پارت ۱۰ رمان زحل

_ دوتا برادریم فقط، فقط دوتا برادر اینجاییم. همه ی خونواده و کس و کارمون دورن…

نمی تونست پشت سر هم صحبت کنه. بعدِ هر دو سه تا جمله، مکث می کرد، منم با سکوت نگاش می کردم.

مهمترین قسمت شنوندگی در یک هم صحبتی، ارتباط چشمیه. این که هر از گاهی سر بلند می کرد و می دید دارم مشتاق بهش نگاه می کنم، انگار خیالش راحت می شد و اعتماد می کرد تا بعد از مکث، جمله های کوتاهشو ادامه بده:

_رفته یه ماهه عقد کرده، بعد امروزمی گه… هر روز می بینمش، هر روز حال هدی رو می پرسم، تا دم دانشگاه رفتم دنبالش، خودم از کلاسم جا موندم که ماشین…

« به سقف نگاه کرد، نفس غمگینی از سینه اش خارج کرد و باز بهم نگاه کرد و گفت: »

_ گفتم ماشین نداره، برم دنبالش. الآن هوا گرمه…، امروز بارونیه…، امروز امتحان داره… با هر بهونه ای چشم ازش برنداشتم نگه… نگه…

بهم نگاه کرد و سری به تأکید تکون دادم وگفتم:

_ زحل اومد، منو یادش رفته…

بردیا گلایه وار گفت:

_ رفته دختره رو عقد کرده به من نگفته.

دستاشو محکم تر گرفتم و گفت:

_ چرا زحل؟!… من که هدی رو از خونه اش بیرون نکرده بودم، اون این کارو با عشق من کرده بود. من حتی بهش «تو» هم نگفتم، با خودم گفتم: « دلم سرجاش، حرمت برادری هم سرجاش! ».

دلمیه طوری شد… یاد خواهرای خودم افتادم. دلم می خواست خواهرام پیشم بودن. خوش به حال مانی… آخه چه طوری این برادرو ناراحت کرده؟… “به خاطر تو دعوا کردن؟”. با تردید پرسیدم:

_ سر اون شب که جر و بحث نکردین؟

به رو به رو نگاه کرد و گفتم:

_ دعوا کردین؟ برای همین نگفته؟

اومد از جا بلند بشه، نگهش داشتم و گفتم:

_ دعوا کردی؟

بردیا _ نه !

_ چرا نگفته؟

با عصبانیت گفت:

_چون گفتم زندگی من به تو ربطی نداره، زندگی توهم به من ربطی نداره.

شوکه بردیا رو نگاه کردم و گفتم:

_ چرا اینو گفتی؟… چی گفته مگه؟

یکه خورده نگام کرد و گفت:

_زحل؛… الآن این مهمه؟

_ مهمه، آره! مانی چند ماهه پاشو تو این خونه نذاشته، من تماساتو دیدم، تو زنگ زدی همش. تو مسیح مسیج دادی و اون یه کلمه جواب داده: « آره. نه! نمی خواد. ok »

بردیا _ برای چی تماس و مسیجو چک می کنی؟!

_ موضوعو عوض نکن! چی گفته که…

بردیا از جا بلند شد. دنبالش راه افتادم و گفتم:

_دعوا سر من بوده، چرا به تو نگفته بیای؟

بردیا _ ولش کن اصلا…

_ ولش کنم؟… تو اعصابت این قدر خورده که نمی تونی حرف بزنی… از من کینه کرده، به تو چه کار داره؟… من می دونستم از اولم نباید بیام تو این خونه.

بردیا _ باز شروع شد! باز شروع شد!

رفتم طرف تلفن و بردیا گفت:

_زحل؛ زحل!

_ برو کنار. نزدیکم بشی، لگد میزنما… برو عقب…

بردیا _ آخه من برای چی برای تو درد و دل می کنم؟

_ پس برای کی درد و دل کنی؟ پرستارای بخش؟…

اداییکیشونم _که اون موقع زخمی شده بودم، دیده بودمش_ در آوردم، که مدام پشت چشم نازک می کرد و حرف می زد، هی هم دنبال بردیا بود. بردیا وسط کش مکش خنده اش می گرفت و می گفت:

_ ادای مردمو درنیار!

_ من می خوام با اون هدی دو کلمه بزنم.

بردیا _ به هدی چی کار داری؟

_ مانی که عقل نداره، زده جاده خاکی… فکر کرده ک…ن آسمون سوراخ شده، هدی افتاده پایین. اون هدی ست که باید می گفت: « من بایقوش، تو هم بایقوش؟» خودش که خونواده اشو ترک کرده، حالا نوبت مانیه؟!… جای این که حداقل تو زندگی جدیدیشیه جایی برای خونواده درست کنه، از مانی هم گرفته این نعمتو… می دونی چیه؟… چند وقتیه حرف بارش نکردم، زده به سرش. باید…

بردیا بازومو گرفت و منو از کنار تلفن دور کرد. گفت:

_ اولا که خودتو به خاطر کسی بده نکن.

با تردید نگاش کردم. “کسی”…، به خاطر برادر و زندگی برادرش می خواستم زنگ بزنم. پشت این قضیهیه حرفی هست، که بردیا ازش دم نمی زنه.

_دوما که انگار ژن بابات واقعا تو تنت هست. خوبه از اون خونواده جدا شدی، وگرنه الآن باید از پای منبر می آوردمت پایین و از جلسه می کشیدمت بیرون. واقعا خدا خودشم در خلقت تو مونده… « با خنده گفت:» شبیه مادر شوهرای با تجربه میشییهو…« با لحن خود من، با خنده ادامو در آورد:» نه، بذار یه زنگ بزنم، حالشو جا بیارم.

یه مشت آروم زدم به بازوشو و گفتم:

_اولا ادای مردمو درنیار. دوما که، من اگر پیش بابام بودم، که تو منو نمی دیدی… الآن مثلا زن به حاج آقایی بودم، “زن حاجی” بودم.

بردیا دستشو انداخت دور گردنم و گفت:

_ اولا که مردم نیست و این تحفه خودمه. دوما که تموم لطف این زندگیت اینه که الآن اون جایی هستی،.که باید باشی.

یه نگاه بهش کردم و با خنده گفتم:

_زرشک!

خودشم خنده اش گرفت. گفتم:

_حالا تو چرا آواره نشی، ندزدنت و معتاد و ساقی نشی و من دکتر نشم؟ باید این لطف برعکس می بود که همو ببینیم؟…

بردیا با خنده گفت:

_آخه تو الآنم ما رو به زور به حساب میاری. اون طوری که خدا رو بنده نبودی. عمرا سمت من می اومدی…

با آرنجم زدم به شکمش تا از خودم جداش کنم و گفتم:

_ خیلی هم دلت بخواد! اصلا هر زنی، بدشم از سر یه مرد زیاده.

خندید و منو باز کشید تو بغلش و سرمو بوسید و گفت:

_ تو اون دختر بد منی، که می ارزی به صدتا خوب…

نمی دونستم تعریفهیا تحقیر… یبیشتر شبیه حقیقتیا تعبیر بود…

یاد اون آهنگ افتادم…

○○○○○○○○○○

ما مال هم ساخته شدیم

تا سال بعد واسه توییم

تا سال بعد واسه توییم

دوسال بعد واسه توییم

نه نه، نه نه، نه نه

تازه تو اولشی و ما ته تَشیم

با همه آدم خوبا، ما بد بدیم

یه ذره کمیم نه، یه ذره کمیم، نه

منتظریم ببینیم کی کرده کمین، نه …

.

.

تو دختر، دختر بد منی

تو دختر دختر گنگ منی

کسی هم شبیهت باشه، مثل خود تو نی…

رو زمین کم آوردیم، رو پولوتونیم…

.

.

یه دختر بد می ارزه به صدتا خوب

اونی که می مونه همیشه هرچی بود…

هرچی بود…

می تپه تند قلبم، وقتی می زنی دست به من

با تو حاضرم حتی تو دریا غرق بشم

مال خود منی، مال من، حق من!

به کسی نمی دمت…

تو دختر، تو دختر بد منی

تو دختر، دختر گنگ منی

« ایلیا _ ام جیSuicide _Squad »

○○○○○○○○○○

سر شام داشتم غذا برای بردیا می کشیدم که با سنگینی نگاش، سرمو به طرفش بلند کردم و نگا ش کردم. خستگی از چشماش می ریخت. شایدم دلش شکسته…

بشقابو طرفش گرفتم و گفتم:

_ بعضی ها دیر می فهمن، مانی هم از همون دسته س. دیگه ولش کن. نه که من درکت نکنما، منم خوب خواهر دارم، می دونم سخته، خودمو جات گذاشتم.تازه…، من ندید بدیدم هستم، همه رو به بابا و خواهرام می فروختم، که اونا رو داشته باشم.

بردیا پوزخندی زد و گفتم:

_ولی مانی هم جو گیر شده. اینا رو باید هدی بهش می گفت، اون که مرده. یه مشتری داشتیم می گفت: « مردا عقل ندارن، صاف تو بهشتن. ».

بردیا پوزخندی پر رنگ تر از خنده زد و گفت:

_ بعدش خودش زن بود دیگه؟

_ نه! دو جنسه بود.

بردیا شاکی نگام کرد. گفتم:

خوب چیه؟… دوجنسه بود دیگه، گناه که نکرده بود. خدا هم اون بالا از دست ما پایینیا قاطی کرده، دوتا جنسو ریخته تو یه قالب فرستاده پایین.

بردیا پوفی کرد. با خنده گفتم:

_البته اون اوضاعش از من بهتر بودا… راهشو پیدا کره بود!

چشماشو ریز کرد و گفت:

_عمل کرده بود؟

_ نه! دوگانه سوز بود.

بردیا با تردید نگام کرد و خندیدمو گفتم:

_یعنی هم به مرد سرویس می داد، هم به زن!

بردیا با اخم و خشونت گفت:

_آفرین زحل! الگوی خوبی بوده!« زیر لب جمله ی منو تکرار کرد:» راهشو پیدا کرده!

_ ای بابا! قاراشمیش می شی، دیگه درست نمی شی ها… گفتم بخندیم خوب…

بردیا–مشکلهای مردم برای تو خنده داره؟! طرف می دونی چی می کشه؟!…

_ آره! کونیاک می کشید. وضعش خیلی خوب بود.

شاکی نگام کرد و گفت:

_ زحل از مواد بکش بیرون! من دارم عذابشو می گم!

_ آهااان… اون که چی می کشید… «خندیدمو گفتم:» یارو رد داده بود، هیچی نمی کشید. تازه می خواست مخ فرخنده رو هم بزنه. من گفتم: “اینو بزنی، به کاهدون زدی. جیبتو می زنه، از من گفتن!”

بردیا با اخم و خشم گفت:

_بسه! از شاهکاراش هی تعریف می کنه.

_ وا… خوب می خوای از شاهکارای تو بگم؟

بردیا با ترید نگام کرد و گفت:

_من؟

_ اول اون خانمه هست تو گوشیت، به اسم “خانم طوفانی” سیو کردی…

بردیا دو دستی زد تو سرش و گفت:

_ بگو که کاری نکردی.

_ نه بابا… کاری نکردم، بلاکش کردم.

خودم خنده ام گرفت از کارم. بردیایکه خوره گفت:

_ استادمه. آخه چرا بلاک کردی؟… من منتظر خبرم ازش، بعد تو بلاکش می کنی؟!

_ آخه زده بودی: « سلام، به ایمیلتون فرستادم.»، جواب داده بود: “باشه عزیزم، ممنونم از زحماتت.”

بردیا _ خوب؟

شاکی گفتم:

بره به عمه اش بگه: “عزیزم”، چرا به تو می گه؟!… اصلا خوشم نیومد.

بردیا دستشو به پیشونیش گرفت. آروم گفتم:

_فهمیدم استادته، فقط بلاک کردم خوب…

سر بلند کرد و گفت:

_مگه کار دیگه ای هم با کسی کردی؟

لبخنید پررنگ زدم و بردیا وارفته گفت:

_زحل بگو که به کسی پیغام ندادی؟

_ من ندادم، جواب دادم فقط!

بردیا _ مگه نمی گم تو پیام هام نرو؟… تو گوشی منو برای اینستاگرام می گیری،یا چک کردن پیام ها؟

بلند شدم، رفتم طرفش. لبخند زدم. داشت چپ چپ نگام می کرد.نمی شد توضیح بدم که از ترس از دست دادنش از هرخطری دورش می کنم. خطر یعنی “یه زن دیگه”!

روپاش نشستم. عاصی شده گفت:

_زحل جان؛ اونا همکارای منند، استادای منند…

_ تو تخصصت مگه زنانه ه سوالِ اون طوری می پرسن؟

خنده اش گرفته بود. به سقف نگاه کرد و گفتم:

_دوستات رو سقف زندگی می کنن؟ « خندید و گفتم:» به چی نگاه می کنی؟

لبمو بوسید،کوتاه… هیچ وقت شورشو در نمی آورد. شاید چون می دونست چه طوری بایدیه زنو مغلوب خودش بکنه. یه “زن” نه! “زحل” رو!

با مهربونیش گفت:

_ دیگه کسی و حذف نکن، بلاک نکن، جوابم نده. خوب؟…

اخم کردم و لبامو جمع کردم به جلو و گفتم:

_قول نمی دم. بگو رسمی حرف بزنن. سوال در مورد کبد و کلیه و قلب بپرسن، در مورد روده و معده و… نپرسن.

بردیا خندید و گفت:

_چرا اون وقت خانم دکتر؟

با خنده گفتم:

_آخه روده و معده، آخر به اون جایی ختم می شه که من بلاک می کنم.

بلند خندید. با خنده اش سرش به عقب رفت. عاشقشم. اون خندید و دلم فروریخت.

“چه قدر دوستت دارم!”

کاش همون پارسال باهات می بودم! چه طور نمی دیدم وقتی می تونی زیباترین دلیل زندیگم باشی؟… چه قدر خوبه که زن هستم، که می تونم کنار تو باشم، روی پای تو بشینم، تو با موهام بازی کنی…

دارم ضعیف می شم! یه جا خوندم عشق زن رو ضعیف می کنه… من دارم آسیب پذیر می شم. حساس و احساساتی می شم…

یه لقمه از الویهی تو بشقابش درست کردم وبرگشتم گذاشتم تو دهنش. با مهربونی نگام کرد وموهامو پشت گوشم فرستاد. با خنده گفتم:

_می گم به مانی می گفتی: “خونه ات آباد! عقد کردی، فدا سرم. یه شام مهمون کن، خوره؛”

بردیا پوزخندی از ناراحتی زد و گفتم:

_ولش کن دیگه بابا اَه! هر وقتم سر توضیح به خونواده ات شد، بگو به من چه!

بردیا _ توضیح داده!

_ داده؟!!! اِ اِ اِ، چه زرنگ شده و شجاع!

بردیا _ هدی حامله بوده، برای همین بی معطلی عقد کردن.

به دهن بردیا نگاه کردم و گفتم:

_چی بوده؟!

بردیا _ اصلا واسه همین زیر نظر دکتر و بیمارستان خودمون داشت ترک می کرد…

_ حامله؟!…

انگاریکی اومد، محتویات سرمو تکون داد! من این همه همراه این دختر بودم، خودمو براش کشتم، بعد می گه حامله بود! کی حامله شد؟!… یعنی اون موقع هم حامله بود؟…

رو پای بردیا جابه جا شدم و گنگ گفتم:

_ از مانی؟

اخم کرد و گفت:

_مگه با کسی دیگه ای هم بود!

_ یعنی اون شب هم حامله بود؟! پس چرا بچه اش نیافتاد؟…

بردیا با تعجب منو نگاه کرد و با خنده گفتم:

_چون حروم بوده!

بردیا نمی دونست بخنده، یا جدی نگام کنه. گفتم:

_به خدا… یارو ده ساله می ره دوا درمون، با مصیبت حامله می شه، عطسه می کنه، بچه می افته. بعد هدی حامله بوده؟!! ترکم کرده، بچه نیافتاده؟!.. اوسکولت کردن بابا، مگه می شه؟!…

_ حالا که شده!

_ بچه ست یا چسب رازی؟

بردیا خندید و گفت:

_هدی فقط با مانی بود؟

_ هدی دختر خوبیه!

« اینو ازت پنهان کرده زحل مشنگ، خدا می دونه دیگه چیا رو پنهان کرده… به من چه؟… کله ی بابای اون هدیِ گربه صفت و این مانیِ بدتر از اون!»

بردیا _ تو نمی دونستی؟!…

یکه خورده به بردیا نگاه کردم وگفتم:

_ من که تازه بعد بیمارستان فهمیدم باهم دوستن، از کشتی قبل عرسیشون چه خبری داشتم؟!…

خندید و موهام رو از رو شونه ام عقب فرستاد و گفت:

_ پس بهش می گن کشتی؟ من قبلا فکر می کردم اسم یه نوع ورزش ِ

با خنده گفتم: خوب ورزش ِ دیگه اون همه تکاپو و کالری سوزی « بردیا بلند زد زیر خنده، اونوطری که سرش به و عقب میده و از ته دل میخنده، چه قدر حالم ُ عوض می کنه خنده هاش با خنده گفت:» از دست تو!

_ چند ماهش ِ؟

بردیا _ پنج ماه!

_ پنجججججج ماه! خوبه نزاییده بعد نفهمیدیم این داداشت کم موذی نیستا! می گم خدا به خیر کنه بردیا اون ننه، اون بابا، این بچه از الآن چسب، بزرگ بشه میشه فتنه… « بردیا پررنگ لبخند زد و گفتم:»

_ پس چرا ما رفتیم ملاقات شکم ندیدیم!

بردیا _ اون موقع که یه ماهش بود.

_ تو چرا نفهمیدی!

بردیا _ مانی نذاشت، نمی خواست بفهمم

_ تو هدی رو دیدی؟!

بردیا سری به تأیید تکون داد و سری به طرفین تکون دادم وگفتم:

_ عجب زرنگی ِ! سریع وا داده جا داده پس انداخته میخ محکم کنه « بردیا اخم کرد و جدی گفت:» زحل!

_ آره دیگه!

بردیا _ مانی هم خواسته که اون بچه الآن هست یه طرفه به قاضی نرو، اگر من بخوام تو بخوای همین فردا تو هم حامله ای!

با اخم گفتم: خاک تو سر هرکی بخواد!

بردیا هم خنده اش گرفت هم می خواست اخم کنه گفتم: من خودم رو زمین و هوام همین مونده یه جغجغه دستم بگیرم!

بردیا فقط نگام کرد و گفتم: مامانت باید سر مانی کندر می خورد « بردیا باز زد زیر خنده و گفتم: » آره دیگه مانی از اون کند ذهنایی ِ که به زور کلاس و معلم سر خونه دکتر شد وگرنه این که عقل یه دکتر نیست! زندگیشون شبیه فیلم ترکی ِ

بردیا خندید و گفت: زحل! برادرمه ها!

_ بردادرت باشه! جلو خودشم می گم!

بردیا _ همین حواست به زبونت نیست که دعواتون میشه

یادم افتاد چه قدر هوای هدی رو داشت دوباره همه ی اون روزا رو صحنه ها رو مرور کردم بردیا با نوک انگشت به سر بینیم زد و گفتم: کجایی؟

_ اِ ه،، اِ ه، اِه، موذمار، یادته چه طوری هوای هدی رو داشت بگو پس! تخم کرده بود

بردیا باز زد زیر خنده و گفت:

_ زحل! مؤدب باش آخه

_ تخم کرده دیگه اونم دوزرده، بابات اینا چی گفتن؟

بردیا _ ناراحتن، عصبانین، هیچی! چیکار می تونند بکنند

_ بیان بزنند تو سرش خوب!

بردیا خندید و محکم پیشونیمو بوسید و گفت:

_ تو مادر اون بچه ای که بشی، پدرش دراومده! تو این خلق و خوت و از کجا آوردی!

چشمامو ریز کردم، تخم حسادت تو دلم جه ریشه ای می دووند، شوهرشو کرد اونم دکتر، اونم مثل مانی سریع هم حامله شد که حتما بگیرتش، چه مانی هم گرفتش! حالا من بودم همین بردیا ولم می کرد، می شد فیلم هندی، ظرفا رو جمع کردم و شستم مگه می شد از فکر این دوتا بیام بیرون! با دستکش و کف اومدم تو هال که بردیا داشت درس می خوند و گفتم: بردیا! بچه اشون منگول نشده

بردیا _ ای بابا! با کف چرا اومدی ریخت رو فرش….. برو برو…

_ کف دیگه!…… نیست که « بردیا جدی و خشن نگام کرد و خندیدم و گفتم:» هان؟ می گم بچه اش منگول نیست!

بردیا _ فعلا که نیست! بیا برو…. حالا ولشون نکن دیگه!

_ مگه مواد بچه رو منگول نمی کنه! آخه این چه جونوری ِ، خر دجان نزاد « بردیا زر زیر خنده و گفت:»

_ زحل! بیا برو این قدر فکر و حرفای کارتونی نزن.

_ تو بگو چرا بچه اش ساله! بابا این معتاد بوده!

بردیا _ بچه هم با مادر اعتیاد پیدا می کنه اما اولا که هدی زود ترک کرده دوما که تحت نظر بوده، خطری جنینو تهدید نمی کنه مگه یه مورد ژنتیکی البته هیچ صد در صد نیست، ممکن ِ بچه نارس بدنیا بیاد

_ اینو که من دیدم زود بدنیایاد و رستم دستانم بدیا میاد « بردیا باز خندید و بلند گفت:» برو زحل! فرش خیس شد! ای بابا! باز حرف مانی و هدی شد، زحل دیگه سوزنش گیر کرد رو این!

رفتم ظرفا رو شستم و اومدم دیدم بردیا داره منتظر نگام می کنه و گفتم: چیه؟

بردیا _ منتظرم سولا ی جدید و که طرح کردی و رو بپرسی!

_ می گم برای عقدر اجازه باباشو نخواستن « بردیا خندید و دستاشو باز کرد و گفت:»

_ بیا اینجا » به بغلش اشاره کرد، رفتم بغلش و گفت: چآخه اینوتو چی می گذره « با انگشت به سرم اشاراه کرد و گفت:»خوشگلم! دیووونه میشی ها این قدر بهشون فکر نکن « هم دلم از او صفتی که به کار برد ضعف رفت هم از جمله اش خنده ام گرفته بود گفتم:» تو خودتم داری فکر می کنی!

بردیا _ والله از وقتی به تو گفت فکرم آزاد شد جون سوالای تو امان فکر کردن به شخص اونا رو بهم نمی ده.

به بردیا نگاه کردم، صورتمو جمع کردم و بردیا کوتاه بوسیدم و گفت: جان؟

قلبم هری ریخت و گفتم:

_ بَر…. « نفسی کشیدم و به خودم گفتم:چی می خوای بگی؟؟»….. بردیا….. « دندونامو لبم فشار دادم، بردیا مشتاق نگام کرد عادت کرده بودم هر چی غیر از خودش از ذهنم عبور می کرد بهش بگم! نمی دونم این رفتارم از کجا شروع شده بود! اصلا من که اون زحل قبلی نیستم! » بردیا می گم….

بردیا _ جان؟ چرا این قدر من من می کنی….

تند گفتم: حسودیم شده بهشون « بردیا بلند زد زیر خنده و با مشت آروم دوسته تا به شکمش زدم، دستمو گرفت منو کشوند رو پاشو با خنده گفت:» یعنی عاشقتم که حال منو عوض میکین…..

بردیا نفهمید با همون کلمه ای که مخفف یه جمله کامل ِ چه به روز حسام آورد « عاشقتم… عشق؟! » چقد این کلمه برای من عجیب و خواستنی ِ! بردیا می خندید و من غرق این کلمه بودم هنوز! زحل! هیس! چه به روزت اومده تو این چهار ماه و نیم! نمی دونم اما دیگه می دونم اون زحل نیستم،یکی این جا منو از خودم گرفت و غرق خودش کرد! آخه تو مگه چی داری لعنتی که این قدر برای من دوست داشتنی هستی! حتی الآن که خسته و مونده ای این موهای بهم ریختهی مجعدت هم برای من خاص ِ! این ریش منظمی که رو صورتت…… این خنده های معمولیی خاصت اگر کسی قبل و بعد و همگام من مثل من تو رو دوست داشته باشه شاید بتونم به جرئت بگم که می کشمش که کسی جز من تو رو این طوری نخواد!

صورتشو به احاطه دستام در آوردم وبوسیدمش برعکس خودش، این قدر طولانی که می شد یه دوستان کوتاه به نام « بوسه » نوشت، این قدر بلند که می شد این چند خط شعر رو توی سر مرور کرد

تصمیمتو بگیر من عاشقت شدم

تصمیمتو چیه

تو سرتری ولی

عاشق اگر بی بازی ماساوی ِ

نقطهی اتصالومونو جدا کردم. مضطرب نگاش کردم. می دونید؟! یه جا بی پروا و حاکم هستید و یه جا مضطرب و دلواپس. حس اول یعنی اینیه حس گذراست اما حس دوم یعنی عاشق شدی! من نترس بی پروا،مضطربِ بردیا بودم و پلک نمی زدم. تصویر چشماش بعد هر پلک زدن، تو ذهنم ثبت می شد، مثل عکسای متوالی…

شونه هامو گرفت و به طرف جای خالی کنارش، رو کاناپه، هدایت کرد. خودم رو دلداری دادم: “ببین!، فقط با توئه، نترس! باتواِه…”

کتاباشو کنار زد. وزنشو که روم حس کردم، جای هر حسی بهم حس امنیت داد اما… نه یه امنیت با آرامش، یه امنیت استرس زا…!

نمی دونم استرس چی بود. انگار منتظرم هر آن یکی از راه برسه و این حال و هوا رو ازم بگیره… ته قلبم آتیش به پا بود… هدی این استرسو نداره! برای اون امنیت و آسایشه… برای من امنیت و نا آرومی، ترس، دلواپسی، نگرانی… و شاید، همین باعث می شد که دقیقا تو زمان اوج، یک لحظه عین جنون گرفته ها بشم و یه ترسِ عظیم، توصیف نشدنی تموم جونمو بگیره. این قدر که تنم می لرزید و یخ می کرد. خودمو جمع می کردم و فقط یه فعلو تکرار می کردم:

_”می ترسم.”

و شدت این ترس، به میزان شدت احساسم و حالم تو ثانیه های قبل، ربط داشت.

بردیا محکم منو تو بغل می گرفت و می گفت:

_این جام! این جام…

حس این وحشت به حدی بود که نمی تونستم با هیچ ترسی مقایسه اش کنم. با ترس از مرگ؟ ترس از موجودات ناشناخته، حتی ترس از بی خانمانی…

نه… اینا ترسای گذراست. یه ترس خیلی شدید، انگار از روی بلندی آویزونت کردن. تو ارتفاعو می بینی، تصور می کنی وقتی با زمین برخورد کنی، می ترکی… یا مثل ترس یه آدمی که می خوان اعدامش کنن… یاترس مادری که داره می بینه ماشین با چه سرعتی به بچه اش می زنه… یه ترس واقعی از واقعه ی وحشتناکی که تو، تو بطنشی و نمی تونی هیچ کاری برای اتفاق نیافتادنش انجام بدی…

چه حال بدی بود…

تموم انرژی و شورم تو لحظه ی اوج به صفر می رسید، از این که بردیا رو هم به حال “بی حسی” خودم دچار می کردم، بیشتر ناراحتم می کرد. انگار بعد هر بار، باید کوفتمون می شد. دقیقا هم کوفتمون می شد!

بردیا آروم تو گوشم گفت:

_تموم شد. فقط منو و توییم… من این جام!

_نرو!

_نمی رم. پیشتم، تا هر وقت بخوای.

حتی وقتی با اون همه حس بغلم کرده بود، می ترسیدم که بذاره بره، حتی از این که نکنه توی اون لحظه بمیره و دیگه نداشته باشمش هم، می ترسیدم… _در حالی که در حالت عادی برام مسخره و مضحک بود._

بردیا _می خوای حرف بزنیم؟

_نه!

بردیا _باشه! آروم باش….

_تو حرف بزن، صداتو بشنوم…

بردیا _چشماتو باز کن! منو ببینی، آروم تر می شی.

_نمی تونم… نمی تونم…

انگار اگر چشمامو باز کنم، قراره وحشتناک ترین چیز ممکنو ببینم.

بردیا سرمو نوازش کرد و گفت:

_کسی اذیتت نمی کنه، من نمی ذارم. از چی می ترسی؟… بهم بگو! از چشامون می ترسی؟… این اتاق حالت رو بد می کنه؟…می خوای بریم تو اتاق کوچیکتره؟

_نه… نه…

بردیا _چرا؟… مگه نمی گی جای کوچیک بهتره، انگار امنیت می ده؟!… اون ور تختش یک نفره است.

_حس می کنم وسایلشم چشم دارن، دارن منو نگاه می کنن.

زیر لب گفت:

_ای داد بیداد… ای داد بیداد…

سرمو بوسید. طبق معمول، بعد از بین رفتن نسبی اون ترس، به گریه می افتادم و عذر خواهی می کردم:

_ببخشید… بخشید…

_عزیز دلم… زحل این طوری نکن…

به گردنش آویزون شده بودم و فقط عذر خواهی می کردم. دقیقا کاری که در حالت عادی انجام نمی دم! اصلا چرا عذر خواهی؟!… یه عذاب وجدان شدید بعد اون ترس بهم دست می داد، که هیچ وقت تجربه ش رو نداشتم. من آدم مذهبی ای نبودم. تو قید و بند حلال و حروم نبودم! چهارچوب زندگی من، قوانین شخصی خودم بود، مسلما شکستن قوانین تعیین شده توسط شخص، عذاب وجدان نمیاره، پس چی بود؟… چی باعث “شَدو” _سایهی دوتا حس بی رحمانه در من بود؟…

بردیا _کار اشتباهی نکردی. سسس… زحل… بریم پیشیه روانشناس؟

_نه! هیچی نگو! خوب می شم دیگه.

بردیا _عزیزم تو سه ماهه تو این حالی، مگه می شه همیشه این طوری بود؟…

“همیشه”؟… “همیشه” واسه زندگی خودم، یا زندگی اون؟

از بغلش اومدم بیرون و لباسامو برداشتم. بردیا گفت:

_زحل؛ روانشناس فقط حرف می زنه…

_گفتم: “نه”!

بردیا _من دیوونه می شم تو اون طوری می لرزی و می ترسی،. بعدشم هی گریه و عذر خواهی… زحل با تواَم…

یه پیرهن پوشیدم و روی تخت دراز کشیدم. فکر خودممم مشغول بود. “چرا این طوری می شم؟”

بردیا رفت مسواک زد، چراغا رو خاموش کرد، شوفاژو باز کرد و اومد تو تخت. از پشت بغلم کرد و گفت:

_زحل؛

_بردیا بس کن!

شونه امو بوسید. پتو رو روم کشید. سرشو تو گودی گردنم فرو برد و یه بوسه ی ریز زد وگفت:

_خیلی خوب.

انگشتای دستمو فرستادم بین انگشتای دستش _که دورم انداخته بود_ومحکم گرفتم.

باز شونه م رو بوسید و گفت:

جان…

“من بر اثر مرگ طبیعی نمی میرم، از این واهمه می میرم.”

تا صبح بیدار بودم. وقتی بیدار شد و چشماشو باز کرد، داشتم نگاش می کردم. گنگ و خواب آب آلود پلک زد و گفت:

_چرا بیداری؟…خوبی؟!

_نرو سر کار!

_چی؟!

_نرو سر کار!

_پس چه کار کنم؟!

_بمون خونه.

رو آرنجش تکیه داد و گفت:

بردیا _مریضی؟

پشت دست دیگه اش رو پیشونیم گذاشت و گفتم:

_نه! خوبم. فقط امروز خونه باش!

_نمی شه امروز امتحان هم دارم، باید برم.

تو رختخواب نشست و برگشت نگام کرد و گفت:

_سعی می کنم زود بیام. می دونم چند روزه خونه ای. حواسم هست. کلافه شدی.

_برای بیرون رفتن نگفتم.

بردیا بیشتر به سمتم برگشت و گفت:

_پس چی؟

_تو رو می خوام.

برقی از چشماش عبور کرد. جدی و سرد گفتم:

امروز! همین لحظه! نه شب، نه فردا، همین الآن!

شَدو: سایه

در روان شناسی: وقتی عقده ها سرکوب می شوند، بر عملکرد شخص تاثیر می گذارند.

کنارم دراز کشید. پیشونیمو بوسید و گفت:

_دختر ناز؛ نمی تونم، بایدبرم کلاس، سر کار… منم دلم می خواد کنارت باشم، امروز تا اون کتابای درسی ای که برات گرفتم رو بخونی، من اومدم. سعی می کنم زودتر بیام.

بی منطق، با اخم و دلخوری نگاش کردم. گفت:

_شبیه بچه ها نشو… منطقی باش!

_امتحان ندی، چی می شه؟

بردیا _عقب می افتم! این همه درس خوندم، امتحان ندم، بمونم خونه؟!…

_آره!

_زحل؛ باز اون دختر سه ساله ی لجباز حرف گوش نکن شدی.

در حال بلند شدن، دوباره پیشونیمو بوسید. با حرص گفتم:

_پیشونیمو نبوس!

بدون این که نگام کنه، خم شد لبمو بوسید و آروم گفت:

_افتادی رو دنده لج.

به سمت دستشویی رفت. برگشتم به جاش نگاه کردم، “چرا این قدر مهمی برام؟”… ” چون فعلا تنها کس منه! اگر تحصیل کرده بودم، اگر کار داشتم، _هر کاری…_ ، اگر جا و مکان داشتم، این ترس و واهمه از اینی که هست خیلی کمتر بود…

از تو ستشویی صدا کرد:

_زحل؛

_هان؟

_پاشو اون جا دراز نکش، فکر الکی نکن!

_تو اون تویی، به من چه کار داری؟

با خنده گفت:

_بچه امو می شناسم.

آروم گفتم:

_همین که هم بابایی، هم دوستی، هم عشقی، داره منو می کشه…

“زحل به خودت بیا!”…

از جا بلند شدم. “باید برم سر کار”. بذار بره، شده می رم روزنامه پخش می کنم، اما کار می کنم. من که کار رو عار نمی دونم. این خونه نشینی داره منو می کشه. شبیه آب راکد شدم. تا تصویریکی روم می افته، به رخش وابسته می شم. من آدم یک جا موندن نبودم. بس که چپسدم تو خونه، خل شدم. تموم هدف و فکر و ذکر و دین و دنیام شده بردیا. حالا این قدر گیر الکی می دم که ذله شه. بیا! خوبه گاف دادی: «نرو» !کجا نره؟!… منو می ذاره تو این خونه، می ره پی کارش. خوب منم که جز این شخص، کسی تو زندگیم و اطرافم نیست، گیر می دم دیگه… به پاش می پیچم… یه بچه _که این قدر عزیزه_ هم به دست و پای مادرش بپیچه، عاصی می شه، چه برسه به غریبه ها…

سر صبحونه گفتم:

_من پول می خوام.

بردیا _کجا؟

_هیچ جا!

بردیا _پس پول برای چی می خوای؟

_می خوام برم خرید.

بردیا _باشه. عصر میام، با هم می ریم.

_باید تنها برم.

بردیا_تنها یعنی خریدِ چی؟

_مواد مخدر جدید اومده، می خوام ببینم بازارش خوبه؟…

بردیا شاکی نگام کرد و گفتم:

_منو چپوندی تو خونه، خوب برم بیرون حداقل دوتا نون بخرم، راه برم، شبیه زندانی ها شدم. برم؟…

بردیا _خیلی خوب! خیلی خوب! برات کارت می ذارم.

_کارت نمی خوام.

بردیا _چرا؟…

و چشماشو ریز کرد. گفتم:

_موزمار!

خنده اش گرفت و گفتم:

_که بدونی چه قدر خرج کردم؟… نقد بده!

بردیا _تو یه کلکی هستی که دومی نداری…

کیف پولشو درآورد. یه مقدار پول گذاشت و گفت:

_گوشیتو با خودت بردار.

