رمان من یک بازنده نیستم پارت ۵۴

-من سراپاگوشم.
-قصه اش طولانیه.
خانم جان به احترامشان از جایش بلند شد.
-تنهاتون می ذارم.
هیچ کدام حرفی نزد که مانع رفتنش شود.
خانم جان هم به آشپزخانه رفت تا با همدم همیشگیش گلی خانم هم صحبت شود.
-اینکه دختر چند ماهت رها کردی و رفتی هیچ توجیهی نداره.
-درسته، من انموقع خیلی جوون و خام بودم.
-احساس مادریت چی می شد؟
-من از پدرت قول گرفتم که بذاره ببینمت ولی اجازه نداد.
شادان پوزخند زد.
عذر بدتر از گناه همین بود.
بلاخره هر کس برای توجیح کارش باید یک بهانه ی مسخره می آورد.
-باور کردم.
-مدرکش هست، ما تو دادگاه با هم قرارداد امضا کردیم.
شادان پوزخند زد.
-گفتم باور می کنم، حالا چی می خوای؟
-دنبال چیزی نیستم.
-پس این همه مدت چی از جونم می خوای؟
-می خوام مادرت باشم.
-من مادر دارم.
-خودت خوب میدونی فروزان نامادریته.
شادان با پرخاش گفت: کاری که باید مادرم می کرد رو اون انجام داده.
حمیرا اصلا نمی خواست جریش کند.
-باشه حق با توئه، منم حرفی ندارم، فقط به من فرصت بده.
-گفتم مادر نمی خوام.
لحنش سرد و بی احساس بود.
انگار نه انگار مادرش است.
هیچ حسی به این زن شیک پوش نداشت.
-من برگشتم ایران …با برادرت…
ابروی شادان بالا رفت.
پس خانم ازدواج هم کرده.
-خب بسلامتی.
-من هیچی، نمی خوای برادرتو ببینی؟
-نه!
آنقدر رک گفت که حمیرا متعجب شد.
-ولی اون دوس داره تورو ببینه.
شادان پوزخند زد.
-بعد از این همه سال…خوبه والا.
-خواهش می کنم اینقدر ظالم نباش، من با عشق اومدم سمتت.
شادان فقط نگاهش کرد.
واقعا نمی فهمید باید چه جوابی به او بدهد.

هیچ نوع حس عشق یا محبت را در صدای حمیرا دریافت نمی کرد.
انگار یک مشت دیالوگ را حفظ کرده باشد.
شاید هم مشکل از خودش بود.
از بس حمیرا را باور نداشت.
فکر می کرد همه چیزش دروغ است.
-از من توقع چه کاری رو داری؟
-منو تو زندگیت راه بده.
پوزخند زد.
-به همین راحتی؟
-نه می خوام با خودت و دلت کنار بیای.
-بعدش/
-من دوستت دارم شادان.
-باور نمی کنم.
-اگه اجازه بدی باورم می کنی.
دلش نمی خواست آدم جدیدی را وارد زندگیش کند.
حمیرا هم یک آدم جدید بود.
-چی میگی عزیزم؟
-بهش فکر می کنم.
حمیرا لجش گرفت.
از هر دری وارد می شد این دختر رام نمی شد.
با این حال خونسردیش را حفظ کرد.
نمی خواست همه چیز را خراب کند.
-فکر کن، اندازه ی یک عمر فرصت داریم.
شادان کمی با نرمی نگاهش کرد.
شاید هم حمیرا داشت برنده می شد.
-چرا گذاشتی رفتی؟
-حمید مرد آرمان های من نبود.
-قبلش نمی دونستی؟
-مجبورم کردن به ازدواج.
همان قصه ی تکراری همیشگی!
دختری که نمی خواهد را به زور شوهر می دهند.
-هیچ وقت دلت نخواست منو ببینی؟
-آرزوم بود اما حمید لج کرد.
پدرش را خوب می شناخت.
همیشه مرد یک دنده و لجبازی بود.
-متاسفم.
-گذشته ها گذشته.
-کجا بودی این چند سال؟
-سوییس، فرانسه، یه مدت لبنان…
شادان با تاسف سر تکان داد.
-چرا باز برگشتی؟
-من تازه فهمیدم حمید مرده.

شادان متعجب نگاهش کرد.
-پس ارث و میراثی که به نام تو زده چی؟
رنگ حمیرا پرید.
خودش را متعجب نشان داد و گفت: کدوم ارث؟
شادان با تمسخر نگاهش کرد.
-نگو که نمی دونی.
-ولی واقعا نمی دونم.
شادان به سمتش خم شد.
دستانش را در هم گره کرد.
-غیرممکنه اطلاع نداشته باشی چی بهت رسیده.
حمیرا خودش را نباخت.
-ولی واقعا چیزی نمی دونم.
فورا از جایش بلند شد.
-میرم دفتر ثبت اسناد، حتما تو سامانه شون هست… من از چیزی خبر ندارم شادان.
شادان با تردید نگاهش کرد.
رفتار حمیرا جوری بود که انگار واقعا نمی داند.
شادان هم بلند شد.
-باشه پس بهم خبر بده.
-حتما عزیزم.
کیفش را از جلوی پایش برداشت.
-می تونم روی دوباره دیدنت حساب کنم؟
شادان با تردید گفت: خودم زنگ می زنم.
حمیرا سر تکان داد.
-منتظر خبرت هستم عزیزم.
شادان خانم جان را برای خداحافظی صدا زد.
حمیرا دستش را صمیمانه به سمت شادان دراز کرد.
-امیدوارم بتونی منو بلاخره بپذیری.
شادان جوابش را نداد.
فقط دستش را فشرد.
-ممنونم برای امروز.
خانم جان هم به آنها پیوست.
-دختر خیلی زیبایی شدی شادان.
این تعریف را دوست داشت.
لبخند زد.
-ممنونم.
حمیرا با خانم جان هم دست داد.
-از شما واقعا ممنونم، باعث شدین به آرزوم برسم.
-خواهش می کنم، امیدوارم این مشکل حل شده باشه.
حمیرا به شادان نگاه کرد.
-همه اش به شادان بستگی داره.
به سمت در سالن راه افتاد.
-از مهمون نوازیتون ممنونم.

شادان و خانم جان بدرقه اش کردند.
خانم جان در را بست و به شادان نگاه کرد.
-باهم کنار اومدین؟
-نه کاملا.
-پشیمونه.
ابدا حس پشیمانی را از او نگرفت.
-عمر کوتاهه دخترم، هم خون هاتو کنار خودت داشته باش.
-چشم.
***
نگاهی به کار خودش انداخت.
ذوق زده بود.
هرجا توانسته بود شمع های بلند و سفید گذاشته بود.
روی تخت پر بود از رزهای قرمز پر پر شده.
درون اتاق خواب یک میز گذاشته بود با رومیزی سفید رنگ.
یک گلدان پر از گل های رز قرمز وسط بود.
اهل مشروب های الکی نبودند.
اما یک شب هزار شب نمی شد.
محض یکی دو تا پیک.
آن هم با همسرش.
نعیم برایش جور کرده بود.
یک مشروب فرانسوی اصل!
قبلا هم خورده بود.
با مازیار…
چند باری البته.
هر بار هم از مزه اش خوشش نیامد.
ولی گرمش می کرد.
دوز هیجان و سرخوشیش را بالا می برد.
کارهایی می کرد که در حالت عادی عمرا اگر انجامشان می داد.
موهای تکه شده عین یک سالاد میوه ی زیبا، تزیین شده روی میز بود.
درون ظرف دیگری هم زیتون بود.
زیتون شور را دوست داشت.
می خواست کیک هم بگذارد.
ولی از بس فردین تاکید می کرد شیرینی را در فهرست غذاییش کم کند کمتر می خورد.
نگاهی به ساعت انداخت.
باید دیگر پیداش می شد.
درون آینه به خودش نگاه کرد.
یک دوکلته ی قرمز به تن داشت.
موهایش را دم اسبی بالای سرش بسته بود.
آرایش لایت و شیکی هم به صورتش داشت.
سروس جواهری که فردین برایش خریده بود را هم انداخته.
همه چیز برای یک شب خوب و برنامه ریزی شده محیا بود.
صدای زنگ کمی او را هول کرد.

هیجانش را کنترل کرد.
به سمت در رفت.
می دانست خودش کلید دارد.
ولی همیشه محض اینکه او در را باز کند زنگ میزد.
از این کارش خوشش می آمد.
جلوی در لبخند زد.
در را به رویش باز کرد.
فردین خسته و کمی آویزان مقابلش بود.
اما به محض دیدن تیپ و قیافه ی شادان، کمر صاف کرد.
متعجب نگاهش کرد.
-ببخشید خانم من اشتباه نیومدم؟
شادان یقه ی لباسش را با خنده گرفت.
او را به داخل کشاند و در را پشت سرش بست.
فردین کیفش را رها کرد.
دستانش را دور شادان حلقه کرد.
-چه خبره خانم خانما؟
خیره ی لب های سرخ شادان شد.
-چقدر خوشگل شدی؟
شادان با دلبری سرش را کمی کج کرد.
-یه خبرای خوبیه.
فردین او را به خودش چسباند.
-داری تحریکم می کنی؟
شادان خندید و گفت: شاید.
از فردین جدا شد.
دستش را کشید و به سمت اتاق خواب کشاند.
-چرا اتاق خواب؟
شادان بلندتر خندید.
می دانست دارد شیطنت می کند.
به محض ورود به اتاق خواب فردین دستانش را دور خودش گرفت.
-نمیام، تو می خوای بهم تجاوز کنی.
-مسخره.
فردین با ذوق به کارهایی که شادان کرده بود نگاه می کرد.
-نگفتی چرا؟
شادان شانه بالا انداخت.
-بذارش پای خوش گذرونی.
فردین تکه ای از آناناس را درون دهان گذاشت.
-من عاشق این خوشگذرونی هام.
بوسه ای تند روی لب شادان گذاشت.
به سمت شیشه ی مشروب رفت.
متعجب پرسید: میخوری؟!
-گاهی، شاید سالی یه بار.
فردین زرورق شیشه را باز کرد.

سر کاچویی را با در باز کند پیچی مخصوصش باز کرد.
شادان کنارش ایستاد.
دست دور کمرش انداخت.
فردین جام ها را تا نیمه پر کرد.
شیشه را کنار گذاشت.
دست را دور شادان حلقه کرد.
-برنامه چیه؟
شادان با ذوق گفت: یه بچه!
فردین ابرویش را بالا انداخت.
-گفتم یه چیزی هست.
شادان شانه بالا انداخت.
-خواستم رمانتیکش کنم.
فردین گونه اش را بوسید.
-حسابی رمانتیک شد، نیومده دارم حسودی می کنم.
شادان بلند قهقه زد.
امان از دست این مرد!
گونه ی فردین را کشید.
-تو که بچه تری آخه!
فردین هر دو جام را برداشت.
یکی را به دست شادان داد و دیگری درون دست خودش.
قرار نبود ادای خارجی ها را درآورند.
نه لیوانی بهم کوبیدند.
نه بسلامتی گفتند.
شادان با احتیاط کمی مزمزه کرد.
مزه اش را اصلا دوست نداشت.
فردین جرعه ای نوشید.
فورا زیتونی درون دهانش گذاشت.
به شادان و تردیدش لبخند زد.
-ببینم تو چطوری میگی خوردم؟
-کل این خوردن من سه بار میشه و بس!
-آماتور!
شادان خندید.
به زور جرعه ای نوشید.
جامش را روی میز گذاشت.
از میوه های شیرین چند تا درون دهانش گذاشت.
میز را دور زد.
دستگاه پخشی را که به اتاق خواب آورده بود را روشن کرد.
موزیک ملایمی پخش شد.
به سمت فردین رفت که نوشیدنیش را تمام کرده بود.
دستش را گرفت.
فردین فورا دور خودش تاباندش.
بوسه ی محکمی روی گونه اش گذاشت.

از میز فاصله گرفتند.
همدیگر را بغل گرفتند و شروع کردن رقصیدن.
-پسر باشه.
شادان ابرو بالا انداخت.
-مگه دختر چشه؟
-پسر شاخ و شمشاد من میشه.
شادان ابرو بالا انداخت و گفت: یعنی اگه دختر باشه دوسش نداری/
من غلط بکنم.
به پهلوی شادان فشار آرامی آورد.
-پس چی میگی؟
شادان فقط خندید.
-هرچی می خواد باشه، مهم نیست، اصلا دوقلو باشه.
شادان این بار بلندتر زیر خنده زد.
-دوس داریا.
مشتی به سینه ی فردین زد.
-خیلی بدجنسی فردین.
فردین یکباره او را به عقب هول داد.
دستش را بالا گرفت.
دو بار شادان را دور خودش چرخاند و برگشت.
دوباره به تخت سینه اش خورد.
شادان با عشق به چشمانش نگاه کرد.
فردین بوسه ای روی سرشانه ی لختش زد.
خط سینه اش کاملا مشخص بود.
پایین آمد و درست بالای سینه اش را بوسید.
-میدونی هر روز بیشتر از قبل منو به خودت وابسته می کنی شادان؟
آنقدر صداقت در حرف هایش بود که شادان هم زیر گلویش را بوسید.
-مییدونم، بهتر از هرکسی می دونم.
پشت لباس شادان از بالا تا نزدیکی نشیمنگاهش با بند بسته شده بود.
فردین او را چرخاند.
از پشت بغلش کند.
-هیچ وقت سیرم نمی کنی.
با دست آزادش بند لباسش را کشید.
بند را با خشونت رو زمین انداخت.
کمر لخت شادان را بوسید.
-وسوسه می ندازی به جونم.
-خوشحالم.
-میمیرم برات.
شادان به سمتش چرخید.
کتش را از تنش در آورد.
متوجه شد که داغ کرده.
مشغول باز کردن دکمه ی لباسش شد.
فردین جام نیمه شادان را برداشت و سر کشید.

-می خوری برات بریزم؟
-یکم.
آخرین باری که مشروب خورده بود سوئد بود.
با ماتیار کنار هم بودند.
بسلامتی همدیگر و رفتنشان به ایران.
هر دو جام را دوباره پر کرد.
به سوی شادان آمد.
شادان پیراهن فردین را روی زمین انداخت.
جامش را از فردین گرفت.
این بار بدون ملاحظه یک باره همه را سر کشید.
فردین با شیطنت می خندید.
شادان مست را تا به حال ندیده بود.
لیوان خودش را هم تعارف کرد.
-از مزه اش متنفرم.
فردین بلند خندید.
-یکی دیگه مونده.
لیوان را از فردین قاپید.
بعدی را هم بالا فرستاد.
سرش داغ شده بود و کمی گیج می رفت.
فردین لباس را کامل از تن شادان دراورد.
یک دو تیکه سیاه به تن داشت.
با اشتیاق تن برهنه اش را در آغوش کشید.
-زندگی منی تو دختر.
لب به لبش چسباند.
آب دریا بود انگار…
هرچه می نوشید کمتر سیر می شد.
باید برای خودش و این حرص سیری نشدنیش بمیرد.
دستش روی تن شادان غواصی می کرد.
اندام زیبا و منحصر به فردش!
بدون کم و کاستی بود.
لب از لبش جدا کرد.
به گردنش رسید.
هر دو داغ بود.
عین یک آتش گداخته که مدام هیزم به تنش بریزی.
-می خوامت شادان.
آخر هم دست انداخت زیر پایش و بلندش کرد.
به سمت تخت بردش.
آرام روی تخت نهادش.
-حتی اگه هرروز هم رابطه داشته باشیم بازم دلم می خواد کشفت کنم.
شادان خندید.
هروقت فردین اینگونه حرف می زد لال می شد.
دوست داشت فقط و فقط بشنود.

فردین روی تنش خیمه زد.
به آرامی دو تکه اش را درآورد.
تمام بدنش نقطه به نقطه اش را بوسید.
جوری که شادان نفس کم آورد.
فردین که بالا آورد با لذت همراهیش کرد.
تصمیمش را گرفته بود.
از امشب برنامه شان بچه بود.
یک دختر یا پسر زیبا و سالم.
کار تمام شد.
اما نه با عجله.
همه چیز با عشق و لذت بود.
آرام و نوازشگر.
جوری که شادان در آخر فقط لبخند زد.
ملاف را تا بالای سینه اش بالا کشید.
عرق کرده بود و احساس سرما می کرد.
موهایش روی بالش پخش بود.
سرش کمی گیج می زد.
با این حال، حالش خوبِ خوب بود.
فردین نفسی بیرون داد.
شادان با شیطنت گفت: خسته نباشی.
فردین لبخند زد.
روی پهلو شد و به شادان نگاه کرد.
-امیدوارم یه بچه جای منو نگیره.
-باز حسودی کردی؟
-نه، ولی بچه دردسرهای خاص خودش رو داره.
-ما از پسش برمیام.
-امیدوارم.
به شادان نزدیک شد.
-بغلم کن.
-الهی بچه کوچولو، بیا بغلم.
دستانش را باز کرد و هیکل درشت فردین را بغل کرد.
فردین بالای سینه اش را بوسید.
-شام چی داریم؟
-فسنجون.
-مخصوص من دیگه؟
شادان با خنده گفت: مگه تو کسی دیگه ایم هست؟
-آره، تو و بچه ات.
شادان بلندتر خندید.
-بذار بیاد کافر، بعد بگو بچه ات.
فردین محکم چلاندش.
-من نوکر خودشو و مامانشم.
-شام آماده اس پاشو بریم که خیلی گشنمه.

هر دو زود لباس پوشیده از اتاق بیرون آمدند.
شادان زود به سرویس بهداشتی رفت.
کارش که تمام شد رفت تا میز را بچیند.
میز و غذاها را با سلیقه ی خودش تزئین کرد.
گلدان گل رزهای سرخش را وسط میز گذاشت.
کار که تمام شد فردین آمد.
دستی به سرو رویش کشیده بود.
هنوز کنار شقیقه اش کمی خیس بود.
-به به بانو چیکار کرده!
شادان لبخند زد.
-نوش جان.
فردین پشت میز نشست.
-ممنونم خانم.
شادان هم روبرویش نشست.
-فردا میرم یه سر به مامان بزنم.
-بذار شب با هم بریم.
-باشه شب میریم.
-تو خونه که حوصله ات سر نمیره؟
قاشق پری در دهان گذاشت.
-نه، همچی خوب و عالی.
-انگار منتظر بودی واقعا سرکار نری.
شادان لبخند زد.
-اینجوریام نیست.
-قراره با نگین برم برای خریدهای نی نی.
-یه تجربه برای خودت.
شادان با اشتیاق گفت: وای آره.
فردین به ذوقش لبخند زد.
واقعا خوشحال بود که خود شادان به این نتیجه رسید که باید بچه دار شوند.
بدون اینکه متهم به زور گفتن شود.
خواست قبلی خودش مهمتر بود.
خدا را شکر که حل شد.
*******
-نقشه ات چیه؟
حمیرا لبخند زد.
-سخت نگیر شاهرخ.
شاهرخ ابروهایش را درهم گره کرد.
-نیا سراغ شادان.
-دخترمه، تو حق تعیین تکلیف برای منو نداری.
-۲۷ سال مادرش نبودی، حالا مادرشی؟
-چرا سعی می کنی تو زندگی من و دخترم دخالت کنی؟
شاهرخ پوزخند زد.
این زن آنقدر مارمولک بود که خدا می دانست و بس!

-می دونی که نمی ذارم سوء استفاده کنی.
حمیرا دریده گفت: این چه طرز حرف زدنته؟ انگار جایگاه خودتو نمی دونی؟
به کافه ی شیکی که نشسته بودند نگاه کرد.
-حمید زنده اس.
حرفش سوالی نبود.
خبری بود.
رنگ حمیرا پرید.
-زده به سرت؟
-بهش بگو منتظرم برای طلاق فروزان اقدام کنه، چون با وجود زنده بودنش فروزان بازم زن اونه.
حسادت اشکاری روی چهره ی حمیرا نشست.
-حمید مرده.
-تو لازم نیست گواهی فوت صادر کنی زن داداش.
لبخند زد.
-پسرت….سینا…
حمیرا هنوز قیافه اش جدی بود.
انگار نمی خواد خودش را ببازد.
-پسر خودت و حمیده، وقتی شادان اومد دنیا، تو باز باردار شدی.
حمیرا با پرخاش گفت: خب که چی؟ اینا چیو ثابت می کنه؟
-بهش بگو منتظرشم.
-خواب دیدی خیره.
-نه، اتفاقا، حالا دیگه نوبت شماست.
از جایش بلند شد.
-ممنونم که اومدی زن داداش.
مطمئن بود که حمید هیچ وقت طلاقش نداد.
آنقدر عاشق حمیرا بود که عمرا طلاقش می داد.
طبق تحقیقاتش هم هنوز زنش بود.
هیچ طلاقی ثبت نشده.
سینا هم برادر واقعی شادان بود.
باید با شادان حرف می زد.
سینا قضیه اش از حمیرا و حمید جدا بود.
باید خواهرش را می شناخت.
-روز خوش.
دست حمیرا مشت شد.
شاهرخ صورت حساب را پرداخت کرد و از کافه بیرون زد.
حمیرا فورا به حمید زنگ زد.
عصبی بود.
از کجا فهمیده بود حمید زنده است؟
به محض سه بار بوق خوردن جواب داد.
-بله؟
-کجایی؟
-خونه!
-دارم میام.

-چی شده؟
-شاهرخ فهمیده زنده ای!
-چطور؟
-نمی دونم.
-لعنتی.
-بمون میام.
-منتظرم.
تماس را قطع کرد.
گوشی را درون کیفش گذاشت و از کافه بیرون زد.
اطراف را پایید.
خبری از شاهرخ نبود.
سوار تاکسی شد و به خانه ای که اجاره کرده بودند رفت.
کمی عصبی بود.
حمید احمقانه همه چیز را نابود کرد.
آنقدر قمار کرد که تمام اموالشان را به باد داد.
از همان جوانی به قمار علاقه داشت.
منتها با وجود فروزان دستش کوتاه شد.
کاری که فروزان کرد او هرگز نتوانست انجام بدهد.
کلید انداخت و داخل خانه شد.
حمید پای تلویزیون لم داد بود.
خراش توی صورتش به شدت در ذوقش می زد.
سر یکی از قمار بازی هایش دعوا شد.
همان جا هم بازو هم صورتش چاقو خورد.
آن وقت ها که تازه زنش شده بود نمی فهمید که این همه شرور است.
ولی حالا…
چهار سال پیش که آمد…
همه چیز روی دیگری پیدا کرد.
کیف و کلید را با خستگی روی مبل رها کرد.
-چته؟
-می خوای چیکار کنی؟
-فعلا هیچی.
حمیرا با عصبانیت گفت: یعنی چی؟ دست روی دست گذاشتی که معجزه بشه؟
-تو فعلا روی شادان کار کن.
-که مثلا تو چه غلطی بکنی؟
حمید تیز نگاهش کرد.
-شاهرخ گفت میای فروزان رو طلاق میدی.
حمید پوزخند زد.
-کور خونده.
حمیرا با عصبانیت داد زد: یعنی چی؟ مگه تو حسی بهش داری؟
حمید جوری نگاهش کرد انگار دارد یک موجود خنگ را می بیند.
-تو نمی فهمی.
-بگو بفهم.

-طلاق فروزان آخرین راه حله.
حمیرا گردن کج کرد.
-یعنی چی؟
-بمونه برای بعد.
-برام توضیح بده.
-نمی خوای یه ناهار درست کنی؟
قبلا حمید برایش ابهت داشت.
از او حساب می برد.
آدم حسابش می کرد.
اما هر چه بیشتر گذشت.
عشق و علاقه اش کمرنگ تر شد.
طلاق که گرفت از زور حسادتش به فروزان بود.
از تقسیم کردن مرد زندگیش!
هوو را نمی توانست بپذیرد.
برای همین رفت.
ولی حمید هرگز طلاقش نداد.
هر کاری کرد طلاقش نداد.
چیزی هم بر علیه اش نداشت که طلاق بگیرد.
حامله هم بود.
مجبور بود با شرایط کنار بیاید.
با این حال از ایران رفت.
سینا به دنیا آمد.
ولی برنگشت.
هیچ نشانی هم از خودش به حمید نداد.
آنقدر رفت تا بلاخره بعد از چندین سال ۵ سال پیش پیدایش کرد.
قید فروزان و شادان را زد.
جمع کرد و آمد.
اما چه فایده؟
هیچ علاقه ای نمانده بود.
حمید فقط یک شوهر در شناسنامه اش بود.
پوفی کشید و به اتاق رفت.
لباس هایش را تعویض کرد.
-سینا کجاس؟
-نمی دونم.
این پسر هم معلوم نبود چه مرگش است.
درون خانه بند نمی شد.
مدام بیرون می پلکید.
وارد آشپزخانه شد.
-زنگ بزن بگو بیاد خونه.
حمید کاری نکرد.
بلاخره می آمد دیگر.
حمیرا تکه گوشتی بیرون گذاشت.

با این مرد هیچ غلطی نمی توانست بکند.
***
چهره اش به شدت متفکر بود.
اخم هایش درهم فرو رفته.
حرف نمی زد.
فقط به نقطه ای خیره بود.
از وقتی فهمیده بود حمید زنده اس همه ی اعصابش بهم ریخته.
دلشبه حال ثروتی که خبر داشت حیف و میل کرده نمی سوخت.
نگران فروزان بود.
زنی که با وجود زنده بودن آن نسانس دیگر زنش بود.
کارد می زنی خونش نمی آمد.
باید با فروزان هم حرف می زد.
این قضیه روی زندگی جفتشان تاثیر می گذاشت.
با این حال به وسیله ی وکیلش فورا شکایت نامه ای را بر علیه حمیرا و حمید تنظیم کرده و به دادگاه فرستاده بود.
آدرس حمیرا را داشت.
حتما حمید هم همان جاها بود.
باید فروزان را طلاق می داد.
این زن مال خودش بود.
حقش بود.
فروزان با لبخند در حالی که تازه از آرایشگاه آمده بود به سویش آمد.
موهایش را تازه رنگ کرده بود.
این بولند خوش رنگ به پوست سفیدش می آمد.
خم شد و گونه ی شاهرخ را بوسید.
شاهرخ ممانعتی نکرد.
زنش بود.
حالا حلال یا حرام.
مهم نبود.
دست فروزان را گرفت و کنار خودش نشاند.
سرش را درون گردنش فرو برد.
نفس عمیقی کشید.
-چی شده شاهرخ؟
-حتما باید خبری بشه؟
-نه، ولی ناراحتی.
گردنش را بوسید.
-دل تنگتم فقط.
حس می کرد اتفاقی افتاده.
-عین همیشه نیستی.
-خوبم خانم.
فروزان دستانش را دور صورتش حلقه کرد.
-چی ناراحتت کرده؟
-تو چرا اینقد خوب حال دلمو می فهمی؟
-چون عاشقتم.

لبخندی به خوبی کشف یک کهکشان تازه روی لب شاهرخ نشست.
-خداروشکر که هستی فروزان.
-حالا نمی خوای بگی چی شده؟
-دونستنش ناراحتت می کنه.
-می دونی که برام مهم نیست، حداقل دونستنش باعث میشه تنهایی ناراحت نباشی.
-همین کارو کردی که این همه دلبسته اتم.
فروزان لبخندی ملیح روی لب آورد.
-بهم بگو شاهرخ.
شاهرخ محکم بغلش کرد.
جرات نداشت وقتی می گوید چهره اش را ببیند.
-حمید….
نفسش را به تندی بیرون داد.
-حمید زنده اس.
-چی؟!
زور زد برود عقب.
ولی شاهرخ محکم نگه اش داشت.
-همین جا بمون.
-داری باهام شوخی می کنی؟
-نه!
-یعنی چی؟
-با حمیرا برگشته.
این بار نتوانست تحمل کند.
خودش را از آغوش شاهرخ بیرون کشید.
چشمانش درشت بود.
رنگش کمی پریده بود.
انگار ترس به جانش افتاده باشد.
-خوبی فروز؟
-این یه شوخیه؟
بدبختی اینکه شاهرخ اصلا مرد شوخ طبعی نبود.
-درستش می کنم.
بی حال به مبل تکیه داد.
-چطوری؟
-ما بچه داریم، ۴ سال زنم بودی، طلاقتو ازش می گیرم.
-حمید لج می کنه.
-مهم نیست به جرم کلاهبرداری ازش شکایت می کنه، اون با وانمود کردن به مردن مرتکب جرم شده.
-حالم خوب نیست شاهرخ.
شاهرخ دستانش را دورش کرد.
-حلال یا حروم، تو زنمی فروز، نمی ذارم نوک انگشت حمید بهت بخوره یا از این خونه بخوای بری.
به حرف های شاهرخ ایمان داشت.
ولی واقعا شوکه بود.
-شادان می دونه؟
-هنوز هیشکی نمی دونه.

 

امتیاز دهید به این رمان

Check Also

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۸۳

  -دست خودم نیست، بریدم بخدا. درکش می کرد. وقتی به بن بست برسی دقیقا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.