رمان موژان من پارت ۸

– منم همينطور عزيزم . 
– مامان كي مياين خونه پس ؟
خنديد و گفت :
– دلت برامون تنگ شده ؟ 
– آره خيلي . تورو خدا زود بياين . 
– باشه عزيزم فردا صبح راه ميفتيم سمت تهران . هنوز پيش رادمهري ؟
با شنيدن اسم رادمهر اخمام تو هم رفت و دوباره ياد اتفاقاي ديشب افتادم گفتم :
– نه اومدم خونه . 
– چرا ؟ خوب ميموندي همون جا ديگه . 
– خونه ي خودمون راحت ترم . پس من فردا منتظرتونما . بياين حتما .
با اين حرف اجازه ندادم مامان بيشتر از اين اصرار كنه اونم با لحن نگران گفت :
– باشه مادر . 
– به بابا و بقيه هم سلام برسونين . خداحافظ . 
– خداحافظ . 
تا عصر سرم و هر مدلي كه بود گرم كردم ولي مدام فكرم پيش رادمهر بود يعني الان اومده خونه ؟ فهميده كه من خونه نيستم ؟ سعي ميكردم خودم و بي تفاوت و دلخور نشون بدم نسبت به رادمهر ولي حقيقت اين بود كه دلخور نبودم ازش ! مدام چشمم به تلفن بود كه بهم زنگ بزنه و سراغ ازم بگيره ولي دريغ از يه زنگ . 
ساعت حدوداي ۹ بود كه گوشيم زنگ خورد نگاهي به صفحه كردم شماره ي رادمهر قلبم و به تپش انداخت نفس عميقي كشيدم و جواب دادم :
– بله بفرماييد ؟
– سلام مُوژان .
توي صداش غم و ناراحتي حس ميشد گفتم :
– سلام . 
– خوبي؟ 
– اي بدك نيستم تو خوبي؟
– آره منم خوبم . چرا امروز بي خبر رفتي ؟
با طعنه گفتم :
– انتظار داشتي خبر بدم ؟
جدي شد و گفت :
– آره . بابت ديشب بايد بگم كه خودمم نفهميدم چم شده بود . 
– متوجه شدم كاملا ! 
كمي مكث كرد و به سختي گفت :
– معذرت ميخوام . 
انگار آب سردي روي عصبانيت و ناراحتيم ريخته بودن . سكوت كردم و چيزي نگفتم دوباره گفت :
– براي جبران دو تا بليت كنسرت گرفتم براي جفتمون براي فردا مياي بريم ؟
لبخندي روي لبم نشست ولي به روي خودم نياوردم كه از پيشنهادش ذوق كردم خيلي خونسرد گفتم :
– چه ساعتي ؟ 
– ساعت ۹ 
– نميدونم فردا مامان اينا ميان . 
– يعني نميخواي بياي ؟
توي صداش احساس خاصي نبود ولي من دوست داشتم كه باهاش برم . گفتم :
– باشه ميام ولي فقط به خاطر اينكه بليتات سوخت نشه ! 
خنديد و گفت :
– آره ميدونم مرسي كه اين لطف و بهم ميكني . 
– خواهش ميكنم . 
– از تنهايي نميترسي ؟
– نه نميترسم . 
– خوبه پس درارو قفل كن . 
– باشه حتما . 
– خوب فردا ساعت ۷:۳۰ ميام دنبالت پس . 
– باشه منتظر ميمونم . 
– مواظب خودت باش . خداحافظ . 
– خداحافظ . 
وقتي گوشي رو قطع كردم از فكر اينكه رادمهر امروز زنگ زد بهم و ازم معذرت خواهي كرد گرماي خاصي زير پوستم دويد . خوشحال بودم . از رادمهر مغرور بعيد بود همچين كاري رو بكنه . چرا از ته دل از دستش ناراحت نبودم پس ؟ جوابي براي اين سوالم پيدا نكردم . 
همه ي درهارو قفل كردم و به اتاقم رفتم با ذوق فردا كه هم مامان و بابا رو ميديدم و هم رادمهر و خوشحال به خواب رفتم .
صبح حدوداي ۹ از خواب بيدار شدم صبحونه ي سرسري خوردم و دوباره از روي كتاب آشپزي مامان يه ناهار خوشمزه درست كردم . فكر ميكردم حدودا ساعت ۳ – ۴ عرص بايد برسن تهران . اين بار حواسم به همه چي بود كه مبادا يه وقت غذام خراب بشه . غذام حاضر بود ساعت ۲ بود تماسي با مامان گرفتم و گفت تا ۱ ساعت ديگه ميرسن خونه . خوشحال دستام و به هم كوبيدم و زير غذاهارو خاموش كردم . از صبح از رادمهر خبري نداشتم . حالا وقتش بود كه يكم به خودم برسم . سريع دوش گرفتم و تصميم گرفتم با اتو مو همه ي موهام و صاف كنم . كار صاف كردن موهام تازه تموم شده بود كه صداي زنگ در اومد با هيجان نگاهي به آيفون كردم با ديدن تصوير مامان به سمت در تقريبا ميشد گفت كه پرواز كردم . بابا ماشين و داخل پاركينگ آورد و بعد از اينكه پياده شدن پريدم توي بغل جفتشون و بوسه بارونشون كردم مامان خنده اي كرد و گفت :
– ولم كن دختر لوس ! بزرگ شدي اين كارا چيه ؟
خنديدم و گفتم :
– دلم براتون خيلي تنگ شده بود . 
بعد از بوسه هاي پي در پي بالاخره رضايت دادم تا به خونه بريم . كمكشون كردم و همه ي چمدونارو با هم برديم داخل خونه . انگار مامان تازه نگاهش به موهام افتاد و گفت :
– موهات و صاف كردي ؟ چه خبره خوشگل كردي ؟ 
لبخند زدم و گفتم :
– رادمهر امشب بليت كنسرت گرفته . 
مامان هم لبخندي زد و گفت :
– برين عزيزم بهتون خوش بگذره . 
گفتم :
– مامان من راستش غذا خوردم ولي براي شما و بابا غذا درست كردم و روي گازه فقط بايد گرمش كنين و بخورين . 
– واي دستت درد نكنه عزيز دلم . چرا زحمت كشيدي ؟ راستش من و بابات بين راه رفتيم رستوران و يه غذايي خورديم . 
– جدي ؟ حالا با اين همه غذا چيكار كنم من ؟ 
– اشكال نداره شب ميخوريم از دستپخت دخترم نميشه گذشت . 
گونش و بوسيدم و به اتاقم رفتم تا حاضر بشم . حدوداي ساعت ۵ بود كه آرايشمم كردم حالا بايد يه لباس خوب انتخاب ميكردم . 
به سمت كمدم رفتم و پالتوي شكلاتي رنگم و كه كمر پهني داشت انتخاب كردم همراه با شلوار لي سرمه اي رنگ لوله تفنگيم شال كرم شكلاتي رو هم برداشتم كه خيلي به پالتوم ميومد . بوت پاشنه بلند شكلاتي رنگم با كيفي كه دقيقا سر جنس و رنگ بوتم بود و انتخاب كردم نگاهم به ساعت افتاد ۷ بود كم كم لباسارو پوشيدم و توي آينه نگاهي به خودم انداختم . يه دسته از چتري هام و كج توي صورتم ريخته بودم و بقيه موهامم بالاي سرم بستم . راس ساعت ۷:۳۰ رادمهر اومد از مامان و بابا خداحافظي كردم و به سمت در رفتم . رادمهر توي ماشين بود . يكم ازش به خاطر اتفاقات اون شب خجالت ميكشيدم ولي سعي كردم خونسرد باشم . كنارش نشستم و سلام كردم . چند ثانيه اي بهم نگاه كرد و بعد جوابم و داد . 
ماشين و به حركت در آورد زير چشمي نگاهش ميكردم خونسرد به نظر ميومد حداقل اينجوري نشون ميداد . صداش و شنيدم :
– مامان اينا اومدن ؟
– آره حدوداي ۳ و ۴ بود كه رسيدن . 
– آها . خوبه . 
دوباره جفتمون ساكت شديم . جو سنگيني توي ماشين به وجود اومده بود هر كدوم سعي ميكرديم حرفي بزنيم تا اين جو سنگين از بين بره . 
دوباره گفت :
– ديشب خوب خوابيدي ؟ نترسيدي ؟
به سمتش برگشتم و گفتم :
– نه نترسيدم راحت خوابيدم . 
– تو خوب خوابيدي ؟
نگاهش و بهم دوخت و گفت :
– راستش و بگم ؟
– اوهوم .
– نه عادت كرده بودم كه يكي ديگه توي خونه باشه حس ميكردم يه چيزي گم كردم . 
ضربان قلبم با اين حرفش بالا رفت . راستش بهش نگفته بودم ولي منم ديشب مدام جاي خاليش و حس ميكردم . لبخند محوي زدم و سكوت كردم . دوباره جدي شد انگار از حرفي كه زده بود چندان راضي نبود چون تا آخر مسير ديگه حرفي بينمون رد و بدل نشد . 
بالاخره به محل برگزاري كنسرت رسيديم رادمهر ماشين و توي پاركينگ پارك كرد تازه وقتي از ماشين پياده شد تونستم تيپش و ببينم كت و شلوار نوك مدادي با پيرهن مردونه ي سفيد رنگ پوشيده بود روي كت و شلوارش هم اور كت بلند مشكي رنگي پوشيده بود و همون عطر معروف و به خودش زده بود ! با بوتاي پاشنه بلندي كه پوشيده بودم تازه به زور به سرشونش ميرسيدم . دختر كوتاه قدي نبودم ولي در مقابل رادمهر زيادي كوتاه نشون ميدادم ! با هم سوار آسانسور شديم تا به سالن اصلي برسيم . به خاطر ترافيك زياد ساعت ۸:۴۰ رسيديم . به كمك راهنماها صندليامون و پيدا كرديم و روش نشستيم . هنوز تا اجراي برنامه ۲۰ دقيقه اي مونده بود . نگاهم و توي سالن ميچرخوندم صندليامون سر رديف قرار داشت من داخل رديف رفتم و رادمهر روي اولين صندلي كنار من نشست . هنوز صندليا خالي بود و كم كم همه ميومدن . بالاخره كسايي كه قرار بود طرف ديگم بشينن اومدن . ۴ تا پسر حدوداي۲۵ – ۲۶ ساله بودن . معذب بودم صداي رادمهر و كنار گوشم شنيدم :
– تو بيا جاي من بشين . 
از خدا خواسته جام و با رادمهر عوض كردم . خوشم اومد كه انقدر حواسش به من و راحتيمه . سر ساعت ۹ بود كه برنامه شروع شد با وارد شدن خواننده ها دهنم از تعجب باز مونده بود باورم نميشد من عاشق اين گروه بودم . حتي ۱ بار هم نپرسيده بودم كه كنسرت چه خواننده اي ميخوايم بريم ولي الان با ديدن اونها دوست داشتم از خوشحالي فرياد بزنم . رادمهر از كجا ميدونست كه من چي دوست دارم ؟ توهمي شديا مُوژان ! اون از كجا بدونه تو از چه خواننده اي خوشت مياد آخه ؟ حتما خودش دوست داره اين گروه و . سعي كردم با ميلم به جيغ زدن مبارزه كنم و مثل يه خانوم سنگين و متين سرجام بشينم ولي انگار رادمهر متوجه شده بود كه به وجد اومدم چون با لحن شوخي زير گوشم گفت :
– اگه خواستي ميتوني جيغ بكشي مراعات نكن . 
اخمي بهش كردم . لبخندش عميق تر شد . 
نگاهش هنوز بهم بود ولي با شنيدن صداي خواننده ها سرم و به سمت سن برگردوندم . آهنگش يكم ريتمش تند بود همه توي سالن دست ميزدن و جيغ و هورا ميكشيدن نگاهم و به رادمهر دوختم دستاشو روي سينش قلاب كرده بود و با همون جديت رادمهريش ! به سن چشم دوخته بود . دلم ميخواست شلوغ كنم و مثل بقيه جيغ بكشم ولي رادمهر در موردم چه فكري ميكرد آخه ؟ با نارضايتي به صندليم تكيه دادم و مثل رادمهر دستام و روي سينم قلاب كردم . 
بالاخره آهنگ اولشون تموم شد همه براشون سوت ميزدن و هر كس از سمتي آهنگي رو ازشون ميخواست كه بخونن . دلم ميخواست منم چيزي بگم هر كس ابراز احساساتي ميكرد ديگه داشتم خودم و ميكشتم تا صدام در نياد رادمهر دوباره كنار گوشم با خنده گفت :
– انقدر مقاومت نكن كبود شدي . 
بعد قهقهه اي زد كه صداش بين جمعيت گم شد ولي من و عصباني كرد . خيلي بدجنس بود . سعي كردم عصبانيتم و بروز ندم ولي توي دلم براش خط و نشون ميكشيدم . ميدونستم چجوري تلافي كنم اين حرفاشو . با اين فكر لبخند شيطنت آميزي روي لبم نشست و با لذت به آهنگ آرومي كه داشتن ميخوندن گوش دادم . 
همه همراه آهنگ دستاشون و آروم بالاي سرشون تكون ميدادن و با خواننده ها همراهي ميكردن . 
بعد از اتمام دومين آهنگ همگي براشون دست زديم و سومين آهنگ و به خواسته ي مردم اجرا كردن . آهنگي بود كه به تازگي خونده بودن و از جون و دل عاشقش بودم :
دوستت دارم ولي چرا نميتونم ثابت كنم 
لالايي ميخونم ولي نميتونم خوابت كنم 
دوست داشتن منو چرا نميتوني باور كني 
آتيش اين عشق و شايد دوست داري خاكستر كني
***
همه با شنيدن اين آهنگ انگار به وجد اومده بودن دختر و پسر جووني جلومون نشسته بودن دختر سرش و روي شونه ي پسره گذاشته بود و خيلي عاشقونه دستش و دور بازوش حلقه كرده بود يه لحظه دلم گرفت با اينكه رادمهر و كنارم داشتم و قانونا شوهرم بود ولي برام تكيه گاهي نبود تا بتونم سرم و روي شونه اش بذارم 
***
شايد ميخواي اين همه عشق بمونه تو دل خودم
دلت ميخواد ديگه بهت نگم كه عاشقت شدم
كاش توي چشمام ميديدي كاشكي اينو ميفهميدي
بگو چطور ثابت كنم كه تو بهم نفس ميدي
يه راهي پيش روم بذار يكم بهم فرصت بده 
براي عاشق تر شدن خودت بهم جرات بده
***
با شنيدن اين تيكه ي آهنگ اشك توي چشمام حلقه زد دوباره نگاهم به دختر و پسر جوون جلوييمون افتاد سوز غمگين آهنگ از يه طرف عشقي كه بين اين دو تا جوون بود يه طرف حالم و منقلب ميكرد رادمهر دستش و آروم به بازوم زد به طرفش برگشتم چشماي گريونم و ديد و بعد رد نگاهم و دنبال كرد به حالت بامزه اي بازوش و به طرفم گرفت و لبخند مهربوني زد . ميون گريه خنديدم . دستم و آروم دور بازوش حلقه كردم و سرم و روي شونش گذاشتم . دوباره بوي ادكلنش به مشامم خورد . تصميم گرفتم چيزي نگم و فقط از آهنگ لذت ببرم .از آهنگ و گرماي وجود رادمهر ! 
***
يه كاري كردي عاشقت هر لحظه بي تابت بشه
من جونم و بهت ميدم شايد بهت ثابت بشه 
***
رادمهر دستش و روي دستم كه دور بازوش حلقه بود گذاشت گرماي دستاش لبخند و روي لبام نشوند 
***
طاقت بيار اينا همش يه خواهشه براي داشتن تو يكمي طاقت بيار
دوستت دارم ميدونم ميرسه يه روزي كه تو منو بخواي
بيا يه گوشه از دلت برام يه جايي بذار
واسه ي همين يه بار يكمي طاقت بيار
آهنگ تموم شد همه تشويقشون كردن الحق هم كه زيبا اجرا كردن آهنگ و دلم ميخواست تا آخر كنسرت سرم و روي شونه هاي امن رادمهر بذارم ولي حيف كه نميشد با لبخند ازش تشكر كردم و سر جام نشستم . 
تا آخر كنسرت ديگه همه ي حواسم به رادمهر بود . خيلي جدي و خونسرد داشت به آهنگا گوش ميداد . ولي من مدام چشمام دنبالش بود . تقريبا هم ديگه چيزي از آهنگا نفهميدم . زماني به خودم اومدم كه با تشويق همه آخرين آهنگ رو هم خوندن و خداحافظي كردن . به سمت درهاي خروجي رفتيم از ازدحام جمعيت خيلي شلوغ بود تصميم گرفتيم به جاي آسانسور با پله ها بريم سمت ماشين . رادمهر مثل سرباز وظيفه شناسي سپر بلاي من شده بود و جوري دستاش و براي محافظت از من دورم گرفته بود كه به خنده افتاده بودم . اول از اين حمايتش خوشحال شدم ولي بعد كه با خودم فكر كردم به اين نتيجه رسيدم كه رادمهر كلا هميشه شخصيت حمايتگري داشته . حتي اون اوايل كه علاقه اي بهم نداشت و تا يه جاهايي هم فكر ميكردم ازم بدش مياد . پس نميتونستم اين حركتش و به پاي عشق بذارم ! چرا دوست داشتم عاشقم بشه ؟ مگه خودم عاشقش بودم ؟ 
داشتيم به سمت ماشين ميرفتيم توي محوطه ي پاركينگ بوديم كه پسر جووني به حالت دو از كنارم رد شد و محكم تنش و بهم زد . پسر چند قدم جلوتر وايساد . رادمهر نگاهي به من و بعد به پسر كرد و گفت :
– يه معذرت خواهي بعضي وقتا بد نيست . 
اخماش توي هم بود و لحنش هم عصبي بود . پسر جوون هم اخماش و توي هم كرد و گفت :
– حالا مثلا معذرت خواهي نكنم چي ميشه ؟ 
انگار پسرك سرش درد ميكرد واسه دعوا . رادمهر يهو عصباني شد و كمي نزديك پسره رفت و گفت :
– دوباره تكرار كن ايني كه گفتي رو . 
پسر سرش و يكم جلو آورد و گفت :
– معذرت خواهي نميكنم . ميخوام ببينم فضولم كيه . 
هنوز حرفش تموم نشده بود كه رادمهر عصباني يقه ي لباسش و گرفت تقريبا از روي زمين بلندش كرد . رادمهر يه سر و گردن از پسر بلند تر بود نميدونستم با چه اعتماد به نفسي با رادمهر در افتاده بود . به سمتشون رفتم و آروم دستش و گرفتم و با دستپاچگي گفتم :
– رادمهر ولش كن بيا بريم . چيزي نشده كه من خوبم . 
با همون عصبانيت بهم گفت :
– كنار وايسا مُوژان .
پسره رو به ديوار كوبيد و توي همون حالت گفت :
– معذرت خواهي ميكني يا نه ؟
– عمرا . 
پسر تقلايي كرد و دستاي رادمهر و از دور يقش آزاد كرد مردم اومدن جلو و رادمهر و گرفتن تا از دعوا جلو گيري كنن پسره از فرصت استفاده كرد و مشتي توي صورت رادمهر زد . رادمهر شوكه شد و عصباني تر از قبل به سمت پسره حمله كرد اون همه آدم نميتونستن حريفش بشن انگار عصبانيت قدرتش و بيشتر كرده بود چشمام به اشك نشسته بود و گوشه اي وايساده بودم . كاري از دستم بر نمي اومد دور رادمهر و مردا گرفته بودم . آخر هم رادمهر دو تا مشت پشت سر هم توي صورت پسره زد و ولش كرد . با پادرميوني مردم پسر و با خودشون بردن حالا من مونده بودم و رادمهر با عجله به سمتش رفتم و نگاهي به صورتش كردم سرش و برگردوند كه چيزي نبينم گفت :
– بريم . 
قبل از اينكه حركت كنه صورتش و گرفتم و به سمت خودم برگردوندم . گوشه ي لبش پاره شده بود و ازش خون ميومد . نگاهم به پيرهن مردونه ي سفيد خوشگلش افتاد كه لكه هاي قرمز خون روش ريخته بود . با هم به سمت ماشين رفتيم و نشستيم قبل از اينكه رادمهر حركتي كنه گفتم :
– چند لحظه صبر كن . 
رادمهر به سمتم برگشت . از توي كيفم دستمال در آوردم و كمي توي صندلي جابه جا شدم تا مسلط بشم روي رادمهر . نزديك تر رفتم و دستمال و بالاي لبش گذاشتم . بدجوري خون ميومد ترسيدم نگاهي بهش كردم و گفتم :
– رادمهر خيلي خون مياد بيا بريم درمونگاه شايد بخيه بخواد . 
نگاهي توي آينه به خودش انداخت و گفت :
– نه نميخواد الان ديگه خونش بند مياد . 
– حالا نشون دادنش كه ضرر نداره . 
نگاهي بهم انداخت كه از ترس ساكت شدم . اور كتش و در آورد و پرت كرد صندلي عقب . دقيقه اي توي سكوت رانندگي كرد آخر نتونستم طاقت بيارم گفتم :
– اصلا واسه چي بايد سر همچين موضوع كوچيكي دعوا كني ؟ حالا مگه چي شد ؟ يه تنه زد رفت . 
نگاه خشمگينش و به چشماي من دوخت و گفت :
– چي ؟!!! يه تنه زد رفت ؟ 
پوزخندي زد و گفت :
– انقدر برات اين چيزا راحته ؟ 
زير لب جوري كه من بشنوم گفت :
– من و بگو به خاطر كي الكي خودم و تو دردسر انداختم ! 
نميخواستم باهاش بحث كنم انقدر عصباني بود كه ترجيح دادم سكوت كنم . 
رادمهر تمام حواسش به رانندگيش بود ولي من انگار يه غده توي گلوم بود ساكت سرجام نشسته بودم و به شيشه ي كناريم زل زده بودم . چرا هميشه آخر هر خوشي كه با هم داشتيم يهو دعوا ميشد يا دلخوري پيش ميومد ؟ 
رادمهر سكوت و شكست و گفت :
– گرسنت نيست ؟
احساس ميكردم اگه حرفي بزنم اشكام ميريزه . پس فقط سرم و به علامت نه تكون دادم . دوباره گفت :
– ولي من گرسنمه ميرم يه رستوران كه شام بخوريم . 
از اين خودخواهيش حرصم گرفت بغضم و خوردم و گفتم :
– پس چرا ديگه نظر من و ميپرسي ؟ يهو بگو زوريه و خودت و خلاص كن . 
– تو اينجوري فكر كن . 
زير لب گفتم :
– خود خواه .
– دارم ميشنوم چي ميگي . اگه ميخواس نشنوم آروم بگو حداقل . 
– منم گفتم كه بشنوي . خودخواه . 
هنوز صورتم به طرف پنجره بود نميتونستم حالتش و ببينم ولي از روي صداش ميشد تشخيص داد كه زياد از عصبانيت لحظات پيشش خبري نيست و تقريبا به حالت خونسرد قبليش برگشته بود . 
گفت :
– مُوژان با اين حرفاي الكي شبمون و خراب نكن . 
از حرفش عصباني شدم به طرفش برگشتم و گفتم :
– من شبمون و خراب نكنم يا تو كه سر هر چيزي با مردم توي خيابون دست به يقه ميشي ؟ خيلي جالبه لابد الانم ميخواي بگي تقصير منه كه اون پسره بهم تنه زد چون كه حتما داشتم بد راه ميرفتم آره ؟ 
رادمهر كلافه گفت :
– من اينو نگفتم تمومش كن مُوژان هر چي بود گذشت . 
– آره خوب واسه تو ديگه گذشته . 
نميدونستم چرا انقدر گير الكي ميدادم . گفت :
– مُوژان اين چه عادت مسخره ايه كه تو داري ؟ چرا از كاه كوه ميسازي هميشه ؟ 
دندونام و با حرص روي هم فشردم و گفتم :
– باشه از اين به بعد حرفي نميزنم كه الكي از كاه كوه نساخته باشم ! 
و بعد ساكت به صندلي تكيه دادم و دستام و روي سينم قلاب كردم . رادمهر هم هيچي نگفت انگار از خدا خواسته بود كه من حرفي نزنم اين بيشتر شاكيم ميكرد . 
بالاخره به رستوران رسيد ماشين و پارك كرد و گفت :
– پياده شو . 
بدون اينكه حرفي بزنم همونجوري سر جام نشستم . رادمهر كه ديد انگار قصد پياده شدن ندارم گفت :
– مُوژان يا پياده ميشي خودت يا اينكه من پيادت ميكنم انتخاب با خودته . ميدوني هم كه كاري رو كه بگم انجامش ميدم . 
دوباره زير لب گفتم :
– خودخواه . 
براي اينكه جلوي آبروريزي احتمالي رو بگيرم خودم از ماشين پياده شدم و در و محكم به هم كوبيدم . دزدگير ماشين و زد دكمه ي كتش و بست تا پيرهن خونيش معلوم نشه ! انگار مجبور بود با اون قيافه بره رستوران ! به طرف در رستوران حركت كرد . منم به دنبالش به آرومي حركت كردم . كنار در نيمه باز رستوران وايساده بود و سلانه سلانه راه رفتن من و نگاه ميكرد دوست داشتم حرص بخوره ولي خودش و خونسرد نشون ميداد بهش نزديك شدم و نگاهش و ازم گرفت . گارسون ميز دو نفره اي رو گوشه دنج رستوران بهمون پيشنهاد داد و ما نشستيم . 
سعي ميكردم نگاهم بهش نيفته ولي سنگيني نگاهش و روي خودم حس ميكردم نگاهم و بهش انداختم و گفتم :
– ميشه انقدر بهم خيره نشي ؟ معذبم ميكني . 
خنديد و بدون هيچ حرفي منوي روي ميز و برداشت نگاهش و به منو انداخت . نفسم و پر صدا بيرون دادم و منم منوي ديگه اي رو برداشتم . 
واقعا انگار اشتهام و از دست داده بودم رادمهر بعد از چند دقيقه گفت :
– خوب چي برات سفارش بدم ؟ 
بدون اينكه نگاهش كنم شونم و بالا انداختم و گفتم :
– نميدونم غذاي خاصي مدنظرم نيست هر چي كه خودت بخوري . 
با اين حرف منو رو گذاشتم روي ميز . رادمهر يه لنگه ي ابروش و بالا انداخت و گارسون و صدا زد وقتي سفارش غذا داد و رفت تازه فهميدم عجب غلطي كردم كه به اختيار خودش گذاشتم ! براي جفتمون ماهي سفارش داد . حالا چجوري بهش ميگفتم كه از ماهي بدم مياد ؟ رادمهر وقتي نگاهش و به چهره ي كج و كوله ي من انداخت با آرامش ساختگي كه سعي ميكرد خندش و پشتش پنهان كنه گفت :
– چيزي شده ؟ 
سعي كردم به روي خودم نيارم . ولي فكر ماهي هم كه ميومد توي سرم ناخودآگاه منزجر ميشدم با همون قيافم گفتم :
– نه نه چيزي نشده . 
رادمهر ديگه حرفي نزد ولي نيشخند شيطنت آميزش و گوشه ي لبش ديدم . نكنه ميدونسته كه من ماهي دوست ندارم و از قصد سفارش داده ؟ ميكشمت رادمهر ! با عصبانيت به اطرافم نگاه مينداختم سعي داشتم كمتر چشمام توي چشماي پر خندش بيفته . بالاخره گارسون با غذاها اومده از ديدن ماهي كه جلوم گذاشت احساس تهوع كردم حالم از بوش به هم ميخورد نگاهي به رادمهر كردم كه با اشتها مشغول خوردن بود . نگاهي به من كرد كه با چنگالم فقط ماهي رو زير و رو ميكردم و گفت :
– چرا نميخوري ؟ چيزي شده ؟
صورتش جدي بود ولي چشماش ميخنديد بالاخره نتونستم طاقت بيارم گفتم :
– من ماهي دوست ندارم ميرم توي ماشين هر وقت خوردنت تموم شد بيا توام . 
قبل از اينكه از جام بلند شم دستم و گرفت و با خنده اي كه ديگه حالا سعي نميكرد قايمش كنه گفت :
– باشه باشه بشين برات يه چيز ديگه سفارش ميدم . 
– نه ديگه نميخوام ميرم توي ماشين . تو از قصد اين غذارو سفارش دادي . 
– باشه اعتراف ميكنم كه واسه اذيت كردنت سفارش دادم . 
از اعتراف راحتش بيشتر حرص خوردم گفتم :
– پس منم ميرم توي ماشين . 
– بچه بازي در نيار مُوژان الان برات غذا سفارش ميدم 
سرجام نشستم درست نبود كه اونجوري از رستوران برم بيرون . نگاه خاصي بهم انداخت و گفت :
– خوب همسر بنده چي ميل دارن ؟
از لفظ همسر انگار قند تو دلم آب كردن . چقدر اين مدلي حرف زدن بهش ميومد . يكي نبود بهش بگه ميميري اگه هميشه اينجوري خوب حرف بزني ؟ جلوي لبخندم و گرفتم و خونسرد گفتم :
– نميدونم 
خنديد و گفت :
– يعني بازم من سفارش بدم برات ؟ راستي ميگن ميگوهاي اينجا هم حرف نداره ها ! 
رادمهر با ديدن قيافه ي عصباني من خندش و خورد و گفت :
– باشه بابا من و نخور . ميخواي جوجه بگيرم برات ؟
سرم و به نشونه ي موافقت تكون دادم و رادمهر دوباره گارسون و صدا زد و بهش سفارش داد . گفتم :
– حالا از كجا ميدونستي كه از غذاهاي دريايي خوشم نمياد ؟
– زياد سخت نبود اون دفعه كه رفتيم رستوران و من ميگو سفارش دادم حس كردم كه با انزجار به غذاي من نگاه ميكني . منم گفتم تيري در تاريكيه ديگه شايد از ماهي هم بدت اومد اونوقت به نفع من ميشد كه همينم شد و بدت اومد . 
بعد خنده ي ريزي كرد با پشت قاشق آروم روي دستش زدم و گفتم :
– بدجنس نوبت تلافي منم ميرسه . 
سري تكون داد و با خنده گفت :
– تو تلافيات و كردي حالا ديگه نوبت منه . 
زياد طول نكشيد كه گارسون با سفارشمون دوباره برگشت و بقيه ي شام و تو سكوت خورديم . 
وقتي از در رستوران ميومديم بيرون از عصبانيت و ناراحتي قبل خبري نبود با خوشحالي جفتمون سوار ماشين شديم و رادمهر به سمت خونه ي ما رانندگي كرد .
توي طول مسير نگاهم ناخودآگاه به رادمهر ميفتاد ولي سريع چشمام و ازش ميدزديدم . حواسش به من نبود اصلا غرق در افكار خودش بود . دلم ميخواست نگاهم كنه يا يه توجه خاص بهم داشته باشه ولي رادمهر رفتارش مثل هميشه بود چيزي كه مثل هميشه نبود احساس من بود انگار بهش عادت كرده بودم توي اين مدت همش كنارش بودم يه جورايي عادت كرده بودم كه هر لحظه بوي ادكلنش شامم و نوازش كنه . بوي ادكلنش و با لذت به ريه هام كشيدم و منم چشمم و به جلو دوختم . به خاطر اينكه دير وقت بود خيابونا خلوت بود و خيلي سريع به خونه رسيديم . توي دلم به اتوبانا لعنت فرستادم كه انقدر خلوت بودن حالا هميشه شلوغ بود و ترافيك اين بار كه من ميخواستم بيشتر طول بكشه از هميشه كمتر طول كشيد . جلوي در ماشين و نگه داشت . به طرفش برگشتم گفت :
– امشبم براي خودش خاطره اي شدا ! 
لبخندي زدم و گفتم :
– آره خاطره شد ! ولي خوب بود . ممنون رادمهر . 
اونم لبخند محو و مردونه اي تحويلم داد و گفت :
– خواهش ميكنم به منم خيلي خوش گذشت . 
نگاهم و به زخم بالاي لبش انداختم و همونجوري خيره به لبش گفتم :
– خونش بند اومد بالاخره . حق با تو بود احتياج به بخيه نداشت . 
شونه اش و بالا انداخت و با قيافه ي بامزه اي گفت :
– هميشه حق با منه . 
– آره هميشه هم خود شيفته اي .
قهقهه اي زد و ساكت موند . منتظر بود از ماشين پياده بشم ولي انگار پاهام جون نداشت دلم ميخواست همون جا بمونم . نگاهم و دوباره به زخم روي لبش دوختم و كم كم پايين تر اومدم و به لبش رسيدم . با صداي رادمهر به خودم اومدم :
– ميخواي برم يه چرخ ديگه هم بزنم ؟ 
تازه انگار به خودم اومدم خيلي داشتم لفتش ميدادم ديگه . اصلا معلوم هست حواست كجاست دختر ؟ ۱ ساعت به لبش زل زدي ! اونوقت ميخواي كاريتم نداشته باشه ؟ خوب كرم از خود درخته ديگه ! 
دستپاچه افكارم و پس زدم و در ماشين و باز كردم و گفتم :
– نه ديگه دير شده من ميرم . 
هنوز در نيمه باز بود خواستم كامل بازش كنم و برم پايين كه اسمم و صدا زد روم و به طرفش برگردوندم يه لحظه فقط صورتش و ديدم كه جلو آورده بود و بعد گرماي لبش و روي لبام . چشمام و بستم گرماي مطبوعي زير پوستم دويد . اين اتفاق فقط چند ثانيه طول كشيد يهو رادمهر خودش و كنار كشيد مثل آدماي مست چشمام و باز كردم و نگاهي بهش انداختم سرش و پايين انداخته بود . خواستم حرفي بزنم ولي روم نشد سريع از ماشين پياده شدم و بدون خداحافظي به خونه رفتم . 
در حياط و بستم و بهش تكيه زدم صداي ماشينش و شنيدم كه دور ميشد . چشمام و بستم . چرا احساس بدي نداشتم ؟ چم شده بود ؟ دستم و روي گونه ام گذاشت طبق معمول داغ شده بود از هيجان . با سستي به سمت خونه رفتم . همه ي چراغا خاموش بود و خونه توي سكوت فرو رفته بود مامان و بابا خواب بودن منم آروم و بي سر و صدا به سمت اتاقم رفتم . 
لباسام و عوض كردم و روي تختم دراز كشيدم . به محض اينكه چشمام و ميبستم همه ي اتفاقات چند لحظه پيش جلوي چشمم ميومد . چه مرگم شده بود ؟ اين چه احساسي بود كه داشتم دچارش ميشدم ؟ با فكر كردن به رادمهر همون گرما دوباره زير پوستم ميدويد . 
خجالت دخترونه اي همه ي وجودم و گرفته بود . لبخند غير ارادي روي لبهام نشسته بود . 
رادمهر مال من بود واقعا ! رادمهر شوهر من بود ! امروز توي رستوران متوجه نگاه چند تا دختر جوون به رادمهر شده بودم . تازه داشتم اين روزا دقيق تر بهش نگاه ميكردم . برخلاف چيزي كه قبلا فكر ميكردم اخلاقاي خوب هم خيلي داشت . تازه داشتم به اين نتيجه ميرسيدم كه با زندگيم واقعا چيكار كرده بودم . 
با همه ي هيجاناتي كه داشتم بالاخره به خواب رفتم . 
فصل نوزدهم 
۳ روزي بود كه از رادمهر خبري نداشتم . مثل مرغ سركنده شده بودم و همش بي حوصله بودم . مدام توي خونه غر ميزدم جوري كه ديگه مامان شاكي شده بود . خوب حق هم داشت از همه چي ايراد ميگرفتم و الكي بهانه گير شده بودم . انتظار داشتم بعد از اون برخورد نزديكمون با هم حداقل يه زنگ بهم بزنه ولي انگار توقع پوچ و بي جايي بود . هي هر روز نسبت به علاقه ي رادمهر سرد و سردتر ميشدم . سوگندم كه هنوز يزد بود . باز حداقل اگه سوگند تهران بود كمتر متوجه جاي خالي رادمهر ميشدم . روز سوم بود ديگه حسابي عصبي شده بودم دوست داشتم هر جور شده ببينمش تا احساساتش و بيشتر بفهمم نسبت به خودم . غرق فكر بودم كه چجوري ببينمش فكري توي سرم جرقه زد با عجله از جام بلند شدم و لباسام و پوشيدم . مامان وقتي من و لباس پوشيده ديد گفت :
– جايي ميري ؟ 
3.5/5 - (2 امتیاز)

Check Also

رمان موژان من پارت ۱۵

– نخير راست گفتم .  حالا نوبت سوگند بود كه بطري رو بچرخونه . اين …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.