سری تکون دادم و گفت:

بلند نمی شی بری اون جا ها…

_کجا؟… فرخنده؟!… برم چه کار کنم؟ صلواتی تو خطش کار کنم؟

با نگاه اخمالو و حالت دلخوری گفت:

_دیرم نمیای خونه.

نگاش کردم… از تعصب و بد دلی نبود… می تونستم بفهمم به خاطر این که نرم سمت زندگی قبلیم، این قدر داره تبصره می چینه.

از جا بلند شد و گفت:

_ اگه تو خیابونیکی دنبالت راه افتاد، با پلیس تهدید کن. همه اشون از پلیس می ترسن.

_من خودمم می ترسم.

پوزخندی زدم و بردیا جدی گفت:

_اون معتادای عملی رو می گم.

_فهمیدم بردیا! باز بابا شدی ها…

عمیق نگام کرد و گفت:

_الآن کجا می خوای بری؟ بیا ببرمت.

شاکی گفتم:

_می خوام برم تو خیابون راه برم، می فهمی؟!… می خوام هوا بخورم، هوا… برم مردمو ببینم، بدون تو!

بردیا با یه غمی ته چهراه اش گفت:

_خیلی خوب… مواظب خودت باش. بهم زنگ بزن هرچی شد.

_سگا رو ببند!

سری تکون داد و از آشپزخونه بیرون رفت. دنبالش رفتم تو هال و گفت:

_بشین این کتاباتو بخون! زبونم مو درآورد.

_خوندم دیگه… چرت و پرتن همه.

_شب میام می پرسما…

شاکی نگاش کردم و گفتم:

_پاک خیال کردی بابای منی دیگه، نه؟!

با خنده گفت:

_من فقط تو اون اتاق بابات نیستم… البته باز بابات می شم…

ناراحت و اخم آلود نگاش کردم. یه چشمک بهم زد و وسایلشو برداشت و رفت تو حیاط. سگا رو بست و رفت.

بهترین و البته اصلی ترین چیزی که “هدف داشتن” که برای آدم مهیا می کنه، انگیزه و انرژیه.

سریع لباس پوشیدم و رفتم بیرون. طی این سه چهار ماه، فقط دوبار تنها اومدم بیرون. همه ش بریا عین چسب بهم چسبیده بود. این برادرزاده اشم به خودش رفته. کنده نشده با این اوضاع هدی.

اوایل پاییز بود. هوا خنک بود، اونم اول صبح! کارو باید از روزنامه پیدا کنم…

بعدیه کم پیاده روی، به یه دکه روزنامه فروشی رسیدم. به فروشنده گفتم:

_آقا؛… آقا؛

سرشو از تو گوشیش بیرون کشید و گفت:

_بله؟

_تو چه روزنامه ای کار بیشتر می زنن؟ از این تبلیغاتیای کار هست،… از اونا می گم.

_همشهری و جام جم!

جفت روزنامه ها رو برداشتم و یه کارت تلفن و خودکار هم خریدم. رفتم تو یه پارک نشستم.

این کار شد برنامه ی هر روز من، دنبال کار گشتن. که البته به خیلی چیزا رسیدم، اول این که برای کار پیدا کردن باید صبور بود، زبون داشت، باید پوشش خاص داشت، هرجا یه مدل و… و… تحصیلات… حداقل دیپلم، حداکثر دکترا!

عجیبه، ولی گاهی واسه پایین ترین رده های شغلی، حتی تا بالاترین مدرکا رو هم می خواستن. خیلی زود فهمیدم مدرک هم اصل اساسی به دست آوردن یه شغل نیست، مهارت شاید مهم تر باشه. مدرک بی مهارت هم عین همون بی سوادیه، و مهم ترین نکته این بود که، سواد یعنی تسط به زبان انگلیسی و کامپیوتر…

و… یه چیز دیگه، فهمیدم خیلی از آگهی ها در اصل اینه:

“ما به یه دوست دختر همه فن حریف زیر سی سال نیازمندیم، حتی بی سواد. اما بلد باشه سرویس بده”

دنیای عجیب کاریابی سخت تر از اونی بود که فکر می کردم. نه که کار نباشه، هست، اما براییک کارشناس یا مهندس یا حتی پزشک که تحصیلات عالی داشته باشه. یعنی ارشد هرسه دسته، دارای مهارت های مربوطه، به علاوه سابقه ی کار، اونم سه سال یاپنج سال! خوب طرف که تا حال درس می خونده، سابقه کارش کجا بود؟!…

اینا به کنار، تحصیل، مهارت، سابقه ی کار، زبان انگلیسی در حد مترجم هم زمان و کامپیوتر علاوه بر OFFICE، فتوشاپ HTML،….. یکم از مهندس برنامه نویس و نرم افزار پایین تر…

باز همه ی اینا به کنار، می رسیم به “روابط عمومی بالا”!!! که خیلی جاها “روابط عمومی” یعنی قابلیت تو بغلی رئیس رو داشته باشه.

یکی نیستیه جا اعلام کنه هرکی این تحصیلات رو همراه با مهارت و سابقه کار داشته باشه که دیگه جویای کار نیست، کار جویای اونه!

پس کار اداری رو فاکتور گرفتم. سراغ مهارت رفتم، آرایشگری… خیاطی… آشپزی…

آرایشگری در حد دم اسبی کردن موها…

خیاطی در حد خشتک دوزی، ” اونم درست و حسابی در نمیارم”

آشپزی هم در حدی که بردیا غر نزنه!

خوب همینه که من ساقی بودم و دزد، کار برای امثال من پس چیه؟! سرمایه هم ندارم که… درسته کم کاری ها پتجاه درصد از منه، ولی خوب براییکی مثل من، جامعه چی داره؟!… که من دوباره سمت خلاف نرم وساقی و دزد نشم…

تازه…، من که تن فروشی هم نمی کردم.

هر روزی که می گذشت، بیشتر نا امید می شدم. اصلا دلم نمی خواست دیگه از خونه بیرون بیام. می شد برم مثلا آرایشگرییاد بگیرم، اما باید زمان و هزینهی آموزش بدم. من نمی خوام این هزینه رو بردیا بده، تو این فیلم کره ای ها که ماهواره نشون می ده، یارویه کیک می پزه، یه هو مشهور می شه.

لامصبا _لا مذهب ها_ خوش خیالی می سازن دیگه… الآن من بمب هم بسازم، جای این که مشهور شم، ترورم می کنن…

تو پارک رو یه نیمکت نشسته بودم. بلند بلند غر می زدم، ملتم یه نگاه می کردن، رد می شدن، می رفتن. حتما خودشونم مثل من به دیوار خورده بودن که عادی بودم براشون!

_دختر چه قدر غر زدی!…

برگشتم به نیمکت پشتم نگاه کردم. یه دختر چادری سفید رو بود. با خنده گفت:

_زبون به دهن بگیر! یه روز مرخصی داشتم، اومدم پارک، تو امان نمی دییه نفس عمیق بکشم.

_زندان بودی؟

با تعجب نگام کرد و گفت:

_زندان چیه؟

_می گی: “مرخصی بودم”.

_سر کار بابا… زندان؟!… زندانو از کجا آوردی؟.. مغزت داغ کرده؟!

_خوش به حالت که کار داری. اصلا همیشه دیگران از من خوشبخت ترن. یا خونه ندارم و آواره ام، یا خونواده ندارم، یا کار ندارم، یا کوفت ندارم…

_تن سالم که داری.

به خودم نگاه کردم. گفت:

_عقلتم اگر نپرونیش، سالمه!

_از ظاهرت معلومه استاندارد داری. تو نمی فهمی من چی می گم.

_از رو ظاهر قضاوت می کنی که می گی همه از تو خوشبخت ترن دیگه..‌

_یعنی الآن تو از من بدبخت تری؟… عمرا! به قول بردیا خدا خودش تو خلقت من مونده.

لبخندی زد و گفت:

_خدا تو خلقت همه بنده ها مونده، ولی نه از بیچارگی، از زیبایی! قدرتشو ببین، چی آفرید که به خودش “احسنت” گفت.

_تو اون جا بودی؟

زد زیر خنده و گفتم:

_آخه یه جوری داره تعریف می کنه، که انگار خدا رفیق شیش اینه، اومده گفته: “آفریدم”. تو گفتی: “ای ول! چه کردی اوس کریم!”

با لبخندی مهربون نگام کرد و گفت:

_سها!

یکه خورده گفتم:

_هوووم؟!

با همون لبخند گفت:

_اسمم سهاس.

_زحل!

سها _زحل؟… چه جالب!

_آره! فقط اسمم جالبه.

سها _خودتم جالبی! شبیه آیهییأسی.

خندید و گفتم:

_تو هم شبیه سر خوشای عالمی.

تکیه داد و گفت:

_آخه نمی دونی که… نمی دونی… اگر بدونی، تو هم سرخوش می شی.

_چیو؟! گنج منج داری؟

باز خندید و گفت:

_چرا ذهنت شبیه میدون جنگه؟ زندان…، گنج…، فیلم زیاد می بینی؟

_نه، ولی خیلی شبیه فیلم بودم.

سها _اگر بدونی که زندگی اصلی اصلا این جا نیست، غصه هیچی رو نمی خوری.

وارفته گفتم:

_وااای! این جا نیست؟!

سها _نه، اومدیم این جا که آماده بشیم برای جایگاه اصلی.

_زرشک!

سها با تعجب نگاهم کرد و گفتم:

_این مقدمه است، اصلی رو دیگه ر..م.

سها با تعجب و چشمای گرد نگام کرد و گفتم:

_ببخشید… بردیا می گه: “مؤدب باش!”، تو کتم نمی ره که…

سها _بردیا کیه این قدر هی ازش اسم می بری؟

_دقیقا نمی دونم کیه… هم بابامه، هم دوستمه، هم… هم… هرچی که زندگییه آدم بهش وابسته س!

سها با شوق گفت:

_پس عشقه!

_عشق…

سها _چند سالته؟

_بیست و پنج، شش!

سها سر ی تکون داد و گفتم:

_تو چی؟

سها _یکی دو سال بزرگترم ازت. خونه اتون این طرفاس؟

_آره. کوچه ی ششم.

سها _اِ… تقریبا همسایه ایم. ما دوتا کوچه بالاتریم.

برگشتم و تکیه دادم و گفت:

_دنبال چه کاری هستی؟

_من نه سواد درست حسابی دارم، نه مهارت! با این حساب کهنه شور هم نمی شم.

سها _یعنی زیر دیپلمی؟

_به زیر دیپلم می گن: “بی سواد”؟

سها _الآن به منِ لیسانسه هم می گن: “بی سواد”!

_خاک بر سرشون! خوب پس به من چی می گن؟

خندید و گفت:

_دنبال چه کاری هستی؟

_یه کار خوب دیگه… که نگن بیا زیرمون!

با تعجب گفت:

_”زیرمون” کجاست؟

_ای بابا!… تو چرا تو هپروتی؟ زیر مردا دیگه…

با خنده لبشو گزید و گفت:

خدا نکشدت! این چه حرفیه؟…

_از چند روز پیشا دنبال کارم خوب… هی پیشنهاد خاک برسری می دن… عوضیا! خدا پول داده بهشون، شعور زیر شلواری نداده.

با نیش باز خندید و گفتم:

_می گم: “من سیکلم، اصلا مهارتم بلد نیستم، ولی می تونم چای اینا بدم.”، یارو می گه: “شما بیا، باهم کنار میایم”، می گم: “کنار کجاست؟ کار میدین بهم؟”، می گه: “کارم میدیم…، خوب تا کنی، حقوق اضافه هم میدیم.” منم زدم تو دهنش، اومدم بیرون.

سها_شیر مادرت حلالت!

با ناراحتی گفتم:

_مادر داشتم که این جا نبودم. کدوم مادر؟!… پام سنگین بود.

سها با مهربونی گفت:

_الهی بمیرم. غصه نخور. منم باهات همدردم!

_تو چه کاره ای؟

سها _مربی پیش دبستانی.

امتیاز دهید به این رمان

Check Also

پارت ۱۵ رمان زحل

_ هیچی… ببخشید. داره شبیه پسرای پونزده_شونزده ساله رفتار می کنه، تحمل رفتاراشو ندارم. بعد …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.