سه شنبه , فروردین ۲۴ ۱۴۰۰

رمان ویدیا جلد دوم پارت ۴۲

#ایران_کیش
#علیرام

 

سؤالی نگاهم رو بهش دوختم. اشک توی چشم هاش حلقه زده بود.

با صدایی که می لرزید لب باز کرد.

-بخاطر اون داری من و پس می زنی؟

ابرو در هم کشیدم.

-منظورت چیه؟

-منظورم رو خوب می فهمی! تو بخاطر اون دختره داری من و پس می زنی.

عصبی دستم و از دستش بیرون کشیدم.

-چی داری برای خودت میگی؟

-نمیدونم احساست تا کجا پیش رفته ولی میدونم وجود اون دختر باعث شده که تو من و پس بزنی.

پوزخندی زدم و کاملاً به سمتش خم شدم.

-من پست زدم؟! تو حتی منو لایق ندونستی تا بگی کجا داری میری. یک سال تمام مثل دیوونه ها تمام شهر تهران و زیر و رو کردم.

-اما من الان برگشتم!

-دیر برگشتی، احساس من دیگه اون احساس قبل از رفتنت نیست.

-چون کس دیگه ای جای من و گرفته.

-اگه منظورت به پانیذه، اون دختر فقط یه دوسته … یه دوست معمولی.

سمیرا پوزخندی زد.

-کیو داری گول می زنی؟

رو کردم به سمیرا.

-نمیدونم تو پیش خودت چه برداشتی از این رابطه کردی اما نه پانیذ نه من، هیچ کدوممون جز دوستی هیچ حسی به هم نداریم!

 

سمیرا از اینکه علیرام واقعاً هیچ حسی به پانیذ نداشت خوشحال شد.

قدمی به سمت علیرامی که مثل کوهی از غرور ایستاده بود نزدیک شد.

آرام دست دراز کرد و دست علیرام را به دست گرفت.

-بذار بمونم … یه فرصت دیگه بهم بده، خواهش می کنم.

علیرام کلافه دست میان موهای پر و نرمش فرو کرد.

-من هیچ احساسی دیگه بهت ندارم سمیرا. اینو نه از روی انتقام و لجبازی بلکه از روی احساسم دارم بهت می گم.

-از اول با هم میسازیم. من اومدم برای همیشه کنارت بمونم.

علیرام پوزخند تلخی گوشه ی لبش نشست.

-دیگه نه به تو نه به هیچ زن دیگه ای توی عشق اعتماد ندارم. زنگ زدم برای برگشتت بلیط گرفتم … یه چیز دیگه، خوب شد برگشتی تا بتی که ازت ساخته بودم رو بشکنم. میدونم این دو سال احساس توام نسبت به من تغییر کرده چون اگر احساسی داشتی، یک شبه همه چیز و پشت سرت خراب نمی کردی و نمی رفتی.

پشت به سمیرا به سمت دیگه ی ساحل رفت. سمیرا هنوز تو شوک ایستاده بود و به قامت بلند علیرام چشم دوخته بود.

روی سکوی سنگی نشست و عصبی سرش رو میان دستهاش گرفت.

علیرام چه خوب حتی احساس سمیرا رو نسبت به خودش درک کرده بود. سمیرا علیرام رو دوست داشت اما دیوانه وار عاشقش نبود.

برگشته بود تا از لجن زاری که خانواده اش براش ساخته بودن به علیرام پناه بیاره چون علیرام از اون دسته مردانی بود که تکیه گاه می شد.

 

علیرام پاچه های شلوارش رو بالا داد و به سمت آب رفت. بن سان به سمت علیرام رفت.

-چی به دختره گفتی؟ زدی تو پرش که با یه من عسل هم نمیشه خوردش؟

علیرام نگاهش رو به دریایی که انگار از همیشه آبی تر بود دوخت.

-همون چیزی که تو دلت می خواست.

بن سان لحظه ای مکث کرد.

-یعنی پرشو باز کرد؟

علیرام به سمت بن سان سر برگردوند.

-آره، مگه همینو نمیخواستی؟

-نه داداش! تو اگه سمیرا رو دوست داری میتونی یه فرصت دیگه بهش بدی. من فقط نگران داداشمم.

علیرام لبخندی زد.

-تمام این دو سال فکر می کردم اگه روزی سمیرا برگرده میتونم همه چیز رو فراموش کنم اما از روزی که برگشته دیگه اون حس دوست داشتنه نیست …

باورم نسبت بهش خراب شده. هر لحظه منتظرم صبح پاشم ببینم نیست و دوباره رفته.
اینکه یه عمر با این فکر زندگی کنی خیلی دردآوره. حس سمیرا هم به من دیگه اون حس دو سال پیش نیست. شاید هم حس ما به هم عشق نبوده! فقط می تونم براش آرزوی خوشبختی کنم.

بن سان زد روی شانه ی علیرام.

-تا حالا عاشق نشدم اما اینکه آدم اول یکیو دوست داشته باشه بعد عاشقش بشه خیلی قشنگ تره. اصلا آدم باید با اون کسی که خیلی دوسته ازدواج کنه؛اونوقت هم دوستید هم دو عاشق.

بن سان بلند شد.

-هوا داره تاریک میشه، بریم یه چیزی بخوریم. یه فرصت دیگه به خودت و دلت بده و اون چشم های کورتو باز کن.

علیرام بلند شد.

-من که چیزی از حرفهای تو متوجه نشدم.

بن سان دست علیرام رو گرفت و کشید.

-بیا داداش، توفقط به درد همون شرکت و حساب کتاب می خوری…. بچه ها بیاید بریم شام بخوریم.

همه جمع شدند. پانیذ نگاهی به علیرام انداخت. از اینکه سمیرا همراهش نبود تعجب کرد.

علیرام آرام به سمت پانیذ رفت.

-باید باهات حرف بزنم.

پانیذ سر بلند کرد و سؤالی نگاهش رو به علیرام دوخت. علیرام لبخند آرومی زد.

دست جلو برد و لپ پانیذ رو کشید.

-اینطوری وقتی نگاه می کنی مثل آهوی کوچولوی سرگردون می شی که چشم هاش دو دو میزنه.

-باز خوبه من شبیه آهو میشم، ولی تو هنوز همون چوب شوری که دوست دخترتو پروندی!

علیرام مثل بچه ای که اسباب بازی مورد علاقه اش رو بهش برگردوندن، با اشتیاق دست در جیب شلوارش کرد.

-فکر کن در آخر جز تو هیچ دختری من و با این اخلاق تحمل نکنه!

-نه بابا، از خداشونم باشه.

علیرام به یک باره به سمت پانیذ خم شد و باعث شد پانیذ بالا تنه اش رو کمی عقب بکشه.

-یعنی الان توام از خداته که من دوستتم؟

پانیذ کف دستش رو روی سینه ی علیرام گذاشت و کمی به عقب هولش داد.

 

-نخیر آقا، من منظورم دوست دخترات بود. من که دوست دخترت نیستم!

علیرام دست زیر چونه زد و با دقت به پانیذ نگاه دوخت.

-راست میگی، تو برای دوست دختر من بودن زیادی فنچی!

سرش و جلو برد و عطر تلخ و مردونه اش مشام پانیذ رو پر کرد.

لحظه ای نفس کشیدن رو از یاد برد. صدای گرم علیرام زیر گوشش نجواگونه بلند شد.

-آخه می ترسم زیرم له بشی!

ابروهای پانیذ بالا پرید و گرمی خون را روی گونه هاش احساس کرد.

با هول مشتی به بازوی علیرام کوبید.

-برو اونور پسره ی منحرف!

علیرام قهقه ای زد.

-حالا چرا لپات گل انداخته؟

پانیذ فوری دست روی گونه های ملتهبش گذاشت.

دل علیرام از این همه رنگ به رنگ شدن پانیذ قنج رفت. وسوسه ی در آغوش کشیدنش از هر مست کننده ای مست ترش می کرد.

کلافه نگاه از پانیذ گرفت و سری تکان داد. این چه فکر هایی بود که تو سرش می اومد؟

نفس عمیقی کشید. به رستوران دریایی رفتند و توی آلاچیق نشستند.

سکوت شب رو صدای موج های دریا درهم می شکست.

#ایران_کیش
#پانیذ

 

علیرام روی صندلی چوبی کنار پانیذ نشست.

پانیذ کمی نیم رخ شد به سمت علیرام و لبخند دندون نمائی زد.

-به چی فکر می کنی؟

علیرام نگاهش رو به چشم های سیاه پانیذ دوخت.

-اینکه کاش زودتر از اینها می دیدمت؛ مثل بوی شکوفه های نارنج تو فصل اردیبهشت هستی … همونقدر ناب، همونقدر دوست داشتنی.

ضربان قلب پانیذ بالا رفت. این روزها چه بلایی سر قلبش آمده بود؟!

زبان روی لب پایینش کشید. نگاه علیرام هنوز خیره اش بود.

حرف علیرام رو پای دوستیش گذاشت.

-شاعر شدی؟

علیرام نفس عمیقی کشید. عطر ملایم پانیذ سلول به سلول وجودش رو پر کرد.

ولع در آغوش کشیدنش تو قلب علیرام بیشتر شد.

علیرام: نظرت چیه آخر شب بریم پشت بوم؟ ستاره ها خیلی پر نور تر از تمام شهرهای دیگه هستن.

چشم های پانیذ برقی زد.

-بریم، بریم!

علیرام انگشت اشاره اش رو روی بینیش گذاشت.

-هیسس، کسی نفهمه!

-باشه.

صدای بن سان بلند شد.

-شما دو تا چی دارید به هم می گید؟

علیرام: داشتیم غذا انتخاب می کردیم.

پانیذ خنده ای نخودی کرد. شام در هیاهوی بچه ها صرف شد.

بعد از شام همه بلند شدند تا به ویلا برگردند. علیرام با فاصله ی کمی پشت سر پانیذ قرار گرفت.

-وقتی همه خوابیدن منتظرتم.

شب از نیمه گذشته بود که همه به ویلا برگشتن. پانیذ وارد اتاق شد.

لباس های بیرونش رو با لباس راحتی عوض کرد. موهای زیادی لختش دو طرف شانه هاش رها شدند.

پیامی از علیرام روی صفحه ی گوشیش نمایان شد.

“من منتظرم.”

لبخند روی لب های پانیذ نشست. آرام و پاورچین از اتاق بیرون اومد.

علیرام کنار در اتاق ایستاده بود. پانیذ با دیدن علیرام نیشش باز شد.

علیرام در تراس بزرگی که پله های مارپیچی داشت باز کرد.

-اول تو برو، من پشت سرت میام.

پانیذ پله ها رو بالا رفت. علیرام با فاصله پشت سر پانیذ راه افتاد.

هوای نیمه شب کمی سرد بود و باد ملایمی می وزید.

پانیذ با دیدن ماه و ستاره ها که از همیشه انگار به زمین نزدیک تر بودند با هیجان دست روی دهان نیمه بازش گذاشت.

-از این بالا چقدر همه چیز قشنگه!

علیرام کنارش ایستاد.

-مثل آدم ها که از دور قشنگن؟

پانیذ به سمت علیرام سر برگردوند.

-بعضی آدم ها نزدیکشون از دورشونم قشنگ تره.

علیرام خیره ی پانیذ شد.

-من یه اشتباه کردم.

پانیذ سؤالی چرخید و به دیوار پشت سرش تکیه داد.

علیرام نزدیک تر از همیشه به پانیذ ایستاد.

-یه نفر رو به پاتوقمون بردم.

پانیذ یاد اون روز و مریض شدنش افتاد.

-حتماً اون یه نفر خیلی برات مهم بوده که اونجا بردیش!

علیرام دستش رو لای موهای پرپشتش فرو کرد.

-تا قبل از اینکه بیاد آره، فکر می کردم خیلی مهمه. دو سال تمام منتظر بودم تا برگرده.
فکر می کردم سمیرا عشق اول و آخرمه! اما وقتی برگشت فهمیدم من عاشق سمیرایی بودم که خودم برای خودم ساخته بودمش نه سمیرایی که بی دلیل دو سال ولم کرد و رفت.

پانیذ لب گزید. احساسات مبهمی به سمت قلبش سرازیر شدند.

-شاید هنوز دوسش داشته باشی … اون حتماً عاشقته!

-عاشق؟ مگه عاشق واقعی می تونه از معشوقش بدون هیچ دلیلی دور باشه؟

-شاید مجبور بوده؛ چرا بهش فرصت ندادی؟

علیرام عمیق نگاهش رو به پانیذ دوخت.

-شاید باید زودتر می اومد نه الان. من شاید سمیرا رو دوست داشته باشم اما دیگه عاشقش نیستم.
نمی تونم بهش اعتماد کنم. به هیچ زنی نمی تونم اعتماد کنم. تو اینجایی چون دوستمی، رفیقمی.

پانیذ خوب متوجه شده بود که علیرام دیگه هیچ حس خاصی نسبت به هیچ زنی نداره پس برای علیرام فقط یه دوست بود.

هر دو در سکوت به سیاهی شب چشم دوختند.

علیرام از اینکه پانیذ کنارش بود حس خوبی داشت.

انگار آرامش دوباره به قلبش برگشته بود.

 

همچنین ببینید

رمان ویدیا جلد دوم پارت 37

رمان ویدیا جلد دوم پارت ۳۷

#ایران_تهران #یاس وارد شرکت شدم. منشی علیرام از شرکت خارج شد. لبخند روی لبهام نشست. …

۳ دیدگاه ها

  1. عالی وزیبا

  2. چقدر دیر به دیر و کوتاه میزارید 🙁

  3. چرا رمان به این قشنگی دیر پارت گزاری میشه.این عیبه براش

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *