پارت آخر رمان باغ سیب

وقتی تماس بعد ازچندین بوق پی درپی بی پاسخ قطع شد ،از سر ناتوانی ایستاد ، خم شد و دست روی زانو هایش گذاشت، حالتی مثل رکوع ، با صدایی بلند ،گفت:

《 چیکار کنم خدایا ….. جواب نمیده !》

گلی خانوم با رنگ و رویی مانند کچ دیوار از کنار مهرداد بلند شد ! شال ، مانتو وشلوارش مثل جعبه ی مداد رنگی هر کدام به رنگی بودند وهریک ساز خودش را می زدو هیچ تناسبی با هم نداشتن !

با پر دست چتری هایش را پس زد و با دستانی لرزان موبایلش را قدری بالا تر آورد و روی عکس گیسو اشاره کرد وتماس برقرار شد و بوق های ممتدد او هم بی پاسخ ماند! وقتی فرهنگ تماس گرفت و سراغ گیسو را از او می گرفت ، دنیا پیش چشمانش به دوران افتاد ، ذهنش به استقبال بدترین اتفاق ها که اولین آن تصادف بود کشیده شدو سراسیمه سرش را جای پایش گذاشت و خود را به خانه ی دخترش رساند وحالا میان چه کنم هایش پس و پیش می شد وزیر لب خدا خدا گفتن هایش به راه بود،

گرشا هم حال روزی بهتر از خواهرش نداشت دلشوره ته دلش پر جوش خروش زیر و رو می شد ! از سر درماندگی پوف بلندی کشید ، دستش را میان موهایش فرو برد ، موبایلش را از داخل جیب پیراهن چهار خانه اش بیرون کشید ، با دیدن ساعت کلافه تر از قبل رو به فرهنگ پرسید:

《 ساعت ده و ربع ،گفتی امتحان گیسو چه ساعتی بود….؟》

نفس عمیقی کشید تا قدری به افکارش مسلط باشد ، حالا او هم کاسه ی چه کنم به دست داشت و دل شوره هایش را در آن می ریخت و جواب داد:

《 ساعت چهار ونیم ، نیم ساعت قبلش با هم حرف زدیم حالش اصلا خوب نبود و این رو می شد از صدای گرفته اش فهمید ، بهش گفتم ساعت شش و نیم یه قرار کاری مهم دارم نمی تونم بیام دنبالت ،قرار شد از جلسه ی امتحان اومد بیرون با من تماس بگیره و با آژانس برگرده خونه تا من خودم رو برسونم وبا هم بریم دکتر….》

برزو روی صندلی های استیل مهرانگیز خانوم قدری معذب بود جا به جا شد و به میان حرف فرهنگ دوید:

《 من از آژانس نزدیک دانشگاه سوال کردم مسافری با مشخصات آبجی گیسو نداشتند…. جی پی اس موبایلش اگه روشن بود شاید می شد پیداش کرد . پسرخواهر اسماعیل آقا بقال، افسر راهنما و رانندگیه ، شماره تلفنش رو دارم و می توتم ازش بخوام چک کنه ببینه بین مسیر خونه تا دانشگاه خدا یی نکرده تصادفی اتفاقی افتاده یا نه…!.》

مهرانگیز خانوم بادی زیر پر چادرش انداخت ، خجالت زده از حاج خانوم و این که تازه عروسش بی خبر از شوهرش تا آن موقع شب بیرون از خانه مانده ، گفت:

《 برزو خان تو رو خدا موضوع رو جهانیش نکن دیگه…..! نگاه نکن به حاج خانوم که با هم نداریم و مثل خواهرم می مونه ، ما تو در و همسایه آبرو داریم همین مون مونده که توی محل پچ و واپچ بشه که تازه عروس فتوحی ها به خونه برنگشته و همه رو دل نگران کرده، می گم شاید رفته خونه ی دوستی ، هم کلاسی ، و یا حتی خرید …! توی ترافیک گیر کرده و حواسش هم به موبایلش نیست ! صبر کنیم شاید خودش پیداش بشه !》

فرهنگ میان آشفتگی هایش به چهره ی برافروخته ی گلاب خانوم و گلی نگاه کرد و رو به مادرش با لحنی مودبانه، کوتاه و هشدار دهنده ، گفت:

《 مامان خواهش می کنم… الآن تنها چیزی که مهمه پیدا شدن گیسوست که همه ازش بی خبرن و تلفنش رو به دلایلی که ما نمی دونیم جواب نمیده !》》

مهرانگیز خانوم ابرو های بلند و نازکش در هم گره شد ورو به افسانه که بغ کرده جفت برزو نشسته بود شد و سر حرف را به سمت دیگر چرخاند:

《 افسانه جون دست گلت درد نکنه، زحمت چند تا چایی رو بکش گلومون خشک شده ….》

گلاب خانوم از سنایوریه نوشته شده توسط مهرانگیز خانوم و بالا و پایین کردن ابرو هایش اصلا خوشش نیامد !روی ترش کرد و با ابروهایی که به ندرت در هم تابیده می شد رو به او با لحنی دلخور ، جواب داد:

《 آدم باید خودش عاقل باشه ، مهرانگیز خانوم ! دختری که من توی دامنم بزرگ کردم محاله بی خبر از شوهرش کاری بکنه ! از اون گذشته صبح که با هم حرف زدیم سرمای سختی خورده بود و صداش خروسک داشت آدم مریض با اون حالش میره خرید و مهمونی …..!؟》

مهرانگیز خانوم از جواب تند و تیزمادر بزرگ گیسو بر آشفت ، دهان پر کرد تا جواب او را بدهد اما حاج خانوم مجالی به او نداد:

《 یه صلوات ختم کنید، به جای این حرف ها بیان عقل هامون رو روی هم بریزم ببینیم چی کار می شه کرد…؟ اصلا چرا زنگ نمی زنید صدو ده ….؟ 》

مهرداد پارچ آب روی میز را برداشت و با لیوانی پر از آب به س

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۱۷.۰۱.۱۷ ۰۷:۴۸] مت گلاب خانوم رفت و آن را به دست او داد ،گفت:

《 حاج خانوم ، زنگ بزنیم چی بگیم ، بگیم دخترمون بعد از امتحانش که احتمالا تا هفت شب طول کشیده تا الآن که ساعت ده و نیمه ،خونه نیومده !کلانتری هم بریم حداقل امشب کاری نمی کنن》

گرشا چشم از چهره ی درهم و نگاه بی فروغ فرهنگ که مثل گلوله ای از آتش سرخ شده بود برداشت و رو افسانه ، پرسید :

《 افسانه خانوم ، به غیر از نگار کس دیگه ای رو می شناسید که شاید از گیسو خبر داشته باشه …؟》

《 نه گرشا خان …. تا اون جایی که من می دونم فقط ، نگاره ، به اون هم هر چی زنگ می زنم جواب نمی ده ! شماره ی خونه شون رو هم ندارم،》

فرهنگ بی درنگ با لحنی مستاصل، گفت :

《می شه لطفا یه بار دیگه تماس بگیرید ، شاید این بار جواب دادند …. امروز با هم امتحان داشتند شاید خبری ازش داشته باشه؟》

افسانه چشمی گفت و بار دیگر به روی شماره ی نگار اشاره کردتا تماس برقرارشود.

****
نور چراغ شارژی رفته رفته رو به افول می رفت و رمقی نداشت تا دل تاریکی را بشکافد…. بارش برف نم نمک زیاد شده بود و دانه هایش هم ریز تر… خسرو چراغ قوه اش را روشن کرد و به سمت کریم نشانه رفت :

《 دست به جنبمون ، چرا این قدر لفتش میدی ! برو یه بیل دیگه از بین خرت و پرت ها پیدا کن خودم هم دست به کارشم . 》

کریم نفس های خسته اش را که با هن هن همراه بود ترو تازه کردو باهرکلامش ابر کوچکی دور دهانش شکل می گرفت و در دم محو می شد …بیل را روی دل زمین فرو کرد و دمی ایستاد و چنان حرف زد که گویی کار هر روزش کندن قبر است!

《 خسرو خان همین یه بیل رو پیدا کردم ،بد زمینی به تورمون خورده ! زمینش سنگلاخه، بی خود نبوده که این قسمت از باغ رو درخت نکاشتن ! لا مصب پر قلوه سنگه باید چاله یه جوری باشه که دو تاشون توش جا بشن دیگه ….》

هومن دستمالی دور دهانش جایی روی چانه اش بود ، اما گیسو همچنان به دور دهانش دستمالی چهار خانه شبیه لنگ حمام بسته بو ند… سرما به تمام نسوج بدنش رخنه کرده و او ناتوان ازحرکت اعضای بدنش، پلک هایش در تلاشی بیهوده برای باز ماندن رفته رفته سنگین می شد … هومن درمانده و دل نگران از حال گیسو، گاه به خسرو خواهش و التماس می کرد و گاه ناسزا های درشت می گفت و خسرو مملو از عقده ای پنهان فقط خنده های چندش آور نا متعادلش را تحویل او می داد ، و میان خنده هایش به یک باره ایستاد و به نقطه ای نا معلوم خیره شد، گفت:

《 به بابام زیاد فحش بده ….حال می کنم ! مرتیکه دست بزن داشت بد جوری می زد هم من رو هم مهناز رو ….》

زنگ موبایل گیسو پایانی برای خنده های چندش آور و مشمئز کننده ی او شد ،با دیدن عکس نگار روی صفحه ی موبایل یک لنگه ابرویش را بالا انداخت ، اسم نگار کنار عکسش حک شده بود. این دختر را روز عروسی فرهنگ میان مهمانان دیده بود . دختر تپل و بانمکی که خنده های عجیبی داشت!

صفحه ی روشن موبایل را به سمت گیسو گرفت ، گفت:

《 از این دختره خوشم میاد، دختر تُپل و مُپل و خوشگلیه ! آب ها که از آسیاب افتاد و فرزانه برگشت سر زندگیش شاید رفتم تو نخش…! احتمالا توی این هاگیر و واگیر گم شدن تو زیاد ببینمش …! می دونی من تو کار زن شوهر دار نیستم ، اصولا ترو تازه هاش رو دوست دارم. دوست دارم صداش رو بشنوم ، میذارم باهاش حرف بزنی، هرچی خواستی بگو … ولی حرف نامربوط بزنی و بخوای زرنگ بازی در بیاری، بد جوری باهات تا می کنم ، حالته که چی می گم….؟》

ذهنش مثل یخ منجمد شده بود اما حاضر نبود این فرصت را هم از دست بدهد ،تعداد زنگ ها که بیشتر می شد دلهره ی او هم وسعت می گرفت تا مبادا تماس قطع شود ، چشمان بی فروغش را بر روی هم فشرد تند و پی در پی سرش را به علامت تایید تکان داد :

خسرو مشتاق بود تاهرچه زود تر صدای نگار را بشنود، تندو تیز دستمالی را که محکم بین فک بالا و پایین دهان گیسو جای گرفته بود را پایین کشید و گوشه دهان گیسو خراش افتاد … و قبل از این که صفحه ی موبایل برای برقراری ارتباط لمس کند رو به هومن گفت :

《 دکتر خفه میشی ، صدا ازت در بیاد تلافیش رو سر ناموس فرهنگ در میارم حواست هست که چی می گم !؟》

وقاحت خسرو مرزی نداشت و از ترس این که بلایی سر گیسو نیاورد ، نفس هایش هم آهسته شد … خسرو خم شد و کنار پای او روی زانو نشست ،گوشی را روی اسپیکر گذاشت و تماس را وصل کرد ،و آن را نزدیک دهان گیسو گرفت ….
سرش پر شتا ب هم نوا با استخوان هایش می کوبید سعی کرد قدری به خودش مسلط باشد و با صدایی که خط و خش بسیار داشت و نگاهش به صورت پهن و چشمان ریز شده ی خسرو بود آهسته اما کوتاه ، گفت:《سلام نگار…..》

همین جمله کافی بود تا نگار پشت خط منفجر شود:

《 سلام و کوفت ! کو ر نشی الهی ، یه لشکر رو نگران خودت کردی ! اصلا معلوم هست کدوم گوری هستی! شوهر بیچار ت وقتی با من حرف می زد صداش می لرزید، گوشیم روی سایلنت بود و متوجه تماس هاش نشدم ! 》

از تصور حال و روز فرهنگ افکارش م

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۱۷.۰۱.۱۷ ۰۷:۴۸] چاله شد و نمی دانست اهالی خانه هم از غیبت او مطلع شدن یا نه !؟ نگاهی به سمت قبری انداخت که لحظه به لحظه عمیق تر می شد و دانه های برف پیش از او و دکتر ریاحی داخل آن دفن می شدند و به لطف سنگ ها ، کار کندن آن به کندی پیش می رفت….

ترس مثل قاچ سمی خود رو گوشه کنار دلش می روید و هر دم تعدادش بیشتر و بیشتر می شد! سعی کرد نظمی به افکارش بدهد ،نباید این فرصت را از دست می داد ، به سختی آب دهانش را فرو داد و با همان صدای پر خش و ناسور در حالی که سعی می کرد خسرو را نگاه نکند ، زیرکانه ،جواب داد:

《 گوشیم روی سایلنت بود متوجه نشدم ، توی ترافیکم دارم بر می گردم خونه 》

《تو ساعت هفت نشده از جلسه امتحان اومدی بیرون و الآن ساعت یک ربع به یازده ، تا الآن چه غلطی می کردی که همه رو نگران خودت کردی!؟ خب یه تماس با شوهرت می گرفتی!؟》

میان افکار منجمدش و قلبی که بی امان همراه درد استخوان هایش می کوبید ، اولین دروغی که به ذهنش رسید را به زبان آورد:

《 رفته بودم کتاب فروشی جلوی دانشگاه …..》

نگار کم طاقت به میان حرفش دوید :

《 توی این هوای سرد ، با این حالت پاشدی رفتی کتاب فروشی چه غلطی بکنی می مردی وقتی حالت بهتر شد می رفتی…!؟》

نگاهش بالا آمد تا امتداد چشمان خسرو و نگاه او را به روی خود مات وثابت دید. قرار بود به جرم کینه ی خسرو به فرهنگ بمیرد ! و نه چیز دیگری !

برای زنده ماندن باید آخرین تلاشش را هم می کرد و باقی آن را به دست تقدیر می سپرد و دعا می کرد تا نگار حرفهایش را به گوش فرهنگ برساند.مژه بر هم زد تا برفهای نشسته روی آن به پایین سرازیر شودو من من کنان بااحتیاط و شمرده جواب داد:

《 دلم طاقت نیورد ، اومدم تا اولین رمانم که تازه چاپ شده از پشت ویترین تماشا کنم بعد هم تاکسی خالی پیدا نکردم 》

گیسو قلبش در دهانش می کوبید و جملات را به خاطر سوز و سرمایی که در تار و پودش رخنه کرده بود لرزان ادعا می کرد و چشمانش از ترس روی صورت خسرو ثابت ….. ! آوای نا خوشایند فرو رفتن بیل در دل خاک که مدام پر و خالی می شد برایش همانند صدای ناقوس مرگ بود! نگار معترض شد:

《 گیسو صدات خیلی ضعیفه … یه کم بلند تر حرف بزن مگه تو تاکسی نیستی این صدای خِرت خِرت چیه…!؟》

خب باید می گفت صدای گور کنی است که قبر او و دکتر ریاحی را می کند ! دست های کرخت شده اش را که از پشت بسته شده بودند، در هم تاب داد . حالا می فهمید که جان چقدر عزیز است ، محال بود آخرین طناب نجاتش را بیهوده رها کند ، جوابش را بی پاسخ گذاشت ،ترسان و لرزان سعی کرد قدری بلند تر حرف بزند.

《 نمی دونم ،شاید خط روی خط افتاده !…》

نگار گیج حرفهای گیسو سرخوش و بی خبر از حال گیسو ، میان خنده های پت پتی اش گفت:

《 کور نشی الهی … پر حرفی باشه برای بعد ، یه زنگ به شوهر بدبختت بزن ، همه رو دلواپس خودت کردی، افسانه هم خونه ی شما بود … بعدا درباره ی رمانت حرف می زنیم .》

از ترس این که پر حرفی های نگار فرصت را از او بگیرد میان دل دل هایش دل به دریا زد و به میان جمله ی او دوان دوان آمد وجمله آخر را هم گفت.

《 بهشون زنگ می زنم . می خواستم بعد چاپ کتاب بهت بگم ، فرهنگ با شخصیت اول رمان مشکل داشت برای همین مجبور شدم یه تغییراتی بدم .》

خسرو از صدای نرم و دلنشین نگار خوشش آمده بود و دلش می خواست این مکالمه همچنان ادامه پیدا کند ،اما با شنیدن اسم فرهنگ به آنی اخم هایش در هم فرو رفت و با زانو یش که مماس با زانوی گیسو بود محکم به پای او ضربه زد و تماس را در دم قطع کرد …. از جایش برخاست ودر حالی که گوشی را از بیخ و بن خاموش می کردرو به کریم نباتی با لحنی پراز پر خاش گفت:

《 جون بکن کریم …. مگه نمی بینی برف داره شدید می شه !؟》

کریم ،برف های نشسته روی صورتش را با پشت دست پاک کرد وچشمی گفت و دست به کار شد،

****
صدای گیسو به یک باره آن سوی خط جا ماندو الو الو گفتن های نگار این سو ی خط….! بار دیگر شماره را گرفت و این بار صدایی بی روحی در گوشی پیچید :« دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد..»درگیر مکالمه ی بی سرو تهش با گیسو ، ابروهایش به سمت بالا پرواز کرد و با افکاری درهم و بر هم و قدم هایی شل و وارفته پشت میز تحریرش نشست و آرنجش را ستون چانه اش کرد….

مکالمه بین شان را بار دیگر در ذهنش مرور کرد ،از صدای خرت و خرت که هیچ ربطی به تداخل خط ها نداشت ، می گذشت ! صدای لرزان و بی رمق گیسو را می توانست به سرماخوردگی ربط دهد اما بی خبر گذاشتن فرهنگ تا آن وقت شب برایش جای سوال داشت…!؟ پشیمان از این که بدون فکر جمله های صد من یه غاز تحویلش داده و ته و توی ماجرای دیر آمدنش را در نیاورده ، با یک تصمیم آنی شماره ی افسانه را گرفت…

****
صدای دیلینگ دیلینگ موبایل افسانه سکوت سنگین حاکم بر جمع را شکست و نگاه ها را مثل آهن ربا به خود جلب کرد. افسانه با دیدن اسم نگار به یک باره از جایش برخاست و رو به فرهنگ کوتاه گفت:

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۱۷.۰۱.۱۷ ۰۷:۴۸] « فرهنگ خان ،نگاره…»

با این جمله بی فعل و ناقص همه از جایشان بلند شدند ، به دور او حلقه زدندو افسانه وسط دایره قرار گرفت .او بلافاصله تماس راوصل کردوبرای این همه صدایش را همه بشنوند اسپیکر آن را روشن کرد بالحنی شتاب زده بدون سلام پرسید:

«نگار ، تونستی از دوستای مشترکتون خبری بگیری….؟»

فرهنگ صدای قلب بی قرارش را به وضوح می شنید ، افکارش ناتوان پی کور سوی امیدی دست و پا می زدو نگاهش به روی موبایل افسانه بود .

نگار از پشت میز تحریرش بلند شدکف دستش را روی پیشانی اش گذاشت و آن را رو به بالا تاامتداد موهایش سُر داد و آن را روی گردنش قلاب کرد ، گفت:

« ببین افسانه من هفت یا هشت دقیقه پیش به گیسو زنگ زدم »

نفس ها توی سینه حبس شده بود و فقط الهی شکر گلاب خانوم شنیده شد گلی از شدت اضطراب توانی برای ایستادن نداشت به مهرداد تکیه کرد .و فرهنگ منتظر جمله ی بعدی بود .

« گیسو می گفت رفته کتاب فروشیهای جلوی دانشگاه، برای همین دیر شده و توی تاکسیه و داره بر می گرده خونه ،داشتیم حرف می زدیم یه دفعه تلفن قطع شد بلافاصله تماس گرفتم ،ولی موبایلش خاموش شده بود …. برای همین من هم دلواپس شدم حرف هاش خیلی مشرق و مغرب بود .! بهش گفتم برای چی با این حالت رفتی چرایه زنگ به شوهر بیچارت نزدی…!؟ ولی جواب درست و حسابی نداد !

گرشا با شنیدن این حرف قدمی پس رفت بی درنگ او هم شماره ی گیسو را گرفت و تلاش او هم بی ثمر ماند ، رو به فرهنگ شد:

« موبایلش خاموشه ….»

فرهنگ نفس هایش به شماره افتاده … زبانش از استرس و دلواپسی چنان سنگین شده بود که گویی روی آن سیمان ریخته باشند و قدمی پیش تر گذاشت تا به موبایل افسانه نزدیک تر شودقبل از این که نگار جمله ی بعدی اش را بگوید ،پرسید:

« نگار خانوم… من فرهنگ هستم ،خواهش می کنم دقیقا بگید گیسو چی گفت…. ما با هم قبل امتحانش حرف زدیم قرار نبود بره کتاب فروشی …!؟»

نگار که حالا متوجه شده بود صدایش روی اسپیکر است سعی کرد جملاتش را مودبانه تر بیان کند .

« شبتون به خیر آقای فتوحی… گیسو گفت که وسوسه شده تا اولین رمانش رو روی پیشخوان کتاب فروشی ها ببینه …!»

فرهنگ گیج و گنگ نگاهش را روی چهره های نگران تابی داد و پرسید:

« نگار خانوم چه کتابی ….!؟ گیسو رمان چاپ شده نداره…»

« آقای فتوحی ،گیسو گفت اولین رمانم چاپ شده ، می گفت شما با شخصیت اولش مشکل داشتید و مجبور شد یه تغییراتی بده می خواست بعد چاپ رمانش بهم بگه….»

با جملات نگار فرهنگ فکری مثل رعد از میان ذهنش گذشت … و ناباور و بهت زده فقط گفت :

« این امکان نداره….! اولین رمان گیسو باغ سیبه که اصل رمان به همراه فابل پی دی افش پیش منه و هیچ وقت هم چاب نشده…! »

گلی خانوم دیگر تاب ایستادن نداشت در دم روی زمین نشست و در حالی که نفس هایش بند آمده بود نگاه ماتش به روی فرهنگ ثابت و بی حرکت مانده بود.

فرهنگ از جمعی که سکوت به لبهایشان زده بودند، قدری فاصله گرفت.. گویی می خواست آنچه که را رخ داده است را در ذهنش حلاجی کند وبا لحنی ناباور با خودش زمزمه کرد :

« من توی رمان باغ سیب فقط با یه کاراکترش مشکل داشتم ….»

لحظه ای مات ایستاد ،حالا دیگر یقین داشت که گیسو از این حرف منظور خاصی داشته و محال بود بی ربط از کتابی که هنوز ویرایش هم نشده حرف بزند….! دست هایش مشت شد و رگ های غیرتش متورم … و درحالی که به سمت در می دوید ، فریاد گونه گفت:

« گرشا خسروگیسو رو برده باغ سیب….»

سپس درحالی که دمپایی به پا می کرد ادامه داد:

« برزو زنگ بزن صد و ده ، تا ما برسیم کرج یک ساعت و نیم طول می کشه می ترسم دیر بشه ،مجابشون کن جون یه نفر در خطره گشت پلیس زود تر از ما اونجا می رسه….»

همه در بهت فرو رفته بودند…. فرهنگ با دمپایی وبدون کاپشن مثل باد می دوید وسوز هوا مثل شلاق به روی گونه اش نواخته می شد .. گرشا ،برزو ومهرداد هم به دنبالش …. گلی خانوم در دم بی هوش شد و گلاب خانوم با حال و روزی نه چندان بهتر از او و صورتی رنگ پریده ، یا خدایی گفت و کنار پای گلی زانو زد ، حاج خانوم رو به افسانه که مات مانده و مردمک هایش فقط می چرخید ،گفت:

« چرا خشکت زده یه لیوان آب قند درست کن مادرش پس افتاد …!»

مهرانگیز خانوم که همچنان با ناباوری هایش در گیر بود، چادر از روی سرش سُر خورد و به روی شانه اش افتاد و زیر لب آهسته ،گفت :

« خسرو با ناموس بچه ی من چی کار داره….!؟»

موبایل افسانه روی میز رها شده بود و نگار از همه جا بی خبر مدام از پشت خط تکرار می کرد :

«افسانه ، آقای فتوحی تو رو خدا بگید چی شده من هم نگران شدم… چرا هیچکی جواب من رو نمی ده ….؟»

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۱۹.۰۱.۱۷ ۰۲:۳۶] قانون زمان بر پایه ی دقایق و ثانیه هااستوار است . اما وقتی ترس ،دلهره و اضطراب بر آن حاکم باشد دیگر هیچ قانونی به آن حکم نمی کند و کش می آید ،هر ثانیه بسان هزار سال می گذرد و هر دقیقه یک عمر ….! برای گیسو که صدای خرت خرت بیل زیر گوشش بود و چاله ی گورش هردم عمیق تر می شد چنین بود …!

کریم که حالا فقط نیم تنه اش ازداخل گودال دیده می شد ، به سختی آخرین قلوه سنگ را از ته گودال در آورد و لبه ی گور گذاشت و با نفس هایی آمیخته با هن هن ،گفت:

«خسرو خان تموم شد، حالا چی کار کنم ….؟»

سیگار روشن خسرو ،مثل یک نقطه ی نورانی متحرک در دستان عصبی اش می چرخید ،عاقبت با یک حرکت کلافه آن را به زیر پا انداخت و دود گرمش را از ریه هایش بیرون فرستاد و در حالی که به سمت گیسو می رفت ،جواب داد:

« برو سر کوچه باغ یه سرو گوشی آب بده یه کم بمون اگه دیدی خبری نیس جلدی برگرد …»

کریم همان کرد که او گفت جستی زد و از داخل گودال بیرون آمد و کلاه پشمی قهوه ای رنگش را تا جایی زیر لاله های گوشش پایین کشید ولحظاتی بعد هیکل درشت و بی قواره اش لابه لای درختان سفید پوش باغ محو شد .

خسرو نگاهش را از چشمان وحشت زده ی هومن برداشت ، برف صورتش را پوشانده وچهار چنگولی در خود فرو رفته بود واز سرما دیگر قادر به حرف زدن نبود!

مسرور از این پیروزی ،به سمت گیسو رفت ،باز هم کنار پایش زانو زد ،چراغ قوه رابه سمت او گرفت و خیره شد ، ممتد و یکنواخت ….،مردمک های گیسو در تلاشی بی پایان از نور فرار می کردند و ترس چنبره زده میان آن پر توان حکم فرمایی می کرد. خسرو در حالی که نفس هایش بوی تندسیگار می داد ،گفت:

« حیف از این چشم ابرو که قراره طعمه خاک بشه ! تو داری تقاص اون شوهر الدنگت رو پس می دی ….! نقشه ام این بود که برم توی جلد داماد خوب ، تا کسی بهم شک نکنه وگرنه پولم رو که از سر راه نیاورده بودم بدم دست اون داداش الدنگ ترش خودش…! اونم پول من رو هاپولی کنه و یه آب هم روش ….! آخر هم مجبور بشم نصفش رو ببخشم .. می خواستم فرهنگ رو آتیشش بزنم که از همون روز خواستگاری هی برام جفتک می پروند!

ولی بعد دیدم اگه ناموسش گم و گور بشه هر دقیقه آتیش می گیره . واسه همین تو شدی پیش مرگ شوهرت ! یه نقشه ی دیگه هم دارم ، چند وقت بعد نرم نرمک چو می ندازم که گم شدن گیسو و دکتر ریاحی با هم در یه زمان همچون هم بی دلیل نیست!»

سپس چشمکی زد وپوزخندش کج شد و ادامه داد:

«حالیته که چی میگم !؟شاید فرهنگ اول باور نکنه ولی برای من همون تخم شک و دو دلی کافیه .»

هومن با لبهایی بی حس از سرما ،با آخرین توانش فریاد زد :

« بی شرف کثافت…. »

گیسوبه یک باره دلش در دره ی نا امیدی و ترس سقوط کرد، حاضر بود بار ها و بار ها بمیرد اماتهمتی به این سنگینی حتی بعدمرگش دامنش را نگیرد …خسرو یک سره شیطان را بلعیده و زیر سایه کینه لم داده و افکار شیطانی اش را سرو سامان می داد ،حرف می زدو از عقد هاسر به مهرش پرده بر می داشت:

« من به اندازه ی موهای سرم ، زن توی زندگیم اومدن و رفتن ! ولی فقط فرزانه رو دوست دارم و عاشقشم. وقتی شوهر بی ناموست توی فامیل بهم محل نمی داد و برام طاقچه بالا می ذاشت ، تلافیش رو با حرف هام سر اون فرزانه ی بینوا در می آوردم…زخم کینه ام وقتی عمیق تر شد که مهناز هم عاشق اون الاغ شد و برای خواهر بیچاره ی من هم بی محلی خرج کرد…!

گیسو نگاه بی رمقش در چشمان به خون نشسته ی خسرو قفل شد که مردمک هایش به طرز عجیبی بی قرار بود و در حدقه دو دو می زد … ! خسرو لحظه ای کوتاه سکوت کرد وبه یک باره دست کش چرمی اش را در آورد و انگشت کوچک دستش را ،همان که یک بند نداشت را بالا آورد،چهارانگشت دیگر را در کف دستش فرو کرد تا قامت انگشت کوچکش نمایان تر شود ،گفت:

« به غیر از من و مادرم هیچکس نمی دونه که این یه بند انگشتم زیرکتک های بابا م له شد و دکتر ها مجبور شدن اون رو قطع کنن و الکی به همه گفتم تصادف کردم …»
صدایش خر خر می کرد و کلماتش قدری نامفهوم بود.

«تلافیش رو سرش در آوردم همین که سکته کرد فرستادمش پیش هم قطار هاش خونه ی سالمندان ….!»

خسرو دستی به زانویش گرفت ،از جای برخاست و برفهای نشسته روی صورتش را پاک کرد و با صدای آرام ترزمزمه کرد :

« قرار بود فقط یه قتل بیاد توی کارنامه ام و این دکتر عوضی هم واسه ی من شاخ شد و وجدانش به درد افتاد ، فکر می کردم با آتوی قتل سمیرا دهنش چفت و بست می شه ولی وجدانش زیادی قلقلکش می داد ! می خواست جار بزنه که من بچه دار نمی شم و مردی من رو توی خانواده ی فتوحی ها ببره زیر سوال …! چیزی که فقط مادرم می دونست و بس….»

هومن لبهای سردش را با سر زبان تر کرد و با آخرین توان فریاد زد :

« نامرد کثافت ، تو نامرد به دنیا اومدی …»

خسرو به یک باره به سمتش چرخید ،نفرت تا حلقش بالا آمد و جوشید ،دستهایش مشت شد ،با نعره ای به سمت هومن هجوم برد و لگدش راچ

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۱۹.۰۱.۱۷ ۰۲:۳۶] نان محکم روانه ی سر هومن کرد که پاشنه کفشش شکافی عمیقی بالای ابروی هومن به جای گذاشت ،پلک های اودر دم روی هم افتاد و خون در مسیری صاف و مستقیم از گوشه ی چشمش راه گرفت و کج و معوج تا روی پیراهن سفید او پایین آمد ….

گیسو با دیدن این صحنه در دل تاریک و روشن باغ و زیر نور کم سوی چراغ شارژی نفس در سینه اش چهار چنگولی باقی ماند… آن چنان که حتی پلک هم نمی زد !

خسرو در حالی که خرناس می کشید و بخار از حفره های بینی و دهان نیمه بازش سرازیر بود ،به اطراف نگاهش راچرخی داد وبی درنگ به سمت هومن رفت ،و او را کشان کشان تا پای گودال برد و بعدبا یک لگد محکم به داخل چاله انداخت .

سپس خم شد و بیل را از کنار گور برداشت و پی در پی کفه ی آن راپر از خاک می کرد و روی هومن می ریخت …گیسو در آخرین لحظه سر به آسمان برداشت و دانه های برف نرم و سبک روی صورت داغ و تب دارش نشست و در دل با خود نجوا کرد:

« خدایا راضیم به رضای تو….»

راز و نیاز ش با خدا کوتاه بود. درست مثل نفس هایی که یکی در میان همراهیش می کردند و با صدای هراسان کریم نگاه بی رمقش به سمت او برگشت، او را تارو مبهم می دید، گویی پشت پرده ی توری ایستاده باشد و صدایش دور و نامفهوم ،گویی از ته چاهی فریادمی زند:

« خسرو خان بد بخت شدیم ،مامور بازار شد یه ماشین گشت سر کوچه باغه … دوتا شون هم دارن میان این جا … به گوشیتون زنگ زدم خبرتون کنم ،خاموش بود … »

گیسو دیگر چیزی نمی شنید و پلک هایش در جدالی بیهوده برای باز ماندن ،عاقبت تسلیم شدند و روی هم افتادند و آخرین صدایی که شنید ، این بود « ایست ،پلیس….»

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۱.۰۱.۱۷ ۰۵:۳۶] دقایق و لحظه ها هم طعم دارند گاهی شیرین هستند درست مثل عسل ،و گاهی تلخ و گزنده مانند زهر ….! وحالا فرهنگ تلخ ترین لحظه ها را سپری می کرد و دلشوره و دلواپسی طعم دهانش راتلخ و گس کرده بود !

برف می بارید و دانه های سفیل و سرگردانش روی دل شیشه ی ماشین می نشست وهمراه برف پاکن ماشین به این سو و آن سو می رفت!

سکوت هر چهار مرد با دلهره همراه بود . اما هر یک به سبک وسیاق خودش دلواپسی هایش را رج می زد….برای مهرداد دزدیدن گیسو توسط خسرو یک ابهام بزرگ بود که چرایش را نمی دانست ! ونیمی از دلش پیش گیسو بود و نیمی دیگر پیش گل پرش….

اما برزواز اختلاف بین خسرو و فرهنگ باخبر بود ، از یک سو نگران گیسو و از سویی دیگر نگران رگ های بر آمده و سکوت سنگین فرهنگ ، گاه برای دل داری او از روی صندلی عقب دست روی شانه های او می گذاشت آن را نرم می فشرد و هر بار تکرار می کرد « پسربد به دلت راه نده هیچ اتفاق بدی نمی افته …» جمله ای که خودش هم آن را باور نمی کرد!

گرشاحال روزی بهتر از بقیه نداشت ،جانش بند جوجه برفی اش بود وشیطنت های جوانی اش ، بدون توجه به دوربین های کنار جاده با سرعت غیر مجاز از بین ماشین ها لایی می کشید وآنها را یکی بعد دیگری پشت سر می گذاشت…

.حال روز فرهنگ هم گفتی نبود ،حس می کرد افکارش زیر بار موج منفی در حال مچاله شدن است. عرق از تیره ی کمرش چک چک می چکید و نفس هایش زیر حجم وسیعی از دل شوره و دل نگرانی در حال له شدن بود ! میان هیاهوی بی پایان افکارش که بدترین اتفاق ها را دوره می کرد زنگ موبایلش سکوت حاکم بر فضای بین آنها را شکست و توجه ها را به سمت خود کشاند…

نفسهای سنگینش را از زیر بارافکار منفی نجات داد و با دم و بازدمی عمیق نگاهش به سمت صفحه ی روشن موبایلش چرخید با دیدن شماره ی نا آشنا بی درنگ دستهای لرزانش به روی صفحه رفت و تماس به چشم بر هم زدنی وصل شدو کوتاه گفت:

《 بله بفرمایید…..》

صدای خش دار مردی پشت گوشی به استقبالش آمد :

《 من با گوشی پسر حاج رضا تماس گرفتم؟》

اخم های فرهنگ در هم جفت شد و کوتاه جواب داد :

《 بله ….شما ؟》

《 پسر حاجی …. شما باید فرامرز خان باشید،من فرج ام ! شناختی…..؟》

ذهنش مثل چاه خالی بود،عمیق و تهی ! چشم هایش را بر هم فشرد و در تلاشی بیهوده فرج نامی را نیافت … فرج بی وقفه گویی از روی صفحه ی حوادث روزنامه خبری را می خواند پشت سر هم و مسلسل وار حرف می زد:

《توی ده پایینی زندگی می کنم ، حاج رضا خیلی به گردنم حق داره ، حاجی گوشیش در دسترس نبود، نمره ی شما رو هم پرسون پرسون پیدا کردم .
نبودی ببینی نیم ساعت قبل توی باغ شما چه معرکه ای به پا بود … !
با صدای آمبولانس که از جاده ی روستا رد می شد وبه طرف کوچه باغ می رفت … جلدی سوار موتور شدم و دنبالش رفتم ،یا للعجب !دامادتون خسرو خان رو دیدم دست بند به دست مامور ها سوار ماشین پلیس کردنش وبا خودشون بردنش بردن با صدای تفنگ چند تا از اهالی دیگه هم اومدن ، اون ها هم شاهدن ، محشری به پا بود بیا ببین !
یه دختر جوونی عین میت روی برانکارد بود که نشناختمش ، اما آقای دکتر رو شناختم ! همون آقا دکتری که پارسال همراه حاج رضا برای آزمایش زنم رفته بودیم پیشش و منت گذاشت و پولی ازمون نگر فته بود ها ، اون رو میگم ، بنده ی خدا سرش شکسته بود و یه باند به چه بزرگی روی پیشونیش بود ! و دراز به دراز روی تخت سوار آمبولانسش کردن و بردنش، خوف برم داشته بود یادم رفت بپرسم کدوم بیمارستان میبرنش … پلیس از اهالی سراغ صاحب باغ سیب رو می گرفت . 》

فرهنگ قلبش تا مرز حلقش بالا آمد و نفسش رفت وفقط یا خدایی زیر لب گفت . گوشی از میان دستش سر خورد ، به زیر پا هایش افتاد واز شدت استیصال پیشانی اش را به روی داشبرد تکیه داد…. نمی توانست معادلات چند مجهولی ذهنش را حل کند ! خسرو چرا باید هومن را همراه گیسو به باغ سیب ببرد !؟ این سوال مثل چرخ وفلک در ذهنش تاب می خورد… مهرداد و برزو حالا قدری به سمت صندلی جلو خم شده و دل نگران پی در پی می پرسیدند:

« فرهنگ کی بود …جون به سرمون کردی حرف بزن …»

گرشا پر از دلواپسی حواسش پی فرهنگ بود و تماس تلفنی اش ….با صدای بوق سمند کناریش به شدت از مسیر منحرف و خطر تصادف از بیخ گوش شان رد شد. عاقبت سرعتش را کم کرد ،راهنما زد و به لاین کند رو رفت و در حاشیه ی اتوبان توقف کرد.

فرج صداهای مبهم آن سوی خط را می شنید و بیهوده متصل به هم تکرارمی کرد :

«پسر حاجی گوشت با منه ؟ صدات رو ندارم ها…. قطع می کنم دوباره زنگ می زنم»

تمام اتفاقات به کوتاهی عمر چند نفس بود و برای فرهنگ هزاران سال گذشت …! صدای گرشا خفه و کش دار به گوشش می رسید :

« فرهنگ چرا جواب نمیدی!؟ کی بود ؟ از گیسو خبری شده؟»

دلهره مثل چنگک قلاب دلش شده بود ،سربرداشت و خم شد سپس کورمال کور مال موبالیش را از زیر صندلی پیدا کرد و بار دیگر

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۱.۰۱.۱۷ ۰۵:۳۶] دیلینگ دیلینگ موبایل نفس ها را حبس کرد و این بار بی آن که به شماره را نگاه کند باصدایی مرتعش تر از قبل جواب داد :

« آقا فرج … نفهمیدی کدوم بیمارستان بردنشون …؟»

« آقای فرهنگ فتوحی …؟»

به جای صدای زنگ دار آقا فرج صدای نرم و نازک زنی در گوشش طنین انداخت و می دانست خبری پس و پشت صدای نرمش پنهان شده و کوتاه با صدایی خش دار جواب داد:« بله خودم هستم …»

« آقای فتوحی همسرتون توی بخش اورژانس بیمارستان کرج بستری شدن تازه به هوش اومدن و این شماره رو به ما دادند،لطفا با مدارک شناسایی تشریف بیارید به آدرسی که خدمتتون عرض می کنم.»

نفس های آسوده اش برگشت ،خبر زنده بودن گیسو جان به دست و پایش برگرداند…

****
فرهنگ تمام حیاط پوشیده از برف بیمارستان رابا دمپایی تا خود اورژانس دوید ..دانه های برف رقصان روی صورت و سرش می نشست و او فقط به گیسو فکر می کرد و دیگر هیچ ….

نفس نفس می زد ،وقتی به گیسو رسید و او را در حالی دید که روی تخت اورژانس سرمی به دستش بود.

گام های خیسش شلق شلق کنان تا پای تخت رفت . بی حرف و کلامی سر انگشتان دستش را روی صورت او تاب داد …. گیسوکه از مرز مرگ برگشته بودبا دیدن فرهنگ چشمانش پر آب شد چنان که او را از پس پشت قطره ی شفاف اشک هایش تار و لرزان می دید به سختی آب دهانس را فرو داد .هر دو درسکوتی جان دار به هم خیره شده بودند .

فرهنگ پر از هیجان و اشتیاق از دیدن چشمان پر آب گیسو ، برای پنهان کردن اشک های مردانه اش قامتش خم شد ،دستش را به روی شانه ی گیسو گذاشت وسرش را بر روی بالشی که گیسو بر آن سر گذاشته بود فرو برد ،صورتش مماس با گونه ی او شد و بی صدا اشک ریخت …. دست گرم و تب دار گیسو مثل نسیمی نرم میان موهایش چرخید و سرش را به او تکیه داد … حالا هر دو در هوای هم نفس می کشیدند و بی صدا گریه می کردند.

****
اتاقکی چهار گوش ،یک میز چوبی مربع شکل و دوصندلی پلاستیکی در دو سویش و نور مهتابی سقفی ، تنها دارایی اتاق باز جویی بود ….

هومن ناباور به اطرافش نگاه کرد ، به خواب هم نمی دید روزگاری گذرش به اتاق بازجویی اداره ی آگاهی بیفتد ….! از مرز مرگ به زندگی برگشته بود و در انتظار سرنوشتی نا معلوم دقایق را با دلهره سپری می کرد دستهایش راروی میز گذاشت ، رد تسمه ی فلزی مثل یک نوار قرمز دور مچش طوق بسته بود،اخم هایش در هم فرو رفت و جای بخیه ی روی پیشانی اش ضربه ی پاشنه ی کفش خسرو را به یادش آورد ….

لولای در با جیر جیر روی پاشنه چرخیدو مردی با لباس شخصی داخل شد ،صورت سه گوش و چانه ی نوک تیز و هاله ی سیاه زیر چشمانش از او چهره ای سرد و زمخت ساخته بود تک صندلی روبرویش را اشغال کرد و بعد ازتاملی به قدر برانداز کردن او ،با لحنی نرم ولی خالی از هرگونه حسی ،گفت:

« آب در کوزه و ما گرد جهان می گردیم ….»

سپس پوشه ی آبی رنگ روبرویش را باز کرد،نیم نگاهی به آن انداخت ، سر برداشت وبا همان لحن نه چندان دوستانه ادامه داد:

« خب آقای دکتر هومن ریاحی اون شخص سوم که سه ،چهار ماهه ما رو توی خماری گذاشته شما هستید ….! برام خیلی جالبه تا بدونم چطوری هیچ ردی از خودتون به جا نگذاشتید…..!؟»

هومن دستی روی پانسمان روی پیشانی اش کشید و بعد از تاملی کوتاه بی آن که جواب سرگرد را بدهد، پرسید:

«قبل از هر سوالی لطفا بگید حال گیسو دختری که همراه من توی باغ بود چطوره ؟»

سرگرد کوتاه جواب داد:

« خوبه …امروز صبح از بیمارستان مرخص شد …خسرو سالاری هم به همراه دستیارش دستگیر شد و اولین چیزی که اعتراف کرد قتل سمیرا شاکری توسط شما بود .»

سرگرد این را گفت و هر دو دستش را بندلبه ی میز کرد و به صندلی اش تکیه داد و با نگاه خیره وممتد ش پرسید:

« خب می شنوم می خوام از «ب» بسم الله بشنوم تا نون پایانش… هیچی هم از قلم نیفته….»

هومن نفس عمیقی کشید گویی می خواست افکارش را سرو سامانی دهد و بعد از اندکی تامل به قدر چند نفس شروع کرد به تعریف کردن آن چه که براو گذشته بود.

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۴.۰۱.۱۷ ۰۴:۳۲] هومن بعد از سکوتی کش دار نفس عمیقی کشید ممتد و طولانی…. ! آن چنان که سینه اش از هوا پر خالی شد . سرش پر بود از کلمات و به دنبال آغازی برای جمله هایش می گشت لب زیرینش را به دندان گرفت ونگاهش را به دستهایش داد ،گفت:

« دوستی من با خانواده ی فتوحی به سالها قبل بر می گرده به دورانی که پدرم دوست صمیمی حاج رضا بود . وقتی پدرم فوت کرد و مادرم به همراه خواهرم و شوهرش به خارج مهاجرت کردند وابستگی من به خانواده ی حاج رضا بیشتر شد .
آشنایی من با خسرو از وقتی شروع شد که با فرزانه دختر خاج رضا ازدواج کرد…فرهنگ با ازدواج خواهرش وخسرو مخالف بود ، حاج رضا هم مایل به این وصلت نبود ،ولی فرزانه خام زبون بازی های اون ، شد مرغ یک پا و گفت فقط خسرو… »

هومن نگاهش به نقطه ای نا معلوم ثابت مانده و افکارش در گذشته طی طریق می کرد.

« فرهنگ خیلی سعی کرد جلوی این ازدواج رو بگیره اما موفق نشد. حقیقتش رو بگم ،من هم از خسرو خوشم نمی اومد . آدم نوکیسه ای که ادعای آدم حسابی ها رو در می آورد… خیلی سعی می کرد خودش رو بهم بچسبونه و توی تموم مهمونی هاشون من رو هم دعوت می کرد. ولی من همیشه فاصله مو با اون حفظ می کردم و نمی ذاشتم به من نزدیک بشه تا این که فرزانه بعد از دو سال به صرافت بچه دار شدن افتاد …
خسرو توی حرف هاش با خنده می گفت :« چه خبره ؟ برای بچه دار شدن خیلی زوده…» ولی فرزانه که عاشق بچه بود، به من گفت که می خواد دکتر زنانش رو عوض کنه ودنبال یه متخصص زنان خوب و به نام می گرده و من هم یکی از همکار های پزشکم رو که همیشه بیمارهاش رو به آزمایشگاه من می فرستاد معرفی کردم…»

سرگرد چشمان ریزش را قدری ریز تر کرد و چند چین درشت پای چشمانش متولد شد . او آمده بود تا برای پرونده اش قاتلی پیدا کند و برود !بی حوصله از این پرت و پلا گویی ،گفت:

« خب این قصه ها یی که بهم می بافی چه ربطی به قتل سمیرا شاکری داره!؟ با سمیرا کجا آشنا شدی؟»

هومن با صدای سرگرد از گذشته به حال پرتاب شد و سر نخ حرفهایش در هوا معلق ماند …. ! چشم های او هم باریک شد و با لحنی محکم جواب داد :

« ربطش رو می فهمید اگه اجازه بدید بقیه اش رو تعریف کنم »

ابرو های پر پشت سرگرد به بالا پرواز کرد ولبهای نازک قیطانی اش را روی هم فشرد و به عاقبت سری تکان داد و کوتاه گفت:

« خب می شنوم…»

هومن آب دهانش را فرو داد و بعد از تاملی کوتاه ادامه داد:

« دکتری که من به فرزانه معرفی کرده بودم اون رو برای آزمایش پیش من فرستاد وتمام آزمایش هاش نشون از سلامت فرزانه داشت ولی خب باید پزشک متخصص زنان نظر نهایی اش رو می گفت …
دلم می خواست خودم این خبر خوب رو حضوری به فرزانه بگم …اما در کمال تعجب خسرو به تنهایی به آزمایشگاه اومد … و با هم رفتیم داخل دفتر من ، وقتی بهش گفتم خانومت هیچ مشکلی نداره و می تونید بچه دار بشید، پزشک خانومت بهتر می تونه راهنماییتون کنه ،صامت و بی حرف فقط چند لحظه خیره به من نگاه کرد و بعد از جیبش یه چک در آورد و روی میز گذاشت …

مات و متحیر مونده بودم به من بر خورد ، بدون این که چک رو بر دارم ، گفتم :

« این جا بقالی نیست که بخوای پای دخل حساب کنی …! صندوق دار آزمایشگاه بیرونه ، و اون جا می تونی کارت بکشی…»

بی حرف از جاش بلند شد، در حالی که روی میز خم شده بود ،چک رو به سمت من هول داد و جواب داد:

« می دونم آقای دکتر …بهتره یه نگاهی به چک بندازی ، این مزدِ سکوته…»

اونقدر ساده نبودم که معنی حرفش رو نفهمم ، اما نمی دونستم بابت چی باید سکوت کنم! تا این که خودش به حرف اومد و گفت که مشکل بچه دار شدن از اونه و این مطلب رو به خاطر ترس از دست دادن فرزانه از اون پنهون کرده بود .یه نقص مادر زادی که خودش به طور اتفاقی متوجه شده …»

سرگرد خودکار را میان انگشتانش فری داد، حالا حس قوی کنجکاوی او هم تحریک شده بود و بد جوری قلقلکش می داد ،تاادامه ی ماجرا را بداند . باخودکار تپ تپ به روی میز ضربه زد و پرسید:

« آقای خسرو سالاری از کجا متوجه ی نقصش شده بود؟»

هومن ،دستی به روی جای زخم طوق بسته روی مچش کشید و در حالی که نگاهش به زیر بود و افکارش در گذشته بال و پر می زد، جواب داد:

« من این موضوع رو اتفاقی بعد ها متوجه شدم . خسرو قبل از ازدواجش تصادف می کنه و به دستگاه تناسلیش ضربه وارد می شه دکتر برای اطمینان از سلامتیش براش آزمایش می نویسه و اونجا متوجه می شه که قادر به بچه دار شدن نیست.»

هومن این را گفت و دوباره حواسش به آن بعداز ظهر ابری و گرفته زمستانی و ملاقاتش با خسرو پرتاب شد . ملاقاتی که تمام زندگی اش را تحت تاثیر خودش قرار داد و بعد از تاملی کوتاه به قدر یک یا دو نفس ادامه داد :

«اون کاغذ مستطیل شکل مثل پر کاه سبک بود اما رقمش بدجوری سنگین ….! پولی که می تونست زندگی من رو زیر و رو کنه و من رو از زیر بار بدهی هام نجات بده ، من رو از شر مهریه ی سنگین

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۴.۰۱.۱۷ ۰۴:۳۲] زنم نجات بده که مدتها با اون اختلاف داشتم . با اون پول می تونستم ملک آزمایشگاه رو که اجاره ای بود بخرم و رونقی به کارم بدم . وسوسه مثل خوره به جونم افتاد ولی باز جلوش واستادم و قبول نکردم و گفتم :

« من نون و نمک این خانواده رو خوردم … »

خسرو گفت:

« قیمت نون نمکی که خوردی چنده … ؟ اگه هر ماه یک سوم مبلغ این چک روبهت بدم وجدانت آسوده می شه ؟من عاشق فرزانه ام هر جور شده مجابش می کنم که با من زندگی کنه فقط این وسط سر تو بی کلاه می مونه»

بعد هم به التماس افتاد و گفت:«مردونگی کن و نذار نقص من چماق سرم بشه ، فرزانه عاشق بچه دار شدنه چیزی که من نمی تونم بهش بدم و وقتی بفهمه ، دیر یا زود ازم جدا می شه…»

وسوسه ی تعداد صفر های چک کار خودش رو کرد و من تسلیم خواسته ی خسرو شدم و توی آزمایش ها دست بردم و اون رو تغییر دادم جوری که دکتر مشکل رو از فرزانه تشخیص داد .بعد از اون دوبار دیگه آزمایش رو تجدید کرد و من شخصا تمام کار های مربوط به اون رو انجام می دادم فرزانه دیگه باور کرده بود که واقعا مشکل داره…. و به خاطر اعتمادی که به من داشت آزمایش ها رو باور کرد و دیگه دنبالش رو نگرفت.»

سرگرد گوشه ی پوشه ی آبی رنگ پیش رویش چیزی یاد داشت کردسپس سر برداشت و با همان نگاه ریز و هاله ی سیاه پای آن پرسید:

« با سمیرا شاکری چه جوری آشنا شدی…؟»
اسم سمیرا که می آمد دلش در هوای او بال و پر می زد… دستهایش را مشت کردو چهره ی سمیرا پیش چشمانش جان گرفت.

« من یه منشی استخدام کرده بودم که دانشجو بود وشیفت بعد از ظهر می اومد آزمایشگاه و سمیرا دوست صمیمی منشی من بود .یه دختر خوشگل که همه نگاه ها رو خیره می کرد ! توی رفت و آمد هاش بهم نخ داد و من هم جذبش شدم و در مدت کوتاهی بهش دل بستم .سمیرا برای من که مدام با خانومم توی خونه جنگ و جدال داشتیم مثل یه زنگ تفریح بود و دلخوشی که رفته رفته عشق رو با اون تجربه می کردم .»

سرگرد به میان حرفش آمد و یک نقطه ی درشت انتهای جملاتش گذاشت و پرسید:

« ما پیرینت مکالمات مقتول رو از مخابرات گرفتیم اسم شما بین شماره ها نبود …!؟»

هومن سری تکان داد و جواب داد:

« چون من هیچ وقت با موبایلش تماس نگرفتم . سمیرا به هوای دوستش می اومد آزمایشگاه خودش رو خیلی سفت و محکم نشون می داد ولی کدوم مردیه که نخ دادن های زن رو نفهمه ! دلم رو زدم به دریا ، دعوتش کردم کافی شاپ بهش پیشنهاد دوستی دادم یه گوشی با خط اعتباری هم کادو …. و تمام تماس های ما با اون خط بود و وقتی همه چی بین ما تموم شد گوشی رو به من پس داد.»

سرگرد سری جنباند ، لب زیرنش را میان دندان های ریزش محصور کرد ،پازل دیگری در جای خود قرار گرفت و کوتاه ،گفت:

« خب بقیه اش رو می شنوم…»

هومن دستی به روی باند روی پیشانی اش گذاشت و چشمانش از درد روی هم جفت شد :

« خسرو بعد از ماجرای چک و رشوه کلونی که به من داده بود، سر وعده هر ماه مبلغ قابل توجهی به حسابم می ریخت … ومدام با بهانه وبی بهانه به آزمایشگاه می اومد… اونجا بود که سمیرا رو با من دید .خب ازش ترسی نداشتم که به همسرم بگه چون ما مدتها بود که با هم اختلاف داشتیم و قرار بود طلاق بگیریم …

ولی من ساده لوح نفهمیدم خسرو برای دختری که من دوستش دارم نقشه کشیده و به وسیله ی اون منشی احمق من که بعد ها رفت خارج از ایران به سمیرا نزدیک شد و طرح دوستی ریخته …

تغییر رفتار سمیرا رو می دیدم ولی علتش رو نمی فهمیدم ، من در گیر طلاق همسرم بودم و دلم می خواست بافراغ بال با سمیرا ازدواج کنم و ازش فرصت خواستم، اما اون همه چی رو تموم کردوگوشی و خطی که براش خریده بودم رو پس داد، .

چند وقت بعد متوجه شدم که صیغه ی خسرو شده وحتی خط موبایلش رو هم عوض کرده و همون جا همه چی برام تموم شد . من مردی نبودم که به زن کس دیگه نگاه کنم.»

سرگرد باز هم گوشه کاغذ چیزی یادداشت کرد حالا او هم مشتاق بود تا باقی ماجرا را بداند….با نوک خودکار روی دست او ضربه ی کوتاهی زد و پرسید :

« پس به خاطر همین سمیرا رو کشتی….!؟»

هومن برآشفت و صدایش قدری جان دار و بلندتر شد:

« اون یه اتفاق بود من عاشق سمیرا بودم و نمی خواستم بکشمش …»

هومن پر از از حس های بد ، میان جملات به هم ریخته ی ذهنش دست و پا می زد ،صحنه ی افتادن سمیرا پیش چشمانش زنده شد ، نفس توی سینه اش هم دست و پا افتاده بو د ، بعد از تاملی کوتاه سرو سامانی به افکارش داد و گفت:

« خسرو با وجود این که یه ویلا توی شمال داشت ، ولی پاتوقش باغ سیب حاج رضا بود ! چون هم نزدیک به تهران بود و هم یه جای خلوت و دنج و حاج رضا و خانواده اش به خاطر مشغله ها شون فقط تعطیلا ت به باغ می رفتند و خسرو این رو می دونست ..

.بعد ها سمیرا بعد از تموم شدن صیغه ی محرمیتشون اومد آزمایشگاه و به من گفت یه توضیح به من بدهکاره و این که خسرو توی باغ سیب به عفتش دست درازی کرده ، وقتی این رو خانواده اش فهمیدن

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۴.۰۱.۱۷ ۰۴:۳۲] اون از ترس آبروی خانواده اش مجبور شده به صیغه رضایت بده و از خیر شکایت بگذره ! بهش گفتم : من دوستش دارم و گذشته رو فراموش می کنم ،حالا که زنم رو طلاق دادم بیا زن من بشو، قبول نکرد و گفت باید با خسرو بمونه تا آتو ازش گیر بیاره و انتقام این خفت رو ازش بگیره.

دستم بد جوری توی پوست گردو مونده بود من از خسرو آتو داشتم ولی پای حیثیت شغلیم در میون بود. بهش گفتم چرا نمیری به فرزانه بگی !؟ گفت، خسرو زبون بازه ، فرزانه رو بلده خام خودش بکنه و آخرین برگه برنده ام از بین میره . من باید نزدیکش باشم تا اون آتویی که می خوام به دست بیارم. کوتاه نیومدم رفتم سراغش ولی خونه اش رو عوض کرده بود.»

سرگرد خودکارش را به روی میز گذاشت ،گردنش را به تریبب ابتدا به سمت راست و سپس چپ خم کرد صدای ترق ترق قولنجش در فضای ساکت اتاق بازجویی طنین انداخت و سرد و بی روح مثل رفتارش پرسید:

« از شب قتل سمیرا شاکری بگو می شنوم …»

هومن حتی از یاد آوری آن شب نفس هایش هم مچاله می شد … نفس عمیقی کشید ، گفت:

« اون شب من خونه ی یکی از دوستان مشترک من و خسرو دعوت بودم و متاسفانه خسرو هم اومد .. تحمل حضورش رو نداشتم و از مهمونی زدم بیرون ، آدرس خونه ی سمیرارو با مکافات از همسایه ها ی خونه ی سابقش پیدا کرده بودم و اولین بار بود که به اون جا می رفتم زنگ آیفون رو زدم که برم بالا پیشش ولی در رو باز نکرد . چراغ سالن پذیرایش روشن بود می خواستم بهش زنگ بزنم ولی متوجه شدم موبایلم رو جا گذاشتم و از باجه تلفن نزدیک خونه تماس گرفتم .

به محض این که صدای من رو شنید شروع کرد به دادو فریاد که چرا دست از سرش بر نمی دارم. من هم تلفن رو قطع کردم و رفتم دم خونه اش در رو برام باز کرد و در حالی که داد وبی داد می کرد رفت توی آشپزخونه، بهش گفتم دوستش دارم از خر شیطون بیا پایین و حالا که زنم رو طلاق دادم با من ازدواج کن .

توی چشم هام براق شد و گفت : یه کیس بهتر پیدا کرده و اصلا می خواد از ایران بره … خونم به جوش اومد من به خاطر اون جون می دادم ،و اون هر بار من رو به خاطر یکی دیگه پس می زد !

نفهمیدم چی شد همین که به سمت در پله اضطراری رفت تا اون رو ببنده چشمم به قند شکن روی کابینت افتاد برش داشتم وزدم توی سرش ، همون لحظه افتاد.

دست پاچه کنارش زانو زدم می خواستم سرش رو بر گردونم که دیدم از گوشش هاش و حفره های بینی اش خون میاد بلافاصله نبضش رو گرفتم و متوجه شدم که تموم کرده ،دستم رو با پیراهنم که آبی روشن بود پاک کردم و قند شکن رو بر داشتم کت رو در آوردم و اون رو لای کتم مخفی کردم و بدون این که به چیزی دست بزنم از اونجا اومدم بیرون …»

پازل های پرونده ی قتل سمیرا شاکری دانه به دانه کنار هم قرار می گرفت ….. حالا می فهمید که چه کسی از باجه تلفن تماس گرفته و نبودن آلت قتاله در صحنه ی جرم دلیلش چیست حضور شخص سومی که حتی خانواده ی سمیرا از حضورش مطلع نبودند… سرگرد قدری پلک های خسته اش را با نوک انگشت شست و سبابه اش فشرد ،پرسید:

« آقای سالاری از کجا فهمید که شما قاتلید ؟ این مطلب رو باب تفریح که بهش نگفتی!؟»

پوزخند لبهای هومن زیادی کج و معوج بود و تلخ ….

« وقتی با اون حالم برگشتم خونه خسرو مثل جن جلو ظاهر شد و بهم گفت موبایلم رو برام آورده … سعی کردم خون روی لباسم با کتم بپوشونم ، بهش گفتم من خسته ام و می خوام برم بخوابم ولی اون پاپی من شد و چرا به خاطر یه دختر هرجایی دارم دوستی مون رو به هم می ریزم .

همین جمله کافی بود تا نقطه جوشم سر ریز بشه ،آدمی که خودش مسبب بد بختی سمیرا بود بهش می گفت هرجایی ! با مشت توی صورتش زدم و قندشکن از لای کتم روی زمین افتاد و خسرو پیراهن خونی من رو دید اون شب خیلی کنجکاو بود تا بفهمه علتش چیه و بهانه های دم دستی من قانع اش نکرد.

من با وجود حال بدی که داشتم ،هم خیلی عادی برخورد کردم و فرداش رفتم سر کار حتی برای مراسم تدفین سمیرا نرفتم تا مبادا پلیس به من شک کنه . خانواده ی سمیرا هیچ وقت از وجود من مطلع نشدند چون عمر دوستی ما به لطف خسرو کوتاه بود …

خسرو وقتی به اداره آگاهی میاد تا بازجویی بشه متوجه می شه که سمیرا با ضربه ی یه جسم سنگین به سرش به قتل رسیده … خسرو بین ساعت قتل سمیرا و بیرون رفتن من از مهمونی و لباس خونی ، قندشکن لای کت، یه دو دو تا چهار تا می کنه و با زرنگی از من حرفی به پلیس نمی زنه و در عوض میاد سراغ من ، اولش انکار کردم و زیر بار نرفتم ، ولی وقتی گفت خب اگه این قدر خیالت راحته به پلیس می گم که تو دوست پسر سابق سمیرا بودی و اون شب توی مهمونی همون ساعت قتل سمیرا یه دفعه غیبت زد .»

هومن به این جای حرفش که رسید می دانست به آخر خط رسیده … سرش را قدری خم کرد ، آن را میان دو دستش گرفت و باسری فرو افتاده ،ادامه داد:

« خسرو برای این که دیگه به من باج نده دنبال یه آتو بود و خیلی راحت به دستش آورد . اون قتل من رو پنهون کرد

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۴.۰۱.۱۷ ۰۴:۳۲] و من نقص اون رو …ولی زیر بار وجدانم داشتم له می شدم ، تصمیم گرفتم اول دست خسرو رو پیش همسرش رو کنم و بعد هم خودم رو به پلیس معرفی …..که ماجرای دزدیدن من و همسر فرهنگ برادر خانوم خسرو پیش اومد. خسروی پر از کینه ی فرهنگ همسر اون رو می دزده تا عقده هاش رو التیام بده…»

برای سرگرد تمام پازل ها سر جای خود نشست … پوشه ی آبی رنگ پیش رویش را بست ، دو کف دستش را روی لبه ی میز گذاشت و برخاست ودرحالی که چشمانش را ریز می کرد ،گفت:

« می خوام از اول اولش بنویسی ، از شب قتل سمیرا شاکری شروع کن و تا آخرش برو…»

سرگرد این را گفت و کاغذی با آرم اداره ی آگاهی در بالای صفحه به سمت او هول داد ،گفت:

« شروع کن ….»

هومن شروع به نوشتن کرد و می دانست این آغاز ، پایانی تلخ برای اوست.

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۶.۰۱.۱۷ ۲۳:۲۱] ****

«می گویند عمر هر چیز به از آدمیزاد است و به راستی چنین است. بن بست کوچه در دار بابافت قدیمی و خانه های قدیمی ترش ، قدمتش به سال های دور می رسید. پدر ها و مادر ها را دید، تولد بچه هایشان را که با سفیدی هر تار مو ی آنها قد می کشیدند و کم کم عنوان شیرین پدر بزرگ و مادر بزرگ کنار اسمشان می نشست.

کوچه ای که خشت به خشت دیوار هایش ، شاهد شادی ها ، غم ها و نذری پزان وعروسی اهالی آن بوده و پا به پای آنها فرسوده و کهنه شد . »

خودکارش را روی میز تحریر گذاشت و خستگی هایش را به پشتی صندلی سپرد . هنوز هم عادت نوشتن کنار پنجره از سرش نیفتاده بود و نگاهش را ازپس پرده ی تور شیری رنگ به شب زمستانی و غروب زود رسش داد و چراغ خانه هایی که چشم انداز پنجره را دیدنی کرده بود ،منظره ای که همیشه از دیدنش پر از آرامش می شد.

چند جمله ی پایانی رمان باغ سیب را مرور کرد … یکی ،دوتا جمله ی دیگر می توانست حسن ختام رمان باغ سیبش باشد.این پایان دلخواهش بود کوتاه و موجز و مختصر…

طره مویی را که پیش چشمانش به رقص در آمده بود ،پس زد و چشمانش را بست. عزمش را جزم کرده بود تا بعد از نه سال به رمان باغ سیب سر و سامانی بدهد…. رمانی که زندگیش را مثل یک رود با خود همراه کرد به او عشق و زندگی داد.

سرش را به لبه ی صندلی چرخان تکیه داد ، پلک هایش روی هم افتاد و ذهنش به سمت گذشته بال و پر زد، هنوز کابوس آن شب جهنمی برایش تازه بود، هر روز با طلوع خورشید به خود یاد آور می شد که خداوند، فرصتی دیگر برای زندگی به او داده است و باید شاکر این نعمت باشد .

و لی پای ثابت کابوس هایش خسرو بود، داماد خانواده ی فتوحی ها که به جرم آدم دزدی و اقدام به قتل راهی زندان شد و به جرم های دیگرش هم مثل رشوه و پول شویی اعتراف کرد.

از یاد آوری خسرو حتی بعد از گذشت این همه سال باز هم صورتش در هم می شد و اخم هایش در هم تر…. خسرو باعث شد حاج رضا فتوحی آبرویش را بردارد و با سری افکنده خانه ای که میراث پدر بزرگش بود را به یک برج ساز واگذار کند و از آن کوچه که هیچ از آن محله هم کوچ کند.

البته فروش خانه برای او و فرهنگ خیلی هم بد نشد …! چرا که حاج رضا کمک کرد تا کم و کسر پول خرید خانه جفت و جور شود و آنها هم صاحب خانه ای مستقل شوند ،چیزی که گیسو همیشه آرزویش بود. آپارتمانی که فقط یک طبقه با خانه ی پدر شوهر و مادر شوهرش فاصله داشت و حاج رضا و قلب بیمارش تنها یک سال مهمان آن بود و مهرانگیز خانوم را تنها گذاشت.

فاتحه ای زیر لب نثار روحش کرد. پلک هایش را باز و نگاهش به قاب عکس روی میز افتاد . لبخندی نرم روی لبش جای گرفت.

عکس مربوط به سیزده بدر پارسال بود که دست جمعی به باغ سیب رفته بودندو همه به صف مثل بچه مدرسه ای ها با دست های آویزان و نگاه مستقیم رو به دور بین ایستاده بودند .

اول صف فرامرز بود با لبخند ی محزون که لبه ی کاپشنش به داخل تا خورده بود ،فرامرزی که الهه رفیق نیمه راهش شد ورشکستگی او را تاب نیاورد و مهر طلاق در شناسنامه هایشان نشاند.فرامرز هم بعد از فوت پدرش تمام زندگیش را به قدر یک چمدان کوچک کرد و به خانه ی پدری برگشت و همراه مهرانگیز خانوم زندگی را از سر گرفت و دوباره در چاپ خانه مشغول به کار شد .

بعد فرامرز ، فرزانه بود وتمام تکیه اش به روی گرشا ، که پسر دو ساله یشان« امیر گرشاسب» را در آغوش داشت . اسمی که مامان بزرگ گلابش برای اولین نوه ی پسریش انتخاب کرد ه بود . فرزانه عبد وعبید مرام گلاب خانوم و بی درنگ پذیرفت، اما گرشا معترض شد و گلاب خانوم چشمانش را براق کرد و جواب داد:

«آدم باید خودش عاقل باشه ،اگه یه اسم پسرونه ی بهتر بلدی که با حرف گاف شروع بشه بگو تا ما هم بدونیم …!؟»

گرشا اگرچه ناراضی بود اما به حرمت موی سفید مادرش لبخندی زد و کوتاه گفت : « چشم هر چی شما بگید » هر چند همه او را امیر صدا می زدند ولی مامان بزرگ گلاب به او گرشاسب می گفت. خب گویا قرار نبود حرف گاف از خانواده ی آنها بیرون رود !

برای فرزانه که در شوک کار شوهرش تا مدتها در خود فرو رفته بود ، این مرد بلند قامت و جذاب که تمام نگاه ها را به سمت خود می کشاند ، حکم نجات غریق را داشت گرشا ، فرزانه را در شرکتش استخدام کرد ،آن دو با یک دوستی ساده شروع کردند و به عشق رسیدند. دایی گرشایی که زندگی خصوصی او پیش از ازدواج برایش همچنان مجهول بود.

برای فرزانه و انتخاب اشتباهش، گرشا سکوی پرواز بود تا اوج بگیرد ، با حظ فراوان به او نگاه می کرد و می گفت :« گیسو معنی خانوم خونه بودن، زن بودن رو کنار گرشا دارم تجربه می کنم و شش سال از عمرم رو حروم خسرو کردم.»

نفس عمیقی کشید و قدری جا به جا شد.

بعد از گرشا گلاب خانوم ایستاده بود با روسری فیروزه ای ، همان رنگ دلخواهش ودست گرشا را در دست داشت . او هم با گرشا زندگی می کرد و فرزانه از او راه و رسم زندگی را می آموخت و یک مامان گلاب می گفت و دهانش شکوفه باران

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۶.۰۱.۱۷ ۲۳:۲۱] می شد.

کنار مامان بزرگ گلابش، مامان گلی ایستاده بودو یک دستش در دست او بود و دست دیگرش در دست مهرداد فخار ،نویسنده ی خوش نامی که نوشته هایش کولاک کرده بود. آن دو هم لبخندشان مثل خوشبختی که در کنار هم تجربه می کردند عمیق بود .

برزو شانه به شانه ی مهرداد ایستاده ورو به دوربین زبانش را در آورد و آخرین لحظه بعد از تنظیم دوربین برای عکس گرفتن اتوماتیک، دوان دوان خود را به صف رساند و خودش را کنار مهرداد جای داد وتند و پر عجله گفت « همه بگید سیب تا خنده هاتون توی عکس بیفته» و تا صدای چیلیک دوربین عکاسی لبخند ها روی لبها ثابت ماند.

بین او و آتیش پاره اش افسانه ، پسر هشت ساله اش بهزاد بود ،پسری که شباهت عجیبی به برزو داشت و مثل سیبی بود که از وسط به دونیم کرده باشند!

گیسو با دیدن چتری های فرفری افسانه که رو به بالا پرواز کرده بود، لبخندش عمیق شد … شیطنت های آتیش پاره ی برزو تمامی نداشت و برزو عاشق جنب و جوش های او و قرو قنبله هایی که برایش جان می داد.

کنار افسانه ، حاج خانوم خوش قلب ایستاده وگردی صورتش را چادر سفیدی قاب گرفته و لبخند نرمی هم روی لبش بود .

به آخر صف رسید ،مهرانگیز خانوم جفت فرهنگ ایستاده بود، زنی که بعد از اتفاق باغ سیب عدوات هایش را با گیسو بقچه کرد و گوشه ی صندوق خانه ی فراموشی گذاشت وبعد از تولد اولین نوه اش ،یک گیسو می گفت و از دهانش گیسو می طرواید . زندگی کردن با مهرانگیز خانوم در یک ساختمان برای او که باید به دانشگاه می رفت و اعتمادی به مهد کودک ها نداشت یک نعمت بود و مهرانگیز خانوم با جان و دل از نوه اش مراقبت می کرد ، گاه ناهار و شامی هم برای آنها مهیا…بعد از خواستگاری گرشا از فرزانه ،لبخند پای ثابت لبهای مهرانگیز خانوم شدو گرشا جان از دهانش نمی افتاد.

کنار مامان مهری، فرهنگ ایستاده بود با چهره ای جا افتاده و مردانه تر وتار های سفیدی کنارشقیقه هایش خود نمایی می کرد ودختر پنج ساله یشان رادر آغوش داشت و دست دیگرش ، دست گیسو را محکم گرفته بود. ثمره ی عشق عمیق آنها به یک دیگر دختر ی بود که تمام زیبایی ها را به ارث برده و از او یک عروسک متحرک ساخته بود .

چشمان سبز بابا فرخ در نگاه دخترش می درخشید وچشم و ابرو یی شبیه به خودش داشت و با پوستی سفید و گونه هایی صورتی ، از فرهنگ لب دهان خوش فرمش را به ارث برده بود و ازدایی گرشا چال گونه اش را ….. بینی ظریف و کوچکش هم به مامان بزرگ گلی اش شباهت داشت.
اسمش را هم به عشق مامان بزرگ گلاب خوش عطر و بویش « گلاب» گذاشت . دختر شیطان و شیرین زبانی که همه را در بست عاشق خودش کرده بود و بیش از همه فرامرز را …! برای فرامرز گلاب کوچک نقطه ای برای اتصال به زندگی بود تا غم هایش را فراموش کند.

انتهای صف خودش بود با یک ژاکت سبز رنگ و سیب سرخی میان دستش و تمام تکیه اش به فرهنگ بود.

حالا بعد از گذشت نه سال عنوان پزشک را همراه اسمش یدک می کشید و در یک درمانگاه عمومی مشغول به کار بود « دکتر گیسو درخشان» حالا می بایست برای آزمون تخصص آماده می شد . البته از نوشتن هم غافل نبود و کنار مشغله هایش می نوشت و دو رمان چاپی هم داشت که با استقبال خوبی مواجه شد و به چاب سوم هم رسید و باغ سیب اگر به چاپ می رسید، سومین رمان چاپی اش می شد .

گیسو با صدای متصل تلفن دل از قاب عکس جدا کرد، از پشت میر تحریرش برخاست وبه سالن پذیرایی رفت ، تا تلفن دستی را که گلاب مدام با آن بازی می کرد ، پیدا کند، تماس قطع شد وبه روی پیغام گیر رفت ،صدای افسانه بود مثل همیشه پر از زندگی ….

« سلام خانوم دکتر سالگرد ازدواج تون مبارک ، می دونم لیلی و مجنون دوست دارن سالگرد ازدواجشون خلوت کنن و به اموراتشون برسن …! برای همین مزاحم نشدیم ، کادوتون رو گرفتم ، به دست لیوانه ، روش پره عکس قلبه ،در ضمن بهزاد یه کم سرما خورده فردا که شیفت نیستی میام خونتون بهزاد رو ویزیت کن حاج خانوم رو هم میارم برای اون هم یه چکاپ بنویس. به آقای مهندس سلام برسون و گلاب خوشگلم رو ببوس.»

صدای بوق کوتاه نشان از پایان تماس داشت . افسانه آدم بشو نبود و می دانست فردا به بهانه ی معاینه ی بهزاد می آیند و شام هم ماندگار هستند . پیام بعدی و صدای فرزانه نقطه ای برای پایان افکارش شد :

« سلام به زن داداش خودم ، سالگرد ازدواجتون مبارک ، به فرهنگ زنگ زدم موبایلش خاموش بود…! من نمی فهمم این چه قانونیه که گذاشتید و سالگرد ازدواج تون هیچ کس رو دعوت نمی کنید و می خواهید تنها باشید…! بابا شما دست لیلی و مجنون رو از پشت بستید به خدا … ! گرشا هم سلام می رسونه یه ربع پیش با گلی حرف زدم می گفت آخر هفته ی آینده از ایتالیا بر می گردن حالا خودش بهت زنگ می زنه، خوشگل عمه رو ببوس دلم براش یه ذره شده فردا شب میام ببینمش …»

صدای بوق ، انتهای جمله ی فرزانه نشست. خب باید به لیست مهمان های فردا شب ، فرزانه ، دایی گرشا و مامان بزرگ گلاب را هم اضافه می

باغ سیب افسون امینیان ✔, [۲۶.۰۱.۱۷ ۲۳:۲۱] کرد. پلیور سرمه ای رنگ فرهنگ را از روی صندلی کنار تلفن برداشت و توپ گلاب از لای آن قل خورد وتا جایی کنار در آشپزخانه رفت .پیام بعدی لبخندی وسیع روی لبش نشاند :

« آدم باید خودش عاقل باشه ، منه پیرزن سراغی از تو نگیرم نباید یه سر به من بزنی !؟حتما باید درد و بلا به جونم بیفته که بیای این جا …دلم برای گلابم یه ذره شده ، اون موبایلتم که همیشه یه پاش میلنگه ..! یا خاموشه یا یه جایی گم وگور شده و در دسترس نیست! به گرشا میگم فردامن رو بیاره اونجا ،میرم پیش مهرانگیز خانوم تا تو از درمانگاه برگردی بچه ام گرشاسب رو هم میارم ،به فر هنگ سلام برسون»

مامان بزرگ گلاب مثل سنجاق قفلی گوشه ی یقه ی پیراهنش بانی وصل بود، ساده و بی آلایش…. در جدال و کش و قوس روز گار کمرش خم شد ، زنگ زد ،کهنه و فرسوده شد، اما استوار ایستاد تا کمر دختر و نوه اش خم نشوند . او سنجاق قفلی گلی و گیسو شد تا آنها را به خوشبختی وصل کند. حالا پسر و دختر و نوه اش خوشبخت بودند. حالا دیگر تنها نبود ، خانواده اش مثل یک درخت پر شاخ و برگ شده بود.

پلیور فرهنگ را زیر بینی اش گذاشت ،نفس عمیقی کشید ومثل غواص در دریای بوی او فرو رفت و ناگهان دست های مردانه ی فرهنگ ازپشت به دور کمرش حلقه بست و سرش را در گودی گردن او فرو برد و با لحن خواب آلوده ،زیر گوشش نجوا کرد :

« تا خودم هستم روا نیست پیرهنم رو بو کنی ….!»

دست هایش را بنده دست فرهنگ کرد و تکیه اش را به او داد:

« بیدارشدی خوش خواب.. از وقتی از سر کار اومدی یه سره خوابی الآن دوساعتی می شه….!»

موهای نرم ولطیف گیسو را که تا روی شانه اش بود ، پس زد و بوسه ای نرم روی گردنش به جا گذاشت :

« تو چرا نخوابیدی !؟ امروز رو که مرخصی هستی لااقل کمی استراحت می کردی »

« پاراگراف انتهایی باغ سیب رو می نوشتم ،دو یا سه تاجمله اضافه کنم تکمیل می شه، بالاخر ه بعد از کلی حذف و اضافه به قالب دلخواهم رسید. مجبور شدم بعضی از قسمت هاش رو کاملا حذف و دوباره باز نویسی کنم.»

فرهنگ گوشه یقه گیسو را کمی پس زد و از گردن به روی شانه هایش رسید و نرم وملایم تر از بوسه هایی که می کاشت ،گفت:

«باغ سیب رو به دست ویراستار نمیدم و خودم اختصاصی ویرایشش می کنم . من به این رمان خیلی مدیونم »

شادی توی دلش پر پر زنان بال و پر گشود ،نویسنده شدن دیگر برایش یک آرزوی دور نبود، حالا یک نویسنده ی تحصیل کرده بود وتا چند وقت دیگر سومین کتابش هم با عنوان باغ سیب راهی بازار کتاب می شد .

نگاهش به ساعت دیواری برگشت، عقربه هایش به شش و نیم رسیده بودند ، گوشه لبش طبق عادت همیشه به سمت بالا کج شدو با لحنی مانند پچ پچ ،گفت:

« عزیزم بذار برم ، می خوام برم طبقه ی بالا دنبال گلاب ،از ظهر اون جاست ، الآن مامان مهری و فرامرز خان رو کلافه کرده ! نرفتم دنبالش تا تو بیشتر بخوابی…»

دستهای فرهنگ بی پروا می چرخید … حواسش پی چیز دیگری بود! گیسو را به سمت خود برگرداند و نگاه هر دو در هم سرازیر شدو فرهنگ ،گفت:

« بذار همون جا بمونه،پیش فرامرز و مامانم بهش بد نمی گذره …ما هم به کار و بارمون می رسیم .فرامرز و مامانم تمام دل خوشی شون توی گلاب خلاصه می شه… شام هم از بیرون سفارش میدیم..»

خب پیشنهاد آخر شگفت انگیز بود …! چون اصلا حوصله ی شام درست کردن نداشت و می خواست رمانش را به سرانجامی برساند ودر مورد پاراگراف پایانی باغ سیب حرف بزند و با او مشورت کند، اما فرهنگ مجالی نداد و نفس هایش پر پیچ تاب با نفس او گره شد و باغ سیب را میان نفس های فرهنگ فراموش کرد.

قصه ی زندگیش با آرزوی نویسنده شدن و رمان باغ سیب شروع شد .رمانی که راز های بسیاری را بر ملا کرد و برای او عشق و زندگی به همراه داشت .

« پایان. »

افسون امینیان

5/5 - (1 امتیاز)

Check Also

پارت ۱۹ رمان باغ سیب

برای به دست آوردن گیسو باید از هفت خوان رستم رد می شد و کفش …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.