رمان موژان من پارت ۱۰

– بريم لباس بخريم .

– براي چي ؟ 

– چقدر سوال ميپرسي . يكي از دوستام تولد گرفته من و تورو هم دعوت كرده . 

– من حوصله ي مهموني وتولد و اين حرفارو ندارم خودت برو . 

دوباره نگاهم و با اين حرف به كتابم دوختم . سوگند سريع كتاب و ازم گرفت و گفت :

– به خدا گفته نياي ناراحت ميشه . 

– اصلا اين دوست جناب عالي كي هست ؟ اصلا من ميشناسمش كه ناراحت بشه يا نشه ؟

– اختيار دارين بله ميشناسيش .

– خوب كي هست ؟

سريع بحث و عوض كرد و گفت :

– پاشو ديگه مُوژان انقدر بهونه نيار . 

به زور دستم و گرفت و كشيد . از جام بلند شدم و من و به سمت كمد لباسام برد . همينجوري كه داشت لباسي برام انتخاب ميكرد كه بپوشم گفتم :

– حالا كي هست اين تولد ؟

– ۲۰ اسفند . 

– روز تولدش با من يكيه ؟

– آره متاسفانه . يه گند اخلاقيه مثل خودت . 

از توصيفش و حرصي كه توي حرفاش بود خندم گرفت گفتم :

– پس واجب شد ببينمش حتما خانوم متشخصيه . 

– آره جون عمه جونت . 

– ندارم . 

– ميدونم واسه همين گفتم !

بالاخره با زور من و حاضر كرد تا بريم خريد . وقتي به مامان گفتم كه ميرم بيرون لبخند خاصي زد و خداحافظي كرد . به نظرم مشكوك ميومدنا ! 

توي مسير گفتم :

– اصلا روز تولدمه من ميخوام توي خونه ي خودمون باشم و واسه خودم تولد بگيرم . زوره مگه ؟ نميام . 

– انقدر غر نزن مُوژان سرم رفت . اَي پدر مسئوليت بسوزه . ميمردم و اين كار و قبول نميكردم . 

كنجكاو گفتم :

– كدوم كار و ؟

– من يه چيزي گفتم توام منتظري حرف از دهن من در بيادا ! 

جلوتر از من راه افتاد شونه هام و بالا انداختم و دنبالش راه افتادم كاراش مشكوك بود .

سوگند با حوصله ويترين همه ي مغازه ها رو ميديد و جلو ميرفت . منم بي حوصله فقط دنبالش راه ميرفتم . گه گاهي لباسي كه به نظرش خوشگل ميومد و بهم نشون ميداد ولي وقتي با چهره ي بي تفاوت من روبه رو ميشد اخم ميكرد و تشري بهم ميزد . 

پشت ويترين يه مغازه لباسي رو بهم نشون داد و گفت :

– مُوژان اين خيلي قشنگه برو پروش كن . 

– چرا خودت پروش نميكني اگه قشنگه ؟

– براي تو انتخاب كردم تو لاغري اين بهت مياد . 

به زور من و داخل مغازه هل داد . لباس و از فروشنده گرفت و بهم داد . توي اتاق پرو لباسام و تعويض كردم . تن خور خوشگلي داشت پيراهن كوتاه سفيدي بود تا بالاي زانوم به صورت كج يه نيمچه آستين داشت و يه طرفشم كاملا لخت بود . با اينكه كوتاه بود ولي يه چاك كوتاه پايين دامنش داشت كه يكم از رونام و نشون ميداد . قشنگ بود ولي زيادي باز بود . سوگند در اتاق پرو و به آرومي باز كرد و با ديدنم هيجان زده گفت :

– واي مُوژان چقدر تو تنت قشنگه همين و بردار . 

نگاهي بهش كردم و گفتم :

– آخه ببين اين پايينش كه چاك داره . كوتاهم كه هست خيلي لختيه ديگه ! 

-نخيرم اصلا هم لختي نيست . خيلي هم قشنگه زود عوضش كن بيا بيرون . 

با اين حرف مهلت نداد من چيز ديگه اي بگم . آخرين نگاه و توي آينه به خودم انداختم و لباسم و عوض كردم . پول لباس و حساب كرديم و از در مغازه بيرون اومديم . سوگند هم پيراهن بلند دكلته اي به رنگ مشكي خريد قصد كردم كه برگردم خونه ولي سوگند دستم و كشيد تا كفش هم بخريم . بالاخره براي خودش كفش مشكي و براي من سفيد خريد . و آخرش رضايت داد برگرديم خونه . وقتي لباس و نشون مامان دادم اول اخم ظريفي كرد و گفت :

– مُوژان خيلي لختي نيست ؟

روم و به سمت سوگند كردم و گفتم :

– بيا سوگند خانوم منم اونجا همين و به جناب عالي گفتم . هي گوش نكردي ! 

سوگند بي توجه به من رو به مامان گفت :

– نه زن عمو زيادم لختي نيست . ببينيد چه تن خور خوشگلي داره . 

مامان نگاه پر شك و ترديدي به لباسم انداخت و گفت :

– چي بگم والا قشنگ كه هست . مباركت باشه مادر . 

با اين حرف رضايتش و از پوشيدن اون لباس نشون داد . سوگند بعد از شام از خونمون رفت . براي بار صدم نگاهي به گوشيم كردم . هيچ خبري از رادمهر نبود . با كلافگي خوابيدم و ديگه به هيچي فكر نكردم . 

صبح روز تولد رسيد . مدام منتظر زنگ يا پيام تبريكي از طرف رادمهر بودم ولي هيچ خبري نبود انگار اصلا براش مهم نبود كه روز تولدم بود اون روز ! ناراحت و سرخورده به تلاشاي سوگند نگاه ميكردم چند روز بود مشكوك شده بود همش در مورد تولد حرف ميزد و مدام ازم ميپرسيد اون روز ميخوام موهام و چجوري درست كنم . منم با خونسردي فقط نگاهش ميكردم . به نظرم دليلي نداشت كه انقدر در تلاش باشيم . تولد يكي ديگه بود ميتونستم خيلي ساده موهام و دورم بريزم . وقتي اين پيشنهاد و به سوگند دادم خيلي عصباني شد و آمپر تركوند اصلا نميفهميدم كه چرا بايد انقدر مهم باشه ! 

از صبح روز تولد به زور سوگند به آرايشگاه رفتيم . سوگند تند تند به آرايشگر پيشنهاد ميداد براي آرايش صورتم و موهام . كل مدتي كه توي آرايشگاه بوديم از كارا و رفتاراي سوگند متعجب بودم . يه تولد كه اين حرفارو نداشت . 

از صبح بغض كرده بودم و هر لحظه امكان داشت كه اشكم سرازير بشه . صبح مامان و بابا و سوگند بهم تولدم و تبريك گفتن حتي سيما جون و بابا سياوشم زنگ زدن و تبريك گفتن ولي دريغ از رادمهر كه يه خبر حتي ازم بگيره . خيلي نامرد بود مثلا شوهرم بود ! مدام خودم و دلداري ميدادم و جلوي اشكام و ميگرفتم . وقتي با كمك آرايشگر توي آينه به خودم نگاه كردم از تعجب دهنم باز مونده بود حتي روز عروسيمم انقدر خوب نشده بود قيافم . يكم از موهام و بالاي سرم جمع كرده بود و بقيش و هم روي شونم ريخته بود . آرايش كم رنگ و دخترونه اي برام كرده بود . سوگند با ديدنم متعجب و هيجان زده گفت :

– واي مُوژان خيلي خوب شدي . 

لبخندي زدم دوباره توي آينه نگاهي به خودم انداختم . تو دلم گفتم ” امشب قراره خوش بگذروني بيخيال رادمهر ! حالا فكر كرده كيه پسره ي از خود راضي ” 

حالم يكم بهتر شده بود . تصميم گرفتم تا آخر امشب به رادمهر اصلا فكر نكنم . وقتي كار آرايش موها و صورت سوگند هم تموم شد با هم آژانس گرفتيم تا مستقيم بريم به محل برگزاري تولد . كنجكاو بودم كه ببينم اين دوست سوگند كي هست كه منو هم به تولدش دعوت كرده . سوگند توي كل مسير مدام به يكي اس ام اس ميزد يا به آرومي با تلفنش حرف ميزد . كنجكاو شده بودم كه ببينم كيه ولي به روي خودم نياوردم . ساعت حدوداي ۷ بود كه رسيديم . با ديدن خونه ي رادمهر اخمي به سوگند كردم و گفتم :

– واسه چي اومدي اينجا ؟

– بريم بالا ميفهمي .

– سوگند من پام و تو خونه ي رادمهر نميذارم . زود بيا بريم الان دير ميشه ها دير به تولد ميرسيم . 

– بهت ميگم بيا رادمهر كارت داره فوقش بهش ميگيم بعدش مارو برسونه تولد . 

با هر زوري كه بود بالاخره من و برد داخل خونه . در خونه نيمه باز بود در و باز كرد و من و به داخل هل داد . همه ي چراغا خاموش بود . به محض ورود من چراغا روشن شد و چشمم به يه عالمه آدم افتاد كه همه با فرياد تولدم و بهم تبريك ميگفتن . شوكه شده بودم . اينجا چه خبر بود ؟ خونه پر از آدماي آشنا و نا آشنا بود . پرسشگر به عقب برگشتم تا حداقل با نگاه كردن به سوگند بفهمم قضيه از چه قراره . بر خلاف انتظارم سوگند اصلا شوگه نشده بود پس از همه چي با خبر بود ؟ بعدا حسابت و ميرسم سوگند خانوم . بين جمعيت نگاهم به دنبال يكي بود فقط . بعد از گشتن بالاخره پيداش كردم گوشه اي ايستاده بود و فقط دست ميزد . هيچ لبخندي روي صورتش نبود . دلم گرفت ولي بعد با خودم گفتم همين كه تولد من و توي خونه ي خودش گرفته يه نشونست ! 

سيما جون به سمتم اومد و دستم و كشيد و رو به همه گفت :

– شرمنده اول بذارين دخترم لباساش و عوض كنه بعد مياد پيشتون با اجازه . 

همه ي مهمونا خنديدن و سر جاهاشون نشستن . داشتم به سمت اتاق ميرفتم كه صداي آهنگ كر كننده اي به گوشم رسيد . خدا آخر و عاقبت امشب و به خير كنه . من و سوگند همراه سيما جون به اتاق مشترك رفتيم . سيما جون نگاهي بهم كرد و گفت :

– واي چقدر ناز شدي مُوژان جون . 

– مرسي مامان چشماتون قشنگ ميبينه . 

سيما جون رو به من و سوگند گفت :

– نه والا تعريف الكي كه نميكنم جفتتون خوشگلين . 

لبخندي زديم و ازش تشكر كرديم مانتوم و در آوردم سيما جون با ديدن لباسم گفت :

– چقدر اين لباس بهت مياد عين فرشته ها شدي . 

با ناراحتي گفتم :

– به نظرتون يكم زيادي باز نيست ؟ راستش سليقه ي اين خانومه . 

و به سوگند اشاره كردم . قبل از اينكه سوگند حرفي بزنه سيما جون گفت :

– نه مادر حالا برو بقيه رو ببين خيلي لباساشون باز تر از اين حرفاست . لباست قشنگه اتفاقا . 

سوگند چشم و ابرويي برام اومد كه يعني ديدي سليقم حرف نداره . منم لبخندي بهش زدم . 

براي بيرون رفتن از اتاق استرس داشتم عكس العمل رادمهر در مورد لباسم چيه يعني ؟ اون روز يه تاپ پوشيده بودم هزار تا گير بهم داد حالا اين لباس و ميديد چي ميگفت ؟ 

بالاخره با سيما جون و سوگند از اتاق بيرون رفتيم . بعد از جريانات عروسي اولين بار بود كه توي جمع خانوادگي حاضر ميشدم . نميدونستم برخوردشون باهام چيه . يا اينكه چجوري بايد باهاشون حرف بزنم . سوگند بالافاصله از ما جدا شد و به سمت مهموناي خودمون رفت ولي سيما جون دست من و گرفت تا به همه ي فاميلشون معرفي كنه . انقدر شلوغ بود و تعداد مهمونا زياد بود كه هيچ كدوم از اسامي و نسبتها يادم نموند . تنها كسايي رو كه ميشناختم خانواده ي خاله ي رادمهر بود . به نظرم اومد كه فاميلاي رادمهر اينا بيشتر توي اون جمع حضور دارن ! 

بعد از مراسم معارفه به سمت مامان و بابا رفتم كه كنار عمو و زن عمو نشسته بودن . بابا در آغوشم گرفت و روي پيشونيم بوسه اي زد و برام آرزوي عمر با عزت كرد مامان هم همينطور ولي تنها فرقي كه مامان با بابا داشت اشكاش بود ! هميشه سر تولدام مامان اشك ميريخت نميدونم شايد دلش براي بچگيام تنگ ميشد ! مامان و بوسيدم و به سمت عمو و زن عمو رفتم . سارا رو هم در آغوش گرفتم و كنار سوگند ايستادم كه ديدم با چشم و ابرو به سمتي اشاره ميكنه نگاهم به اون طرف افتاد با ديدن احسان كه ليواني در دستش بود و به سمت من خيره شده بود قلبم فشرده شد . توي كت و شلوار كرم رنگش جذاب شده بود . با ديدنش تولد و جشن و مهمونارو كلا فراموش كردم انگار . به سمتش رفتم گوشه اي به ديوار تكيه زده بود . رو به روش قرار گرفتم با ديدنم همون لبخند مهربون هميشگيش و به روم پاشيد و گفت :

– سلام . تبريك ميگم . 

ناخود آگاه لبخندي روي لبم نشست گفتم :

– سلام ممنون . خوشحالم كردي با اومدنت . 

– تورو شايد ولي مثل اينكه رادمهر امشب به خونم تشنست . 

با لبخند به سمتي كه اشاره كرده بود نگاهي انداختم . رادمهر ميون جمع دوستاش بود و با اخماي توي هم نگاهش روي من خيره مونده بود . انگار اصلا توجهي به جمعي كه توش قرار گرفته بود نداشت . با عصبانيت ليواني كه توي دستش بود و يه ضرب خورد . توي دلم گفتم .” حالا نوبت منه كه يه ذره تورو بچزونم آقا رادمهر ! ” 

– تنها اومدي ؟ 

نيشخندي بهم زد و گفت :

– پس انتظار داشتي ۱ جين بچه رو با خودم بردارم بيارم ؟ 

خنديدم :

– نه منظورم اين نبود . 

نگاهم با نگاهش تلاقي كرد توي سكوت فقط به هم خيره شده بوديم . چرا اون حسي كه هميشه با نگاه كردن به چشماش پيدا ميكردم و الان نداشتم ؟ نگاهم و ازش گرفتم و گفتم :

– نميري پيش دوستاتون ؟ تا جايي كه ميدونم بيشتر دوستاي رادمهر دوستاي تو هم هستن ؟

همونجوري خيره به من گفت :

– تنهايي رو بيشتر دوست دارم . حداقل تنها بودن اين مزايا رو داره كه بتونم با تو هم صحبت بشم و لذت ببرم . 

لبخند مصنوعي تحويلش دادم . از حرفش زياد خوشم نيومد . انگار از روي هوشياري حرف نميزد . 

دنبال راه فراري بودم كه سوگند به دادم رسيد همينجوري كه دستم و ميكشيد رو به احسان گفت :

– احسان جان شرمنده سيما جون مُوژان و صدا ميزنه . 

عذر خواهي كردم و همراه سوگند راه افتادم . نفس عميقي كشيدم . صداي سوگند و كنار گوشم شنيدم :

– گيس بريده من به جاي تو مردم و زنده شدم ! نگاهاي خشمگين رادمهر و نديدي ؟ باز وايسادي با احسان دل ميدي و قلوه ميگيري ؟

اخمي كردم و گفتم :

– من كار خلافي نكردم كه بخوام به خاطرش توبيخ بشم يا بترسم . 

سوگند ايستاد من و به سمت خودش برگردوند و گفت :

– خري يا خودت و به خريت ميزني ؟ ديگه رادمهر كه ميدونه عروسي به خاطر چي به هم خورد ميخواي به شك و ترديداش دامن بزني؟ داري با زندگيت چيكار ميكني ؟

ازش فاصله گرفتم و گفتم :

– ولم كن سوگند . من نه مجرمم نه گناهكار . اگه افكار رادمهر مسمومه پس همون بهتر كه توي همين افكار مسمومش بمونه . 

ازش فاصله گرفتم و به سمت سيما جون رفتم مشغول حرف زدن باهاش بودم كه عده اي دختر و پسر براي رقص اومدن وسط . چراغارو خاموش كرده بودن و فقط صداي كر كننده ي موزيك بود كه شنيده ميشد . رقص نور روشن كرده بودن و همه مشغول بودن . فقط نشسته بودم و با نگاه به جمع دست ميزدم براشون . مدام حواسم بود جوري بشينم كه كمتر پاهام معلوم بشه . زير چشمي دنبال رادمهر ميگشتم ولي خبري ازش نبود . احسان هنوز همون گوشه وايساده بود و نگاه خيرش روي من بود . زير نگاهاش معذب ميشدم كاش انقدر نگاهم نميكرد . چراغا كه روشن شد تازه تونستم رادمهر و پيدا كنم با افسانه دختر خاله ي عزيزش مشغول رقص بود از حسادت داشتم آتيش ميگرفتم . آهنگ تموم شد . رادمهر تنها يه نگاه بهم انداخت و بعد با بي تفاوتي چهرش و ازم گرفت .

سوگند كنارم اومد و با لحن شوخ رو به سيما جون گفت :

– ببخشيد سيما جون ميشه عروستون و دو دقيقه قرض بگيرم ؟ بالاخره صاحب تولده ديگه بايد برقصه . 

سيما جون لبخندي زد و گفت :

– خواهش ميكنم عزيزم . برين خوش باشين . 

دودل از جام بلند شدم تو دلم همش به سوگند فحش ميدادم با اين لباس انتخاب كردنش . همش معذب بودم . 

رادمهر وقتي من و وسط ديد اخماش تو هم رفت انگار با اخماش انرژي مضاعف گرفته بودم . لبخندي روي لبم نشست و با سوگند مشغول رقص شديم .

كم كم احسان رو هم ديدم كه به جمع رقصنده ها اضافه شد . اول با دختري كه نميشناختم شروع به رقصيدن كرد و بعد به سمت من اومد و گفت :

– با من ميرقصي ؟ 

با ترس نگاهي به اطراف كردم تا رادمهر و ببينم . وقتي غرق رقص با دختر خالش ديدمش انگار آتيش گرفتم با خونسردي لبخندي به روي احسان زدم و قبول كردم . نگاهم به سوگند افتاد كه از عصبانيت داشت منفجر ميشد . بيخيال با احسان مشغول رقص بوديم . چشماش روي من مونده بود ولي من سعي ميكردم نگاهم و ازش بدزدم . خيلي معذب بودم . حتي از اينكه پيشنهاد رقصش و قبول كرده بودم پشيمون شدم . هر كاري رادمهر ميكرد كه من نبايد ميكردم . بالاخره آهنگ تموم شد . لبخندي به احسان زدم و از هم جدا شديم . خواستم برم بشينم كه آهنگ بعدي شروع شد و كسي دستم و كشيد . برگشتم و با ديدن رادمهر تعجب كردم . آهنگ آرومي بود با لبخند مصنوعي بهم گفت :

– با من نميرقصي ؟ 

منم مثل خودش لبخند زدم ولي از سردي دستام حتم داشتم كه استرسم و ميتونست بخونه . 

نگاهش انگار توي چشمام قفل شده بود . از سر ناچاري مجبور به رقص شدم باهاش . يه دستم و روي شونه هاي محكم و مردونش گذاشتم و دست ديگم و توي دستش قرار دادم . اونم يكي از دستاش و دور كمرم حلقه كرد . به آرومي مشغول رقص شديم . هنوزم بهم خيره بود ولي من مدام نگاهم ميچرخيد . با همون لبخند تصنعيش آروم آروم شروع به حرف زدن كرد باهام :

– لباست خيلي قشنگه ! خوشگل شدي ! ولي چي باعث شده كه فكر كني ميتوني توي همچين مهموني لباس به اين بازي بپوشي ؟

منم مثل خودش آروم كنار گوشش گفتم :

– من هميشه همينجوري لباس ميپوشم توي مهمونيامون . 

– قبلا آره ولي الان تو متاهلي . فكر نميكني بايد نظر من و ميپرسيدي ؟

– كي ميپرسيدم ؟ من تا همين چند دقيقه پيش هم نميدونستم كه تولد كي ميخوام بيام . 

– به هوشت شك ميكنم . 

عصباني شدم ديگه نتونستم تظاهر كنم اخمي روي پيشونيم نشوندم لبخندش و عميق تر كرد و گفت :

– بهتره اخمات و باز كني تا بيشتر از اين پشت سرمون حرف درست نشه ! 

نيشخندي زدم و گفتم :

– كاراي تو تا الان مطمئنا باعث به وجود اومدن خيلي حرفا پشت سرمون شده ! 

– مثلا كدوم كارم ؟ 

حس ميكردم داره كم كم عصباني ميشه و من از اين فكر غرق لذت ميشدم . حقش بود ! 

– به قول خودت تو الان متاهلي وقتي زنت وارد يه جمعي ميشه بايد كنارش باشي . حداقل كنارشم نخواستي باشي بايد واسه ي ظاهر سازي هم كه شده سلام كني بهش ! 

اونم نيشخندي زد و گفت :

– آخه همسر عزيز من در حال صحبت با معشوقشون بودن . حيف بود بيام و جمع رمانتيكشون و به هم بزنم . 

لبش ميخنديد ولي از چشماش انگار گلوله هاي آتيش داشت ميزد بيرون ! خدارو شكر كردم كه نميتونه با صداي بلند حرف بزنه وگرنه مطمئن بودم از خشم حتما صداش گوشم و كر ميكرد ! خيلي خونسرد گفتم :

– توام كه اصلا از فرصت استفاده نكردي ! افسانه جون چقدر امشب خوشگل شده نظرت چيه ؟

با اين حرف لبخندي روي لبش نشست و گفت :

– حسادت بد درديه ! افسانه هم ميشه گفت بد نيست ولي سليقه ي من بهتر از اين حرفاست كه افسانه به نظرم خوشگل بياد . 

با چشماي نافذش توي چشمام خيره شد . تا خواستم جواب دندون شكني بهش بدم آهنگ تموم شد . ازم فاصله گرفت من مات و مبهوت با خشمي كه همه ي وجودم و گرفته بود سر جام وايساده بودم . ولي ته دلم از اينكه حسادتش و تحريك كرده بودم خوشحال بودم . به سمت مامان رفتم مشغول صحبت با يكي از فاميلاي رادمهر بود . كمي پيشش نشستم . تنش مهموني بيش از اندازه بود ! از يه طرف نگاهاي گاه و بي گاه احسان بود كه دليلش و درك نميكردم . از يه طرف ديگه چهره ي عصباني رادمهر بود كه غافلگيرم ميكرد . 

عجب تولدي شده بود ! سيما جون به دنبالم اومد و گفت :

– عزيزم همه ي مهمونا دوست دارم بيشتر باهات آشنا بشن بيا چند دقيقه اي پيششون بشين .

لبخندي زدم و قبول كردم با سيما جون تك تك كنار مهمونا مينشستيم و باهاشون حرف ميزديم . 

خسته شده بودم ببخشيدي گفتم و به سمت اتاقمون پناه بردم . صداي سر و صدا از يه طرف و لبخندي كه بايد موقع سلام و احوالپرسي روي لبم مينشوندم از طرف ديگه كلافم ميكرد . 

توي آينه قدي اتاق نگاهي به خودم انداختم رادمهر حق داشت حسادت كنه . مُوژان خانوم خوشگليا . لبخندي به تصوير خودم توي آينه زدم و برگشتم كه از اتاق بيرون برم ولي بلافاصله در اتاق باز شد احسان وارد شد . با ديدنش شوكه شدم . دستپاچه گفتم :

– احسان اينجا چيكار ميكني ؟ 

بدون توجه به حرفم نگاهي به اتاق انداخت و گفت :

– چه اتاق قشنگي . 

از حالت دستپاچگي بيرون اومده بودم . لبخند كم جوني بهش زدم و گفتم :

– بيا با هم بريم بيرون . خوب نيست زياد اينجا بمونيم . 

نگاهم كرد و گفت :

– چرا ؟ ميترسي رادمهر فكر بد بكنه ؟

از بي منطقيش عصباني شدم گفتم :

– كلا صورت خوبي نداره تنها بودن من و تو توي اين اتاق . 

– انقدر از رادمهر حساب ميبري ؟

– بحث حساب بردن نيست . فكر ميكنم با ديدن تو اينجا حق داشته باشه كه ناراحت يا عصباني بشه . 

– يعني نميتونم با دختر عموم حرف بزنم ؟ 

– توي اين اتاق و اينجا نه نميتوني .

– تو قبل از اينكه زن اون بشي دختر عموي من بودي يادت رفته ؟! 

– نه ولي الان شرعا و قانونا زن اونم و فكر ميكنم اون رابطم ارجحيت داشته باشه ! 

نميدونستم چرا اين حرفارو بهش ميزنم . شايد ميخواستم انتقام بگيرم ازش كه اين همه پرپر شدن من و ديد ولي هيچ كاري نكرد . حتي از عشق خودش سردمم نكرد تا بتونم به زندگيم برسم ! 

به سمتم اومد و گفت :

– تو چرا انقدر بد اخلاق شدي؟ اخلاق رادمهر روي توام اثر گذاشته ؟ قبلا باهام مهربون تر رفتار ميكردي . 

– يادت رفته كه من الان يه زن متاهلم ؟ فكر كنم بايد حواسم خيلي به روابطم با مرداي مجرد باشه . اينطور فكر نميكني ؟ 

پوزخندي زد و گفت :

– آره همينطوره . 

ازم فاصله گرفت و بدون هيچ حرفي از در بيرون رفت . نفس عميقي كشيدم . ميترسيدم هر لحظه رادمهر سر برسه اونوقت مارو اينجا ميديد چه فكري ميكرد ؟ 

چرا احسان اينجوري ميكرد ؟ زماني كه بهش احتياج داشتم ازم دوري ميكرد و فاصله ميگرفت حالا كه ميخواستم فراموشش كنم همش ميومد پيشم !

چند دقيقه اي همون جا نشستم تا حالم بهتر شه در اتاق دوباره باز شد با ترس از جام بلند شدم با ديدن سوگند نفس راحتي كشيدم گفت :

– تو اينجا نشستي ؟ همه دارن دنبالت ميگردن . بدو بيا ميخوايم كيك و ببريم . 

– باشه بريم . 

با سوگند از اتاق اومدم بيرون . نگاه رادمهر و ديدم كه روي در خيره بود . يه لحظه ترسيدم نكنه احسان و ديده باشه كه مياد توي اتاق ؟ ولي نه اگه ديده بود حتما سريع ميومد تو اتاق ! با اين حرفا خودم و دلداري ميدادم . 

سوگند من و بالاي سالن برد . يهو همه ي چراغا خاموش شد و كيك تولد و ۲ تا خدمه آوردن و جلوم گذاشتن . فشفشه هايي كه روي شمع بود كل سالن و روشن ميكرد . كيك ۳ طبقه ي شكلاتي بود طبقه ي بالاي كيك عدد ۲۵ خودنمايي ميكرد . همه آروم دست ميزدن و شعر تولدت مبارك و برام ميخوندن . به وجد اومده بودم . ميخواستم شمعهارو فوت كنم كه صداي سوگند و كنار گوشم شنيدم :

– اول آرزو كن . 

ناخود آگاه با اين حرفش نگاهم به سمت رادمهر كشيده شد كه مقابلم جدي و سرد وايساده بود . انگار توي اون لحظه فقط رادمهر جلوي روم بود هيچ كس ديگه اي رو نميديدم . نگاهم و ازش گرفتم و چشمام و بستم . از ته دل از خدا خواستم كه راه زندگيم و برام مشخص كنه . چشمام و باز كردم و شمعهارو فوت كردم همه برام دست زدن . سيما جون رادمهر و كنارم آورد و گفت :

– با هم كيكتون و ببرين . 

نگاهم دوباره با نگاه عصبانيش گره خورد . حتي وقتي عصباني هم ميشد چشماش خواستي بود . رادمهر چاقو رو به دست گرفت و منم دستام و روي دستاي مردونش گذاشتم . با هم به هر طبقه ي كيك برشي زديم . اين نزديكي بيش از حد باعث ميشد حرارت بدنم بالا بره . وقتي برش كيك تموم شد همه برامون دست زدن . دوباره نگاهم توي نگاه رادمهر افتاد . از عصبانيتش خبري نبود حالا كلافه به نظر ميرسيد . نگاهم ناخودآگاه به احسان افتاد كه گوشه اي با اخماي تو هم داشت مارو نگاه ميكرد قلبم فشرده شد سريع نگاهم و ازش گرفتم . برش كوچكي از كيك و توي پيش دستي گذاشتيم و به اصرار سيما جون ! دهن همديگه كيك گذاشتيم رادمهر خيلي مسلط كيك و به خورد من داد ولي من وقتي چنگال و بالا مي آوردم دستم به وضوح ميلرزيد . اين لرزش از ديد رادمهر پنهون نموند . دستش و روي دستم گذاشت و كيك و به سمت دهنش بردم . همه برامون دست زدن . كاش اين بازيا زودتر تموم ميشد حرارت بدن رادمهر داشت من و ذوب ميكرد .

تك تك مهمونا كادوهاشون و برام آوردن و به دستم دادن . بعد با گفتن تبريك سرجاشون بر ميگشتن . تنها كادويي رو كه جلوي همه باز كرديم كادوي رادمهر بود اونم به اصرار سيما جون رادمهر برام گردنبند ظريف طلا سفيد خريده بود . خيلي خوش سليقه بود . بعد از باز كردن كادو رادمهر بوسه اي به روي گونم كاشت كه خجالت زدم كرد منم بوسش و با بوسه جواب دادم . سعي كردم اصلا نگاهم به احسان نيفته . نميدونم چرا نزديكي من و رادمهر به هم انقدر ناراحتش ميكرد ! 

سيما جون با اصرار گفت :

– رادمهر گردنبند و به گردن مُوژان ببند .

با دستپاچگي گفتم :

– نه ممنون خودم بعدا ميبندم . 

– خودش خريده خودشم بايد برات ببنده عزيزم . 

تسليم شدم . موهايي كه ريخته بود روي شونم و كنار زدم و پشتم و به رادمهر كردم . رادمهر گردنبند و دور گردنم انداخت و خم شد تا قفلش و ببنده . انگار هر ثانيش برام ۱ ساعت ميگذشت . هرم داغ نفسهاش و روي پوستم احساس ميكردم . حس ميكردم از قصد بيشتر طولش ميده . جلوي نگاه اون همه مهمون معذب بودم دوست داشتم سريع تموم شه . بالاخره گردنبند و به گردنم بست برگشتم و نگاهي به صورتش انداختم لبخندي روي لبهاش بود . توي دلم گفتم ” همش فيلمه ، كاش از ته دلت بهم لبخند ميزدي ” حلقه ي اشكي كه ميخواست توي چشمام بشينه رو پس زدم . به جاش منم لبخندي به صورتش پاشيدم . بقيه ي كادوها رو تصميم گرفتيم كه بعدا باز كنيم چون براي شام داشت دير ميشد ولي من و رادمهر شخصا از تك تك مهمونا تشكر كرديم و بعد به سمت ميز غذا دعوتشون كرديم . دستم دور بازوي رادمهر بود . همگي به سمت ميز شام رفتن . تنها كسايي كه همون جا مونده بودن من و رادمهر بوديم . اصلا اشتهايي براي غذا خوردن نداشتم از سر شب انقدر حرص خورده بودم كه ديگه جايي براي غذا نداشتم .

يكي از خدمه ها روي ميز كوچيكي براي من و رادمهر غذا چيد و بعد رو به رادمهر گفت :

– امر ديگه اي ندارين آقا ؟

رادمهر سري تكون داد و گفت :

– ممنون شما بفرماييد . 

خدمه رفت با تعجب به ميز نگاه كردم و گفتم :

– اين چيه ؟

بدون اينكه نگاهي بهم بندازه گفت :

– غذا ! 

– دارم ميبينم كه غذاست ولي مگه نميريم پيش بقيه ؟ اينجوري كه زشته . مگه ما تافته ي جدا بافته ايم ؟

نگاهش و بهم دوخت و با خونسردي گفت :

– امشب تولدته پس هستي . به جاي اين حرفا بيا غذا بخوريم گشنمه ! 

خودش روي صندلي نشست و مشغول خوردن شد . بدون اينكه نگاهي بهم بندازه گفت :

– نميخوري ؟ ميخواي تا آخر شب همون جا وايسي ؟ 

با اين حرفش تكوني خوردم و روي صندلي كنارش نشستم . ولي اصلا حواسم به لباسم نبود . چاك كنار لباس كنار رفت و تقريبا كل رونم معلوم شد . اول خودم متوجه نشدم ولي وقتي نگاه عصباني و خيره ي رادمهر و ديدم تازه به خودم اومدم . خواستم با دستم لباسم و درست كنم كه رادمهر سريع كتش و در آورد و به دستم داد زير لب تشكري كردم و سرم و پايين انداختم . رادمهر گفت :

– وقتي ميگم لباس خوب بپوش براي همين وقتاست . 

– ميشه غر نزني ؟

انگار انتظار نداشت اينجوري باهاش حرف بزنم . اخماش و تو هم كرد و گفت :

– ميشه توام از اين به بعد جلوي همه بدنت و به نمايش نذاري ؟

خشمگين گفتم :

– هر چي كه وادارم ميكرد ازت به خاطر اين جشن تشكر كنم الان با اين حرفت باعث شد همه ي لذت تولد برام از بين بره . تبريك ميگم امشب جز بدترين خاطره هام ميمونه . 

نگاهي به اطراف كردم كسي حواسش به ما نبود از جام بلند شدم كتش و روي صندلي انداختم و به سمت سرويس بهداشتي رفتم . واقعا هم امشب جز بدترين شبهاي زندگيم بود . 

چند دقيقه اي همون جا موندم تا عصبانيتم كمتر شه نميخواستم رفتارم با رادمهر جلوي بقيه جوري باشه كه به بقيه ي شايعات در موردمون دامن بزنه . 

بيرون اومدم مثل اينكه مهمونا شامشون و خورده بودن . هر كس گوشه اي نشسته بود و با يكي ديگه حرف ميزد . داشتم از گوشه ي سالن رد ميشدم كه صداي حرف زدن دو تا خانومي كه نميشناختم متوقفم كرد :

– دختره چه فيلمي هم بازي ميكرد سر گردنبند ديديش ؟ نميدونم سيما از چي اين دختره خوشش اومده . خيلي نچسب و نگيره !

– فقط نچسب و نگيره ؟ بابا مگه كارش سر عروسي رو يادت نيست ؟ كدوم آدم عاقلي از عروسيش فرار ميكنه آخه ؟ مطمئن باش يه عيب و ايرادي داره اين دختر ! 

– از سيما پرسيدي كه ميخوان چيكار كنن دختره رو ؟ نميخوان طلاقش بدن ؟ 

– والا من سعي كردم از زير زبون سيما حرف بكشم ولي خوب سيمارو ميشناسي كه جواب درست و حسابي به آدم نميده . 

– اين دختره انگار مهره مار داره اصلا ! باور كن اين همه دختر خوب توي فاميل داريم . نميدونم اين سيما گير به چيه اين دختره داده . با اين كاراش بازم حاضر نيست طلاقش بدن بره . 

– انگار داره دستي دستي پسرشم بدبخت ميكنه . 

– همين و بگو . 

با شنيدن اين حرفا خونم به جوش اومد انگار هر چي روي خودم كار كرده بودم كه عصبانيتم بخوابه فايده نداشت و با اين حرفا بدتر شده بودم . دوست داشتم ميرفتم جلو و مشتي محكمي توي دهن جفتشون ميزدم ولي حيف كه توانايي اين كار و نداشتم . عصباني به سمت سوگند رفتم با سارا مشغول حرف زدن بود بدون هيچ حرفي دستش و كشيدم و با خودم به سمتي بردم گفت :

– چي شده باز ؟ مُوژان وايسا بابا پام درد گرفت . 

گوشه اي وايسادم سوگند نگاهي به صورت ناراحت من كرد و گفت :

– چي شده ؟

يهو بغضم تركيد . بالاخره بعد از اين همه اتفاقا و حرفاي رنگ و وارنگ امشب كنترلم و از دست دادم . سوگند با ديدن اشكام نگاهي به اطراف كرد و من و به نزديك ترين اتاق كه اتاق رادمهر بود هل داد . در و بست و گفت :

– چي شده مُوژان ؟ چرا گريه ميكني ؟ كسي حرفي بهت زده ؟ 

فقط اشك ميريختم حتي نميتونستم حرفي به سوگند بزنم . سوگند هم با گريه ي من دستپاچه شده بود گفت :

– وايسا من برم برات آب بيارم . انقدر گريه نكن . 

سوگند رفت روي تخت نشستم و سرم و بين دستام گرفتم . ديگه طاقتم طاق شده بود . مگه چه گناهي كرده بودم ؟ 

صداي باز و بسته شدن در اومد . سرم و بلند نكردم حتما سوگند بود با صدايي كه شنيدم شوكه شدم و سرم و بالا آوردم . 

– مُوژان چيزي شده ؟

رادمهر بود . لحن نگرانش انگار بدتر باعث شد گريم بگيره . 

دوباره سرم و پايين انداختم و بي صدا اشكام روي گونم جاري شد . اومد و كنارم نشست يه كلافگي خاصي توي صداش بود . هي با خودش كلنجار رفت آخرش گفت :

– از حرفايي كه زدم ناراحت شدي ؟

عصباني نگاهش كردم و گفتم :

– نه براي چي بايد ناراحت شم ؟ تو هميشه هر چي كه دوست داري ميگي . اصلا هم برات مهم نيست من ناراحت بشم يا نه ! انقدر خودخواهي كه حتي بعدش ازم عذر خواهي هم نميكني . هر وقتم دلت ميخواد من و به سمت خودت ميكشي و هر وقتم ميخواي من و به امان خدا ول ميكني . نه برام شوهري نه برام دوستي نه هيچ آشنايي خاصي باهات دارم . نميدونم داري توي زندگيم چيكار ميكني . ديگه خسته شدم از حرفات . همش طعنه ميزني همش تيكه ميندازي . مگه چيكار كردم ؟ غير از اينه كه فقط عروسي رو به هم زدم ؟ تو چي ؟ واقعا دوست داشتي اين ازدواج سر بگيره ؟ تا حالا از خودت پرسيدي كه توام چقدر مقصري ؟ 

معلوم بود سعي ميكنه كه عصباني نشه آروم بهم نزديك شد و همينجوري كه سعي ميكرد دستام و بگيره گفت :

– مُوژان الان عصباني وقت اين حرفا نيست . كلي مهمون اون بيرونه . . . 

نذاشتم حرفش تموم شه از جام بلند شدم و با عصبانيت گفتم :

– دست به من نزن . برو پيش مهمونا . نميخوام ببينمت . 

جمله ي آخر و توي چشماش خيره شدم و گفتم . عصبي و مغرور از جاش بلند شد و از در رفت بيرون . چرا انقدر احمقم و هميشه فكر ميكنم كه منت كشي ميكنه ازم ؟! مغرور لعنتي !

در اتاق بار ديگه باز شد و سوگند با ليوان آبي كه تو دستش بود وارد شد . عصبانيتم و سر اون خالي كردم و گفتم :

– معلومه ۱ساعته تو كجايي؟

سوگند مات و مبهوت به من خيره شد و گفت :

– رفتم آب بيارم . بيا اين و بخور يكم آروم ميشي . 

دستش و پس زدم دوباره ليوان و جلوم گرفت و گفت :

– ميگم بخور الان سكته ميكنيا آخه چي شده ؟ 

ليوان و ازش گرفتم و يكم خوردم . دوباره روي تخت خودم و انداختم . هر چي كه از اون دو تا زن شنيده بودم و براي سوگند گفتم . كنارم نشست و دستش و دور شونم حلقه كرد با هق هق گفتم :

– سوگند من خيلي مقصرم ؟ من واقعا انقدر بدم ؟

سرش و به سرم چسبوند و با مهربوني گفت :

– معلومه كه تو بد نيستي عزيزم . تو از سر رادمهرم زيادي . گريه نكن قربونت برم همه ي آرايشت پاك شد . 

دوباره از بيرون صداي تند موسيقي اومد با كلافگي گفتم :

– واي ديگه اعصاب سر و صدا ندارم چرا نميرن ؟

– آروم باش عزيزم . اگه تو نخواي نميريم بيرون . 

محكم گفتم :

– نه بيا بريم . من محكم تر از اين حرفام . 

سوگند لبخندي به روم زد و گفت :

– پس حداقل برو چشمات و پاك كن صورتت سياه شده همه ي ريملت ريخته . 

سريع از جام بلند شدم و توي آينه ي اتاق نگاهي به صورتم انداختم . عجب افتضاحي شده بود . از فكر اينكه اينجوري جلوي رادمهر وايساده بودم و اون حرفارو بهش ميزدم خندم گرفت . 

سريع صورتم و پاك كردم و خودم و مرتب كردم و با سوگند از اتاق اومديم بيرون . 

نگاه خيره و نگران رادمهر و روي در اتاق ديدم ولي با ديدن من سريع رفت توي جلد مغرور بودنش ! 

بي اعتنا بهش به سمت جايي كه مامان و بابا نشسته بودن رفتم . انگار مامان برام منبع آرامش بود . نگاهم و دور اتاق چرخوندم ولي احسان و نديدم كنار گوش سوگند آروم گفتم :

– پس احسان كو ؟ 

– تو رفته بودي تو اتاق رفت . گفت از طرفش خداحافظي كنم . زياد رو به راه نبود . انگار عصبي بود . 

– چرا ؟ 

– نميدونم . ولي يه بسته ي كادويي بهم داد گفت اين و يه جوري كه كسي نبينه بدمش به تو . حالا يا آخر تولد بهت ميدمش يا اينكه بعدا بيا خونمون ازم بگير . 

كنجكاو شدم يعني چي توش بود ؟ ديگه دلم نميخواست نه با احسان نه با رادمهر حتي حرف بزنم . جفتشون عصبيم ميكردن . احسان با اون قيافه ي به ظاهر مظلومش تا الان هر بلايي كه خواسته بود سرم آورده بود و حالا كه همه چي تموم شده بود قيافه ي عاشقاي دل خسته رو به خودش ميگرفت . از اين طرف هم رادمهر با خودخواهياش و غرورش عصبيم ميكرد . 

انگار اون شب ديگه از همه بريده بودم . دلم ميخواست تنهاي تنها به يه جايي پناه ببرم . خسته بودم واقعا خسته بودم ! 

به سوگند گفتم :

– فعلا پيش خودت باشه . دلم نميخواد فعلا دست به كادوش بزنم . 

سوگند با تعجب گفت :

– مطمئني مُوژان ؟

– آره مطمئنم . 

– باشه هر جور كه خودت بخواي . 

كم كم مهمونا خسته شدن و عزم رفتن كردن . با سيما جون و مامان و رادمهر كنار در ورودي خونه وايساده بوديم و با مهمونا تك تك خداحافظي ميكرديم . من بين مامان و سيما جون وايساده بودم . اصلا دوست نداشتم لحظه اي حتي برخورد كوچيكي با رادمهر داشته باشم . شبي كه قرار بود برام بهترين شب زندگيم باشه و خاطره ي خوبي برام به جا بذاره رو تبديل به يه مجلس پر تنش و اضطراب كرده بود هم رادمهر و هم احسان ! 

همينجوري كه مهمونارو بدرقه ميكرديم مامان گفت :

– مُوژان عزيزم با ما مياي ديگه ؟ بمونيم تا با هم بريم ؟ آخه بابات خسته بود گفت بريم . 

تا خواستم حرفي بزنم رادمهر گفت :

– مامان شما و بابا برين . وقتي همه مهمونا رفتن من آخر شب مُوژان و ميارم خونه . 

با التماس به چشماي مامان نگاه كردم كه قبول نكنه . ولي مامان با اطمينان خاطر به رادمهر گفت :

– مرسي پسرم لطف ميكني . زحمتت نميشه ؟

سيما جون با لبخند هميشگيش گفت :

– مونس خانوم اين چه حرفيه . هيچ زحمتي نيست شما بفرماييد . سياوشم كم كم صداش داره در مياد ما هم بايد بريم . 

جلوي مهمونا و مخصوصا سيما جون نميتونستم حرفي بزنم يا مخالفتي كنم . همون جا وايسادم و دندونام و از حرص به هم فشار ميدادم . سيما جون و مامان اينا هم خداحافظي كردن و رفتن . من و رادمهر توي سكوت كنار هم وايساده بوديم و هنوزم داشتيم تك و توك مهموني كه مونده بودن و بدرقه ميكرديم . 

خانواده ي خاله ي رادمهر به سمتمون اومدن . سها جون بوسه اي روي گونم زد و با مهربوني گفت :

– ايشالله ۱۰۰ ساله شي مُوژان خانوم گل . ممنون از اين همه زحمتي هم كه كشيدين . 

لبخندي زدم و گفتم :

– خواهش ميكنم . ممنون از شما كه تشريف آوردين خيلي لطف كردين . 

رادمهر هم با لبخند اضافه كرد :

– مهموني مارو گرمتر كردين با حضورتون خاله جون . ممنون . 

توي دلم پوزخندي به اين حرف رادمهر زدم ! كسي كه مهموني و گرم كرده بود افسانه بود با اون رقصش و لباسي كه پوشيده بود ! نه خاله جونت ! 

– الهي به پاي هم پير شين خاله .

خاله و شوهر خاله ي رادمهر خداحافظي كردن و رفتن حالا نوبت به مجلس گرم كن و داداشش رسيده بود ! ارسلان با لبخند نگاهي به من كرد و گفت :

– مُوژان خانوم بازم تبريك ميگم . واقعا مهموني خوبي بود . 

– خواهش ميكنم لطف كردين اومدين آقا ارسلان .

رادمهر هم دست ارسلان و فشرد و ازش تشكر كرد . افسانه جلو رفت و گونه ي رادمهر و بوسيد و گفت :

– واي رادمهر مهموني فوق العاده اي بود . مخصوصا رقصش ! ميدوني چند وقت بود با هم اينجوري نرقصيده بوديم ؟ به من كه خيلي خوش گذشت . 

با لبخند به رادمهر خيره شد . حيف الان توي وضعيت خنثي گير كرده بودم وگرنه چشماش و حتما از كاسه در مي آوردم . يكي نبود بهش بگه كه تولد من بود نه رادمهر جونت . تازه از صدقه سري من بود كه باهات خيلي گرم گرفت و رقصيد ! اگه حرص من و نميخواست در بياره كه يه نگاهم بهت نمينداخت ! نگاهي به صورت رادمهر كردم با لبخند نگاهي به افسانه كرد و گفت :

– شب خوبي بود ممنون كه اومدين . 

افسانه سرسري بوسه اي روي گونم كاشت و گفت :

– تولدت مبارك دوباره مُوژان خانوم .

سعي كردم خونسرد تر از هر موقعي باشم . لبخندي زدم و گفتم :

– مرسي . 

بالاخره دل كندن و رفتن . 

نوبت به خانواده ي عمو رسيد . عمو و زن عمو گونم و بوسيدن و با تبريك گفتن بهم و تشكر از رادمهر به خاطر مهموني از خونه بيرون رفتن . سارا هم تبريك گفت و سريع به دنبالشون رفت . سوگند دستام و گرفت و مهربون توي چشمام نگاه كرد و گفت :

– خوبي ؟

لبخند مصنوعي زدم و گفتم :

– آره !

– ديگه واسه هر كي خالي ميبندي واسه من نبند . 

خندم گرفت هميشه حال خودم و از خودم بهتر ميفهميد . بوسيدمش دوباره گفت :

– تو با كي ميري خونه ؟

اشاره ي نامحسوسي با چشم به رادمهر كردم اونم فهميد و گفت :

– فعلا عصباني هستي حرفي نزن كه بدتر دعوا نشه . باشه ؟ خودت و كنترل كن . 

چشمام و روي هم گذاشتم و بهش اطمينان دادم . واقعا هم حوصله ي دعوا و جر و بحث و ديگه نداشتم . 

بالاخره سوگند هم خداحافظي كرد و رفت .

همه ي مهمونا رفته بودن و به جز ۳ تا خدمه اي كه براي پذيرايي و كاراي ديگه اومده بودن كسي توي سالن نبود . 

حالا بايد با رادمهر چيكار ميكردم ؟ 

رادمهر بدون اينكه نيم نگاهي بهم بندازه به سمت خدمه ها رفت و چيزي رو بهشون گوشزد كرد روي يكي از صندلي ها نشستم . منتظر بودم كه رادمهر بهم بگه تا با هم بريم . 

رادمهر دوباره به سمتم برگشت و گفت :

– بايد وايسيم كار خدمه ها تموم شه بعد بريم . اشكال كه نداره ؟ 

اصلا حوصله ي صبر كردن نداشتم . سرم به شدت درد ميكرد سري تكون دادم و همينجوري كه از جام بلند ميشدم گفتم :

– پس من ميرم توي اتاق يكم دراز بكشم وقتي رفتن صدام كن بريم . 

اونم سري تكون داد و دوباره به سمت خدمه ها رفت . 

به اتاق رفتم و روي تخت ولو شدم . چقدر خوابم ميومد . از صبح تا حالا همش در حال فعاليت بودم . با اين همه دعوا و جر و بحث هم كه ديگه اعصابي برام نمونده بود . چشمام و بستم و سعي كردم به هيچ اتفاقي فكر نكنم ! 

از خواب بيدار شدم همه جا تاريك بود نگاه به پتويي كه روم بود انداختم . دنبال ساعت گشتم روي عسلي ساعت و ديدم ۳ صبح و نشون ميداد . يهو از جام پريدم . هنوزم لباساي مهموني تنم بود . پتو رو كنار زدم و از اتاق بيرون رفتم . همه ي چراغا خاموش بود . فقط نور تلويزيون بود كه پذيرايي و روشن ميكرد . به سمت صداي آروم تلويزيون كشيده شدم . رادمهر و ديدم كه روي راحتي لم داده و چشمش به تلويزيونه . نگاهم به سيگاري كه بين انگشتاش بود افتاد . نميدونستم سيگار ميكشه ! نگاهي به همه ي جاي خونه كردم . تميز و مرتب مثل روز اولش بود . با صداي رادمهر سرم و دوباره به سمتش برگردوندم :

– بيدار شدي ؟ 

فقط نگاهش كردم . سيگارش و خاموش كرد و از جاش بلند شد . تاپ و شلوارك كرم رنگ تنش بود . به سمتم اومد و دوباره گفت :

– چرا بيدار شدي ؟

بدون اينكه جواب سوالش و بدم با اخماي تو هم گفتم :

– چرا بيدارم نكردي ؟ 

– خدمه ها همين الان رفتن . اومدم تو اتاق ديدم خوابي . 

– اگر خوابم بودم بايد بيدارم ميكردي . 

كلافه دستي به موهاش كشيد و گفت :

– چرا انقدر عصباني هستي ؟ يعني نميتونيم مثل دو تا آدم عاقل بشينيم و سوء تفاهمارو رفع كنيم ؟

– سوءتفاهم ؟ هر وقت تونستي ايني كه الان هستي نباشي اونوقت مشكلمون و ميتونيم با هم حل كنيم !

نيشخندي زد و گفت :

– آها تو مشكلت اخلاق منه ؟ مثلا چجوري باشم خوبه ؟ مثل احسان باشم و دوست داري ؟

عصباني شدم . انگار كل اتفاقايي كه افتاده بود امشب دوباره جلوي چشمام اومد :

– از همتون متنفرم . ولي از تو كه انقدر با حرفات دلم و ميسوزوني بيشتر ميتنفرم . 

به طرف اتاق برگشتم و در و محكم به هم كوبيدم . روي تخت نشستم و زانوهام و توي بغل گرفتم دوباره اشكام به روي گونه هام راه باز كرد . اصلا انگار هيچ احساسي نداشت . انگار هيچ جوري نميخواست همه چي رو درست كنيم با هم . 

بعد از چند دقيقه صداي تقه اي به در و بعد صداي رادمهر اومد :

– ميشه بيام تو ؟ بايد حرف بزنيم .

ميون هق هق گفتم :

– نميخوام ببينمت . برو . 

آروم در و باز كرد و اومد تو اتاق با عصبانيت گفتم :

– مگه نگفتم نميخوام ببينمت ؟ همين الان برو بيرون . 

دستاش و توي جيب شلواركش كرد و گفت :

– الكي بشيني و اينجا گريه كني چيزي درست ميشه ؟ 

آروم گفتم :

– من و برسون خونه . 

– اين موقع شب ؟

– آره همين الان ميخوام برم خونه . 

نگاهم كرد و گفت :

– تا باهام حرف نزني هيچ جايي نميبرمت . 

– نميخوام حرف بزنم . 

عصباني شد و گفت :

– فكر كردي دست خودته دختر لجباز ؟ بچه بازي و بذار كنار و مشكلت و بگو . چرا امروز داشتي گريه ميكردي ؟

چي بهش ميگفتم ؟ ميگفتم كه حرفاي فاميلاتون و شنيدم ؟! يا مثلا ميگفتم از رفتارا و نگاهاي احسان ناراحت شدم ؟ يا بگم كه از برخورد خودش ناراحت شدم ؟ دوباره گفت :

– نميخواي چيزي بگي ؟

– نه . 

– باشه هر جور راحتي پس من حرف ميزنم . 

عصباني به نظر ميومد ولي صداش آروم بود . گفت :

– اون چه لباسي بود كه تو پوشيده بودي ؟ اصلا چجوري روت شد با اون لباس جلوي جمع ظاهر بشي ؟ اصلا وقتي ديدمت باورم نميشد تو باشي ! نگاهاي ديگرون و روي خودت حس نميكردي ؟ حس خوبي داشتي اونوقت ؟

– هه ! پس حسوديت شده ! 

با تحكم گفت :

– مُوژان ! چرا انقدر بچه گانه فكر ميكني ؟ اصلا به هر حسابي كه دلت ميخواد بذار . هيچ كس نميگه من چجور شوهريم كه اجازه دادم زنم همچين لباسي بپوشه ؟هان ؟

– تو فقط شوهر شناسنامه ايمي . 

عصبانيت و ميشد توي نگاهش خوند . چشماش قرمز شده بود . مشتش و محكم تو ديوار كوبيد و اين بار صداش و كمي بلند تر كرد و گفت :

– چرا حرف من و نميفهمي ؟ چرا خوشت مياد باهام بحث كني ؟ دوست داري همش با هم جنگ داشته باشيم ؟ هان ؟ كي ميخواي تمومش كني ؟ آخرش چي ؟ ميخواي همه چي رو تموم كنيم ؟ قبل از اينكه بيشتر از اين حرفا سوهان روح همديگه بشيم ؟ 

حرفاش از روي عصبانيت بود ولي دلم گرفت . نميخواستم ازش جدا شم . ” چرا مُوژان خانوم ؟ به خاطر همون عادت ؟! چقدر تو احمقي اعتراف كن كه دوستش داري ” دلم ميخواست يكي پيدا ميشد و اين صداي موذي توي سرم و خفه ميكرد از جام بلند شدم . نبايد خودم و ميباختم گفتم :

– چرا باهات بحث ميكنم ؟ چرا سر جنگ دارم باهات ؟ واقعا نميدوني يا خودت و به ندونستن ميزني ؟ امشب و برام پر از تنش كردي . نگاهاي عصبي و ناراحتت عين خوره داشت من و ميخورد . تيكه هات كه ديگه فاجعه بود ! از همه بدتر اين بود كه جلوي اون همه آدم انقدر ازم كناره گرفتي كه شخصيت من و زير سوال بردي . به جاي اينكه تو من و به فاميلت معرفي كني اين كار و سيما جون كرد به جاي اينكه دست من و بگيري و براي رقص بلند كني دست افسانه رو گرفتي . به جاي اينكه برام امشب يه شب پر از خاطره هاي خوب بسازي بدتر نابودم كردي امشب . بازم بگم ؟ هر چند از مردي كه به زنش ميگه تورو واسه نيازهام ميخوام بيشتر از اين انتظار نميره !

انگار عصبانيتش بدتر شد گفت :

– چرا كاراي خودت و نميگي ؟ فكر كردي من خرم ؟ وقتي اومدي تو با نگات دنبال احسان بودي . وقتي خواستي برقصي با احسان رقصيدي . مدام داشتي با احسان حرف ميزدي . از اتاق خوابمون كه تو توشي احسان مياد بيرون . همش احسان احسان احسان . بايد چيكار كنم ديگه ؟ بيام جلوت خم و راستم بشم ؟ 

عصباني تر گفتم :

– حداقل احسان دم به دقيقه بهم تيكه نميندازه . انقدر آزارم نميده . حرص نميخورم از دستش . 

عصباني تر از قبل سرم فرياد كشيد :

– خفه شو مُوژان .

– امشب دوست داشتم با احسان حرف بزنم . دوست داشتم كه اونجوري لباس بپوشم . دوست داشتم ميفهمي ؟ 

دستش و بالا آورد ترسيدم قدمي به عقب برداشتم و چشمام و بستم منتظر سيلي جانانه اي بودم ولي خبري نشد چشمام و باز كردم ديدم دستش و مشت كرد و پايين آورد . از اتاق رفت بيرون و در و محكم به هم كوبيد . پاهام داشت ميلرزيد . ميخواست چيكار كنه ؟ روي تخت نشستم . مغموم و سر خورده بودم . صداي كوبيده شدن در خونه رو شنيدم . يعني رفته بود ؟ 

چند دقيقه اي سر جام نشستم وقتي صدايي نشنيدم از اتاق اومدم بيرون . واقعا رفته بود . چه حرفايي زده بوديم . واي خدا چرا اين روزا تموم نميشد ؟ چرا نميفهميد كه فقط و فقط چشمم امشب به خودش بود ؟ چرا سوءتفاهما رو نميديد ؟ 

نگاهي به لباسام كردم از جايي كه معلوم بود امشب اينجا موندگارم . با اين لباسا چجوري بخوابم ؟

آروم آروم به سمت اتاق رادمهر رفتم يه جوري احتياط ميكردم كه انگار هنوز تو خونه بود . با اين فكر حالت عادي به خودم گرفتم و به اتاقش رفتم . در اتاق و محكم باز كردم همينجوري كه نگاه به لباسا ميكردم بلند بلند با خودم حرف ميزدم :

– فكر كرده هر چي بگه من حوابي بهش نميدم . ميخواست من و بزنه ؟! خجالت نميكشه ! بد اخلاق از خود راضي . 

توي كمد لباساش دنبال يه لباسي ميگشتم كه به من بخوره . ولي همش خيلي بزرگ بود . از بين لباساش بوي عطرش به مشام ميرسيد ريه هام و از عطرش پر كردم . 

– با اين اخلاقش چقدر عطرش خوش بوئه ! 

يه تاپ و شلوارك جذب كه از همش كوچيكتر بود و برداشتم . پيش خودم گفتم چه چايي نخورده زود باهاش فاميل شدم ! به اتاق برگشتم و لباسم و زود عوض كردم . سرم درد ميكرد . كاش ميشد امشب فراموشم بشه ! زير پتو خزيدم و سعي كردم بخوابم ولي مدام به فكر رادمهر بودم . با اون حالش و عصبانيتش يعني كجا رفته بود ؟ نكنه تصادف كنه ؟ مدام توي نگراني اضطراب بودم . 

پتوم و برداشتم و رفتم روي يكي از راحتي هاي توي پذيرايي دراز كشيدم تا هر وقت كه اومد بتونم ببينمش . 

چشمام و بسته بودم ولي توي سرم همش سر و صدا بود . چرا انقدر رادمهر برام مهم شده بود ؟ كاش ميشد احساسش و بفهمم . اگه دوستم نداشت كه به احسان حسادت نميكرد ميكرد ؟ ولي نه اينكه نشد دليل ! اون از روي غيرتش يه حرفي زده نميشه حساب ديگه اي روش كرد ! 

چشمام و باز كردم ساعت نزديكاي ۵ بود . چشمام آروم روي هم ميومد ولي به زحمت باز نگهشون داشتم نميخواستم بخوابم . ولي انگار مقابله كردن با خواب يه امر غير ممكن بود . كم كم پلكام اومد روي هم و خوابم برد . 

با صداي چرخش كليد توي قفل يهو چشمام و باز كردم . در خونه باز و بسته شد . هنوزم خواب آلود بودم . با صداي آروم همونجور كه چشمام بسته بود گفتم :

– رادمهر تويي ؟ 

صدايي نيومد دوباره گفتم :

– رادمهر . . . 

بوي عطرش و نزديك خودم حس كردم و بعد صداي آرومش و شنيدم :

– اينجا چرا خوابيدي ؟

– همينجوري . 

هنوزم چشمام بسته بود . صدايي اومد حدس زدم بايد نشسته باشه بدون اينكه چشمام و باز كنم گفتم :

– ساعت چنده ؟

؟

5/5 - (2 امتیاز)

Check Also

رمان موژان من پارت ۱۵

– نخير راست گفتم .  حالا نوبت سوگند بود كه بطري رو بچرخونه . اين …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.