پارت ۱۲ رمان باغ سیب

گیسو دلش در دست اندازی شیرینی بالا و پایین شدو اولین لبخند روز روی لبش متولد….!

دلش می خواست می گفت مواظب خودت باش ، یا اینکه دلم برات تنگ می شه… یا اصلا قدری عاشقانه تر از دوست داشتن می گفت ، ولی همه ی این جمله ها را گوشه ی دلش گذاشت و فقط گفت:

« برو به سلامت ….»

فرهنگ هم هزاران ناگفته را به فرصتی مناسب تر موکل کرد و لبخند نرمی روی لبش نشاند ، چشمانش را بر هم فشرد و

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۱۴.۱۰.۱۶ ۰۵:۵۳]
از پله ها سرازیر شد و گیسو میان پلک های او جا ماند ….

***
برزو کنار در خانه ایستاده و کوچه را با قدم هایش متر می کرد و با دیدن فرهنگ نفس های حبس شده اش برگشت و پر شتاب گفت:

«قربون او فرهنگ و ادبت برم قرار شد بری یه نظر لیلی رو ببینی و برگردی …. الآن بیست دقیقه اس رفتی بالا …. !»

هنوز جمله های اعتراضی اش به پایان نرسیده بود که موبایلش به صدا در آمد و با دیدن اسم حاج خانوم روی صفحه ی گوشی سری به اطراف تکان داد و گفت:

« اوخ ،اوخ …. حاج خانومه ! الآن گوش تا گوشم رو می بره که چرا سنگ رو از لای درحیاط بر داشتم و در بسته شد ….»

سپس قدری از فرهنگ و نگاه مات و ثابتش به روی او فاصله گرفت ،گفت:

« جانم حاج خانوم ….»

صدای بلند و فریاد گونه ی او باعث شد موبایل را از گوشش قدری دور تر کند :

« پسر خوب صد دفعه بهت نگفتم حواست باشه این سنگ از لای در حیاط کنار نره من توی حیاط زندونی نشم … اگه این ماسماسک همراهم نبود که من و گلاب خانوم تا غروب که برمی گشتی خونه این جا اسیر بودیم ….و یه جماعت دلشوره می گرفتن….!»

برزو سری به اطراف تکان داد و رو به فرهنگ که باخنده نگاهش می کرد شد و با لحنی حق به جانب جواب داد:

« آخ، آخ …ببخشید ! این قدر عجله داشتم زودتربرم باشگاه حواسم نبود ! شاید پام خورده به سنگ، رفته کنارو در بسته شده …. حاج خانوم نگران نباش همین دور و برم ، همین الآن میام و در رو براتون باز می کنم ازجانب من از گلاب خانوم هم عذر خواهی کن … »

« عجله کن مادر ….گلاب خانوم میگه کار داره و باید برگرده خونه ….»

برزو چشم ،چشم هایش را ردیف کرد وتماس راقطع …..یک گام به سمت فرهنگ برداشت رو به او که خندان نگاهش می کرد شد و گفت:

« بله دیگه …..من هم اگه مثل تو چشمام چراغونی بود و کبکم خروس می خوند می خندیدم … برو سر خیابون کنار ماشین من صبر کن تا بیام… منم برم در رو برای این بندگان خدا باز کنم …. جایی نری ها کارت دارم ….»

فرهنگ با همان لبخند روی لبهایش نیم نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:

« دیر نکنی ها … کلی کار دارم باید یه سر چاپ خونه هم برم ، حاجی نیست کلی کار سرم ریخته …»

سپس با لبخندی که کنج لبش جا خوش کرده بود راهی سر خیابان شد .

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۱۵.۱۰.۱۶ ۰۰:۰۰]
روز ۰۹:۲۰ AM

برزو با قدم های بلند به آن سوی خیابان رفت وبی توجه به حضور گیتی که کنار در بقالی ایستاده بود ،برای اسماعیل آقا که هن هن کنان دبه های ماست را به داخل می برد دستی تکان داد…

فرهنگ با دیدن برزو که به سمت او می آمد، خودش را به زیر سایه ی درخت کهنه و قدیمی نشسته در پیاده رو کشاند تا از تیغه ی بی رحم آفتاب در امان باشد ونسیمی خنک عرق های نشسته روی گردنش را به بازی گرفت … برزو وقتی به او رسید باپشت دست عرق های نشسته روی پیشانی اش را پاک کرد و نگاهش را در خیابان همیشه شلوغ محله شان کش داد ، گفت:

« جون من حال کردی …؟ دیدی چه نقشه ی کشیدم ، مو لای درزش نمی رفت ، آب از آب تکون نخورد ! گیسو چطور بود ….!؟»

کیفش را در دستش جا به جا کرد و نگاهش را از جوبی که به جای سطل زباله ایفای نقش می کرد و پر بود از زباله های ریز و درشت گرفت و به سمت او برگشت ، گفت:

« حال و روزش تعریفی نداشت … شوک دیروز به اضافه ی تنبیه مادر و مادر بزرگش براش خیلی گرون تموم شده …اگه تسلیم اصرار های بی جاش نمی شدم توی این شریط بد قرار نمی گرفت …. دیگه این جوری درست نیست ادامه بدم و یواشکی برم ببینمش ، مامانم اینا آخر هفته ی آینده بر می گردند و باهاشون صحبت می کنم تا بریم خواستگاریش …. مهناز نمی تونه شریک زندگی من باشه …»

برزو پیامک گیتی را نخوانده پاک کرد ، پشت به بقالی اسماعیل آقا ایستاد و نگاهش راتا امتداد صورت فرهنگ بالا کشاند :

« من که تا به حال عاشق نشدم ولی فکر می کنم عاشقی حس و حال خوبی باشه … کی فکرش رو می کرد ،فرهنگ …! بچه مثبت محله که محل هیچ دختری نمی داد این جوری حاضر بشه یواشکی بره یه دختری رو ببینه …! جون من بگو چه عاشقی چه حسی داره …!؟»

خودش هم باور نمی کرد که در این مدت کوتاه این حس عمیق در دلش جای گرفته باشد…! گیسو برایش حکم نیمه ی گمشده ی وجودش را داشت که حالا آن را یافته بود …

دستی به تنه ی زبر درخت فرتوت با آن شیار های درشته نشسته بر تنش کشید ، عشق حریمی داشت و دلش نمی خواست از حس نابی که از دیدن گیسو برایش زنده می شد حرفی بزند حتی به نزدیک ترین و صمیمی ترین دوستش …! این لحظه ها ی ناب عاشقی فقط مختص او بود و گیسو …. حرف را به سمت دیگر کشاند ، گفت:

«از دیشب تا حالا خیلی زحمتت دادم … تا خود اذون صبح هم که پا به پای من بیدار بودی … حالا هم که شرمنده ی حاج خانوم شدم ، نگفتی به چه ترفندی گلاب خانوم رو کشوندی پایین پیش مادرت ….!؟»

برزو دستی پشت گردنش برد و سرش را قدری پایین انداخت و جواب داد:

« راستش رو بخوای می خوام برم قاطی مرغ و خروس ها … صبح که حاج خانوم از خونه ی خواهرم برگشت …. بهش گفتم اون آتیشپاره که اون روز توی رستوران دیدمش و دوست گیسو بود رو می خوام … از گلاب خانوم پرس و جو کنه و یه شماره تلفنی چیزی ازش بگیره بریم خواستگاری ….»

فرهنگ با دست به شانه ی او ضربه ای دوستانه زد و لبخندش عمیق شد ،درست مثل دوستی که بین شان حاکم بود:

« براین مژده گر جان فشانم رواست ! مبارکت باشه …. خانواده اش خیلی محترم بودند ، پدرش هم مرد معقول و متینی بود اگه اشتباه نکنم عموش آقای جهانگیریه بنگاهی سر چهارراهه .. »

سپس در حالی که نگاهش به آن سوی خیابان و بقالی اسماعیل آقا بود اضافه کرد:

«پس با این حساب گیتی و دنیا رفت پی کارش …»

«آره بابا دیروز بعد از ظهر بهش گفتم هرکی بره سوی خودش … اون به خیر و ما به سلامت ، می خواستم بهت بگم ولی اتفاق دیروز حالمون رو گرفت…. می دونی عاشقش نیستم ها مثل تو که خودت رو برای آبجی گیسو به آب و آتیش می زنی و اگه بگه نه غنبرک بزنم و کاسه چه کنم دستم بگیرم ! ولی همچین یه جورایی می خوامش ،آتیشپاره یه فرم خاصی خواستنیه ….»

فرهنگ افسانه را از پس شانه های برزو دید که از تاکسی پیاده شد. توصیفات پر آب و تاب برزو را با لبخندی نرم قطع کرد و با چشم و ابرو به او اشاره کرد ، گفت:

« حلال زاده است ،آتیشپارت اومد …!»

برزو به آنی به کمرش زاویه داد و به پشت برگشت و با دیدن افسانه و طره ی موی فرفری اش لبخندی گل و گشاد روی لبش نشست وبه سمت فرهنگ برگشت ، تند و پشت سر هم گفت:

« نوکر اون فرهنگ و مرامتم … تا این آتیشپاره ی من نرفته بیا با هم بریم پیشش …یه نظر از نزدیک ببینمش ، می دونی تنهایی درست نیست برم ،راستش نمی خوام اول کاری از ابهت مردونه ام کم بشه و گربه ام به حجله نرسیده فرار کنه …»

فرهنگ که قصد داشت بابت دیروز از افسانه عذر خواهی کند در حالی که قدم های بلند بر می داشت زیر لب جوری که برزو بشنود گفت:

« تو آدم بشو نیستی …. !»

برزو ازدیدن اتفاقی افسانه با دمش گردو می شکست ! اما تلاش می کرد ابهتش را هم حفظ کند ، سلام کوتاهش با تکان سری همراه شد و افسانه که دلواپس بی خبری از گیسو بود سلامش را سر سری جواب داد و رو به فرهنگ شد و شتاب زده گفت:

« وای خدا رو

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۱۵.۱۰.۱۶ ۰۰:۰۰]
شکر آقای فتوحی شما رو دیدم …. سلام ….! دیروز چی شد ؟نکنه گلی خانوم شما دو تا رو با هم دید که گیسو این جور پریشون به من گفت تنهایی برگردم خونه …!؟ از دلشوره دل و روده ام اومد جلوی چشمم اولش که زنگ زد درست و حسابی حرف نزد و بعد هم که موبایلش جواب نداد و آخر سر هم تلفنش خاموش شد! تلفن خونه رو هم که کسی بر نمی داره … زنگ زدم موبایل گلی خانوم اون هم با من سر سنگین حرف می زد … متاسفانه شماره ی شما رو هم نداشتم ..!»

افسانه بدون تنفس یک ریز حرف می زد … برزو حق داشت به او می گفت آتیشپاره اگر یک جمله ی دیگر بدون نفس کشیدن می گفت یقینا صدای ریه هایش را در می آورد … ! عاقبت به داد جمله های قطار شده اش رسید و آن را از ریل خارج کرد و با لحنی آرام و شمرده گفت:

« افسانه خانوم … بابت دیروز بعد از ظهر خونه عذر می خوام می دونم درست نبود که شما رو اون جوری برگردونم خونه می بایست خودم شما رو می رسوندم ، ولی شرایط طوری بود که غیر از این چاره ای نداشتم … گیسو خودش همه چی ر و براتون توضیح میده ….»

افسانه میان سرو صدا ها و بوق های بی جهت ماشین ها گیج بود و با حرف های نصفه و نیمه ی فرهنگ گیج تر هم شد ودلهره به دلش سرازیر …..! با پر دست چتری فرفری اش را پس زد و هول و شتاب زده گفت:

« پس مزاحمتون نمی شم .. برم ببینم چه بلایی سرش اومده … »

افسانه این را گفت ونگاه سرسری به برزو انداخت و با خدا حافظی دستپاچه از فرهنگ دوان دوان راهی شد ، فرهنگ سرش را بیخ گوش برزوکه با چشم رفتن افسانه را بدرقه می کرد فرو برد ، گفت :

« این گربه ای که من دیدم درسته قورتت میده یه آب هم روش …!»

سپس در حالی که برای تاکسی زرد رنگ که کمی آن سو تر به او نزدیک می شد دست تکان داد گفت:

« دیگه واقعا دیرم شد ! اول می رم چاپخونه ،بعد هم برم ماشینم رو از جلوی خونه ی اون خدا بیامرز بردارم… صبح با فرامرز حرف زدم ، دیروز رفته بود لواسون ویلای دایی الهه … امشب قراره با الهه یه سر بیان پیش من ،اگه دیدیش حرفی بهش نزن دلم نمی خواد کسی چیزی بدونه …. »

تاکسی جلوی پای او ترمز زد و فرهنگ دست برزو را به نشان دوستی فشرد و پیش از آن که سوار شود گفت:

« با مرام توی عروسیت جبران می کنم برای همه چی ممنونم تو هم برو باشگاه دیرت شدها …..»

فرهنگ این را گفت و مجالی به برزو نداد تا بگوید : «صبر کن ، بذار تا یه جایی برسونمت ….»

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۱۷.۱۰.۱۶ ۲۲:۰۴]
پنجه های بلند و کشیده اش را داخل حوض مدور فروبرده و کاشی های فیروزه اش را لمس کرد،ماهی های قرمز آن هراسان مثل باد هر یک به سویی رفتند. انگشتانش را پیاله ای کردو قدری آب برداشت و روی گلدان های شمعدانی لبه ی حوض پاشید و گل برگ های صورتی اش زیر قطره های آب به رقص در آمدند ، دستی به زانو گرفت و از جایش برخاست و نگاهش را در حیاط چرخی داد ،گفت:

« من عاشق این خونه و با این حیاط هستم ولی حیف که هیچ کدوم از اهالی این خونه به غیر از تو از من خوشش نمیاد ….! وگرنه زیاد می اومدم اینجا … این خونه با این حیاط من رو می بره به نوستالژی هام، اون روزهای دور که خونه ی مادربزرگم جمع می شدیم … خونه ی که حالابه جای اون یه برج با سی طبقه سبزه شده!»

فرهنگ پاهای کشیده اش راروی هم سوار کرد و جرعه ای از چایش را نوشید اخم تصنعی روی پیشانی اش نشاند :

« زن داداش من جای همه ی اونهایی. که تو رو نمی خوان پشتت هستم … هر وقت دوست داری بیا قدمت سر چشم…»

الهه لبخند زیبای روی لبهای خوش فرمش نشاند و دستی به موهای قهوه ای تیره اش که نسبتی با مشکی داشت کشید :

« تعارف که نداریم مامان مهری و حاج رضا و فرزانه از من خوششون نمیاد … حتی خانواده ی پدری و مادریت هم زیاد من رو تحویل نمی گیرن … برای نذری پزون دلم این جا بود ولی فرامرز گفت می ریم یه چیزی بهت میگن ناراحت می شی وبد خلقیش دامن من رو می گیره و می زنیم به تیپ و تاپ هم …برای همین الکی گفت می ریم سفر ….!»

فرهنگ دستی به بوته ی یاس کشید ، حق با الهه بود ، از دخالت های مامان مهری و فرزانه خبر داشت ، سکوت کرد تا الهه بازهم بار سنگین ناگفته های دلش را سبک تر کند و جرعه ای دیگر از چای را نوشید ، با صدای الهه سر برداشت به اوکه کنارش نشسته بود نیم نگاهی انداخت :

« می دونی من آدم حرف زور نیستم ! دخالت های مامان مهری اول از پوشش من شروع شدو اون اوایل می گفت : حاج رضا خوشش نمیاد بدون روسری تو خانواده بچرخی و یه چیزی بنداز سرت … درصورتی که فرامرز همین طوری که هستم من رو خواسته بود و می دونست پابند حجاب نیستم …

دخالت هاش کم کم به خونه و طرز چیدمان خونه ام هم رسید … و همین می شد زمینه ی برای دعوا های من و فرامرز که به مادرش هیچی نمی گفت و اجازه می داد توی زندگیمون دخالت کنه ! … صادقانه می گم من زن ولخرجی هستم و دوست دارم خوب بپوشم، خوب سفر کنم همون طور که توی خونه ی پدرم بودم و فرامرز این ها رو می دونست و باز حاضر شد با من ازدواج کنه …. »

الهه چای لیوانی اش را برداشت و قندی در دهانش گذاشت و جرعه ای از آن را نوشید ، به نیم رخ فرهنگ خیره شد که نگاهش بین شاخ وبرگ درخت توت اسیرمانده بود، گفت:

« فرهنگ تو برام مثل برادر نداشته ام خیلی عزیزی ، نجابت تو آدم رو وادار به احترام می کنه ،واقعا حیفی نصیب و قسمت دختری مثل مهناز بشی که از مادرش جادو گری یاد گرفته …. ته نگاه مهناز یه چیزی هست که آدم می ترسه بهش خیره بشه …این رو از روی عدوات نمی گم ، حس ششم من اشتباه نمی کنه ….»

فرهنگ نفس عمیقی کشید و لیوان نیم خورده اش را کنار دستش گذاشت ، همانطور که به گربه ای روی دیوار و قدم های خرامان خرامانش نگاه می کرد، با لبخندی نیم جان از این تعریف دلنشین لبهایش را میان دندانهایش گرفت:

« ممنونم تعریف قشنگی بود … مهناز انتخاب من نیست این رو هم به فرزانه گفتم هم به مامان مهری … ولی متاسفانه بی جهت دخالت و پافشاری می کنند و این قدر حساسیت به خرج دادند که حاج رضا رو هم بردن توی جبهه ی خودشون …. ولی من آدم کوتاه اومدن نیستم …. »

الهه آفرینی زیر لب گفت در حالی که از جایش بلند می شد پرسید:

« برای چی این همه طولانی رفتند زیارت …. ده ، دوازه روز خیلی زیاده ….!»

کش و قوسی به گردنش داد و خستگی هایش را با خمیازه ای نشان داد و جواب داد:

« تمام مدت مشهد نیستند و پنج روزش رو هم میرن نیشابور پیش عمه کوچیکم ….»

الهه دست هایش را ستون کرد و از جایش برخاست و لخ لخ کنان با دمپایی هایش به سمت ایوان خانه رفت روی آن ایستاد ، دستش را بند نرده های سفید رنگ آن کرد و سرش را به سوی فرهنگ خم کرد ،گفت:

« دیشب با فرامرز ویلای داییم توی لواسون دعوت بودیم اونجا درست و حسابی آنتن نمیاد و برای همین وقتی زنگ زدی جواب ندادیم. اگه می دونستم تنها هستی می اومدم دنبالت با هم می رفتیم … دختر دایی خوشگل و گوگولی دارم که دیدنش خالی از لطف نیست ! مگه این که خودت یه گوگولی دیگه زیر سر داشته باشی که اون موقع اوضاع فرق می کنه …!در ضمن امشب برات تلافی کردم و برای تو و شوهر گرام زرشک پلو با مرغ درست کردم ….تا تو بری لباس هات رو عوض کنی منم میز شام رو می چینم تا اون موقعه فرامرز هم اومده ….»

سپس در تاریک و روشن لامپ کم سوی ایوان خانه نیم نگاهی به ساعتش انداخت و ادامه داد:

« ساعت از نه هم گذشته نمی دونم فرامرز چرا دیر

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۱۷.۱۰.۱۶ ۲۲:۰۴]
کرده ! میرم یه زنگ بهش بزنم و یه سری هم به غذا …. »

فرهنگ که ناهار هم نخورده واز گرسنگی معده اش تاب برداشته بود …! بزاق دهانش را فرو داد ، دهان باز کرد تا تشکر کند که در حیاط خانه شان مسلسل وار به صدا در

آمد.

****

سراسیمه از جایش برخاست ، با دمپایی هاش شَلق شَلق کنان به سمت در حیاط رفت ، بی درنگ آن را بازکرد و بادیدن حاج خانوم که یک دستش روی سینه اش گذاشته بود وبا نفس های منقطع بریده ،بریده گفت”

« فرهنگ مادر …. به داد برس ، گیسو نوه ی گلاب خانوم ، عین میت دراز و به دراز افتاده وسط خونه و رنگ به روش نیست …!»

فرهنگ با شنیدن اسم گیسو نفسش رفت … ! دلش در دم از جا کنده شد به زیر پایش افتاد و با صدایی خفه که از ته گلویش برمی آمد پرسید:

« چه بلایی سرش اومده ….!؟»

حاج خانوم که از فرط چاقی نفس هایش به سختی تردد می کردند فپر چادرش را پیش تر کشید و جواب داد:

« والا نمی دونم … گویا حالش بهم خورده و از حال رفته … به مادرش هم زنگ زدیم بنده خدا از شانس خوشش توی اتوبان تصادف کرده ،مثل مرغ پر کنده پشت تلفن بال بال می زد و اشک می ریخت . بزرو ذلیل نشده هم گوشیش رو جواب نمی ده، جان عزیزت بیا به داد برس این دختره از دست رفت …»

گردبادی از ترس و دلواپسی در دلش به پا شد ، بی درنگ به سمت ایوان دوید و کفش هایش را به پا کرد ، کلید خانه را از روی تخت چوبی گوشه ی حیاط برداشت ،الهه دوان دوان از ایوان پایین آمد و در حالی که شال را روی سرش می انداخت ، همراه فرهنگ از خانه خارج شد . نگاهش را از حاج خانوم که منتظر آنها بین در خانه اش ایستاده بود گرفت ، باوزی فرهنگ را میان پنجه هایش اسیر کرد واو را وادار به ایستادن …! و در دل تاریک و روشن کوچه به چشمان او زل زد ، معترض و پچ پچ کنان جوری که فقط گوش های او محرم باشد گفت:

« تو کجا میای … !؟خانواده ی مقیدی هستند …..شاید لباس دخترشون مناسب نباشه و درست نیست بیای بالا … برو ماشینت رو بیار سر کوچه یه زنگ به فرامرز بزن و بگو چی شده تا وقتی میاد خونه نگران نشه ،خودش کلید داره و مشکلی نیست من هم میرم ببینم چه کمکی از دستم بر می آد …»

نفس هایش یک به یک خود کشی می کردند و ریه هایش نفس کم داشت ….! پر از تشویش ، سری جنباند و با قدمهای بلند به سر خیابان رفت…

****
الهه با دیدن چهره ی رنگ پریده ی گیسو که توفیر چندانی با کچ دیوار نداشت! لحظه ای مات شد . بند تاپ صورتی رنگش روی شانه های سفیدش ولو شده و سرش بی و حال با موهایی پخش و پلا و چشمانی روی هم افتاده روی پای گلاب خانوم بود…. یا خدایی گفت و هراسان دمپایی هایش را در آورد و کنار پای گیسو زانو زد و بی سلام و احوال پرسید :

« گلاب خانوم گیسو چش شده … !؟ »

گلاب خانوم که اشک مجال حرف زدن به او نمی داد …. سعی می کرد به دهان او چند قطره آب قند به ریزد و میان گریه ای که امانش برده بود ، لیوان آب قند را به زمین گذشت مویه کنان جواب داد:

« بیچاره شدم بچه ام از دستم رفت … من روسیاه اون دنیا جواب باباش رو چی بدم ….!؟ بگم این جوری از امانتت نگهداری کردم …. ! »

الهه که گیج بود و نمی دانست چه بر سر دختر بیچاره آمده هراسان پرسید:

«می خواهید زنگ بزنیم اورژانس بیاد …»

گلاب خانوم دستی به پیشانی داغ گیسو کشید ، گفت:

« نه مادر…. یه کم اگه آب قند به حلقش بریزی حالش جا میاد و بلندش می کنم می برمش درمونگاه…. هر ماه همین طور حالش بد می شه ! باهاش قهر بودم ولی به خدا قسم حواسم بهش بودها ….! دیدم نه صبحونه خورد ، نه ناهار و نه شام ، مدام از درد به خودش می پیچید و می رفت و می اومد و یه مسکن می خورد، تا همین چند دقیقه ی پیش که از حال رفت … نمی دونم چرا بدنش داغ شده ….!؟»

الهه بی درنگ سر گیسو را که موهای پخش و پلایش در هم پیچیده بود را بلند کرد و روی پایش گذاشت و با عجله گفت :

« گلاب خانوم فشارش افت کرده یه کم نمک بیارید اگه به هوش نیومد زنگ می زنیم اورژانس ….»

تلفن خانه و موبایل گلاب خانوم ،یک درمیان به طور یک نواخت به صدا در می آمد و هیچ کس به دادش نمی رسید …!عاقبت حاج خانوم که تازه از پله ها بالا آمده بود با نفس های خسته اش به داد تلفن روی میز رسید و با اولین الو صدای گریه ی گلی خانوم به استقبالش آمد :

« حاج خانوم شمایید …!؟ مامانم کجاس …؟ گیسو چطوره ؟ تلفن قطع شد حرفهای مامان نصفه و نیمه موند ….! تورو خدا بگید چه خبره من دارم سکته می کنم ،سر بچه ام چه بلایی اومده …!؟ من تصادف کردم و راننده ی زبون نفهم حاضر نیس کارت بیمه رو بگیره و بذاره برم و فکر می کنه وقتی می گم بچه ام مریضیه ، دارم دروغ می گم و می گه باید پلیس بیاد کروکی بکشه …. »

حاج خانوم به میان جمله های او آمد در حالی که گیسو را تماشا می کرد که حالش قدری جا آمده بود و الهه با کمک گلاب خانوم مانتو و شلوار تنش می کردند دلسوزانه گفت:

« مادر نگران ن

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۱۷.۱۰.۱۶ ۲۲:۰۴]
باش …. من اهل دورغ نیستم ،حال دخترت خوبه گلاب خانوم می گه هرماه همین بساط رو دارید و امروز به خاطر کم غذا خوردن ضعف بهش غلبه کرده، الآن هم با فرهنگ خان می بریمش درمانگاه یه خیابابون بالاتر از اینجا ، تو هم با خیال راحت کارت رو انجام بده و بعد بیا درمونگاه ، الهه جون عروس مهرانگیز خانوم هست و کمک حالشونه نگران چی هستی …!؟»
صدای بوق ماشین ها در سرش می پیچید و راننده هایی که هر کدام برای دیدن صحنه ی تصادف چند لحظه ای کنار آنها توقف می کردند ! روی اعصابش قدم می زد .

هیاهوی اتوبان و ترافیک قفل شده ، آمبولانسی که آژیر کشان میان آهن های متحرک اسیر شده بود، وعده ای دردی عمیق و کش دار به شقیقه های پر نبضش می داد ….

با پر دست اشک هایش را پاک کرد و با رسیدن پلیس راهنمایی و رانندگی و به ناچار خداحافظی سرسری کرد و تماس را قطع کرد…

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۱۹.۱۰.۱۶ ۲۲:۰۲]
میهمان نیمکت آهنی گوشه ی حیاط درمانگاه شد ، دلواپسی بند رختش را پهن کرده بود …! از این سر دلش تا آن سر و روی آن گیسو را آویخته و تاب می خورد ….! برای لحظه ای حتی کوتاه ،رنگ پریده و چشمان بی رمق نیمه بازش ازذهنش دمی دور نمی شد ! دست و پای خودش هم مثل دلش بسته بود و نمی توانست حتی به او نزدیک شود !

کلافه کف دستش را روی صورتش سُر داد و نگاهش را از در درمانگاه و زنی که همراه مردی بچه بغل داخل می شدند گرفت ، سربرداشت و به آسمان خیره شد که هلال نیمه تپل ماه زیر پتوی نرمی از ابر نقره ای لم داده و گاهی آن را پس می زد و گاهی زیر آن پنهان می شد …!

صدای الهه به میان دلوپسی هایش آمد به آنی چشم از ماه گرفت ، سرش به سمت او که کنار نیمکت ایستاده بود کج شد:

« اینجایی …!؟ وقتی داخل سالن انتظار ندیدمت حدس زدم بیای یه جای خلوت تر ….»

از جایش برخاست و روبرویش ایستاد ، نگاه نگرانش دست دلش را پیش الهه رو کرده بود و دیگر پس و پنهانی با او نداشت ، چینی گوشه ی چشمان خسته اش افتاد چند خط مورب که لابه لایش پریشانی جا خوش کرده بود ،کوتاه و دل نگران پرسید:

« حالش چطوره ….!؟»

الهه دستهایش را داخل جیب مانتویش فرو برد و بعد از نفس عمیقی لبخند خسته ی نصفه و نیمه ای روی لبش جای گرفت و یک تای ابرویش بالا رفت ،با لحنی کش دارمثل کسی که مچ دزدی را حین ارتکاب جرم گرفته باشد گفت:

« به به …. پس حدسم درست بود خودت یه گوگولی زیر سر داری ! شب مهمونی خونه ی فرزانه وقت خداحافظی دیدم چطور نگاهش می کردی ….!»

مسیر نگاهش را از چشمان شیطان الهه که خیال شیطنت داشت به کاشی های زیر پایش داد و بار دیگر با صدایی بمش پرسید:

« نگفتی حالش چطوره ….؟»

الهه به چشمان فرو افتاده ی او خیره شد … خوشحال از این کشف جدیدش قری به گردنش داد گفت:

« نه خوشم اومد خوش سلیقه ای …. دختر خوبیه ، شب مهمونی فرزانه یه کم با هم حرف زدیم، خوش چشم و ابرو هم هست، تصمیم نداری بهش جدی فکر کنی یه وقت دیدی از دستت پر زدو رفت ها…»

داشت جان به سر می شد ! دلواپسی کشان کشان دل و روده اش را تا حلقش بالا آورد و این بار ملتمس تر از قبل گفت:

« زن داداش الآن وقت این حرفهاست …. !؟جان فرامرز حالش چطوره …!؟»
خنده های الهه پر شیطنت اما محو روی لبش نشست … خیال کوتاه آمدن نداشت این بهترین فرصت برای اعتراف گرفتن از این برادر شوهر محجوبش بود بی حرف به چشمان او زل زد و منتظر نگاهش کرد و عاقبت فرهنگ تسلیم شد، دستی به ته ریش روی صورتش کشید ، گفت:
« مامان و حاچ رضا که از سفر برگردن باهاشون صحبت می کنم بریم خواستگاریش … همین رو می خواستی بدونی ….!؟»

بله همین را می خواست بداند و به جوابش رسیده بود . حالا که فرهنگ را مشتاق می دید آب و تابی به جمله هایش داد صدای نرمش را قدری جدی تر کرد ، جواب داد:

« مبارک باشه ، همین را می خواستم بدونم …. نگران نباش ، حالش بهتره ، دکتر ویزیتش کرده و گفت یکم ضعیف شده ، بهش سرم وصل کردن و تا یه ساعت دیگه هم مرخصه و می تونه بره خونه .. من تا میرم نسخه اش رو از دارو خونه بگیرم تو هم برو حساب داری و پولش رو تسویه کن تا اون موقعه مادرش اومده و می تونیم برگردیم خونه….. فرامرز خفه ام کرد از بس پیامک زد و پرسید کی برمی گردید…!؟»

فرهنگ سر برداشت ، به نسخه ی در دست الهه نگاهی انداخت و با چشم و ابرو به نسخه ی در دست او اشاره ای زد ، گفت:

« نسخه رو بده من اول داروهاش رو می گیرم و بعد هم میرم حساب داری تسویه می کنم ….»

الهه دستش را پس کشید و نسخه را درهوا تابی داد ،گفت:

« نه نیازی نیست ،نسخه رو خودم می گیرم ، یه چیزهای زنونه هم باید بخرم که فعلا به تو مربوط نمی شه ف شما زحمت تسویه حساب رو بکش خودم میرم داروخانه….»

خب تا ته ته حرف او را فهمید و بی آن که به روی خودش بیاورد سری جنباندو هر یک به سمتی روانه شدند …

****
سالن انتظار درمانگاه گوش تا گوش پر بود و جایی برا ی نشستن نبود …!

گلاب خانوم خسته از ایستادن تکیه اش را به دیوار پشت سرش داد پر چادرش را پیش کشید و رو به فرهنگ که با دو گام فاصله روبروی او ایستاده بود گفت:

« مادر شرمنده ی شما هم شدیم افتادی توی زحمت …»

فرهنگ یک گام به سمتش برداشت با لبخندی که خستگی از سر و رویش می بارید ، خواهش می کنمی گفت ولی جمله های بعدی اش پشت لبش جا ماند و الهه درحالی یک کیسه دارو به اضافه ی یک کیسه مشکی که حجم مستطیل شکلی داشت از گرد راه رسید وبا لبخند در حالی که سعی داشت کیسه ی مشکی رنگ را مثل محموله ای فوق سری پشت سرش پنهان کند تا از دید فرهنگ دور بماند به کنار گلاب خانوم رفت و با یک حرکت سریع محموله را زیر چادر او مخفی کرد و فرهنگ برای این که آنها راحت تر باشند قدری دو رتر ایستاد و سرش را به سمت دیگر کشاند ، صدای تعارف ها و تشکر های گلاب خانوم را می شنید ولی با جمله ی الهه در جا میخ کوب ش

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۱۹.۱۰.۱۶ ۲۲:۰۲]
د :

« گلاب خانوم اجازه هست قبل از این که بریم این برادرشوهر خوش قدو بالای ما یه سر بره توی اتاق و یه نظر شاهزاده خانوم رو ببینه و خیالش راحت بشه ! ان شاءالله پدر شوهر و مادر شوهرم که از سفر برگردند برای خواستگاری خدمت می رسیم ….»

گلاب خانوم به آنی نگاهش به سمت فرهنگ برگشت برای او که دنیایی تجربه را داخل خورجین خاطراتش ریخته بود فهمیدن نگاه متفاوت فرهنگ به گیسو و بالعکس چندان کار سختی نبود و می دانست دیر و یا زود فرهنگ پا پیش می گذارد … روبروی او که از شرم سرش به همراه نگاهش به زیر بود ایستاد و برای دیدن او قدری سرش را به بالا کشاند و با صدایی که خوشی کنارش لم داده بود و سعی در پنهان کردن آن داشت، گفت:

« نگاهت رو بیار بالا شاخ شمشاد …. خواستن که عیب و عار نیست … بی حیایی عیب و عاره ، که شکر خدا تو باهاش غریبه ای …. بیا برو یه نظر ببینش ، ولی فقط همین یه بارها …»

در دلش غوغایی برپا بود نا گفتنی ….! بی حیا نبود ولی دل که عاشق شود رسم بی حیایی را پیش می گیرد و عاقبت تو را رسوای عالم می کند، نگاهش را به روی گلاب خانوم نشست و لبهایی که می خندید …. با صدایی که قدری خط و خش داشت کوتاه سوالی پرسید:

« اجازه است ….!؟» چشم های گلاب خانوم به علامت تایید که روی هم افتاد دیگر درنگ نکرد و و با دل جان به سمت اتاقی که بیماران را بستری می کردند و چندین تخت داشت رفت.

***
نگاهش را بین تخت هایی که با پرده ی آبی چرک تابی جدا شده بود چرخی داد ، آهسته از گوشه ی پرده ها را یک به یک سرک می کشید تا به تخت گیسو رسید ….

رنگ پریده و جشمانی که به سقف خیره بود، دلش را بی تاب کرد تمام وجودش لبالب پر بود از گیسو ….!

نیم نگاهی به سرم وصل دستش که چکه چکه به رگ هایش جاری می شد انداخت و به کنار تختش رفت ، دلش می خواست زمزمه وار در گوشش نجوا می کرد« ماه دلم چرا رنگ به روت نیست ….» ولی عاشقانه هایش را گوشه ی دلش گذاشت به جای آن با صدایی مردانه و بمش پرسید:

« دختر حالت چطوره ؟ چت شد یه دفعه ایی ….!؟»

نگاه گیسو بی پروا به استقبال فرهنگ رفت ،او را تا رسیدن به تخت مشایعت کرد و با صدای او که آشنا ترین صدای قلبش بود لبخند بی جانی زد ، گفت:

« ببخشید شما و الهه خانوم رو هم انداختم توی دردسر …. »

فرهنگ اخمی تصنعی به میان ابروهایش گذاشت ! لحن مردانه اش را قدری آهسته تر کرد ،گویی که بخواهد با صدایش او را نوازش دهد پچ پچ وار گفت:

« هیش…. ا این حرفها چیه که می زنی !؟ تو عین رحمتی ….»

سپس نیم نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و ادامه داد:

سعی کن یه کم بخوابی تقریبا چهل دقیقه دیگه سرمت تموم می شه ، گلی خانوم هم توی راهه….»

چشمانش پر آب شد ! قطره ی لجوج و بازیگوش سُر خورد و از گوشه ی چشمش دوان دوان خود را به بیرون پرتاب کرد و میان تار موهایش که از زیر شال بیرون افتاده بود ،خود را مخفی کرد …

« نمی تونم بخوابم تا چشمام روی هم میفته سمیرا میاد جلوی چشمم…»

فرهنگ لبخندی نرمی زد و به نرمی نگاهی که او را نوازش می داد :

« نویسنده ها قوه ی تخییل قوی دارند به چیزهای خوب که دوست داری فکر کن ….»

فرهنگ این را گفت و نگاهش را از پلک خیس او گرفت ، خم شد و پر شال او را برداشت ، با آن گوشه ی چشم او را پاک کرد و قدری خم شد ، جای نم اشک روی شال را نرم بوسید و مشامش پر از عطر یاس شد …و زیر لب نجوا کنان با صدایی بم گفت:

«شب به خیر ….»

گیسو حس زندگی به مویرگ های تنش برگشت !عشق جادو می کند و حالا گیسو درگیر این جادوی شیرین ، زبان در دهانش نمی چرخید تا حرفی بزند و باز چشم هایش به یاری آمدند و مشتاق بدرقه اش کردند….

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۰.۱۰.۱۶ ۲۳:۰۵]
خروس بی محل مهرانگیز خانوم هم گویی بی حس و حال و کم حوصله شده بود که سکوت را جایگزین قوقولی قوقوی هایش کرد و با طلوع صبح دیگر برای مرغ هایش نخواند…..

با پشت دست اشکهای صورتش را پاک کرد ، بی رمق از جایش برخاست و به سمت کمد لباس هایش رفت و در حالی که میان انبوه لباس هایش به دنبال مانتوی مشکی می گشت پر بغض گفت:

« صبر کن مامان منم میام بهشت زهرا …. می خوام توی مراسم تدفین سمیرا باشم. »

گلی خانوم بازوی او را محکم گرفت و کشان کشان تا کنار تخت برد و او را وادار به نشستن کرد ،به چشمان بی حس و حالش که حلقه ی اشک در آن بود خیره شد:

« کجا می خوای بیای …!؟ رنگ به روت نیست ! انگار یادت رفته که دیشب زیر سرم بودی ….!؟ می مونی خونه و استراحت می کنی و خوب هم غذا می خوری مامان بزرگ گلاب هم هست .. من هم قراره با چند تا از همکار های اداره بریم بهشت زهرا و باید ساعت ده اونجا باشیم …. بعد هم بر می گردم اداره و شب یه کم دیر میام و اضافه کاری می مونم ….»

سرش را دولا کرد موهای از فرق باز شده اش سر خورد و روی صورتش نشست ، حلقه های اشک هم بیکار نشستند و تند و تیز دست به دست هم بیرون آمدند ….

حس می کرد تا مرز خفگی یک قدم فاصله دارد …. !گلی خانوم قدری خم شد موهای او را پس زد ، بوسه ای روی گونه او کاشت و در حالی که به چشمان او خیره شده بود ،گفت:

« قربونت برم با این حالت نمی تونم با خودم ببرمت !اون هم توی مراسم خاکسپاری که خانواده اش این همه بی تابی می کنند …! بمون خونه بذار خیال منم راحت باشه »

گیسو به ناچار سری جنباند و تسلیم شد . با رفتن گلی خانوم به زیر پتو رفت در خود مچاله شد و با حلقه های اشک نشسته گوشه ی چشمانش به خواب رفت…

***
بی حوصگلی که میدان بدهی می آید و کنارت لنگر می اندازد و تمام حس و حالت را به یغما می برد ….!

بی حوصله کتاب رمانی را که به تازگی شروع کرده بود و به کناری انداخت …. چشم هایش را بست تا فرهنگ را تجسم کند … حرفها و دلواپسی هایش را که در عین مردانه بودن بوی عاشقانه ی غریبی داشت و عطر آن تمام فضای ذهنش را احاطه کرده بود … !

دلش می خواست او را بار ها بارها مثل مشق شب دوره می کرد … لحظه ای را که نجیب و سر به زیر پَر شالش را برداشت ،رد اشک نشسته گوشه ی چشمانش را پاک کردو بوسه ای روی آن جا گذاشت….

نفس عمیقی کشید و لبخندی کنار این حس خوبش نشاند ،خم شد و شال تا شده را از کنار بالشت ، مثل یک شی با ارزش برداشت و نرم بوسه ای روی آن نشاند و با صدای تقه ای کوتاه به در بلافاصله سرش به سمت در اتاق چرخید که با تختش فقط یک گام فاصله داشت و بوی خوش سوپ جلو تر از صاحبش وارد اتاق شد …

الهه تابی به گردنش داد و همراه کاسه ای سوپ داخل شد ، گفت:

« سلام صاحب خونه مهمون نمی خوای ….؟»

خب غافل گیر شد آن هم خیلی …! انتظار دیدن الهه را نداشت ! حتی متوجه آمدنش هم نشده بود ! دست پاچه سلام کرد ، گفت:

« خوش اومدید ببخشید متوجه ی اومدنتون نشدم !»

سپس سرجایش نیم خیز شد، ولی الهه پیش دستی کرد و قبل از بلند شدن او همراه کاسه ی سوپ رو ی لبه ی تخت نشست ، گفت:

« عزیزم راحت باش … نمی خواد بلند شی . اومدم حالت رو بپرسم ؛ شکر خدا انگار بهتری ….؟»

سپس به کاسه ی سوپ نارنجی رنگ که رویش را با چند پر جعفری تزیین کرده بود اشاره کرد و ادامه داد:

« برات سوپ پختم و گفتم به هوای سوپ هم شده بیام ببینمت … حالت چطوره بهتر شدی ….!؟»

گیسو لبخند خجالت زده ای روی لبهایش نشست ،دستی به موهای ژولیده و درهم و برهمش برد و آن را پشت گوشش فرستاد ، پتوی را روی پاهایش که از زیر شلوارک بیرون آمده بود انداخت ، با سر به کاسه ی سوپ که کنارش چند قاچ لیمو ترش دل می برد اشاره کرد وجواب داد:

« ممنونم بهترم چرا زحمت کشیدید …. !؟دیشب به قدر کافی شرمنده شدم .»

الهه از جایش برخاست و در نیمه را محکم بست و دوباره روی لبه ی تخت نشست به چشمان خوش طرح و نگار او خیره شد ، سپس بی آنکه جواب تعارف های او را بدهد نرم و آهسته ،بی مقدمه گفت:

« می دونی من عاشق کبوتر ها هستم به خصوص اگه نامه رسان هم باشن … و امروز به لطف برادر شوهر خوش تیپم حس کردم یه کبوتر نامه رسان شدم که وظیفه داره دو تا دلداده رو از حال هم خبر دار کنه ..»

گیسو با شنیدن اسم فرهنگ پر شد از حس خواستن ، شرم زده سرش را به زیر انداخت ، لبه ی پتو را میان انگشتانش گرفت و شروع به چلاندن آن کرد، جای انکار نبود و یقین داشت که که این دختر تیز بین که قلب مهربانی هم داشت همه چیز را می داند …

الهه نگاهش را روی صورت و چشمان سر به زیر گیسو تابی داد ،انگشت اشاره اش را به روی بازوی سفید او گذاشت که زیر تاپ دو بنده ی نارنجی رنگ جلوه ای داشت خیره کننده ! انگشتش را تا آرنج او امتداد داد و سرش را قدری پیش برد و پچ پچ وار گفت:

« فرهنگ کوفتش بشه …. ! عجب پوستی داری !؟ می دونی قراره

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۰.۱۰.۱۶ ۲۳:۰۵]
بعد از این که حاج رضا و مامان مهری از سفر برگشتند بیایم خواستگاریت …!»

دلش با صدای تقی به پایین افتاد و نگاهش به آنی بالا آمد … حس خوبی مثل نسیم از دلش گذشت و حال و هوای دلش شکوه باران شد . الهه نگاهش را از برق چشمان او گرفت و در حالی سرش به زیر بود شماره های موبایلش را زیر و رو می کرد با شیطنت خاصی که در رفتارش موج می زد اضافه کرد:

« برق چشمات خیلی برام آشناست ! دیشب یه همچین برقی توی چشمای فرهنگ دیدم … »

الهه این را گفت و تلفن همراهش را در حالی که بوق های ممتدش پشت سر هم قطار بود به سمت او گرفت از جایش برخاست و کنار در ایستاد ، پچ پچ وار تند و سریع جمله هایش را ردیف کرد :

« نمی دونم چرا تلفنت توقیف شده !؟ ولی حدسم این که بی ربط با فرهنگ نباشه ! »

سپس لای در نیمه باز ایستاد و آهسته تر از قبل لب زد :

«مجنونت پشت خطه ! کچلم کرد از بس زنگ زد و گفت زن داداش پس چرا نرفتی …!؟طفلک تا به تو برسه هلاک می شه …! من میرم پیش گلاب خانوم سرش رو گرم می کنم تا تو راحت حرف بزنی …»

الهه شیطنت هایش را جمع کرد و در را پشت سرش بست و صدای بوق های پی در پی تلفن همراه به صدای مردانه ی فرهنگ رسید :

« سلام زن داداش ، رفتی پیش گیسو…؟»

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۱.۱۰.۱۶ ۲۱:۲۲]
دستهایش مثل دلش تیک تیک می لرزید …. از روی تخت برخاست ، و قدری از در فاصله گرفت ،دستی روی سینه اش گذاشت تا تپش های قلبش را نوازش کند و سعی کرد تا صدایش نرم و آهسته باشد ، گفت:

« سلام آقای فتوحی گیسو هستم ….»

