شنبه , خرداد ۱۰ ۱۳۹۹
خانه / رمان / رمان عزیزجان / پارت ۱۰ رمان عزیز جان

پارت ۱۰ رمان عزیز جان

زیر بغلشو گرفتم که ببرمش تو اتاق خودمون ولی اون منو بغل کرده بود و می خواست منو ماچ کنه…. حالم داشت بهم می خورد هی سرمو می کشیدم و بهش گفتم : نکن ، برو بخواب تا حالت خوب بشه …
شروع کرد به داد زدن که ….می خوای من ماچت نکنم بهانه درمیاری ؟ می دونم …می دونم که دیگه منو دوست نداری از اول هم دوست نداشتی حالا رجب رو بهانه کردی می دونم دلت کجا بنده …بعد صدای بلند تر شد و یواش یواش شروع کرد به عربده کشیدن و ربابه و محترم هراسون از خواب بیدار شدن و اومدن …و اونو به اون حال روز دیدن …هی می زد پشت دستش و می گفت …خدا مرگم بده ..خاک بر سرم اوس عباس نجسی می خوره ؟ چشمم روشن آفرین …..چی فکر می کردیم و چی شد ؟
من فقط اشک می ریختم برای آبروم برای عزتم که از بین رفته بود ….ربابه خیلی تعجب کرده بود اصلا تو خانواده ی اونا کسی که مشروب می خورد طرد بود ….برای همین اگه به خودش بود همون شبونه از خونه ی من می رفت …..با هزار زحمت اونو خوابوندم و خودم رفتم تو زیر زمین تا چشمم به ربابه نیفته .با خودم گفتم این طوری نمیشه نرگس باید یه فکری بکنم اول به نظرم رسید برم پیش خان باجی ولی دلم نمی خواست اونم بفهمه که اوس عباس نجسی می خوره گفتم باهاش قهر کنم و از خونه برم که دیدم اینم کار احمقانه ای و دوست ندارم …..
بعد فکر کردم نرگس خودت باید راه چاره رو پیدا کنی این طوری زندگیت خراب میشه ……..
صبح وقتی ربابه برای نماز بیدار شد من هنوز پایین بودم و دنبال راه چاره ای برای شب زنده داری های اوس عباس می گشتم ..
آبجیم انگار با منم قهر بود وضو گرفت و ژاکتشو پیچید دورشو رفت بالا منم وضو گرفتم و دنبالش رفتم اون تا رسید تو اتاق یه سقلمه زد به محترم که پاشو نمازتو بزن کمرت بریم خبرمون …..
پرسیدم آبجی از چیزی ناراحتی؟ ….ربابه دستشو کوبید بهم که خاک بر سرم تازه می پرسه چرا ناراحتی ..نمی دونم والله شما بگو دیگه چی می خواستی بشه ما اینجا نون یه عرق خور و خوردیم… گناهه …گناه ..والله نمازمونم قبول نیست باید بریم خونه قضا شو بخونیم ……
گفتم وا آبجی؟ چرا این طوری می کنی نمی بینی چه قدر ناراحته دفعه ی اولشم بوده من وا دارش می کنم توبه کنه خودتو ناراحت نکن …ربابه وسط حرف من به نماز وایساد و چیزی نگفت….اما همین که نمازش تموم شد مثل اینکه توی نماز بهش فکر کرده بود داد زد می دونی تو خونه ای که نجسی خورده بشه ملائک تا چهل روز پیداشون نمی شه ؟ منم دیگه طاقم تموم شد …آخه تا صبح هم نخوابیده بودم با ناراحتی گفتم : خوب پیداشون نشه الان اینجا چیکار دارن که بیان چهل روز دیگه بیان ….ولی وقتی اومدن رجب رو با خودشون بیارن که منو اوس عباس خیلی دل تنگیم … اوس عباس داره دق می کنه آبجی داره از غصه دق می کنه فهمیدی؟ بعد شما دارین چی میگین چرا حال اون بد بخت رو نمیبینی ؟ خوب مرده دیگه ول کن آبجی…… یه کم به من چپ ,چپ نیگا کرد و با عجله دست محترم رو گرفت و از خونه ی ما رفت…خیلی هم عجله داشت , فکر کنم رفت تا بقیه ی فامیل رو خبر کنه و برای همین به دو رفت …..
اوس عباس از سر و صدای ما بیدار شد و پرسید : چی شده آبجی ربابه کجا رفت ؟ با خونسردی گقتم رفت به همه بگه تو مشروب می خوری ……از جاش پرید که ….نگو نرگس ؛چی میگی ؟ حالا چه خاکی تو سرم بریزم اگه آقاجان بفهمه خیلی بد میشه …..قبل از این که برم سر کار ؛؛ میرم از دلش در میارم گفتم خان باجی که گفت تو گاو داری پر از خاکه خودت انتخاب کن …….

ولی یه جورایی دلم خنک شد و گفتم شاید از ترس آبروش دیگه نره ….. من از تهدید کردن و سر و صدا و دعوا و مرافه بیزار بودم…..
می تونستم اونو از خان باجی بترسونم ولی دلم می خواست خودش تصمیم بگیره که دیگه این کارو نکنه پس سعی کردم بیشتر بهش محبت کنم .
هنوز زمستون نشده بود یه دفعه هوا سرد و ابری و نزدیک ظهر برف شدیدی اومد و همه جا رو سفید کرد من رفتم کرسی رو از زیر زمین آوردم و سه تا گوله آتیش کردم گذاشتم تو منقل و کرسی رو روبراه کردم … توی بخاری ذغال سنگ گذاشتمو اونم روشن کردم ….
اکبر و کوکب با هم بازی می کردن اکبر حالا راه افتاده بود و هیچ کسی نمی تونست جلوشو بگیره حتی یه دقیقه نمی نشست همین جور این طرف و اون طرف می دوید برای همین از ترسم که اتفاقی براشون نیفته هر وقت می رفتم پایین اونا رو با خودم می بردم و کارامو می کردم بعد با خودم میاوردم بالا .
اون روز با وجود برف زیاد بچه ها را برداشتم و رفتم به زیر زمین که صدای در اومد اول فکر کردم کار تعطیل شده و اوس عباس برگشته … ولی ضربه هایی که پشت سر هم به در می خورد منو ترسوند …
چادر به سرم انداختم و رفتم در و باز کردم ، ملوک پشت در بود با دوتا بچه اش داشت به شدت گریه می کرد و می لرزید …
چند تا بقچه و یک صندوق کوچیک نشون می داد که به خونه ی من پناه آورده یاد خودم افتادم روزی که با نا امیدی در خونه ی آقاجان رو زدم …. فورا محمود رو ازش گرفتم و فقط گفتم خوش اومدی بیا تو خیلی سرده …. حال نزاری داشت روی سر اونو و بچه ها پر بود از برف انگار مدتی بود که پشت در وایساده بودند ..
دلم به حالش سوخت با عجله اونا رو بردم بالا و خودم رفتم بچه هامو از پایین آوردم … تا من برگشتم اون چادرشو بر داشته بود و کنار بخاری زار زار گریه می کرد.
دلم هزار راه رفت ولی هیچی ازش نپرسیدم فوراً یه چایی دم کردم و لباسهای گرم اصغر و محمود رو در آوردم ….هر چهار تا بچه از دیدن همدیگه خوشحال شده بودن و بالا و پایین می پریدن…
یه زیر دستی آوردم و کمی آجیل و خرما داشتم جلوش گذاشتم استکانها رو حاضر کردم و کنارش نشستم تا اون موقع اون همین طور مثل ابر بهار گریه می کرد منم خواستم دلش خالی بشه …
تا من نشستم کنارش گریه اش بلند تر شد و گفت : دیدی ؟ دیدی خانم ؟ دیدی که خان باجی با من چیکار کرد نگفتم ؟ به خدا اون خونه شده برام جهنم ….داشتم دیوونه می شدم ….گفتم: خودتو ناراحت نکن من نمی خوام بدونم چون به من مربوط نیست ولی به خونه ی من خوش اومدی قدمت روی چشم …..
با صدای بلند تر همراه با گریه گفت: آخه تو که نمی دونی من چیا کشیدم چی به سرم اومده ….. تازه رفتم خونه ی آقام منو راه نداد میگه به قهر نباید بیای برگرد اصلاً از من نپرسیدن تو اونجا امنیت جانی داری یا نه …..
نمی خواستم در موردش فکر بدی بکنم ولی واقعا مثل مادرش حرف می زد بی سر و ته …. بلند شدم دو تا چای ریختم و آوردم و بهش گفتم :ملوک جان حرفی نزن که بعداً پشیمون بشی دیگه امنیت جانی رو از کجات در آوردی؟ …. قیافه ی حق به جانبی به خودش گرفت که .. تو که نمی دونی اگرم بهت بگم باور نمی کنی تازه تنها اون نیست که خان باجی از وقتی لیلی اومده هر چی میتونه به من بی محلی می کنه و لیلی جون از دهنش نمی افته خدا شاهده … خدای من شاهده تحمل می کردم کارای خان بابا و خان باجی رو ولی فتح الله رو نمی تونم … بزار برات بگم چی رو از همه پنهون می کنن …..
تازه متوجه شدم که درد ملوک از چیه ……اون ادامه داد …. به خدا غیب میشه میره تو اتاقش بعد می بینیم نیست … نرگس جون به جون اصغرم صد بار خودم دیدم ولی همه انکار می کنن و میگن خیالاتی شدی … اگه یه وقت بچه ی منو غیب کنه چیکار کنم؟ نمی تونم دیگه نمی تونم به اینجام رسیده …. به من اَنگِ دیوونگی می زنن ولی خودم می دونم که می خوان از من پنهون کنن ولی اگر اونجا بمونم حتماً مجنون میشم و بعد شروع کرد….
زبون گرفتن و دلسوزی کردن برای خودش که اونوقت این دو تا بچه بی مادر چیکار کنن ؟ کی تر و خشک شون بکنه ؟ حالا چیکار کنم ؟ ای خدا چیکار کنم ؟ بی خونمون شدم !!!! …
داشتم سر سام می گرفتم اون حتی فرصت نمی داد که من بهش حرف بزنم بالاخره ساکتش کردم و گفتم تو چایی تو بخور تا بهت بگم.. ببین ملوک جان من خبر داشتم فتح الله آزاری برای کسی نداره چرا شلوغش کردی تو زندگی خودتو بکن وقتی میگن نه یعنی نمی خوان در موردش حرف بزنن … همه ی مردم که متوجه نیستن اون بچه دست خودش نیست با ما فرق داره …. اون طوری هم که میگی نیست اون طفلک خودش هنوز نمی دونه براش چه اتفاقی میفته به من گفت دختر می زایی ولی پسر داشتم پس هنوز چیزی معلوم نیست تا حالا تو رو اذیت کرده ؟ فکری کرد و گفت : نه ….

بعد یک خرما برداشت و گذاشت دهنش و چایشو روش سر کشید ….تا اون مشغول خوردن بود دیگه به حرفاش گوش نکردم
م ورفتم پایین تا نهار درست کنم …..هنوز توی حیاط بودم که باز صدای در اومد برگشتم و چادرم رو برداشتم و درو باز کردم حیدر مثل توپ منفجر نشده پشت در بود گفت : سلام زن داداش ملوک اینجاس؟ گفتم :آره نترس اینجاس حالش خوبه بیا تو….
باعصبانیت گفت :حالش خوبه ؟ حالا حالشو بد می کنم تا (….) بخوره و غلط بکنه از این کارا بکنه ……. دستهامو جلوش باز کردم و گفتم : خواهش می کنم چهار تا بچه تو اتاقه می ترسن آروم باش تا با هم حرف بزنیم …… ولی اون اونقدر شکل اوس عباس شده بود موقعی که عصبانی بود نتونستم جلوشو بگیرم و رفت تو اتاق و قبل از اینکه من برسم هفت ,هشت تا مشت و لگد نثار ملوک کرده بود بچه ها همه با هم با صدای بلند گریه می کردن ..
حیدر داد می زد اونقدر کردی تا خان باجی بیرونت کرد خوب شد حالا زنیکه بی شعور هر چی بهت میگم ساکت باش گوش نمی کنی همه رو عاصی کردی …
من حیدر رو به زور نشوندم و گفتم این که راهش نیست بشین حرف بزن بچه ها دلشون ترکید بسه دیگه …..
وقتی اونا یه کم آروم شدن من اکبر و بر داشتم و رفتم پایین می ترسیدم حواسشون پرت بشه و اکبر خودشو با بخاری بسوزونه …..
تا اونجا که می شد معطل کردم تا اونا حرفشونو بزنن و بعد سفره رو پهن کردم تا با هم نهار بخوریم ، اوقاتشون تلخ بود و سفره پهن ولی جز بچه ها کسی دستش تو سفره نمی رفت … حیدر به من گفت : شما بگو زن داداش فتح الله برای کسی خطری داره ؟ تا حالا آزارش به کسی رسیده ؟ پس یکی از این زن بپرسه چرا این همه داد و قال راه انداخته و همه رو ناراحت کرده ؟
گفتم والله این به خودش ربط داره من نمی دونم که ملوک چی فکر می کنه ….
حیدر پرسید : شما که فهمیدی چیکار کردی ؟ ملوک داد زد همش تو و خان باجی همینُ می گین خوب نرگس نترسید من ترسیدم مگه نمیشه ؟ …. من گفتم راست میگه آقا حیدر دلیل نداره به من چیکار دارین حالا اون می ترسه …. خوب اونم آدمه یه کم باهاش راه بیا …خلاصه بحث اونا تا اومدن اوس عباس طول کشید ولی این وسط من فهمیدم که ملوک اینجا موندگارِ ….خوشحال نبودم چون اصلا اخلاق ما بهم نمی خورد ولی از اینکه اون به من پناه آورده بود خودمو راضی می کردم که نرگس حالا نوبت توست … (گفتم بهت وقتی ملوک رو پشت در دیدم یاد روزی افتادم که با دوتا بچه پشت در خونه ی آقاجان گریه می کردم و روم نمی شد در بزنم و چقدر برام با ارزش بود روی خوش اونا و اینکه دو سال بی منت منو تو خونه شون نگه داشتن )
اوس عباس از دیدن اونا سر از پا نمی شناخت و خوشحال بود و خیلی زود حیدر و اوس عباس شروع کردن به شوخی و خنده و دور هم شام خوردیم و خندیدیم …. ملوک هم که اصلا یادش رفته بود، برای چی اومده خونه ی ما ….

فردا خیلی زودتر از حیدر ، اوس عباس اومد خونه و با دست پر دیگه هر چی تو بازار بود از شیر مرغ و جون آدمیزاد خریده بود خودش با ذوق و شوق به من کمک کرد تا اونا رو جا بجا کنم و فکر کنم آذوقه ی چند ماه رو تهیه کرد بود ….بعد حیدر اومد اونم شیر و ماست و خامه و تخم مرغ و هر چی خونه ی خان باجی بود با خودش آورده بود ، حالا از یک جهت خوب شده بود و اون اینکه هر شب اوس عباس به موقع میومد خونه و دل من شور نمی زد که آیا امشب هم میره یا نه … شبها حبس صدا رو میاورد و بساط درست می کرد و دو تا برادر کم از هم نمیاوردن می زدن و می رقصیدن و با خواننده می خوندن ما هم تماشا می کردیم چون زن بودیم ….
اما چند روز بعد طلعت خانم اومد تا به ملوک سر بزنه … من دستم بند بود و ملوک رفت در و باز کرد ..
اون تا چشمش به ملوک افتاد شروع کرد به داد و بیداد کردن که الهی ذلیل بشه اونی که تو رو به این روز انداخت و بی خونه مون شدی الهی مادرت بمیره که آواره ی کوچه و خیابون شدی مادررر…… برم به کی بگم …. بچه افتاده زیر دست ناکسون .. من دویدم جلو که طلعت خانم بیا تو هوا سرده تو حیاط داد نزن بفرما …تو رو خدا برو تو ……تا منو دید صداشو بلند تر کرد که دیدی نرگس خانم چه به روز بچه ام آوردن؟ دیدی چه خاکی بر سرم شد ؟خوبه که بچه ی من بیوه نبود یا دوتا بچه از شوور قبلیش با خودش نیاورده بود اگر نه اونا باهاش چیکار می کردن اون دختره ی سیاه و برزنگی که مثل چوبه رو گذاشتن رو سرشون و بچه ی منو انداختن بیرون …

 

اون از این چرت و پرت ها می گفت و من کارِ خودمو می کردم اصلام سعی نکردم آرومش کنم چون می دونستم نباید باهاش دهن به دهن بشم پس به هوای کار رفتم زیر زمین و سر خودمُ به درست کردن شام گرم کردم تا اون بره ……

خوب خودت حدس بزن چی شد …. نرفت موند ، بی هیچ تعارف و رو در واسی … فردا و پس فردا سه روز دیگه ….حسابی جاگیر واگیر شده بود …. نمی دونم چرا نه ملوک و نه حیدر بهش نمی گفتن که ماخودمون مهمونیم …تو چرا موندی ؟!!

حالا حال خان باجی رو می فهمیدم داشتم دیوونه می شدم من خودم هنوز حال درست و درمونی نداشتم و از همه بدتر این بود که حتی یک لحظه فَکر این زن روی هم نبود ، اون موقع خوردن هم با دهن پر حرف می زد و اظهار نظر می کرد هنوز هیچکس سفره ی اونو ندیده بود دائما از غذاهای خوشمزه ی خودش تعریف می کرد ، من هر چی جلوش می گذاشتم اون می گفت : این نباید این طوری باشه من اونطوری درست می کنم حالا به جای ملوک من داشتم خُل می شدم …
شب ها وقتی اون حرف می زد اوس عباس منو به هوایی صدا می زد و با هم می رفتیم پایین واسه خودمون می نشستیم و حرف می زدیم کارامونو می کردیم …..
اوس عباس این کارو می کرد چون می دونست من اهل شکایت نیستم ……
حالا دو هفته ای بود که طلعت خانم هم خونه ی ما بود که حتی صدای کوکب هم در اومده بود و هی می پرسید ننجونِ اصغر کی میره خونه شون ؟ منم می گفتم انشالله به زودی …که خدا خان باجی رو مثل فرشته ی نجات برای من فرستاد …تا اونو دیدم خودمو انداختم تو بغلش و گرم بوسیدمش یه جوری که دلم نمی خواست از تو بغلش در بیام …..
اونم تا چشمش افتاد به طلعت خانم سرشو تکون داد و گفت : مادر به خدا فک کردم دلت برای من تنگ شده نگو آفت گرفتی ….

خان باجی با قدرت رفت و بالای اتاق نشست و ملوک و طلعت هم کنارش نشستن و هر دو تا شون چنان خان باجی رو چاخان می کردن که من داشتم از خجالت میمردم که چجوری می تونن جلوی من این طوری حرف بزنن …
طلعت می گفت : الهی قربون قدمت برم خان باجی اینجا نشستم و به ملوک میگم برو دستِ خان باجی رو ببوس برو پای اون زنو ماچ کن که اینقدر به تو خوبی کرده …
خان باجی بلند گفت : میشه حرف نزنی ساکت بشی ؟…ببین طلعت خانم احترامت سر جاش ..مادر عروسمی سر جاش ولی طاقت منو تموم کردی بابا تا آخر عمر که نمی تونیم تو رو تحمل کنیم پا تو از زندگی ما بکش بیرون به خدا از دست دخترت ناراحت نیستم از دست تو خسته شدم بابا هر چیزی حدی داره اومدی اینجا موندی که چی …این زن حامله توام که ماشالله بخور و بخواب آخه یه ذره نباید فکر کنی ؟ …
طلعت خانم دماغش شروع کرد به پر پر کردن و چند بار زد تو سینه اش و نفرین کردن حالا چه کسی رو معلوم نبود و وسط اتاق ولو شد و با چند تا حرکت بدنی غش کرد افتاد و زبونشم از دهنش داد بیرون ….من ترسیدم خان باجی خندش گرفته بود و به من چشمک زد ولش کن ولی ملوک تو سر و کله ی خودش می زد که مادرمُ کشتین …….

خواستم آب قندی چیزی بیارم خان باجی نگذاشت و خیلی رُک و راست گفت ولش کن تیاترشه…….و اون راست می گفت یک کم به همون حال موند خودش چشمشو باز کرد و در حالیکه آه و ناله می کرد ، بلند شد تا وسایلشو جمع کنه بره …خان باجی گفت : صبر کن طلعت خانم من اومده بودم که ملوک رو برگردونم…. ولی به خاطر مزاحمت های تو پشیمون شدم, اگه تو خودتو دوست داری منم خودمو دوست دارم پس بی حسابیم حیدر هر غلطی می خواد بکنه دیگه دخترت تو خونه ی من جایی نداره ….

البته طلعت خانم ساکت نبود ولی همه ی حرفاش بی معنی بود وقتی خواست از در بره بیرون …
خان باجی داد زد ببخشید یه چیزی یادم اومد … بگو ببینم چرا دو روز دخترتُ تو خونه ات نگه نداشتی؟ اینو به من بگو بعد برو … بیچاره طلعت خانم تو اون سرما گریه کنون بدون خداحافظی رفت و در محکم زد بهم …
حالا من مونده بودم خوشحال باشم یا ناراحت …ملوک که زار زار گریه می کرد و واقعا نمی فهمید….. حق رو به مادرش می داد و فکر می کرد بزرگ ترین ظلم در حق مادرش روا شده …من به خان باجی گفتم :بد شد به خدا ,آخه مهمون من بود ..

خان باجی پوز خندی زد و گفت : مهمون تو بود…مهمون من که نبود توام که حرفی نزدی…… نمی دونی چقدر دلم خنک شد ..ای بابا تا کی دیگه…. مُردم ولم کن چه کاریه ؟….

ببین ملوک اومده بودم تو رو ببرم دلم برات سوخته بود ، ولی دیدم نه ! این مادری که تو داری حرف سرش نمی شه فردا دوباره انگار نه انگار راهشو می کشه و میاد خونه ی ما منم دیگه با وضعیتی که فتح الله داره نمی تونم قبولش کنم …به جای گریه کردن فکر کن ,تو که دختر بی عقلی نیستی …با خودت بگو اگه من هر روز پاشم بیام خونه ی مادر تو چند روز نگه ام می داره ….نه والله ؟ با خودت فکر کن بعد کلاه تو قاضی کن ….بابا به چه زبونی به شماها بفهمونم که حوصله ی طلعت خانم رو ندارم ….رحم کنین دیگه ..اون خوبه من بدم چیکار کنم؟ مزاحم کسی که نشدم …. حالام طوری نشده من کمک می کنم حیدر برات خونه بگیره و برو زندگی کن جواب خان بابام با خودم ، توام بشین به چرت و پرت های مادرت گوش کن…. تو عمرم اینقدر که با طلعت خانم مدارا کردم با هیچ کس نکرده بودم دیگه تموم شد حق نداره پاشو بزاره تو خونه ی من ……
خان باجی می گفت و ملوک گریه می کرد …رو کرد به من و گفت : برو یه چیز خنک برام بیارگلوم خشک شده ..
با عجله یک پیاله سکنجبین درست کردم و دادم دستش …یک نفس سر کشید و از جاش بلند شد با غیض چادرش که رو زمین افتاده بود برداشت و سرش کرد و راه افتاد … من بند دلم پاره شده فکر کردم از دستِ منم عصبانیه دنبالش رفتم و گفتم خان باجی تو رو خدا الان نرو ..یک دفعه برگشت و گفت راستی می دونی نرگس رضا خان شاه شده؟ این شاهی که میگن قاجار و ساقت کرده همون که خان بابا خیلی تحویلش می گرفت و بهش می گفت سردار ….. گفتم آره می دونم خان باجی نرو تا اوس عباس بیاد اگه بفهمه اومدی و رفتی ناراحت میشه ….

خان باجی شونه هاشو بالا انداخت وخنده ی بلندی کرد و گفت : خوب بشه فدای سرم مهم اینه که من ناراحت نشم خداحافظ تون باشه ….. رفت و پشت سرشم نیگا نکرد ( بعدا به من گفت ترسیدم بمونم با ملوک آشتی کنم و باز مجبور بشم طلعت رو تحمل کنم آخه دوباره که نمی شد دعوا کرد تکراری می شد )….
از اینکه اون همه ی کارهاشو با فکر, و حساب شده انجام می داد همیشه تحسینش می کردم .
ملوک و حیدر سه ماه تو خونه ی من بودن و من تو این مدت از تنها چیزی که خوشحال بودم زود اومدن اوس عباس بود و بس…. و گر نه از کار زیاد خسته میشدم و ملوک هم تا کاری رو بهش نمی گفتی نمی کرد با خیال راحت داشت زندگی می کرد و از رفتن حرفی نمی زد …

تا موقع زایمان من که نهایت سعی شو کرد و خیلی به دادم رسید ……و باز من دختری به دنیا آوردم …..کوچولو , سفید و زیبا با موهای طلایی و چشمانی عسلی …مثل برگ گل بود این بچه اونقدر قشنگ بود که کسی نمی تونست بی تفاوت از کنارش بگذره اوس عباس عاشق و شیدای اون شد و بهش می گفت نرگس کوچولو ..

شبا همه دورش جمع می شدیم و تماشاش می کردیم که واقعا تماشایی هم بود اوس عباس به من گفت حالا که اینقدر شیبه خودته اسمشو خودت انتخاب كن….

( آخه یک بار توی درد دل با اوس عباس بهش گفته بودم چرا من هیچ اختیاری ندارم حتی اسم بچه هام رو هم نتونستم انتخاب کنم ) و من که اسم نیره رو خیلی دوست داشتم اونو نیره صدا کردم .

بیست روزی بود که نیره بدنیا اومده بود که بالاخره حیدر خونه ای تو کوچه حاجی سیا خرید و از اونجا رفتن ….

دوباره من خودمو برای سمنو پختن آماده کردم …..و اونسال چه خبر شد…. تو خونه ی ما جای سوزن انداختن نبود ، شیره ها برکت کرده بود و ما مجبور شدیم یک دیگ اضافه کنیم این بار رضا هم پا به پای اوس عباس می دوید و من وقتی اونو می دیدم به یاد رجب می افتادم چون برای همچین روزی آرزو داشتم … دلم می خواست رجب رو کنار اوس عباس می دیدم …. ولی بازم خدا رو شکر کردم که پسر خوبی مثل رضا رو به من داد..

شام خورشت قیمه بود که بانو خانم و ربابه و رقیه درست کردن و بر خلاف فکر ما که برای پنجاه نفر تدارک دیدیم نزدیک دویست نفر اومده بودن و همه برای شام موندن …
اوس عباس و شوهر ربابه با رضا و قاسم پسر رقیه چهار تایی دست به دست هم دادن و دوباره هر چی کم بود خریدن و ما هم زود اون ارو آماده کردیم و خانم دکتر مصدق از قبل از من خواسته بود برای سفره ی شام ماست و سبزی خوردن بیاره ….. سفره پهن شد سبزی و ماست و پارچ های پر از دوغ و شربت و پلو و خورشت و نون تازه چنان اشتها آور بود که منم دلم می خواست کارو کنار بزارم و بشینم سر سفره …..

از قاسم خواستم مواظب نیره باشه ، اونم بغلش کرده بود و گوشه ای نشسته بود دلم براش سوخت گفتم خاله بمیرم ، بدش به من برو شام بخور …قاسم گفت : نه خاله خودم نیگرش می دارم به هیچ کس نمی دم….
خان باجی به شوخی گفت : تا آخر که نمی شه شوهر می کنه میره : قاسم اخماشو کشید تو هم که ، خودم شوهرش میشم تا آخر به هیچ کس نمی دم …..

قاسم بزرگ بود و ازش توقع نداشتیم این حرف رو بزنه ….البته اون جا همه خندیدن ولی ……

آخر شب همه برای هم زدن و حاجت گرفتن دور دیگ جمع شدن ….چه می دونم …. دخترا برای اینکه بخت شون باز بشه و پیرها برای شفای دردشون ….. هر کسی یه حاجتی داشت و بیشتر نذر همون دیگ برای سال دیگه کرده بودن که واویلا سال بعد شش تا دیگ سمنو تو حیاط ما زده شد و به نذر مردم نزدیک پونصد نفر رو شام دادیم ….حالا دم خونه ما قیامت شده بود مردم فقیر که اومده بودن هیچی در و همسایه هم قابلمه به دست شام می خواستن . حالا هر چی می گفتیم بابا شام که نذری نیست به خرج کسی نمی رفت که نمی رفت .این باعث شد که سال دیگه عباس آقا و آقاجان برای سمنو پزون من شام تدارک دیدن و ما علاوه بر سمنو شام هم خیرات کردیم و تا موقعی که ما تو اون خونه بودیم همین طور ادامه داشت ……
می دونی چیه خیلی حالم بهتر شده بود از این که اون مراسم رو می گرفتم خیلی خوشحال بودم فکر می کردم تا آخر دنیا اینجوری میمونه بالا و پایین می رفتم و دستور می دادم .

اون شب خانم قوام السلطنه موقع خداحافظی به من گفت : نرگس جون یه روز بیا خونه ی ما باهات کار دارم …گفتم چشم میام شما بفرمایید کی بیام، گفت : هر وقت میای, بیا فقط صبح باشه من خونه باشم.. بعد ظهر ها اغلب میرم روضه …. و رفت .
حالا اون با من چیکار داشت نمی دونستم .
خانم بعد از اکبر یه دختر دیگه آورده بود و باز با من دختر دیگه ای و وقتی شنید که من نیره رو بدنیا آوردم فرستاد پی من این بار آبجی رقیه اومد و پیغامشو آورد و گفت خانم گفته به نرگس سلام برسون و بگو حمیرا خاله شو می خواد…… خوب این پیام منو احساسی کرد و در عین حال دلم براش خیلی تنگ شده بود ، در ضمن یه منظوری هم از رفتنم داشتم که قبول کردم ….
تا یک روز باز ماشین اومد دنبالم و منم نیره رو بر داشتم کوکب و اکبر رو توی یک اتاق گذاشتم و درو فقل کردم و به کوکب گفتم بازی کنین تا من بیام در حالیکه دلم مثل سیر و سرکه می جوشید …. یک دست لباس نوزاد که خودم دوخته بودم توی یه بقچه ی گلدوزی شده ی قشنگ پیچیدم و راه افتادم ….
من و خانم هر دو دل تنگ هم بودیم و وقتی همدیگر و بغل کردیم به گریه افتادیم …. اون بیشتر بخاطر رجب برای من ناراحت بود و من دلتنگ اون …..وقتی داشتم به حمیرا شیر می دادم خانم يه بسته ی دیگه گذاشت توی قنداق نیره چیزی نگفتم … موقع خداحافظی اونو دادم به اونو گفتم من مخصوصا لباس آوردم و اینو قبول نمی کنم اگه شما اصرار کنی ناراحت میشم و احساس بدی پیدا می کنم می خوام مثل یک خاله ی مهربون بهش شیر بدم …
اونم که واقعا خانم و فهمیده بود زود قبول کرد و جر و بحثی با من نکرد ولی رفت و یک دست لباس خیلی قشنگ برای نیره آورد و گفت : پس بزار خاله اش بهش یه هدیه بده ……
اون روز نمی دونستم چطوری خودمو به خونه برسونم وقتی رسیدم صدای گریه ی اکبر از پشت در میومد. خودمو به بچه ها رسوندم و دیدم هر دوتا اونقدر گریه کردن که مثل لبو قرمز شده بودن ، برای همین از اون به بعد وقتی اوس عباس میومد خونه من می رفتم …..ولی این اوس عباس اون اوس عباس قبلی نبود و از این مسئله ناراحت می شد و به من نق می زد . یک بار زهرا و رضا خونه ی ما بودن و اوس عباس اومد تا بچه ها رو نگه داره و من رفتم …. وقتی بر گشتم اوس عباس نبود ….زهرا شام رو حاضر کرده بود …..من هولکی شام رو آوردم تا زودتر زهرا بره که اگه اوس عباس مست اومد خونه رضا نباشه تا اونو به اون حال روز ببینه …
بعد از شام تازه دهن رضا گرم شده بود و هی حرف می زد و گه گاهی هم می پرسید آقاجون کجاس؟ اتفاقی نیوفتاده باشه ؟
کلافه بودم و هی به زهرا اشاره می کردم برین دیگه …… زهرا چشمک می زد یعنی باشه .
بالاخره تا حرف رضا قطع شد زهرا گفت : آقا رضا پاشو دیر میشه …..رضا خیلی جدی گفت: بگیر بشین زهرا جون تا آقاجون نیاد نمیریم عزیز جان با بچه ها تنهاس …..
زهرا گفت نه عیب نداره عزیزم از تنهایی نمی ترسه ولی خونه دلواپس ما میشن نگفتیم دیر میام پاشو بریم ….
رضا گفت : امکان نداره جواب اونا با من …یعنی من اینقدر بی غیرتم؟ عزیز و با سه تا بچه تنها بزارم ؟ آقا جون نمی گه تو چقدر بی غیرتی ؟ نه نمیشه بشین ……
دیدم نه مثل اینکه رضا برو نیست دست به کار شدم و به زهرا گفتم وای خاک بر سرم نگفتی دیر میای نه؟ …اصلا نمی شه راه بیفتین که چشم براهی خیلی بده… زود ….زود با عجله برین که مادر یدالله(به مادر رضا، مادر یدالله می گفتن، بخاطر پسر بزرگش كه يدالله بود ) خیلی دلواپسه الان دلش هزار راه رفته زود باش …زود باشین ….من که داشتم می گفتم زهرا تو کوچه بود رضا هاج و واج مونده بود اون هنوز تو ایوون بود و کفششو می پوشید و هی می گفت به خدا می دونن که ما اینجایم اصلا منتظر ما نیستن ….

ولی کسی به حرف اون گوش نمی داد و تقریبا بیرونش کردم اونا که رفتن بیرون در و بستم و بهش تکیه دادم و یک نفس راحت کشیدم و گفتم نرگس دست خان باجی رو از پشت بستی …..حالا اینو تا کی می خوای پنهون کنی خدا عالمه ….

برگشتم و بچه ها رو خوابوندم و هر چی کار تو خونه بود کردم حتی حیاط رو هم شستم ….ولی همین طور خون خونمو می خورد انتظار بدترین چیزی بود که زجرم می داد …
رفتم سراغ گلدوزی ولی بی حوصله پرتش کردم یه گوشه رفتم تو ایوون گوشه ای نشستم تمام حسم گوش شده بود که شاید از دور صدای اومدن اونو بشنوم و تنها چیزی که عایدم می شد صدای سگ بود و بس ……

اونقدر به خودم پیچیده بودم که بدنم آتیش گرفته بود داغِ داغ بودم رفتم تو حیاط و پامو گذاشتم توی حوض بعد لباسمو بالا زدم و نشستم خنک های آب کمی آرومم کرد آهسته و آروم رفتم پایین تر و رفتم زیر آب …در اون لحظه یک آن دلم خواست نفس نکشم تا راحت و آروم همون جا بخوابم احساس می کردم خیلی خسته ام ، ولی من خیلی جون دوست بودم و زود اومدم بالا…
مدتی به همون حال پشت به جریان آبی که وارد حوض می شد نشستم …
راستش دلم می خواست اوس عباس میومد و منو نصفه شبی به اون حال می دید ولی نیومد و صدای اذون مسجد از دور بلند شد …
سر نماز گریه ام گرفت و همین طور که دعا می کردم خدا اوس عباس به راه راست هدایت کنه ، صدای در رو شنیدم ….
رفتم تا دیگه هر چی از دهنم در میاد بهش بگم ولی اون اصلا حال خودش نبود و من کافی بود فقط یک کلمه بگم بعد باید صبح جواب در و همسایه ها رو هم می دادم از بس که هوار می زد …..
زیر بغلش رو گرفتم و آوردمش تو خونه باز افتاد تو رختخواب و من سعی کردم کفش و جورابشو از پاش در بیارم اون همین جور داشت قربون صدقه می رفت و یه دفعه گفت الهی من فدات بشم روح انگیز …….
من چشمام گشاد شد سر جام خشک شدم کنارش نشستم تا ببینم دیگه چی میگه و روح انگیز کیه ولی اون خوابیده بود و من به امید یک کلام دیگه تا صبح بالای سرش نشستم و به دهنش خیره شدم و اشک ریختم حالا برای من فقط مست کردن اون نبود اینکه این شب ها رو جایی میره که زن های بد اون جا هستن روح و جسمم رو سوزوند….

صبح بچه ها رو بردم پایین کارامو کردم و ناشتایی بچه ها رو دادم و داشتم غذا درست می کردم که اوس عباس اومد پایین …
بدون سلام رفت صورتشو شست و خشک کرد یه سر به نیره زد و کوکب رو دعوا کرد که خرس گنده آروم بشین ….و بعد اومد نزدیک من وایساد و با لحن حق به جانب پرسید : باز چی شده سگرمه هات تو همه ؟ بازم قهری ؟ بگو کی قهر نیستی همون موقع بیام خدمتون نرگس خانم ؟

گفتم : والله نمی دونم از روح انگیز خانم بپرس …..با تعجب گفت : از کی ؟ گفتم روح انگیز که دیشب قربون صدقه اش می رفتی ….
داد زد ولم کن بابا چرت و پرت میگی این مزخرف ها چیه بار من می کنی خجالت بکش زن امروزم برای خودت بهانه درست کردی ؟ زندگی درست کرده برای من زنیکه ….و رفت بالا و چند دقیقه بعد با غیض و تر از پله ها اومد پایین و در و زد بهم و رفت ….و من در حالیکه زبونم به حلقم چسبیده بودو قلبم تند می زد و زانو هام می لرزید وسط زیر زمین خشک شده بودم …..

با خودم گفتم : بهانه در آورد تا امشب هم بره و خودمو حاضر کرده بودم تا اون شب هم منتظر بمونم حالا تمام روز به من چی گذشت بمونه … ولی اون سر شب اومد خونه ….از همون دور دیدم که دستش پره …. یک راست رفت زیر زمین .

من از جام تکون نخوردم و چون همیشه به استقبالش میرفتم این براش معنا داشت …. کمی اومدنش طول کشید کوکب رو فرستادم سر و گوشی آب بده .. بهش گفتم برو ببین آقات چیکار می کنه ولی حرفی نزن و بیا به من بگو …کوکب رفت و خودشم نیومد ….. من چایی رو حاضر کردم و نشستم …تا دوتایی با هم امدن بالا دست اوس عباس میوه بود و کوکبم بشقاب دستش بود …..اوس عباس با یه لبخند زورکی میوه رو گذاشت جلوی من و گفت : سلام عزیز جان خسته نباشی بیا میوه اش خیلی خوب و شیرینه … و خودش رفت و نیره رو بر داشت و بالا و پایین انداخت و پرسید شام چی داریم خیلی گشنمه نهار نخوردم …
هر وقت حاضر شد بیار که طاقت ندارم ….می خوای چی درست کنی ؟
هر چی فکر می کردم که بهش چی بگم به عقلم نرسید ….ساکت موندم اون چیزی تو مطبخ برای شام ندیده بود برای اینکه من شامی درست کرده بودم و فقط باید می زاشتمش تو نعنا داغ …بلند شدم و رفتم …….
شام که تموم شد و بچه ها خوابیدن بدون اینکه یک کلمه حرف بزنیم ….ظرفا رو که شستم رفتم نشستم تو ایوون اونم پشت سرم اومد و کنارم نشست …..
مدتی هر دو ساکت بودیم تا خودش به صدا در اومد و گفت :ببخشید نباید دیشب میرفتم ولی یه کم بهم ریخته بودم و نمی تونستم به تو بگم ، حالم بد بود رفتم زود بیام متاسفانه باز از دستم در رفت تو به خانمی خودت ببخش ……..گفتم : ناراحتیت چیه بهم بگو شاید یه کاری بکنم حداقل اینه که دلت خالی میشه نمی ری این کار بد و بکنی ……
گفت خودم درستش می کنم فقط اینو بدون از ته قلبم دوستت دارم و هیچوقت جز تو هیچ کس رو نمی خوام من حتی بچه هامُ برای اینکه تو مادرشونی دوست دارم ….
در مورد رجب و زهرا هم بهت ثابت کردم …اینو میگم برای حرفی که تو مطبخ بهم زدی …..گفتم : نه بابا ولش کن الکی گفتم که حرص تو رو در بیارم چون خیلی از دیر اومدن تو ناراحتم…. نمی دونی من تا صبح چی میکشم ؟تا تو بیای …جون به سر میشم …اگه واقعا منو دوست داشته باشی این کارو با من نمی کنی اوس عباس ….
حرفمو قطع کرد و گفت : جان دل اوس عباس وقتی منو صدا می کنی فکر می کنم تو بهشتم …..
گفتم : من اذیت میشم خیلی انتظار بده .. میشه دیگه سر وقت بیای خونه ؟ منو چشم براهت نزار …..
دستشو انداخت دور گردنم و گفت چشم …فدای اون چشم عسلیت بشم که براه من می مونه …چشم فدات بشم قول میدم….به جون خودت به جون اکبر دفعه ی آخرم بود تموم شد و رفت حالا دیگه قهر نیستی ؟ ..
گفتم حالا بگو مشکلت چیه ؟ گفت ول کن درستش کردم بیا اینجا بیا جلو روی سینه ی من تکیه بده …سرمو گذاشتم روی سینه اش و اون تو گوشم زمزمه کرد همیشه پشتت می مونم همیشه عاشقت
می مونم سر تو و سینه ی من رو فقط مرگ از هم جدا می کنه ……

خونه ی بغلی رو اجاره داده بودیم اونام سر هر برج (ماه ) کرایه رو میاوردن و میدادن به من و بعد اوس عباس اگر بی پول بود ازم می گرفت اما اگر روبراه بود اسمشو نمیاورد …..
ولی یهو من متوجه شدم دو ماهه کرایه شون عقب افتاده ، اوس عباس هم سراغشو نمی گرفت یک شب بهش گفتم : فردا برو و ببین چرا کرایه رو نمیارن ؟ گفت : باشه …ولی نرگس جون خوب نیست شاید ندارن گناه دارن یه کم صبر کنیم ببینیم چی میشه ما نریم خجالت زده بشن …….. از این که اون اینقدر بزرگوار بود خوشحال شدم چند روز گذشت و من داشتم می رفتم خرید برای وسایل خیاطیم که خانمشو تو کوچه دیدم سلام و احوالپرسی کردیم و اونم سر حرفش باز شد و گفت: به خدا شما خیلی آدمای خوبی هستید این صاب خونه ی تازه هنوز سه چهار روز مونده به سر برج میاد در خونه…..
من به اوس عباس گفتم اگه می دونستم
می خواد خونه رو بفروشه زودتر بلند
می شدم …
پرسیدم شما چی گفتید ؟ گفت : زودتر بلند می شدم تحمل یه آدم گدا گشنه رو ندارم که سر هر برج بیاد و اعصابمو فاتحه بخونه و بره…بابا مجانی که نشستیم با یک فیس و افاده ای میاد در خونه که انگار داره به ما صدقه می ده راس نمی گم خانم گلکار ؟ …..

خودمو جمع و جور کردم دیگه هر سئوالی می کردم برای خودم بد میشد این بود که خودمو با ناراحتی رسونم به خونه …
در و بستم و روی پله نشستم …..فهمیدم مشکل اوس عباس چیه …چرا به من نگفت می خواد خونه رو بفروشه؟ این پنهون کاری برای چیه ؟…
هزار تا نقشه برای اوس عباس کشیدم تا بالاخره در و باز کرد و اومد تو ….اینقدر خوشحال بود که نتونستم چیزی بگم …

با خوشحالی منو صدا کرد و خودشو به من رسوند و دستم رو گرفت و گفت کو چادرت ؟ دستمو کشیدم و گفتم صبر کن ببینم چی شده ؟… چادرم رو بر داشتم و سرم کردم ….اون همین طور منو می کشید طرف در….. کوکب و اکبرم دنبال ما راه افتادن در باز بود … دیدم یک ماشین خیلی قشنگ و سیاه وایساده …
خودش رفت کنار ماشین و گفت ماشین با راننده در خدمت شماس …..این بار اوس عباس واقعا شورش در آورده بود ماشین به اون گرونی رو در قبال فروش یه خونه خریده بود؟ ….
حالا مونده بودم تو ذوقش بزنم؟ نزنم ؟ آخه چیکار کنم اگر همون روز نمی فهمیدم خونه رو فروخته شاید خیلی هم خوشحال می شدم به هر حال آدمی نبودم که تو اون شرایط اونو ناراحت کنم …
بالاخره خنده ی زورکی زدم و گفتم مگه تو رانندگی بلدی ؟ گفت یاد گرفتم تا تو رو ببرم بگردونم …… برو زود باش حاضر شو می خوام ببرمت جایی …..
خلاصه من با ترس و لرز از اینکه باورم نمی شد اون رانندگی بلد باشه حاضر شدم و بچه ها رو بر داشتم و رفتیم سوار ماشین شدیم و اونم رفت و هندل ماشین رو چرخوند و اونو روشن کرد و نشست پشت فرمون و چند تا پت و پت کرد و دو سه دفعه مارو برد جلو و عقب و راه افتاد …..و من باید خیلی خر بوده باشم که نفهمم اون اصلا خوب رانندگی بلد نیست ..با ترس و وحشت به روش می خندیدم و تو دلم هی صلوات می فرستادم و از ائمه و اطهار کمک می خواستم….(عزیز جان به خنده افتاد و بلند خندید ) خوب اگر بچه ها نبودن خیلی هم کیف داشت و من نگران اونا بودم ولی موضوع فروش خونه و ناراحتی از اونُ از یاد بردم …
که یه دفعه دیدم جلوی خونه ی خان باجی هستیم و بالاخره منم با شوهرم و بچه ام رفتم مهمونی ….اوس عباس اون روز یه جور دیگه راه می رفت گردنش راست و سینه جلو و شکم تو ….ما با ماشین وارد حیاط شدیم ……حالا چرا اول ما رو آورده بود اونجا خدا عالمه ولی من که خوشحال شدم …..خان باجی خبر دار شد و اومد به استقبال ما …..دستشو باز کرد تا من بهش برسم ..
منو بغل کرد و نیره رو ازم گرفت و به اوس عباس گفت مبارک باشه ماشین سوار شدی مادر …خان بابا و فتح الله از دور میومدن ……
به زودی چند تا تخت زیر درخت گذاشتن و هندونه ی قرمز و شیرینی رو برامون آوردن و خان بابا بساط کباب رو راه انداخت و شبی به یاد موندی برای همه ی ما شد ……و من بعد از مدتها یک نفس راحت کشیدم و فهمیدم که چقدر در کنار اون خانواده احساس امنیت می کنم ….. اون شب خان باجی از منو اوس عباس خواست تا برای فتح الله بریم خواستگاری
از اون پرسیدم پس مسئله ی فتح الله چی میشه؟ خان باجی گفت هیچی مادر قول داده که اگه براش زن بگیرم دست از اون کارا بر داره … من که باور نکردم …بعد یه فکری کرد و سری تکون داد و گفت انشالله …..
خلاصه این شد که ما همگی شب جمعه با ماشین اوس عباس رفتیم …من از زهرا و رضا خواستم بیان و مواظب بچه ها باشه …خیلی آراسته و مرتب برای اولین بار رفتم به خواستگاری …

خان باجی خودش ماشالله همه فن حریف بود و به کسی مهلت نمی داد که اظهار نظر کنه ، چون خودش دختر رو پسندید تند تند همه چی رو تموم کرد تا بالاخره پدر دختر گفت : اخه ما هیچی از پسر شما نمی دونیم …
خان باجي جواب داد ببینین خودم الان همه چی رو میگم پسر ما خیلی آقا و مهربونه با پدرش کار می کنه و همه کارم بلده اهل هیچ فرقه و فنی هم نیست فقط یه عیب داره که گاهی غیب میشه و از دیوارم می تونه رد بشه همین و خودش با صدای بلند خندید و همه با اون خندیدن به جز خان بابا …..
با این خنده ی دسته جمعی مادر عروس با صدای بلند تری خندید و گفت خیلی شما با نمکی خان باجی …و مثلا اونم شوخی کردو گفت خوب اینم حسنه ….
خان باجی جلوی همه به من چشمک زد و گفت : حالا فهمیدی این طوری حقیقت رو میگن تا مردم سنکوب نکنن ….و باز همه خندیدن و قضیه به خیر و خوشی تموم شد و عروس جدید به خواست فتح الله خیلی ساده به خونه ی بخت اومد …….
اما ملوک که کینه کرده بود که چرا اونو برای خواستگاری نبرده بودن… و چرا به لیلی این طوری گفتن و به من اون طوری ؟ و چراهای دیگه که بی جهت هم خودشو آزار می داد و هم بقیه رو ….تنها کسی بود که حرف و سخن درست کرد …
عروس فتح الله گوهر بانو دختر خوب و مظلومی به نظر می رسید …خانواده ی خوبی هم داشت ……خان باجی می گفت من این بار اول مادر و می بینم بعد دخت رو میگیرم گوهر یواش یواش به حالتی که فتح الله داشت عادت کرد اوایل خیلی براش سخت بود ولی خیلی زود با اون وضعیت کنار اومد و چون فتح الله هم اونو خیلی دوست داشت با هم زندگی کردن و قیل و قالی هم راه نیفتاد البته با درایت خان باجی.
خودش به من می گفت دیدی چطوری به خورد گوهر دادم که نفهمید از کجا خورده …..
راستش تو اون خونه همه به وضعیت فتح الله عادت کرده بودن مثلا مهمونی بود و فتح الله نبود می گفتن سه روزه نیست بعد اون میومد خان باجی ازش می پرسید : مادر اومدی ؟ حالت خوبه ؟ برو به زن و بچه ات برس ….یک روز از خان باجی پرسیدم ؟ شما ازش نمی پرسی کجا میره ؟ خان باجی چشماشو گشاد کرد و گفت : وا ؟مگه میشه نپرسیده باشم ولی خوب نمی گه که اصلا لام تا کام حرف نمی زنه ، مگه وقتی هنوز خودم نمی دونم به شما چه جوری بگم خوب صد دفعه که نمی پرسن ولش کردم می خواد بگه می خواد نگه ..ای مادر چیکار کنم وقتی کاری ازم بر نمیاد ……
یک شب به فکر خانم قوام السلطنه افتادم و از اوس عباس پرسیدم من صبح برم خونه ی خانم قوام السلطنه ؟

گفت : قربونت برم خودم می برمت من اول برم سر کار و کارگر ها مشغول بشن بیام دنبالت خوبه ؟
خیلی زود حاضر شدم اکبر که عاشق و شیدای ماشین بود دم در وایساده بود هر ماشینی میومد می رفت تو کوچه ……اخه نه اینکه ماشین زیاد شده باشه… از وقتی رضا خان شاه شده بود دکتر مصدق که شدیداً با اون مخالف بود خونه نشین شده بود و اغلب دم درِ خونه ی اون چند تا ماشین شیک وایساده بودن می رفتن و میومدن و گرنه ماشین هنوز زیاد نبود و تک و توک پیدا می شد …………
اوس عباس اومد و مارا سوار کرد و برد درخونه ی خانم قوام السلطنه ….نیگر داشت من نیره و اکبر رو پیش اوس عباس گذاشتم و دست کوکب رو گرفتم با خودم بردم غافل از اینکه اونو بطرف سرنوشتی که براش رقم خورده بود می برم ……

عزیز خانم از ما به گرمی استقبال کرد وگفت بیا من تو اون اتاق جلسه دارم بشین تا تموم بشه با هم حرف بزنیم ، گفتم ببخشید عزیز خانم اوس عباس دم در وایساده و نیره تو ماشینِ اگه خیلی طول می کشه برم فردا بیام .
گفت نه نه الان میگم صبر کن و بعد رفت تو اتاق و زود برگشت …….وقتی اون با من حرف می زد کوکب از لای در توی اتاق رو نیگا می کرد …. بالاخره گفت : اگه وقت داری و قبول می کنی یک سری گلدوزی می خوام که می دونم فقط از دست تو برمیاد … اگه قبول کنی خیلی ازت ممنون میشم …..گفتم نمی دونم والله ببینم اگر بتونم روی چشمم انجام میدم براتون ….گفت ببین ، بیست تیکه هم شکل و یک اندازه روی پارچه ی کرم تیره و نخ قهوه ای و کرم روشن نقشش رو هم میدم ..می دوزی ؟
راستش یک کم جا خورده بودم اصلا فکر نمی کردم که اون چنین چیزی از من خواسته باشه خیلی با عقلم جور در نمی اومد ….. اون رفت و پارچه و نخ ها رو آورد و اندازه ها رو داد به من و با دستپاچگی خداحافظی کردم که اوس عباس معطل نشه ولی هر چی دنبال کوکب گشتم نبود ….
تا دیدیم توی اتاق کنار خانمی که قران تفسیر می کرد نشسته و محو تماشای اونه …. صداش کردم، اومد گفت: عزیز جان تو رو خدا بزار بمونم خیلی خوبه بزار گوش کنم …عزیز خانم به من گفت بزار باشه تو برو من خودم جلسه تموم شد میارمش …. دلم نمی خواست ولی با اصرار کوکب رضا شدم کوکب رو گذاشتم و از اون جا اومدم بیرون ……
اوس عباس ناراحت شد و گفت: چه معنی داره ؟ برو بیارش …گفتم اگه میومد که آورده بودمش نیومد، گفت : پس همین جا میمونم تا بیاد.
گفتم ما بریم عزیز خانم خودش اونُ میاره تو از کارت میمونی نگران نباش جلسه ی قران کار بدی که نمی کنن……خلاصه ما برگشیم خونه…. اوس عباس ما رو پیاده کرد و رفت سر کار …
ظهر شد کوکب نیومد دلم شور افتاد ولی دستم به جایی بند نبود..تابعد ازظهر که عزیز خانم اونو آورد دلم هزار راه رفت …..
اونجا عزیز خانم به من گفت: نرگس جون کوکب خیلی با استعداده می خواهی شاگرد خانم حسینی بشه اون بهترین معلم قرآن تو تهرونِ …
گفتم دوست دارم ولی کوکب میره مدرسه داره درس می خونه
می ترسم از درسش بیفته ….
گفت : تو نگران اون نباش تو بیارش ما به درسشم می رسیم جلو میفته که عقب نمی مونه ….گفتم باشه اوس عباس بیاد بهش میگم اگه رضایت داد میارمش..
عزیز خانم گفت : پس اگر خواستی بیاری فردا ساعت چهار قبل نماز بیارش…. مدرسه صبح میره دیگه؟ گفتم بله …خوب پس مشکلی نیست به خدا حیفه بزار بیاد ، راستش از بس تو رو دوست دارم می خوام هر روز ببینمت ….
اوس عباس موافق نبود ولی کوکب خودش خیلی اصرار کرد و دلش می خواست بره این بود که ما موقتی موافقت کردیم واز فردا دیگه کارم در اومده بود …
روز اول به زهرا گفتم بیاد پیش بچه ها تا من کوکب رو ببرم و بیارم، اونم از نهار با رضا و مادرش اومدن خونه ی ما …
کوکب با ذوق و شوق جلوتر از من رفت تو جلسه, من یه کم تو راهرو وایسادم دو نفر من بهم نشون می دادن و پچ پچ می کردن رفتم ته سالن اونجام چند نفر داشتن می گفتن که دیدی ؟ زن اوس عباس بود اومد تو …چه عجب افاده ای تو جلسه ی قران اومده … منم چادرم رو کشیدم جلو و رفتم تو اتاق و یه گوشه ای نشستم تا کسی منو نشناسه …. .
خانم حسینی و عزیز خانم کنار هم بودن و کوکب پهلوی اونا نشسته بود ….بغل دستی من از اون یکی پرسید این بچه ی کیه …اون یکی گفت : مگه نمی دونی بچه ی همون زنیه که عاشق اوس عباس شد و قاپ شو دزدید و حالام گرفته تو مشتش ، باز اولی پرسید : اون که بچه اش تازگی مرده ؟جواب داد آره دیگه دو تا بچه از اون شوهرش داشت که بیرونش کرده بودن آویزون گردن اوس عباس شد و حالا چند تا توله پس انداخته و میخشُ محکم کوبیده…. بیچاره اوس عباس حتما چیز خورش کرده که میگن براش میمیره …تازه یه فیس و افاده ایم داره هر جایی نمیره ….باز اولی گفت شاید می ترسه شوهرشو ازش بگیرن ، زنیکه باید خیلی قالتاق باشه اینجور که میگی ….
بلند شدم رفتم با صدای بلند گفتم : عزیز خانم میشه من یه کم حرف بزنم ؟
خانم حسینی ساکت شد و همه به من نگاه کردن عزیز خانم گفت : نرگس جون خانم داره درس میده …..گفتم منم درس دارم اگر نمی شه, من کوکب رو وردارم برم؟ ….گفت : چیزی شده ؟
خانم حسینی مداخله کرد و گفت بیا بگو دخترم بیا تو درس بده ……

همون جا که وایساده بودم رومو کردم به اون دو تا و گفتم ببخشید می خواستم بگم :من بچه مو آوردم اینجا تا خدا شناس بشه و درس آدمی بخونه این جا هر کاری می کنن برای خداست ، اما اگر جایی توش غیبت و تهمت باشه ملائک تا چهل روز از اون خونه رد نمیشه(اینم از ربابه یاد گرفته بودم ) ، نکنین خانم ها به حال نرگس و اوس عباس و یا هیچ کس دیگه فرقی نمی کنه تو چی بگی ولی این مجلس روحانی رو با شیطون آشتی میدی و از فرشته دور می کنی ، اومدی اینجا ثواب کنی ؟ می خوای بری بهشت ؟ پس مواظب حرف زدنت باش مواظب قضاوتت باش خونه ی عزیز خانم رو کثیف نکن غیبت و تهمت از گناهایی که به همه ضرر می رسونه برای همین خدا نمی بخشه حالا خود دانی . من نرگس گلکارم زن اوس عباس هر چی می خواین بگین همین الان به خودم بگین من جواب همه رو میدم ولی پشت سر کسی حرف نزنین که شیطون میارین اینجا، همین …
بعد خودم از اتاق زدم بیرون ، ازخودم خوشم اومد خیلی قوی و محکم بودم گریه نکردم با اینکه دلم خیلی می خواست نگذاشتم اونا ضعف منو ببینن اگه حرف نمی زدم غم باد می گرفتم ….داشتم که میرفتم خانم حسینی گفت براش صلوات بفرستین . عزیزخانم دنبالم اومد که چی شده نرگس جون؟ گفتم داشتن غیبت می کردن خیلی بد, منم نتونستم بزارم مجلس شما رو خراب کنن..نه به خاطر خودم ، ميگن ملائک تا چهل روز تو مجلس شما نمیاد ( از اون به بعد بارها و بارها از زبون خانم حسینی شنیدم که این حرف منو به عنوان حقیقت به خورد مردم داده بود منم تو دلم گفتم آخه بابا تو از کجا می دونی ؟)
خانم حسینی هم اومد ، دستهاشو باز کرد و گفت : بیا بوست کنم چهل ساله این کارمِ ولی نتونسته بودم این جوری محکم و اثر گذار حرف بزنم آفرین به تو .
خلاصه اون جلسه انگار من به عنوان کسی که می تونه حرف بزنه و نصیحت کنه و در مورد هر چیزی نظر بده شناختن ولی من خودم می دونستم اون جوری نیستم ، اما همیشه سعی کردم تا اینو برای خودم نگه دارم و واقعا جراتم بیشتر شد.

عزیز خانم برای تمام کارهاش از من می خواست کمکش کنم اون زن نیکو کاری بود و دائماً مشغول جهاز و سیسمونی درست کردن بود و برای خیاطی به من نیاز داشت منم تا اونجا که می تونستم می دوختم و تحویلش می دادم .
گاهی منم تو مجلس هاش شرکت می کردم ولی راستش طاقت من تو این جور مجلس ها کم بود.
از این که می دیدم اون همه زن هر کس هر چی میگه قبول می کنن رنج می بردم ولی من اینجوری نبودم تا چیزی به عقلم درست در نمیومد قبول نمی کردم و بدتر از اون اینکه نمی تونستم ساکت بشینم
ولی کوکب یک سال به اون کلاسها رفت.
با اینکه اعتقادی به خرافات نداشتم ولی چون خودم خیلی دوست داشتم قرآن رو یاد بگیرم گذاشتم تو اون جلسات شرکت کنه و اون روز به روز مذهبی تر می شد ومتاسفانه از ما فاصله می گرفت ….
اوس عباس تقریبا هر شب به حبس صدا که همون گرامافون بود گوش می داد و منم بی اندازه دوست داشتم کوکب هم همیشه علاقه ی زیادی به اون نشون می داد ولی کم کم ما رو نصحیت می کرد و به قول خودش امر به معروف می کرد ..ما هم که نمی تونستیم از اون بچه حرف شنوی داشته باشیم کار خودمون می کردیم .
یک روز که اون رفته بود جلسه من صفحه ی جدیدی که اوس عباس خریده بود گذاشتم و نشستم به خیاطی .اون می خوند
مرغ سحر ناله سر کن …..داغ مرا تازه تر کن …….
و وقتی می گفت بلبل پربسته ز کنج قفس در آ …
من نمی تونستم جلوی اشکمو بگیرم خودمم نمی دونستم چرا این آهنگ منو یاد رجب مینداخت در صورتیکه هیچ ربطی هم نداشت ولی من اون بلبل رو رجب می دونستم که از دستم رفته بود و حالا گریه نکن کی گریه کن . یه دفعه دیدم کوکب بالای سرم وایساده راستش من از اون ترسیدم پریدم بالا و گفتم بچه زَهره ترکم کردی چه خبرته این جوری بالای سر من وایسادی . دستشو زد به کمرش که باریکلا عزیز جان اونوقت میگی آقاجون دلش می خواد که شما گوش می کنی . با دست بهش اشاره کردم بیا تو بغلم کنارم نشست و بهش گفتم یه کم گوش کن یاد کی میفتی ؟ اونم گوش داد و شونه هاشو بالا انداخت و گفت یاد آقا جون ؟ گفتم نه بابا اون که گریه نداره یه جورایم خنده داره …خوب فکر کن …گفت یاد زهرا ؟ گفتم نه بابا زهرا برای چی!!! گوش کن ….گفت : یاد خان باجی ……گفتم ای بابا تو چقدر پرتی بچه یاد رجب.. یادته چقدر مظلوم بود ، چقدر آقا بود حتی یک بار بهش نگفتیم نکن …همه کارش خوب بود .
کوکب گفت عزیز جان الهی بمیرم برات دلت گرفته بود اینو گذاشتی ؟ ولی گناه
می کنی و خدا ازت نمی گذره …گفتم نگذره بعد چی میشه ؟ دستشو گاز گرفت و گفت تو رو خدا عزیز جان کفر نگو …خندم گرفت و گفتم مادر خدا رو کوچیک نکن اون اینقدر بزرگه که توی دل ماس پس از همه چی خبر داره خاطرت جمع خمن باهاش دوستم توام ازش فاصله نگیر بیا و خدا رو بشناسیم و به حرف هر کسی گوش نکنیم

….ولی فهمیدم که حرفم اثر نداشته و اون بازم فکر می کرد که من دارم کفر میگم و به بهانه ای از پیشم رفت.
تا نیره شش سالش شد و اکبر هشت و کوکب سیزده سال داشتن و من تمام تلاشم رو می کردم که دیگه آبستن نشم ولی بازم اتفاقی که ازش می ترسیدم شد ، در حالیکه این دفعه واقعا داشتم دق می کردم…. دوباره زاییدن و دوباره شیر دادن خیلی برام سخت بود… ولی اون زمان چاره ای جز تسلیم برای یک زن نبود و این باعث افسوس من بود با خودم می گفتم باید راهی باشه که زن ها بتونن جلوی این همه بچه زاییدن رو بگیرن و این فکر مثل خوره افتاد به جونم که راه حلی برای این پیدا کنم برای همه ی زن ها …..

کوکب که خیلی مذهبی شده بود از کارای آقاش ناراحت می شد و باهاش مخالفت می کرد ، اون حالا هر وقت خانم حسینی کار داشت به جای اون درس می داد …
کوکب هم خیلی شیبه اوس عباس بود قد بلند با چشمانی سیاه و درشت و صداش هم مثل آقاش خوب بود و از همه بهتر سخن ور قابلی هم بود ولی تو خونه ی ما راحت نبود .. اون مثل مرغ سر گشته ای شده بود که جای خودشو پیدا نمی کرد.

یک شب گرم تابستون اوس عباس ، حیدر و ملوک رو دعوت کرد و زهرا و رضا هم اومدن خونه ی ما من حالا شکمم کاملا بالا اومده بود و پا به ماه بودم …از خجالتم هی اونو زیر چادر مخفی می کردم … چون هوا گرم بود همه رفتیم توی زیر زمین و اوس عباس دور تا دور پشتی گذاشت و همه چیز رو مهیا کرد و گرامافون و هم آورد پایین و صفحه ی بدیع زاده رو گذاشت ، همه دور هم جمع شده بوديم و می گفتيم و
می خورديم و می خندیديم ، خوشحال بوديم…… یه دفعه دیدم کوکب نیست …از زهرا پرسیدم کوکب رو ندیدی ؟ گفت چرا خیلی وقته رفته بالا ….بلند شدم رفتم دنبالش چند تا اتاق رو گشتم تا دیدم گوشه ی یک اتاق تو تاریکی نشسته و گریه می کنه ، رفتم جلو و مثل خودش کنارش نشستم و گفتم : الهی من قربونت برم چرا این کارو با من می کنی ؟ نمی دونی چقدر ناراحت میشم ؟ گریه اش بیشتر شد و گفت خوب آقاجون داره چیکار می کنه صدای اون مرتیکه رو در آورده من بیام کجا عزیزجان ؟ گفتم خوب چیکار کنیم همش قران بخونیم؟ تو راضی میشی؟ خوب بابا آدمیزاد احتیاج داره گاهی به غم و غصه فکر نکنه ول کن توام بیا خوب گوش کن ….گفت وا عزیز جان اون صدای مرده ……گفتم ببخشید اون گردن کلفت که میاد روضه می خونه خواجه اس ؟خوب اونم مرده چه فرقی می کنه اصلا مرد باشه تو زنی باش که برات فرق نکنه …بیاو کیف کن ول کن این حرفارو ….
بالاخره با هزار خواهش و تمنا اومد پایین ….اوس عباس از دیدن کوکب خوشحال شد و بلند شد بغلش کرد و گفت آقاجون خیلی دوستت دارم ، بدون تو هیچی صفا نداره …..کوکب یه کم راضی شد و منم گرامافون رو خاموش کردم تا بچه ام راحت باشه ، کم کم یخش وا شد و اونم با بقیه همراه شد و شام خوردیم و همین طور که داشت خوش می گذشت … اوس عباس برای دلش می خواست دوباره گرامافون رو روشن کنه ، به کوکب گفت : فکر می کنم من تنها مردی باشم که اینقدر زنش دوست داشته باشه من هنوز مثل روز اول که دیدمش عاشقشم این تصنیف ها رو هم فقط برای عزیز جان دوست دارم و فقط برای اون می خونم ..و بلند شد و رفت یک صفحه ی قِر دار گذاشت و خودشم شروع کرد به سرو گردن و چشم ابرو اومدن و حیدرم دنباشو رضا هم که بادمجون دور قاب چین اوس عباس بود دنبال اون بقیه دست و اونم به رقصیدن که یه دفعه کوکب یه جیغ بلند کشید که خفه کنین اون واموند را خجالت بکشین تمومش کنین ، اینجا رو آقا جون کرده مطرب خونه …حالا جیغ می کشید که صداش هفت تا خونه اون ور تر میرفت ….همه ساکت شدن و زهرا زود گرامافون خاموش کرد ، ولی اوس عباس عصبانی شد و گفت ….برو گمشو بی تربیت تو می خوای یک علف بچه برای من تعیين تکلیف کنی ؟ بهت اجازه نمی دم ….
بعد رو کرد به من که همش تقصیر توس مگه نگفتم نزار بره حالا بفرما تحویل بگیر …دختره ی پر رو زندگی به ما نگذاشته ….

کوکب همین طور که هق و هق می کرد دوید بالا …..به قول خودش دیگه آبروش رفته بود و آقاش که تا اون موقع از گل بالاتر بهش نگفته بود اون جا آبروشو برده بود …. همه پکر شدن و اوس عباس از همه بیشتر ….
منم دیگه گرامافون رو جمع کردم تا بیشتر از این باعث ناراحتی توی خونه نشه ولی اوس عباس کوتاه نمیومد و مرتب می گفت ور دار بیار هر کی نمی خواد گوش کنه بره …من دوست دارم تو خونه ی خودم کاری رو که دوست دارم بکنم …

من این وسط مونده بودم هم اوس عباس رو می شناختم و هم کوکب هر دو لج باز بودن و جلوی چیزی کوتاه نمی اومدن …
و باز یک شب اوس عباس صفحه ی جدید خرید و آورد خونه …کوکب تو حیاط بود تا چشمش افتاد به صفحه گفت به خدا اگر بزاری آقاجون من از این خونه میرم حق نداری …..
اوس عباس چنان عصبانی شد که من تا اون موقع ندیده بودم شروع کرد به هوار زدن و به کوکب فحش دادن و اول از همه هم زد صفحه رو شکست و از در خونه زد بیرون و سوار ماشین شد چند تا گاز بد جور داد که همه عصبانیت شو بفهمن و رفت ، در حالیکه منو کوکب مثل یخ تو حیاط وارفته بودیم …..
نگاهی به کوکب انداختم و گفتم آخه این چه کاری بود کردی؟ می گذاشتی من اول گوش کنم ببینم چیه بعدا سر و صدا می کردی ببین صفحه رو شکست …..
اون که توی بغض بود و داشت می ترکید خندش گرفت و هر دو با صدای بلند خندیم ، کوکب که هیچی چون عصبی هم بود خندش بند نمی اومد ….من اخلاق اوس عباس رو می دونستم و از اونجایی که شب زنده داری های اونو یادم رفته بود فکر می کردم الان برمی گرده و آروم شده و از دل کوکب در میاره …..ولی اینطور نشد و اون بعد از سالها رفت و صبح مست اومد خونه ….
بچه ام تا صبح با من توی حیاط نشست و گریه کرد ، بهش گفتم: اگه راهی رو رفتی نباید به کسی بگی که راه تو رو بیاد باید کاری کنی که خودش بیاد اگه آقا تو دوست داری باید به دلش راه بیای اون که نباید خودشو به خاطر تو عوض کنه اصلا بخواد هم نمی تونه ولش کن به حال خودش اینقدر بهش امر و نهی نکن اون گوش نمی ده حتی اگ رمنم بهش بگم گوش نمی ده از خان بابا جدا شد ، چون بهش امر و نهی می کرد ، ولش کن توام زیاد به حرف این و اون گوش نکن اونا خودشون تو کار خودشون موندن چه می دونن اون دنیا چه خبره زندگی خودتو خراب می کنی …..
با تاسف سری تکون داد و گفت : می دونم عزیز جان شدم وصله ی ناجور بین شما….چیکار کنم؟ از گناه می ترسم …..
سرشو گرفتم تو بغلم و موهای سیاه و صافشو نوازش کردم و گفتم تو فقط کافیه خودت کاری نکنی که دوست نداری به بقیه کار نداشته باش ، این حرفا دورغ که یکی نجسی بخوره همه ی آدمای اون خونه میرن جهنم این شک به کار خداس مگه خدا نمی بینه که منو تو گناهی نداریم به خدا شک نکن …..
صدای ماشین توی فضای ساکت شب پیچید و ما فهمیدیم که اوس عباس اومد …جلوی در نیگر داشت و گاز داد ….بازم گاز داد….
تو اون دل شب صدای هولناکی بوجود میومد و اعصابم رو داغون می کرد اوس عباس حالش از همیشه بدتر بود… رفتیم و از تو ماشین آوردیمش تو …
کوکب زیر بغلشو گرفته بود ، بهش گفت مجبور بودی این قدر بخوری؟ چیزی که من هرگز به اون نگفته بودم حالا اوس عباس هم كه از اون پر بود ، پس بهش برخورد و گیر داد به اون و گفت : دختر ی سرتق ..بی حیا ..برای من تعین تکلیف می کنه انگار نون منو میده گمشو …گمشو از جلوی چشمم دور شو بی حیا دریده … (اوس عباس همیشه احترام بچه ها رو داشت و خیلی بهشون محبت می کرد و گاهی با اونا رفیق هم بود ) پس کوکب که انتظار چنین حرفای رو دوباره از آقاش نداشت شروع کرد به لرزیدن و داشت پس میافتاد بلند گریه می کرد و به خودش می پیچید هر چی می گفتم بابا گریه نکن می دونی که مسته از رو عقل که نمی گه باور نمی کرد ….با هزار زحمت اوس عباس رو خوابوندم و رفتم که کوکب رو از زیر زمین بیارم درد شدیدی وجودم رو گرفت….

 

همچنین ببینید

پارت ۱۱ رمان عزیز جان

ناله ای کردم و روی پله نشستم صدا کردم کوکب بیا مادر بیا …..ولی اون …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan