رمان ویدیا جلد دوم پارت ۵۶

#ایران_تهران
#علیرام

 

همیشه در خیالاتش اتاق پانیذ را با رنگ‌های شاد تصور می کرد. اتاق مثل تصوراتش بود.

لبخند روی لبهایش نشست. پانیذ به سمت علیرام چرخید و در دو قدمیش ایستاد.

 

– به چی می خندی؟

 

علیرام کمی به سمت پانیذ خم شد و عطر تنش را به یک باره نفس کشید.

 

– به چیزی نمی خندم؛ همیشه اتاقت رو رنگ رنگی تصور میکردم و الان واقعا همونطوره!

– من عاشق رنگ های شادم.

 

علیرام به خودش جرات داد و دست جلو برد. آرام سر انگشتش گونه ی پانیذ را نوازش کرد.

 

– منم عاشق توام ، اونقدر عاشقتم که می خوام قلبم رو بشکافم و تو رو با تمام احساسم تو قلبم جا بدم؛ تا ابد اونجا جات محفوظه.

 

پانیذ دست جلو برد و کف دستش سمت چپ سینه ی علیرام نشست.

 

– من همیشه جام اینجاست.

 

دست علیرام روی دست پانیذ که هنوز روی سینه اش بود نشست.

-از الان دیگه خیالم راحته چون میدونم همه جوره مال خودمی. خب عروس خانوم نمی خوای چیزی دیگه ی بگی؟

 

پانیذ خنده ی ریزی کرد.

 

– چی میگن عروس دومادا بهم ؟‌

 

علیرام در دلش قربان صدقه ی سادگی پانیذ رفت.

– خب اینکه دوست نداری با خانواده ام زندگی کنی؟ چه غذا و رنگی و دوس داری؟

 

– یعنی تو نمیدونی‌ من چه رنگ و غذا دوست دارم؟

 

– چرا رنگ، علیرام؛ غذا، علیرام !

 

– بدجنس!

آرام به نوک دماغ پانیذ ضربه زد.

– حالا نظرت چیه عروس خانوم؟

 

– به نظرم دلم برای این آقایی که اینجا ایستاده رفته.

دست پانیذ را نرم فشرد.

– شاید تو زندگی به مشکلات ریز و درشت بربخوریم اما بدون عشقم نسبت به تو هیچ وقت تغییر نمیکنه!

 

قلب پانیذ آرام گرفت و با هم از اتاق بیرون اومدن.

#ایران_تهران
#پانیذ

 

بن سان با دیدن علیرام و پانیذ گفت:

 

– الان شیرینی بخوریم یا زوده؟

 

پانیذ لبخندی زد.

 

– ببین این لبخنده میگه یعنی بععله و ما می تونیم شیرینی بخوریم!

 

همه دست زدن و بقیه ی صحبت ها رو بزرگ تر ها کردند و قرار شد برای آزمایشات، علیرام فردا به دنبال پانیذ بیاد.

 

با رفتن مهمون ها شیما با رضایت لبخند زد.

 

– آدم های خوبی هستند؛ من خیلی راضیم.

احمد آقا همینطور که به سمت اتاق میرفت گفت:

– آره خدا رو شکر آدم های درستی هستند.

هیوا پانیذ را در آغوش کشید.

 

– باورم نمیشه عروس شدی اونم با عشق! آنا کوبید به پهلوش.

 

– هنوز عروس نشده فقط بعله داده.

– برو بابا عروسم میشه دیگه. مگه ندیدی آقای زرین چی گفت؟!

 

– بله گفت بعد از اومدن آزمایشات یه جشن بزرگ تو عمارت خودشون میگیرن تا عروسی.

 

هردو پانیذ را در آغوش کشیدن. با رفتن آنا و هیوا، پانیذ روی تخت دراز کشید.

 

دستش رو بالا آورد و نگاهش را به حلقه ی تک نگینی که ویدیا، مادر علیرام، به دستش کرده بود دوخت.

با صدای پیامک گوشیش نگاه از دستش گرفت. پیام از سمت علیرام بود.

 

“امشب بعد از مدت ها راحت می خوابم؛ صبح آماده باش میام دنبالت”

 

پانیذ با دیدن پیام لب گزید و قلبش در سینه اش فشرده شد. تایپ کرد:

 

“خوب بخوابی … “

 

شب خواب را خاموش کرد و چشم روی هم گذاشت.

هیچ استرسی نداشت. علیرام را این مدت شناخته بود و خوشحال بود از اینکه با کسی داشت ازدواج میکرد که یه زمانی بهترین دوستش بوده.

 

با تکون های دستی چشم باز کرد.

 

– پاشو، علیرام منتظره.

پانیذ سریع رو تخت نشست. شیما با دیدن این حالت پانیذ خنده ی ریزی کرد.

– یه چیز به صورتت بمال بعد بیا؛ همین اول کاری پسر مردم از دستت فراری نشه!

 

پانیذ چشم هاش رو لوچ کرد سمت مادر و از تخت پاین آمد. آبی به دست و صورتش زد.

ضد آفتاب و رژ کم رنگی زد و با رضایت کیفش را چنگ زد و از اتاق بیرون اومد.

 

با صدای زنگ در به سمت در رفت و با دیدن علیرام صدا بلند کرد.

– مامان تعارف نکرده بودی داخل بیاد؟

 

مادر با نیش باز از آشپزخونه بیرون اومد.

 

– چون تازه رسید، میدونستم تا اسم علیرام و نیارم بیدار نمیشی.

 

– مامان!!!

 

مادر با قرآن کوچک و کاسه آبی به سمتش اومد.

 

– یامان… بچه جون بیا از زیر قرآن رد شو. عاقبت بخیر بشی.

 

پانیذ از زیر قرآن رد شد و به سمت در حیاط پا تند کرد. در را باز کرد.

 

با دیدن علیرام نیشش باز شد.

 

– سلام آقای چوب خشک!

– سلام به همسر آقای چوب خشک‌؛ صبحت بخیر.

 

به آرامی خم شد و عطر پانیذ را نفس کشید.

 

– دلم برای این بو تنگ شده بود.

 

قند در دل پانیذ آب شد. علیرام در جلو رو باز کرد و پانیذ رو صندلی جا گرفت.

علیرام ماشین را دور زد و پشت فرمون قرار گرفت. آرام زیر لب نام خدا را زمزمه کرد و ماشین رو روشن کرد.

#ایران_تهران
#پانیذ

 

بعد از آزمایش به سمت پاتوق همیشگی حرکت کردند.

وارد کوچه باغ شدند. پیچک های در هم تنیده دیواره های کوچه را پوشانده بود.

 

پانیذ لب جوی که آب تمیزی در آن جریان داشت ایستاد.

 

علیرام دست دراز کرد و دست پانیذ را گرفت. گرمی دستش آرامش را تزریق کرد به تمام وجود علیرام.

پانیذ هوای بهاری را نفس کشید.

– همیشه از عاشق شدن واهمه داشتم. از اینکه به هر دلیلی طرف مقابلم‌منو نخواد و عشقم یک طرفه باشه؛ همیشه از مردها فرار میکردم.

 

علیرام به سمت پانیذ برگشت.

– اولین بار کنسرت بن سان دیدمت، بار دوم کافه ای بود که با دوستات رفته بودی.

 

پانیذ کمی چین به ابروهاش داد.

– کافه؟!

 

– بعله خانوم، همونجا که بهت پیشنهاد کار دادن.

 

– توام بودی ؟

 

علیرام دست پانیذ را کشید و افتاد تو بغلش. دست حلقه کرد دور گردنش.

– اوهوم.

پانیذ عطر علیرام را نفس کشید. پشت میز همیشگی نشستند.

پانیذ دست زیر چونه گذاشت و نگاهش را به علیرام دوخت.

– به چی نگاه میکنی شاه توت؟

– شاه توت؟!!

علیرام کمی به سمتش خم شد و نگاهش خیره ی لب های از همیشه وسوسه برانگیزتر پانیذ شد.

 

– آره شاه توت؛ چون الان عجیب ملسی و وسوسه برانگیز.

گونه های پانیذ گل انداخت و قلبش همچون قلب گنجشکی ضربان میزد. لب گزید.

سر انگشت علیرام به آرامی گونه ی پانیذ را لمس کرد. هر روز بیشتر از همیشه عاشق این دختر می شد.

#ایران_تهران
#علیرام

 

بعد از اینکه پانیذ را به خانه رساند به سمت شرکت حرکت کرد.

 

ماشین هنوز بوی پانیذ را میداد؛ هوای ماشین را عمیق نفس کشید.

 

وارد شرکت شد. منشی با دیدن علیرام سریع بلند شد.

 

– آقا ببخشید دختر خالتون تشریف آوردن، هر کاری کردم بیرون منتظر باشن قبول نکردن.

– اهو؟ الان کجاست ؟!

 

منشی لب گزید و نگاه از علیرام گرفت.

– تو اتاقتون.

 

علیرام سری تکان داد و دستگیره ی در را پاین داد. با وردش به اتاق اهو از روی مبل بلند شد.

چشم هاش هنوز نم اشک داشت و کمی متورم شده بود.

 

علیرام در را بست و به سمت آهو رفت. آهو با دیدن علیرام اشک دوباره در نی نی چشمانش جوشید..

با صدای لرزان و مرتعشی لب زد:

 

– بگو اشتباه شنیدم دروغه و تو این کار و نکردی!

 

علیرام حال آهو را درک میکرد اما نمی تونست کاری برایش بکند.

 

– علیرام تو که میدونستی من دوستت داشتم حتی زمانی که اون دختره سمیرا تو زندگیت بود؛ چرا با من این کار و کردی؟ پانیذ چی داشت که من نداشتم چرا یه بار تو زندگیت من و ندیدی؟ عشق من انقد پیش پا افتاده بود برات؟

– آروم باش آهو! خودت هم میدونی تو برام مثل خواهری و من هنوز هم دوستت دارم؛ مثل یه خواهر!

به یک باره به سمت علیرام یورش برد و یقه ی کت تک بهاره اش را در دستش فشرد.

 

– من نخوام منو مثل خواهر دوست داشته باشی باید چیکار کنم ؟ بیا من و یه مدل دیگه دوست داشته باش؛ همون مدلی که پانیذ را دوست داری. خواهش میکنم علیرام، من عاشقتم. من بدون تو چیکار کنم ؟ تمام این سالها امید داشتم که کسی نیست تو زندگیت و یه روزی منو می بینی اما تو هیچ وقت منو ندیدی.

علیرام مستاصل شده بود و دلش برای آهو می سوخت.

– یه چیزی بگو یه حرفی بزن!

– من پانیذ رو دوست دارم آهو؛ متفاوت دوستش دارم.

آهو پوزخند تلخی زد و از علیرام فاصله گرفت. قطره اشکی از چشمش روی گونه اش چکید.

– راست میگی عشق که زوری نیست! دوستم نداری، نمی تونم مجبورت کنم تا دوستم داشته باشی.

پا تند کرد به سمت در اتاق و از شرکت بیرون زد. با رفتن آهو، علیرام روی مبل افتاد.

دست برد و دکمه ی بالای پیراهنش را باز کرد و شماره ی بن سان را گرفت.

– جونم داداش.

 

– برو دنبال آهو حالش خوب نیست.

 

– اومده بود اونجا ؟

 

– آره تازه از شرکت بیرون زد.

– پس فهمیده!

 

علیرام گوشی را قطع کرد. از اینکه به بن سان گفته بود تا مراقب آهو باشد کمی دلش آرام گرفت.

همچنین ببینید

رمان ویدیا جلد دوم

رمان ویدیا جلد دوم پارت ۵۳

#ایران_تهران #پانیذ   -از کجا میدونی من مخ داداشت و زدم؟   بن سان قهقه …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *