتماس گفتم:رادوین…اذیت نکن دیگه!
– اَه توروحت!…اون سانتر بود؟الاغ!
اصلا انگار نشنید چی گفتم!…نخیر!مثل اینکه من امشب همش مجبورم از در نازوعشوه وارد بشم!
تک سرفه ای کردم تاخوب برم توحس!نفس عمیقی کشیدم ولبم وبازبونم ترکردم…بالحن کشداری صداش کردم:
– رادوین…
بدون اینکه کوچکترین نگاهی بهم بندازه،جواب داد:
– جانم؟
حرصم گرفته بود که حتی برنگشته نگاهم کنه اما سعی کردم به روی خودم نیارم وبه فیلم بازی کردنم ادامه بدم!باعشوه گفتم:یه لحظه نگاهم کن…
بامکث وتردید نگاهش وازتلویزیون گرفت ودرحالیکه سرش وبه سمت من می چرخوند،گفت:جانم خانومی؟…کاری دا…
نگاهش که به نگاهم افتاد،حرفش نصفه نیمه موند!
ایول!داره خرمیشه…
باعجز والتماس زل زده بودم توچشماش البته یه چاشنی عشوه هم اون وسط مسطا اضافه کرده بودم!
ملتمس گفتم:رادی…میشه دیگه فوتبال نگاه نکنی؟حالااگه میخوای تلویزیون نگاه کنی عیب نداره!فقط فوتبال نبین…باشه؟
به سختی نگاهش وازنگاهم گرفت وکنترل وداد دستم…پوفی کشید وگقت:توام یاد گرفتی چجوری من وخرکنیا!بگیر بزن یه جای دیگه…بگیر… 
لبخندی روی لبم نشست وباذوق گفتم:خیلی گلی!
وکانال وعوض کردم…نگاهم واز رادوین گرفتم ودوختم به تلویزیون.بادیدن صحنه روبروم،هرچی فحش ولعن ونفرین بلد بودم باره خودم کردم!
یک عدد زوج عاشق روبروی هم نشسته بودن وزل زده بودن به چشمای هم دیگه…جوری داشتن بانگاهشون همدیگه رو می خوردن که گفتم همین الانه که برن توکارهم!…ای خاک توسرم کنن الهی!خیرسرم اومدم از دست فوتبال فرار کنم گیر یه چی بدتر ازاون افتادم!از چاله دراومدم وبه چاه افتادم!
الان اینابرن توکارهم من چه خاکی توسرم بریزم؟… نکنه مام مثل این فیلما تورودروایسی صحنه عشقولانه تلویزیون گیر کنیم ومجبور بشیم همدیگرو ماچ کنیم؟حالا درسته موقعیتمون کمی عشقولانه اس ولی نه دیگه تااون حدکه بریم توکارهم!ماهنوز هیچ حرفی راجع به احساسمون نزدیم! 
باترس آب دهنم وقورت دادم…یهو اون دوتازوج عاشق فاصله اشون وباهم کم کردن وپسره دستش وقاب صورت دختره کرد ودختره هم دستش ودور گردن پسره حلقه کرد وبهم نزدیک تر شدن!نگاهشون که توچشمای هم خیره بود،سر خورداومد پایین وروی لب هم دیگه ثابت موند…یهو پسره پیش قدم شدو…
صفحه تلویزیون سیاه شد!…چون من خاموشش کردم!
صدای معترض رادوین به گوشم خورد:
– اِ!!!چرا خاموشش کردی؟
خیره شدم توچشمای عسلیش که شیطنت و اعتراض توشون موج میزد.لبخندمصنوعی زدم وگفتم:وای ببخشید!دستم خورد…
لبخندی تحویلم داد وکنترل وازدستم کشید…تلویزیون وروشن کرد وشیطون گفت:عیب نداره عزیزم!پیش میاد دیگه…حالابذار بقیه اش وببینیم…
رادوین خیره شدبه صفحه تلویزیون من اما اصلا جرئت نگاه کردن به تلویزون ونداشتم!می دیدی نگاهم میفتاد به یه چیزی فراتر از ماچ وبوسه!ازاین خارجیا که بعید نیست…
چشمام وبستم وسرم وبه پشتی مبل تکیه دادم.پوفی کشیدم وسعی کردم نسبت به تلویزون بی توجه باشم!اصلا انگار نه انگارکه دوتازوج عاشق دارن تویه فیلمی جلوی روی ما،میرن توکارهم!من که چشمام بسته اس اصلا انگار چیزی نمی بینم…حتی اگرم رادوین صحنه هارو ببینه و تورودروایسی گیر کنه،نگاهش که به من بیفته فکرمی کنه خوابم وبیخیال میشه!…تازه اصلا گمون نکنم رادوین بایه همچین فیلمی بره توفاز رودروایسی!من بی جنبه ام به خودم اعتماد ندارم…
نمی دونم چقدر باچشمای بسته تواون حالت،موندم ولی به گمونم یه نیم ساعتی شد!…هم حوصله ام سررفته بودوهم خسته شده بودم.تازه صدایی هم ازرادوین نمیومد!احتمالا فیلمه تموم شده که رادی چیزی نمیگه دیگه…اگه فیلمه تموم شده باشه که دیگه خطری نیست!
بی حوصله وکلافه چشمام وباز کردم ونگاهم با تلویزیون برخورد کرد…اوف!بر پدرتون لعنت…این چیه؟
باعجله دست دراز کردم وکنترل وازدست رادوین کشیدم وتلویزیون وخاموش کردم!
اون صحنه دقیقا چی بود؟داشتن همدیگه رو ماچ می کردن؟فقط ماچ نبودا…ای خاک توسر بی حیاتون کنن!اوف…خداروشکر تلویزیون وخاموش کردم ورادوینم مخالفتی نکرد…وایسا ببینم!رادی چرامثل دفعه قبل معترض نشد؟!اصلاچرا بدون هیچ ممانعتی گذاشت که کنترل وازدستش بکشم؟
متعجب وگیج نگاهم وازتلویزیون گرفتم وخیره شدم به رادوین…
آخی!نازبشی پسر…خوابش برده!چه پسرخوبی…باوجود همچین فیلم مستهجنی چشماش وگذاشت روهم وخوابش برد!بمیرم…حتما خیلی خسته بوده…
محو صورت رادوین که صدای برخورد قطره های بارون باشیشه پنجره به گوشم خوردوتوجه ام وبه خودش جلب کرد.نگاهم و از رادوین گرفتم وخیره شدم به پنجره..پرده پنجره کنار زده شده بود وبیرون خونه کاملا مشخص بود…قطره های ریز بارون پنجره رو خیس کرده بودن!
لبخندی روی لبم نشست…می خواستم از جابلند شم وبرم پشت پنجره وخیره بشم به هوای بارونی…این اولین بارون پاییز امساله!دلم می خوادت اولین هوای بارونی رو باتمام وجود استشمام کنم وبوی خوش بارون به مشامم بخوره اما…سررادوین روی پاهامه.می ترسم اگه ازجابلند شم،ازخواب بپره…بارون وهوای بارونی رودوست دارم امانه به اندازه رادوین!پس بیخیال نفس کشیدن توهوای بارونی…نفس کشیدن توهوای رادوین لذت بخش تره!
نگاهم واز پنجره گرفتم وخیره شدم به رادوین…عین یه پسربچه نازومعصوم به خواب رفته بود.دلم واسه اون چهره غرق آرامش وخواب آلود،پرمی کشید….هرچقدر نگاهش می کردم سیر نمی شدم!یه حس دیوونه کننده قلقلکم می داد.دلم می خواست دستم ولای موهاش فروکنم وباهاشون بازی کنم…
بی اختیار دستم به سمت صورتش دراز شد وروی موهاش آروم گرفت…شروع کردم به بازی کردن با موهاش.مقابله کردن با اون وسوسه که تمام وجودم وقلقلک می داد کار راحتی نبود…
یه کم که باموهاش ور رفتم،دستم از موهاش جدا شد وروی پیشونیش قرار گرفت…آروم آروم پایین تراومدم وروی چشماش ثابت موندم.انگشتام نرم وآروم چشمای بسته اش ونوازش می کردن…بینیش ولمس کردم وپایین تراومدم…دستم داشت روی لبش کشیده می شد که یهو بوسه ای کف دستم نشست!
یه بوسه طولانی که ضربان قلبم وبالابرد وتنم وبه آتیش کشوند…آروم آروم لباش واز دستم جدا کرد.
دستم وازروی صورتش کنار کشیدم وخیره شدم به چشمای بسته اش…پلک هاش روی هم تکون خوردن وچشماش باز شد.
اخم مصنوعی کردم وگفتم:پس بیدار بودی؟…خجالت نمی کشی خودت ومیزنی به خواب؟
لبخندی زد وبالحنی که آرامش بخش ترین آهنگ زندگیم بود،جواب داد:
– خودم ونزدم به خواب!اونقدر خسته بودم که داشت خوابم می برد…اما وقتی دستت موهام ولمس کرد،خواب از سرم پرید!مگه میشه نسبت به نوازش های تو بی تفاوت بود؟
اخمم محو شد ولبخندی روی لبم نشست…نگاهش تب دار وخیره بود…خیره شده بودم توچشماش.برای یه مدت طولانی زل زدیم به هم دیگه…
بالحن مهربونی گفتم:خیلی خسته ای…برو تواتاقت بخواب رادی…
لبخندش پررنگ تر شد.سرش واز روی پاهام بلند کرد وروی مبل نشست.دستش به سمتم اومد وبایه نوازش نرم پاهام ولمس کرد…زیرلب گفت:ببخشید…نمی خواستم زیاد روی پاهات دراز بکشم.سرم که روی پات بود خیلی اذیت شدی؟
لبخندی زدم وگفتم:نه عزیزم…برو بخواب.شبت بخیر.
4.5/5 - (12 امتیاز)

Check Also

پارت ۱۸ رمان در همسایگی گودزیلا

نگاهی به عکسم توی آینه انداختم…لبخندعریضی روی لبم نشست ویه بوسه محکم وآبدار واسه خودم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.