شنبه , مرداد ۲ ۱۴۰۰

رمان ویدیا جلد دوم پارت ۴۶

#ایران_تهران
#علیرام

 

کلافه از جلسه ی آخر سال وارد اتاقش شد. این روزها بیشتر از همیشه کلافه و نگران بود.

قلبش پانیذ رو می خواست اما عقلش نهیب می زد تا این احساسات تازه به جوانه نشسته را سرکوب کند.

گوشیش رو که بخاطر جلسه خاموش کرده بود روشن کرد. پیامکی از سمت پانیذ داشت.

نگاهش به اسم پانیذ که تمشک دوست داشتنی سیو کرده بود خیره شد.

قلبش همچون پسربچه های نوبلوغ می کوبید. پیام را باز کرد.

“عصر، پاتوق، ساعت ۴”

چندین بار پیام را خواند. از اینکه داشت بعد از مدت ها پانیذ را می دید خوشحال بود اما از اینکه میدونست شاید پانیذ بخواد بگه دیگه دوستی ای بینشون نباید باشه، تمام شوق دیدارش کور می شد.

خودخواه بود و فقط پانیذ را برای خودش می خواست. پیامی فرستاد.

باید زودتر خونه می رفت و دوشی می گرفت. زودتر از همیشه از شرکت بیرون زد و به سمت خونه روند.

با ورود به خونه از اینکه کسی داخل نبود نفس آسوده ای کشید. می دونست اگر بن سان خونه می بود، تا نمی فهمید کجا میره دست از سرش برنمیداشت.

دوشی گرفت و لباس اسپورت پوشید وازخونه بیرون زد.

#ایران_تهران
#یاس

ملیکا نگاهی به یاس وچمدونی که بسته بود انداخت.

-داری چیکار می کنی؟

یاس بی تفاوت شونه بالا انداخت. بعد از مدت ها فکر به این نتیجه رسیده بود که ایران و فامیل هایی که هیچ نسبت خونی با او نداشتند به درد موندن نمی خوردن.

مایکل بهش قول داده بود تا کمکش کنه و مدل معروفی بشه.

-دارم جمع می کنم برم.

-کجا؟

پوزخندی زد.

-همونجایی که ازش اومده بودم.

ملیکا بغض کرد.

-ولی من و بابات اینجائیم!

آرام زمزمه کرد:

-بابا؟ کدوم بابا؟

ملیکا هول شد.

-یعنی چی؟

یاس روبه روی مادرش ایستاد و نگاهش را به چشم های مهربان مادر دوخت.

-چرا چیزی راجع به گذشته نمیگی؟ چرا نمی خوای اون چیزی که ازم پنهان کردی رو بگی؟

ملیکا آشکارا هول شد. دست در هم قلاب کرد.

-از چی داری حرف می زنی؟ من نمی فهمم!

یاس دست پیش برد و دستهای لرزان مادر را در دست گرفت.

-من میدونم شاهو پدر واقعی من نیست.

رنگ از رخسار ملیکا پرید.

-تو چی گفتی؟

یاس کلافه هر دو دست را پشت گردنش قلاب کرد.

-من شنیدم که بابا داشت به عمه می گفت من دخترخودش نیستم. حتی …

مکثی کرد.

-حتی گفت که بود و نبودم فرقی براش نمی کنه و منفعتش براش مهمه. از اول اشتباه کردیم اومدیم ایران. مامان میشه بگی بابای واقعی من کیه و کجاست؟

 

ملیکا با حالی دگرگون روی صندلی نشست. یاس جلوی پاش روی زمین نشست.

-بابا زنده است؟

قطره اشکی از یادآوری گذشته روی گونه ی ملیکا غلطید. با حسرت سری تکان داد.

-تازه به انگلیس رفته بودیم. هنوز قبولی نگرفته بودیم. من و پدرت با هم خیلی خوشبخت بودیم.

تو رو چند ماهی میشد باردار شده بودم. برای زندگی بهتر از کشورمون مهاجرت کردیم.

اولش همه چی خوب بود اما شرایط مالی و نداشتن مدارک سخت بود. پدرت شبانه روز کار می کرد.

تازه هفت ماهم شده بود که اون اتفاق افتاد. پدرت تو راه خونه با چند تا اراذل واوباش مست دعواش میشه و اونا چندین ضربه چاقو بهش می زنن.

 

صدای ملیکا کم کم تحلیل می رفت از یادآوری روزهایی که هنوز هم خاطراتش براش سخت بود.

-پدرت از خون ریزی زیاد زنده نموند. تو یه کشور غریب با یه بچه تو شکم تک و تنها شده بودم.
نه راه برگشتی داشتم و نه امید زندگی . تنها امید زندگیم وجود تو بود. به هر سختی بود به دنیا اومدی.
تو باری که کار می کردم با شاهو آشنا شدم. مرد تنهایی بود. بعد از مدت ها با هم ازدواج کردیم. بچه دار نمی شد و تو رو مثل دختر خودش دوست داشت.

 

ملیکا با حالی دگرگون روی صندلی نشست. یاس جلوی پاش روی زمین نشست.

-بابا زنده است؟

قطره اشکی از یادآوری گذشته روی گونه ی ملیکا غلطید. با حسرت سری تکان داد.

-تازه به انگلیس رفته بودیم. هنوز قبولی نگرفته بودیم. من و پدرت با هم خیلی خوشبخت بودیم.

تو رو چند ماهی میشد باردار شده بودم. برای زندگی بهتر از کشورمون مهاجرت کردیم.

اولش همه چی خوب بود اما شرایط مالی و نداشتن مدارک سخت بود. پدرت شبانه روز کار می کرد.

تازه هفت ماهم شده بود که اون اتفاق افتاد. پدرت تو راه خونه با چند تا اراذل واوباش مست دعواش میشه و اونا چندین ضربه چاقو بهش می زنن.

 

صدای ملیکا کم کم تحلیل می رفت از یادآوری روزهایی که هنوز هم خاطراتش براش سخت بود.

-پدرت از خون ریزی زیاد زنده نموند. تو یه کشور غریب با یه بچه تو شکم تک و تنها شده بودم.
نه راه برگشتی داشتم و نه امید زندگی . تنها امید زندگیم وجود تو بود. به هر سختی بود به دنیا اومدی.
تو باری که کار می کردم با شاهو آشنا شدم. مرد تنهایی بود. بعد از مدت ها با هم ازدواج کردیم. بچه دار نمی شد و تو رو مثل دختر خودش دوست داشت.

 

یاس، ملیکای گریان را در آغوش کشید. از اینکه اینقدر سختی کشیده بود ناراحت بود.

-توام بیا باهام بریم. مایکل قول داده تا کمکم کنه بتونم مدل بشم. اون حتی به خاطر من ایران اومده.

ملیکا دست روی موهای یاس کشید. میدونست یاس نمی مونه. دخترش رو خوب می شناخت.

-من نمی تونم بابا تو تنها بذارم.

اشک روی صورتش را پاک کرد. میدانست مادرش عاشق شاهو است.

چیزی تا رفتنش نمانده بود. لباس پوشید و دسته ی چمدون کوچکش را در دست گرفت.

در خونه باز شد. شاهو نگاه متعجبی به چمدون و یاس انداخت. صدای هق هق ملیکا بلند شد.

-چیزی شده؟ تو کجا میری؟

-برمی گردم لندن.

-چی؟ برای چی؟ ما با هم قول و قراری داشتیم! مگه آرزوت نبود مدل بشی؟

یاس پوزخند تلخی زد.

-شما دیگه نیازی به من ندارید. می تونین اموالتون رو بدون من هم بگیرین.

شاهو به سمت ملیکا رفت.

-ممنون از اینکه این مدت نذاشتین بفهمم پدر واقعیم نبودین.

شاهو متعجب و شوکه نگاهش را به یاس دوخت. خواست لب باز کند که یاس دست بالا آورد.

-من اون روز تو شرکت بودم و همه ی حرفاتون رو شنیدم.

شاهو به سمت یاس رفت.

-میدونی دوستت دارم. بعد از من همه ی این دارائی ها به تو میرسه.

یاس بغضش را قورت داد.

-میخوام خودم آینده ام را بسازم بدون سرمایه ی مالی از سمت شما یا هر کس دیگه ای. فقط اجازه بدین برم. الان نیاز دارم تا از ایران برم فقط قول بدین مراقب مامان هستین.

شاهو سکوت کرد. یاس را با تمام سر به هوا بودنش دوست داشت.

#ایران_تهران
#پانیذ

سبزه هایی که برای علیرام انداخته بود را برداشت. هوای بوی بهار می داد.

از خونه خارج شد. سر کوچه باغ از ماشین پیاده شد.

درخت ها و برگ های سبزشون نوید بهار می داد. سراشیبی کوچه باغ رو پایین اومد.

یاد شبی که با اون حال بد از این کوچه باغ برگشته بود افتاد.

نفسش رو بیرون داد. هر چی به کافه نزدیک تر می شد انگار کسی قلبش رو درهم مچاله می کرد.

میز و صندلی های چوبی بیرون کافه چیده شده بودند. هنوز وقت داشت.

گلدان را پایین، کنار پایش گذاشت. هر دو دستش را در هم قلاب کرد و روی میز گذاشت.

هوا کمی سرد بود اما نسیم ملایمی می وزید. نگاهی به ته کوچه انداخت.

با دیدن علیرام و قدمهایی که استوار بر می داشت قند توی دلش آب شد.

علیرام سر بلند کرد و نگاهش به پانیذ که روی صندلی همیشگیش نشسته بود افتاد.

دلش از‌ دیدن اونهمه ظرافت و زیبایی ضعف رفت.

برای اولین بار دچار دلشوره شده بود؛ دلشوره ی دیگر ندیدن پانیذ!

به کافه نزدیک شد. پانیذ با دیدن علیرام از روی صندلی بلند شد.

حالا هر دو رو به روی هم قرار داشتند. پانیذ کمی گردن کشید تا علیرام را واضح تر ببیند.

علیرام قدمی به سمت پانیذ برداشت. فاصله ی بینشان به اندازه ی کف دستی بود.

احساسش وسوسه اش می کرد تا فاصله ی باقیمانده رو پر کند و پانیذ را در آغوش بکشد.

عطر تنش را با تمام وجود بویید. کلافه بود. پانیذ لبخند دلنشینی زد.

-سلام ستاره ی سهیل!

علیرام نفسی کشید که باعث شد عطر پانیذ تمام مشامش را پر کند.

به سمت صندلی رو به روی پانیذ چرخید و صندلی را عقب کشید.

پانیذ هم روی صندلیش نشست. علیرام تک تک حرکاتش را زیر نظر داشت.

کمی روی میز به سمت پانیذ خم شد.

-من ستاره ی سهیل شدم؟!

پانیذ هر دو آرنجش را روی میز گذاشت و دستها را به زیر چانه زد و به علیرام خیره شد.

-نه پس، من شدم!

پانیذ حواسش نبود که با این دلبریهای ریزش چه بلایی سر علیرام داره میاره.

نگاه علیرام به دست چپ پانیذ و انگشت حلقه اش افتاد اما هیچ حلقه ای ندید.

چقدر دلش میخواست بپرسد ولی چیزی مانعش می شد.

پانیذ دستی جلوی نگاه خیره ی علیرام تکان داد.

-کجائی؟

علیرام به خودش آمد. دست جلو برد و انگشتهای پانیذ را در دست گرفت.

پانیذ شوکه و آرام شد. علیرام با انگشت شصت آرام پوست نرم پشت دست پانیذ را نوازش کرد.

هر دو سکوت کرده بودند. دست علیرام بیش از اندازه داغ بود.

-دلم برات تنگ شده بود.

پانیذ لب گزید. دل او هم برای علیرام تنگ شده بود؛ خیلی بیشتر از یک دلتنگی ساده اما از ابراز احساسات می ترسید.

-راستی برات یه چیزی آوردم.

خم شد تا گلدان را بردارد. علیرام کف دستش را بالا آورد. هنوز هم پوست نرم پانیذ را در کف دستش احساس می کرد.

آرام بوسه ای کف دستش زد. پانیذ گلدان را روی میز گذاشت. علیرام سوالی نگاهش کرد.

-من هر سال سبزه های هفت سین خاله، عمو، دائی رو میذارم. امسال برای تو هم انداختم چون توام تو لیست افراد خاص زندگیم هستی.

لبخندی روی لبهای علیرام جا گرفت و به خودش جرات داد و دستهاش رو روی دستهای پانیذ که دو طرف گلدان قرار داشت گذاشت.

نگاهش رو به چشمهای همچون شب پانیذ دوخت.

-تو هر خونه یکی مثل تو باشه، اون خونه گلستانه! هیچ جای دنیا قد وقتهایی که پیش توام آروم نیستم. همین که باشی با همین فاصله، با همین لبخند برام کافیه.

حسی همچون خنکای نسیم از زیر پوست پانیذ عبور کرد. حسی که تازه جوانه زده بود.

چقدر ملموس و شیرین بود. از آخرش می ترسید. از نبودن علیرام تو زندگیش؛ علیرامی که این روزها پررنگ تر از همیشه بود.

 

همچنین ببینید

رمان ویدیا جلد دوم پارت 41

رمان ویدیا جلد دوم پارت ۴۱

#ایران،کیش #پانیذ علیرام لبخند دلنشینی زد. -چیه؟ یه دوست که بیشتر ندارم، نباید دلم برات …

یک دیدگاه

  1. خسته نباشید ولی آخه چرا این همه‌کوتاه بعددوهفته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *