رمان من یک بازنده نیستم پارت ۵

 

 

به محض اینکه وارد خانه شدند، فروان او را جلوی خود نگه داشت.
-چقدر از حرفت دروغ بود؟
-یعنی چی مامان؟
-فردین باهات چیکار کرده؟
نمی توانست هیچ چیزی از فروزان مخفی کند.
اما استثنا این یک بار مجبور بود.
-مامان جان هرچی گفتم عین حقیقته.
فروزان ناراضی نگاهش کرد.
-باشه پس بریم دکتر.
-نمی خواد، فردین آب گرفت صورتمو شستم اتفاقی نمی افته، خیالت راحت.
فروزان متعجب نگاهش کرد.
از فردین این مهربانی بعید بود.
شادان با لب های دردناکش، صورت فروزان را به آرامی بوسید.
-اگه اجازه بدین برم استراحت کنم.
-برات شام میارم.
-نمی خورم مامان، لب هام درد می کنه فعلا نمی تونم چیزی بخورم.
فروزان با دلسوزی گفت: قربونت برم.
شادان لبخند زد.
دست فروزان را فشرد و به سمت پله ها رفت.
پشت سرش فردین داخل شد.
فروزان به سمتش چرخید.
-امیدوارم حرفاتون راست باشه و تو دستت رو این دختر هرز نرفته باشه.
فردین بی صدا به سمت آشپزخانه رفت.
عیشش که پرید.
حداقل معده اش خالی نماند.
-با توام.
-شنیدم فروز.
-خب؟
-همه چیز واضحه، چرا داری سعی می کنی بزرگش کنی؟ دخترتو صحیح و سالم تحویلت دادم.
فروزان پوزخند زد و گفت: خیلیم صحیح و سالم بود.
فردین وارد آشپزخانه شد.
از یخچال کمی ژامبون در آورد و روی میز گذاشت.
فروزان به دنبالش داخل شد.
-نون کجاست؟
فروزان از کابینت برایش نان در آورد و گفت:
-بیشتر از اینا ازت توقع دارم.
فردین پشت میز نشست و گفت: توقع نداشته باش، له له ی دختر حمید نیستم.
لقمه ای برای خودش گرفت.
فروزان پشت چشمی نازک کرد و در حالی که غرغر می کرد گفت: پس چرا گفتی بیایم وقتی این همه باهاش بدی؟
فردین توجهی نکرد و فروزان از آشپزخانه بیرون آمد.
فردین چندین لقمه خورد.
صدای پیامک گوشیش باعث شد آن را باز کند.
از سارا بود.
“ته نامردی بود امشب، بعدا باید برام دوبل وقت بذاری.”

واقعا هم نامردی بود.
شدیدا درون پرش خورده بود.
از پشت میز بلند شد.
ژامبون را درون یخچال گذاشت و از آشپزخانه بیرون آمد.
خوب بود.
یک جور خماری!
از پله ها بالا رفت.
ساختمان در سکوت مطلق بود.
مطمئنا فروزان بعد از سر زدن به شادان یکراست به اتاقش رفته.
خسته پله ی آخر را پا گذاشت.
رسیده به طبقه ی بالا، نگاهش روی اتاق شادان ماند.
بی اختیار قدم هایش به سمت اتاق کشیده شد.
رسیده به اتاق شادان ایستاد.
تردید به جانش افتاد.
می دانست نباید پرده دری کند.
اما تمایل پنهانش باعث شد دستش روی دستگیره بنشیند.
در را باز کرد که صدای جیغ خفه ی شادان بلند شد.
شادان با موهای باز در حالی که لباسش را جلوی تن برهنه اش گرفته بود، با چشمانی درشت نگاهش می کرد.
دیوانه شد.
شاید هم شیطان درون تنش فرو رفت.
داخل شد و در را بست.
شادان با ترس گفت: جلو نیا.
مگر به حرف او بود؟
جلوتر رفت.
شادان فورا لباس را بیشتر دور خودش پوشاند.
اما نمی شد.
باز هم برهنگی داشت.
فردین دقیقا سینه به سینه اش ایستاد.
چانه اش را محکم گرفت.
صورتش که مقابل صورت خودش قرار گرفت.
به لب های زخمیش نگاه کرد.
دختر بیچاره.
شادان نتوانست واکنشی نشان دهد.
می ترسید واکنشش باعث شود لباس از تنش بیفتد.
فردین با میل خودش، انگار که مسخ شده باشد خم شد.
به آرامی لب های شادان را بوسید.
انگار در این دنیا نباشد.
عقب کشید.
شادان را رها کرد.
بی حرف از اتاق بیرون زد.
شادان شل و ول روی تختش افتاد.
تمام تنش گر گرفته بود.
انگاری دردی به دردهایش اضافه شده باشد.
امشب تب می کرد بعد هم می مرد.
به همین راحتی!

فصل ششم
اصلا لازم نبود اجازه بگیرد.
مگر چه کاره بود؟
تازه توی خانه نمی توانست پیدایش کند که اجازه هم بگیرد.
مردک مفت مفت انگار صاحبش شده باشد، مدام اُرد می داد.
باید دنبال کار می گشت.
اصلا مهم نبود که فروزان ناراضی باشد یا به تریج قبای فردین بربخورد.
او کار خودش را می کرد.
چند روز پیش در روزنامه، شرکتی منشی می خواست.
زنگ زده بود.
گفته بودند امروز بیاید.
تیپ دخترانه ی مشکی رنگی زده بود.
البته روسریش را سفید انتخاب کرد.
این همه سیاه بودن، خودش را هم کدر کرده بود.
وارد شرکت شد.
از بزرگ بودنش متعجب شد.
به اطراف نگاه چرخاند.
جلو رفت.
از نگهبانی جلوی در پرسیده بود که کجا برود.
یکراست به سمت ته راهرو رفت.
اتاق بزرگی بود و پر از دخترهایی در سن و سال خودش.
امیدی به قبولی در مصاحبه نداشت.
اما سلام کرده داخل شد.
همان جا نشست.
با یکی دوتا از دخترها صحبت کرد.
نوبتش که شد بعد از درست یک ساعت و نیم، داخل اتاق دیگری شد.
مرد جوانی پشت میز نشسته بود.
روبرویش نشست و با دقت به سوالاتش جواب داد.
بیرون که آمد منشی شماره و اسمش را گرفت و گفت زنگ می زنند.
امید زیادی برای قبولیش نداشت.
از شرکت بیرون زد.
هوا کم کم سرد می شد.
عادت به هوای اصفهان نداشت.
احتمالا یکی از سردترین زمستان های عمرش را طی می کرد.
خودش را کمی جمع و جور کرد.
پول توجیبی هایش کم کم داشت تمام می شد.
عمرا اگر پولی از فردین می گرفت.
ابدا جیره خوارش نمی شد.
پیاده راه افتاد.
تجربه ثابت کرده بود باید با پرس و جو خودش را به ایستگاه برساند.
قبل از اینکه باز گم شود.
اما میل سرکشش برای قدم زدن و کنجکاوی، نمی گذاشت که بی خیال این هوا شود.
از کنار یک گلفروشی رد شد.

چندین دسته گل میخک و داووی درون آب در سطل های سفید بودند.
دلش کمی رنگ برای اتاقش می خواست.
یک دسته میخک قرمز و یک دسته داوودی زرد رنگ برداشت.
همین که خواست وارد شود محکم با مرد سینه به سینه شد.
گلدانی که در دست مرد بود در آخرین لحظه که تعادلش را از دست داد، نزدیک بود نقش بر زمین شود.
دست شادان و مرد جوان هر دو زیر گلدان آمد.
مرد جوان نفسی تازه کرد و به آرامی گفت: نزدیک بود.
شادان با هول دستش را کشید و گفت: ببخشید.
-شما ببخشید خانم، خوبین؟
شادان به گلدان زیبای درون دستش نگاه کرد و گفت: ممنونم. گل زیباییه.
-ممنونم.
شادان گل های خودش را در بغلش فشرد و گفت: من بی توجه بودم، خداروشکر که گلدون نیفتاد.
مرد جوان با لبخند و مهربانی گفت: افتاد هم که افتاد فدای سرمون.
شادان از جلوی راهش کنار رفت و گفت: مزاحمتون نمیشم.
پسر جوان سر تکان داد و گفت: خوشحال شدم خانم.
از کنار شادان گذشت.
بوی ادکلن مست کننده اش حافظه اش را پر کرد.
داخل گلفروشی شد و دسته های گل را حساب کرده از آنجا بیرون زد.
هوا ابری بود.
اما احتمال ریزش باران صفر!
تا جلوی ایستگاه را پیاده رفت.
تا فردین به خانه نرسیده باید خودش را می رساند.
اصلا حوصله یکی به دو کردن با او را نداشت.
مردیکه اصلا زبان نمی فهمید.
بدتر از شمر بود.
خدا کند زودتر این روزها با هر شیوه ای شده تمام شود.
زندگی کردن با فردین واقعا سخت بود.

-بیا بشین.
کنار فروزان نشست.
فروزان پرتقال پوست کنده ای را درون بشقاب روی میز گذاشت و گفت:
-شاهرخ اصفهانه.
فردین نگاهش کرد.
-خب؟!
-قراره موندنی بشه.
-به ما ربطی داره؟
فروزان مستقیم نگاهش کرد و گفت: اومده طلب هاشو بگیره.
فردین گنگ نگاهش کرد.
منظورش را نگرفت.
-متوجه نشدم.
-املاکی که حمید به نام حمیرا زده بود و همچنین عقدی که من با حمید داشتم.
انگار تازه شاخک هایش فعال شده باشد.
-درست فهمیدم؟ بهتره بگی بخاطر تو اومده.
از فردین خجالتی نداشت که بکشد.
رک گفت: درسته.
-حرف تو چیه؟
-باید صبر کنه.
-دوسش داری؟
فروزان بشقاب را کمی به سمتش هول داد و گفت: بخور، شیرینه.

-جوابمو بده فروز.
-برای احساسم به هیچ کس جوابگو نیستم، فقط گفتم بدونی اینجاست!
فردین به مبل تکیه داد.
با طعنه گفت: اطلاع رسانی خوبی بود.
صدای شاد شادان از بالا توجه شان را جلب کرد.
نگاه فروزان به بالا کشیده شد.
شادان از پله ها پایین آمد.
آنقدر هیجان زده بود که چندباری سکندری خورد.
خودش را به پایین که رساند صورتش از خوشحالی برق می زد.
فروزان با لبخند نگاهش کرد و گفت: خیر باشه.
-خیره…
تن صدایش می لرزید.
فردین حتی نگاهش هم نکرد.
-چی شده؟
-از فردا میرم سرکار.
حرفش باعث شد فردین فورا سر بچرخاند و نگاهش کند.
فروزان متعجب نگاهش کرد.
-یعنی چی؟
-یه جا مصاحبه داده بودم قبولم کردن.
دست های فردین مشت شد.
فروزان از جایش بلند شد و گفت: تو کی رفتی برای مصاحبه؟
گره روسریش را محکم کرد و گفت: چند روزی میشه.
فردین بدون اینکه حرفی بزند از جا بلند شد و گفت: آخرشب میام.
برایش نگه داشته بود.
سرخود کار کردن عواقب داشت.
فروزان فقط سر تکان داد.
دوباره به سمت شادان برگشت و گفت: تو به کار کردن احتیاج داری؟ اصلا تو بدون اینکه به من بگی چرا رفتی؟
فردین تنهایشان گذاشت و رفت.
شادان به سمت فروزان قدم برداشت.
اصلا لزومی نداشت این بار راستش را بگوید.
-مامان جان بخاطر پولش که نیست، می خوام حال و هوام عوض بشه،همش تو خونه نشستن منو کسل می کنه.
-مگه خودتو برای ارشد آماده نمی کردی؟
-به جای خودش، من به تنوع احتیاج دارم.
-تو این شهرو نمی شناسی.
-تا کی؟ بلاخره باید یادش بگیرم یا نه؟
فروزان با محبت دست دور شانه اش انداخت.
-عزیزترینم من فقط نگرانتم.
شادان صورتش را بوسید و گفت: نگران نباش، اتفاقی نمی افته،اینم آزمون و خطاست، یادش می گیرم بلاخره.
فروزان دستی به صورتش کشید.
همیشه از پس خودش برمی آمد.
زبر و زرنگ بود و تا جایی که می توانست گلیمش را از آب بیرون می کشید.
حمید همیشه ی خدا مانعش می شد اما او تا می شد راه دیگری پیدا می کرد.
قرار نبود برای دخترکش حمید جدیدی باشد.
وقتی می گفت می تواند یعنی می تواند.
-موفق باشی عزیزم.
-ممنونم مامان.

آرمان با لبخند نارنگیش را پوست گرفت و گفت:تو ازش خوشت نمیاد و گرنه این دختری که من دیدم…
فردین ابرو بالا پراند و گفت:دیدیش؟
آرمان خندید و گفت:حالا چیه یهو راست نشستی!

فردین با کینه و حرص گفت: فقط یه دردسره. نمیشه هم از شرش رها شد.
-فردین…اون فقط یه دختر ساده اس…اتفاقا خیلی مودب و متینه.من ازش خوشم اومد.
فردین پوزخند زد و گفت:مبارکه پس!
چرا این مرد دقیقا همین الان یک تودهنی حسابی می خواهد؟
آرمان فورا ادا آمد:قصد ازدواج ندارم. می خوام تحصیلاتمو ادامه بدم.
-مسخره، چی داری که خوشت نیاد؟ یه آویزون خودسر.
-من میگم یه دختر مستقل، از این زاویه ببین.
-چرا وقتمو تلف حرف زدن در مورد این دختره ی دهاتی می کنی؟
آرمان شانه بالا انداخت و هوای سرد پاییزی را با نفس عمیقی به ریه هایش فرستاد.
-داره سرد میشه.
-کلاسات خوبه؟ با دانشجوها خوش می گذره؟
-یه مشت آدم خنگ…دارم فک می کنم از ترم بعد بیخیال تدریس بشم همون شرکتو بچسبم.
-منم از اول همینو گفتم بهت!
آرمان به پشتی، پشت سرش تکیه داد و پره ای از نارنگی را در دهان گذاشته گفت:احتمالا همین کارو کنم.

ازوقتی با آرمان خداحافظی کرد و به سمت خانه آمد، درفکر این بود چطور خودسری شادان را جبران کند.
عملا او را چغندر هم حساب نکرده بود.
بعد از گم شدنش شرط کرده بود، بدون اجازه بیرون نرود.
باز هم بی توجه به شرط و شروطش رفته بود.
تازه برای خودش کار هم پیدا کرده بود.
این را کجای دلش می گذاشت؟
حقش بود باز دهانش را پر از خون کند.
ماشین را درون پارکینگ زد.
درها را بست و وارد ساختمان شد.
کمی عصبی بود و پر از کینه.
این دختره ی دهاتی هم فتوکپی پدر خرفتش بود.
هرچه می خواست مهربان باشد و ببخشدش نمی شد.
هی دم پرش می آمد.
از پله ها بالا رفت.
رسیده به اتاق شادان مکث کرد.
ساختمان تاریک بود.
فقط با نور چراغ های شب خواب کمی سبز رنگ بود و دید کمی می داد.
فروزان صدردصد خواب بود.
همچنین شادان.
دستگیره ی در را فشرد و در را باز کرد.
آنقدر احمق بود که هیچ وقت در را قفل نمی کرد.
از دیدن چراغ روشن اتاقش جا خورد.
شادان پشت میز نشسته بود و کتابی جلویش باز مطالعه می کرد.
اما صدای باز شدن در ترساندش.
از روی صندلی نیم خیز شد.
نگاهش روی فردین افتاد.
هینی کشید.
فاتحه اش خوانده شد.
این قیافه اصلا مهربان نبود.

