پارت ۱ رمان دیانه

 

ماشين كنار در بزرگى تو يكى از كوچه هاى قديمى تجريش ايستاد. كيف كوچك دستيم رو برداشتم و از ماشين پياده شدم.

ترس و دلهره امونم رو بريده بود. انقدر استرسم زياد بود كه احساس تهوع بهم دست میداد .

راننده از ماشين پياده شد و بى توجه به استرس و نگاههاى بى قرار و پر از ترسم زنگ آيفون رو زد.

نگاهم رو به پيچك هايى كه از ديوار خونه به كوچه سرك كشيده بود دوختم. در با صداى تيكى باز شد.

راننده بى توجه به حالم در رو باز كرد گفت:

-بهتره انقدر دست و پا چلفتى نباشى.

و وارد حياط شد. نفسم رو پر صدا بیرون دادم ب و پشت سرش وارد حياط شدم.

برعكس تصورم حياط بزرگى با ساختار قديمى و باغچه اى پر از گل هاى رنگى بود و بوى گل ياس تمام حياط رو برداشته بود.

با صداى راننده به خودم اومدم.

-دختر جان چى رو نگاه مى كنى؟ يالا بيا …

قدم هامو بلند برداشتم تا به مرد برسم. مرد كنار در ورودى سالن ايستاد. كنارش با فاصله ايستادم كه در سالن باز شد.

نگاهم به دختر نوجوانى كه هم سن و سال هاى خودم بود افتاد. بى هيچ حرفى رفت كنار تا ما وارد سالن بشيم.

از اينهمه بى توجهى شوكه شدم و استرسم بيشتر؛

نمى دونستم توى اين محيط غريبه چيكار مى كنم و چرا اومدم. بى توجه به ساختار خونه سرم و پايين انداختم و از دنبال مرد راه افتادم.

انقدر غرق خودم بودم كه نفهميدم مرد كى ايستاد و محكم به چيزى بر خوردم. سر بلند كردم.

مرد اخمى كرد و صداى خنده ى اطرافيانم بلند شد.

گوشه ى لبم و از اينهمه دست و پا چلفتى بودن به دندون گرفتم. جرأت سر بلند كردن نداشتم. كيفم رو محكم توى دستم فشار دادم.

فضاى خونه برام سنگين و نفس كشيدن سخت بود. خدايا من متعلق به اينجا نيستم …

كاش پيش بي بي برگردم.

 

با صداى محكم و مردونه اى آروم سر بلند كردم. نگاهم به مردى مسن و اخمو افتاد.

در نگاه اول چهره ى نورانى داشت. ريش يه دست سفيد و موهايى كه گذر زمان رد پائى از خود جا گذاشته بود.

عصاى چوبى كه معلوم بود از بهترين چوب ساخته شده. محو مرد بودم كه عصاشو كوبيد زمين و با صداى محكمى گفت:

-به چى زل زدى دختر جان؟

با صداى لرزونى گفتم:

-هيچى.

پوزخندى زد گفت:

-به تو سلام كردن ياد نداده اون پيره زن؟

شرمنده سرم و پايين انداختم و با بند كيفم خودمو مشغول كردم كه ادامه داد:

-اسمت چيه؟

سربلند كردم.

-ديانه.

-پدر احمقت نمى تونست اسم بهترى روت بذاره؟

عصبى شدم از اينكه پشت سر پدرى كه نديده بودم بد مى گفت. اخمى كردم كه گفت:

-حتماً ميدونى براى چى اينجا هستى؟

واقعاً نميدونستم براى چى اينجام و بعد از اينهمه سال چرا خانواده ى مادريم ياد من كردن!

سرى به معنى منفى تكون دادم كه گفت:

-پس اون پيره زن چى اين همه سال به تو ياد داده؟ نه آداب معاشرت بلدى و نه چيزى مى دونى!…

با استرس لبهام و توى دهنم جمع كردم.

-اينهمه سال خرجت نكردم كه حالا مثل يه دختر بچه ى بى دست و پا رو به روى من بايستى. حتماً ميدونى من پدر مادرت هستم؟

-بله.

اينو ديگه ميدونستم. سرى تكون داد گفت:

-خوبه حداقل اينو ميدونى. تو اينجايى تا محبتى كه اين همه سال بهت كرديم رو جبران كنى.

به مغزم فشار آوردم … محبت؟؟ كدوم محبت؟؟ نداشتن پدر؟ بودن مادرى كه اگر ببينمش هم نمى شناسم؟

-پدر تو از اعتماد ما سوء استفاده كرد و دختر ته تغارى منو گول زد دختر ١٥ ساله ى ساده ى من …

 

گول پدرتو خورد و بى اطلاع ما باهاش دوست شد و اين براى خانواده ى بزرگ ارسلانى يعنى ننگ!

نگاهشون كردم. بى هيچ حسى توى دلم لب زدم “پدر بيچاره ى من”

با صداى خشك ارسلانى بزرگ يا همون پدربزرگم به خودم اومدم.

-تو اينجائى تا به عنوان نديمه ى دختر پسرم برى خونه اش.

ابروئى بالا دادم. يعنى ميرفتم خونه ى دائيم؟ توى سكوت به لبهاش چشم دوختم كه ادامه داد:

-بسه هر چى خوردى و خوابيدى … الان بايد محبتى كه اينهمه سال بهت كردم رو جبران کنی .

نتونستم پوزخندى كه روى لبم نشست رو مهار كنم. انگار معنى پوزخندم رو فهميد كه اخمى كرد گفت:

-كوچك ترين اشتباهى ازت سر بزنه با من طرفى.

-بله آقا.

صداى پچ پچ اطرافيانم واضح به گوشم خورد.

-واااى يعنى ميره با يه قاتل زندگى كنه؟!

صداى دخترونه اى گفت:

-قاتل زيبا.

چيزى توى دلم خالى شد … يعنى چى قاتل؟؟

خانوم جون، مادر مثلاً مادرم آروم گفت:

-حاجى مطمئنى اين مى تونه اونجا زندگى كنه و از دختر احمدرضا مراقبت؟؟

-بايد بتونه … كى مياد از دختر احمدرضا مراقبت كنه با اون اخلاقش؟ حالا هم كه باعث ….

سر بلند كرد و ديد متوجه حرفاشونم حرفش رو نيمه كاره ول كرد گفت:

-غيابى بايد صيغه ى محرميت بخونم. دوست ندارم اونجا ميرى سرت لخته يا لباس باز پوشيدى احمدرضا به گناه بيوفته …

نتونستم حرف نزنم. متعجب گفتم:

-مگه دائى من نيست؟ چه نيازى به محرميت هست؟!

دوباره صداى تمسخرآميز اطرافيانم بلند شد و صداى پر از عشوه ى دخترونه اى گفت:

-آقا جون اين امل رو ميخواى بفرستى خونه ى احمدرضا؟

نيم نگاهى به دختر انداختم. چهره ى آرايش كرده و روسرى بازى كه فقط …

 

… وسط سرش رو گرفته بود.

آقا بزرگ اخمى كرد گفت:

-هانيه نكنه دلت ميخواد تو رو جاى اين دختر بفرستم؟

حالا اسم دختره رو فهميدم. ترسيده دستهاش رو بالا آورد گفت:

-نه آقا جون من و معاف كن. يهو يه شب تو خوابم مى كشتم.

آقا جون جدى گفت:

-هانيه!

هانيه پشت چشمى نازك كرد گفت:

-راست ميگم آقا جون.

منظور اينا چى بود؟ زن كنار هانيه گفت:

-رو حرف آقاجونت حرف نزن هانيه.

هانيه اخمى كرد و ساكت شد. آقاجون ادامه داد:

-احمدرضا دائى تو نميشه و پسر برادر مرحومم هست.

“آهان” بلندى گفتم كه صداى خنده ى بقيه دوباره بلند شد. دستم و روى دهنم گذاشتم.

امروز به اندازه ى كافى سوتى داده بودم. آقاجون اخمى كرد گفت:

-تو بايد از دختر احمدرضا مراقبت كنى، خونشو تميز كنى و براش غذا بپزى

توى دلم گفتم ” بگو كلفت ميخواين ديگه”!

عصاشو كوبيد زمين.

-ببين دخترجون به سرت نزنه كه زن احمدرضائى يا پيش خودت فكر كنى مى تونى اونو براى خودت داشته باشى. تو توى اون خونه فقط به عنوان يه خدمتكار و پرستار بچه ميرى، فهميديى؟؟

-بله.

صداى ريز دخترانه اى گفت:

-چشم من كه آب نميخوره فهميده باشه.

گوشه ى لبم رو به دندون گرفتم. استرس داشتم. دلم براى بى بى و خونه ى كاهگليمون تنگ شده بود.

-شوكت خانم بيا اين دختر و ببر يه چيز بده بخوره.

زنى تپل اومد سمتم گفت:

-همراه من بيا.

سرم و انداختم پايين و همراه زن راهى شدم. از سالن رد شد و سمت آشپزخونه كه تقريباً ته سالن قرار داشت رفت.

وارد آشپزخونه شدم. نگاهى بهم انداخت گفت:

-تو چرا انقدر لاغرى؟

 

متعجب نگاهش كردم. لبخندى زد گفت:

-بشين عزيزم.

از لبخندش دلم گرم شد و روى صندلى آشپزخونه نشستم. تند و سريع ميز و چيد و خودش رو به روم نشست.

-بخور مادر جون بگيرى.

با آوردن كلمه ى مادر حس بدى پيدا كردم. مادر …. من مادرى نداشتم تا بدونم داشتن مادر چه حسى به آدم ميده.

آروم شروع به خوردن كردم كه گفت:

-اسمت چيه عزيزم؟

-دَيانه.

-معنى اسمت چيه؟

-دقيق نميدونم اما از اسم ديانا گرفته شده و به معنى نيكوكار، نيكو، زيبائى …

سرى تكون داد.

-اسم زيبائى دارى.

دوباره لبخندى از اين تعريف روى لبم نشست و ته دلم گرم شد.

-تو نوه ى دختر ته تغارى آقا هستى.

-من فقط يه پدر داشتم كه تو بچگى از دست دادم و يه بى بى كه تا ديروز باهاش زندگى مى كردم.

شوكت خانم ديگه حرفى نزد و توى سكوت كمى غذا خوردم. دو دل بودم بپرسم يا نه اما دل و زدم به دريا گفتم:

-ببخشيد، راسته كه اون آقا همسرش رو كشته؟

-نترس عزيزم. آقا احمدرضا كارى به تو نداره. اما خوب متأسفانه زمانى كه بهارك ٦ ماهش بود نميدونم به چه دليلى بهار و ،همسرشو ميگم، كشت.
ما هم نفهميديم اما آقاى ارسلانى نذاشت زياد تو زندان بمونه و بعد از چند ماه آزاد شد. آقا احمدرضا از اولم به خانواده ى حاجى نميخورد.

صداش و پايين آورد گفت:

-لااوبالى و لات بود. نميدونم اين پسر چرا اينطورى بار اومده!

با حرفايى كه شوكت خانم زد ترس افتاد تو جونم. چطور مى تونستم با يه مرد ناشناس غريبه تو يه خونه زندگى كنم؟

-ببينم تو چند سالته؟

-من ۲۲سالمه.

-درسم خوندى؟

-فقط تا ديپلم. بى بى تنها بود و نشد دانشگاه برم.

شوكت سرى تكون داد كه همون موقع مردى كه منو از روستا آورده بود تو چهارچوب در نمايان شد گفت:

-آماده شو بريم.

 

ته دلم خالى شد و حس تهوع بهم دست داد. از رو صندلى بلند شدم.

شوكت خانم انگار حالم و فهميد كه دستش و روى دستم گذاشت آروم گفت:

-چرا رنگت پريده؟ چيزى نيست. سرت به كار خودت باشه مشكلى پيش نمياد.

لبخند پر استرسى زدم و از آشپزخونه بيرون اومدم. مرد گفت:

-بيا سالن، آقا كارت داره.

دوباره از دنبال مرد راه افتادم و به سالن رفتيم. اينبار كمى با دقت به اطرافم نگاه كردم.

سه تا دختر كه تقريباً هم سن و سال خودم بودن روى مبل سه نفره اى نشسته بودن

و دو تا خانم چهل و خورده ای به بالا روى مبل دونفره اى.

خانم جون و آقا جون تو صدر مجلس نشسته بودن. آقا جون با صداى پرتحكمى گفت:

-بشين.

روى مبل تك نفره اى نشستم.

-احمدرضا ايران نيست و من از طرف احمدرضا وكيلم تو رو به عقد موقتش دربيارم تا بهارك دختر احمدرضا از آب و گل دربياد. هرچى كه ميخونم رو تكرار كن.

و شروع به خوندن چند آيه ى عربى كرد.

هرچى ميخوند از دنبالش تكرار مى كردم. بعد از خوندن آيه گفت:

-آقاى رحمانى تو رو به خونه ى احمدرضا مى بره. فعلاً بهارك پرستار داره … اون همه چى رو بهت ياد ميده و تو شروع به كار مى كنى.
احمدرضا از سر و صدا و شلوغى بيزاره، پس فكر نكن تو فقط دايه ى دخترش هستى. نه، از اين خبرا نيست؛
تو بايد تمام كارهاى خونه ى احمدرضا رو انجام بدى.

-بله.

-حالا ميتونى برى.

از روى مبل بلند شدم. صداى پچ پچ دخترا آزاردهنده بود.

با استرس دستى گوشه ى روسرى بلندم كه دور گردنم سفت بسته بودم كشيدم و بدون نگاه به بقيه همراه آقاى رحمانى بيرون اومديم.

 

با خوردن هواى تازه نفسى كشيدم. دلم براى بى بى و غرغرهاش تنگ شده.

الان بايد مى رفتم و شير گاو رو مى گرفتم. نگاهى به دست هام كه ناخن هاشون رو از ته گرفته بودم انداختم.

اون زمان كه پيش بى بى زندگى مى كردم چقدر دلم مى خواست ناخن هام بلند بشن.

چقدر به دخترهاى شهرى كه براى تعطيلات روستا می اومدن غبطه مى خوردم اما الان دلم فقط اون روستاى كوچك رو مى خواست.

با صداى آقاى رحمانى به خودم اومدم و سوار ماشين شدم. آقاى رحمانى چيزى زير لب گفت و ماشين و روشن كرد.

نگاه آخر رو به خونه ى مردى كه ادعاى پدربزرگى داشت انداختم.

بعد از مسافتى كه براى من مثل يك قرن گذشت، ماشين كنار در فلزى رنگى ايستاد. از ماشين پياده شدم و نگاهى به در بزرگ و غول پيكر رو به روم انداختم.

آقاى رحمانى پياده شد و زنگ آيفون رو زد. در با صداى تيكى باز شد. دنبال آقاى رحمانى راه افتادم.

نگاهى به نماى خونه ى رو به روم انداختم كه با آجرهاى قهوه اى سوخته نماى زيبايى ساخته بود.

در و آروم هل دادم. پا تو حياط گذاشتم اما با ديدن حياط رو به روم لحظه اى از اونهمه زيبايى تعجب كردم. حياط كوچك اما پر از درخت.

از در حياط تا در سالن كه مسافت زيادى هم نبود گل هاى ياس و پيچك در هم تنيده بودن و بوى گل ياس تمام حياط رو برداشته بود.

درخت بزرگ گيلاس كه تابى بهش بسته شده بود و باغچه اى پر از گل هاى رنگى.

كمى از ديدن حياط خونه و اونهمه گل و فضاى سرسبز رو به روم حس آرامش گرفتم.

سمت در سالن رفتيم و از دو تا پله ى مرمرين بالا رفتيم.

 

آقاى رحمانى در سالن رو باز كرد گفت:

-بفرمائيد.

كفش هام و درآوردم و پا توى سالن گذاشتم كه بوى خوش عود پيچيد توى مشامم.

سر بلند كردم اما با ديدن سالن رو به روم لحظه اى از اون همه آرامش و زيبائى متعجب شدم.

سالنى نيم دايره، پنجره هاى تمام شيشه و پرده هاى حرير سفيد. كف سالن تمام سراميك سفيد كار شده بود.

يه قسمت سالن مبل هاى اسپرت رنگى چيده شده بود.

پله ى كوتاه و مارپيچى كه طبقه ى پايين رو به طبقه ى بالا وصل مى كرد.

نگاهم چرخيد و روى پيانوى مشكى براقى ثابت موند كه رنگ مشكيش تضاد زيبائى با رنگ سالن ايجاد كرده بود.

گربه ى سفيد چاقى پاى پيانو خوابيده بود.

با ديدن خونه خوشحال شدم. نه خيلى بزرگ و اعيانى بود و نه كوچك. يه خونه ى زيبا و در عين آرامش.

با صداى آقاى رحمانى چشم از خونه گرفتم.

-امروز يه خدمتكار اومد و اينجا رو تميز كرد. پرستار بهارك، بهارك رو با خودش برده. از امروز تو بايد تمام كارها رو انجام بدى و از بهارك مراقبت كنى.
آقا احمدرضا فعلاً نيست و رفته خارج از كشور و معلوم نيست كى بياد! اما بهتره حواست رو جمع كنى چون يكم زيادى خشنه و براش هيچ چيز مهم نيست.
دنبالم بيا بالا، اتاق خواب ها طبقه ى بالا قرار داره. بهتره با اين دختره پرستار بهارك خيلى صميمى نشى.

سرى تكون دادم و از دنبالش راه افتادم. طبقه ى بالا فقط يه سالن نيمه داشت و يه دست صندلى راحتى چيده شده بود.

به اتاق اولى اشاره كرد.

-اتاق آقا؛ حق ندارى پاتو توى اين اتاق بذارى. اگر سرپيچى كنى هر اتفاقى برات افتاد پاى خودته!

به اتاق وسط اشاره كرد و سمت در رفت.

-اين اتاق بهارك و پرستارشه.

 

نگاهی به اتاق انداختم .

اتاق ۱۲متری با یه تختی که ازیک نفره کمی بزرگتر بود و

یه تخت بچه .

آقای رحمانی در اتاقو بست .

_ به زودی این اتاق ماله تو میشه و این یکی اتاق هم اتاق مهمان هست .

بهتره وسایلت رو اتاق بهارک بزاری .

خدمتکار توی اشپزخونه است ،

کلید ها رو ازش بگیر و تا شب بهارک رو پرستارش میاره .

و تا اومدن اقا تو همراه پرستار تنهایی …!

سری تکون دادم .

اخمی کرد گفت : _ بهتره انقدر دست و پا چلفتی نباشی پرستار ،

بهارک تورو تو جیبش میزاره من رفتم …

و سمت پله ها رفت .

با رفتنش نفس اسوده ای کشیدم .

سمت اتاق رفتم وارد اتاق شدم .

یه قسمت از اتاق کمد بزرگ دیواری بود .

زیپ کیفمو باز کردم و بلوز دامن ساده ای از توش دراوردم .

بلوزو دامنو جای مانتو شلوار پوشیدم .

و مانتو شلوارمو تا کردم تو ساک دستی کوچیکم گذاشتم .

موهای بلند بافته شده ام رو توی بلوزم کردم و روسریم رومحکم دور سرم پیچیدم .

نگاهی توی اینه به چهره ام انداختم .

پوستی سفید گونه هایی که کمی گلبهی رنگ بود و چشم هایی بین مشکی و قهوه ای

دستی به ابروهام کشیدم و

نگاهم روی لوازم ارایش روی میز ثابت موند .

یاد بی بی افتادم ،

که هروقت اگر میخواستم از مغازه مریم خانوم لوازم ارایش بخرم دعوام میکرد

میگفت : _ یه دختر تا توی خونه هست ارایش نمیکنه …!

و منم به خاطر اینکه ناراحت نشه و تا یک هفته سرم غر نزنه هیچ وقت نمیخریدم .

نگاهم رو از رنگ های وسوسه برانگیز گرفتم و سمت در اتاق رفتم ،

نگاهی به دمپایی های تو خونه ای ام …..

جلوی در وردی بودو موقع ورود

پوشیده بودم به پام زار میزد.

توجه ای بهش نکردم و از پله ها اروم پایین اومدم .

زنی از اشپزخونه خارج شد ،

با دیدنم لحظه ای تعجب کرد و

گفت : _ خدمتکار جدید هستی .

نمیدونستم چه توضیحی بدم و فقط به سر تکون دادن اکتفا کردم .

پشت چشمی نازک کردگفت : _ به شادی خانوم بگو همه جارو تمیز کردم .

_ باشه

کیفش رو روی شونه اش انداخت گفت : _ دهاتی ها چه شانسی دارن کجاها کار گیرشون میاد .

درو باز کردو رفت.

سری از تاسف برای این تفکرپایینش انداختم نگاهی دوباره به سالن انداختم ،

سری به اشپزخونه زدم ، هنوز نیومده دلم برای بی بی و خونه تنگ شده .

درسالن رو باز کردم وبا دیدن حیاط لبخندی زدم ، کنار باغچه نشستم ،

زانوهام رو توی بغلم جمع کردم ، سرم رو روی زانوهام گذاشتم ،

همیشه حسرت یه خانواده داشتم .

از وقتی خودم رو شناختم ، توی یه روستا و کنار بی بی بودم .

نه پدری نه مادری فقط یک تصویر مبهمی از مردی که با ماشینش

روستا میومد و پول و خوراکی میداد میرفت .

توی مدرسه وقتی هم کلاسی هام از مادرو پدرشون میگفتن حسرت

میخوردم که من چرا پدرو مادر ندارم .

اهی کشیدم درحیاط باز شد و ماشینی وارد حیاط شد صدای اهنگش گوش خراش بود .

از جام بلند شدم ، در ماشین باز شد .

نگاهم به یه جفت صندل پاشنه بلند و ناخون های که لاک قرمز جیغ زده بود افتاد .

شلوار کوتاهی که ساق پای سفیدش رو به خوبی به نمایش گذاشته بود ،

نگاهم بالا اومد و ….

 

نگاهم بالا اومد و روی تونیک کوتاهی که بیشتر شبیه بلوز بود افتاد .

نگاهم همین طور بالا اومدو روی شالی که روی شونه هاش

افتاده بودو موهای بلوندش که باز دورش ریخته بود .

سر بلند کردم و با دیدن چهره ی ارایش کردش متعجب شدم .

لب های بزرگ و قرمز رنگ ، گونه هایی که بیش از حد برجسته بود و چشم هایی

که مژه های بلندش هر لحظه ممکن بود بیفته .

هنوز متعجب داشتم نگاهش میکردم ، که نگاه سرسری بهم انداخت و

گفت : _ تورو کی راه داده اینجا ؟؟

منظورش چی بود ؟؟؟

نگاهش روی دمپایی های مردونه ی توی پام افتاد .

قهقه ای سر داد گفت : _ تو دیگه چقدر املی ،

بیا برو بیرون ، من نمیدونم چرا هر گدا گدوری رو اینجا راه میدن .

اخمی کردم و گفتم : _ من دیانه ام ، پرستار جدید بهارک …..!

در ماشین و بست و سمت در شاگرد رفت .

پوزخندی زد گفت : _ آخر اون پیر خرفت کار خودشو رو کردو توی امل رو اورد .

دروباز کردو دختر بچه ی نازی که روی صندلی مخصوص کودک

نشسته بود رو برداشت .

با گام های آروم اومد سمتم و رو به روم ایستاد .

نگاه تحقیر آمیزی بهم انداخت و گفت :

_ یه دختر دهاتی بیشتر از این نمیشه .

و از کنارم رد شد .

نفسم رو کلافه بیرون دادم .

این دیگه چه عجوبه ای بود …!

از دنبالش سمت سالن رفتم .

دلم میخواست بهارک رو بغل کنم .

با دیدنش یاد بچگی خودم افتادم .

اینم مثل من ناخواسته بی مادر شده ،

اما ، مادر من ، منو نخواست ،

اما مادر بهارک …

سری تکون دادم

 

بهارک و روی فرش نرمی که کنار مبل بهمن بود ،

گذاشت گفت : _ مامان شادی بره لباس عوض کنه زود میاد .

ابروهام از تعجب بالا پرید ، مامان شادی ؟!

این مگه پرستار بهارک نیست .

چطور یهو مادرش شده ؟!

خنده ام گرفته بود .

حتما الان دلش پیش آقای قاتل بود .

با یاد آوری احمدرضا ،

مردی که حتی عکسش رو هم ندیدم رعشه ای به تنم افتاد .

ندیده ازش میترسیدم ،

چون کسی که به مادر بچه خودش رحم نکنه و با سنگدلی به قتل برسونه ،

پس حتما بلایی سرم میاره .

سمت بهارک رفتم و کنارش روی زمین زانو زدم .

دختر نازی بود …!

تاپ صورتی با شلوارک سفید تنش بود .

پوستش سفید بلورین و موهای کم پشت فرفری ،

دستهای تپلش رو توی دستهام گرفتم که سرش و بلند کرد .

نگاهم به چشمهای درشت و معصومش که افتاد دلم ضعف رفت .

لبخند روی لبهام نشست .

_ سلام کوچولو

اخمی کرد .

فهمیدم چون دفعه اوله داره منو میبینه حس بیگانگی داره ،

آروم پشت دستش رو نوازش کردم .

_ آروم باش عزیزم ، دلت میخواد بهت یه چیز خوشمزه بدم ؟

نیشش باز شد و دندون های جلوش نمایان شد .

دلم طاقت نیاورد و خم شدم نرم گونه ای سفیدش رو بوسیدم .

آروم بغلش کردم و سمت آشپزخونه رفتم .

غذایی که خدمتکار مخصوص بهارک درست کرده بود رو ،

تو بشقاب مخصوصش ریختم تا سرد بشه .

بهارک رو روی صندلی خودش گذاشتم و کمربندش رو بستم .

 

غذاش رو روی میز مخصوصش گذاشتم .

قاشق و برداشتم تا دهنش بدم که دست دراز کرد قاشق رو از دستم کشید .

لبخندی زدم و قاشق رو دست خودش دادم ،

قاشق رو زد توی سوپ و کمی از سوپ روی میز ،

پخش شد روی میز و لباس هاش ذوق کرد و خندید ،

از کارش خنده ام گرفته بود و با لذت نگاهش میکردم .

یه قاشق توی دهنش میکرد و دو قاشق میریخت .

با صدای جیغی ترسیده از روی صندلی بلند شدم که نگاهم به شادی افتاد .

یه تاپ گردنی بالای ناف تنش بود با یه شورتک ، ازینکه انقدر راحت بود تعجب کردم .

اخمی کرد گفت : _ این چه وضعه غذا دادن به بچه است ؟

ببین چیکار کردی .

_ اما بچه باید از غذا خوردن لذت ببره .

_ واه یعنی توی دهاتی داری به من درس تربیت کردن بچه رو یاد میدی ؟

رفت سمت بهارک اخمی کرد .

گفت : _ دختر بد چرا خودتو کثیف کردی ؟

بهارک لب ورچید تا گریه کنه ، دلم براش سوخت و رفتم سمتش .

_ بذار غذاشو بخوره .

شادی با دستمال دستهای بهارک و پاک کرد

گفت : _ تو کار من دخالت نکن .

_ اما من قراره پرستار بهارک باشم .

دست به کمر گفت : _ کی گفته ؟ بذار احمدرضا برگرده .

تکلیفم رو روشن میکنم .

نمیدونستم واقعا جوابش رو چی بدم .

این دختر انگار خودش رو صاحاب این خونه و مادر بهارک میدونست .

روسریم رو جلو کشیدم .

با حرص بهارک رو زیر بغلش زد و از آشپزخونه بیرون رفت .

صدای گریه ای بهارک بلند شد .

دلم برای این دختر بچه ای معصوم سوخت .

 

آشپزخونه رو تميز كردم و از آشپزخونه بيرون اومدم. بهارك دوباره روى همون فرش نشسته بود و كمى اسباب بازى كنارش پهن بود.

شادى با ديدنم اخمى كرد گفت:

-تو كارهاى من دخالت نكن.

-اما من دارم كار خودم رو مى كنم و پرستار بهاركم.

پوزخندى زد.

-اما من قراره مادرش بشم و مطمئن باش اون وقت ديگه نيازى نيست اينجا باشى!

سعى كردم اداى خودش رو دربيارم و دست به سينه شدم. پوزخندى زدم.

-باشه، اول برو زن باباش شو بعد اون وقت منم از خدا خواسته از اين خونه ميرم.

دندون قروچه اى كرد گفت:

-بهتره نهار رو آماده كنى. من گرسنمه.

-شرمنده كه نهارم رو خوردم. تو هم اگه گرسنته برو خودت بخور.

-دختره ى دهاتى، حسابتو مى رسم.

حرفى نزدم و سمت قفسه ى كوچك و چوبى كنار سالن رفتم. نگاهى به كتابهاى داخل قفسه انداختم.

با ديدن كتاب شازده كوچولو ذوق كرده كتاب رو برداشتم و روى زمين كنار بهارك نشستم.

اين دختر عجيب مظلوم و شيرين بود. شادى لباسهاش رو عوض كرده بود. دستى روى بازوى مرمريش كشيدم و كتاب رو باز كردم.

محو كلمات داخل كتاب بودم كه شادى اومد و روى مبل رو به روئيم نشست. گفت:

-تيپشو ببين.

توجهى بهش نكردم. چند روزى بيشتر قرار نبود اينجا باشه پس نيازى نبود باهاش گلاويز بشم.

بهارك كنار وسايل بازيش خوابش برد. آروم برش داشتم.

من نميدونم اين دختره جز آرايش كار ديگه اى هم بلده كه پرستار شده؟!

 

سه روزى ميشد كه توى اين خونه اومده بودم. سه روز كسل كننده.

تنها سرگرمى كه داشتم ساعاتى بود كه بهارك پيشم بود و باهاش بازى مى كردم.

دوستاى شادى اومده بودن و دوست نداشتم پايين برم. تو اين سه روز به حد كافى شادى مسخره ام كرده بود.

رو به روى آينه ايستادم و نگاهى دوباره به خودم انداختم.

روسرى بلند تركمن و بلوز و دامن ساده اى. چون لباسام گشاد بود لاغر به نظر مى رسيدم.

صداى بلند موزيك و خنده از پايين مى اومد. كنجكاو شدم و روى نرده ها كمى خم شدم.

چند تا دختر وسط سالن در حال رقص بودن.

نگاهم به چهره ى گريون بهارك افتاد كه حواس هيچ كس بهش نبود. طاقت نياوردم و آروم از پله ها پايين اومدم.

سمت بهارك رفتم. با ديدنم دستهاش رو سمتم دراز كرد. بغلش كردم و سمت در سالن رفتم.

انقدر غرق بودن كه متوجه ى من نشدن.

از سالن بيرون اومدم. هواى خوب بهارى خنك بود و نسيم ملايمى مى وزيد. سمت تاب سفيد گوشه ى حياط رفتم.

روى تاب نشستم و بهارك رو روى پاهام گذاشتم.

آروم با پام تاب رو تكون دادم. همينطور كه تاب تكون مى خورد سرم رو خم كردم و كنار گوش بهارك گفتم:

-توام مثل من وقتى بزرگ بشى چيزى از چهره ى مادرت يادت نيست اما فقط حسرت ميخورى كه توى اين دنيا نيست.
ميگن من مادر دارم اما چرا پس نيدمدش؟ چرا تو زندگيم نبود؟

توى بغلم وول خورد. زير گردنش رو بوسيدم.

3.6/5 - (9 امتیاز)

Check Also

رمان بهار پارت ۴

اگه خواهر و برادری این وسط بودند، قطعا منو میذاشت سر راه! لباس مناسبی پوشیدم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.