فرهنگ با صدای نرم و دلخواه او لبخندش وسیع شد ،گوشی را جایی میان شانه و گوشش محصور کرد و از حجم صدا های تلق و تولوق دستگاههای چاپ خانه به دفتر پدرش پناه برد در حالی که با دستمال دستهای روغنی و سیاهش را پاک می کرد ،داخل دفتر چاپ خانه شد ، در را با یک پایش بست و صدا ها پشت در جا ماندند و با لحنی مردانه ، ولی نوازش وار جواب داد:

« سلام خوبی ….!؟»

خوبی ؟برای گیسو فقط یک کلمه پرسشی نبود و حجمی از عاشقانه های مردانه ی فرهنگ پس و پشت آن پنهان شده بود ! لحن نرمی که ته دلش را از خوشی قلقلک می داد .

لبهایش را روی هم فشرد و درحالی که حواسش به سمت در اتاق بود نجوا کنان گفت:

« ممنونم خوبم …»

فرهنگ دستمال را به روی میز پرت کرد ،خودش را روی صندلی جا داد وبا لبخندی که روی لبهایش لم داده و خیال رفتن هم نداشت، گفت:

« می تونی صحبت کنی …!؟ »

گیسو هیجانش را با آب دهانش فرو داد، نگاهش را از در بسته گرفت و با صدایی که قدری می لرزید جواب داد:

« بله…. الهه خانوم رفتند پیش مادربزرگم و سرشون رو گرم کردند …. »

فرهنگ به یاد کبوتر نامه رسان و شیطنت هایش افتاد و لبخندی دیگر مهمان لب هایش شد…..

دستی به تیغه ی بینی اش کشید ،جمله ها میان افکارش تاب خورد ولی مجالی پیدا نکرد تا آنها را به زبان بیاورد و در اتاق با چند ضربه ی کوتاه باز و یکی از کارگران در آستانه ی در ایستاد با لحنی پر از هیجان چشمانش را در حدقه چرخاند ، گفت:

« آقا مهندس دستت طلا ….! دستگاه عین پلنگ کار افتاد! عین ساعت کار می کنه …. فقط مونده اون یکی دستگاه که بچه ها دارن روشنش می کنن …. به حاجی گفتم این تعمیر کار ها فقط بلدن پول بی زبون رو بگیرن ها و گره این کار به دست آقا مهندس باز می شه و لاغیر ….»

فرهنگ که دلش پشت خط جا مانده بود ، به میان پر حرفی های سرکارگر های چاپ خانه آمد.

« آقا محتشم دستتون درد نکنه ،شما هم خسته نباشید، بعد از تلفنم میام خدمتتون ….»

آقا محتشم دستی به سر نیمه عریانش کشید که ردی از آفتاب سوختگی روی آن جا مانده بود ….! چشم چشمی مسلسل وار ردیف کرد به ببخشیدی هم کنارش گذاشت در را بست ، ولی به قدر یک نفس دوباره در را باز کرد و تندو شتاب زده جمله هایش را قطار کرد :

« آقا مهندس وقت ناهاره … قابل بدونید بیان سر سفره ی ما کارگرها، بچه های گفتند منتظر می مونن تا شما تشریف بیارید دوغ هم هست ،خونگیه ….»

فرهنک کلافه ار پر حرفی های آقا محتشم به میان جمله هایش آمد ، پر عجله جواب داد:

« بله چشم، خدمت می رسم ،ولی اگه اجازه بدید تلفنم تموم بشه ….!»

آقا محتشم باز هم ببخشید هایش را ردیف کرد و در را پشت سرش بست ….

گیسو که شنونده پشت خط بود دلش برای صدای مردانه ی او قطره قطره آب شد و دریاچه ای کوچک در دلش افتتاح ….! دلش می خواست ساعت ها او حرف بزند تا این دریاچه به دریایی مبدل شود …. !

فرهنگ دستی به پلک های خسته اش کشید و در حالی که با دو انگشت شصت و اشاره گوشه های آن را فشار می داد ،گفت:

« ببخشید … یکی از کارگر های چاپ خونه بود ، گیسو می دونم از نظر اخلاقی درست نیست این طوری یواشکی با هم حرف بزنیم ولی نگرانی هام به منطق و عقلم چیره شد …. راهی جز الهه به ذهنم نرسید …!»

فرهنگ به این جای جمله اش که رسید قدری تامل کرد ،به قدر یک نفس ،تا جمله های ذهنش را نظم دهد و مثل سنگهای یه قل دوقل جمله هارا بالا و پایین انداخت و سبک و سنگین کرد ، عاقبت ساده ترینش را انتخاب کرد و محکم اما شمرده ،گفت:

« گیسومی دونم قبلا با هم حرف زدیم ولی این بار به زبون ساده می گم ….آرزومه که خانوم خونم باشی ،بانوی دلم ، یه همسفر رو یه همراه…..»

گیسو آن سوی خط در گیر طپش های قلبش بود ، فرهنگ از رویا های او می گفت و عده ی وصل می داد … کشتی آرزو هایش را می دید که نرم نرمک به سر منزل مقصود می رسید ، لبهایش را روی هم فشرد تا لبخند میان لبهایش اسیر بماند ونمی دانست چه جوابی بدهد که بوی بی حیایی ندهد!

خوشحالیش را که نمی توانست نشان دهد ! تشکر کردن هم اصلا مناسبت نداشت ! از حس عمیقی که میان رگهای احساسش جاری بود هم که نمی توانست حرفی بزند …! مستاصل حجمی از سکوت میان نفس هایش ریخت و هیچ نگفت….

سکوت بینشان طولانی و کش دار شد ! فرهنگ کف دستش را روی گونه اش پهن کرد و آن را تا چانه اش سُر داد ، می دانست دلش با اوست و فقط در به در یک بله بود تا چهار گوشه ی دلش قرص شود و قدم های محکم تری بردارد …..نوازش وار اسم اورا زمزمه کردو گفت:

« گیسو … !از توبه یک اشاره از من به سر دویدن….»

فرهنگ چهار دونگ حواسش آن سوی خط بود ،که به ناگاه در ات

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۱.۱۰.۱۶ ۲۱:۲۲]
اق باز شد و بار دیگر آقا محتشم سراسیمه با لبهایی پر از خنده داخل شد ، گفت:

« آقا مهندس مژده گونی بده مبارک باشه …. اون یکی دستگاه هم که دستی سر گوشش کشیدید راه افتاد … پس چرا نیومدید بچه ها سفره رو پهن کردن ….»

فرهنگ به چشمان ریز و دکمه ای آقا محتشم و سر نیمه طاسش خیره شد ،لبخند ی که دندان های بد قواره اش را به رخ می کشید وسیبل پر پشتش را انحنایی رو به بالا داده بود ،با صدای گیسو پشت به آقا محتشم شد و رو به دیوار ایستاد.

« آقای مهندس مبارک باشه …. مزاحمت نمی شم برو به کارت برس ،مواظب خودت باش .»

فرهنگ چشم هایش را بست و نفس حبس شده اش دانه به دانه مثل گل قاصدک به پرواز در آمد، دلش میان دریایی از خوشی وآرامش شناور بود ،روبه آقا محتشم که همچنان منتظر او ایستاده بود شده و با چشمانی که بی صدا می خندید ،از ته دل زمزمه کرد:

«بدین مژده گر جان فشانم رواست ،خوش خبر باشی…»

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۵.۱۰.۱۶ ۰۵:۱۸]
مبارک باشه،تکه کلام آقا محتشم ساده دل بود، که با مناسبت وبی مناسبت به وقت دادن خبر خوش ،آن را اول جمله هایش می گذاشت واصلا عاشق این بود که همیشه اولین نفری باشد که خبر خوشی را می دهد.

وحالا تک بیتی را که فرهنگ گفته بود و چشمانی راکه می درخشید ، به پای خوش خبری خودش نوشته و بِر و بِر او را تماشا می کرد!

فرهنگ حس و حال غریبی داشت ،مثل راه رفتن روی باد و قدم زدن بر بال ابر ها …. به همان سبکی و نرمی …!با لبخندی که حکایت حال خوشش بود ،موبایلش را روی میز سُر دادو به لبه ی آن تکیه زد و با دستهای قلاب شده روی سینه اش ،گفت:

« مرد مومن گذاشتی تلفنم تموم بشه ….!؟»

سپس محترمانه با سر به در اشاره کرد و ادامه داد:

« خسته نباشی ،قدمت مثل زبونت همیشه خیره ، به امید خدا سفارش ها رو به موقع تحویل میدیم …!شما تشریف ببریر ناهار من هم دستام رومی شورم ومیام خدمتتون ویه لقمه توی سفرتون شریک می شم.»

آقا محتشم به خاطر حضور وقت و بی وقتش از سر ندامت و عذر خواهی بر آمد،کف دستش را روی طاسی سرش کشید و شرمنده ای زیر لب گفت . فرهنگ هم با حفظ همن لبخند نرم ، پشت به او شد تا به سمت سرویس بهداشتی کنج دفتر برود ، اما با صدای دو رگه و پر خط و خشی به آنی برگشت و خسرو را پشت سر آقا محتشم دیدکه قامتش یک سرو گردن از او بلند تر بود .

تعحب اولین حسش بودوابروهایش با چینی ظریف روی پیشانی به بالا پرواز کرد…! پیراهن مشکی و کت وشلواری به همان رنگ از او یک نقطه ی درشت سیاه ساخته بود، درست همانند رنگی که در ذهنش از اوتصور می کرد! یک نقطه ی سیاه و تاریک….!

خسرو بی ادبانه با پَر دست آقا محتشم را پس زد ،او را به بیرون هل داد و در را پشت سرش بست ،صدایش را تابی داد ،گفت:

«سلام برادر زن گرام مهمون نا خونده نمی خوای….!؟»

جمله اش ساده بود ولی لحن تند وتیزی داشت ،حس های بدو منفی اش گره ای میان ابروهایش شد،زیرکانه جواب داد:

« مهمون چه عزیز باشه و چه نباشه! حتی ناخونده اش ،حبیب خداست …..سلام از این طرفها…!؟»

خسرو انگشت کوچکش را همان که یک بند نداشت ، داخل حفره ی گوشش فرو برد و در حالی که آن را می خاراند با خونسردی ذاتی اش گفت:

«آقا مهندس! نمی دونم چه هیزم تری بهت فروختم که از همون اولش هم ازمن خوشت نمی اومد ! ؟ کجا دامادی مثل من پیدا می کنی !؟ که دست و دل باز و لارج باشه !؟ کارت بانکی زنش رو پر و پیمون مدام شارژ کنه واز حق مسلم خودش که داشتن یه بچه از گوشت و پوست خودشه به خاطر زن نازاش بگذره !»

فرهنگ به چشمان سرخ او خیره شد .مردمک هایش در دریایی از خون شناور بودند ،خسرو را تا به حال اینقدر پریشان ندیده بود ! حرفهای بی پرده اش نه بوی صلح می داد ونه آشتی….!و با صدای او مسیر نگاهش به سمت لبهای تیره ی او برگشت:

«حالا بگذریم و کاری به اون نقل ندارم که تا اسم خواهر من کنار اسمت نشست طاقچه بالا گذاشتی ….!حساب کتابش بمونه واسه ی بعد ، الآن اومدم این جا دو،دوتا چهارتای ذهنم رو میزون کنم که از دیشب خواب رو بهم حروم کرده ..!»

چشم هایش را باریک کرد ،چند چین مورب گوشه ی آن جای گرفت ، حالا دیگر یقین داشت دو دوتا چهار تای خسرو یک سرش به شر وصل است و سر دیگرش به فتنه و بلوا…! حدس نا گفته های خسرو خیلی هم سخت نبود و بی شک ناگفته هایش به سمیرا و مرگ او منتهی می شد ….

افکار ضد و نقضیش را که پراز امواج منفی بود را پس زد و با لحنی آرام که پر از طعنه بود پرسید:

« خسر خان شما بگو … من کجای این دو دوتا چهارتای شما قرار گرفتم که خودمم خبر ندارم…!؟»

خسرو باروتی بودکه منتظر یه جرقه تا منفجر شود ! به کمرش زوایه داد قدری خم شد و دستهایش را با فاصله روی میز ستون کرد بُراق به چشمان فرهنگ که آن سوی میز ایستاده بود خیره شد ، گفت:

« راسته که میگن از آن نترس که های و هوی دارد از آن بترس که سر به تو دارد .کی فکرش رو می کرد بچه مثبت حاج رضا سرش به آخوری بند باشه ….! سمیرا رو از کجا می شناختی….!؟ چند وقت باهاش بودی …!؟ چه جوری با هم آشنا شدید …!؟ دیشب یک ساعت و ربع توی اداره ی آگاهی سین ،جیم شدم. اون هم برای مرگ سمیرا که من روحم ازش خبر نداشت . بین حرفهای اون سرگرد عنق آگاهی که عادت نداشت جواب بده و فقط سوال می پرسید وقتی اسم تو رو هم شنیدم از تعجب چهار شاخ موندنم ! الآن هم از بهشت زهرا و از مراسم تدفینش بر می گردم .باهاش حال کردی نوش جونت چرا پای من رو وسط کشیدی….!؟»

فرهنگ سعی کرد به خشمی که می رفت نرم نرمک فوران کند غالب شود ، حرفهای مشمئز کننده خسرو دلش را آشوب کرد . انگشت اشاره اش را روی تیغه ی بینی اش کشید و جمله هایش را سرو سامانی داد و گیسو را از میان آن حذف کرد ، جواب داد:

« اولاً … چه بخوای چه نخوای پات وسطه … ! دوماً ، کافر همه را به کیش خود داند ،حرف دهنت رو بفهم! من هیچ سَر و سرِّی با این خانوم نداشتم ، وقتی فهمیدم داماد محبوب ح

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۵.۱۰.۱۶ ۰۵:۱۸]
اج رضا شلوارش دوتا شده ! نگران زندگی خواهرم شدم و رفتم با این خانوم صحبت کنم تا ببینم داماد نمونه ی ما تا کجا ها توی لجن فرو رفته و ما بی خبر موندیم ! و با جنازه اش مواجه شدم و به پلیس خبردادم ، همین ….»

خسرو از میز فاصله گرفت دو دستش را پر شلوارش گرفت و با یک حرکت آن را بالا کشید ، خونسردی را میان جمله هایش نشاند و اما تیز و برنده مثل تیغه ی شمشیر آخته، گفت:

« پس نگران خواهر گرامت بودی …. ! قابل تقدیره …! حس و حالت رو درک می کنم من هم نگران مهناز هستم … یه چند وقتیه که توی خودشه و از اتاقش بیرون نمیاد …. ! مامانم می گفت ظاهراً آب پاکی رو ریختی رو دستش و گفتی که نمی خواهیش …! »

خسرو انگشت اشاره اش را مثل تیره پیکان به سمتش هدف گرفت و با همان لحن تیز و برّان رو به فرهنگ که آن سوی میز خیره نگاهش می کرد ، گفت:

4/5 - (2 امتیاز)

Check Also

پارت ۲۰ رمان باغ سیب

«شما دوتا چه مرگتونه… آبرومون رو بردید واسه چی افتادید به جون هم …!؟ » …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.