رمان موژان من پارت ۴

فصل سيزدهم 
بعد از اتفاقات اون شب با اينكه احسان و واقعا دوستش داشتم ولي ناخودآگاه ديگه دلم نميخواست ببينمش . برام مثل يه بت شده بود كه فقط و فقط توي قلبم بود . هر چي رابطمون هي با احسان كمتر ميشد در عوض به جاش با خانواده ي صبوري بيشتر رفت و آمد ميكرديم . مامان و بابام به شدت از اين خانواده خوششون اومده بود . به خصوص از رادمهر . عقيده داشتن رادمهر پسر متين و مسئوليت پذيريه . ولي من به اين چيزا توجهي نداشتم . توي بيشتر رفت و آمدامون اين مامان و باباها بودن كه با هم گرم ميگرفتن وگرنه من و رادمهر هميشه ساكت يه گوشه مينشستيم و بيشتر نظاره گر بوديم . نميدونم چه اصراري بود كه انقدر دو تا خانواده با هم دوست شن . البته از خانواده ي صبوري بدم نميومد . باهاشون راحت بودم تنها اين بين نگاههاي رادمهر بود كه معذبم ميكرد . نگاهش حالتي داشت كه ناخود آگاه ازش ميترسيدم . جذبه ي خاصي داشت رفتارش . 
****
نزديك ۳ سال از اين جريانات ميگذشت . همه چي دستخوش تغيير شده بود . صميميتي خاص بين ما و خانواده ي صبوري شكل گرفته بود كه اگه هفته اي ۱ بار سيما جون و نميديدم يا حتي صداش و نميشنيدم دلم براش تنگ ميشد . به حضور هميشه ساكت رادمهر هم عادت كرده بودم . با اينكه هميشه ساكت بود ولي در عوض شخصيت حمايت گر و نكته بيني داشت . هنوزم علاقه ي شديدي به احسان داشتم ولي ديگه به نظرم اون پسر ساده و بي آلايش قديم نبود . ميدونستم با دختراي رنگ و وارنگ ميگرده ولي اين بين نگاهاش به من عوض شده بود . وقتي نگاهم ميكرد نگاهش گرماي خاصي داشت كه باعث ميشد به طرفش بيشتر جذب بشم . اين اون احساني نبود كه من عاشقش بودم ولي هر چي كه بود احسان بود ! در ظاهر احسان من بود . اين چيزي بود كه من ميپرستيدم . وقتي ميفهميدم با دختراي مختلف ميگرده از ته دل ناراحت ميشدم ولي اون تعهدي به من نداشت ميتونست هر كاري كه دوست داره بكنه . با هر كي كه ميخواد بگرده . سوگند توي همه ي اين مدت سعي ميكرد با حرفاش چشمام و باز كنه ولي انقدر احسان برام خاص بود و ته قلبم موندگار بود كه هيچ جوري چشمام باز نميشد . احسان عشقي بود كه از بچگي بهش دچار شده بودم . مال ۱ سال يا ۲ سال نبود كه سريع بتونم از ياد ببرمش . هنوزم احساس ميكردم فرصت دارم تا باهاش باشم و اون بشه مرد آرزوهام . 
****
بعد از اينكه درسم تموم شد دلم ميخواست يه مدت طولاني استراحت كنم . براي همين دنبال كاري نرفتم . سوگندم راه من و در پيش گرفت . كار و بار احسان هر روز بهتر ميشد و شركتش اسم و رسم پيدا كرده بود . رادمهر مدرك دندون پزشكيش و گرفته بود و مطبي براي خودش داير كرده بود . روزا ميگذشت و من بيشتر و بيشتر تو فكر به دست آوردن احسان ميرفتم . برخورداش جوري بود كه برام واضح و روشن بود كه دوستم داره ولي از اين كه قدمي جلو نميذاشت عصباني ميشدم . 
يه روز مثل هميشه خانوم صبوري زنگ زد خونمون و گفت كه با مامان كار داره . گوشي و به مامان دادم و خودم روي مبل لم دادم و مشغول تلويزيون ديدن شدم . بعد از يه صحبت طولاني مامان تلفن و قطع كرد كنجكاو نگاهي به صورت خندانش انداختم و گفتم :
– چقدر حرفاتون طول كشيد . سيما جون كار خاصي داشت ؟ 
مامان سعي كرد خودش و خونسرد نشون بده . شونه اي بالا انداخت و با من مشغول تلويزيون ديدن شد . منم دنباله ي حرف و نگرفتم . بابا مثل هميشه با دست پر اومد خونه بعد از خوردن شام مامان با سيني چاي وارد اتاق شد . مشغول چاي خوردن بوديم كه مامان گفت :
– امروز خانوم صبوري زنگ زد بهم . 
– اِ ؟ خوب ؟ چي ميگفتن ؟
مامان زير چشمي نگاهي به من انداخت و گفت :
– ازم اجازه خواست . 
بابا كنجكاو نگاهي به مامان انداخت و گفت :
– اجازه ؟ براي چي ؟ 
مامان من و مني كرد و دوباره به من نگاهي انداخت . با كنجكاوي منتظر ادامه ي حرفاش بودم گفت :
– اجازه گرفت كه بياد خواستگاري مُوژان براي رادمهر . 
با شنيدن اين حرف پقي زدم زير خنده . مامان و بابا با صورتاي متعجب نگاهي بهم انداختن . حتما فكر ميكردن دخترشون خل شده ! ولي فكر اينكه من بخوام با رادمهر ازدواج كنم برام خنده دار بود . هميشه فكر ميكردم دختري كه با رادمهر ازدواج كنه حتما از كسالت و سردي زندگيشون ميره خود كشي ميكنه ! رفتار جدي و عصا قورت داده ي رادمهر كجا به من ميخورد آخه ؟ سيما جونم عجب لقمه هايي ميگرفتا ! 
خندم و فرو خوردم مامان با اخم گفت :
– كجاش انقدر خنده داشت كه جناب عالي ريسه رفتين ؟
سرم و پايين انداختم و چيزي نگفتم . بابا گفت :
– خوب تو چي بهشون گفتي ؟
– راستش من گفتم با شما و مُژان حرف بزنم بعد بهشون خبر بدم . 
بابا سرش و به نشونه ي تاييد تكون داد و گفت :
– خوب كاري كردي .
نگاهي به من كرد و گفت :
– تا ببينيم نظر مُوژان خانوم چيه . 
هنوز با خنده ي فروخوردم دست و پنجه نرم ميكردم كه با اين حرف پدر دوباره خندم سر باز كرد . مامان و بابام همينجوري داشتن نگاهم ميكردن گفتم :
– ببخشيد اسم رادمهر مياد خندم ميگيره . 
بابا خونسرد و جدي گفت :
– چرا ؟ پسر به اين خوبي و آقايي . از هر نظر مورد تاييد من هستش . اين پسر همه چي تمومه . 
مامان دنبال حرف بابا گفت :
– اگه دامادم رادمهر باشه كه ديگه هيچي از خدا نميخوام . يه خوشبختي مُوژانه كه واسم مهمه اونم با ازدواج كردن با رادمهر مطمئنم خوشبخت ميشه . 
يكم جدي شدم و گفتم :
– ولي من علاقه اي بهش ندارم . از نظر اخلاقي هم هيچ وجه اشتراكي با هم نداريم . 
مامان كه انگار اين پيشنهاد خواستگاري يكم هول و هيجان زدش كرده بود گفت :
– پسر بهتر از رادمهر كجا پيدا ميشه ؟ الكي و سرسري از سرت بازش نكن . يكم منطقي فكر كن. 
توي دلم غوغايي بود . البته ازدواج كردنم به زور نبود ولي نميدونم چرا بي قرار شده بودم . هميشه با رادمهر رو در وايستي داشتم . حتي فكرشم نميكردم يه روزي برسه كه بخوام باهاش زير يه سقف زندگي كنم . 
بابا كه سكوت من و ديد گفت :
– مُوژان جان به نظر منم فكر بدي نيست بذار بيان و حرفاشون و بزنن . از كجا ميدوني شايد شريك زندگيت همين رادمهر باشه . به هر حال جوابي كه ميخواي بدي دست خودته . من و مادرت نميتونيم دخالتي توي تصميم گيريت بكنيم . 
مامان كه توي سكوت به حرفاي بابا گوش ميداد گفت :
– البته تصميمت بايد عاقلانه و با دليل و برهان باشه . 
از جام بلند شدم و شب بخير گفتم . فكر احسان كم بود حالا رادمهر و كجاي دلم ميذاشتم ؟ اصلا احسان ميدونست كه دوستش ازم خواستگاري كرده ؟ عكس العملش چي بوده ؟ از فكر اينكه احسان وقتي بفهمه يكم غيرتي ميشه انگار قند تو دلم آب ميكردن . فكرم به سمت رادمهر كشيده شد . واقعا از من خوشش اومده بود يا خود سيما جون تصميم گرفته بود از من خواستگاري كنه ؟! رادمهر پسري نبود كه بذاره كسي براش تصميم بگيره . پس يعني تصميم خودش بوده ؟ آخه مگه اون چقدر من و ميشناسه يا چقدر باهام حرف زده ؟ واي خدا دارم ديوونه ميشم ديگه . 
از خواستگاري كردن رادمهر ناراحت نبودم . بالاخره اين يه فرصت بود كه عشق احسان و نسبت به خودم بسنجم . به تنها كسي كه اين وسط فكر نميكردم رادمهر بود.
صبح وقتي مامان دوباره نظرم و در مورد خواستگاري اومدن خانواده ي صبوري پرسيد خيلي خونسرد گفتم نظري ندارم . تعجب كرده بود كه چطوري از شب تا صبح انقدر يهو نظرم عوض شده و ديگه جبهه گيري نميكنم ! 
ولي به هر حال با سيما جون تماس گرفت و قرار خواستگاري رو براي آخر هفته گذاشت 
****
به هر جون كندني بود آخر هفته رسيد . كت و شلوار اسپرتي به رنگ سفيد تنم كردم و موهام و بالاي سرم بستم . يه كمي هم آرايش كردم . بالاخره ساعت ۶ بود كه سر و كلشون پيدا شد . خوشحال بودم كه حداقل غريبه نبودن . باهاشون احساس راحتي ميكردم . سلام و احوالپرسي و تعارفات معمول رد و بدل شد و همگي نشستن . از قبل به مامان گفته بودم كه چايي نميارم . مامان كمي اعتراض كرد ولي بعد ناچارا پذيرفت . كنار سيما جون روي مبل نشستم . نگاهم به رادمهر افتاد . هميشه فكر ميكردم عروس و داماد قراره شب خواستگاري خجالت بكشن يا هول و دستپاچه باشن ولي اين در مورد من و رادمهر صدق نميكرد . خيلي راحت روي مبل لم داده بود و به حرفها گوش ميداد گه گاه اظهار نظري هم ميكرد . انگار به يه مهموني ساده دعوت شده باشه ! كت و شلوار مشكي خوش دوختي پوشيده بود كه كاملا برازنده ي اندامش بود . لجم ميگرفت زيادي بي عيب و نقص بود ! البته از نظر مامان و بابام . وگرنه از نظر من سر تا پا عيب بود . مثلا همين اخلاق هميشه خونسرد و بي تفاوتش . 
يه لحظه به خودم اومدم كه متوجه شدم چند دقيقه اي ميشه بدون اينكه حتي پلك بزنم به صورت رادمهر خيره شده بودم . نگاه متعجب و خيرش و روي خودم حس كردم . خودم و به اون راه زدم و خيلي سريع روم و ازش گرفتم و با سيما جون مشغول صحبت شدم . 
آقاي صبوري بالاخره بحث و به مسير اصليش كشيد و با لبخند گفت :
– مهران خان ديدي گفتم بالاخره ميام دخترت و ميبرم . 
بابا هم با خنده گفت :
– يواش برو سياوش جان هنوز نه به داره نه به باره . 
آقاي صبوري لبخندي به روي من زد و گفت :
– بالا بري پايين بياي مُوژان عروس خودمه .
همه خنديدن . نگاهم به صورت رادمهر افتاد كه بدون تغيير دادن حالت صورتش نگاهم ميكرد . انگار دستش و به زور گرفته بودن و اينجا نشونده بودنش ! هر كي قيافش و ميديد فكر ميكرد من رفتم خواستگاريش و به پاش افتادم كه بياد باهام ازدواج كنه ! قيافه ي مغرورش حرصم و در مياورد . دوست داشتم ناخود آگاه اين چهره ي خونسردش و عصباني كنم . از اين فكر لبخندي به روي لبم اومد . رادمهر با ديدن لبخندم نيشخندي زد و صورتش و به طرف بابا كه داشت حرف ميزد برگردوند . اين كارش اخمام و در هم كرد :
– سياوش جان من و تو كه هيچ كاره ايم . امشب اين دو تا جوونن كه بايد با هم حرف بزنن و به يه نتيجه ي درست برسن . 
خانوم صبوري گفت :
– اين همه مدت هم و ميشناسيم . ۳ سال كم چيزيه ؟ ديگه با هم آشنا كه هستن فقط ميمونه حرفاي نهايي و با هم بزنن و سنگاشون و وا بكنن . 
آقاي صبوري گفت :
– مهران جان اگه اجازه بدي جوونا يكم با هم حرف بزنن ؟ نظرت چيه ؟ ما پيرا هم ميشينيم اينجا با هم گپ ميزنيم . 
بابا خنديد و گفت :
– مُوژان جان برين تو اتاقت بشينين حرفاتون و بزنين .
خانوم صبوري با خنده گفت :
– فقط يادتون نره ما هم اينجا هستيما ! زود بياين . 
بدون خجالت و رو در وايسي از جام بلند شدم و منتظر رادمهر شدم . نگاهم به مامان افتاد كه از اين حركت سريع و بي فكر من لبش و به دندون گرفت و چپ چپ نگاهم كرد . فقط دوست داشتم زودتر همه چي تموم بشه و راحت شم ! 
بالاخره رادمهرم از جاش كنده شد ! انقدر با مكث بلند شد كه فكر كردم نكنه چسبي چيزي به مبلش چسبيده ! 
در همين حين كه داشتيم به اتاقم ميرفتيم پشت سرم زمزمه وار با خودش ميگفت :
– هوله ! 
اخمام و تو هم كشيدم و به طرفش برگشتم . مثل اينكه از الان جنگ و شروع كرده بود . 
توي اتاق كه رفتيم بيخيال روي تختم نشستم و نگاهم و به رو به روم دوختم از گوشه ي چشم رادمهر و ميديدم كه نگاهش دور اتاق ميچرخه و با دقت به همه چي توجه ميكنه . بي تعارف رفت و صندلي ميز كامپيوترم و كشيد جلو و روش نشست . پاهاش و روي هم انداخت و لم داد به صندلي گفت :
– اتاق قشنگيه . 
– ميدونم ! 
خنده اي كرد و گفت :
– خوب حرفي نميخواي بزني ؟
– شما اومدين خواستگاري ترجيح ميدم شما از خودتون بگين . تا ببينم ميتونم قبولتون كنم يا نه ! 
دلم خنك شده بود . تلافي حرفش و در آورده بودم . انگار اين حرف من براش گرون تموم شده بود چون اخماش و تو هم كشيد و گفت :
– باشه . بيشتر ميگم . ولي خوب زياد زحمت نكش اگرم خواستي جواب رد بده ميدوني اينجا اومدنم بيشتر مثل تمرين خواستگاري رفتن ميمونه زياد جديش نگرفتم . 
تمام مدت دندونام و روي هم از عصبانيت فشار ميداد احساس ميكردم هر لحظه ممكنه دندونام خورد بشه . نگاه عصباني بهش كردم و گفتم :
– پس اصلا واسه چي اومدين خواستگاري من ؟ مگه من بازيچتونم آقاي صبوري؟ 
– آقاي صبوري؟ آفرين كوچولو داري ياد ميگيري با بزرگترت چجوري حرف بزني . 
سعي كردم خونسرد باشم . پوزخندي زدم و گفتم :
– خيلي جاي تاسف داره كه يه دختر كوچولو به قول شما ازتون مودب تر باشه ها نه ؟
عكس العمل خاصي نشون نداد دقايقي توي صورتم زل زد و بعد لبخند محوي روي لبش اومد اخمام و تو هم كردم و گفتم :
– چي خنده داره ؟
لبخندش عميق تر شد و گفت :
– عصباني شدن و كل كلاي تو با من .
– با من دعوا دارين ؟ اگه دوست نداشتين يا موافق نبودين چرا خواستگاري اومدين پس ؟
– من دلايل خودم و دارم بهتره توام زياد كنجكاوي نكني . 
ديگه شورش و در آورده بود پسره ي از خود راضي . شيطونه ميگفت با يه لگد از اتاق پرتش كنم بيرون ! از جام بلند شدم و گفتم :
– حرفامون ظاهرا تموم شده بفرماييد بيرون . 
خونسرد از جاش بلند شد و گفت :
– بازي خوبي بود ممنون كه سرگرمم كردي . 
بعد با خنده از اتاق رفت بيرون . داشتم جوش مي آوردم ديگه . دوست داشتم انقدر گردنش و فشار ميدادم تا راه هاي تنفسيش بسته بشه و بميره . سعي كردم خودم و كنترل كنم . با فاصله ي چند دقيقه منم از اتاق بيرون اومدم و وارد سالن شدم . سيما جون با لبخند هميشگيش گفت :
– خوب خوشگل خانوم نظرت چيه ؟ 
حيف اين زن مهربون كه مادر همچين غول بي شاخ و دمي بود . لبخند مصنوعي زدم و نشستم . بابا نذاشت جوابي بدم گفت :
– خانوم صبوري اگه اجازه بدين مُوژان يكم فكر كنه . بالاخره تصميم بزرگيه . 
– بله حق با شماست آقاي كياني . 
قرار شد كه هفته ي ديگه سيما جون تماس بگيره و جواب مثبت يا منفيمون و بهشون بگيم . بالاخره حدوداي ساعت ۹ بود كه عزم رفتن كردن . تعارفات مامان و بابا هم براي نگه داشتنشون براي شام هم بي نتيجه موند . خوشحال بودم كه شام نميمونن . چهره ي رادمهر و با اون پوزخندش نميتونستم ديگه تحمل كنم . 
بعد از رفتن خانواده ي صبوري به اتاقم پناه بردم . براي چند ساعتي فارغ از فكر كردن در مورد احسان شدم . همش رفتار عجيب غريب و با حرص رادمهر جلوي چشمم ميومد . غلط نكنم اين امشب يه چيزيش بود . چون در كل پسر مودبي بود و هيچ وقت توهيني به كسي نميكرد ولي امشب عجيب شده بود ! 
من كه جوابم و از قبل ميدونستم فقط بايد دنبال بهونه اي براي رد كردن رادمهر ميگشتم . 
فرداي اون روز مامان خبر داد كه براي شام خانواده ي عمو و همينطور احسان و دعوت كرده خونمون . خوشحال بودم و با جون و دل به مامان كمك كردم . ساعت ۴ بود كه كارامون تموم شد . سريع دوش گرفتم و توي كمدم به دنبال لباس قشنگي براي امشب گشتم . شلوار لي سرمه اي تيره ام و پوشيدم همراه با بلوز بافت قرمز رنگ كه با سفيدي پوستم تركيب جالبي داشت . كمي آرايش كردم . موهام و روي شونه هام باز گذاشتم . از اتاقم بيرون رفتم و به انتظار مهمونا نشستم . خيلي وقت بود كه احسان و نديده بودم . اين مدت همش از اومدن به خونمون سر باز ميزد . البته هيچ وقت خونه نبود و وقتي هم نداشت . دائما يا شركت بود يا با دوستاش مسافرت و گردش بود . قبلا توي اين گردشا من و سوگندم باهاش همراه بوديم ولي خيلي وقت بود كه ديگه احسان مارو توي گردشاش شريك نميكرد . با اين كارش حسادت به دلم چنگ ميزد . همش تو اين فكر بودم كه با كي ميره و مياد ولي چاره اي جز تحمل نبود . 
بالاخره زنگ در به صدا در اومد و اولين مهمونامون يعني عمو مهرداد و خانوادش رسيدن . همه توي پذيرايي نشستن و مشغول حرف زدن شدن . سوگند سرش و كنار گوشم آورد و گفت :
– بگو ببينم ديشب چي شد ؟ جون مُوژان هر چي رو جا بندازي الهي سوسك شي . 
– كوفت ! همچين ميگه چه اتفاقي افتاد كه هر كي ندونه فكر ميكنه قرار بود همون ديشب بله رو هم بگم . 
– من اگه جاي تو بودم كه اصلا ميگفتم همون ديشب عقدمم بكنن . خداييش رادمهر بد تيكه ايه . الهي تو گلوت گير كنه . 
– حالا كي گفته من ميخوام بله رو بهش بگم ؟
سوگند جدي شد و گفت :
– مثلا چرا نبايد بگي ؟ 
– تو كه خودت بهتر ميدوني . 
سوگند كلافه از جاش بلند شد و گفت :
– پاشو بيا بريم تو اتاقت باهات حرف دارم . 
از همه عذر خواستيم و به اتاقم رفتيم . يعني سوگند به زور من و ميكشيد . تو اتاق رفتيم . سوگند در و بست همينجوري كه دستم و ميماليدم گفتم :
– بميري . دستم درد گرفت . 
– مُوژان چي تو اون كله ي پوكته ؟ ميخواي رادمهر و رد كني ؟
– آره 
– چرا ؟ چه ايرادي توي اين پسر هست ؟
– من كاري به ايراداش ندارم . اصلا اين پسر گل ، ماه ، خوب بابا من يكي ديگه رو ميخوام . تو كه ميدوني چرا اينجوري برخورد ميكني ؟
– اوني كه تو ميخواي آماراش ميرسه كه با كدوم دختر كدوم روز كجا رفته ! تو ميخواي به خاطر همچين آدمي زندگيت و تباه كني ؟
عصباني شدم . طاقت نداشتم ببينم كسي در مورد احسان اينجوري حرف ميزنه . با لحني عصبي گفتم :
– چرا انقدر تو زندگي من دخالت ميكني ؟ اصلا به تو چه . پات و از زندگيم بكش بيرون خودم ميدونم چه تصميمي بايد بگيرم و چيكار بايد بكنم . فهميدي ؟
سوگند پوزخندي زد و گفت :
– زندگيت مال خودت اختيارش و داري . راست ميگي ببخشيد ديگه نميام چشمات و به روي حقيقت باز كنم . ميذارم توي همين زندگي خودت دست و پا بزني . 
در و باز كرد و رفت بيرون . روي تخت نشستم سرم و تو دستم گرفتم . دوست نداشتم با سوگند اينجوري حرف بزنم ولي از اينكه بين روياهاي شيريني كه واسه ي خودم و احسان ميساختم مدام دخالت ميكرد و رويام به كابوس تبديل ميكرد عصباني ميشدم . 
با صداي زنگ در به خودم اومدم اين بايد احسان باشه . نگاهي توي آينه كردم و با تاخير از اتاق اومدم بيرون . احسان داشت به سمت پذيرايي ميرفت كه نگاهش به من افتاد . ايستاد لبخندي به لب آورد و گفت :
– به سلام مُوژان خانوم احوال شما . 
دوباره همون نگاه گرم و مهربون هميشگي . باورم نميشد اين چهره ي معصوم بتونه كارايي كه سوگند بهم ميگفت و بكنه . بي اختيار لبخندي به روش زدم و گفتم :
– سلام . نيستي . ديگه تحويل نميگيري . 
– من همه ي وقتم متعلق به توئه شما سراغ نميگيري . 
با اين حرفش قند تو دلم آب شد . تعارفش كردم تا بره توي پذيرايي . بعد از سلام و احوال پرسي با همه نشست . كمي ديگه به حرف زدن گذشت كه با مامان ميز شام و چيديم و همه رو سر ميز دعوت كرديم . همه تو سكوت شام ميخوردن كه يهو سوگند سكوت و شكست و گفت :
– عمو راستي شنيدم دارين داماد دار ميشين . به خدا خيلي جوونين هنوز واسه داماد دار شدن . 
همه خنديدن . ” اَي سوگند مارمولك ” ميدونستم از قصد جلوي احسان اين بحث و پيش كشيده تا عكس العملش و ببينه . احسان از همه جا بي خبر نگاهي به همه انداخت و رو به سوگند گفت :
– داماد ؟ جريانش چيه ؟
سوگند خنديد و گفت :
– مگه تو نميدوني ؟ مارو باش كه گفتيم اولين نفر تو ميفهمي . نا سلامتي طرف دوستته ها ! 
احسان چيني به پيشونيش انداخت و گفت :
– دوستم ؟ 
– آره ديگه رادمهر ديشب اينجا بوده براي خواستگاري از مُوژان . نميدونستي ؟ 
احسان نگاهش به سمت من برگشت . اول صورتش هيچ حالتي نداشت بعد گفت :
– نه رادمهر به من چيزي نگفت . حالا بله رو هم گفتي مُوژان ؟
از اينكه انقدر خونسرد ازم اين سوال و پرسيد تعجب كردم . انتظار داشتم از كوره در بره يا مثلا قرمز بشه و اخماش بره تو هم ولي كم كم روي صورتش لبخند محوي نشست سرم و از ناراحتي پايين انداختم و خيلي ناراحت گفتم :
– نه قراره هفته ي ديگه جواب و بهشون بديم . 
– چه بي خبر خوب به منم خبر ميدادي شيطونك . 
سرم و بالا گرفتم . هيچي نميتونستم از توي صورتش بخونم . نه خوشحال بود نه ناراحت . سوگند گفت :
– اين يه هفته هم فرماليتست . وگرنه كي به همچين پسري جواب نه ميده ؟ دروغ ميگم زن عمو ؟ 
مامان كه هنوز از خواستگاري كردن رادمهر از من هيجان زده بود گفت : 
– والا پسر خوبيه . از همه مهمتر اينكه پدر و مادر خوبي هم داره . ديگه داريم ۳ ساله رفت و آمد ميكنيم . همه جوره ديگه ميشناسيمشون . 
بابا نگاهي بهم كرد و گفت :
– تا نظر خود مُوژان چي باشه . من و مادرش كه تصميم گيرنده نيستيم . 
عمو گفت :
– من ۱ – ۲ تا برخود كه ديدمش واقعا به نظرم پسر خوبي اومد . 
سوگند دوباره گفت :
– حالا پسر خوبي كه هست چقدر به مُوژان مياد . 
همه لبخندي زدن . نگاهم به احسان افتاد در سكوت شامش و ميخورد و نظري نميداد . بابا رو به احسان گفت :
– احسان جان عمو ما به كمك توام خيلي احتياج داريما . بالاخره دوست چندين و چند سالت بوده و تو بهتر ميشناسيش نظرت چيه ؟
احسان قاشقش و زمين گذاشت و گفت :
– رادمهر خيلي پسر خوبيه . فكر كنم بتونه مُوژان و خوشبخت كنه . توي اين چند سال تا حالا اتفاق يا برخورد بدي ازش نديدم . 
وا رفتم انتظار همچين جوابي رو ازش نداشتم . دوست داشتم از حسوديش بگه پسر خيلي بديه يا مثلا حرفي بزنه كه بر عليه رادمهر باشه . ولي خيلي خونسرد بود . نگاهم به سوگند افتاد . با ابروش اشاره اي به احسان كرد . ميفهميدم منظورش و مثلا ميخواست رفتار احسان و بهم نشون بده و بگه ديدي چقدر خونسرده . ولي نگاهم و ازش گرفتم و به بشقاب جلوم دوختم . 
بعد از شام دوباره همه توي پذيرايي جمع شديم . همه حرف زدن و از سر گرفتن تنها كسي كه مغموم و ساكت گوشه اي نشسته بود و چيزي نميگفت من بودم . 
بالاخره عمو و بعدش هم احسان عزم رفتن كردن . براي بدرقه تا دم در رفتيم . لحظه ي آخر احسان چشماش و توي چشمام دوخت و گفت :
– نظر خودت چيه ؟
سعي كردم بي تفاوت باشم . گفتم :
– نميدونم هنوز . ولي رادمهر پسر بدي نيست روش حتما فكر ميكنم . 
نميدونم چرا اين حرف و زدم شايد ميخواستم حسادت كنه ! چند ثانيه اي نگاهم كرد و بعد شب بخيري گفت و رفت . نميفهميدم منو دوست داره يا نه ! فكر ميكردم اگه فقط بشنوه كه رادمهر از من خواستگاري كرده حتما به خودش مياد ولي انگار شوك كمي بود . شايدم ميدونست كه من هيچ وقت با رادمهر ازدواج نميكنم . 
شب توي اتاقم با ذهني درگير روي تخت دراز كشيدم . اگه ميخواستم از روي عقل تصميم بگيرم حتما به رادمهر جواب مثبت ميداد . رادمهر هم از نظر ظاهر بهتر بود هم از لحاظ موقعيت . البته اگه اخلاق گندش و فاكتور ميگرفتيم ! از احسان بهتر بود . رادمهر قد بلند و اندام ورزيده اي داشت . چشم و ابروي مشكي شرقيش با پوست گندميش جذابيت خاصي رو داشت . ولي احساسم چي ميگفت ؟ احسان هم موقعيت خوبي داشت . مخصوصا با رونقي كه شركتش گرفته بود از لحاظ مالي بي نياز بود ! از نظر ظاهر هم قد بلند و اندام لاغري داشت . پوست سفيد و چشم و ابروي روشني هم داشت . ناخود آگاه توي دلم قربون صدقه ي نگاه مهربونش رفتم . ولي آخه چرا هيچ حرفي بهم نميزد ؟ يعني دوستم نداشت ؟ 
يهو فكري به ذهنم رسيد روي تخت نشستم و بيشتر فكر كردم . خوب شايد خواستگاري شوك لازم و به احسان نداده ! شايد بد نباشه يكم بيشتر بترسونمش . مثلا جواب بله به رادمهر بدم ! لبخندي روي لبم نشست . از فكر اينكه ميتونم با اين ترفند از زير زبون احسان احساساتش و بيرون بكشم خوشحال بودم . به رادمهر فكر كردم . اون كه براش مهم نبود . خودشم با اومدن به مراسم خواستگاري يه جورايي من و بازيچه قرار داده بود ! پس اشكالي نداشت اگه منم يكم باهاش بازي ميكردم . جواب بله رو به رادمهر ميدم و حسابي احسان و باهاش ميترسونم بعد يه بهونه اي پيدا ميكنم و ازدواج و با رادمهر به هم ميزنم . 
انقدر فكر تحريك حسادت احسان مغزم و پر كرده بود كه به هيچ چيز ديگه اي فكر نميكردم . انقدر خوشحال بودم از فكر جديدم كه حد نداشت با خودم ميگفتم بالاخره اين رادمهر عبوس به يه دردي خورد . خيلي راحت با اين فكر خوابم برد .
فصل چهاردهم 
از صبح تلفن بارها و بارها زنگ خورده بود ديگه با آخرين زنگ با سردرد از خواب بيدار شدم و از اتاقم بيرون رفتم مامان پاي تلفن بود و با من و من داشت اتفاقات شب عروسي رو براي كسي كه پشت خط بود توجيه ميكرد . خسته شدم انقدر به همه جواب پس دادم به سمت مامان رفتم . گوشي رو از دستش گرفتم و روي تلفن كوبيدم . مامان با چشماي متعجب بهم خيره شد و گفت :
– اين چه كاري بود كردي ؟
– كاري رو كردم كه شما بايد ميكردين . چرا براي همه توضيح ميدين ؟ اصلا به بقيه چه ربطي داره كه من واسه ي زندگيم چه تصميمي ميگيرم يا چرا به عروسي خودم نيومدم ؟ 
مامان نگاه عصبانيش و به من دوخت و گفت :
– هي هر چي من و بابات ملاحظه ي تو و شرايطت و ميكنيم هي بدتر ميشي ؟ فكر كردي كار خوبي كردي ؟ من دارم جواب تلفنارو ميدم كه حداقل آبرويي كه تو با اين كارت از ما بردي و بتونم يه جورايي برگردونم . اصلا فكر ميكني و كاري رو انجام ميدي ؟ 
ميدونستم بالاخره يه روز حرفاي مامان سر باز ميكنه . تا اينجا هم خيلي خودش و نگه داشته بود . بيشتر به خاطر بابا و خواهش هاش بود كه بهم چيزي نميگفت . توي چشماش نگاه كردم و گفتم :
– ازدواج خودم بود . بله رو خودم گفتم حالا هم ميخوام پس بگيرم همه چي و . . . 
مامان ميون حرفم پريد و گفت :
– پسر مردمم بازيچه ي دست توئه كه ببينه تو هر دقيقه چه سازي براش ميزني تا اونم برقصه ؟ مگه رادمهر چشه ؟ خوب تو يه ايراد توي اين پسر پيدا كن من حق و به تو ميدم . 
براي بار صدم لعنت فرستادم به رادمهر و اين همه بي نقص بودنش . گفتم :
– ميگين رادمهر خوبه باشه منم قبول ميكنم ولي نميخوام باهاش زندگي كنم همين . چند بار اين حرفارو بزنم آخه ؟
عصباني به سمت اتاقم رفتم و در و بستم . دوباره زنگ تلفن به صدا در اومد و مانع جواب دادن مامان به من شد . صداي فرياداش و ميشنيدم داشت به شخص پشت تلفن گله ي من و ميكرد . خدا من و ببخشه كه انقدر اذيتش ميكنم . دست خودم نيست انقدر اين مدت در مورد تصميم اشتباهي كه گرفته بودم از همه شنيدم كه ديگه كاسه ي صبرم لبريز شده بود !
گوشيم زنگ خورد نگاهي به صفحه كردم شماره ي احسان بود . قلبم نزديك بود بياد تو دهنم . نفس عميقي كشيدم تا يكم از دستپاچگيم كم بشه و دكمه ي تماس و زدم . 
– بله ؟
– سلام مُوژان خوبي ؟
– سلام ممنون تو خوبي ؟
– مرسي . يه چيزايي شنيدم . عروسيت به هم خورده ؟
– آره . شما كه تشريف نياوردين . ما هم گفتيم عروسي بدون حضور شما صفا نداره به هم زديمش . ميخواستي بعد از اين ۳ روز هم زنگ نزني ! زشته يه خبر بگيري !
احسان هنوزم جدي بود گفت :
– چرا اين كار و كردي ؟ 
– احسان بسه خسته شدم انقدر براي همه توضيح دادم . 
– هميشه فكر ميكردم خيلي عاقلي اين خل بازيا چيه از خودت در مياري مُوژان ؟ زندگيت بچه بازيه ؟ اين كارارو ول كن و مثل يه بچه ي خوب برو سر خونه و زندگيت . 
دلم بيشتر از قبل گرفت . ديگه بهم ثابت شده بود كه احسان علاقه اي بهم نداره و اين همه مدت گول نگاه مهربونش و خوردم . يعني اون با همه مهربون بود ولي من ميخواستم از اين مهربوني چيزي كه ميخوام و برداشت كنم . لحنم از حالت خونسردي در اومد عصباني شدم و گفتم :
– بايد براي توام تكرار كنم كه زندگي خودمه ؟ برو به عشق و حالت برس اصلا واسه چي به من زنگ زدي ؟ جز اينكه قلبم و بشكني ديگه چه فايده اي داره زنگ زدنت ؟ 
نذاشتم حرف ديگه اي بزنه گوشي رو قطع كردم . نميدنم چرا اين حرفارو بهش زدم . حالا كه احساس احسان و فهميده بودم دوست نداشتم اون از احساساتم بويي ببره . ولي ازدواج با رادمهر برام سخت بود . من كس ديگه اي رو دوست داشتم و روحم براش پر ميكشيد اونوقت چجوري با جسمم زن مردي بشم كه علاقه اي بهش ندارم ؟ اين خيانت به رادمهره . 
فصل پانزدهم 
انقدر توي افكار شيطاني و نقشه هاي خودم غرق بودم كه نفهميدم چجوري ۱ هفته گذشت . روزي كه سوگند براي آشتي كردن زنگ زده بود و هيچ وقت يادم نميره لحظه اي كه بهش گفتم تصميم دارم با رادمهر ازدواج كنم چند دقيقه اي پشت خط سكوت شد و بعد گفت :
– مطمئني ؟ مُوژان خودتي ؟ چي شد كه اين تصميم و گرفتي ؟ 
سعي كردم خندم و بخورم گفتم :
– حرفاي اون روزت خيلي روي من اثر گذاشت و يه جورايي متحولم كرد . 
سوگند كه معلوم بود هنوز دليل قبول كردن من و باور نكرده گفت :
-غلط نكنم يه ريگي به كفشته تو به اين راحتيا دم به تله نميدي . راستش و بگو . 
سعي كردم خودم و دلخور نشون بدم گفتم :
– به جاي اينكه بهم تبريك بگي داري مزخرف ميگي ؟ 
و سوگند پشيمون از حرفش بهم تبريك گفت . بالاخره سر وقت سيما جون تماس گرفت و جواب مثبت من و از مامان گرفت . دلم براي سيما جون ميسوخت واقعا زن خوبيه . بعد از حرف زدن با مامان ، سيما جون كمي با من حرف زد و تبريك گفت . قرار شد براي بقيه ي حرفها ۲ روز ديگه به خونمون بيان .
بالاخره اون دو روز هم گذشت . لباس مناسبي رو انتخاب كردم و به انتظار خانواده ي صبوري نشستم . مامان سر از پا نميشناخت . وقتي نگاهي به چهره ي خوشحال مامان و بابام مينداختم براي ۱ لحظه از كاري كه ميخواستم بكنم پشيمون ميشدم ولي بعد چهره ي پر حسادت احسان كه جلوي چشمم ميومد عزمم بيشتر جزم ميشد . 
با ورود مهمونا توي صورت هر كدومشون دقيق شدم . سيما جون و آقاي صبوري خوشحال بودن . نگاهم به چهره ي رادمهر افتاد بيشتر متعجب بود . نميدونستم چه ريگي تو كفش اونه كه امشب بي دردسر اومده و اينجا نشسته ! 
حرفا بيشتر حول مهريه و عروسي و عقد و جشن ميچرخيد . ديگه زماني به من و رادمهر ندادن كه با هم حرف بزنيم . البته ما هم اصراري نداشتيم . حداقل اينجوري براي من بهتر بود . ميترسيدم حرفي بينمون رد و بدل شه و من توي تصميمي كه گرفته بودم سست بشم . تمام مدتي كه نشسته بوديم رادمهر حتي نيم نگاهي به من نينداخت . انگار جفتمون فقط جسمامون اونجا حضور داشت هر كس توي فكر خودش بود . 
بالاخره مهريه ام ۲۰۰ تا سكه شد و قرار بر اين شد كه براي راحتي من و رادمهر و خريد لوازم مورد نيازمون آخر هفته بريم محضر و عقد كنيم . فكر اينجاش و نكرده بودم ! ولي خودم و نباختم . فوقش طلاق ميگرفتم ! خيلي همه چي رو راحت و سرسري گرفته بودم . 
سر ميز شام سيما جون عمدا كاري كرد كه من و رادمهر كنار هم بشينيم . خيلي معذب بودم . ولي رادمهر بازم بيخيال بود . رادمهر ديس برنج و برداشت و به سمتم گرفت از اين كارش تعجب كردم . پس اينم ميتونست يكم مهربون تر باشه ؟ يه كمي برنج توي بشقابم ريختم و تشكر كردم . براي خودشم برنج كشيد و ديس مرغ و بلند كرد و به سمتم گرفت . چه يهو جنتلمن شد ! ديس مرغ و رد كردم و گفتم :
– ممنون خودتون بكشين من ميخوام خورشت بخورم . 
بدون هيچ حرفي براي خودش مرغ گذاشت و مشغول خوردن شد . چقدر آروم و متين غذا ميخورد . همه سر ميز غذا حرف ميزدن به جز من و رادمهر . براي اولين بار بود كه توي رفتاراي يه پسري به جز احسان دقيق ميشدم . حركتاش برام جالب بود . نميدونم شايد دوستم نداشت ولي خيلي هوام و داشت . يه جورايي اين حمايتش دل گرمم ميكرد ولي من جلوي خودم و ميگرفتم و نميذاشتم احساساتم قليان پيدا كنه . آدم با يه حركت كه دل نميبنده ! 
بعد از خوردن شام خانواده ي صبوري قرار محضر و گذاشتن و رفتن . به اتاقم پناه بردم . احساس ميكردم يه گلوله ي آتيش توي قلبم افتاده . حالم منقلب شده بود . نزديكي به رادمهر معذبم كرده بود . يه جوري با حركتاي امشبش داشت از اين بازي منصرفم ميكرد ولي وقتي برق بي تفاوتي رو لحظه ي آخر توي چشماش ديدم بيشتر از قبل مصمم شدم . 
****
خبر بله گفتن و عروسي من مثل يه بمب توي فاميل و دوست و آشنا پيچيد . احسان بر خلاف انتظارم خيلي راحت تماس گرفت و تبريك گفت . يه لحظه شك به جونم افتاد كه نكنه واقعا دارم اشتباه ميكنم و احساسي در كار نيست . ولي نميدونم چرا بازم اين بازي و ادامه ميدادم . تنها خريدي كه تا قبل از روز محضر انجام داديم خريد حلقه بود . اونم براي آشنايي بيشتر و حرفهاي احتمالي كه قرار بود من و رادمهر به هم بزنيم تنها رفتيم . توي اولين مغازه اي كه رفتيم رادمهر حلقه اي رو ديد بدون اينكه نظري ازم بپرسه خريدش . انتظار داشتم حداقل يه نظر ازم ميپرسيد . ولي زيادم ناراحت نشدم . بعد از اون سوتي كه سر خريد حلقه ام دادم وقتي توي ماشين نشستم منتظر بودم رادمهر سرزنشم كنه ولي بر حلاف انتظارم خشك تر و عبوس تر از قبل به سمت خونمون رانندگي كرد . وقتي از ماشينش پياده شدم حتي جواب خداحافظيم و نداد . پاشو روي پدال گاز گذاشت و خيلي زود از جلوي چشمام محو شد و تا خود روز محضر هم ديگه نديدمش . روز عقدمون رسيد . حدوداي ساعت ۵ عصر همراه با خانواده ي عمو و احسان با چند تا از فاميلاي نزديك خانواده ي صبوري رفتيم محضر تا عقد كنيم . خيلي راحت همه چي پيش رفت به عنوان زير لفظي دستبند زيبايي رو سيما جون دستم كرد و بوسه اي روي موهام نشوند . وقتي بله رو گفتم نگاهم به صورت احسان بود كه ساكت گوشه اي ايستاده بود و به سفره ي عقد خيره شده بود . صداي سوت و جيغ و دست بالا رفت . اشك توي چشمام حلقه زد . براي اولين بار ترسيدم كه ديگه راه برگشتي نباشه نگاهم توي آينه اي كه جلوي روم بود افتاد چشمام با چشماي رادمهر گره خورد . براي اولين بار بود كه ميديدم اون چهره ي هميشه خونسردش رنگي از عصبانيت داشت . دليل عصباني بودنش و نميدونستم ولي از نگاهش ترسيدم . روم و برگردوندم . بعد از اينكه حلقه هارو دست همديگه كرديم هر كس هديه اي بهمون داد بابا و مامانم ساعت زيبايي به رادمهر هديه دادن . همينطور سرويس طلا سفيد ظريفي به من دادن . بابا و مامان رادمهر هم بهمون سند ويلايي توي لواسون و دادن . دفتر بزرگي رو جلومون گذاشتن تا امضا كنيم . ساعتي بعد از در دفتر خونه بيرون اومديم . دلم ميخواست برم خونه و توي اتاق خودم ولي با صداي آقاي صبوري فهميدم آرزويي محاله :
– خوب به مناسبت ازدواج بچه ها ميخوام همه رو شام مهمون كنم . همه خوشحال دست زدن و هورا كشيدن . هر كس سوار ماشينش شد رادمهر با همون اخماي تو هم گفت :
– پس چرا وايسادي ؟ همه رفتن بيا ديگه . 
دروغ نگفته باشم يه لحظه ازش ترسيدم . وقتي اخم ميكرد خيلي ترسناك ميشد . سوار ماشين شدم . با سرعت سرسام آوري ميروند . هر لحظه ممكن بود تصادف كنيم . از ترس به صندلي چسبيده بودم . ولي خداييش حرفه اي رانندگي ميكرد با اين وجود بازم ميترسيدم . بالاخره به حرف اومدم :
– ميشه آروم تر بري ؟
خودش و به نشنيدن زد . دوباره گفتم :
– ميشه آروم تر بري؟ صدام و ميشنوي ؟
– آره ميشنوم از اين آروم تر هم نميتونم برم . 
لجم گرفت گفتم :
– خودت به جهنم من هنوز جوونم نميخوام به اين زودي بميرم . 
– واقعا چه جمله ي عاشقانه اي ! فكر نميكردم روز عقدمون انقدر برام احساسات خرج كني عزيزم ! 
بيشتر پاشو روي گاز فشرد با سرعت از بين ماشينا لايي ميكشيد . چشمام و بسته بودم . خودم و هي به صندلي ميچسبوندم با التماس گفتم :
– رادمهر خواهش ميكنم آروم برو . از چي انقدر عصباني ؟
ماشين و گوشه ي اتوبان نگه داشت . با شدت زد روي ترمز اگه دستم و به دستگيره ي در نگرفته بودم مطمئنا سرم ميخورد به شيشه :
– چه خبرته ؟ داشتي من و به كشتن ميدادي . كي بهت گواهينامه داده ؟ 
به طرفم برگشت چند دقيقه اي بهم نگاه كرد . حس ميكردم داره چيزي رو تو ذهنش تجزيه و تحليل ميكنه و براي گفتنش شك داره . نگاهم و به چشماي مشكيش دوختم . اما هيچ حرفي نزد . از ماشين پياده شد و در و محكم به هم كوبيد . چند قدمي از ماشين فاصله گرفت دستاش و عصبي مدام توي موهاش ميكشيد . با خودم همه ي اتفاقايي كه تو محضر افتاده بود و مرور كردم . همه چي بدون هيچ عيب و ايرادي بود به جز قسمتي كه داشتم بله رو ميگفتم . يعني نگاه من و ديده ؟ كلافه شدم . نميدونستم بايد برم دنبالش يا نه . ترجيح دادم توي ماشين منتظرش بمونم . نيم ساعت بعد برگشت . داشت با تلفنش حرف ميزد . سوار ماشين شد و به مخاطب پشت تلفن گفت :
– باشه ميدونم كجارو ميگين . الان خودمون و ميرسونيم . 
بدون اينكه حرفي بهم بزنه ماشين و به حركت در آورد گفتم :
– رادمهر . . . 
نذاشت هيچي بگم گفت :
– اصلا نميخوام چيزي بشنوم . 
با شنيدن اين حرف ساكت شدم و به صندلي تكيه زدم . 
رادمهر ماشين و به حركت در آورد البته نه به سرعت قبل ولي بازم تند رانندگي ميكرد . وقتي به رستوران رسيديم ساعت نزديكاي ۸ بود . آقاي صبوري با ديدنمون خنديد و گفت :
– آخي تو ترافيك موندن انقدر دير كردن . 
همه با اين حرف خنديدن . حتما فكر كرده بودن تو اين مدت رفتيم حسابي گشتيم و خوش گذرونديم ! چه خوش خيال ! 
براي حفظ ظاهرم كه شده بود من و رادمهر كنار هم نشستيم . احسان تقريبا جلوي ما نشسته بود . همه با هم مشغول حرف زدن بودن . يهو گرماي دست رادمهر و روي دستم حس كردم . نگاهي به رادمهر كردم . مشغول حرف زدن با بابام بود . ولي همچنان دست من و تو دستش گرفته بود . نگاهم به احسان افتاد كه به دستاي ما خيره شده بود . تازه معني اين حركت رادمهر و ميفهميدم . عجب آدم موذي بود . خواستم دستم و از توي دستش بيرون بكشم كه سفت تر از قبل دستم و گرفت . هر كاري ميكردم دستم و ول نميكرد آخر خيلي خونسرد به سمتم برگشت و خيلي آروم گفت :
– جايي ميخواي بري عزيزم ؟ چيزي ميخواي ؟ 
از لحنش شوكه شدم هر كي نميدونست فكر ميكرد عاشق و شيداي هميم . سعي كردم نمايشش و خراب نكنم . لبخند نصفه و نيمه اي بهش زدم و گفتم :
– نه نه هيچي نميخوام . 
دستم و بالا آورد و بوسه اي به روش زد . اين ديگه خارج از باورم بود . 
طي مدتي كه داشتيم شام ميخورديم مدام با حركات نمايشي رادمهر غافلگير ميشدم . بالاخره اون شب به پايان رسيد . موقع رفتن سريع از همه خداحافظي كردم و توي ماشين بابا نشستم . مطمئن بودم اگه بازم سوار ماشينش بشم با اون رانندگيش حتما ميمردم . 
بالاخره به اتاقم رسيدم . دستم و بالا آوردم جاي بوسه ي رادمهر و لمس كردم . لبخندي روي لبم نشست رفتار امشبش جوري بود كه واقعا حس كردم كه شوهرمه و بهش تعهد دارم . امروز من واقعا عقد كردم ! احساسات احسان همون بود هيچ فرقي نكرده بود . حتي ذره اي حسادت هم توي رفتارش نميديدم فقط يكم آروم تر شده بود . داشتم ديوونه ميشدم ديگه . همه ي اين كارا به خاطر اون بود اونوقت خيلي راحت از كنار من ميگذشت ؟ تمام مدت تو رستوران داشتم نگاهش ميكردم . فقط چند باري نگاهش به من و رادمهر افتاد ولي عكس العمل خاصي از خودش نشون نداد كه من بذارمش پاي علاقش . حالا بايد چيكار ميكردم ؟ به اينجاي بازي فكر نكرده بودم . 
فصل شانزدهم 
رادمهر اصرار داشت خيلي زود جشني گرفته بشه و بريم سر خونه زندگيمون ! نميدونستم اين عجلش از چي نشات ميگيره ولي هر چي كه بود نميتونست از روي علاقه باشه . 
به بهانه هاي مختلف از خريد رفتن با مامان براي جهيزيه سر باز ميزدم . حتي براي خريد لباس عروس هم كه رفتيم فقط و فقط بيننده بودم و اين مامان و سيما جون بودن كه لباس برام انتخاب ميكردن . رادمهر هم نظري نميداد معمولا . مامان و سيما جون هر روز براي خريد جهيزه و خونه ي من و رادمهر اين ور و اون ور ميرفتن و مدام در حال رفت و آمد بين بازار و خونه ي آينده ي من و رادمهر بودن . مامان مدام تعريف ميكرد برام ولي هيچ شوق و ذوقي و احساس نميكردم . توي سر من چيز ديگه اي ميچرخيد . توي زماني كه عقد كرده بوديم نه من و نه رادمهر اصراري نداشتيم كه با هم بيرون بريم . يعني ميشد گفت سردترين زوج حساب ميشديم . هميشه فكر ميكردم براي روز عروسيم سنگ تموم ميذارم و از ذوق زياد خودم و ميكشم ولي الان كه بهش نزديك شده بود كمتر احساس ذوق زدگي ميكردم . يه روز مامان طبق معمول هميشه داشت از خونه ميگفت :
– ديگه همه چي و خريديم تموم شده . كامل خونه رو هم چيديم . سيما خانوم ميگفت اگه فردا تو و رادمهر كاري ندارين برين يه سر به خونه بزنين . 
سرم به كتابي كه تو دستم بود گرم بود مامان دوباره گفت :
– مُوژان صدام و ميشنوي ؟ 
– بله شنيدم . اگه رادمهر كاري نداشته باشه بهش ميگم با هم بريم . 
همون شب رادمهر با گوشيم تماس گرفت :
– بله ؟
– سلام 
– سلام رادمهر خوبي ؟
– ممنون تو خوبي؟
– مرسي . كاري داشتي ؟
– جالبه من هر وقت كار داشته باشم بايد با زنم صحبت كنم ! 
سعي كردم به لحن نيشدارش توجهي نكنم گفتم :
– خوب ؟ بگو 
– فردا ميخوام برم يه سر به خونه بزنم دوست داري بيام دنبالت با هم بريم ؟
– آره چه ساعتي ؟
– ۵ عصر . 
– باشه منتظرت ميمونم . 
– خداحافظ 
گوشي و قطع كرد . همين ! 
فرداي اون روز مانتو و شلوار اسپرتي پوشيدم و منتظر اومدن رادمهر شدم . راس ساعت ۵ اومد دنبالم سوار ماشينش شدم بوي عطرش كل ماشين و برداشته بود . ماشين و به حركت در آورد . كل راه مدام چشمم به اسم خيابونا و كوچه ها بود تا بتونم آدرس و ياد بگيرم . اتفاقا خيلي هم سر راست بود . جلوي آپارتماني نگه داشت . آپارتمان نماي سفيد رنگي داشت . يه لحظه من و ياد اين خونه هاي رويايي توي داستانا انداخت . وارد ساختمون كه شديم اول از همه لابي مجلل ساختمون بود كه نظرم و به خودش جلب كرد . رادمهر كنار آسانسور رفت جفتمون با هم سوار شديم و دكمه طبقه ي ۴ و زد . آسانسور طبقه ي چهارم توقف كرد هر دو پياده شديم . رادمهر با كليدي كه داشت در آپارتمان و باز كرد . اول از همه دل باز بودن خونه بود كه مود توجه قرار ميگرفت . الحق كه خونه ي خوشگلي بود . قسمت حال و پذيرايي خونه پنجره هاي بلند و زيبايي داشت كه باعث ميشد خونه خيلي دلباز تر به نظر بياد . مامان و سيما خانوم خيلي سليقه به خرج داده بودن . مبلمان و پرده هاي حال و پذيرايي همه به رنگ قهوه اي كرم بود . كف خونه پاركت قهوه اي تيره بود و ديوارا كرم روشن بود . وارد آشپزخونه شدم كه انتهاي حال قرار داشت . رنگاي قرمز و سفيد خيلي استفاده شده بود توي چيدمانش ناخود آگاه به آدم انرژي خاصي ميداد . توي آشپزخونه ميز ناهار خوري ۴ نفره اي بود و بيرون آشپزخونه توي حال ميز ناهار خوري ۱۲ نفره كه سر مدل مبلا بود قرار داشت . از آشپزخونه بيرون اومدم . يكم كه به سمت چپ ميرفتيم سرويس بهداشتي قرار داشت . ۱ اتاق با كمي فاصله كنارش قرار داشت در اتاق و باز كردم يه تخت خواب يه نفره و كمد لباس و ميز تحرير توش قرار داشت كه رنگ آميزي سفيد و سبز داشت . در اتاق و بستم در كنارش و باز كردم كه حمام بود . انتهاي خونه راهرويي قرار داشت كه توي راهرو يه در ديگه وجود داشت . سركي توي راهرو كشيدم در و باز كردم . چيزي كه ميديدم خيلي رويايي بود . اتاق خواب اصلي بود جايي كه قرار بود اتاق من و رادمهر بشه . همه چي مخلوطي از آبي كم رنگ و شيري بود .تخت دو نفره ي زيبايي وسط اتاق قرار داشت دو طرفش عسلي بود كه روش چراغ خواب قرار داشت . سمت ديگه ي اتاق كمدا بود و طرف ديگه ميز آرايش خوشگلي قرار داشت . دلم غنج رفت از همه بيشتر از اين اتاق خوشم اومده بود هنوز توي چار چوب در ايستاده بودم و نگاه ميكردم صداي رادمهر و درست زير گوشم شنيدم كه گفت :
– قشنگه ؟ 
هنوزم خيره نگاهم به اتاق بود تنها سرم و تكون دادم . دوباره گفت :
– ميدونم 
خيلي جدي برگشتم نگاهش كردم كه گفت :
– اتاق خوابمون استثنا سليقه ي منه . 
تازه متوجه تلافي كردنش شدم . توي روز خواستگاري وقتي از اتاقم تعريف كرده بود من گفته بودم ميدونم و ضايع كرده بودمش حالا با اين حرفش ميخواست تلافي كنه . لبخند شيطنت آميزي گوشه ي لبش نشسته بود خونسرد وارد اتاق شدم و گفتم : 
– منظور من از قشنگ بودن خود اتاق بود نه وسايلش . 
رادمهر يه لنگه ابروش و بالا انداخت اونم وارد اتاق شد و گفت :
– اينجوريه پس ؟ باشه ميگم همين فردا بيان همه چي رو ببرن . 
انقدر جدي اين حرف و زد كه ناخود آگاه گفتم :
– نه نه . . . 
بعد متوجه سوتي كه داده بودم شدم و جلوي دهنم و گرفتم . رادمهر با همون خونسردي ذاتيش گفت :
– چيزي شد ؟ يعني خوشت مياد ؟ 
سعي كردم به اندازه ي خودش خونسرد جواب بدم ولي مثل اون بودن امر غير ممكني بود . روم و ازش گرفتم و گفتم :
– حالا بدك نيست قابل تحمله بذار يه مدت باشه بعدا عوضش ميكنيم . 
يهو زد زير خنده و گفت :
– ميدونستي خيلي پررويي ؟ قيافت و خونسرد ميكني اون برق توي چشمت و ميخواي چيكار كني ؟ 
اولين بار بود كه از غالب هميشه جديش بيرون ميومد و سر به سرم ميذاشت لبخندي بي اختيار روي لبم نشست گفتم : 
– همون كاري كه تو يهو با خندت ميكني ! چجوري يهو جلو خندت و ميگيري و انقدر ترسناك و جدي ميشي ؟ 
با تعجب نگاهي بهم كرد و گفت :
– من ترسناكم ؟ پس اين همه خاطر خواه الكي دنبالمن ؟ 
نتونستم خندم و بخورم قهقهه اي زدم و رفتم به سمتش با مشت آروم زدم تو بازوش و گفتم :
– خود شيفته بودنم ديگه حدي داره . 
نگاهي به مشت من و بعد بازوش كرد و گفت :
– هر مشتي كه بزني تلافي ميكنما گفته باشم از الان ، من مشت الكي نميخورم . 
دلم خواست سر به سرش بذارم . مشت ديگه اي به بازوش زدم كه يهو من و هل داد افتادم رو تخت جيغ خفه اي كشيدم خم شد روم و دستام و گرفت گفت :
– به نفعت بود كه من و امتحان نميكردي . يكم تقلا كردم دستام و از توي دستش در بيارم ولي نشد يهو ديدم پاهام آزاده انگار فكرم و خوند چون تنش و انداخت روم و ديگه پاهامم نميتونستم تكون بدم گفتم :
– رادمهر شوخي كردم تورو خدا بلند شو . 
– نه نه ديگه پشيموني سودي نداره . 
– رادمهر سنگيني الان خفه ميشم . 
– خودت سر شوخي رو باز كردي . 
چشمامون مقابل هم بود شايد ۵ سانتم با هم فاصله نداشتيم . آروم شدم . نفس نفس ميزدم به خاطر تقلايي كه كرده بودم . صورتش دوباره جدي شده بود . هيچ كدوم حرفي نميزديم . توي سكوت فقط به هم خيره شده بوديم 
چند دقيقه اي توي همون حالت مونديم . احساس ميكردم نميتونم چشم ازش بردارم . نميدونم چرا دوست داشتم نزديك خودم داشته باشمش . انگار يهو رادمهر به خودش اومد كم كم دستاش از دور دستام شل شد و خودش و عقب كشيد . دوباره فاصله بينمون افتاد . رادمهر به سمت پنجره رفت و چيزي نگفت . نميدونم خجالت كشيد يا احساس ديگه اي داشت ولي يهو گفت :
– من ميرم آشپزخونه رو ببينم . 
و بعد از اتاق بيرون رفت . از جام بلند شدم مانتوم و صاف كردم و نفسم و پر صدا بيرون دادم . يهو چه اتفاقي واسم افتاد ؟ نبايد اونو يا خودم و سرزنش ميكردم . هر چي باشه زن و شوهر بوديم . ولي احساسات و رابطه ي ما مثل زوج هاي تازه ازدواج كرده نبود . انگار يه جريان برقي بود كه توي اون لحظه به هم وصلمون ميكرد . حتي من متوجه حركت سر رادمهر شدم كه هي فاصلش و با من كم ميكرد . داشتم ديوونه ميشدم . بايد آبي به صورتم ميزدم . از جام بلند شدم و به سمت سرويس بهداشتي كه توي اتاق قرار داشت رفتم . آبي به صورتم زدم داشتم تو آينه خودم و نگاه ميكردم كه صداي بلند رادمهر و شنيدم :
– مُوژان ديدنت تموم شد ؟ من بايد برم مطب . 
ميدونستم مطب رفتن و بهانه كرده چون خودش بهم گفت كه امروز جايي كار نداره . دوباره گريز شروع شد . سعي كردم دوباره به خودم بگم كه عاشق كي هستم . اگه عاشق احسان بودم پس چرا دوست داشتم رادمهرم كنارم باشه ؟ از اتاق اومدم بيرون و به رادمهر گفتم :
– بريم . 
رادمهر اصلا نگاهم نميكرد . كل مسير برگشت توي سكوت به سر برديم . وقتي من و جلوي خونه پياده كرد فقط خداحافظي ساده اي به هم گفتيم و اون رفت . 
****
۱ روز مونده بود به عروسي . همه توي تكاپو بودن و كاري ميكردن . ولي من مثل مسخ شده ها يه گوشه نشسته بودم و به تصميم و كار احمقانم فكر ميكردم . به خاطر احسان اين كار و كردم . ولي الان افتادم تو چاه ! حالا كه احساسات احسان يه جوري برام روشن شده بود ديگه نميخواستم تن به اين ازدواج از روي بي فكري بدم . ولي هيچ جوري شهامتش و نداشتم كه به كسي نظرم و بگم . سوگند به رفتارم مشكوك شده بود . حق هم داشت اولش به خاطر نقشه اي كه براي احسان كشيده بودم ذوق زده بودم براي عروسي ولي الان كه همه ي نقشه هام نقش بر آب شده بود همش زانوي غم بغل گرفته بودم . ولي نذاشتم بويي از ماجرا ببره . بهش قبولوندم كه فقط دلتنگي براي مامان و باباست كه عذابم ميده . 
صبح روز عروسي رادمهر به دنبالم اومد و من و به آرايشگاه برد . از اون روزي كه به خونه سر زده بوديم هيچ كدوم ديگه قدمي براي صميميت يا برخورد بيشتر بر نداشتيم . سوگند اصرار داشت كه باهام بياد آرايشگاه ولي نميدونم چرا دلم ميخواست تنها باشم . ترس و دلهره به دلم چنگ ميزد . به تنهايي وارد آرايشگاه شدم . يكي از آرايشگرا دستم و گرفت و روي صندلي نشوند و كارش و شروع كرد . تمام مدت زير دست آرايشگر متوجه گذر زمان نشدم . مدام كلمه اي كه ازش واهمه داشتم توي ذهنم ميچرخيد . ” فرار ” فرار كردن از عروسيم ؟ خيلي شجاعت ميخواست . تازه مامان و بابا چي ؟ فاميل چي ميگن ؟ ” الان حرف فاميل و به جون بخري بهتر از اينه كه يه عمر با مردي زندگي كني اصلا دوستش نداري و برات مثل كوه يخه ! ” دلم راضي نميشد . همش توي شك و ترديد بودم . امشب همه چي تموم ميشد . زماني كه آرايشگر آينه اي جلوي روم گرفت تازه به خودم اومدم . نگاهي توي آينه به خودم انداختم . نيمي از موهام جمع بود و بقيش آزاد بود . الحق كه آرايش زيبايي هم كرده بود . تصوير توي آينه انگار تلنگري بهم زد . با كمك خانوم آرايشگر لباس عروس و پوشيدم . تاج زيبايي كه سليقه ي مامان و سيما جون بود رو هم روي موهام گذاشت . نگاهي به خودم توي آينه انداختم . همه چي خيلي افسانه اي شده بود ! مطمئن بودم اگه رادمهر من و اينجوري ميديد باورش نميشد . خانوم آرايشگر به حرف اومد :
– امشب بايد به داماد قرص زير زبوني بديم . تورو اينجوري ببينه فكر كنم دم در سكته كنه دور از جونش . 
تنها به لبخندي در جوابش اكتفا كردم . توي فكر ديگه اي بودم . نگاهي به لباسم كردم . بالاش دكلته ي تنگ بود و از كمر يكم گشاد ميشد و روي زمين ميريخت . دنباله ي لباس جوري بود كه روي زمين ميكشيد . نگاهي به صورتم كردم . عزمم جزم شد . بايد ميرفتم . كار خانوم آرايشگر كه تموم شد شنلمم روي دوشم انداخت . نگاهي به ساعت كردم ۲ بود تا ۱ ساعت يا نيم ساعت ديگه رادمهر ميومد دنبالم كه با هم بريم عكساي عروسي رو هم بگيريم . بايد عجله ميكردم . از خانوم آرايشگر خواستم كه برام از آژانس ماشين بگيره . معلوم بود كه حسابي جا خورده . چون معمولا داماد مياد دنبال عروس ولي من اهميتي به شك و ترديداي اون نميدادم با ناباوري گفت :
– مگه داماد نمياد دنبالت عزيزم ؟ 
لبخند مصنوعي تحويلش دادم و گفتم :
– نه قرارمون اين بود كه توي آتليه همديگه رو ببينيم . ميشه تماس بگيرين ؟
همينجوري كه گوشي رو بر ميداشت تا تماس بگيره گفت :
– عجب چيزايي ميشنوه آدم . 
منتظر ماشين نشستم . ۵ دقيقه هم نشد كه ماشين رسيد . با كمك آرايشگر كلاه شنلم و روي سرم انداختم و انعامي بهش دادم . سريع از آرايشگاه اومدم بيرون و سوار ماشين شدم . با اون لباس اين همه سرعت بعيد بود ولي ميترسيدم هر لحظه رادمهر از راه برسه و نتونم موفقيت آميز فرار كنم . راننده تاكسي با ديدن من در هيبت عروس چشماش ۴ تا شده بود . عصبي گفتم :
– آقاي محترم ميشه زود حركت كنين ؟ 
انگار تازه به خودش اومد چشمي گفت و حركت كرد . ولي نگاهاي خيرش از توي آينه حرصم و در مي آورد . سعي كردم كلاه شنل و بيشتر جلوي صورتم بكشم تا نتونه صورتم و ببينه . 
بالاخره به خونه رسيدم . كرايه ي تاكسي رو حساب كردم و سريع به داخل خونه رفتم . 
وقتي پا توي خونه گذاشتم انگار تازه تونستم نفس بكشم . دستام سرد سرد بود . لرز بدي به بدنم افتاده بود . بلاتكليف وسط خونه ايستاده بودم . شانس آوردم كه مامان و بابا به خونه ي عمو اينا رفته بودن تا همه با هم از اونجا بيان سمت باغ . 
خوب فرار كردم حالا بايد چيكار ميكردم ؟ جواب بقيه رو چي ميدادم ؟ نگاهي به ساعت كردم ۳ بود . مطمئنا الان رادمهر از فرارم با خبر شده بود . گوشيم زنگ خورد نگاهي به صفحه اش كردم شماره ي رادمهر بود . جوابي ندادم . دو بار ديگه هم زنگ زد ولي بعد انگار نا اميد شد . وسط پذيرايي يهو نشستم . پاهام جون نداشت ديگه وايسم . هنوزم دير نشده بود ميتونستم به رادمهر بگم كه بياد دنبالم . ولي نه مُوژان محكم باش يه تصميمي گرفتي تا آخرش برو . 
سردر گم بودم و غرق اضطراب . فرار كردن كاري نداشت ولي جوابگو بودن به حرفاي مامان و بابا و بقيه كار سختي بود . 
توي عوالم خودم سير ميكردم كه صداي زنگ در اومد . نا خود آگاه از جام پريدم . سمت آيفون رفتم از توي آيفون رادمهر و ديدم . كلافه به نظر نمي اومد . مثل هميشه خونسرد بود . يه لحظه وسوسه شدم كه باهاش برم ولي پاهام ياريم نميكرد . انقدر جلوي آيفون وايسادم كه آخر نا اميد شد و رفت . 
ساعت ۵ بود سوگند مدام روي گوشيم زنگ ميزد ولي من جوابي نميدادم . هنوز همون جا توي پذيرايي نشسته بودم . حتي حوصله ي اينكه برم و لباسام و عوض كنمم نداشتم . 
صداي باز شدن در ورودي اومد و بعد از اون سر و صدا . از جام بلند شدم . تازه انگار ترس به جونم افتاد . بابا و پشت سرش مامان و عمو و سوگند و سارا و زن عمو وارد خونه شدن . بابا با ديدن من توي خونه عصباني به سمتم اومد و گفت :
– تو معلومه كجايي؟ اين چه كاري بود كردي ؟ آخه تو چه فكري كردي دختر ؟ 
عمو بابا رو گرفت و نذاشت بيشتر از اين بهم نزديك بشه و مدام سعي ميكرد آرومش كنم . نگاهم به صورت اشك بار مامان افتاد كه زن عمو سعي ميكرد آرومش كنه . تازه اشكاي منم روي گونه هام جاري شد سوگند به سمتم اومد و دستش و دورم حلقه كرد . مامان گفت :
– اي خدا مگه چيكار كردم كه اينجوري بايد آبروم بره ؟ 
بابا دوباره عصباني به سمتم اومد :
– جواب بده . ميگم حرف بزن . اين چه كاري بود ؟ هان ؟ ماها همه مسخره ي دست توييم ؟ 
عمو دوباره بابا رو گرفت و گفت :
– مهران انقدر حرص نخور سكته ميكني . 
3.5/5 - (2 امتیاز)

Check Also

رمان موژان من پارت ۱۵

– نخير راست گفتم .  حالا نوبت سوگند بود كه بطري رو بچرخونه . اين …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.