پارت ۱۲ رمان زحل

بردیا_چرا امروز این قدر چرت می گی؟

اومدکنارم نشست وباصدای خفه گفت:چیزی زدی؟

تو چشاش نگاه کردم و گفتم:تو رو.

بردیا با زور جلو خندشو گرفت و به سقف نگاه کرد و گفتم:مقدار نداره احتمالا دارم اوردز می کنم.

بردیا_بس کن اومدیم مهمونی!

از جا بلند شدم نگام کرد و از کیفم سیگارمو درآوردم و گفت:

_هدی…

_میرم بالکن، نترس به خونوادت صدمه نمی زنم.

بردیا_چرا چرت می گی؟

_چرت می گم؟ زیادی پاک شدم سیگار زدم چت کردم دیگه.

به تراس رفتم در رو بستم بوی نم خاک تو مشامم پیچید،سیگارمو روشن کردم و به سیگارم نگاه کردم، من هیچ وقت چیزی برای از دست داشتن نداشتم، همه چیزمو باختم،الان فقط جسمم بود که بردیا فکرمی کنه مراقبه اما…همین که بهم دست زده یعنی دیگه بکرنیستم پس چه فرقی داره،دلمم که باختم…

ریه امم که این لامصب داره می پوکونه…حس تهی دارم…خودمو گم کردم،اون سالهاتو بازار شیراز گم شدم و حالا بعد این همه سال چه طوری خودمو پیداکنم از کجا؟به آسمون نگاه کردم و گفتم:

_بیا باهم مذاکره کنیم،به هرحال تو خدایی و من بنده بیا مذاکره کنیمیه معامله کنیم بیا قرار داد ببندیم، تو که چیزی بهم ندادی،خودتم که بی نیازی بیا روشن کن پس چرا آفریدی، اکی دلت خواست، بیا پایین دیگه مارو انداختی این جا هی حسرت بخوریم؟

پک محکمی به سیگار زدم و دود شو به هوادادم و گفتم:

_فکر می کردم اوردیش تو زندگیم که نجاتم بده،من از اول مدل دخترایی بودم که خیال پردازه ها،خوبه تو توالت عمومی و زیردست اون دوتا عفریته بودم این شدم وگرنه واویلا داشتی بازحل ناپلِون…مثل ناپلِون عشق بازی راه مینداختم، عاشق پیشهی بدبختی آفریدی…

به تراس کثیف نگاه کردم وگفتم:

_ببین لیاقت این تراسم نداره تمیزش کنه،حالا من نمی گم مثل اون تراس رو به روییمه “تراس همسایه رو به رو پرگل وقفسه پرنده بود…بود “باشه هاولی تمیزش میکرد…ولی هرکی لیاقت نداره توبیشتربهش می دی چرا؟ با این مدل آدمات حال می کنی؟

پکی به سیگار زدم و گفتم: منم بی لیاقتم ببین منو از سگ دونی فرخنده کشیدی بیرون دارم این جا برات قدقد می کنم…

نفسی کشیدم و پکی دیگه به سیگار زدمو گفتم:دلم خونواده میخاد…من قدیمیم، هنوز آرزوم خونواده داشتنه، آرزوی پول و سفر به دور دنیا و تحصیل تو آکسفورد وکوفت و زهرمارو…نیست من…من یه خونواده می خوام، همین! نه مدل خودمو بردیا که تن و بدنم بلرزه کی منو از خونه بیرون می کنه،کی،کی لومون می ده که همخونه ایم…که…که…خونواده اش نباشم… من خونواده می خوام بدون ترس بدون دلهره…آرامش می خوام…صدای کوبیدن به در اومد برگشتم دیدم هدی ست گفت:

_بیا ناهار.

سری تکون دادم و سیگارمو خاموش کردم و از تراس اومدم بیرون وهدی گفت:

_سیگار داری؟

به هدی نگاه کردم و بلند گفتم: مانی، هدی می خواد سیگار بکشه.

هدی وارفته گفت:اییه!

بهش نگاه کردم وگفتم:حامله ای عزیزم.

مانی_هدی؟!!!! “شاکی نگاش کرد و گفت “:چی می خوای؟!

هدی_نه!من…من فقط سوال…سوال کردم!زحل!

شونه بالادادم وبه مانی اشاره کردم و به جلو حرکت کردم وآروم گفت:

__خبرچین شدی؟

برگشتم و گفتم:هدی جان تو دیگه زن یه مردی هستی مادری باید باهات متفاوت رفتار کرد دیگه هدی رفیق جیک من ک نیستی

هدی_من هنوز رفیقتم!

آروم گفتم: تو دروغاتم قشنگ نیست هدی،مثل پیچوندنت،مثل دور زدنت،مثل پنهون کاریا…

به طرف مبل رفتم ومانی گفت:

_هدی نمی تونه آشپزی کنه، مجبوری پیتزا گرفتم بعد زایمانش دست پخت خونگی می دیم بهتون.

_اون موقعه هم بچه کوچیک داره.

مانی باخنده گفت:تو امروز هی تیکه میندازی ها

به بردیا نگاه کردم و گفتم:بچه کوچیک درد سرداره، شیر، پوشک، خوابش…

بردیا فقط نگام کرد و مانی میزو چید. گفتم:

_می خوای بیام کمکت؟

مانی_نه… دیگه فحش نده. ” باخنده گفت”: اینوخودم انجام می دم.

_پیتزا برای هدی ضرر نداره؟

مانی برگشت باخنده نگام کرد و گفتم:

_آخه تو اینستاگرام خوندم فست فود بچه رو “پیش فعال” می کنه.

بردیا_”پیش فعال”؟! “بیش فعال”!

_اون جا نوشته بود: “پیش”!

بردیا__خوب غلط بوده، هر چی می نویسن که درست نیست.

_بعد گفته بود اگر بیش فعال بشه، ممکنه نیاز به دارو داشته باشه، مثل “دیازپام”.

بردیا_به بچه دیازپام بدن؟!

مانی_کی می نویسه اینا رو؟

هدی_معتاد می شه که!

مانی_نه عزیزم. اولا که اینا دوز بندی داره، بعد هم معمولا ریتالین می دن.

هدی_من قبلا به دیازپام اعتیاد داشتم، بعد دیگه جواب نداد و…

به من نگاه کرد. تکیه زدم، حرفی نزدم. مانی هم منتظر منو نگاه کرد، بردیا هم برگشت منو نگاه کرد. گفتم:

_چیه؟

هدی_چرا ساکتی؟

_چی بگم؟! دو تا خط حرف زدم فهمیدم که اشتباهه.

بردیا__خوب عزیزم همیشه که افراد متخصص اطلاع رسانی نمی کنن، ما نمی گیم تو اشتباه می گی، اونی که نوشته اطلاعات نداشته.

هدی_چرا نمی گی بعد از دیازپام چی خوردم؟…

به بردیا نگاه کردم و مانی آروم گفت:

_حالا اون چیزی نمی گه، تو سیخونک بزن تا شروع کنه.

