رمان من یک بازنده نیستم پارت ۶۴

شاهرخ سینا را درک می کرد.
-من میرم.
-یه چای بخور.
-ممنونم، دفعه ی دیگه.
حمیرا بدرقه اش کرد.
وقتی برگشت سینا هنوز شاکی بود.
-چرا مامان؟
-پدرت فقط بخاطر اینکه شاهرخ برادر ناتنی اش بود زنشو ازش گرفت، ارثشو ازش گرفت. حتی شادانی که همه فکر می کردند دختر منه، دختر فروزانه، می فهمی؟
سینا حیرت زده به مادرش نگاه کرد.
-شماها چیکار کردین؟
-من نقش کمرنگی تو خودخواهی پدرت داشتم.
-ولی جلوشو نگرفتی.
-چون نبودم.
سینا وا رفته روی مبل نشست.
-فروزان و شاهرخ عاشق هم بودن، ولی پدرت به تجاوزی که به فروزان کرد باعث شد این دوتا از هم جدا بشن.
سینا رنگ پریده به مبل تکیه داد.
-چرا؟
-حسادت.
-این همه ظلم؟
حمیرا کنارش نشست.
موهایش را نوازش کرد.
-حتی الانم نمی خواد فروزان رو طلاق بده.
-بابام آدمه؟
-نه نیست.
حمیرا همچنان موهایش را نوازش کرد.
-این قضایا مشخص بشه منم دادخواست طلاق میدم، اگه دوست داشتی ایران می مونیم، اگر نه دوباره برمی گردیم.
سینا اظهارنظری نکرد.
-سرم داره سوت می کشه.
-یکم گیج کننده اس.
-موندم چطور مردی پدرمه که تا توانست زندگی خودش و برادرش رو خراب کرد.
-ادما شبیه هم نمیشن.
حمیرا بلند شد.
-پاشو بیا یه چیزی بخور.
-به هیچی میل ندارم.
حق هم داشت.
به شدت شوکه بود.
نمی فهمید دارد زندگیش چطور پیش می رود.
از جایش بلند شد تا به اتاقش پناه ببرد.
فعلا مامنش آنجا بود.
حمیرا با درماندگی نگاهش کرد.
کاش خیلی زود همه چیز درست می شد.

*****
فردین تا شنیده بود پا عقب کشید.
ابدا جرات گفتنش را به شادان نداشت.
سر تمام چیزهایی که تا الان مخفی کرده بود کافی بود.
این یکی را نمی دانست.
توپ در زمین فروزان و شاهرخ باشد بهتر است.
حمید دستگیر شده بود.
تا حدی خیال همگیشان راحت بود.
ولی امروز…
شادان در حال بازی با شیلا بود.
حواسش هم اصلا به اطرافش نبود.
فروزان با نگرانی به شاهرخ و فردین نگاه کرد.
ابدا نمی خواست به دختر بیچاره شوک وارد کند.
ولی آخرش که چه؟
باید می فهمید.
هرچه زودتر بهتر!
خدا حمید را لعنت کند.
همه چیز زیر سر او بود.
همیشه باید خرابکاری می کرد.
هرگز نمی بخشیدش.
درون آتش جهنم بسوزد.
فروزان سرفه ای مصلحتی کرد.
توجه فردین و شاهرخ به او جلب شد.
ولی شادان همچنان سرگرم شیلا بود.
فروزان چشم و ابرو آمد تا یکی یک چیزی بگوید.
ولی آن دو هم می ترسید.
بلاخره فروزان بلند شد.
-شادان برات کیک سیب درست کردم.
شادان سر بلند کرد.
با لبخند گفت: اتفاقا خیلی هوس کرده بودم.
فروزان لب گزید.
-الان میرم بیارم.
در حین رفتن به فردین و شاهرخ اشاره داد.
این ترس اجازه نمی داد کاری کنند.
شیلا تمام عروسک هایش را دورش ریخته بود.
عروسک هایی که ۹۰ درصدشان را شادان خریده بود.
از هر طرح و رنگ و سایزی هم بود.
شیلا عاشق عروسک بود.
آنقدر هم داشت که مجبور شوند نیمی از عروسک هایش را به جای دیگری منتقل کنند.
فروزان رفت با کیک خوشرنگش برگشت.
-بفرمایید.
شادان بلند شد.

دست شیلا را گرفت و بلندش کرد.
فروزان کیک ها را تقسیم کرد و درون بشقاب گذاشت.
دوباره رفت و چای آورد.
هنوز هیچ کدام حرفی نمی زدند.
شادان زیر چشمی نگاهشان کرد.
حس کرده بود عین مرغ سرکنده اند.
انگار می خواهند حرفی بزنند و نمی توانند.
-چی شده؟
همه برگشتند و نگاهش کرد.
فروزان هول شده گفت: هیچی!
-واسه همینه دارین ازم مخفی می کنین؟
شیلا با لذت کیکش را درون دهان گذاشت.
-آبجی حتما باز خرابکاری کردن.
شادان لبخند زد.
شادان به سمت فردین برگشت.
-تو بگو.
-من حرفی ندارم.
واقعا هم ربطی به فردین نداشت.
شاهرخ با طمانیه بلاخره توپ را به دست گرفت.
کمر صاف کرد.
-یه چیزی هست که بدونی.
شادان فنجان چایش را روی میز گذاشت.
قیافه ی جدی شاهرخ مجبورش کرد به دقت گوش کند.
-گوش میدم.
فروزان استرس گرفت.
تا گفته می شد جانش در می رفت.
-خب؟
-چند روز پیش حمیرا اینجا بود.
-مامانم؟ چرا؟
-می خواست کمک کنه حمید دستگیر بشه.
شادان متعجب شد.
-واقعا؟!
-بله!
-خب؟ کمکی هم کرد؟
قضیه داشت جالب می شد.
-کمک کرد.
شادان شوک زده پرسید:حمید دستگیر شده؟
-دیشب.
شادان دستانش را جلوی دهانش گذاشت.
-من باید ببینمش.
فردین دست روی ران پایش گذاشت و فشار داد.
-صبر کن.

-بازم چیزی برای گفتن هست؟
-حمیرا چیز مهمتری گفت که مستقیما به تو ربط داره.
شادان چشمانش را گشاد کرد.
از وقتی حامله شده بود مدام باید با حرف های نگفته شوکه شود.
-چی؟
-در مورد اینکه دلیل بی اهمیتیش به تو…
شادان پوزخند زد.
-خب خداروشکر، پس بلاخره حرف زد.
-تو….دختر حمیرا نیستی.
صدای شاهرخ درون گوشش زنگ خورد.
انگار نفهمید چه خبر است.
فردین با نگرانی نگاهش کرد.
فروزان هم بلند شد و به سمتش خیز برداشت.
شادان به زور آب دهانش را قورت داد.
می خواست لبخند بزند ولی نمی توانست.
شوخی بود دیگر؟
مگر می شود؟
اصلا امکان داشت؟
-یعنی چی؟
-هیچ وقت مادرت نبوده.
-درسته برام مادری نکرد ولی…
-اون اصلا تورو به دنیا هم نیورده.
چرا مدام باید خبرهای بد می شنید؟
مگر چه گناهی کرده بود؟
این همه دیوار در دنیا، همگی باید روی سر او آوار شود؟
دست فردین را گرفت.
-تو یه چیزی بگو.
دست فروزان را گرفت.
-مامان؟
نگاهش روی شاهرخ افتاد.
-من…یعنی مامان من کیه؟
فروزان پشت دستش را نوازش کرد.
-منم، من!
فکر کرد بخاطر بزرگ کردنش می گوید.
غمگین لبخند زد.
-تو همیشه مامان منی، این قضیه هیچ وقت تغییر نمی کنه.
شاهرخ حرف فروزان را اصلاح کرد.
-تو دختر فروزانی شادان.
این شوک دیگر زیادی بود.
شاهرخ بی معطلی ادامه داد: دختر فروزانی، کسی که تورو دنیا آورده فروزانه.
بی حال شد.
این همه خبر را به زن حامله که نمی دادند.
-به فروزان کلک زدن، گفتن بچه اش مرده، دنیا اومدی تورو دادن حمیرا…
اجازه اشک ریختن نداده بود که اشک هایش داشت پایین می آمد.
زنی که فکر می کرد نامادریش است…
بغض خفه اش می کرد.

هرچند که سیلاب راه بیفتد.
-حمیرا بچه دار نمی شد، شاید هم بچه نمی خواست، خودشو به حاملگی زده بود که همزمان با فروز بگه داره زایمان می کنه.
-من میمیرم.
فروزان محکم بغلش کرد.
-آروم باش سنگ صبورم.
فردین هیچ حرفی نمی زد
شیلا هم گنگ ایستاده و نگاهشان می کرد.
بچه ی بیچاره از هیچ چیزی سر در نمی آورد.
-مامان…
عین زنی که یکی از عزیزان را از دست داده شیون به راه انداخته بود.
فروزان مدام سعی می کرد دلداریش بدهد.
فردین بلند شد.
رو به شاهرخ گفت: فکر کنم باید تنها باشن.
حق با فردین بود.
شاهرخ هم شیلا را بغل کرد.
به هوای قدم زدن درون حیاط بیرون رفت.
بهار فصل خوبی بود.
خصوصا که تمام درختان حیاط میوه های نارس داشتند.
شادان سفت به فروزان چسبیده بود.
-مامان، چرا آخه؟
-مهم نیست، مهم نیست.
-مهمه، بخدا دارم می سوزم.
-اینقد گریه نکن، اون بچه ی بیچاره چه گناهی داره؟
نوازشش کرد.
صورتش را بوسید.
اشک هایش را پاک کرد.
-دیر فهمیدیم ولی آخرش فهمیدیم، هیچی عوض نشده، همیشه دخترم بودی، نفهمیدم از خونمم هستی ولی حالا….
خندید.
-باید جشن بگیریم.
-نمی بخشمشون.
-من سپردمشون به خدا و تمام.
-خدا تو جهنم بسوزوندشون.
قرص صورت شادان را گرفت.
بلند خندید.
-دخترمی، دخترمی.
شادان بلاخره میان گریه خندید.
صورت فروزان را نوازش کرد.
-مامان، مامانم…
از صندلی پایین آمد.
مقابل پای فروزان زانو زد.
-نفهمیدی دخترتم بهم محبت کردی…
-تو جون من بودی…

-ممنونم که همیشه بودی مامان.
فروزان صورتش را محکم بوسید.
-عزیزدل من!
***
مقابل حمید نشست.
اصلا دلش نمی خواست حتی درون چشمانش نگاه کند.
خراش بزرگی روی صورتش افتاده بود.
با این دلش هم نسوخت.
شاهرخ هم کنارش بود.
ولی فروزان ترجیح داد نیاید.
فردین هم داخل اتاق نیامد.
-خوشحالی؟
حمید نه نادم بود نه عین خیالش.
خونسرد نگاهشان کرد.
نیشخندی زد و گفت: دنبال چی هستین؟
سروان تنهایشان گذاشته بود که حرف بزنند.
شادان حق به جانب گفت: چطوری دلت اومد در حقم این کارو کنی؟
شاهرخ در حالی که خودش را کنترل می کرد گفت: این اصلا نمی فهمه تو چی میگی.
حمید خندید.
-در عوض تو خوب حرف دخترتو می فهمید.
هم شادان هم شاهرخ اول متوجه ی منظورش نشدند.
فکر کردند حمید مسخره می کند.
-یه جو شعور نداشتی، بزرگی نکردی، خانواده رو دور هم نگه نداشتی…
حمید دست دراز کرد و گفت: داداش داشتم دیگه، تو که جای من اینکارو کردی، زنمو صاحب شدی.
شاهرخ با خشم گفت: خفه شو، زن تو؟ یادت رفته بهش تجاوز کردی…
نباید این حرف ها جلوی شادان زده می شد.
ولی چه بهتر که بداند.
حمید شورش را درآورده بود.
شادان با دستی که به ران پایش چنگ زده بود گوش می داد.
-حقت نبود.
-حق تو بود؟ با حسادت و کینه می خواستی به کجا برسی؟
-به جایی که ۲۰ سال زن و بچه تو گرفتم.
باز هم حرفش جوری بود که آنها حالیشان نشود.
-عاقبت که چی؟ این تویی که بازنده شدی.
-من بازنده نیستم.
شاهرخ پوزخند زد.
-چی داری؟ کو اموالی که به ارث بردی؟ کو زن و بچه هات؟ کو اعتبار و آبروت؟ همه چیزتو از دست دادی.
حمید باعث شد صورت حمید درهم شود.
-چون سایه ی نحس تو همیشه رو زندگیم.
-به داشته های خودت قانع بودی کار به اینجا کشیده نمی شد.
شادان سر بلند کرد.
نگاهش غبار گرفته بود.

انگار از لابه لای حرف های حمید بلاخره نکته را گرفت.
با بغض گفت: دخترت نیستم؟ تو منو از پدر و مادر اصلیم گرفتی…
شاهرخ هنگ کرد.
متعجب به شادان نگاه کرد.
-دختر باهوشی هستی، اونموقع ها هم خیلی باهوش بودی.
شادان دستش را دراز کرد و دست شاهرخ را گرفت.
-بابای من…
شاهرخ تازه متوجه شد دارد چه می گذرد.
چشمانش درشت شد.
حمید با خنده ی شیطانی گفت: نگفته بود شادان دختر من نیست؟ دختر توئه!
شاهرخ لحظه ای متعجب نگاهش کرد.
ولی یکبار عین یک گردباد بلند شد.
مشت محکمی توی صورت حمید زد.
-حیوون، حیوون، حیوون.
شادان بازویش را سفت گرفت.
حمید دستی به صورتش کشید.
دوباره خندید.
-چرا فکر نکردی این دختر این همه به تو و مادرش شبیه هست ولی به من و حمیرا نه؟!
شاهرخ دهان باز کرد حرفی بزند.
ولی چه می گفت؟
به آدم های پست چه باید گفت؟
-من هیچ وقت به فروزان تجاوز نکردم.
خون درون صورت شاهرخ به قدری بود انگار رگ هایش بخواهد بترکد.
-فروزان از تو حامله شد وقتی یواشکی رفتی صیغه اش کردی که کسی نفهمه.
شادان گریه اش گرفت.
آدم های عوضی پدر و مادرش شدند.
آدم های درست در زندگیش فامیل دور.
شاهرخ دوباره به سمتش هجوم برد.
ولی شادان محکم بغلش کرده بود.
حمید ولی کوتاه نیامد.
ادامه داد.
-صیغه نامه تونو خودم پیدا کردم، می خواستم نشون حاج بابا بدم ولی حمیرا نذاشت، فکر حمیرا بود که از فروزان بچه دار بشیم و بعدم بذاریم بره.
شاهرخ دیگر تحمل نداشت.
یا حمید را همین جا می کشت.
یا باید از این اتاق بیرون می رفت.
شادان مجبورش کرد بیرون برد.
شادان بالای سر حمید ایستاد.
دستش را جلو آورد و صورت حمید را نوازش کرد.
-برای این چند سالی که در حقم پدری کردی ممنون.
حمید وا رفت.
کم آورد.

شادان کیفش را برداشت و از اتاق بیرون رفت.
نمی خواست بیشتر از این بشنود.
حمید اما دستانش را روی صورتش گذاشت و گریست.
بدبختی که شاخ و دم ندارد.
عملا بدبخت شده بود.
همه را یک جا از دست داد.
دیگر هیچ چیزی نداشت که بخواهد نگه دارد.
حتی حمیرا هم می رفت.
سینا هم که خیلی وقت بود بریده بود.
خدا همه ی درها را رویش بست.
**
حال شاهرخ اصلا خوب نبود.
انگار دنیا روی سرش آور شده.
نمی فهمید باید چه کند.
نه می توانست با شادان روبرو شود نه فروزان.
به محض اینکه از کلانتری بیرون زد سوار ماشین شد.
شادان هم همراه فردین بود.
صورت شادان اشکی بود.
فردین گیج و منگ بود.
مثلا رفته بودند دل حمید را بسوزانند.
ولی حال خودشان بدتر بود.
به شادان کمک کرد و سوار ماشین شد.
شاهرخ رفته بود.
حتی پشت سرش را هم نگاه نکرد.
فردین بلاخره طاقت نیاورد و پرسید: چی شده؟ این چه حال و روزیه؟
شادان انگار منتظر همین سوال بود.
جوری بلند زیر گریه زد که فردین وحشت کرد.
دست و پایش را گم کرد.
-چی شده شادان؟
هر دو دست شادان را گرفت و به سوی خودش چرخاند.
-چی شده دختر؟ چی شده؟
-اینقد…گفتنش برام…سنگینه، که دارم…دق می کنم.
فردین عصبی شد.
حمید باز چه کار کرده بود؟
-برو خونه، من باید یکم بخوابم.
فردین ماشین را روشن کرد و حرکت کرد.
بدتر اینکه درون حاملگی شادان باید همه ی این اتفاقات می افتاد.
شادان روحیه ی ضعیفی نداشت.
ولی وقت مدام اتفاقات بد بیفتد البته که روحیه از دست می رود.
آدمی مگر چقدر تحمل دارد.
از گوشت و استخوان است.
از سنگ که نیست.

فردین به سمت خانه رفت.
ولی ذهنش درگیر بود.
نمی خواست با سوال پرسیدن مدام اعصاب شادان را بهم بریزد.
بلاخره خودش می گفت.
رسیده به خانه توقف کرد.
ماشین را به پارکینگ برد.
به شادان کمک کرد تا بالا برود.
درکش می کرد.
الان زیادی بهم ریخته بود.
اصلا نباید اجازه می داد شادان حمید را ببیند.
این مرد که خیر و برکتی در زندگیشان نداشت.
همه اش بدبختی پشت بدبختی.
حتی برای حمیرایی که عاشقش بود هم بدبختی آورد.
زن بیچاره را معلوم نبود به هوای چه تا ایران کشاند.
سوار آسانسور شدند.
بالا رفتند.
شادان دیگر گریه نمی کرد.
اما ضعف شد.
حتی عصبی هم نبود.
اما غم تمام تنش را اشغال کرده بود.
جنگجوهای سمجی بودند.
آسانسور ایستاد و پیاده شدند.
-خوبی؟
-یکم ضعف دارم.
فردین کلید انداخت و داخل شدند.
او را روی مبل گذاشت.
فورا از یخچال آب پرتقال آرود.
درون لیوان ریخت و به دستش داد.
-بخور حالت جا بیاد.
-میلم نمی کشه.
-می دونم، ولی برای سلامتی خودته، لطفا بخور.
شادان به اجبار لیوان را گرفت و تا نیمه خورد.
دستش را دراز کرد و گفت: من باید بخوابم فردین.
فردین دستش را گرفت و بلندش کرد.
حالا دیگر به وضوح شکمش بالا آمده بود.
ولی هنوز تصمیم به اینکه جنسیت بچه را ببینند نگرفتند.
با هم به اتاق خواب رفتند.
کمکش لباس هایش را درآورد.
ملاف را کنار زد.
شادان روی تخت دراز کشیدو
-خسته ام، انگار سال هاس که نخوابیدم.
-کاش می گفتی چی شد.

شادان غمگین لبخند زد.
-حمید پدرم نیست.
چشمان فردین گشاد شد.
-درست شنیدم؟
-درست شنیدی.
پلک هایش را روی هم گذاشت.
به آرامی لب زد.
-عموم، بابام شده.
فردین وا رفته روی تخت نشست.
اصلا متوجه ی این ارتباطات نشد.
نمی فهمید اصلا چه خبر است.
پلک های شادان بسته بود.
ظاهرا دیگر نمی خواست حرف بزند.
اجباری هم نبود.
پس شاهرخ برای همین رفت.
صورت سرخش و دست های مشت شده اش…
خدا لعنتش کند.
ملاف را تا شانه ی شادان بالا کشید.
برخورد فروزان باید جالب باشد.
همه چیز یکهو بهم ریخت.
انگار باورهای همه خراب شده باشد.
از روی تخت بلند شد تا شادان راحت باشد.
می فهمید که چه غوغایی را باید پشت سر بگذارد.
دوره ی سختی بود.
تنهایی لازمه ی تفکرات شادان بود.
از اتاق بیرون رفت.
باید شاهرخ را می دید.
****
از بس زنگ زده نگرانی صدبار شده بود.
نمی فهمید چرا جواب نمی دهد.
گوشی تلفن خانه را روی دستگاه گذاشت.
عصبی دستی به صورتش کشید.
معلوم نبود باز حمید چه غلطی کرده.
وگرنه نباید شاهرخ این همه دیر می کرد.
حتی ناهار هم به خانه نیامد.
شیلا با سروصدا بازی می کرد.
اصلا تحملش را نداشت.
تمام مدت سعی کرده بود کاری به کارش نداشته باشد.
ولی نمی شد.
بلاخره داد زد: شیلا بس کن.
دختر بیچاره کپ کرد.
لب هایش آویزان شد.

-برو تو اتاقت، اینقد دور من نچرخ.
شیلا عبوس و ناراحت از پله ها بالا رفت.
فروزان عین وسواسی ها دوباره گوشی تلفن را برداشت و به شاهرخ زنگ زد.
باز هم گوشیش خاموش شد.
این بار شماره ی فردین را گرفت.
فردین فورا جواب داد.
-جانم.
-خوبی؟
-خداروشکر.
-شاهرخ با تو نیست؟
فردین متعجب پرسید: مگه هنوز خونه نیومده؟
آه از نهاد فروزان بلند شد.
با غم زیاد گفت: نه نیومده.
-نگران نباش میاد.
-چه خبر شده؟
-میاد تعریف می کنه برات.
-پس خبریه.
فردین مکث کرد.
ترجیح می داد شاهرخ بگوید تا خودش.
-هست، ولی خود شاهرخ در موردش حرف بزنه بهتره، باید خیلی دلداریش بدی.
فروزان لب گزید.
-پس حتما یه فاجعه اتفاق افتاده.
-اتفاقا بد نیست.
-گیجم نکن فردین.
فردین خودش هم دچار استرس بود.
حال خودش را نمی فهمید.
-فقط منتظر باش.
فروزان با اضطراب گفت: بگو بمیر.
-دور از جونت.
-سخت شده همه چی!
-از حالا به بعدش دیگه همه چیز همونطوریه که می خوای.
-خدا کنه.
هرچند امیدوار نبود
حمید مدام یک بامبولی داشت.
نمی شد پیش بینی کرد ضربه ی بعدیش چه هست و از کجا وارد می شود.
صدای زنگ باعث شد فروزان بلند شود.
-انگار اومد.
-باهاش حرف بزن فروز.
-فعلا فردین.
تماس را قطع کرد و به سمت در رفت.
درون آیفون نگاه کرد.
شاهرخ بود.

 

فورا دکمه را زد و در باز شد.
جلوی در ایستاد.
شاهرخ با ماشین داخل شد.
انگار کلیدش را یادش رفته بود.
چون هر وقت کلید داشت و با ماشین بود زنگ نمی زد.
استرس سختی به جانش افتاده بود.
نمی دانست باز حمید چه گفته.
چه کار کرده؟
اوف از این مرد، اوف!
شاهرخ ماشین را درون پارکینگ برد.
عین شکست خورده ها با شانه ی آویزان از پارکینگ بیرون آمد.
دل فروزان رفت.
پس فاجعه ای اتفاق افتاده.
لب گزید.
خدا لعنتش کند.
-شاهرخ؟!
شاهرخ سرش را بلند کرد.
نگاهش با نگاه فروزان تلاقی شد.
چشمانش اشکی بود.
انگار نفسش را گرفته باشند.
فروزان به سمتش پرواز کرد.
جلویش ایستاد.
-چی شده؟
-خوبم.
-نمی خوام فعلا از حال داغونت بپرسم وقتی دارم با چشم می بینم.
دستش را گرفت.
یخ بود.
رعشه بر اندام فروزان افتاد.
دستش را کشید و با خودش داخل برد.
او را روی مبل نشاند.
جلویش زانو زد.
-چی شده؟ چی شده شاهرخ؟
-حمید، من فکر می کردم ظلم کردنش در حقم فقط گرفتن تو بود و تموم شد.
اشکش پایین آمد.
مردها که گریه نمی کنند.
ولی وقتی دلشان پی گریه رفت…
اشک ریزانشان دل فلک را هم می سوزاند.
مظلوم می شوند.
بچه می شوند.
ناز نمی کنند.
ولی باید نازشان را بکشی.
باید برایش بمیری.

فروزان هم بغض کرد.
-مگه دیگه چیو ازت گرفت؟ چیزی نمونده بود که بگیره.
-چرا یه چیز دیگه مونده بود، یه چیزی که نه من فهمیدم، نه تو.
فروزان با کنجکاوی پرسید: شاهرخ رک حرفتو بزن.
-شادان…
فروزان وا رفت.
-دختر حمید نبود…
فروزان دستش را روی پای شاهرخ گذاشت تا نیفتد.
-یا خدا!
-دختر منه….دختر من…
صدای گریه ی مردانه اش کل فضای خانه را پر کرد.
سکوتی که حتی شیلا هم درونش نبود شکست.
فروزان بلند شد.
محکم بغلش کرد.
همپای شاهرخ اشک ریخت.
ظلمی که در حق شاهرخ شد خیلی بیشتر از خودش بود.
او حداقل شادان را داشت.
خودش شیرش داد.
بزرگش کرد.
راه رفتنش، مدرسه رفتنش را دید.
ولی شاهرخ…
از همه چیز زندگی دخترش محروم شد.
فقط مانده بود چطور؟
چطور شادان دختر شاهرخ بود؟
او که رابطه ای با شاهرخ نداشت.
تنها رابطه شان همان تجاوز حمید بود و بس!
گونه ی شاهرخ را بوسید.
-برام تعریف کن.
-نذاشتم حمید کامل توضیح بده.
فروزان اشک هایش را پاک کرد.
-پس من میرم می پرسم.
-نرو..
-حالا نمیرم عزیزم، فردا به وکیل میگم یه وقت ملاقات باهاش بگیره.
دست شاهرخ را گرفت و بلند شد.
-بیا مرد من، از امروز خوشبختی، از امروز دوتا بچه داریم، بچه های من و تو…
شاهرخ بلند شد.
همراه فروزان به حمام رفت.
فروزان کمکش کرد تا لباس هایش را درآورد.
-یه دوش بگیر، برات یه چیز خنک میارم.
چقدر ممنون فروزان و درکش بود.
فروزان در حمام را بست و رفت.
شاهرخ زیر دوش فرو رفت.

فروزان نگران حالش بود.
واقعا هم ضربه ی سختی بود.
تا ۵ سال پیش یک بار هم شادان را ندیده بود.
فقط یک اسم از او می دانستند.
آن هم به عنوان بچه ی برادرش.
نه کم نه زیاد.
در همین حد دانسته هایش در مورد شادان بود.
بعد هم که شادان را دید و شناخت عمویش بود.
درون آشپزخانه برایش شربت آبلیمو درست کرد.
چندتا تکه یخ هم درونش انداخت.
لیوان را درون یخچال گذاشت و رفت تا حوله اش را بیاورد.
چون از حمام پایین خیلی کم استفاده می کردند.
حوله را از طبقه ی بالا آورد.
جلوی حمام ایستاد و در را باز کرد.
-تمومی؟
شاهرخ متفکر لبه ی وان نشسته بود.
-خوبی؟
-خوب میشم.
بلند شد.
حوله را از فروزان گرفت و تن زد.
از حمام بیرون آورد.
-برات شربت درست کردم الان میارم.
فورا رفت و برگشت.
لیوان شربت را به دستش داد.
-بخور یکم حال و هوات عوض بشه.
-از حمید نمی گذرم.
-نباید هم بگذری.
کنار شاهرخ نشست.
-وای، شادان، اونم فهمید؟
-اونجا بود.
فروزان ترسیده دستش را روی دهانش گذاشت.
-حالش بد نشه؟
-فردین بردش خونه.
-این چند ماه اخیر مدام داره براش اتفاق هایی می افته که خیلی تو روحیه اش تاثیر می ذاره.
شاهرخ سکوت کرد.
-به چی فکر می کنی؟
-باید کارهای طلاقت رو انجام بدین.
-مگه وکیل همه چیزو آماده نکرده؟
-چرا، فردا می برمش کلانتری.
-باز لازم نیست ببینیش، من میرم.
شاهرخ حرفی نزد.
واقعا هم دیگر طاقت دیدن حمید را نداشت.

این بار دو تا مشت پای چشمش می کوباند.
واقعا ناراحت و عصبی بود.
انگار این اتفاقات پرخاشگرش کرده.
صدای تلفن خان فروزان را از جا بلند کرد.
بلند شد و تلفن را برداشت.
مکالمه اش کوتاه بود.
-نعیم و لادنن، دارن میان اینجا.
شاهرخ شربت آبلیمویش را تا ته سر کشید.
باید جگر سوخته اش کمی خنک می شد.
بلند شود تا برود لباسش را تعویض کند.
-میخوای بهشون بگی؟
-از این به بعد همه باید بدونن.
راهش را گرفت و به سمت پله ها رفت.
-شادان و فردین که می دونن، زنگ بزنم فربد و نگین هم بیان؟
شاهرخ جوابی نداد.
فروزان هم پای تلفن نشست و شماره ی فربد را گرفت.
آنها هم باید می دانستند.
این بازی باید تمام شود.
و البته حمید هم باید به سزای کثیف کاری هایش برسد.
این بار واقعا شاهرخ را بهم ریخت.
تماس با فربد وصل شد.
-جانم فروز…
-امشب بیکاری؟
-چطور مگه؟
-می خوام با نگین بیاین اینجا.
-حتما بازم خبری شده.
-درسته.
-دردسرهای خانواده ی ما تمومی نداره.
فروزان لبخند زد.
-اینبار هم خوبه هم بد.
-خدا رحم کنه.
-منتظرتم.
-باشه میایم.
-منتظریم.
تماس را قطع کرد و بلند شد.
باید برای امشب وسایل پذیرایش را آماده می کرد.
شام هم باید تهیه می کرد.
ولی برای شام به بیرون زنگ می زد.
حوصله و وقت پخت و پز را نداشت.
یک سر به شیلا هم باید می زد.
خیلی بد سرش داد کشید.
یک راست به آشپزخانه رفت.

 

امتیاز دهید به این رمان

Check Also

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۸۳

  -دست خودم نیست، بریدم بخدا. درکش می کرد. وقتی به بن بست برسی دقیقا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.