یکشنبه , شهریور ۲۸ ۱۴۰۰

رمان ویدیا جلد دوم پارت ۵۱

#ایران_تهران
#علیرام

 

قلب پانیذ از اینهمه نزدیکی محکم در سینه اش می کوبید.

 

با حرفی که علیرام زد نگاه در نگاه پر حرف علیرام دوخت.

 

کاش می توانست دهن باز کند و بگوید “من هم از اینکه بخوام از دستت بدم می ترسم”؛ اما سکوت کرد.

علیرام بی طاقت لب گشود.

 

-احساسم بهت عوض شده پانیذ. دیگه تو چشمم فقط یه دوست نیستی، فراتر از دوستی. وقتی دوری، بی طاقتتم، نا آرومم؛ نزدیکمم هستی بازم دلتنگتم.

 

دست پانیذ را در دست گرفت. گرمی دست پانیذ باعث شد کمی قلب نا آرامش آرام بگیرد.

 

-میدونم هضم حرفهام برات سخته اما نمیخوام از دستت بدم. بهم یه فرصت بده تا بیشتر بشناسیم.

 

پانیذ با صدای مرتعشی زمزمه کرد:

 

-میشناسمت که این وقت شب بدون هیچ ترسی کنارتم.

 

لبخند روی لبهای علیرام نشست.

 

-من نمیدونم چطور احساساتم رو بیان کنم.

 

سرش رو پایین انداخت.

 

-اما من از عاشقی می ترسم. از اینکه از دست بدمت.

 

علیرام از اینکه می دید پانیذ به او بی میل نیست خیالش راحت شد.

 

با احتیاط دست دور بازوی پانیذ حلقه کرد. پانیذ هجوم خون رو در گونه هایش احساس کرد.

#ایران_تهران
#پانیذ

 

عطر تلخ علیرام پیچید در مشامش.

علیرام دلش می خواست پانیذ را سخت در آغوش بفشارد اما چیزی مانعش می شد.

پانیذ برایش خاص بود و دلش نمی خواست تا قلب پانیذ را کامل تصاحب نکرده، بیشتر از این بهش نزدیک بشه.

 

پانیذ را برای تمام عمر می خواست. برای لحظه های پیریش مثل عشق میان پدر و مادرش.

 

پانیذ را برای یک عمر نزدیک می خواست اما در دل پانیذ غوغا بود.

 

دلش می خواست از ته دل فریاد بزند که علیرام او را طور دیگری دوست دارد؛ فراتر از یک دوست.

 

دلش می خواست فریاد بزند و بگوید من هم تو را فراتر از تمام آدم های اطرافم یه طور دیگه و یه مدل جدید دوست دارم.

 

-از فردا به مدت سه روز مثل تمام سالها با بچه ها می خوایم بریم مزرعه من. امسال دلم میخواد باشی، میای؟

 

پانیذ نمی دانست چه جوابی بدهد.

 

-با مانی صحبت کردم تا آنا اجازتو بگیره. دلت میخواد بیای؟

 

پانیذ سر تکان داد.

 

اگر به علیرام بود تا صبح با پانیذ حرف برای گفتن داشت اما دیروقت بود و باید او را به خانه می رساند.

 

-بریم؟

 

پانیذ از خلسه ای که به وجود اومده بود بیرون آمد.

 

-بریم.

 

هر دو سوار ماشین شدند. از اینکه پانیذ فردا همراه علیرام به مزرعه می آمد لبخند پررنگی روی لبهای علیرام نقش بست.

 

اما پانیذ هنوز حرفهای علیرام را در سرش مرور می کرد و در دلش قند آب می شد.

#ایران_تهران
#علیرام

 

شب از نیمه گذشته بود که علیرام پانیذ را جلوی در پیاده کرد.

پانیذ با حالی که حتی خودش هم نمی توانست آن راهضم کند، در دل شب دستی برای علیرام تکان داد و وارد خانه شد.

علیرام با حس و حالی خوب از کوچه بیرون آمد.

از اینکه که توانسته بود به پانیذ بگوید برایش با همه فرق دارد، دلش کمی آرام گرفته بود اما باید پانیذ را برای همیشه مال خود می کرد.

ماشین را وارد حیاط کرد. با ورودش به سالن و دیدن پدر و مادرش و عمو بهراد، ابروئی بالا داد.

 

-شماها هنوز بیدارید؟؟!

 

ویدیا با دیدن علیرام لبخند غمگینی زد. می ترسید از اینکه رفتار بچه ها با او عوض شود.

بن سان با لیوانی در دست از آشپزخانه بیرون آمد.

-به به خان داداش! چه عجب برگشتی!!

-تو هم که بیداری!

-آره، ساقی مامان و بابا خوب بود، به منم تعارف زد گفتم دور هم بیدار باشیم.

 

علیرام روی مبل کنار ویدیا نشست و دست دور شانه ی مادر انداخت.

عطر کودکیش پیچید در مشامش. ساشا اخمی تصنعی کرد.

 

-هوی لندهور؛ تو باز چشم منو دور دیدی کنار زنم نشستی؟

-اگه زن شماست، مادر منه.

نسیم خنک بهاری پیچید در قلب و روح ویدیا و لبخند شد بر روی لبانش از شنیدن کلمه ی مادرم.

#ایران_تهران
#ساشا

 

بن سان کنار ساشا نشست.

-بیا پدرم تو آغوش خودم … حسود نبودی که!

صدای خنده های بن سان و علیرام در خانه پیچید.

 

لبخندی روی لبهای ساشا نشست و یاد کودکیشان برایش زنده شد.

 

خدا را زیر لب شکر کرد. بهراد نگاهی به خانواده ی خندان رو به رویش کرد.

 

خوشحال بود که هیچ توفانی نمی تواند این خانه و خانواده را خراب کند.

با یادآوری شاهو آهی کشید. ساشا دست روی شانه های بن سان گذاشت.

 

-تو و علیرام از روزی که وارد خونه ی ما شدین با خودتون نور و امید آوردین. زمستون بود و برف از هر سالی بیشتر بود. بهزاد و خانوم باردارش میخواستن برای زایمان به خانه ی پدری …

 

مکثی کرد و دوباره ادامه داد.

 

-… مادر خدابیامرزتون برن. من و ویدیا تصمیم داشتیم بچه ای رو از پرورشگاه به فرزندخوندگی بگیریم اما به همه اعلام کرده بودیم ویدیا بارداره.

با شنیدن خبر تصادف بهزاد و فوت ناگهانیشون نازیلا، خاله تون، از ما خواست تا شما دو تا رو به فرزندخوندگی بگیریم. این راز تمام این سالها بین ما و نازیلا موند. ما هیچ نقشی تو فوت پدر و مادرتون نداشتیم.

 

علیرام: ما همه ی اینا رو می دونیم؛ یاس همه چی رو برام تعریف کرده. شما پدر و مادر ما بوده و هستین.

 

بهراد بلند شد.

-من برم.

#ایران_تهران
#بهراد

 

همین که سوار ماشین شد گوشیش به صدا دراومد. نگاهی به شماره ی ناشناس انداخت.

 

-بله؟

-آقای بهراد زرین؟

-بله خودم هستم.

-لطفاً به بیمارستان بیایید.

-برای چی؟

-شما برادر شاهو زرین هستید؟

-بله.

 

سراسیمه به سمت بیمارستان راند. شاهو برادرش بود با تمام بدی هایی که در حق خودش و خانواده اش کرده بود.

 

به بیمارستان رسید و به سمت پذیرش رفت.

 

-سلام خانوم. شاهو زرین رو اینجا آوردن.

 

-شما؟

 

-برادرش هستم. چی شده؟

 

مردی به سمت بهراد آمد.

 

-آقا بخدا یهو خودش پرید جلوی ماشین … نفهمیدم چی شد … باور کن من مقصر نیستم.

 

-الان حالش چطوره؟

 

-خطر رفع شده. چند جای بدنشون شکسته و الان تو اتاق عمل هستن.

 

بهراد نفس آسوده ای کشید و روی صندلی های تو راهرو نشست.

 

چه شب طولانی ای بود؛ انگار تمومی نداشت. بالاخره بعد از چند ساعت منتقلش کردند به بخش.

 

دست و پای چپش شکسته بود و سرش کمی ضرب دیده بود اما دکتر اطمینان داده بود که خطر رفع شده و وقتی بهوش بیاد همه چی مشخص میشه.

 

بهراد شماره ی ملیکا رو گرفت و او را در جریان گذاشت و آدرس بیمارستان را داد.

 

ساعتی بعد ملیکا توی اتاق خصوصی ای که بهراد گرفته بود، کنار تخت شاهو، چشم به صورت زخمیش دوخته بود.

#ایران_تهران
#پانیذ

 

پانیذ نمی دانست به آنا چیزی از حرفهای علیرام را بگوید یا نه.

با هر بار یادآوری حرفهای علیرام، قلبش بی تاب در سینه می کوبید. کنار آنا دراز کشید.

با مادرش صحبت کرده و مادرش اجازه داده بود تا همراه آنا به مزرعه برود.

 

با یادآوری چهره ی علیرام، لبخندی روی لبهایش نشست. آنا کنارش نشست.

 

-چی باعث شده اینطور قشنگ لبخند بزنی؟

 

گونه های پانیذ حرارت گرفت. آنا دست پیش برد و دستهای پانیذ را در دست گرفت.

 

-ما با هم بزرگ شدیم. ما خواهر بودیم و هستیم … می دونم یه چیزهایی تو نگاهت عوض شده. اصرار نمی کنم اما دلم میخواد خودت بهم بگی.

 

پانیذ لب گزید.

 

-خودم هنوز تو شوکم و گیجم نسبت به احساسی که دارم.

 

سر بلند کرد و نگاهش را به چشمهای منتظر آنا دوخت.

 

-من از عاشقی می ترسم؛ از اینکه یه روزی علیرام منو نخواد!

 

-به نظرت عشق در میزنه و اجازه می گیره؟ عشق میاد و درگیرت می کنه. وقتی به خودت میای می بینی بدون اون حتی نفس کشیدن هم بی معناست.

عده اندکی از آدمها عشق واقعی رو تجربه می کنن. ما گاهی با آدم های اشتباهی وارد رابطه میشیم ؛ آدمهایی که همراه ما نیستن و فقط باعث میشن ما به خودمون آسیب بزنیم.

اما عشق واقعی درد داره، شیرینی هم داره. بالا و پایین داره اما سرمستی هم داره.

#ایران_تهران
#پانیذ

 

-به نظر من علیرام خیلی مرد خوبیه بخاطر رفتاری که امشب با پدر و مادرش داشت‌.

نمیدونم، شاید اگر من جای علیرام بودم و اینهمه سال واقعیت زندگیم رو ازم پنهون می کردن، نمی تونستم هضم کنم و اون لحظه رفتار نادرستی ازم سر می زد.

اما علیرام از تک تک رفتارهاش نسبت به پدر و مادرش عشق میباره. کسی که اینطور عاشق پدر و مادرش باشه، چطور نمی تونه یه همراه خوب برای زنی که بهش احساس داره باشه؟!

 

دل پانیذ گرم شد. توی این مدت علیرام را شناخته بود.

 

می دونست علیرام برخلاف برخورد سرد و چهره ی همیشه خنثی ای که داشت، قلب مهربونی داره.

 

باید وارد پوسته ی احساسیش بشی تا بشناسیش.

 

آنا دست پانیذ رو فشرد.

 

-تو عاشق شدی! دیدی بالاخره عاشق شدی؟ یادته بهت می گفتم یه روز عاشق میشی و تو باور نمی کردی؟ چقدر خوشحالم که این حس رو داری تجربه می کنی. حالام بخواب که صبح زود باید پاشیم. قراره کلی خوش بگذرونیم. صبح مانی میاد دنبالمون.

 

پانیذ نمی دونست چند نفر قراره بیان و چند روز اونجا هستن.

 

کوله ی مشترکی با آنا برداشت و چند دست لباس راحتی برای هر دو داخلش گذاشت.

 

صبح با طلوع آفتاب هر دو آماده از خانه بیرون زدند. مانی جلوی در منتظر بود.

 

پانیذ روی صندلی عقب کنار خواهر مانی نشست.

همچنین ببینید

رمان ویدیا جلد دوم پارت 42

رمان ویدیا جلد دوم پارت ۴۲

#ایران_کیش #علیرام   سؤالی نگاهم رو بهش دوختم. اشک توی چشم هاش حلقه زده بود. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *