شنبه , خرداد ۱۰ ۱۳۹۹
خانه / رمان / رمان عزیزجان / پارت ۱۴ رمان عزیز جان

پارت ۱۴ رمان عزیز جان

اون می گفت و من خون خونمو می خورد داشتم از عصبانیت منفجر می شدم گفتم چرا به من نگفتی؟ …
بهت بگم دیگه دیر شده… جلوی حبیب رو نمیشه گرفت… یکسال و نیمه که اون داره این کارو می کنه اونوقت تو حالا به من می گی؟؟؟گریه بچه ام بیشتر شده بود …
گفتم :عیب نداره گریه کن حالا هر چی می خوای گریه کن, ولی همین امشب تصمیم بگیر؛؛ بهت بگم ، حبیب… دیگه… این… کارو… ول.. نِ…..می …کنه اگر اینو کردی تو گوشت ، خیلی خوبه…. همین الان یا ولش کن بیا خونه ی من, یا با همین وضعیت بساز ، سعی کن با صبوری درستش کنی ، ولی خودتو ناراحت نکن اینقدر ضعف نشون نده …اگر تو هر دفعه که اون این کارو می کنه ، بخوای گریه کنی که کور میشی …
گفت عزیز جان در واقع حبیب زندگی شما رو بهم زده …. دستی کشیدم به سرشو گفتم نه مادر دیگه این فکر رو نکن آقات از قبل اون کثافت کاری رو کرده بود اونم بهانه شد تا رو کنه ، پس هیچ ربطی به حبیب نداره اون بدبخت هم اسیر دست اون شده از اول راه و چاه رو اون نشونش داد حالا پاشو برو بخواب تا ببینیم من صبح چیکار کنم ……گفت نه منم به شما کمک می کنم خوابم نمیاد گفتم امشب که نیره کاری نیست پس بیا اینا رو پس دوزی کن تا برات تعریف کنم چه اتفاقی افتاد ..
اولش که داشت با گریه کار می کرد ولی وقتی جریان نیره رو گفتم خوشحال شد و گفت :قاسم خیلی پسر خوبیه … رضا هم خوبه …و بعد آه عمیقی کشید و گفت : مثل اینکه فقط من شانس نداشتم ..
گفتم نه عزیزم توام خوبی ، حبیبم خوبه درست میشه ولی تو باید عاقلانه رفتار کنی. گفت آخه یه چیز دیگم هست عزیز جان …پرسیدم دیگه چیه خدا به خیر کنه، سرشو به خجالت پایین انداخت و گفت: من …من …می دونی چیه عزیز …من آبستنم …
گفتم چند وقته چرا به من نگفتی ؟گفت آخه روم نمیشد با این اوضاعی که شما دارین …. بغلش کردم و صورتشو بوسیدم و گفتم مبارک باشه قربونت برم .. حالا به خاطر این بچه باید زندگی کنی….به حبیب گفتی ؟ می دونه؟ گفت نه اول به شما گفتم الان چهار ماهه ….گفتم ای بابا تو دیگه کی هستی؟ اونجا که باید طاقت بیاری نمیاری اونوقت اونجا که باید صبر نداشته باشی، داری ..همه کارات برعکسه …من که هیچ وقت طاقت نداشتم به آقات ….(حرفمو خوردم ) خوب بگو حالت تهوع نداری؟ ….
گفت : یکی دو هفته چرا خیلی کم ، ولی خوبم کلا مثل شمام ، گفتم:مگه من چه جوریم؟؟؟……. گفت :همین که می گفتین حالت تهوع نداشتین…
گفتم : عزیز دلم پس حالا مشکل میشه به فکر جدایی بیفتی چاره ای نداری که گذشت کنی ، ندیده بگیر همه چیز رو به روی خودت نیار ، دو
تاشم لا سیبلی رد کن چی میشه مگه ؟ گفت: به خدا اگر روزی یک بار منو می زد این قدر ناراحت نبودم خوب نجسی می خوره و گناه داره میگن نباید با کسی که این کارو می کنه همبستر بشی ………
گفتم: غلط زیادی می کنن بهت گفتم خدا خیلی عادل تر از اونه که کسی رو برای گناه کس دیگه مجازات کنه اون از رگ گردن بهت نزدیک تره می دونه که تو چقدر پاکی ….تلاشتم که کردی نشد خوب حالا سر تو بالا کن و بگو خدایا بقیه اش با تو …
من اونو نصیحت می کردم، ولی می دونستم که برای مردی که داره این کارو می کنه هیچ کاری نمیشه کرد چون خودم کرده بودم ولی حاصلش این بود ……بالاخره خوابیدیم …….ولی من خوابم نبرد به صورت معصوم اون نگاه می کردم و به بچه ای که توی شکمش داشت،
به خدا گفتم : خدایی تو رو شکر نمی دونم حکمتت چیه که اول این راه رو جلوی پای بچه ی من گذاشتی و بعد یک مرد عرق خور نصیبش کردی …. نمی دونم چرا ..اگر هیچ کدوم از سئوال های منو جواب ندادی عیب نداره ولی تو رو به خدایی خودت قسم میدم این یکی رو به من بگو …….
ساعت ده صبح بود که صدای در اومد …حدس زدم حبیب باشه خودمو آماده کردم تا هر چی
می خوام بهش بگم ولی وقتی درو باز کردم حبیب با مادرش اومده بود ….

مادر حبیب زن نسبتا چاقی بود با قد کوتاه اون همیشه جلوی من ساکت بود و موُدب …..مرتب تعارف می کرد و احوال پرسی و دوباره از اول …. تقریبا نیم ساعت اول که بهش
می رسیدی باید می گفتی مرسی خیلی ممنون خوبن سلام دارن خدمتون ……و دوباره مرسی ..
خیلی هم مظلوم به نظر می رسید و کوکب هیچ وقت از اون زن گله ای نداشت وهمیشه یک لبخند تلخ روی لبهاش دیده بودم نه می خندید نه خوشحال بود لبخند مصنوعی که هر کس می فهمید از ته دلش نیست ….اون روز ابرو ها رو در هم گره کرده بود و انگار به طلب کاری از من اومده….. در و که باز کردم با عصبانیت گفت : سلام نرگس خانم جان …از لحنش پیدا بود که به آشتی نیومده …
گفتم سلام خوش اومدین بفرما تو …گفت همچین زیاد هم خوش نیومدیم،، گفتم بفرمایید تو ….
دیدم اگر یک کم کوتاه بیام به اون باختم برای همین گربه رو دم حجله کشتم, حدس زدم اون ممکنه چی بگه یکی این که چرا کوکب اون وقت شب بی خبر از خونه زده بیرون و حتما اونا دلواپس شدن و ما بدهکار دوم اینکه به من میگه شوهر خودت اونو برده ….اگر اول اون شروع کنه ما باید تا آخر از خودمون دفاع کنیم پس من باید شروع می کردم ..
این بود که معطلش نکردم تا اون نتونه حرفی بزنه ، وقتی که داشت با غیض و تر میومد تو پشت سرشم حبیب… من شروع کردم ….خوب آقا حبیب این زن محترم رو آوردی تا ما نتونیم بهت حرف بزنیم …تو داری چیکار می کنی؟ بیا ….با من بیا.. می خوام بندازمت تو چاه … خوب الان چرا نمیای ؟ بیا دیگه ….چون به صلاحت نیست پس اگر رفتی و افتادی تقصیر خودته عقل داری یا نه ؟عاقبت کار اوس عباس رو ببین خوبه ؟ توام برو…. برو ببینم زن و بچه ات رو چقدر می تونی آزار بدی برو الواتی ..(رو کردم به مادرش )ببخشید شمام مادرشی باید بدونی بچه ی من برای اینکه شما ناراحت نشی حرف نمی زنه این آقا حبیب افتاده دنبال اوس عباس و باهاش میره نجسی خوری, ما با شما این قرارو گذاشته بودیم؟ شما نمی دونستین بچه ی من مومن و از این کارا بی زاره ؟ شما گفتین دختر مومن می خواین که پسر تون بره مست بیاد خونه ؟ خوب اگر از اول می گفتین من به شما می گفتم که بچه ی من به اندازه ی کافی از دست آقاش کشیده بسه براش…. حالا شوهر نکنه که نمیمیره ولی الان داره جون می کنه از صبح تا شب گریه می کنه چرا چون فکر می کنه گناه حبیب هم پای اون می نویسن چون تو کله اش کردن و درم نمیاد که اگر با مرد مست بخوابه گناه کرده …شما بگو برای چی بچه ی من چهار ماهه آبستن باشه و به کسی نگه…از بس داره غصه می خوره بچه اشم فردا روانی میشه .. بیچاره مادر حبیب تا میومد دهنشو باز کنه من یک چیزی می گفتم که اون باید گوش می داد و تیر آخر رو هم زدم یک دفعه هر دو از جا پریدن …..حبیب که تا اون موقع سرش پایین بود … رو به کوکب کرد و گفت آره راسته ؟ من بابا میشم؟ به جای کوکب من گفتم آره بابا میشی… تو آقا حبیب داری بابا میشی ….. بشو مبارکه ولی یه بابای واقعی بشو ….این که وضع نمیشه بچه ام داره دق می کنه خانم تو رو خدا جلوی حبیب رو بگیرین ……
مادر حبیب رفت و کنار ایوون نشست و گفت خدا رو شکر، صد هزار مرتبه شکر پس تو آبستن بودی که من همش نذر و نیاز می کردم فکر کردم بچه تون نمیشه….یه عالمه دعا گرفتم دیروز ,, چرا مادر به من نگفتی ؟
کوکب گفت : اولش خودمم نمی دونستم ولی بعد حبیب ناراحتم می کرد و فکر کردم اصلا براش اهمیتی نداره …..

حبیب رفت جلو و دست کوکب رو گرفت و گفت : الهی من بمیرم قسم می خورم دیگه نمیرم جلوی عزیز جان قسم می خورم دیگه تموم شد وای باورم نمیشه فکر کردم دیگه هیچوقت بچه دار نمیشیم خیلی خوشحالم …. خیلی …
و کنارش نشست و دست انداخت دور گردنش و اونو بوسید و گفت : تموم شد دیگه خودتو ناراحت نکن ، ببخشید عزیز جان این جوری که کوکب میگه نیست …… بزارین بگم چه جوری شروع شد ….یک روز من ….جلوی مادرم بگم ؟ گفتم بگو ما طشتمون خیلی وقته که افتاده بگو ….
گفت : یک روز من آقا جون رو با اون زنه دیدم دست شو گرفته بود و می رفتن سوار ماشین بشن بعد اومد منو با خودش برد جایی که مست می کرد خیلی اصرار کرد و منم یه کم خوردم التماس کرد به کسی چیزی نگم ( حالا اون داره حرف می زنه من دارم مثل بید می لرزم و نمی خواستم اونا بفهمن ) گفتم خیلی خوب ، بسه دیگه ولش کن از شیرین کاری هات تعریف نکن …. این که تو میگی برای من دلیل نمیشه گفتم هر کس بهت گفت بیفت تو چاه خودتو میندازی؟ نکن دیگه به حرف کسی خونه ی خودتو خراب نکن …..
مادر حبیب گفت : راست میگه نرگس خانم پسر تو چرا اینجوری شدی؟ حتما خودتم خواستی … مگه مجبورت کرد؟ بهت التماس کرد؟ خوب نمی رفتی مادر دیگه بچه دار شدی نکن این دختر معصوم رو هم اینقدر اذیت نکن …. ببخشید نرگس خانم خیلی بد شد ولی من چون آقاجون میومد دنبال حبیب فکر کردم شما تو جریان هستید ….خیلی ببخشید ….
بعدم کوکب رو برداشتن و با خوبی و خوشی رفتن و مادر حبیب هم نتونست یک کلمه حرف بزنه وقتی اونا رفتن گفتم خدا تو رو بیامرزه خان باجی …….
دو روز بعد گندم هایی رو که خیس کرده بودم تو سینی پهن کردم و روش یه دستمال انداختم وهمه ی سینی ها رو گذاشتم کنار حیاط تا سبز بشه …بعد حیاط رو جارو کردم و یه کم آبپاشی کردم که برم سر کارم که صدای در اومد فکر کردم اکبر برگشته رفتم درو باز کردم جلوی در خشکم زد …
اوس عباس منو کنار زد و اومد تو حالت زار و نزاری داشت نگاهش پراز ترس بود نمی دونم ولی یه جوری شده بود تا اون موقع من اونو اینطوری ندیده بودم ریشش بلند شده بود حتی موهاش هم اصلاح نشده بود پیرهن بد ترکیبی تنش بود و از اون اوس عباس شیک پوش و شاد و شنگول هیچی باقی نمونده بود ….درو بستم و خیلی خونسرد گفتم چی می خوای اگر بخاری آوردی نمی خواد زحمت نکش خودم خریدم و زمستونم داره تموم میشه …هیچی نگفت و رفت روی پله ی ایوون نشست …
گفتم خدا به خیر کنه چرا الان اون جا نشستی ؟ حرفی داری بزن و برو …..اون بازم حرف نزد سرشو انداخت پایین ..
دیگه قلبم به شدت اون موقع ها نمی زد دیگه اون احساس عجیبی که منو به طرف اون می کشید در کار نبود …
دستمو زدم به کمرم و گفتم : سر جد پدرت اوس عباس دست از سر من ور دار هر کاری می خوای بکنی بکن ولی به کار من کار نداشته باش …من تا حالا کاری به کار تو داشتم؟ باهات دعوا کردم؟ در خونه ات اومدم …؟آخه چرا آرامش منو بهم می زنی ؟ حالام که این دفعه اومدی حرف نمی زنی …
سرشو بالا کرد و گفت : چی بگم ؟ از کجا بگم ؟ اصلا چی دارم که بگم ؟ تو نمی دونی که چقدر پشیمونم …نمی دونی دارم توی آتیش می سوزم ولی نه راه پس دارم نه راه پیش …هر روز خودمو صد دفعه لعنت می کنم و سر گردونم … تو فکر می کنی نمی دونم با شما ها چیکار کردم ؟
نرگس به خدا اگه منو ببخشی همه چیز رو جبران می کنم عشق تو رو نمی تونم فراموش کنم من عاشق توام …….
گفتم بس می کنی یا نه. من دیگه اون نرگسی که تو میشناختی نیستم یک روز بدون تو میمردم حالا با تو میمیرم …اینه اون فرق من با نرگس قبل .. اون نرگس مرده دیگه هیچ کجا دنبالش نگرد …خودت بگو تو جای من بودی چیکار می کردی ؟ ……
اون بازم ساکت بود و سرش پایین خودم ادامه دادم …من نمی دونم منظورت از اینکه میگی منو ببخش چیه ؟ ولی من تو رو می بخشم ولی یک شرط داره …

اونم اینه که دست از سر حبیب برداری به خاطر کوکب که الان حامله اس نبرش با خودت, ولش کن اونوقت تو رو می بخشم قسم می خورم اگر این کارو بکنی می بخشمت و گرنه از خدا
می خوام که تقاص کاراتو پس بدی …….. چون خودمو دوست دارم و دوست دارم خوب و خوشحال زندگی کنم تو رو می بخشم ….والله منم خوشبختی تو رو ميخوام ولی دیگه
نمی تونم با تو زندگی کنم …… با این اومدن و رفتن تو آرامش از من گرفته میشه تا میام فراموش کنم سر و کله ات پیدا میشه ……برو با خیال راحت زندگی کن من دیگه به درد تو نمی خورم …….
گفت : بزار پس هر چند وقت یک بار بیام شماها رو ببینم دلم برای تو و بچه ها تنگ میشه ….تو هیچ وقت نزاشتی بگم چی شد که این وضع پیش اومد .من یک روز داشتم ……..
وسط حرفش پریدم و گفتم نگو نمی خوام بشنوم چیزی که معلومه کاری که نباید می شد؛ شد …… تو رو خدا به کار من دیگه کار نداشته باش.. بزار زندگیمو بکنم بسه دیگه …. (و متاسفانه گریه ام گرفت) تو که رنج منو نمی خوای ؟ من نمی تونم کس دیگه ای رو با تو ببینم …روشن گفتم ؟…(اونم که در مقابل گریه ی من ضعیف بود و زود از هم می پاشید)
از جاش بلند شد خسته و وامونده از گوشه ی چشمش چند قطره اشک اومد پایین ، مثل اینکه می خواست من ببینم اون داره گریه می کنه اونو پاک نکرد و نگاه حسرت باری به گندم ها انداخت و گفت: پس سمنوتم می پزی ؟ ( آه بلندی کشید )
نرگس حلالم کن …. ببخش منو … خیلی شرمنده ام ..و رفت … دستمو گذاشتم روی در بسته و سرمو روی دستم …
نمی تونستم خودمو کنترل کنم حال و روز اون منو منقلب کرده بود کاش اینجوری نمی شد… بغض گلومو فشار داد و اشک چنان بی تاب از چشمم پایین اومد که احساس کردم صورتم درد گرفته ……
یک مرتبه صدای دو باره در منو از جا پروند فکر کردم اوس عباس برگشته ، نفمیدم چه طوری درو باز کردم …. ولی در کمال تعجب خانم رو پشت در دیدم که باز با همون دبدبه و کپکپه به دیدنِ من اومده بود ……. من که هنوز حالم جا نیومده بود افتادم تو بغلشو…. اون گریه کن من گریه کن …
اولین چیزی که از من پرسید این بود ، چقدر زود درو بازکردی… چرا پشت در بودی ؟تازه کسی رفته بود ……
خانم با یک دایه اومده بود که یه بچه تو بغلش بود و دو تامرد سر یه فرش رو گرفته بودن و کشون کشون بردن تو ایوون … و باز رفتن و دوباره یه فرش دیگه رو آوردن من هاج و واج به اون نیگا می کردم پرسیدم اینا چیه خانم؟ تو رو خدا چرا این کارو می کنی مگه نمی دونی دوست ندارم ؟ واقعا اینا چیه ؟ گفت : قابل تو رو نداره …..حرف نزن الان ..اصلا دلم خواست ….
مجبور بودم خانم و دایه ش رو ببرم تو همون اتاق محقر که دور تا دورش وسیله بود من نه کمد داشتم و نه یک صندوق بزرگ این بود که همه چیز دور اتاق چیده شده بود یک طرفم که خیاطی های من ریخته بود تند تند اونا رو جمع کردم و بعد تعارف کردم اومدن تو اتاق…..
اما خانم با اون همه ثروت و مکنت هنوز همون طور افتاده و متین بود و هیچ تغییری نکرده بود ….
پرسید بچه ها کجان ؟ گفتم هر سه تا میرن مدرسه ولی دیگه بچه نیستن اکبر برای خودش مرد شده …..خندید و گفت تو پس فقط سه تا الان تو خونه داری ؟ گفتم آره ……
پرسید می دونی من چند تا بچه دارم گفتم با این حساب که بدون فاصله می زایی باید ده تایی داشته باشی خنده ی قشنگی کرد و گفت نُه تا دارم ولی تو خوب زرنگ بودی …..گفتم من این فرش ها رو قبول نمی کنم دلیل نداره چرا منو ناراحت می کنی ؟
گفت : تو واقعا شیر زنی و من افتخار می کنم چهار تا بچه ی منو شیر دادی باور کن نرگس اونایی که شیر تو رو خوردن هیچ کدوم مریض نمیشن ، این تصادفی نیست واقعا ببین صبار, فارق حمیرا و ثریا از شیر تو خوردن هیچ وقت مریض نمیشن قوی و سر حالن اونوقت تو میگی به گردن من حق نداری ؟ خوب منم دلم می خواد یه جوری ازت تشکر کنم …….. همیشه از من فاصله میگیری دیگه حالا نمی تونی چون دخترت عروس ما شده …
من تا اون موقع به این موضوع فکر نکرده بودم راست می گفت بچه های من خیلی قوی و سالم بودن کمتر مریض می شدن …….
اون روز خانم از همیشه مهربون تر و صمیمی تر بود ….
کلی با هم حرف زدیم و نهار خوردیم و چقدر خوشحال بود از اینکه نیره عروس اونا میشد ..

می گفت این طوری تا آخر عمر با هم می مونیم…. وقتی نیره اومد بغلش کرد و دو تا سکه بهش داد و گفت حالا من خواهر شوهرت هستم باید برات چیز بهتری میاوردم ولی نشد….
انشالله وقت زیاده می خوام خودم برای خرید عروسی ببرمت ، اون موقع هر چی می خوای برای خودت بخر …..
و نشست و کلی با نیره حرف زد تا بفهمه چه چیزایی دوست داره که تو عروسیش انجام بدن …
تا موقع رفتن همین جور حرف می زد و خودش می گفت دل نمی کنم …..
بعد گندم ها رو کنار حیاط دید و گفت : چه خوبه هر سال سمنو می پزی… سعی می کنم امسال بیام ……
و وقتی هم سوار ماشین شد باز چند تا جعبه سیب و پرتقال گذاشت توی حیاط و رفت ….
تا اون رفت من زود رفتم و اتاق ها رو جا رو کردم و فرش ها رو پهن کردم خیلی قشنگ بود ازش قبول کردم ، تازه از تو چه پنهون خیلی هم راضی بودم ….
اولا برای اینکه چند روز دیگه مهمون داشتم و دوما به این زودی ها هم نمی تونستم فرش بخرم…اونم فرش های به اون گرونی ….
با خودم گفتم پیشکش رو که رد نمیکنن ….
باور کن ، اونقدرخوشحال بودم که اومدن و رفتن دلخراش اوس عباس رو فراموش کردم ….

فردا رفتم به دیدن آقاجان …. پیر مرد خیلی خوشحال شد ، خودمو آماده کرده بودم تا اون ازم در مورد اوس عباس و چیزایی که شنیده بود بپرسه ، ولی اون خیلی آقا تر از این حرفا بود و دل منو نرنجوند و به من گفت : روزی که توی خونه ی من اومدی جَنم تو رو شناختم نترس خدا با توس برای هرکسی ممکنه پیش بیاد البته که من عقیده داشتم شما با اوس عباس زندگی کنی و خودتو آواره نکنی …ولی الانم اشکال نداره چون می دونم از پس زندگی خودتو بچه ها بر میای ….اگه زن دیگه ای بود مخالف بودم ولی تو فرق می کنی ….خوب باباجان اگر مشکلی داری به من بگو کاری از دستم بر بیاد انجام میدم.

گفتم شما برای من سنگ تموم گذاشتید دیگه نمی خوام بیشتر به شما زحمت بدم اوضاع منم خوبه کار می کنم و در آمدم بد نیست……

گفت : دخترتم که عروس من شده و از این بابت خیلی خوشحالم منم براش سنگ تموم می زارم .
وقتی از خونه ی آقاجان میومدم بیرون رقیه تا دم در دنبالم اومد و ازم خواست تا زودتر برای خرید عروسی بریم از اون کارایی بود که دوست نداشتم مخصوصا در اون موقع که باز توی اون خونه بودم ، خیلی دلم گرفته بود اونجا بود که با اوس عباس آشنا شدم و مهرش به دلم افتاد…. بعد به یاد خان باجی و خان بابا افتادم و تصمیم گرفتم بعد از سمنو برم و خان بابا رو ببینم و با خودم گفتم حتما دل تنگ بچه ها شده آره حتما میرم ……..
یک روز به سمنو پزون مونده بود و من عزا گرفته بودم چیکار کنم که رقیه و ربابه و بانو خانم اومدن و همه چیز با خودشون آوردن از پشتی گرفته تا دیگ و وسایل کار و کاسه ی چینی تا استکان و نعلبکی و خلاصه همه چیز که لازم بود و خیال منو راحت کردن……. اون سال من دائما منتظر بودم یکی بگه اوس عباس رو دیده ولی هیچ خبری نبود……
کوکب اون سال خودش دعا می خوند …ماشالله که از این کارم خسته نمیشد ، تا آخر شب خوند و تا صبح هم کنار دیگ نشسته بود و انواع دعا ها و سوره های قران رو می خوند …
یه دفعه کلافه شدم و به شوخی بهش گفتم : کوکب تو رو سر جد پدرت بسه دیگه دارم غم باد میگیرم کی گفته ما باید اینقدر غم بخوریم ولش کن دیگه مادر, پاشو فکر بچه ی تو شکمت باش با این حرف همه متوجه شدن که اون آبسته و بهش تبریک گفتن ….
یه جورایی هم با من موافق بودن ولی کوکب از دعا خوندن سیر نمی شد و فکر می کرد هر چی بیشتر بخونه به خدا نزدیک تر میشه …من بهش احترام می گذاشتم ولی خودم دوست داشتم با زبون خودم جوری که بفهمم دارم چی میگم با خدا حرف بزنم …..
شاید برای این بود که اون معنی اونا رو می دونست و من نمی دونستم به هر حال صبح زود وقتی موقع باز کردن سر دیگ ها بود بانو خانم رو صدا کردم گفتم بیا نیت کن در یک دیگ رو تو باز کن … و به شوخی گفتم الان دیگه هر دو تا مون دم بختیم چون آقا بالا سر نداریم تنمون می خاره ، بیا نیت کنیم شاید بختمون باز بشه و هر دو با خنده و شوخی در دیگ رو باز کردیم روی دیگ من نوشته بود علی و دیگ بانو خانم یه قلب افتاده بود…حالا با شوخی من و این قلب چنان همه به خنده افتادن که خونه غرق شادی شد و سر به سر بانو خانم گذاشتن که چی آرزویی کردی ؟ بگو و با همین حال سمنو ها رو کشیدیم و بخش کردیم …….
چهار تا پسرا این کارو کردن یعنی اکبر و قاسم و رضا و حبیب گوش به فرمون من بودن …. و کارا به خوبی و خوشی انجام شد ….و بچه ها تمام ظرف ها رو شستن و زهرا و کوکب با اینکه هر دو آبستن بودن ، مثل فرفره کار می کردن اونا با ملیحه و نیره همه چیز رو مرتب کردن و ظرفها و وسایل رقیه رو گذاشتن دم در و کم کم مهمونا هم رفتن …. من موندم و بچه های خودم….
نشستم رو پله ی ایوون و گفتم زهرا یه چایی بیار که خیلی خسته ام… برات بخورم ببینم چی میشه …. حبیب اومد پیش من نشست ….از حالتش متوجه شدم می خواد یه چیزی بگه …. به روی خودم نیاوردم ….تا خودش به حرف اومد و گفت : عزیز جان از اوس عباس خبر داری ؟
خیلی خونسرد گفتم … باز تو به اوس عباس چیکار داری ؟ هر چی می خوای بگی بگو که معلومه یه چیزی می دونی می خوای حتما منم بفهمم … خوب پس بگو .. نترس اگر کشتمت گوشتت می خورم ولی استخونتو چال می کنم …خوب چرا می ترسی؟ بگو دیگه ما که رسوای جهانیم غم عالم روش …
گفت : به خدا عزیز جان من از اون روز آقا جون رو ندیدم اصلا سراغ من نیومده که بهش بگم ولی یکی از دوستاش اومده بود سراغشو از من می گرفت …. منم به جون کوکب نگرانش شدم رفتم در خونه اش دیدم اونجا رو فروخته و رفته و هیچ کس خبر نداره کجاس پیش عمو حیدرم رفتم ولی اونم خبر نداشت گفتم شاید بخواین بدونین ……

گفتم: می دونی من چی فکر می کنم ، شما ها عقل تو کله تون نیست آخه من چرا بخوام بدونم؟ خوب اگر بخوام میرم دنبالش…. رفته که رفته میگی چیکار کنم؟ بعدم اون سه روز گم میشه باز دوباره پیدا میشه تازه خونه رو خیلی وقته فروخته خبر داشتم .. زن که داره بچه که داره پولم که خونه رو فروخته داره من چرا غصه ی اونو بخورم ؟ ول کنین بابا برین زندگی خودتونو بکنین اگر اومد بهش بی احترامی نکنین اگر نیومد سرش سلامت … ببینم می زارین من زندگیمو بکنم یا نه؟ من هر روز باید اینو به شما بگم ؟
حالا رضا دست بر داشته تو شروع کردی ؟
گفت چشم عزیز جان فکر کردم شما بدونین بهتره به خدا عمو گفت بگم …گفتم عمو خودش چند وقت پیش اومد به من گفت خیلی خوب عیب نداره گفتی؟ ولی یه دفعه دیگه‌ به همتون میگم برای من خبر نیارین فکرم بهم میریزه و نمی تونم به کارم برسم …..
اون یک هفته پیش اینجا بود ……نیره با اعتراض گفت : وا عزیزجان چرا آقا جون میاد به ما نمیگی …….گفتم برای اینکه باهاش قرار ملاقات می زارم نمی خوام شما ها بفهمین …..

چهار ماه گذشت و از اوس عباس خبری نبود یاد روز آخری که اومد پیش من میفتادم با اینکه جلوی همه وانمود می کردم اصلا به یادش نیستم…
حال اون روزش از یادم نمی رفت و بازم دلم براش می سوخت … ولی دوباره یادم می افتاد که با زن دیگه ای زندگی می کنه مغزم درد می گرفت ….
دو روز بعد من آماده شدم و با ملیحه و اکبر راهی خونه ی خان بابا شدیم نیره هنوز تو عالم خودش بود و گفت نمیام منم اصرار نکردم … وقتی خواستیم از در بریم بیرون صدای زنگ در اومد اکبر درو باز کرد اصغر پسر حیدر بود … اومد تو و گفت جایی می خواستین برین زن عمو گفتم میریم خونه ی خان بابا …نفس راحتی کشید و گفت : آخیش خیالم راحت شد پس شما می دونین چون آقام گفت یه دفعه ای بهتون نگم …
پس صبر کنین الان میان دنبالمون همه با هم میریم ….
پرسیدم چی شده ما از چیزی خبر نداریم همین جوری داشتیم می رفتیم اونم گفت : خان بابا فوت کرده ……
حالا دیگه آه و افسوس فایده ای نداشت که
ای کاش زودتر رفته بودم ، کاش قبل از اینکه ما رو ترک کنه باهاش حرف می زدم …..راستی چرا ما آدما این طوری هستیم ؟

حیدر با ماشین اومد دنبال ما و گریه کنون رفتیم به طرف خونه ی خان بابا ….
چهار راهی که الانم تو تهرون به اسم خان بابا چهار راه گلکار میگن ، سیاه پوش بود همه ی کسبه و خونه های اطراف باغ سیاه زده بودند…. و توی باغ قیامت بود …انگار همه صاحب عزا بودن و بهم تسلیت می گفتن…
حتی گلهای باغ هم فهمیده بودن …نمی دونم از قبل این طوری خشک شده بودن یا با رفتن صاحبشون لابلای برگهای خشک و بی طروات سر خم کرده بودن ….
دلم اونقدر گرفته بود که حتی نمی خواستم گریه کنم فقط اشک راهشو پیدا می کرد و پایین میومد ….جای خالی اون دو نفر برای من غیر قابل تحمل بود …
توی باغ سوزن میانداختی پایین نمی رفت …. اون همه آدم برای خان بابا اومده بودن …ولی نه از اوس عباس خبری بود و نه از فتح الله می گفتن اون دو روز پیش رفته و هنوز برنگشته … ماشا الله اومد جلو و گفت : زن داداش خوش اومدی دیدی خان بابام رفت ؟ و ما رو تنها گذاشت ..داداش عباس نیومده ؟
گفتم : انشالله میاد . تسلیت میگم آره واقعا حیف شد … لیلی هم اومد و خودشو انداخت تو بغل منو و ملوک و کلی گریه کرد ولی یه جمله گفت که منو به فکر وا داشت که اون جا جای اون حرف نبود … گفت : شما ها که نبودین همه ی زحمت و ناراحتی این خونه مال منو و ماشالله بوده خوب خبر ندارین که…..
من خودمو آماده کردم تا برای خان بابا حلوا درست کنم … که لیلی اومد و گفت نه لطفا برنامه های منو بهم نزنین لازم نیست شما زحمت بکشین ، خودمون درست می کنیم آستینمو پایین کشیدم و گفتم خیلی ممنون که خودتون درست می کنین و رفتم بیرون توی باغ نشستم که دیدم ملوک اومد پیش من و گفت : فهمیدی ماشالله با من و حیدر چیکار کرد؟ گفتم نه (ولی حدس زدم ) گفت ماشالله زده تو ذوق حیدر و اونم رفته تو مردا و لیلی هم منو از مطبخ بیرون کرد و علنی گفت دخالت نکنم ..شما میگی حالا چیکار کنیم ….گفتم به دل نگیر داره زحمت می کشه برنامه هاش بهم می خوره اشکال نداره آخه چه منظوری می تونه داشته باشه …….. گفت : مگه تو برای خان باجی کارا رو نمی کردی پس چرا این حرفا نبود ؟ گفتم ملوک جان الان نمی خوام به این حرفا فکر کنم الان ولش کن …..
بعد از خاکسپاری ….همه ی اون جمعیت نهار داده شد شاید نمی دونم چند نفر بودن ولی فقط سی تا دیگ پلو بار گذاشته شده بود …. ماشالله سنگ تموم گذاشته بود …و ما به عنوان مهمون فقط عزاداری می کردیم لیلی حتی اجازه نمی داد جز اون کسی رو صاحب عزا بدونن خودش دم در وایساده بود و یه جوری بین حرفاش این جمله رو تکرار می کرد که خوب خان بابا جز منو ماشالله کس دیگه ای رو نداشت و تنها دلسوز اون منو ماشالله بودیم و حتی زن فتح الله هم هاج و واج مونده بود چیکار کنه …همه مون می دونستیم که نیابد جلوی مردم به اون حرفی بزنیم .
من اون جو نفرت انگیر رو دوست نداشتم و روز بعد بچه ها رو بر داشتم و به خونه برگشتم … اول رفتم سر خاک خان بابا و خان باجی که توی یک مقبره دفن شده بودن و گفتم هر دو منو می شناسین نمی تونم تحمل کنم میرم خونه ی خودم و اونجا هر کاری خودم دلم خواست می کنم ……. و این آخرین بار بود که اونجا رفتم باغ به زودی فروخته شد و گاو داری بهم خورد و من اصلا نفهمیدم چی شد ولی میدونم که بچه های اونا همه تحصیل کردن و رفتن خارج و هر کدوم برای خودشون صاحب مال و منال زیادی شدن…..بعدا شنیدم که یه چیزی هم به حیدرم دادن ولی نه حق شو …… ولی اوس عباس سرش بی کلاه موند و وقتی اومد و خبر دار شد کار از کار گذشته بود…..
حالا تابستون شروع شده بود و منم هنوز خیاطی می کردم و کارم خیلی خوب بود چون بیشتر زن های شهر ، بی حجاب از خونه بیرون می رفتن پس سعی می کردن لباسهای بیشتری بدوزن و چشم و هم چشمی اونا به نفع من شد و این وسط کار من سکه بود …..کارام اینقدر زیاد بود که دخترا همه باید به من کمک می کردن تا بتونم سر موقع کارامو تحویل بدم …. مخصوصا کار نیره رو خیلی قبول داشتم اونقدر تمیز و بی عیب و نقص می دوخت که مشتری ها ی من روز به روز بیشتر می شد ولی دیگه عروسی اونم نزدیک بود و باید می رفت…. و جایی هم که اون میرفت در رفاه و آسایش بود و احتیاجی به این کارا نداشت…تازه باید لباس عروس اونم می دوختم ولی در کنار اون هر وقت فرصت می کردم لباس نوزاد می دوختم و سیسمونی درست می کردم …وقتی یک دست کامل می شد توی یه بقچه می بستم و بعدی رو دست می گرفتم ……
این کارو از وقتی بچه ی اکرم رو گرفتم دوباره شروع کرده بودم ….و هر چی که می دوختم می دونستم یک روز یکی به اینا احتیاج پیدا خواهد کرد ……
چون می دونستم نیره به زودی میره سعی می کردم کارو به ملیحه هم یاد بدم ، ولی هیچکس نیره نمی شد حتی خودم …..

کرایه ی خونه رو به موقع می دادم و از پس مخارج خونه بر میومدم ، تو هر فرصتی هم یه چیزی برای خونه می خریدم … تقربیا همه چیز هایی که لازم داشتم تهیه کرده بودم و مشکل پولی نداشتم ……
ولی در همه حالا دلم نمی خواست اون طوری زندگی کنم ..من جوون بودم و خیلی احساساتی و هنوز نتونسته بودم مهر اوس عباس رو از فکر و روحم پاک کنم پس مثل هر زن عاشق دیگه ای از دوری اون رنج بردم و ساعات خلوت خودم رو پر از یاد و خاطرات گذشته کردم …….
نزدیک عید قربون بود و عزیز خانم از من خواست برم پیشش…. سفره داشت و ملودی ,و از من کمک می خواست اون به من گفت تو بیا فقط نظارت کن و سفر رو به چین قبول کردم ….. نیره و ملیحه رو بر داشتم و رفتیم … کوکب هم که پای ثابت مراسم عزیز خانم بود….. عزیز خانمی که برای کوکب مادری دوم بود و مثل دخترش با اون رفتار می کرد … و حالا دیگه بدون اون هیچ جلسه ای بر گزار نمی کرد کوکب قران رو تفسیر می کرد و همیشه بالای هر مجلسی می نشست و عزت و احترام خاصی برای خودش پیدا کرده بود وحالا که هم شکمش بزرگ شده بود از قبل اونجا بود که ما رسیدیم ، خلاصه درد سرت ندم…… توی اون خونه سرنوشت من عوض شد و راهمو پیدا کردم راهی که آینده ی منو ساخت……….
من و نیره سفره رو انداختیم و البته بگم بیشتر سلیقه ی نیره بود که به اسم من تموم شد و منم به روی خودم نیاوردم ….. چه سفره ای هم شده بود …. پر از انواع خوراکی های رنگ و وارنگ … حالا هر کس هر کاری داشت میومد سراغ من………. دیگه کسی به من گوشه و کنایه نمی زد و تقربیا همه با مسئله ی زندگی من کنار اومده بودن و منو به عنوان نرگس زن اوس عباس نمی شناختن… بلکه نرگس خانم خیاط بودم و برای این بهم احترام می گذاشتن…….
صورتم هم که خندون بود و خودمو پشت نقاب خنده توی جامعه جا کرده بودم ….اونا فکر می کردن من خنده رو و با نمکم ولی خودم می دونستم که خنده فقط یک نقاب برای من همین …..

خونه شلوغ شده بود…..و همه دور تا دور سفره نشسته بودن …. دوتا خانم با داریه می زدن و برای حضرت علی شعر می خوندن و بقیه هم دست می زدن ….
زدم به پهلوی نیره گفتم خوب قمر بیچاره هم که همین کارو می کنه …. و هر دو خندیدم ….
نمی دونم چرا نیره اینقدر از این حرف خندش گرفته بود حالا نخند کی به خند اونقدر خندید که مجبور شد از اتاق بره بیرون………
رفتنش طولانی شد …نزدیک بود برم دنبالش که سراسیمه اومد کنار منو زانو زد و سرشو گذاشت کنار گوشم و گفت: عزیز جان یه نفر بیرون داره درد میبره ….
پرسیدم چش شده؟
سر و صدا زیاد بود نیره بلند تر گفت آبستنه مثل اینکه داره میزاد …..
من بلند شدم و با نیره رفتم بیرون ….عزیز خانم کنار من نشسته بود نگران شد که چه اتفاقی افتاده ….. بلند شد و دنبال ما اومد …..خوب من زودتر رسیدم و دیدم یه زن جوون کم سن و سال که شکمش بزرگ بود و معلوم می شد که پا به ماهه داره کنار دیوار به خودش می پیچه … پرسیدم …دردت خیلی زیاده ؟ در حالیکه ناله می کرد با سر اشاره کرد خیلی ….
گفتم با کی اومدی چرا چیزی نگفتی ؟ گفت عزیزم و خاله ام…..عزیز خانم رسید و زد پشت دستش که الهی من بمیرم چی شده ؟من گفتم مثل اینکه دردشه مادرشو صدا کنین زود بیان تا دیر نشه دردش تنده ….عزیز خانم به نیره گفت برو خانم شازده مظفر رو صدا کن بگو بیاد و زیر بغل دختره رو گرفت و نشوند رو صندلی …. نیره هم رفت تو اتاق و داد زده بود خانم مظفر دخترتون داره می زاد بدوین …..خلاصه یک مرتبه مجلس بهم خورد خانم مظفر و خواهرش سراسیمه از سر سفره بلند شدن و خودشونو به ما رسوندن و پشت سرش آدمای فضول از اتاق ریختن بیرون و همه چیز در یک چشم بر هم زدن ریخت بهم …..
عزیز خانم به من گفت نرگس دستم به دامنت یه کاری بکن برن تو اتاق …..
فورا گفتم : خانم ها همه برگردین تو یه چیز خیلی مهمی اتفاق افتاده باید بهتون بگم خودمم رفتم تو …
فضول ها همه پشت سر من اومدن تا عقب نمونن که ببین اون چیز مهم چیه ؟ یک عده مقاومت می کردن که باز صدا کردم خانما باید همه اینجا باشین …..خلاصه به زور اومدن تو ….و معطل بودن که من بگم و اونا برگردن بیرون ، گفتم اول لطفا بشینین کنار سفره تا براتون بگم …. تا همه نشینن نمی تونم بگم …… همه نشستن سر جاشونو …..حالا من مونده بودم چیکار کنم تا این جماعت فضول رو سر جاشون نگه دارم تا دختر خانم مظفر رو برسونن به قابله ……
خلاصه چیزی به ذهنم نرسید جز اینکه گفتم : خانم ها الان جون اون دختر و بچه اش به دعای شما بستگی داره ….حالا همه دستها بالا رو به آسمون …نه نشد کمه باید بالاتر باشه تا به خدا نزدیک تر بشه وضع خیلی خطرناکه …بالاتر .. بالاتر خوبه .. حالا صد مرتبه امن یجیب تا راحت بزاد و خودم یک بار گفتم و دیدم عزیز خانم داره با دست و سر و گردن اشاره می کنه بیا… بیا … منم گوشه ی لباس کوکب رو کشیدم و بهش اشاره کردم ادامه بده …. اونم با صدای بلند شروع کرد و به خوندن منم رفتم بیرون… آخه یکی از اون فضول ها خودم بودم ….
سریع خودمو رسوندم به عزیز خانم ، دیگه بچه داشت به دنیا میومد و همه گیج و سردر گم بودن خانم مظفر داشت گریه می کرد و می گفت قابله نمیرسه بچه ام از دست میره …. عزیز خانم تا چشمش افتاد به من گفت نرگس بدو بدو داره می زاد خانما نگران نبباشین نرگس قابله اس می تونه… نترسین ……
یک لحظه موندم تنها چیزی که فکر نمی کردم همین بود …با خودم گفتم دیدی نرگس یه دفعه دورغ گفتی گیر افتادی؟ نرگس نکن این کارو ,, این بچه ی اولشه خطر داره …گفتم من وسایلمو نیاوردم بفرستین دنبال قابله ….عزیز خانم گفت : فرستادیم خوب اگه دیر برسه چیکار کنیم؟ خوب تو هستی دیگه زود باش طفلک داره درد می بره …..
باز با خودم گفتم نترس نرگس تو میتونی نزار بفهمن که اول کاری…. برو ببینم چیکار می کنی …. و گفتم: باشه.
من همه چیز رو حاضر می کنم که تا قابله بیاد بچه رو بگیره من نمی تونم چون بچه ی اولشه …
همین طور که آستین ها مو بالا می زدم گفتم خیلی خوب پس هر کاری میگم بکنین فقط یک نفرهم ور دست من باشه ….تو یه اتاق رختخواب بندازین…. آب گرم, پارچه ی آب ندیده, یک نفر بره وسایل بچه رو بیاره ..زود بر گرده که چیزی نمونده… تیغ, الکل, لگن بزرگ,و کوچیک پارچ آب گرم ,یک پارچ ولرم زود باشین…
عزیز خانم یه نخ محکم می خوام برای بند ناف ….البته قابله با خودش میاره ولی حاضر باشه بهتره ….
همین طور هم که دستور می دادم و بقیه اجرا می کردن ، دختر خانم مظفر رو خوابوندم و یک بالش گذاشتم زیر سرش………. حالا خودم نمی دونم از کجا این شجاعت رو پیدا کردم.

از اون پرسیدم اسمت چیه ؟
گفت : گلناز و جیغ کشید ، مُردم خدا به دادم برسین ……همه چیز حاضر بود و از قابله خبری نبود خانم مظفر و خواهرش گریه می کردن و هی به من التماس می کردن ….گفتم چرا به من التماس می کنین اون باید بزاد ….ولی بعد فکر کردم کاری نداره مگه دختر آقای مظفر و اکرم با هم فرق دارن ؟
خوب اینم مثل اون برو نترس… دیگه اگر کمکش نکنی ممکنه هم خودش هم بچه از بین برن این بود که راضی شدم و فورا به خاله ی گلناز که دواطلب کمک شده بود گفتم تیغ و نخ رو با الکل تمیز کن تا حاضر باشه و لگن رو گذاشتم و گفتم تا می تونی زور بزن جیغ نکش اگه می خوای راحت بشی فقط زور بزن به طرف پایین …. شکم اونو مالیدم و آهسته فشار دادم و کمک کردم بچه بیاد پایین تا سر بچه پیدا شد و دو تا جیغ دیگه زد و بچه اومد ….
پسر بود و خیلی چاق…… درد سرت ندم اونا که تو اتاق بودن هنوز داشتن امن یجیب می خوندن آخه صد تا بود ….(عزیز جان خنده ی بلند و قشنگی کرد و گفت فضولا نفهمیدن گذاشتمشون سر کار )
ناف رو بریدم و بستم و بچه رو تمیز کردیم و لای پارچه ی تمیز پیچیدم و جفت رو گرفتم …و کار که تموم شد تازه فهمیدم من این کارو خیلی خوب بلدم و کلا ترسم ریخت …
حالا مادر و بچه حالشون خوب بود…… من گفتم زود یه کاچی هم درست کنن …. وقتی لباس ها و وسایل بچه رسید قابله هم اومد …. بقیه ی کار و گذاشتم به عهده ی اون ……قابله یه نگاهی به من انداخت و پرسید شما کجا کار می کنید ؟
گفتم اونجا و زود رفتم ….حتما هاج وواج مونده بود که من چی گفتم و منظورم چی بود ولی تا اومدم سر سفره همه بلند شدن و برام دست زدن و بعدم صلوات فرستادن …..
خانم مظفر که همین جور تشکر می کرد و برای من زبون می ریخت ولی خاله ی گلناز سنگ تموم گذاشت و گفت : من تا حالا قابله ای به این تمیزی و مهارت ندیده بودم ….برای سلامتی خودشو شوهرشو بچه هاش صلوات…..
یکی از اون وسط هم اومد جلوی و با دست زد تو سینه ی منو گفت :خدا تو رو نکشه….
خفه شدم این چه کاری بود کردی من شک کردم به خدا ما رو سر کار گذاشته بودی؟ آخه ده مرتبه بیست مرتبه و خودش بلند خندید و گفت : بی انصاف صد مرتبه ؟ …….
اون روز رو هیچ وقت فراموش نمی کنم که چطور یک سال پیش من اون قدر توی اون خونه تحقیر شدم و امسال مرکز همه ی توجه ها بودم و فهمیدم که از اگر خدا بخواد همه چیز ممکنه و یقین داشتم که به همین هم نباید دل ببندم چون دیده بودم که هر وقت به خودم مغرور می شدم از اون بالا می افتادم پایین ….
فردا صبح مشغول خیاطی بودم که در خونه به صدا در اومد ..
چادر به سرم کردم و در رو باز کردم یک ماشین خیلی قشنگ قرمز رنگ پشت در بود و خانم مظفر با یک مرد جوون با دستی پر اومده بودن برای تشکر ….
خانم مظفر در حالیکه اشک تو چشمش حلقه زده بود گفت : شما جون بچه ی منو نجات دادین اگر اونجا نبودی نمی دونم چی به سر بچه ام اومده بود ایشون دامادمه ….گفتم : خدا بهش کمک کرد ، حتما قسمت این بوده ….گفت : عروسم هم نزدیکه…. میشه بیام دنبال شما …..گفتم تشریف بیارین اگه کاری از دستم بر بیاد انجام میدم …. به شرط اینکه دویست نفر صد مرتبه امن یجیب بخونن ….همه با هم خندیم ….چون همه بعد از اون متوجه شده بودن که من اونارو سر کار گذاشتم …….
وقتی اونا رفتن دیدم چند قواره پارچه و شیرینی و مقدار زیادی پول توی یک بقچه بود و توی یک یقچه ی ترمه هم سه تا ظرف کننده کاری شده بسیار نفیس ..
من که خیلی خوشحال شدم و تصمیم گرفتم هر کس دیگه بهم گفت نه نگم چون خودمو می شناختم از عهده ی من بر میومد …… چون می دونستم که کسی به من گلدوزی و خیاطی رو یاد نداد.. فقط می دیدم و انجام می دادم و اولین بار هم رقصیدن توی یک مجلسی بود که عزت گرفته بود و من بدون سابقه ی قبلی رقصیدم و قر دادم ولی همه فکر کردن من خیلی وقته این کارَم …
با خودم گفتم : این کار هم زحمتش کمتره هم پولش بهتره پس چرا که نه ….

خوب اولین کاری که باید می کردم تهیه ی وسایل کار بود…
اول بزار یک چیزی برات تعریف کنم شازده فرمانفرماییان یه خواهر داشت به نام ملک تاج خانم نجم السلطنه ، که مادر دکتر مصدق بود. و خواهر شوهر خانم می شد … یعنی دکتر مصدق پسر عمه ی بچه های خانم بودن …این خانم که زن بسیار نیکوکاری بود بیمارستان نجمه رو درست کرده بود و دو تا مامای زن آورده بود …. مرد های اون زمان زنشونو نمی بردن پیش دکتر مرد…. برای همین خاطر بعضی ها به بیمارستان نجمه برای زایمان می رفتن منم رفتم ببینم اون جا چیکار می کنن ….
راستش رفتم تا آشنایی بدم و ببینم تو اتاق زایمان چه خبری هست و یه چیزی هم یاد بگیرم …. کت و دامن پوشیدم و خودمو شیک درست کردم و رفتم یک راست سراغ اتاق زایمان رو گرفتم و خودمو جای خانم معرفی کردم و گفتم اومدم سرکشی …راستش خودم داشتم مثل بید می لرزیدم ولی خوب گفتم تا بیان بفهمن من رفتم …. با عزت و احترام منو بردن تو اتاق زایمان اونجا شاهد یک زایمان بودم تمام وسایل کار اونا رو وارسی کردم و متوجه شدم که خودم بهتر از اونا بلدم و خیالم راحت شد….
وسایل اونا را خوب نگاه کرده بودم و به ذهنم سپردم و از همون جا یک راست رفتم و همه رو خریدم و یک کیف چرمی هم گرفتم و وسایلم رو گذاشتم توش … و اینطوری شد که راه من عوض شد و از خیاط تبدیل شدم به ماما…… بعداً ماجرای بیمارستان رفتن رو برای خانم تعریف کردم و کلی خندیدیم ……..
یک هفته بعد نیمه های شب بود که در خونه ی ما رو زدن ، ببخشید منم که وامونده هر کس در
می زد می گفتم اوس عباس اومده ، تنها فکری که کردم همین بود مست کرده اومده در خونه ی من .. قلبم بشدت می زد و نمی تونستم نفس بکشم با زحمت رفتم پشت در آخه خیلی دلم براش تنگ شده بود …. از پشت در پرسیدم کیه ؟
گفت : از طرف شازده مظفر اومدم ببرمتون ….. این اولین باری بود که کسی به دنبال من میومد و با اینکه خودمو آماده کرده بودم بازم ترسیدم …. نصف شب بود و من یک زن تنها نمی دونستم چی باید بگم …اول اکبر رو صدا کردم و جریان رو بهش گفتم عصبانی شد و گفت به خدا عزیز جان نمی زارم برین یعنی چی ؟
نمی زارم ، بگیر بشین من جوابشونو میدم نصف شب کجا می خوای بری ؟ …. گفتم :شما رو صدا نکردم که اجازه بگیرم خودم می دونم چیکار کنم ..یادم باشه برگشتم سیبل تو رو بزنم تا فکر نکنی به خاطر اون می تونی به من امر و نهی کنی …. خودتم می دونی من به حرف کسی گوش نمی کنم ….و زود کت و دامنم رو پوشیدم و یک روسری قشنگ سرم کردم و کیفم رو برداشتم و در میون اعتراض اکبر که خودشو به زمین و زمون می کوبید رفتم دم در و گفتم آدرس رو بنویسین بدم به پسرم …اون موقع من برای اینکه می ترسیدم آدرس رو گرفتم …..دادم به اکبرو گفتم :پسرم خونه و دخترا رو به تو
می سپرم من روی تو حساب می کنم یادت باشه تو مرد منی ……
عروس خانم مظفر بچه ی دومش بود همه از قابله یه چیز دیگه ای تو نظرشون بود وقتی چادرم رو بر داشتم و روسری قشنگی سرم کردم همه به من نگاه می کردن …من می دونستم که نصف شخصیت آدم به لباشه …..اول پرسیدم خوب خانم خوشگل اسمت چیه ….با ناله گفت منور ، همین طور که درد می برد ادامه داد : شما که خوشگل ترید … خانم من فکر نمی کردم شما قابله باشین …
گفتم : خوب آره من ماما هستم بیچاره فکر کرد فرق داره گفت آهان پس برای همینه …
پرسیدم چند وقت یک بار دردت می گیره ؟( و نبض شو گرفتم) خوب ببینم ، اگر نبض تند بزنه دیگه چیزی به زایمان نمونده ولی اگر یواش بزنه باید حالا حالاها صبر کنیم …بعد گفتم نه خیلی نمونده …اون موقع ها اقلا پنج یا شش نفر تو اتاق می موندن سریع دستورات لازم رو دادمو خودم یه پیش بند مُشمایی بستم جلوم و دستکش لاستیکی دستم کردم خودم واقعا باورم شد که یک مامای ماهرم …
خانمی که شما باشین ، تازه اونجا بود که من معنی میخ کوبیدن رو فهمیدم به خدا تا اون موقع بلد نبودم …
ولی با به دنیا اومدن اون بچه ، مهارت من زبون زد شد ….. دهن به دهن چرخید ….
وقتی کارم تموم شد پول رو هم نگرفتم …می خواستم با بقیه فرق داشته باشم این بود که گفتم اگر دوست داشتید بیارین در خونه …..
من صبح ساعت ده با ماشین برگشتم خونه …. خسته و هلاک بودم برای اولین بار بود که اون طوری بی خوابی می کشیدم …
البته خیلی برای اوس عباس تا صبح بیدار نشسته بودم ولی خسته نمی شدم اول دست و صورتم رو شستم …

نیره و ملیحه ، سریع برام یه تشک انداختن تا یه کم بخوابم ، پرسیدم اکبر کو گفتن نمی دونیم رفته بیرون … مدرسه ها تعطیل بود و معمولا اون زیاد از خونه بیرون نمی رفت مگر اینکه بره سر کار……. اهلش نبود ، با دخترا جور بود و با هم حرف می زدن می خندیدن و درد دلم می کردن گاهی با هم حرفشون می شد ولی اکبر در مقابل اونا کوتاه میومد کلا پسر خیلی مهربونی بود که بعد از رفتن آقاش نسبت به ما احساس مسئولیت می کرد…….
من خوابیدم و ساعت دو از بوی غذا بیدار شدم اونوقت ها همه سر ساعت دوازده نهار می خوردن … بچه ها منتظر من بودن و بالاخره غذا رو آورده بودن که من بیدار بشم ….اولین کسی که دیدم اکبر بود هنوز چشممو درست باز نکرده بودم که پرسیدم کجا رفته بودی مادر ؟
دست انداخت دور گردن من و هی صورتم رو بوسید گفتم: چی شده خدا به خیر کنه…..
چرا حالا ؟ گفت چرا چی عزیز جان ؟ گفتم : چرا من عزیز شدم کار بدی کردی ؟ و بلند شدم و نشستم یک نفس عمیق کشیدم و رفتم صورتم رو شستم و برگشتم….
همگی با هم نهار خوردیم و نیره یک چایی برام ریخت …… ملیحه گفت: عزیز جان داداشم می خواد بره …..گفتم اوغر به خیر کجا انشالله ؟ بازم ملیحه در حالیکه بغض کرده بود گفت : می خواد بره سر کار ……من به اکبر نیگا کردم . گفتم : خوبه تابستونی یه کاری بکنه ولی مدرسه ها باز بشه باید بری دیپلم بگیری …یه جوری هم باشه که ظهر بیای خونه دخترا تنها می مونن منم که سر کارم …
اکبر که حالا برای خودش مردی شده بود سیبلش در اومده بود و قدش از من بلند تر بود اومد کنار من و دست انداخت دور گردن من و گفت : عزیز خوشگله ……… گفتم دِ نشد عزیز خوشگله یعنی می خوای یه کار بد بکنی که من دوست ندارم ، ببین اکبر حوصله ی حرص و جوش ندارم می خوای چیکار کنی ؟ راستشو بگو ببینم …..
اکبر گفت: تا کی همه ی ما بشینیم و شما کار کنی ما بخوریم …..
گفتم: شما دارین درس می خونین اینم یک کار برای منه …… نیره که آتیشش تند بود داره میره ولی تو و ملیحه باید درستونو تموم کنین …. گفت خوب باشه ولی الان باید برم سر کار ….. یعنی یکی از دوستام تو کمپ روس ها کار می کنه خیلی پول خوبی در میاره …می خوام منم این تابستون برم اونجا …

گفتم حالا این کمپ روس ها کجا هست ؟
گفت : باید برم این شهر و اون شهر جنس ببرم الان باید برم تبریز ……داشتم عصبانی می شدم گفتم : اکبر صدای منو در نیار با چی بری با کی …. گفت با هیچ کس… به من ماشین میدن خودم می رونم ……
گفتم : یعنی تو پشت فرمون می شینی؟ …نه نمی زارم تو که بلد نیستی با آقات نشستی فکر کردی راننده شدی؟ ……
گفت : بَه چی میگی عزیز جان ازم امتحان کردن بهم تصدیق دادن مگه همین جوری به کسی ماشین میدن ….
بدنم بی حس شده بود قدرت حرف زدن نداشتم من به بوی اونا زنده بودم مخصوصا اکبر … همه می دونستن که اون برای من یه چیز دیگه اس با اعتراض گفتم : خودت بگو من چه جوری راحت بشینم تو با ماشینی که تا حالا نشستی بری تو جاده ؟
بگو ..فکر کنم داری منو اذیت می کنی اصلا همچین چیزی ممکن نیست من اون کمپ و رو سر روس ها خراب می کنم که به تو تصدیق دادن …
اکبر اول ناراحت شد و عقب نشست ….و دو زانوشو تو سینه گرفت و چونه اش رو گذاشت روی زانوش و رفت تو فکر ولی یه کم بعد زد زیر خنده و هی خندید نیره پرسید به چی می خندی داداش…
گفت : عزیز جان دقت کردی ؟ منم به شما رفتم مگه شما چه طوری قابله شدی منم همون طور راننده شدم خودت می دونی عاشق ماشینم فقط به خاطر اون میرم …
گفتم الهی قربونت برم تو نرو من خیلی زود برات ماشین می خرم قول میدم تو امسالم برو سر کار بابای رضا خودش به من گفت اکبر و بفرست بیاد سر کار من پول خوبی هم بهت میده تازه من که نمُردم …
نمیشه عزیز جان اونا منتظرم هستن فردا باید جنس ببرم… بزار برم بهت قول میدم که زود برگردم……
گفتم :اکبر نه …خواهش می کنم دست بردار شما ها نمی تونین ببینین من یک نفس راحت بکشم تازه از دست آقات خلاص شدم تو شروع کردی ؟…….
درد سرت ندم هر چی گفتم به خرجش نرفت که نرفت وتا فردا با من بحث کرد و اونقدر گفت تا منو مجبور کرد تا رضایت بدم یک حلقه ی یاسین که مثل چشمم ازش مراقبت می کردم داشتم و همیشه بچه ها م رو از اون رد می کردم و قبلانا اوس عباس رو…. آوردم با یک کاسه آب و قران و با یک دنیا نگرانی و اضطراب اکبر رو از حلقه رد کردم ………
موقع رفتن ، منو بغل کرد و گفت: زود میام خیلی برام خوب میشه بزار حالا ببین ….گفتم کی میای ؟
گفت یکی دو ماهی طول می کشه… شاید هم زودتر شایدم دیرتر ولی میام ….شما نگران نباش می خوام اینقدر پول در بیارم که دیگه شما مجبور نباشی کار کنی ….. ولی قول میدم برای عروسی نیره خودمو می رسونم …گفتم تا عروسی سه ماه مونده تو می گی تا اون موقع من چطوری صبر کنم؟
چیزی که ندارم صبره …. ندارم اکبر ….برای دوری تو صبر ندارم …

اکبر گفت عزیز اینجوری نکن بزار خیالم راحت باشه دارم میرم ….. دستمو انداختم دور گردنش و تا تونستم بوسیدمش و گفتم :پس به فکر منم باش و زود تر بیا منو چشم براهه خودت نزار .. ملیحه و نیره گریه می کردن ولی من فقط بغض داشتم …… و وقتی آب رو پشت سرش ریختم و اون دور شد اشکهام ریخت قلبم و روحم داشت میرفت ، حالا می فهمم که عشق بچه یه چیز دیگه اس …
خونه بدون اکبر خالی بود سوت و کور شده بودیم هیچ کس دلش نمی خواست حرف بزنه یا کاری انجام بده ، نیره هنوز گریه می کرد .
می گفت : تقصیر شماس نباید می گذاشتی بره ….
لبخند تلخی زدم و گفتم : من جلوی خیلی چیزا رو باید می گرفتم که نگرفتم اینم روش توکل با خدا… ولی دلم خیلی تنگ بود و تمام غصه هام جلوی چشمم اومده بود …..
خوب اون بزرگ شده بود و باید می رفت دنبال زندگیش …. به هر حالا دیگه رفته بود و کاری نمی شد کرد …….. به هر طرف نیگا می کردم اونو می دیدم وقتی یادم می افتاد که اون با ماشین میره تو جاده اونم جاده ای که اصلا
نمی شناخت موی بر تنم راست میشد …. اصلا اکبر تجربه ای نداشت خیلی می ترسیدم و دلم داشت مترکید ولی دیگه چاره ای نبود و اون رفته بود ….نیره منو به خودم آورد و گفت اومدن دنبالتون عزیز جان … تعجب کردم گفتم : به این زودی؟ ….
واقعا فکر نمی کردم به اون زودی بیان دنبال من …. رفتم دم در و گفتم مریض من بوده ؟ گفت نه خیر ببخشید ولی ما رو خانم شازده فرستاده گفتم پس خیلی خوب …. شما آدرس تون رو بنویسین بزارم خونه شاید کسی بیاد دنبالم …..
بعد رفتم حاضر شدم و آدرس رو دادم به نیره و گفتم مراقب باشه و رفتم ……
دو هفته گذشت و من شبانه روز می رفتم سر کار …بیشتر از سر یک زائو باید میرفتم سرِ زائه بعدی و یکی دیگه و باز یکی دیگه مثل اینکه
همه ی زن های شهر داشتن می زاییدن …ولی چون اول کارم بود و پول زیادی هم می گرفتم ناراضی نبودم و با اشتیاق می رفتم ….
حالا دیگه خیاطی قبول نمی کردم چون تا اون زمان سی و دوتا بچه گرفته بودم ….اکبرم که نبود ببینه من چقدر پول در میارم و احتیاجی نبود اون این سفر پر از خطر رو بره …..
حالا خیلی دلم بیشتر می گرفت و دلم می خواست به صدای قمر گوش بدم رفتم و یک گرامافون از اون جدید هاش خریدیم حالا اندازه ی اون کوچیک شده بود و کیفیتش خیلی بهتر اون طوری که دلم می خواست …. چند تا صفحه از بدیع زاده و ملوک ضرابی و قمر که خیلی دوستش داشتم گرفتم و آوردم خونه گفتم آخیش چقدر غمبرک بزنم دلم ترکید …. یادمه اون زمان بدیع زاده تازه مرغ سحر رو خونده بود و خیلی به دل من نشست حالا در هر فرصتی می زاشتم و گوش می کردم یک روز که شش دنگ تو گرامافون بودم کوکب در زده بود و بچه ها در و باز کردن و اونم اومده بود تو و من اصلا نفهمیدم ، چون داشتم قمر گوش می کردم یه دفعه پشت سرم ظاهر شد از تو چه پهنون یک متر از جا پریدم ، دیدم دستشو زده به کمرشو همین طور که سرشو تکون می داد با ناراحتی گفت: باریکلا عزیز جان چشمم روشن…. با خنده سر به سرش گذاشتم و گفتم چشمت روشن که روشن خدا کنه چشم تو همیشه روشن باشه … بهت بگم ..ها ..من آقات نیستم , حرف نزن.. هیچی نگو دوست دارم گوش کنم هیچ کس هم نمی تونه جلو مو بگیره .
نمی خوای برو خونه تون من گوش می کنم …. به حرف توام نیست ….ای بابا بزار دلم وا شه. آخه تو چقدر بخیلی بچه نمی تونی ببینی من از چیزی خوشحال میشم من باید همیشه غصه بخورم ؟ …. بیا توام گوش کن به خدا دلت وا میشه و حالت جا میاد …………….
اون خندید و گفت : آخه عزیز به خدا گناه
می کنی …. گفتم : به خدا نمی کنم ، گناه مال مردم خوردنه, گناه دل کسی رو شکستنه, گناه چشم نا پاک داشتنه, آخر من چه ضرری به کسی دارم خوب دوست دارم… ولم کن دیگه………………..
همون شد و دیگه هیچوقت ندیدم کوکب در مورد اون حرفی به من بزنه البته منم چون می دونستم دوست نداره رعایت شو می کردم ولی دیگه مخالفت نمی کرد، شاید به خاطر این بود که مراعات منو می کرد …..
من کلا نمی تونستم یک دقیقه بیکار باشم چون هم جهاز نیره بود هم سیسمونی کوکب و لباس عروس نیره .
در تمام مدتی که سر کار نمی رفتم باید خیاطی می کردم این بود که سرمو به گوش دادنِ صفحه گرم می کردم و با ملیحه و نیره کار می کردیم…….. جای اکبر و اوس عباس خالی بود…..

همچنین ببینید

پارت ۱۰ رمان عزیز جان

زیر بغلشو گرفتم که ببرمش تو اتاق خودمون ولی اون منو بغل کرده بود و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan