رمان موژان من پارت ۱

مُوژان من | mehrsa_m 
فصل اول 
زانوهام و توي بغلم گرفته بودم و با چشماي پر اشك خيره شده بودم به ديوار رو به روم . همه جا سكوت بود و سياهي . 
تنها نوري كه اتاق و روشن ميكرد نور چراغ خيابون بود كه توي اتاقم ميخورد . از ظهر تا حالا خودم و توي اتاقم حبس كرده بودم . هنوزم همون لباسا تنم بود . نگاهم روي لباسم سر خورد . لباس عروس سفيدي كه هر دختري آرزوشه يه روزي اين لباس و تنش كنه . ولي من چيكار كردم ؟ شبي رو كه هر كس آرزوش و داره خراب كردم ؟ با زانوهاي لرزون از جام بلند شدم رو به روي آينه ي قدي اتاقم قرار گرفتم . انقدر اشك ريخته بودم همه ي ريملم روي صورتم ريخته بود . چشمام قرمز شده بود و سرم به شدت درد ميكرد . ۱ ساعتي شده بود كه سر و صداها خوابيده بود . مامان كم مونده بود سكته كنه ! شايد باورش نميشد دختر كم عقلش شب عروسيش همچين كاري رو بكنه . باز عكس العمل بابا بهتر و خونسرد تر بود . 
بايد اول از همه از شر اين لباساي مسخره راحت ميشدم . لباسايي كه حتي توي انتخابشونم نقشي نداشتم . از هر چيزي كه با پول رادمهر خريده بودم متنفر بودم . البته اون كه تقصيري نداشت . از كجا ميتونست احساس من و بخونه ؟ جالبي داستان اينجا بود كه حتي سراغمم نيومد كه ببينه واسه چي توي جشن عروسي خودم نيومدم ! شايدم براش مهم نبوده ! شايد از روي اجبار ميخواسته تن به اين ازدواج بده . 
هر جور بود با زحمت زيپ لباس و پايين كشيدم و از تنم خارجش كردم . الان تنها چيزي كه ميچسبيد يه دوش آب گرم بود . از سرويس توي اتاقم استفاده كردم . انقدر آرايشگره به موهام تافت و سنجاق زده بود كه فقط ۱ ساعت طول كشيد اونارو از سرم باز كنم . وقتي قطره هاي آب روي تنم مينشست آروم و آروم تر ميشدم . 
خوب مُوژان خانوم امروز و هر جور بود گذروندي فردا رو ميخواي چيكار كني ؟ بالاخره بايد جوابگوي مامان و باباي خودت كه باشي . حالا مامان و باباي رادمهر هيچي ! 
بيخيال بعدا در موردش فكر ميكنم . الان فقط ميخوام آروم شم . 
بعد از اينكه دوش گرفتم . تنها لباسي كه اونجا داشتم و پوشيدم . آخه همه ي لباسام و برده بودم خونه ي رادمهر يعني خونه ي جفتمون ! حتي واژه ي خونمون برام غريب و خنده دار بود .
ميخواستم بخوابم ولي هر كار ميكردم سر درد لعنتي نميذاشت . احتياج به قرص داشتم . از جام بلند شدم و پاورچين پاورچين به سمت آشپزخونه رفتم . خدا خدا ميكردم كه كسي از خواب بيدار نشه . چون واقعا نميتونستم اين موقع شب به بازجوييشون جواب بدم . قرص مسكن و با يه ليوان آب خوردم و سريع به اتاقم برگشتم . نفس حبس شدم و بيرون دادم و دوباره كليد و توي قفل چرخوندم . روي تختم دراز كشيدم . دست راستم و روي دست چپم كشيدم اثري از حلقه نبود . انگار توي اين مدت عادت كرده بودم كه توي دستم باشه . چشمام و باز كردم و نگاهي به اطراف اتاق انداختم . يادمه وقتي اومدم خونه با عصبانيت حلقه رو از توي دستم در آورده بودم و يه گوشه اي پرت كرده بودم . حالا اون گوشه كجا بود خدا ميدونست ! 
اول خواستم بخوابم ولي يه حسي من و ترغيب ميكرد كه دنبال حلقه بگردم . از توي تختم بيرون اومدم و دوباره اطراف و نگاه كردم . توي تاريكي اتاق برق شي رو احساس كردم نگاهم و به همون سمت دوختم . حلقم بود . يهو خوشحال شدم . خوشحالي كه توي اون شرايط چيز بعيدي بود . حلقه رو از روي زمين برداشتم و نگاهي بهش كردم . تنها چيزي رو كه خيلي دوست داشتم حلقم بود .هيچ وقت خريد حلقه رو يادم نميره ! اون روز من و رادمهر تنها با هم رفته بوديم براي خريد حلقه . رادمهر اخمو و در هم گوشه اي ايستاده بود و منتظر بود من حلقه رو انتخاب كنم . توي اون مدت فهميده بودم از خريد كردن متنفره منم براي اينكه بيشتر زجرش بدم هي طولش ميدادم . نميدونم چه آزاري بود ولي انگار خوشم ميومد ناراحتش كنم ! منتظر اعتراضش بودم ولي انقدر خوددار بود كه كلمه اي حرف نزد . ديگه خودم خسته شده بودم . حلقه ي ظريفي چشمم و گرفته بود . با ذوق به طرف رادمهر برگشته و گفته بودم :
– احسان ببين اين حلقه هه چقدر خوشگله . 
اخماي رادمهر بيشتر توي هم رفت جلوتر اومد در حالي كه كيف پولش و از جيب بغل كتش در مي آورد پوزخندي روي لباش نشوند و رو به فروشنده گفت :
– همين و ميبريم . 
فروشنده هم گوش به فرمان حلقه رو توي جعبه گذاشت رادمهر خيلي سريع باهاش حساب كرد و از در مغازه بيرون زد . انگار تازه متوجه گندي كه زده بودم شدم ! چرا اسم احسان و آوردم ؟ داشتم زندگيم و با كس ديگه اي شروع ميكردم . ولي ناراحتي رادمهر برام اهميتي نداشت يعني كلا اين ازدواج برام اهميتي نداشت . انگار يه بازي بد و شروع كرده بودم . انگار داشتم زندگيم و قمار ميكردم . سر اينكه احسان لعنتي دوستم داره يا نه ! عجب شكست مفتضحانه اي ! 
با اينكه اون روز سوتي بدي داده بودم و ميدونستم كه رادمهر و ناراحت كردم بازم حلقم و دوست داشتم . از فكر و خيالا بيرون اومدم . حلقه رو توي عسلي كنار تختم گذاشتم . دلم نميخواست اين و به رادمهر برگردونم ولي چاره اي نبود بايد همه چي رو باهاش تموم ميكردم . 
چشمام و بستم و سعي كردم بدون اينكه به چيزي فكر كنم بخوابم . 
صبح با صداي در از خواب پريدم انگار كسي به در ميكوبيد . سرم و زير بالشم كردم تا صدا كمتر بياد ولي با صداي مامانم ديگه نتونستم بي تفاوت و ساكت بمونم :
– مُوژان . زنده اي ؟ بيداري ؟ بيا بيرون ببينم . ديشب كه حرفي نزدي . زود باش بيا بيرون . 
از اون ور صداي بابام ميومد كه با آرامش به مامانم ميگفت :
– مونس خانوم آروم تر فشارت ميره بالا خداي نكرده سكته ميكنيا .
– بذار سكته كنم از دست اين دختر راحت شم . آخه فكر آبرومون و نكرد ؟ توي باغ بوديم هي سيما خانوم ميگفت چرا پس بچه ها نيومدن . دلمون ديگه به شور افتاد گفتيم لابد تصادف كردن . كه يهو رادمهر اومد و گفت مُوژان آرايشگاه نبود ! آخه من چقدر بايد از دست اين دختر بكشم مهران ؟ تو بگو . 
– حالا خدارو شكر كن كه تصادف نكرده بودن . بلند شو بيا اينجا بشين خودش از اتاق مياد بيرون تا آخر عمرش كه نميتونه اون تو بمونه . بلند شو .
از دلداري دادناي بابا خندم گرفت . هميشه همينجوري خونسرد بود . گاهي ديگه به اين خونسردي زيادش غبطه ميخوردم . برعكس مامانم كه هميشه سريع جوش مي آورد و سر هر چيز كوچيكي حرص ميخورد . من نميدونستم اينا چجوري انقدر همديگرو دوست داشتن . مثل دو تا قطب مخالف بودن كه همديگرو جذب كرده بودن ! 
صداي غرغراي مامان ميومد كه از اتاقم دور ميشد . جرات اينكه به گوشيم نگاه بندازم و نداشتم مطمئنا كلي پيام از رادمهر بايد داشته باشم . بالاخره كه چي بايد بهش بگم زودتر همه چي و تموم كنيم . گوشي و برداشتم و نگاهي به صفحش كردم . دريغ از ۱ پيام ! هي گوشي رو زير و رو كردم . نخير هيچ پيامي در كار نبود . حتي ۱ ميس كالم نداشتم . بابا اين ديگه كي بود ! ديگه مطمئن شدم براش مهم نبوده هيچي . البته بهتر اينجوري با احساساتشم بازي نكردم . سعي ميكردم خودم و خونسرد و بي تفاوت جلوه بدم ولي ته قلبم از اين بي توجهي رادمهر ناراحت شده بودم هر چي بود بالاخره زن قانونيش بودم . بعد از شستن دست و صورتم بالاخره با خودم كنار اومدم و آروم در اتاقم و باز كردم . مامان مثل شيري كه تو كمين شكارش نشسته باشه يهو از جاش بلند شد و گفت :
– همه خرابكاري هارو كردي حالا با خيال راحتم گرفتي خوابيدي . 
بابا دوباره گفت :
– مونس آروم باش ديگه بشين همه با هم حرف ميزنيم . مُوژان بيا بگير بشين باهات حرف داريم . 
آروم رفتم و روي مبلي رو به روي مامان و بابام نشستم . توي چشماي پرسشگر بابا و عصباني مامان نگاهي كردم و گفتم :
– ببخشيد اگه با آبروتون بازي كردم . 
مامان دوباره از كوره در رفت :
– با آبرومون بازي كردي ؟ ميدوني چند نفر علاف تو شدن اون شب ؟ ميدوني چقدر جلوي سيما خانوم و آقا سياوش تحقير شدم ؟ مهران تو يه چيزي بهش بگو . 
– مُوژان ازت انتظار نداشتم . فكر ميكردم دخترم و جوري تربيت كردم كه به ديگران احترام بذاره . تو ديشب نه تنها به من و مادرت بلكه به همه ي افرادي كه توي عروسي بودن بي احترامي كردي . اميدوارم دليل قانع كننده اي براي اين كارت داشته باشي .
اشك توي چشمام حلقه زد آروم و سر به زير گفتم :
– من رادمهر و نميخوام . 
مامان دوباره گفت :
– نميخواي ؟ پس اون موقع كه جواب بله دادي داشتي به چي فكر ميكردي ؟ فكر كردي پسر مردم بازيچه ي دستته ؟ به خدا انقدر اين خانواده محترمن كه سيما خانوم صبح زنگ زده بود ميگفت به مُوژان سخت نگيرين شايد اتفاقي افتاده . به خدا من آب شدم . از خجالت اينكه دختر كم عقلي مثل تو دارم . 
– مونس جان آروم عزيزم . 
– چجوري آروم باشم ؟ نميگن كدوم مادري اين دختر و تربيت كرده كه انقدر سركش شده ؟ انقدر همه بازيچه ي تو هستن كه هر كار دوست داشتي بكني ؟ 
سرم و پايين انداخته بودم و آروم اشك ميريختم . حق با مامان بود ولي اون كه خبر از حال و روز من نداشت . دوباره گفت :
– با توام مُوژان من و نگاه كن و جوابم و بده . 
بابا دست مامان و گرفت و به طرف اتاق خوابشون كشيد و گفت :
– مونس جان تو يكم استراحت كن من با مُوژان حرف ميزنم . باشه عزيزم ؟ 
مامان كه انگار انرژيش تحليل رفته بود از اين همه حرص خوردن سري تكون داد و به داخل اتاق رفت . بابا نيم نگاهي بهم كرد و بعد به سمتم اومد . از بچگي حرف زدن با بابا برام آسون تر از حرف زدن با مامان بود . روي مبل رو به روي من نشست نگاهي بهم كرد و گفت :
– خوب ميشنوم بگو . 
– چي و بگم .
– دليل كار ديشبت و . 
– من كه گفتم ازش خوشم نمياد . 
– اين كه بهانست . مگه وقتي اومد خواستگاري نديديش ؟ چرا تا قبلش عيب و ايرادي نداشت ؟ ما مجبورت كرديم ازدواج كني ؟ ما ازت بله رو به زور گرفتيم ؟ آره مُوژان ؟ 
– نه بابا اينجوري نبوده . 
– پس چي بوده ؟ تو هر چي بگي من قبول ميكنم چشم بسته تو فقط بهم دليلش و بگو . مُوژان تو كار كوچيكي نكردي بابا . مسئله آبروي دو تا خانوادست . اگه فقط من و مادرت بوديم ميگذشتيم ازش ولي الان پاي آبروي خانواده ي صبوري هم در ميونه . آخه تو چه فكري كردي كه اونجوري از عروسي فرار كردي و زير همه چي زدي ؟ 
چشمه ي اشكم دوباره جوشيد لبم و به دندون گرفتم و سر به زير و پشيمون فقط به حرفاي بابا گوش ميدادم . حق داشت كار بچه گانه اي كرده بودم ولي خوب مسئله ي يه عمر زندگي بود نميخواستم تا آخر عمرم به خاطر تصميم عجولانه و از روي لجبازيم خودم و سرزنش كنم . دوباره صداي بابا من و به خودم آورد :
– مُوژان گوشِت با منه ؟ 
– بله بابا . 
– خوب بگو منتظرم . 
– هيچي ندارم كه بگم . حرفاي شما درسته . ولي ناراحت نيستم كه اين كار و كردم . ميدونم اگه اين كار و نميكردم پشيمون ميشدم . 
– رادمهر مشكلي داره ؟ چيزي شده بينتون ؟ 
سرم و به طرفين تكون دادم و گفتم :
– نه ايراد از اون نيست . 
شدت گريم بيشتر شد از جام بلند ميشدم و همونجوري كه به سمت اتاقم ميدويدم بلند گفتم : 
– نميخوام حرفي بزنم . نميخوام . 
داخل اتاق شدم و در و محكم بستم كليد و توي قفل چرخوندم و سرخوردم روي زمين زانوهام و تو بغلم گرفتم و اشكام بي مهابا روي گونم فرود ميومدن . صداي مامانم و شنيدم كه به بابا ميگفت :
– چي شد ؟ چيزي گفت ؟ 
بابا با صداي نسبتا آرومي گفت :
– وقت بهش بده مونس جان . 
مامان هم ديگه چيزي نگفت . خونه توي سكوت فرورفت . خدارو شكر كردم كه حداقل چند ساعتي تنهام گذاشتن . 
روي تختم دراز كشيدم و چشمام و به سقف دوختم . يعني الان احسان كجا بود ؟ ميدونست من انقدر دارم زجر ميكشم ؟ فقط به خاطر اون ؟ گوشيم زنگ خورد بي حوصله برداشتمش شماره ي سوگند دختر عموم روي گوشي افتاده بود . من و سوگند هم سن بوديم و هميشه از بچگي توي همه ي غمها و شاديهامون با هم شريك بوديم به خاطر همين ارتباط خيلي نزديكي باهاش داشتم . 
– الو ؟
– مرگ و الو . حالا عروس فراري ميشي بدون اينكه به من خبر بدي ؟ خوب ميگفتي منم ميومدم كمكت ! 
– سوگند تورو خدا سر به سرم نذار تو كه ديگه ميدوني توي اين دل بي صاحاب من چه خبره پس ديگه خواهشا تو يكي مخم و نخور . 
– باشه باشه خانوم اعصاب خراب ! حتما با عمو و زن عمو يه دعواي جانانه داشتي نه ؟
– نه بابا اون بنده خداها كه چيزي نميگن . باور كن اين پدر و مادر از سر من و بي عقليام زيادن !
– اينكه معلومه . ولي خوب بچه ي يكي يه دونه بودن اين مزايا رو هم داره ديگه . 
– كجايي تو ؟ 
– ميخواي كجا باشم خونه . 
من مني كردم براي حرفي كه ميخواستم بزنم دو دل بودم سوگند گفت :
– بريز بيرون هر چي تو اون دل صاب مردته . لابد ميخواي خبر از اون احسان كله خر بگيري ؟
– سوگند درست حرف بزن در موردش . 
– خوب راست ميگم . كلت و كردي تو برف زندگي رو واسه خودت زهر مار كردي به خاطر كي ؟ 
– خبري ازش داري ؟ 
– بله با دوستاشون تشريف بردن چالوس . همون ديروز صبح . 
سكوت كردم دوباره گفت :
– تو چقدر ساده اي مُوژان هنوز اين و نشناختي ؟ چرا نيومد جلو و مبارزه كنه برات ؟ دوستت نداره خوب شايد . 
– سوگند اينجوري نگو . 
– خنده داره . دري وري محضه به خدا . 
– خيلي خوب حالا نميخواد با اين حرفات دل من و خون كني .
– باشه . چه خبر از آقاي داماد ؟ خبري داري از ديروز تا حالا ؟
– نه هيچ خبري ندارم . حتي يه اس ام اسم بهم نداده . 
– ديوونه اي پسر به اون آقايي رو ميخواي ول كني ! چي بگم بهت آخه . 
– هيچي نگي بهتره . ببينم ديروز كه من نيومدم باغ عكس العمل رادمهر چجوري بود ؟
– تو كه گفتي هيچي نگم ؟ 
– بمير سوگند 
– بيا و خوبي كن به خانوم ! هيچي خيلي خونسرد اومد تو باغ و بعد مامانت و سيما خانوم گفتن پس مُوژان كوش ؟ اونم با لحن خيلي خونسرد و بي تفاوت گفت رفتم آرايشگاه دنبالش آرايشگر گفت خودش آژانس گرفته و رفته . منم دنبالش گشتم خبري نبود ازش ديگه نا اميد شدم اومدم باغ . ميدوني چيه مُوژان غلط نكنم دستت و خونده بود كه تهش ميشي عروس فراري . 
– كوفت من خودمم تا دقيقه ي آخر نميدونستم اون وقت اون از كجا فهميده ؟ 
– بابا آخه خيلي خونسرد بود . راستي ديروز خونتونم اومده بوده نه ؟ 
– آره هر چي زنگ زد من در و باز نكردم . 
– نميدوني تو كت و شلوار چه تيكه اي شده بود . خاك بر سرت . 
– مرض سوگند ميميري يا خودم بكشمت ؟ 
– اووووووووو . حالا چرا عصباني ميشي ؟ 
– مثلا شوهرمه ها !
– اِ ؟ تورو خدا ؟ تو كه ميخواي همه چي رو تموم كني . قربون دستت اين و بذار واسه ما . 
– سوگند برو ديگه حوصلت و ندارم . 
– باز جوش آورد . ميخواي بيام پيشت ؟ 
– كه بيشتر مخم و بخوري ؟ نه لازم نكرده . اگه خبري از احسان شد بهم بگو . خداحافظ 
بدون اينكه بذارم جوابي بده گوشي و قطع كردم و انداختمش روي عسلي . ساعدم و روي پيشونيم گذاشتم و چشمام و بستم .
دلم ميخواست توي گذشته غوطه ور ميشدم . دلم ميخواست هيچ وقت به زمان حال بر نميگشتم . 
فصل دوم 
خانوادمون يه خانواده ي تقريبا ميشد گفت كم جمعيت بود .از طرف مادري تنها ۱ خاله داشتم كه ۲سال از مامانم كوچكتر بود و استراليا زندگي ميكرد . تنها بود نه بچه اي داشت و نه شوهري . خاله مهوش ۵ سالي ميشد كه كلا از ايران رفته بود و گه گاهي با مامان تلفني تماس داشت . خيلي كم پيش ميومد بياد ايران و از طرف پدري فقط ۲ تا عمو داشتم . عمو مهرداد كه دو تا دختر به نامهاي سوگند و سارا داشت سوگند هم سن من و سارا ۲ سالي از ما كوچكتر بود برادر ديگه ي بابام مهام بود كه فقط ۲ سال ازش بزرگتر بود و به شدت با بابام صميمي بود و شباهت زيادي هم كه از نظر ظاهري به هم داشتن باعث ميشد همه فكر كنن كه با هم دوقلو هستن . عمو مهام تنها ۱ پسر داشت به اسم احسان كه ۳ سال از من بزرگتر بود . وقتي احسان ۹ ساله شد عمو مهام بر اثر سكته ي قلبي مرد . بعد از مرگ عمو مهام مينا خانوم مادر احسان يه روز با گريه و زاري همراه با احسان پيش بابام مياد . اون موقع ها من خيلي بچه بودم و زياد به اتفاقايي كه دور و اطرافم ميفتاد اهميت نميدادم ولي بزرگتر كه شدم فهميدم كه مينا خانوم قصد داشته ازدواج كنه و شرط طرف مقابلم براي ازدواج اين بوده كه احسان پيششون زندگي نكنه . بابام كه حرفاي مينا خانوم و شنيده بود ناراحت شده بود ولي با اين وجود به خاطر علاقه اي كه به عمو مهام و احسان داشت پذيرفت كه خودش سرپرستي احسان و قبول كنه . توي عالم بچگي خوشحال بودم كه احسان براي هميشه مياد خونه ي ما ميمونه . ديگه اونجوري هر روز ميتونستيم بازي كنيم و همديگرو ببينيم . ولي بعد از ازدواج مينا خانوم احسان هر روز افسرده تر ميشد . تا جايي كه بابام اونو پيش روانشناساي مختلف برد . بعد از گذشت ۳ ماه مينا خانوم نه زنگي به احسان ميزد نه به ديدنش ميومد . ديگه كاملا از مادرش نا اميد شده بود . ميفهميدم بعد از ، از دست دادن پدرش حالا از دست دادن مادرشم بايد براش سخت باشه . ولي چاره اي جز تحمل كردن نبود . بالاخره با كمك من و سوگند هم بازي هاي قديمي احسان دوباره حالش رو به بهبود رفت و دوباره همون پسر بچه ي شاد و مهربون قديم شد . 
روزها و سالها ميگذشت و با هم بزرگ ميشديم . وقتي كه به بلوغ فكري و جسمي رسيدم انگار تازه نگاهم به اطرافم افتاد . احسان و ديگه به چشم هم بازي نميديدم . برام شده بود عشق اول و آخرم . شبا موقع خواب براي خودم خيالبافي ميكردم و با لباس عروس كنار احسان خودم و تصور ميكردم . با هر بار تصورش انگار قند توي دلم آب ميكردن . يه جورايي مطمئن بودم كه احسان هم من و دوست داره . احسان انقدر مهربون و خوب بود كه آرزوي هر كسي بود كه باهاش ازدواج كنه يا اونو مال خودش كنه . 
بچه تر از اون چيزي بودم كه بفهمم دارم چيكار ميكنم . يا اينكه بفهمم معني وابستگي چيه . 
وقتي احسان رشته ي عمران شيراز قبول شد انگار آب سردي روم ريخته باشن . تحمل دوري ازش و نداشتم . هر چي بابا اصرار داشت كه ۱ سال ديگه بخونه و تهران قبول شه اون قبول نميكرد ميگفت :
– بالاخره من پسرم بايد از خانواده دور بشم تا چم و خم همه چي دستم بياد شما نگران من نباشيد . 
بابام با لبخند غرور آميزي كه گوشه ي لبش بود نگاهي به قد كشيده ي احسان مي كرد و توي دلش تحسينش ميكرد ولي من از نگراني دل توي دلم نبود . يعني بايد ۴ سال از ديدنش محروم ميشدم ؟
هيچ وقت شبي رو كه ميخواست فرداش براي ثبت نام دانشگاه عازم شيراز بشه رو يادم نميره . تقه اي به در اتاقش زدم و با بفرماييد گفتنش داخل شدم . داشت وسايلش و چك ميكرد نگاهي به چهره ي ناراحت من انداخت و بعد مثل هميشه لبخند مهربونش و به لب آورد و گفت :
– چي شده باز لب برچيدي ؟
– احسان نرو . 
نگاه دقيق تري بهم انداخت و بلند شد روي تختش نشست اشاره اي به من كرد و گفت :
– بيا بشين اينجا . 
آروم رفتم و كنارش نشستم . نگاهش و به چشمام دوخت و گفت :
– تا چشم به هم بذاري برميگردم . ولي يادت باشه كه رفتني بايد بره . من يه روزي توي خونه ي شما اومدم ولي الان بايد كم كم راهم و ازتون جدا كنم . 
– چرا بايد جدا كني ؟ چرا پيشمون نميموني ؟ مگه دوستمون نداري ؟
لپم و نوازش كرد و گفت :
– چرا همتون و دوست دارم ولي نميتونم هميشه سربارتون باشم . 
– تو سربارمون نيستي ماها همه دوستت داريم . بمون ديگه . ۱ سال ديگه بخون همين جا برو دانشگاه . ميموني احسان ؟
نگاهش و ازم گرفت و سرش و به زير انداخت و گفت :
– اينجوري نگام نكن شيطونك . چشات آدم و ميخوره . همش كه اونجا نميمونم ميام بهتون سر ميزنم . 
اشك توي چشمام حلقه زده بود . نا اميد از موندنش گفتم :
– پس حداقل زود به زود بيا . 
دوباره نگاه خندونش و به صورتم دوخت و گفت :
– مثلا چند وقت يه بار بيام ؟ 
توي عالم بچگي فكري كردم و گفتم :
– مثلا هفته اي ۲ بار بيا . 
احسان قهقهه اي زد و گفت :
– شيطونك من اگه هفته اي دو بار بيام كه بايد از درس و زندگيم بزنم . تخفيف بده تورو خدا .
لب برچيدم و سكوت كردم . احسان كه سكوتم و ديد با نگاهي كه آشفته به نظر ميرسيد گفت :
– باشه باشه اينجوري نكن قيافت و قول نميدم هفته اي دو بار بيام ولي قول ميدم هر وقت تونستم بيام تهران و بهت سر بزنم خوبه ؟ حالا اخمات و باز كن . باز كن ديگه . 
ناچار اخمام و باز كردم و به روش لبخندي نگران زدم . لبخندم و با لبخند جواب داد و گفت :
– خيلي خوب حالا برو بگير بخواب كه منم صبح زود بايد از خواب بيدار شم . 
به خاطر اينكه فردا صبح نميديدمش خداحافظي غم انگيزي ازش كردم و به اتاقم پناه بردم . 
بعد از اون همه مدت زندگي كنار هم اين اولين باري بود كه ازش جدا ميشدم . دختر بچه اي كه تازه طعم عشق و وابستگي رو چشيده بود حالا بايد از همه چي دل ميكند . با رفتن احسان به شيراز جاي خاليش و سوگند برام پر ميكرد . توي اين مدت هي به سوگند نزديك و نزديك تر ميشدم . جوري كه از همه ي علاقم به احسان باهاش حرف زده بودم و شده بود تنها مونسم .۱۸ ساله كه شدم توي رشته ي مديريت بازرگاني ادامه تحصيل دادم از شانس خوبم سوگند هم رشته ي من و قبول شده بود و با هم ، هم كلاس هم شده بوديم . ۴ سال تحصيل احسان مثل برق و باد گذشت . حالا احسان يه جوون ۲۲ ساله بود و من يه دختر ۱۹ ساله . به خيال خودم فكر ميكردم عشقم نسبت به احسان پخته تر شده . احسان هم رفتارش پخته تر شده بود . ديگه مثل قديم سر به هوا نبود . بيشتر حواسش به اطرافيانش بود . بعد از تموم شدن درسش عزم كرد كه بره سربازي . از احسان ناراحت بودم كه نيومده به اين زودي دوباره ميخواد بره . ولي ديگه من اون دختر بچه ي ۱۴ – ۱۵ ساله نبودم كه برم پيشش و ازش بخوام كه نره . ديگه بزرگ شده بودم و اين فاصله ي بينمون و احساسم به احسان ازم يه دختر خجالتي ساخته بود . وقتي ميخواستم باهاش حرف بزنم دست و پام و گم ميكردم و ۱۰۰ تا رنگ عوض ميكردم . قبل از اينكه كسي بتونه مخالفتي بكنه يا تصميمي بگيره احسان رفت سربازي . دو سال ديگه هم ازش دور بودم . ولي هر روزي كه ميگذشت و حسابش و داشتم . توي اين دو سال وقتي براي مرخصي به خونه ميومد دلم ميخواست بشينم جلوش و يه دل سير نگاش كنم ولي حيف نميشد . ديگه رابطمون اون رابطه ي بي غل و غش قديم نبود . به خاطر سنمون بايد بيشتر حواسمون به رفتارامون با هم ميبود . خانواده ي مذهبي نداشتيم ولي خوب يه سري اعتقادات داشتيم كه همه اجراش ميكردن به صورت ناخود آگاه . 
۲۱ سالم شده بودم و از نظر بقيه يه دختر جوون و خوشگل شده بودم توي اين مدت تك و توك خواستگار برام ميومد ولي من فقط توجه يه نفر و ميخواستم . بالاخره ۲ سال خدمت احسان تموم شد . ديگه خيالم راحت شده بود كه احسان مال منه و ديگه براي هميشه پيشمه . ولي بازم اشتباه فكر ميكردم . يه روز سر ميز شام بوديم كه احسان به حرف اومد :
– عمو يه سوال ازتون داشتم . 
بابا نگاهي به احسان انداخت و گفت :
– بگو عمو جان . 
– راستش ميخواستم اموال و دارايي هايي كه بابا برام گذاشته رو باهاش كاري راه بندازم و مستقل بشم احتياج به مشورت شما دارم . 
بابا سرش و به نشونه ي تاييد تكوني داد و گفت :
– خودت چه ايده اي داري ؟ 
– ميخوام سرمايش كنم و مطابق با رشتم شركتي راه اندازي كنم . با مابقيشم خونه بگيرم و زندگي مستقلي رو شروع كنم . 
با اين حرفش قلبم فشرده شد منتظر بودم بابا حرفي بزنه و احسان و منصرف كنه . بابا نگاه دقيقي به احسان انداخت و گفت :
– با شركت موافقم ولي خونه چرا ؟ مگه اينجا راحت نيستي ؟
احسان لبخندي زد و گفت :
– معلومه كه راحتم . توي اين همه سال شما و زن عمو مونس حسابي بهم لطف كردين و من و شرمنده ي زحماتتون كردين . 
مامان به ميون حرفش پريد و گفت :
– اين چه حرفيه احسان جان تو مثل پسر ما ميموني . 
– ممنون زن عمو ولي بالاخره بايد مستقل بشم . يعني خودم اينجوري دوست دارم . 
با چشماي وحشت زده نگاهم و به دهان بابام دوختم ولي اصلا انگار كسي حواسش به من نبود . بابا گفت :
– هر جور كه خودت صلاح ميدوني و راحت تري پسرم . هر اقدامي هم كه خواستي بكن پشتيباني من و عمو مهردادت و داري . 
– مرسي عمو جان . 
با اين حرف احسان بحث پايان گرفت . باورم نميشد به اين راحتي كسي رو كه فكر ميكردم توي ۱ قدميم و فقط بايد دستم و دراز كنم تا بگيرمش و دارم از دست ميدم . اشتهام به كل كور شده بود قاشق و چنگال و زمين گذاشتم و بدون گفتن كلمه اي به اتاقم رفتم . صداي مامان و بابا ميومد كه دليل بلند شدنم و ميپرسيدن ولي من بي جواب به اتاقم رفتم و در و بستم . 
فصل سوم 
با صداي در اتاق به زمان حال برگشتم . 
– بله ؟
صداي مامان اومد :
– بيا بيرون ميخوايم ناهار بخوريم . 
– من هيچي نميخورم . 
– حالا اتفاقيه كه افتاده ميخواي خودت و بكشي ؟ از ديروز صبح تا حالا هيچي نخوردي ميميري دختر . پاشو بيا بيرون انقدر من و حرص نده . 
با اين حرفش دلم سوخت . اون چه گناهي داشت كه بايد به درد من ميسوخت ؟ نفس عميقي كشيدم و از تخت پايين اومدم . در و باز كردم . با چشماي نگران مادرم روبه رو شدم . دلم پر ميكشيد كه بغلش كنم و اونم موهاي بلندم و نوازش كنه . ولي صورت جديش حاكي از اين بود كه هنوزم ازم دلخوره . پس از بغل صرف نظر كردم و به طرف ميز ناهار خوري رفتم . بابا منتظر من و مامان نشسته بود سر ميز . خيلي آروم نشستم و نگاهي به ميز انداختم . اشتها نداشتم . حتي از ديدن اون همه غذت حالم به هم ميخورد . ولي به اجبار و براي اينكه مامان و بابا رو بيشتر از اين ناراحت نكنم چند تا قاشق خوردم . بابا همونطور كه نگاهش به بشقابش بود و قاشقش و از غذا پر ميكردم رو به من گفت :
– كي ميخواي با رادمهر حرف بزني و همه چي رو مشخص كني ؟
واقعا سوالي بود كه از خودم ميپرسيدم و از جوابش همش فراري بودم . ولي بالاخره بايد كاري ميكردم آرم گفتم :
– نميدونم . از ديشب تا حالا نه اس ام اس داده نه زنگ زده . 
مامان گفت :
– عروسيش و به هم زدي لابد ميخواي بياد منت كشي ؟ 
بابا دوباره دخالت كرد و گفت :
– مونس جان ما با هم حرف زديم عزيزم . 
مامان سرش و پايين انداخت و چيزي نگفت . دوباره آروم گفتم :
– امروز بهش زنگ ميزنم و يه قرار باهاش ميذارم . 
– خوبه 
تنها كلمه اي بود كه از دهان بابا خارج شد . اين سكوتشون از هر چيزي بدتر بود . حداقل كاش سرم داد ميزدن يا دعوام ميكردن . كاش انقدر خوب نبودن ! 
بعد از خوردن ناهار براي اينكه كمتر فكر و خيال كنم پيشنهاد دادم خودم ميزو تميز كنم . بابا و مامان براي استراحت به اتاقشون رفتن و منم مشغول تميز كردن ميز و آشپزخونه شدم . اول همه ي ظرفارو توي ماشين ظرفشويي چيدم و بعد ميز ناهار خوري و آشپزخونه رو سر و سامون دادم . وقتي كارم تموم شد دوباره به اتاق خوابم پناه بردم . روي تختم نشستم و كلافه سرم و توي دستم گرفتم . بالاخره بايد بهش زنگ ميزدم . گوشيم و برداشتم و قبل از اينكه دوباره ترديد به سراغم بياد و پشيمون بشم شماره ي رادمهر و گرفتم . ۴ تا بوق خورد ولي جوابي نداد نا اميد شده بودم داشتم قطع ميكردم كه با بوق ۵ ام بالاخره صداش و شنيدم . مثل هميشه عادي بود . شايدم يكم بي تفاوت تر . گفت :
– بگو ميشنوم . 
از اينكه انقدر بيخيال بود حرصم گرفت ولي به روش نياوردم و گفتم :
– سلام 
– عليك . 
– زنگ زدم باهات در مورد ديشب حرف بزنم . 
– چي ميخواي بگي ؟ زود باش كار دارم . 
– يعني از پشت تلفن بگم ؟
-نميدونم هر جا كه راحت تري بگو . 
– امروز بيكاري ؟
نفس عميقي كشيد و گفت :
– به لطف شما و ماه عسلي كه قرار بود مثلا از امروز با هم بريم بله ۱ – ۲ هفته اي بيكارم فعلا . 
– خوب ميتوني بياي كافي شاپ . . . ؟ 
– چه ساعتي ؟
– امروز ساعت ۶ 
– ميبينمت اونجا . 
بدون خداحافظي گوشي رو قطع كرد . گوشي توي دستم موند . البته بهش حق ميدادم كه ازم ناراحت باشه . نگاهي به ساعت كردم حدوداي ۳ بود . هنوز تا ۶ وقت زيادي داشتم . دوباره روي تختم ولو شدم و به گذشته سفر كردم . 
فصل چهارم 
احسان ماهها دنبال كار راه اندازي شركتش بود بالاخره با كمكاي بابا تونست شركتش و راه بندازه . خيلي سريع تر از اون چيزي كه فكرش و ميكردم خونه اي براي خودش خريد و براي هميشه از پيشم رفت . بعد از اين همه مدت با هم بودن احساس ميكردم كه تنهاي تنها شدم . 
تا ۱ ماه اول گوشه گير و افسرده شده بودم ولي سر زدناي مداوم احسان حالم و بهتر كرده بود . مدام با ماشينش ميومد دنبال من و سوگند و سارا و با هم بيرون ميرفتيم . 
هر روز كه ميگذشت احساسم به احسان بيشتر ميشد . تعطيلات عيد ۲سال پيش بود كه تصميم گرفتيم همگي با هم به شمال بريم . خاطرات شمال هيچ وقت از ذهنم پاك نميشد . انگار حك شده بود توي ذهنم . 
از شب قبلش همه توي تكاپو بوديم و از همه بيشتر من ! خوشحال بودم كه دوباره براي ۱ هفته هم شده ميتونيم تموم ساعتارو كنار هم باشيم . قرار بود صبح زود همه دم خونه ي ما جمع بشن تا با هم حركت كنيم . 
كل شب و نتونستم بخوابم . مثل بچه هاي ۱۰ ساله ذوق كرده بودم . هي به خودم نهيب ميزدم كه آرومتر خودت و تابلو ميكني ولي انگار قلبم اين چيزا حاليش نبود . بابا و مامان از اينكه ميديدن بعد از اين همه مدت بالاخره خنده هام از ته دله خوشحال بودن . حتي بابا چند باري بهم تيكه انداخت و گفت :
– مُوژان عاشق شدي بابا ؟ 
و من فقط در جوابش ميخنديدم و خودم و لوس ميكردم براشون . 
بالاخره با هر جون كندني بود صبح شد زودتر از همه از خواب بيدار شدم . مانتو و شلوار آبي به تن كردم و شال سفيد رنگي هم روي سرم انداختم . كمي آرايش كردم . دلم ميخواست توي نگاهش بهترين باشم . 
سر و صداي مامان و بابا از توي حال ميومد . بابا به آرومي به مامان گفت :
– مونس جان مُوژان و بيدار كن ديگه الان همه ميرسن . 
صداي قدماي مامان و ميشنيدم كه به اتاقم نزديك ميشد آروم در و باز كرد و وقتي من و حاضر و آماده ديد يه لنگه ابروش و بالا انداخت و گفت :
– سحر خيز شدي . كي بيدار شدي ؟
خودم و تابلو كرده بودم . معلوم بود كه مامان شك كرده . هر كس ديگه اي هم بود اين حركتاي من و پاي ذوق كردن به خاطر سفري كه حداقل ۲ – ۳ بار در سال ميرفتيم نميذاشت . من مني كردم و گفتم :
– خوابم نميبرد ديگه گفتم زودتر حاضر شم . بابا كمك نميخواد چمدونارو بذارم تو ماشين ؟
– نيكي و پرسش ؟ برو كمكش . منم حاضر ميشم ميام . 
به خير گذشته بود . به سرعت به كمك بابا شتافتم . توي حياط كه رفتم سرحال سلام بلندي كردم . بابا به سمتم برگشت و گفت :
– سلام مُوژان خانوم . چه عجب زود حاضر شدي بابا . 
لحني رسمي به خودم گرفتم و گفتم :
– صبحتون بخير آقاي كياني . بنده خوابم نبرد براي همين زودتر بيدار شدم . در نتيجه زودترم حاضر شدم . در نتيجه ي بيشتر اينكه شما امروز معطل اينجانب نميشين . 
بابا لبخندي به لب آورد و گفت :
– حالا كه انقدر پر انرژي بدو برو بقيه وسايل و بيار ببينم . 
– اي به چشم . 
تند به سمت خونه دويدم و وسايلي كه مونده بود و براي بابا آوردم . نگاهي به ساعتم انداختم ۷ صبح و نشون ميداد و هنوز خبري از بقيه نبود . رو به بابا گفتم :
– دير نكردن بابا ؟
بابا هم نگاهي به ساعتش انداخت و گفت :
– نه بابا ديگه كم كم بايد پيداشون بشه . 
در خونه رو باز كردم و سركي توي كوچه كشيدم . همونجا ايستادم و منتظر اومدنشون شدم . عمو مهرداد و احسان هر دو هم زمان با هم رسيدن . انقدر از ديدن احسان ذوق زده بودم كه اصلا متوجه نشدم كسي همراه احسانه . صداي عمو مهرداد اومد كه رو به احسان ميگفت :
– عمو جان معرفي نميكني؟
تازه نگاهم به پسري كه كنار احسان ايستاده بود افتاد . احسان لبخندي زد و گفت :
– ايشون دوست خوب من رادمهر هستش . از دوران دبيرستان با هم دوستيم . يه جورايي عين دو تا برادر . 
بابا و عمو با دوست احسان كه اسمش رادمهر بود دست دادن . نگاهم و از رادمهر گرفتم و به احسان دوختم . فقط و فقط اون بود كه براي من مهم بود . احسان دوباره به حرف اومد اشاره اي به بابا و عمو مهرداد كرد و گفت :
– عموهاي گلم هستن . عمو مهران و عمو مهرداد . 
بعد اشاره اي به مامان كرد و گفت :
– زن عموي دوست داشتني خودم مونس خانوم . همسر عمو مهران . 
مامان لبخندي زد و اظهار خوش وقتي كرد . صداي زن عمو از اون طرف اومد كه با لحن شوخ گفت :
– باشه احسان خان فقط مونس زن عموي گلته ؟ 
احسان ريز خنديد و اشاره اي به سمت زن عمو كرد و رو به رادمهر گفت :
– ايشونم يكي ديگه از زن عموهاي گلم هستن سروناز خانوم . 
زن عمو سروناز لبخندي به لب آورد انگار خيالش راحت شد . تمام مدت رادمهر با يه لبخند محو به همه نگاه ميكرد . احسان به طرف من و سوگند و سارا اومد كه كنار هم ايستاده بوديم لبخند مهربونش و نثارمون كرد و بعد رو به رادمهر گفت :
– اين خانوماي متشخصي هم كه ميبيني دختر عموهاي بنده هستن . سارا خانوم و سوگند خانوم دختراي عمو مهرداد . و ايشونم تك فرزند عمو مهران هستن مُوژان خانوم . 
سوگند و سارا با رغبت با رادمهر احوالپرسي ميكردن ولي من تنها به يه خوش وقتم اكتفا كردم . چند ثانيه نگاهش توي چشمام قفل شد ولي خيلي زود نگاهش و ازم گرفت و رو به همه گفت :
– از آشنايي با همتون خوش وقتم . احسان هميشه تعريف ميكرد برام از همتون . خوشحال شدم كه تونستم از نزديك ببينمتون . 
بالاخره بعد از تعارفات معمول رضايت دادن كه سوار ماشينا بشيم و حركت كنيم . به دلم صابون زده بودم كه تا شمال پيش احسان باشم ولي با اومدن رادمهر و ماشين نياوردن احسان مامانم منعم كرد كه توي ماشين رادمهر بشينم . مغموم و سر خورده روي صندلي عقب ماشين بابا نشستم و مجبور شدم به بودن سوگند كنارم رضايت بدم . ولي تو دلم از دوست احسان متنفر شده بودم . 
سوگند مدام زير گوشم پچ پچ ميكرد و از دوست احسان ميگفت . ديگه سرم درد گرفته بود براي اينكه چند دقيقه اي ساكت بشه گفتم :
– سوگند ميخوام بخوابم سر و صدا نكن . 
– بي ذوق داشتم حرف ميزدم باهات . 
– ولي نميخوام بشنوم . سكوت يادت نره . 
– بگير بخواب بابا . اَه .
چشمام و روي هم گذاشتم و تا آخر مسير خوابيدم . با توقف ماشين يهو از خواب پريدم نگاهي به اطراف انداختم تو حياط ويلا بوديم نگاهي به مامانم كه در حال پياده شدن بود انداختم و گفتم :
– رسيديم ؟
مامان نگاهي بهم كرد و گفت :
– چه عجب بيدار شدي . سوگند بدبخت مرد از بيكاري و بي هم زبوني . 
نگاهي توي ماشين كردم خبري از سوگند نبود دوباره گفتم :
– پس سوگند كوش ؟ 
– رفت وسايل و چمدونشو از ماشين باباش برداره ببره تو . توام بلند شو ديگه زشته .
با اين حرف از ماشين دور شد . پياده شدم همه در تكاپو بردن چمدوناشون به داخل ويلا بودن . من بيخيال به ماشين تكيه زدم و نظاره گر كاراشون بودم . چشمم به احسان خورد كه با پليور سفيد مشكي و شلوار جين آبي تيره خواستني تر شده بود . موهاش و طبق معمول به سمت بالا داده بود . همش در حال رفت و آمد بود و من چشم ازش بر نميداشتم . يه لحظه نگاه خيرم و غافلگير كرد . سريع سرم و پايين انداختم ولي ديگه دير شده بود . صداش و شنيدم كه هي نزديك و نزديك تر ميشد بهم :
– خانوم كل مسير و كه خواب تشريف داشتن الانم كه هيچ كمكي نميكنن . اگه سختتونه ميخواين بغلتون كنم ببرمتون تو ويلا . 
لبخند خجولي زدم و مشت آرومي به بازوش كوبيدم و گفتم :
– احسان . لوس نشو . خسته بودم خوب . ديشب اصلا نخوابيدم . 
مثل من تكيه به ماشين زد و دستاش و روي سينش قلاب كرد و گفت :
– هوم ؟ چرا ؟ چي فكر شيطونك فاميلمون و مشغول كرده بود ؟
نگاهي بهش كردم لباش خندون بود و با چشماي مهربونش بهم نگاه ميكرد . خيلي وقت بود بهم نگفته بود شيطونك . يادش بخير وقتي بچه تر بودم مدام ورد زبونش بود ولي از وقتي فاصلمون بيشتر شده بود خيلي چيزا هم تغيير كرده بود . دوباره شدم همون مُوژان قديم كه هيچ رو در وايسي با احسان نداره . نيشگوني از بازوش گرفتم كه دادش به هوا رفت گفت :
– چرا نيشگون ميگيري ؟ 
– تا تو باشي ديگه به يه خانوم متشخص نگي شيطونك . 
همونجوري كه با اخماي تو هم بازوش و با دستش ميماليد گفت :
– اگه شيطونك نبودي كه اين بلا رو سر دست نازنينم نمي آوردي . 
تهديد كنان دستم و بالا آوردم و نشون دادم كه ميخوام بازم نيشگونش بگيرم كه قدمي به عقب برداشت و به حالت تسليم دستاش و بالا آورد و گفت :
– من تسليمم تورو خدا دوباره نيشگون نگير . 
از حالت التماس گونش خندم گرفت لبخندي روي لبم نشست و دستم و پايين انداختم اونم دوباره لبخند مهربونش و به لب آورد و گفت :
– تو شيطونكي . اونم فقط شيطونك من . 
با اين حرفش انگار دنيا رو بهم داده بودن . صورتم و به طرفش برگردوندم . اونم توي چشمام خيره شده بود يهو صدايي افكار و احساساتمون و پاره كرد . رادمهر دوست احسان بود با همون چهره ي جدي خاص خودش داشت به سمتمون ميومد گفت :
– احسان عموت صدات ميكرد مثل اينكه كارت داشت . 
احسان با اومدن رادمهر كمي دست پاچه شد به خوبي از رفتارش ميتونستم اين و تشخيص بدم . انگار داشت دنبال كلمات ميگشت كه دوباره رادمهر گفت :
– بد موقع مزاحم شدم ؟ 
ميخواستم بهش بگم بله خروس بي محل . چي ميشد ۵ دقيقه دير تر ميومدي ؟ با اخماي تو هم نگاهم و به چهره ي بي تفاوت و بيخيال رادمهر دوختم . احسان لبخند مهربونش و دوباره به لب آورد و به سمت رادمهر رفت دستش و دور شونه ي رادمهر حلقه كرد و گفت :
– اين چه حرفيه بيا با هم بريم ببينيم عمو چي كارم داره . 
بعد نيم نگاهي به سوي من كرد و گفت :
– مُوژان توام بيا تو نمون بيرون هوا سرده سرما ميخوري . 
و بعد بدون حرفي رفت . از اينكه رادمهر جو عاشقانمون و به هم ريخته بود از دستش عصباني بودم و ميخواستم بكشمش . لحظه ي آخر فقط نگاه تيز بين و شكاك رادمهر و ديدم و بعد با هم به سمت ويلا رفتن . 
يعني اونم من و دوست داشت ؟ با كفشم ضرباتي به تاير ماشين ميزدم . كلافه بودم . دلم نميخواست برم تو . صداي سوگند و يكم دور تر شنيدم كه رو به من ميگفت :
– مُوژان چرا نمياي پس ؟ مامانت ميگه بيا تو سرما ميخوري . 
دستي براش تكون دادم و گفتم :
– اومدم . 
به سمت ويلا حركت كردم . 
فصل پنجم 
ساعت ۵:۳۰ بود كه حاضر و آماده بودم . دلشوره ي بدي به جونم افتاده بود . هنوز خودمم نميدونستم ميخوام چه جوابي به رادمهر بدم . چند تا نفس عميق كشيدم و از اتاقم اومدم بيرون . مامان و بابا در حال تلويزيون ديدن بودن و حواسشون به من نبود . به حرف اومدم :
– من دارم ميرم . 
هم زمان سرشون و به طرفم برگردوندن بابا گفت :
– كجا ؟
– ساعت ۶ با رادمهر قرار دارم ميخوايم حرفامون و بزنيم . 
بابا سري تكون داد و گفت :
– باشه برو . فقط حواست باشه چه حرفي ميزني . هر چيزي بگي توي آيندت تاثير گذاره . عجول رفتار نكن . 
مامان كه تا اون لحظه ساكت بود نگاه نگرانش و بهم دوخت و نزديكم اومد كمي اين پا و اون پا كرد . همونجوري جلوش وايساده بودم و نگاش ميكردم . يهو من و در آغوش گرفت و زير گوشم زمزمه وار گفت :
– تصميم درست بگير مامان جان . 
انگار گرماي آغوشش بهم اعتماد به نفس داد . خوشحال بودم كه من و بخشيده و ازم دلخور نيست . بوسه اي روي گونش كاشتم و لبخندي به روش زدم . دستام و توي دستاش گرفت و فشار خفيفي بهشون داد . گفتم :
– چشم مامان . 
نگاهي به بابا و بعد به مامان كردم و گفتم :
– پس من رفتم . 
بابا گفت :
– ميخواي با ماشين من برو ؟
– نه خودم برم راحت ترم . همين نزديكي ها باهاش قرار گذاشتم . 
– باشه بابا خدا به همراهت . 
با بدرقه ي بابا و مامان از در خونه بيرون اومدم . سوگند راست ميگفت كه يكي يه دونه بودن اين مزايا رو هم داره ! خوشحال از اينكه حمايت پدر و مادرم و دارم به سمت محل قرار پيش رفتم . راس ساعت ۶ رسيدم . چشمم و توي كافي شاپ گردوندم ولي خبري از رادمهر نبود . ميزي رو گوشه ي دنج كافي شاپ انتخاب كردم و نشستم . مدام ساعتم و نگاه ميكردم . خبري ازش نبود كه نبود . يه لحظه شك كردم شايد ميخواد تلافي كنه و نياد . دوباره نگاهي به ساعتم كردم ۶:۳۰ بود . هميشه از انتظار كشيدن متنفر بودم . بالاخره ۶:۴۰ بود كه رسيد . اور كت بلندي پوشيده بود كه قد بلندش و بلندتر و كشيده تر نشون ميداد . نگاهش توي كافي شاپ چرخيد و روي من ثابت موند . بدون توجه به نگاه اطرافيانش به سمت ميزي كه نشسته بودم اومد . بدون حرفي اور كتش و از تنش خارج كرد و بعد نشست نيم نگاهي بهم كرد و گفت :
– خوب ميشنوم حرفات و بزن . 
– انقدر ازم بدت مياد كه نه نگام ميكني نه سلام و احوالپرسي ؟ 
– چرند نپرس حرف اصلي رو بزن ميخوام برم كار دارم . 
از لحن حرف زدنش دلم گرفت ولي به خودم گفتم ” مُوژان تو خيلي قوي هستي . نبايد اشك بريزي جلوش ” 
پوزخندي زدم و گفتم :
– تو كه گفتي بيكاري ۲ هفته . 
– گفتم سر كار نميرم نگفتم كلا زندگيم و تعطيل كردم نشستم تو خونه كه . 
با چشماي ستيزه جوش خيره شده بود توي چشمام . بدون اينكه نگاه ازم بگيره گفت :
– خوب ميگفتي ؟
– نميخواي بپرسي چرا ديشب نيومدم ؟ 
شونه اي بالا انداخت و گفت :
– چه فرقي ميكنه . مهم اينه كه به نفع من كار كردي . 
دندونام و از حص روي هم فشار دادم . نميتونستم حرفي بهش بزنم يا ايرادي ازش بگيرم چون باعث و باني اين رفتارش خودم بودم . سرم و پايين انداختم و چند دقيقه اي سكوت شد . رادمهر گارسون و صدا كرد و سفارش قهوه و كيك داد براي جفتمون . وقتي گارسون رفت به حرف اومدم :
– مثل اينكه براي توام زياد مهم نبوده اين زندگي و تعهدمون . 
– چرا بايد برام مهم باشه ؟ 
– پس چرا اومدي خواستگاريم ؟
– وارد مسائل شخصي و خصوصي بنده نشو خانوم محترم . مگه من ازت ميپرسم چرا ديشب اون كار بچه گانه رو كردي كه تو ازم سوال به اين مهمي و ميپرسي ؟ در ضمن اين و وقتي اومدم خواستگاريت بايد ازم ميپرسيدي نه الان كه همه چي داره تموم ميشه .
– آره شايد حق با توئه . بايد زودتر ميپرسيدم . بيخيال حالا مهم نيست . 
– موافقم اين بحثاي مسخره رو ول كن . نقشه ي بعديت چيه خانوم ؟ 
چشمام و ريز كردم و گفتم :
– نقشه ؟ كدوم نقشه ؟ 
– خودت و خوب به ندونستن ميزني ها ! نقشه ي ازدواج با من ، نقشه ي فرار حتما الانم بايد يه نقشه اي داشته باشي ديگه . 
وقاحت و به نهايت رسونده بود اخمام توي هم رفت گفتم :
– خواستگاري و ازدواج كه نقشه ي تو بوده . تو بگو قدم بعديت چيه . رو بازي كن .
– مگه تو از اولش با من رو بازي كردي كه حالا من دست خودم و پيش حريف قدرم بخوام رو كنم ؟ 
توي همون لحظه كيك و قهومون و آوردن . رادمهر تشكري كرد و گارسون رفت . دلم نميخواست بينمون بحثي پيش بياد . ميخواستم براي هميشه همه چي تموم بشه . گفتم :
– هر كار كرديم و هر چي بوده تموم شده . من ميخوام جدا شيم از هم . هر كي بره سمت زندگي خودش . 
نگاه دقيقي به صورتش انداختم . ذره اي ناراحت يا شوكه نشد . گفت :
– فقط روزش و تعيين كن من اونجام ! 
براي من بازم سخت بود انقدر راحت در اين مورد حرف بزنم ولي اون خيلي بيخيال تر از اين حرفا بود . انگار از خداش بود از زندگيش برم بيرون . گفتم :
– يعني انقدر اين موضوع برات بي ارزشه ؟ 
– سوال بعدي . 
– باشه جوابم و نده . هر وقت وقتت آزاد بود با هم ميريم و درخواست طلاق ميديم . 
جرعه اي از قهوش خورد و نگاهش و دوباره به چشمام انداخت و گفت :
– ۲ هفته بيكار بيكارم . اصلا ميخواي فردا بريم ؟
باور نكردني بود ! سعي كردم خونسرد باشم . ولي براي خودم بهتر بود هر چه زودتر ازش جدا شم . پس مثل خودش خونسرد گفتم :
– من حرفي ندارم . ساعتش و برام اس ام اس كن . 
– باشه . 
3.5/5 - (2 امتیاز)

Check Also

رمان موژان من پارت ۱۵

– نخير راست گفتم .  حالا نوبت سوگند بود كه بطري رو بچرخونه . اين …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.