به بردیا باز نگاه کردم، نامحسوس اشاره کرد که هیچی نگم. _انگشتشو رو بینیش به نشونه ی سکوت گذاشت_ بلند گفتم:

_من حرفی از گذشته ندارم که بزنم.

بردیا باحرص چشماشو محکم رو هم گذاشت و گفتم:

_یعنی مهم الانه. چرا از گذشته حرف بزنیم؟!… الان شما یه خونواده این، چند ماه دیگه هم دخترتون به دنیا میاد.

بردیا فقط با یه حالت خنثی بهم نگاه کرد و مانی گفت:

_درسته! بیایین سر سفره.

صندلی رو کشید عقب و دست هدی رو گرفت تا هدی بشینه، دلم می خواست بلند بگم: “خوبه حالا پنج شش ماهته، نه ماهت بشه، جرثقیل لازم می شی… چند تا توالت شمع روشن کردی که حامله بشی، ندید بدید؛”

بردیا صندلی رو کشید و گفت:

_بشین زحل.

به بردیا نگاه کردم. حتما از رو نگاهم به اونا حس کرد که حسرت دادن. که اونم دقیقا عین مانی همون کار و برای من انجام داد. آروم گفتم:

_می شینم.

بردیا_بشین کنار من.

نگاه کوتاهی بهش انداختم و نشستم. مانی گفت:

_اوضاع چه طوره؟

بردیا_خوبه. خدا رو شکر. زنگ زدی به مامان اینا؟

مانی_بهار فارغ التحصیل شد. دوشنبه جشن دارن تو دانشگاهشون.

_بهار کیه؟

بردیا برگشت نگام کرد و گفت:

_یادت نمیاد؟!… خواهرمون!

مانی_مگه تو اسم خواهرای ما رو نمی دونی؟!!!

با تعجب به بردیا و مانی نگاه کردم. بردیا خجالت زده گفت:

_بهناز و بهار خواهرامونن.

بدون این که نگاهشون کنم، سری تکون دادم و یه تیکه پیتزا جدا کردم. بردیاگفت:

__خوب هیچ وقت نشد که درباره شون حرف بزنیم.

_پیتزاهایی که نون زیرشون پف کرده است رو خیلی دوست دارم. انگار دارم کیک پیتزا می خورم.

بردیا زیر آرنجمو آروم گرفت. دستمو آروم کشیدم و بردیاگفت:

_ببخشید!

نگاش کردم و گفتم:

_چرا عذرخواهی می کنی؟… من یه دوستم، همین!

بردیا آروم گفت:

_باز شروع شد!

خندیدم و گفتم:

_غیر اینه؟… بگو بدونم، حق وحقوقمو ازت بگیرم.

هدی خندید و گفتم:

_بایدیاد بگیری غذای بچه درست کنی، بچه همسایه اومده بود پیشمون، به زور می خوابوندیمش،یادته؟… نگران نباش! بچه اتو به زور خواب می خوابونی…

هدی خندید و گفت:

_بیچاره بچه!

بردیا_هیچ وقت حرفمون به طرف خونواده ام کشیده نشده که حرف بزنم. توهم سوال نکردی.

سرنو سمت بردیا برگردوندم و بهش نگاه کردم و گفتم:

_چرا هی توضیح می دی؟

بردیا_ناراحت شدی.

به چشماش نگاه کردم… مرد معمولی مورد علاقه ی من… با خنده گفتم:

_فکر کنم از اینستاگرامت بلاکشون کردم.

مانی بلند خندید و گفت:

_اتفاقا بهار دیروز گفت: “بردیا اینستاشو پاک کرده؟”، من هم به تو شک کردم زحل، گفتم: “آره!”.

هدی خندید و گفت:

_خوبه لوت نداده زحل.

خندیدم وگفتم:

_خوب نمی شناختم.

به بردیا نیم نگاهی کردم، داشت نگام می کرد. گفتم:

_برم سرکار، گوشی بخرم، راحت می شی بردیا.

نفسی کشید و نگاهشو ازم گرفت. هدی گفت:

_می خوای بری سرکار؟

_بردیا اون اوایل دو تا قول داد.

مانی_بابا رفته بود “آنژیو”، فهمیدی؟

بردیا_آره… زنگ زدم به دکترش.

مانی_بهار می گفت: “تا بابا از آنژیو بیاد، مامان دوبار فشارش بالا رفته؛ بس که استرس داشته.”.

بردیا_باید اون جا می بودیم.

مانی سری تکون داد و گفت:

_می ریم ان شاالله.

_دستتون درد نکنه.

مانی _اِه! چرا نخوردی؟

_سیر شدم.

بردیا معنادار نگام کرد و گفتم:

چاق شدم دیگه!

مانی_حالا رژیمتو از الآن شروع کردی؟…

خندیدم و گفتم:

_نه بابا… سیر شدم.

هدی_تو که پیتزا دوست داری. کاش می پرسیدیم، بعد سفارش می دادیم.

_هدی؛ سیر شدم. ای بابا!… من که اهل تعارف نیستم.

بردیا_نمی تونه بخوره.

درحالی که داشتم می رفتم سمت مبلا، یه آن تو جام ایستادم. فهمیده بغض دارم…

مانی باشیطنت گفت:

_اون وقت چرا؟

بردیا_مانی!

اونو…! فکر کرده منم حامله ام. پوزخندی زدم و روی مبل نشستم. به بردیا نگاه کردم، با غذاش بازی می کرد. اون برش پیتزا رو هی بر می داشت، دوباره سرجاش می ذاشت. تیکه ای ازشو جدا می کرد و کنار می ذاشت. یه لیوانو پر از نوشابه کرد و تنها یه جرعه ازش می خورد و بعد فقط لیوانو تو دستش نگه داشت…

کاش اونم برای تکامل به من نیاز داشت… این حس موقت بودن داره منو عاصی و درمونده می کنه…

از جا بلند شدم وسیگارمو برداشتم. تا اومدم حرکت کنم، بردیا بدون این که نگام کنه، گفت:

_زحل!

_هوم؟

باز بدون این که نگام کنه، گفت:

_بسه!

_امروز زیاد کنتور انداختی، مرخصی بده!

برگشت نگام کرد، از اون نگاهایی که خط و نشون می کشه…

رفتم تو تراس. بارون تندتر شده بود. روی کناره ی سیمانی نرده تراس نشستم و یه زانومو تو بغلم گرفتم وسیگارمو روشن کردم. به خیابون نگاه کردم و پک محکمی به سیگار زدم.‌بوی تند و طعم تلخ سیگار تو کامم پیچید. زیرلب زمزمه کردم:

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم ازین دیوانگی و عاقلی

یک “آن” شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

آرنجم میون پنجه هاش اسیر شد. برگشتم نگاش کردم. با خشونت گفت:

_آخه چرا این قدر حرص می دی؟… این لبه چرا نشستی؟… جا قحطه؟ اگر بیافتی چی؟… می افتی! کافیه سرت گیج بره با این سیگاری که داری می کشی…

منو از رو سکو آورد پایین و اخمو و جدی گفت:

_دست بردار زحل!

_از کی؟

چشماشو با حرص رو هم گذاشت. سرشو بالا داد و به سقف نگاه کرد و محکم منو تو بغلش کشید. سرمو بوسید و گفت:

_عاقل باش! عاقل باش! دست بردار از لج بازی ها و دیوونه بازیات! عاقل باش!

گوشمو روی قلبش گذاشتم. صدای قلبشو می شنیدم. مشتمو روی سینه اش، کنارصورتم، جمع کردم. گفت:

_دختر عجیب؛ آهوی وحشی؛ آروم باش! تو که ناآرومی، من حتی از راه دور هم حس می کنم. تو رو من به هم ریختم، اما نمی دونم چرا… کدوم حرفو رفتارم به هم ریخته تو رو… اما تو با من، به هم می ریزی…

“زحل وا دادی… خاک بر سرت! می دونه که حال و روزت به اون وصله، فهمیده عاشقی… فهمیده…”

سرمو بوسید و گفت:

_کنارم باش! تو این بالکن لعنتی،کنارم باش!

برای بی تابی های من، همین دو کلمه ی آخر جمله ش کافی بود، تا من از کنارش جنب نخورم. تا توجیه کنم… تا تبصره بچینم و خودمو آروم کنم…

**********

سها_شناسنامه تو گم کردی؟!!!

_گم کردم دیگه!

سها_چه بی خیالی!… باید اقدام کنی. فتوکپی ای، چیزی نداری؟

_نه!

سها_چه راحت می گه: “نه!”… خوب الان من به مدیر مهد چی بگم؟

_بگو گم کرده… اقدام کرده… می خوایین شناسنامه ی بردیا رو بیارم؟

سهایکه خورده نگام کرد و گفت:

_واقعا بهت حسودیم می شه. خیلی خوش حال زندگی می کنی زحل! شناسنامه ی بردیا رو می خواییم چی کار؟

__خوب…خوب برای این که اعتماد کنن.

سها_حالا قطع کنیم تلفنو، ببینم باسفته رضایت می ده؟…

_سفته؟

سها_آره دیگه… تو که کارت شناسایی و شناسنامه نداری، باید با یه چیزی اعتماد کنن.

_کی خبر می دی؟ راضی کن دیگه.

سها_چشم سرورم! امری باشه؟…

خندیدم و گفتم:

_به خودت لطف می کنی.

سها_پررو! عصر زنگ می زنم.

_ عصر یعنی قبلِ هفت هشت دیگه؟… بردیا نیاد.

_ تو نمی خوای بگی که سرکار می ری؟

_می گم، ولی هروقت رفتم.

_خیلی خوب… زنگ می زنم.

_سها؛

_بله؟

_تو اولین نفری هستی که بی منفعت به من لطف می کنی.

_حالا دعاکن جور بشه، بعد از خجالتم درمیای.

با خنده خداحافظی کرد.تا عصر کلی استرس و دلواپسی داشتم، تا بالاخره زنگ زد و گفت:

_باکلی منت قبول کرده و همه ی مسئولیتو به من سپرده و…

خلاصه من به عنوان کمک مربی به مهد رفتم. اون شب تا صبح خوابم نبرد. این قدر ذوق کره بودم، که یه کار سالم دارم، که حد نداشت…

بهمیونیفرم دادن و ساعت کاریم از صبح بود تا پنج عصر. جز آخرین نفرات بودم که از مهد خارج می شدم. یه مهد و پیش دبستانی بزرگ بود. از بچه های نوپا تا شش سال رو ساپورت می کرد. من کمک مربی دو تا از کلاس ها بودم. چون کلاس ها بزرگ بود، هر دو کلاس، یه کمک مربی داشت. سرجمع بچه ها شونزده نفر می شد و گروه سنی پنج تاشش سال بودن. خیلی زود قلق کارم دستم اومد. باید انعطاف نشون می دادم. سها این طوری می گفت. می گفت: “هرچی مدیر و مربی ها می گن، بگو: “چشم”. سرت به کار خودت باشه. به بچه ها زیاد برس. اصلا طرف گوشیت نرو، تموم حواست به کارت باشه. عاشقانه کار کن. به بچه هایی که بعداز ظهرها می مونن، غذا بده، اونم باحوصله. باهاشون مهربون باش. این جور چیزا خیلی تو چشم مدیر مجموعه میاد. کنار همه ی اینا، باید درست رو هم بخونی.” سها یه هو از آسمونا برام پیدا شد، و قسمت مهمی از زندگی منو تشکیل داد.

بردیا وقتی فهمید، شوکه نگام کرد و گفت:

_چه طوری رفتی؟!

قبلا برام اقدام کرده بود و فهمیده بود که بی شناسنامه و مهارت و تحصیلات، جایی بهم کار نمی دن و از این که تونستم کار آبرومند پیدا کنم، خیلی متعجب بود.

از سها براش گفتم، اول گارد رفتاری گرفت، اما وقتی بیشتر توضیح دادم، گفت:

_باید ببینمش!

فردای روزی که متوجه شد قراره سرکار برم، سها رو دید و… فقط سکوت کرد! یه سکوت محض، که درست مثل تایید تموم کارام بود.

با سرکار رفتنم، روند زندگیم کاملا عوض شد. حتی اخلاقمم عوض شد. دنیای بچه ها کم کم منو مهربون کرد، والبته مودب! رفت و آمدم با سها هم موثر بود. صحبت و همنشینی با همکارایی که خونواده دار بودن و رفتار و اخلاق سالم داشتن، تاثیر به سزایی در رفتار و منش من داشت. این قدر که بردیا گاهی خیلی واضح می گفت:

_بهترین تصمیم زندگیت کار تو این مهد بود. از این که همچین جایی کار می کنی، برات خیلی خوشحالم. چون داره، تو رو تبدیل به اون آدمی می کنه، که باید می بودی… آروم تر… عاقل تر… کارات نظم گرفته. شاید خودت متوجه نباشی، اما همه ی کارات روی اصوله. از همه مهم تر، با سها رفت و آمد داری و من خیالم راحته که سراغ اون فرخنده و دور بریاش نمی ری…

خودم هم از این که مشغولم و کمتر به بردیا گیر می دم و بهش فکر می کنم، خیلی راضی بودم. تنها مشکل این بود که، همه فکر می کردن من متاهلم، حتی سها…

سه ماه با همین روند گذشت. این قدر سر خودم شلوغ بود، که فرصت فکر کردن به هدی و زندگیش رو نداشتم، بردیا هم حرفی ازشون نمی زد. ولی من می دونستم که مدام باهاشون در ارتباطه. من فقط گاهی تلفنی با هدی صحبت می کردم. بعد از دفعه ی اول که رفتیم خونه شون، فقط یک بار دیگه همراه با بردیا رفتم دیدنشون، که مثل دفعه ی اول، تا لحظه ی آخر کنار بردیا نشستم و هدی فرداش زنگ زد و کلی گلایه کرد. منم گفتم:

_بذار فارغ که شدی، میام باهم حرف بزنیم. الان بارداری،یه وقت یه حرفی می زنم، ناراحت می شی، با مانی دعوام می شه.

هدی باز کلی گریه کرد و گفت:

_حس تنهایی دارم… خیلی بهت نیاز دارم… “و از این حرفا…”

_هدی؛ بردیا نمی ذاره بیام. می گه ممکنه حرفایی بزنیم، که تو ناراحت بشی و رابطه اش با برادرش به خاطر من خراب بشه.

هدی_من جز تو کسی رو ندارم.

_تو همه رو داری، فقط خودت نمی خوای باهاشون رفت و آمد کنی.

هدی جیغ زد:

_من هیچ کسی رو ندارم.

بردیا خونه بود که با هدی حرف می زدم، اشاره کرد صحبتو تموم کنم. آروم تر گفتم:

_هدی باشه… باشه… آروم باش! الان مانی هم خونه نیست،یه وقت اتفاقی برات می افته… من آخر هفته میام پیشت. فردا مرخصی ندارم، نمی تونم بیام. تا بیام خونه، ساعت شش هفته، باید شام درست کنم، بردیا میاد. منم زندگی دارم، درسته که مثل شما خونواده نیستیم، ولی نهایت جبران کار بردیا، اینه که میاد خونه، من براش غذا درست کنم و خونه براش آماده باشه.

هدی باگریه گفت:

_غذا از بیرون سفارش بده.

چشمامو تو حدقه چرخوندم و به بردیا نگاه کردم. گوشی رو ازم گرفت و گفت:

_هدی؛ عزیزم، مانی گفته زحل نیاد پیشت.

هدی جیغ زد:

_به مانی ربطی نداره، من تنهام، مانی منو ول کرده.

بردیا_هدی جان آروم باش! من دارم آروم باهات حرف می زنم. مانی ولت نکرده، یا دانشگاهه، یا سر کاره. باید اینو درک کنی. من هفته ای سه شب شیفتم و زحل خونه تنهاست، ولی مانی هیچ شیفتی برنمی داره. اون تمام تلاشش برای تواِه.

هدی_مانی منو تنها می ذاره خونه، می ره بیرون. نمی ذاره زحل بیاد پیشم… حالم بده، نمی تونم برم بیرون، منو زندانی کرده… چرا زحل نیاد؟ چرا؟… تونمی ذاری.

بردیا_آره! من نمی ذارم. چون مانی، هر چی می شه، میندازه گردن زحل. من نمی خوام رابطه امون به هم بریزه… این وسط یا زحل، یا مانی رو از دست می دم. خواهش می کنم درک کن، تو حساسی و مانی اینو درک نمی کنه. هدی جان؛ یه ساعت دیگه مانی میاد. آروم باش… می خوای مابیایم؟… باهم بیایم؟

هدی جیغ زد:

_تو نیا! زحل تنها بیاد.

بردیا گوشی رو دورتر گرفت و آروم گفت:

_چرا نمی فهمه؟

گوشی تو دست بردیا بود، زدم رو پخش و آروم و شمرده گفتم:

_هدی؛ تو تنها نیستی. ببین! دخترت تو وجودته. آروم باش… اون بچه با صدای تو ناآروم می شه. چرا جیغ می زنی؟… برای دخترت لالایی بخون، اون می فهمه… ببین… من یه سری اطلاعات مفیدیاد گرفتم، برات توضیح می دم تا مانی بیاد، باشه؟… اول نفسای عمیق بکش.، باید گردش خونت رو بالا ببری و منظم کنی. تو مهد ما، برای مادرای باردار یه سری سی دی هاییوگا هست، که بهشون کمک می کنه که هم افسرده نشن، هم زایمان بهتری داشته باشن…

هدی چنان جیغی زد، که گوشی از دست بردیا افتاد:

_برای من …شعر ردیف نکن! پاشو بیا این جا… از سرکار رفتنت برام نگو! تو باید منو درک کنی، تو باید بیای… الان باید بیای…

به بردیا نگاه کردم. اومدم بگم: “باشه.”، بردیا گوشی رو برداشت وگفت:

_هدی زنگ می زنم مانی بیاد.

هدی با گریه و هق هق گفت:

_تو رو خدا… حالم بده… بیا… تو رو خدا…

_باشه…

بردیا چشماشو درشت کرد. پچ پچ گونه گفتم:

_چیزی نمی شه. حرفی نمی زنم، فقط می رم اون جا.

هدی_زودباش!

تماسو قطع کردم و بردیاگفت:

_شر درست نکن.

_حالش بده. اون ضعیفه،من حرفی نمی زنم، جلوی زبونمو می گیرم.

بردیا_بعد هر چی بشه، مانی سر تو خراب می کنه. نمی شناسیش.

_تو هم بیا.

بردیا_وای خدایا از دست این زن ها….

_تا مانی بیاد پیشش می مونیم.

بردیا_فردا شب چی؟… پس فردا شب چی؟…

_باهاش صحبت می کنیم…

حاضر شدیم و رفتیم خونه مانی. بردیا زنگ زد به مانی، براش جریان رو توضیح داد و مانی هم گفت:

_سعی می کنم زودتر بیام.

رفتیم خونه اشون. چشمای هدی دو کاسه خون بود. بردیا فشارشو گرفت پ، بالا بود…

یه کم بغلش کردم، بهش آب دادیم و بردیا براش از عواقب رفتارش روی بچه کمی توضیح داد، ولی هدی همه ش گریه می کرد. اصلا نمی شنید بردیا چی می گه…

بردیا_دراز بکش، یه کم حالت جا بیاد. حالا دیگه گریه نکن، زحل این جاس دیگه…

هدی با هق هق گفت:

_من نه پدر دارم، نه مادر، فقط زحل رو دارم، چرا نباید بیاد پیشم؟ من حامله ام، الآن بهش نیاز دارم.

بردیا_باشه… دراز بکش.

_اگر با خونواده ات تماس بگیری…

هدی جیغ زد… یه جور که تموم تنش می لرزید. گفت:

_اسم اون بابای بی پدرمو جلوی من نیار! رفت اون زنیکهی… رو گرفت…

برگشتم به بردیا نگاه کردم، داشت شاکی منو نگاه می کرد… هدی گفت:

_اون باعث شد من فرار کنم، معتاد بشم، آواره بشم…

_بدبخت زن بابات! چی کار به تو داشت؟…

هدی_حامله شده بود، می خواست بچه پس بندازه، منو از چشم بابام بندازه.

_این چه حرفیه؟!… یارو زنِ بابات نشده که به خاطر تو، از مادرشدن بگذره.

هدی از جا بلند شد و گفت:

_من شرط گذاشته بودم… قبول کرده بودن… حق نداشتن بچه دار بشن… بابام براش ماشین خریده بود، از مچ تا آرنجشو طلا گرفته بود، طلاهایی که مادرم تو حسرتش بود و “جیغ زد “: بابام نگرفت براش… حامله که شد، بابام سور داد، انگار نازا بود… منو مریض ول کرد، رفت برای زن… ش سور بده.

بردیا_ خیلی خوب… بسه.

_اون موقع تو هفده_هجده سالت بود، الآن هشت_نه سال گذشته، تو بچه دار شدی، باید به خونواده ات بگی… چون الآن وقت بچه بازیت نیست. اون بچه خونواده می خواد، پدربزرگ و مادربزرگ…

هدی با همون حالت تهاجمی گفت:

_تو طرف منییا اون ج…ه؟

_وای! چته دیوونه؟! حامله شدی، زده به سرت. ترسیدم… خوب نرو! بایقوش بمون، بپوس! خودت بی کس و کاری، شوهرتم بی کس و کار کردی، این بچه رو هم لنگه ی خودتون بکنین! خاک تو سرت کنن، که همه چیز داری، اما لیاقت نداری.

بردیا_زحل!

از اتاق اومدم بیرون، هدی زد زیر گریه و گفت:

_دیدی همیشه منو سرزنش می کنه؟!… می زنه تو سرم…

رفتم تو آشپزخونه. زیر لب گفتم:

_دختره مواد مغزشو ترکونده، فقط خزعبلات می گه، احمق! لوس! نونور!

در فریز رو باز کردم. بیچاره مانی… بالا تا پایین فریز رو پر کرده که این نونورخانم یه غلطی بکن_یه غلطی بکن، یه کوفتی بپزه، اما کیه که عرضه داشته باشه؟!… یه کباب تابه ای درست کردم و چای دم کردم. بردیا اومد و گفت:

_چرا جوابشو می دی؟

_کپید؟…

بردیا_آرامبخش زدم بهش.الآن مانی رو پر می کنه.

_فدا سرم! دیدی چه بی شعوره؟!… زده مغزشو ترکونده دیگه… “من تنهام”.خوب همین اخلاق گندت همه رو پرونده دیگه… جیغ جیغ می کنه، بی منطق و زیرآب زن! وای وای… پیش من این طوری نبود، جرات نداشت این جوری باشه، تو دهنی می خورد. هرجا نازشو بکشن، دُم در میاره. باباشم نازشو می کشید دیگه…، آخر فرار کرد. الآن هم مانی نازشو می کشه، این طوری می کنه.

بردیا_نباید چیزی می گفتی.

_مانی چرا نیومد؟

_مریض داره، دیر میاد.

_بیا شام بخوریم، اونم گشنه خوابید، وحشی!

بردیا خندید و گفت:

_هیس!

_گوش درد گرفتم. هارمار نشده باشه.

بردیا خندید و سر میز نشست. براش غذا کشیدم، غذا خوردیم،ظرفا رو شستم، باهم فیلم دیدیم، خانم دیونه بیدار شد، غذا به اون دادم و فرستادم یه دوش گرفت و باز یه فصل گریه کرد. منم فقط نگاش کردم. ین قدر گریه کرد، تاخوابش برد. رفتم بیرون، دیدم طفلی بردیا رو مبل خوابش برده. صدای کلید انداختن اومد، مانی اومد تو، خسته و رنگ پریده، دلم براش سوخت. تا منو دید لبخند خسته ای زد و گفت:

_سلام. هدی کو؟

_خوابید.

مانی_خیلی گریه کرد؟

_هم گریه کرد، هم گلوشو پاره کرد.

مانی_چرا؟…

_والله ما هم نفهمیدیم چرا… چه مرگ…”حرفمو خوردم و گفتم”:

_برو لباستو عوض کن، غذاتو گرم کنم.

مانی_غذا گرفتم.

_دیگه من بودم درست کردم، تو چرا گرفتی؟

پاکت های غذا رو ازش گرفتم و گفت:

_هدی غذا خورد؟

_آره. دوشم گرفت.

مانی_داروهاشو دادی؟

_نه. چیزی از دارو بهم نگفت.

مانی_باشه خودم بهش می دم…

_بردیا؛…

مانی_چی کارش داری؟ امشب این جا بمونین.

_ من صبح باید برم سرکار. از این جا دوره.

مانی_بردیا می رسوندت، صداش نکن، بمونین امشب.

هدی با گریه از اتاق اومد بیرون و گفت:

_مانی؛… چرا دیر کردی؟… مریضات مهم تر از منن؟… کلاس وامونده ات مهم تر از منه؟… ساعت دوازده شبه، توبه همه چیز و همه کس اهمیت می دی، الا من! شبیه سگ توخونه اتم…

بردیا هراسون از خواب پرید و هدی رو نگاه کرد. مانی رفت سمت هدی و هدی رو تو بغلش گرفت. هدی هم با همون گریه گفت:

_سگ تو خونه رو دیدین منتظر صاحبشه؟… من عین سگ تو خونه ی مانی م ممونم. باید از صبح تا شب منتظر باشم، تا مانی بیادیه دست رو سرم بکشه.

مانی_بی انصاف نباش. من که هرشب زود میام…

هدی جیغ زد:

_ نروغ نگو…نمیای. من تنهام. منو تنها می ذاری. من…

وارفته گفتم:

_این پتیاره بود پس، من نمی دونستم!

بردیا_جیغ نزن ساعت دوازده شبه بابا…

مانی_هیس! قربونت برم، باشه، ببخشید، ببخشید، دیگه اومدم…

هدی_الآن اومدنتو می خوام چی کار؟!… اون موقع که زنگ زدم، باید می اومدی.

مانی_اون موقع مریض داشتم.

هدی باهمون حالت مذکور گفت:

_مریضات ازمن مهم ترن.

مانی پیشونیشو بوسید، دستشو بوسید، گفت:

_نه تو دنیا تو مهم ترینی واسه من.

هدی باگریه گفت:

_دروغ می گی… مثل بابا دروغ می گی… من حامله شدم از چشمت افتادم… مجبور شدی منو بگیری،… ازم فرار می کنی.

مانی_نه به خدا هدی. من دانشگاه دارم، باید کار کنم تا زندگی کنیم، ما داریم بچه دار می شیم.

وارفته روی مبل نشستم و پاکت غذاها رو روی زمین گذاشتم. “اصلا دوست ندارم جای هدی باشم، حرفامو پس می گیرم… هدی واقعا مشکل داره. شاید قبلا نمی فهمیدم، اما الان متوجه این موضوعم که، چه قدر داره عذاب می کشه و متعاقبا مانی رو هم عذاب می ده…”

نگام به بردیا افتاد، از چشماش غم می بارید. وقتی اون دو تا رو نگاه می کرد، “خونواده”، وقتی خونواده اشو تو سختی می دید…

مانی هدی رو برد تو اتاق و درو بست. از جا بلند شدم و غذاها رو تو یخچال گذاشتم. بردیا گفت:

_لباس بپوش، بریم.

_مانی گفت بمونیم، شاید نیاز داره امشب کنارش باشیم، نه به خاطر هدی، واسه خودش. اون که خل شد رفت!

بردیا با لبخند نگاهم کرد و با شیطنت گفت:

_دست سها درد نکنه. من دست تک تک پرسنل اون مهد رو رو می بوسم.

با اخمی تصنعی گفتم:

_تو بی جا می کنی!

باخنده اومد بغلم کرد و گفت:

_باشه حسود خانم! تو رو جای همه شون می بوسم…

اون شب خونه ی مانی موندیم، اما تا صبح انگار بیدار بودیم… خواب جن بود و ما بسم الله! هدی رسما خل و چل شده بود، همه ش صدای گریه و حرف زدنش با مانی می اومد… منم عین جغد زل زده بودم به در اتاق. بردیا ساعد دستشو روی پیشونیش گذاشته بود و چشماشو بسته بود. با یه صدای بم گفت:

_بخواب!

_این چک و لقد می خواد، حالشو خوب می کنه.

بردیا خندید و نگام کرد وگفت:

_بخواب، شر درست نکن! دیگه مانی باید حلش کنه.

_چیو زحل کنه؟… این پسره داشت از خستگی می مرد، بعد این شاسکول خسته نیست که،… تا حالا کپیده بود، حالا ادا بازیش گرفته، داره لوس بازی درمیاره… خدا شانسو به کیا می ده؟!… یعنی خاک برسرش هااا…

بردیا همین طوری تو سکوت نگام کرد. گفتم:

_چیه؟

آروم گفت:

_هیچی.

صدای هدی رو می شنیدم، صدای قربون صدقه های مانی رو هم می شنیدم. بی صدا و آروم به بردیا نگاه کردم، با لحنی لجوجانه گفت:

_جون؟…

لبامو رو هم فشردم. انگار بردیا صدی اون حس غبطه ی تو سینه ام رو می شنید. دراز کشیدم. دستشو دورم حلقه کرد، دستشو پس زدم. گفت:

_من گفتم: “بریم خونه.”.

_هیس!

نزدیه کم بود، اما باهام تماس بدنی ای نداشت. نفساش به پشت گوشم می خورد… تو تاریکی به رو به رو نگاه کردم… اگر من از بردیا حامله بودم، اگر زنش بودم، حتما کل بارداریمو از خوشی تو کما بودم… به خاطر این که منم، شبیه همه ی مردم خونواده داشتم “خونواده”… “خونواده”…

بردیا_من دوستت دارم.

_چرا نمی خوابی؟

بردیا_تو نا آرومی.

برگشتم نگاش کردم،کوتاه وسریع بوسیدتم وگفت:

_من زیاد بلدنیستم فریادبزنم ونشون بدم، نمی تونم صدامو به گوش دیگران برسونم.

_من کسی وندارم که بخواد دوستت دارم های تو رو بشنوه، من خونواده ام دست و پاهامند.

بردیا منو تو بغلش کشید،صدای خودم دلموشکوند « من خونواده ام دست وپاهامند »،چه قدرتنهایی زحل خوبه دق نکردی جای شهرداری باشم ازخودم یه تندیس می ساختم بنام « زن »تومی دون شهرمی ذاشتم البته با فاکتور از گذشته!

به خودم پوزخندی زدم،به ویژه الآن که با یه پسر نامحرم و بی صنم رسمی داری زندگی می کنی تندیس سازیم داری!

****************

مدیر مهد« خانم ورقی » صدام کرد،سها رو صدا زدم وگفتم:

_حواست به بچه هاهست؟خانم ورقی صدام کرده!

سها_آره برو…چی شده؟

_نمی دونم.

سها_آخر شناسنامه رو نگرفتی الآن گیر بده چی؟

_بردیا دنبالشه دیگه،دادگاه باید رسیدگی کنه.

سها_دادگاه برای چی؟!!! «سوتی دادم!»

_میام تعریف می کنم.

رفتم طرف اتاق خانم ورقی تو راه یکی از بچه ها رو دیدم گوشه ی راهرو کز کرده،رفتم طرفشوگفتم:

_خشایار!چی شده؟!تو چرا بیرونی؟

خشایار_زحل جون،ببین من پسربدی نیستم اماخاله هما به من توهین می کنه.

_برای چی بهت توهین می کنه؟

خشایار_چون من مشقامو انجام ندادم،_خوب باید مامانم باشه که کمکم کنه من بچه ام به تنهایی نمی تونم.

_الهی قربونت برم مامانت سرکار بود.

خشایار با صدای خفه گفت:نه مامانم قهرکرده رفته.

_رفته؟پس تو پیش کی هستی؟

خشایار_پیش بابا حمید دیگه.

_تو یه بچه ای؟خواهر و برادر نداری؟

خشایار_چرا خواهر دارم مدرسه می ره.

_کلاس چندمه؟

خشایار_اول.

_یاخدایعنییه سال از تو بزرگتره بعد مامانت ول کرده رفته؟

خشایار گفت:من پسر بدی نیستم

دستامو باز کردم وگفتم:بیا بغلم من به تو افتخار می کنم تو پسر قوی هستی

_درست مثل…مثل…

خشایار_مردعنکبوتی.

_از اونم قوی تری،هیچ بچه ای بدنیست،اصلا توی این مهد بچه های بد پثبت نام نمیشن.

خشایار_من که مهد نیستم،من پشی دبستانیم.

_ای خدا!این دقت نسل تو منو ذله کرده،همون خاله شماره بابا تو بلدی؟

خشایار_آره حفظم دیگه.

_مامانتو چی؟

خشایار_اونم بلدم،می خوایید بگید که دعوام کنند.

_نه عزیزم می خوام بگم برات جایزه بگیرن « باصدای خفه گفتم »:تاحال خاله هما رو بگیریم « خشایار خندید و گفتم »بزن قدش «که دستشو به کف دستم زد و گفتم:» بریم شماره رو بدی؟

خشایار_بریم…،من خیلی دوستت دارم خاله زحل تو همیشه با من مهربونی.

_منم تو رو دوستت دارم.

از جا بلند شدم دیدم خانم ورقی از اتاقش داره نگام می کنه با خشایار رفتیم جلو گفتم:ببخشید دیر اومدم داشتم…

خانم ورقی_ دیدم و شنیدم،زحل تو نیروی خوبی برای من هستی چون بچه ها خیلی دوست دارن و ما می فهمیم مشکل بچه هاچیه،خیلی خوبم این ارتباط حفظ می کنی.

لبخندی کوتاه زدم وگفتم:مرسی!

خانم ورقی_به کارای خشایار خودت رسیدگی کن در حضور من.

_من؟!!!

خانم ورقی_هما که جای بهبود وضعیت،اوضاعو بدتر کرده،خشایار با تو ارتباط برقرار کرده برخلاف ما،بهتره خودت رسیدگی کنی.

لبخندی پیروزمندانه زدم و شماره پدر و مادر خشایار و گرفتیم و خواستم بیان مهدتا درمورد وضعیت روحی خشایار و گوشه گیریشو آسیبی که به خاطر جدایی پدر ومادرش به خشایار و احتمالا به خواهرش وارد می شد مشاور مهد صحبت کرد، از پدر ومادرش خواستم برای این که خشایار خودشو مقصرند ونه و فکر نکنه بچه ی بدی هست براش هدیه بخرن و یا عذرخواهی کنند از این که کنارش نبودن یا براش کاملا توضیح بدن که چرا دیگه کنارهم نمی تونندباشندودرصورت وضعیت دوم،پدرومادرش به صورت شیفتی حواسشون به بچه هاباشه و کنارشون باشند…مشاور مهد از آسیب های احتمالی توضیح داد و تموم مدت منم تو اتاق مشاور بودم و خشایار با پدر ومادرش قهر بود و فقط می خواست کنار من باشه…

بعد پایان صحبت های مشاور وقتی پدرش می خواست خشایار رو ببره خشایار گریه می کرد و نمی خواست بره خونه پدرش اخم کرد و گفت:پسر بدی نباش!

_خشایا پسر بدی نیست این چه حرفیه بهش می زنید!الآن خانم ورقی کلی توضیح داد!!!فراموش کردید!

بالحن مهربون گفتم:خشایار جون چرا نمی خوای بری خونه؟

خشایار_از خونه میترسم خاله من تنهام تو خونه،آبجی می ره خونه مهدیس اینا.

مادر مهدیس گفت:مهدیس همسایمونه.

_بچه شش ساله رومگه می شه صبح تاشب خونه تنها گذاشت؟!!!

مشاور_گاهی ترس های توکودکی ممکنه باعث استارت بیماری های روانی بشه مثل اسکینزوفرنی، بچه باشوک های ترسناک یاخیال پردازی های خودش عملا عملکرد ذهنشو تغییر می ده ؛خشایار بچه ی حساسی هست بویژه الآن که ترسیده…

پدرخشایار_مرد که نمیترسه خشایار.

به پدر خشایار باحرص نگاه کردم وگفتم:خشایار منم همسن تو بودم می ترسیدم همه ی بچه ها میترسن تو با هیچکس فرقی نداری.

خانم ورقی_آفرین زحل جان ممنون، شما نباید رفتاری کنید تا شخصیت خشایار ضعیف بشه فکرکنه نسبت به بقیه بچه هاضعیفه باید بهش دقیقا حرفای زحل و بزنید و کمکش کنیدتامسئله روحل کنید مثلا…

خانم ورقی اومد کنار منو رو به خشایار گفت:

_خشایار منم مثل زحل جون بودم وقتی همسن توبودم می ترسیدم، مامان بابامی خوان کمکت کنند تو دیگه نترسی با همدیگه می خواییم اینو حل کنیم، تو…

خانم ورقی صدام کرد برگشتم به سمت در ورودی وگفت:

_بیا تو اتاقم.

خشایار و از روپام بلند کردم وگفتم:

_خشایارجون من همینجام،کافیه صدام کنی تابیام پیشت می دونی که بهت راست می گم،پشت درباخانم ورقی حرف می زنیم تاخانم ورقی برات تعریف کنه که چه طوری قراره تویه مردقوی نترس باشی،تازه قراره به منم یادبدی.

خشایارسری تکون داد و از اتاق خارج شدم وبه اتاق خانم ورقی رفتم وخانم ورقی گفت:

_زحل!من از تو هیچ مدرک وسندی ندارم!دلم می خواداستخدامت کنم تونیروی خوبی برای من هستی،دلسوزی مسئولیت پذیری.

_من که جریان شناسنامه امو گفتم که گم شده واقدام کردیم…

خانم ورقی_باشه،ولی حداقل یه مدرکی ازمدرسه بیار،تا هر مقطعی که درس خوندی، من می خوام کمکت کنم ادامه تحصیل بدی، از سها شنیدم که همسرت پزشکه!

قلبم هری ریخت…لبامو روهم فشردم وگفتم:بله!

خانم ورقی_چه طوریه که یه پزشک، دنبال تحصیل همسرش نیست؟!

_چرا… بردیا خیلی تشویق می کنه، منتها ما مدتیه که درگیرشناسنامه ایم… اول…اول فکر می کردیم خونه است یا… یا بین وسیله هامونه… دیگه ناامید شدیم، اقدام کردیم…

خانم ورقی_من مشتاقم که با همسرت آشنا بشم.

_باهمسرم؟!!!

خانم ورقی_آره عزیزم، چرا تعجب کردی؟ تو کارمند این مجموعه ای، من دوست دارم با خونواده ات آشنا بشم.

_بله…چشم… “وای… گل بود، به سبزه نیز آراسته شد… اینو چی کار کنم؟” به… به بردیا می گم که بیان…

خانم ورقی_من نخواستم بیاد که…، دیدمش.

_دیدیش؟… آم… یعنی دیدینش؟!!! کجا؟… بیمارستان؟…

خانم ورقی_ نه، هر روز که می رسوندت، می بینم. تو فکر می کنی من بچه های مردمو به هر کسی می سپرم؟… تموم رفتارای کارمندامو زیر نظر دارم. معلومه پسر برازنده ایه،معلومه که دوستتم داره، اینو وقتی فهمیدم که هر روز صدات می کنه می گه: «زحل کاپشنتو بپوش! تا برسی داخل، سرما می خوری.».

سرمو به زیرانداختم. _از این حرکات سها…، وگرنه من که زل زده بودم توچشم خانم ورقی!_

خانم ورقی گفت:

_می خوام برای آخر هفته تو و همسرت رو، همراه چند تا از بچه ها و خونواده هاشون، دعوت کنم خونه مون. به همسرت بگو هیچ عذری پذیرفته نیست.

_آخه امکان داره بردیا شیفت باشه.

خانم ورقی با اخمی کمرنگ گفت:

_من نمی دونم! پنج شنبه شام خونه ی ما هستین.

_چشم، من به بردیا می گم.

لبخندی از سر رضایت زد و گفت:

_دنبال شناسنامه ات باش. شما جوونا خیلی بیخیال هستید.

از اتاق مدیریت مستاصل خارج شدم و رفتم طرف سها و گفتم:

_سها…؛ سها بدبخت شدم.

سها شوکه گفت:

_چرا؟!!! چی شده؟!

_خانم ورقی پنج شنبه شام دعوتمون کرده.

سها_خوب! این که خوبه! من و خواهرمم دعوتیم.

_سها! چی می گی؟!

رو لبه ی باغچه نشستم، کم مونده بود بزنم زیر گریه، سها هم کنارم نشست و گفت:

_چیه زحل؟! مشکل چیه؟! نکنه دروغی گفتی؟!!!

بهش نگاه کردم وگفتم:

_یه دروغ بزرگ!

سها شوکه تر نگام کرد، رنگش پرید و گفت:

_چی؟!

سها اگه بفهمی به خانم ورقی می گی… خودتم رفتارت باهام عوض می شه، چون… چون تو مومنی، معتقدی… تو… تو طبق اصول رفتار می کنی…

سها با وحشتی عیان گفت:

_چی کار کردی؟!

_سها تو رو خدا به خانم ورقی نگو، من به این کار نیاز دارم.

سها عاصی شده گفت:

_آخه چی شده؟

_سها من مجردم.

سها_پس بردیا چیه؟ داداشته؟

_داداش چیه؟ ما دوستیم… یعنی دوست دختر_دوست پسر… یعنی…

سها با چشمای گرد نگام کرد و گفت:

_تو با دوست پسرت تو یه خونه زندگی می کنی؟!!! زحل منو گرفتی؟!…

سری تکون دادم و گفتم:

_چاره ای ندارم، یاخیابون،یاخونهی بردیا.

سها_بردیا نا محرمه! تو می فهمی داری چی کار می کنی؟… رابطه دارین؟

_آره… یعنی نه… یعنی… یعنییه… یه… تا یه حدی…

سها وارفته گفت:

_زنا؟!

_ زنا؟!!! نه… نه تا اون حد….

سها_تو با یه مرد نامحرم زندگی می کنی؟ این گناهه. چه طور می تونی؟!… زِنا زِناس، این حد اون حد نداره…

_داره، داره…

سها_خودتو نزن به کوچه ی علی چپ! یه دختر با یه پسر توییه خونه، توییه تخت، هر شب با هم می شه چی پس؟

زدم زیر گریه و… تموم ماجرا رو ریز به ریز برای سها تعریف کردم… و سها هم، همچنان با چشمای از حدقه دراومده زل زده بود بهم.

داشتم اون آدمی که از من توسرش ساخته بود رو می کوبیدم و دوباره می ساختم. از جا بلند شد، با چشمام دنبالش کردم، مقابلم راه می رفت، می ایستاد و صورتشو میون دستش می گرفت و عصبی نفس می کشید. گاهی هم مشتای آرومی به پیشونیش می کوبید و می گفت:

_اوووف! اوووف…!

با تردید صداش کردم:

_سها؛ منو ترک نکن!

حس کردم هدی هستم… قلبم لرزید… من این قدرها به سها نزدیک نیستم، اما لرزیدم از این که، یه دوست حامی مثل سها رو از دست بدم… اون بهم کار داد، رفتارام در تعامل باهاش تغییر کرده… من دارم پشت و گذشته ی زندگیمو ترمیم می کنم، نمی خوام از دستش بدم…

سها نگام کرد و گفتم:

_تو تنها دوست مثبت زندگی منی. درستی، من رفتارام با بودنِ کنارت درست شده، شبیه خواهرامی، شبیه خونواده امی که آرزومه برگردم پیششون.

سها_زحل؛… تو داری چی کار می کنی؟

_برم تو خیابونا؟…

سها_مسئله خطای تواِه. آخه چه طوری فکر کردی بهترین راه حله؟!… تو داری گناه می کنی.

_من یا باید تو خیابون باشم، یا خونه ی بردیا.

سها_بهزیستی هست.

_برم بهزیستی؟ من می خوام گذشته ام رو اصلاح کنم، برگردم پیش خونواده ام. بردیا قول داده بود خونه ی جدا بگیره، ولی مانییه هو هوس ازدواج کرد.

سها_معلومه که بردیا بدش نمیاد تو خونه اش باشی… “کلاه بده، کالا بده، دو قورت و نیم بالا بده” ،چرا خونه بگیره؟…

_نه… نه… می گرفت، مطمئنم می گرفت، امامسئله ی مانی پیش اومد. من دارم حقوقموجمع می کنم، جدا می شم.

سها_می خوای به پدرت بگی با یه پسر هم خونه ای؟ تو خودت آسیب می بینی، چون وابسته و دلبسته شدی، عاشق شدی،… شبیه زنش رفتار می کنی، بعد یه هو بردیا بگه: “هری”، زحل به این بدی می گه: “هری”…

دستمو رو سرم گرفتم. یکه خوره به سها نگاه کردم. گفت:

_خدا هر چی رو که می گه: “گناهه.”، شک نکن ضررش واسه خودته، تو به چه پشتوانه ای تو خونه اشی؟!… که بردیا مرد خوبیه؟… خوبه واسه تو رختخوابش!، اگه حامله بشی، چی؟…

_من دخترم.

سها_وااایی… وای… زحل! دختر هم حامله می شه… چرا این قدر بی اطلاعی؟!… بعد بردیا بگه: “نه!”، چی کار می کنی؟… از اینی هم که هست، بدبخت تر بشی؟!… به بابات بگی بچه ی کیه؟… دوست پسرم؟!…

_ هیس! تو رو خدا… الآن خانم ورقی می شنوه!

سها_اگه بردیا ولت کنه چی؟… جواب بده، مگه قراری بینتونه، که مسئول باشه؟

سرمو به معنای «نه» تکون دادم و گفت:

_بردیا حتی اگه یه شب ازت عصبانی بشه، می تونه بندازدت بیرون!، چون تو حقی نداری… مردم چی می گن زحل؟ تازه… فقط نمی گن دختره با یه پسر هم خونه بود، این جا ایرانه… اون موقع به چشم همه، فاحشه هستی… اگر اگر با هزار نفر هم نخوابی، چون هم خونه ییه مردی، می شی “فاحشه”!

بانگرانی گفتم:

_دوستش دارم.

سها_ پس هر کی هر کی رو دوست داره، “الله از تو مدد! بریم سر خونه و زندگی؟” ازدواج که فقط تعهد همزیستی مسالمت آمیز نیست… اون وحشت تو می دونی واسه چیه؟… اون جنون آنی که بهت دست می ده، اون حس افتضاح؟… چون تو فطرتا می دونی عملت صحیح نیست، وجدانتم درگیره،چون از بچگی بابات تو گوشت خونده بود، تو ضمیر ناخودآگاهت مونده، هر چه قدر هم که تو تغییر کرده باشی، ضمیرت که پاک نمی شه… الآن شده اون ترسه، اون لرزه، اون جنون آنی… می ترسی، چون خودتم می دونی بردیا هر آن می تونه بگه: «تموم شد! می خوام ازدواج کنم.»

قلبمو انگار یکی از جا کند. باچشمای پر از اشک، به سها نگاه کردم، یه تصویر تار، گفت:

_می خوای چی کار کنی؟ اصلا می خوای با این خاطره، با این سابقه، باکی ازدواج کنی؟ اون بیرون، همه الکی دم از مدرنیسم میزنن، اما،… همه سنتی فکر میکنن. جامعه مرد سالاره، به زن ها حقی نمی دن. یارو هرشب به زنش، به زن خودش تعارض و تجاوز می کنه، زنه می ره دادگاه، دادگاه پرونده رو پرت می کنه، می گه: “برو بیرون! شوهرته! تجاوز چیه؟!… تعارض چیه؟!… چهار تا شاهد بیار…”. بعد تو به یه پسر اعتماد می کنی و همبستر می شی؟!!!… وای بر تو زحل!

حس می کردم هدی هستم، خود هدی! سها عصبی مقابلم قدم رو می رفت. زیر لب گفت:

_می گه: “من دخترم.”، دخترِ چی؟… جایی از بدن تو هست که پسره دست نزده باشه؟.. دختری؟… “دختر باکره” یعنی “بکر”، “بکر” دقیقایعنی “دست نخورده”. تو وجدانت قبول می کنه به یه مردی بگی: “من دخترم.”؟…

بابغض گفتم:

_من هیچ مردی رو نمی خوام.

امتیاز دهید به این رمان

Check Also

پارت ۱۵ رمان زحل

_ هیچی… ببخشید. داره شبیه پسرای پونزده_شونزده ساله رفتار می کنه، تحمل رفتاراشو ندارم. بعد …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.