فردین داخل شد و در را پشت سرش بست.
شادان فورا بلند شد و گفت: چرا در نمی زنی؟ مثلا اینجا اتاق منه.
فردین ابرو بالا انداخت و گفت: خونه ی منه.
چقدر بچگانه!
احساس می کرد با یک بچه ی تخس طرف است تا مرد جوانی که کلی دک و پز دارد.
پوزخندی زد و گفت: چی از من می خوای نصف شبی؟
-مشخص نیست؟
لحنش موزی گریانه بود.
ترس برش داشت.
قدم عقب گذاشت و گفت: حرمت خودتونو نگه دارید.
آخر هم مشخص نشد تو است یا شما؟
فردین فورا تغییر رویه داد.
ابروهایش بغل به بغل یکدیگر ایستادند.
با لحن خشن و غیرقابل انعطافی گفت: مگه نگفتم بدون اجازه ی من حق نداری بری بیرون از خونه؟ تازه رفتی گشتی کار برا من پیدا کردی؟ اینقد محتاجی؟
بعضی حرف ها درد دارند.
گستاخانه جواب داد: به خودم ربط داره، واسه چی تو کار من فضولی می کنی؟
دختره ی خیره سرِ زبان دراز!
هرچه هیچ نمی گفت چیز دیگری رو می کرد.
قدم بلندی به سمتش برداشت.
سینه به سینه اش ایستاد و گفت:تکرار کن.
از سبز چشمانش می ترسید.
عجیب و غریب بود.
انگار وحشتی به جانش بیندازد.
-برو عقب.
فردین چانه اش را محکم در دست گرفت و گفت: از دخترای سرکش متنفرم.
شادان محکم با دست توی سینه اش زد.
-برو عقب تا جیغ نزدم.
فردین رهایش نکرد.
این روزها سرگرمی جذابی به حساب می آمد.
گاهی می بوسید، گاهی حرصش می داد تودهنی می خورد، گاهی هم لطفی در حقش می کرد.
هرچند در مقیاس بزرگتر دردسری بیشتر نبود.
-پاتو از در این خونه بیرون نمی ذاری.
شادان کلافه و عصبی گفت: به تو ربطی نداره.
فردین چانه اش را رها کرد.
دستش را روی شانه اش گذاشت.
فشار داد و گفت: اونجا تو دهاتتون سرخود بودی تو خونه ی من نمی تونی باشی. من تا حدی خودسریاتو تحمل می کنم، بزنه به سرم حالیت می کنم که کی هستی و جایگاهت کجاست؟
اشکش درآمده بود.
زورش هم نمی رسید تلافی کند.
تقلاهایش هم نتیجه ای نداشت.
-ولم کن ولم کن.
اشکش پایین آمد.
بغض عین ماری چنبره زده، درون گلویش کمین کرد.
فردین بدون دلسوزی با انگشت اشاره اش اشکی که روی گونه اش پایین می آمد را گرفت.
صورتش را به یک سانتی صورتش نزدیک کرد.

ترس شادان حس خوبی به او منتقل می کرد.
بخار دهانش را درون صورت شادان ها کرد.
این بازی کردن های تخریبی را دوست داشت.
ترس القا می کرد اما برای او لذت بخش بود.
شادان چشمانش را بست.
قلبش از این همه نزدیکی ضربان گرفته بود.
انگار چشمان سبز رنگ در حال ذوب شدن روی تنش بود.
با صدایی لرزان گفت: برو عقب!
فردین با بدجنسی نگاهش کرد.
حالش را دوست داشت.
چیزی بین خجالت و ترس و شاید هم لذت!
پوست صورتش را نوازش کرد.
-خوب باش تا بد نشم دختر خانوم.
دستش را از روی شانه ی شادان برداشت و پشت کمرش گذاشت.
حس می کرد انگار به تنش تجاوز شده.
مگر تجربه به عمق است؟
سطحی هم باشد وقتی میل نداشته باشد تجاوز است.
پشت کمرش را نوازش کرد.
داشت وا می رفت.
قیافه ی فردین شبیه ماری شده بود که دور طعمه اش چنبره بزند.
خشم و خشونت روی این دختر جواب نمی داد.
اینبار روشش را تغییر می داد.
انگشتش را زیر گلوی شادان کشید.
دختر بیچاره جوری مسخ شده بود که هر لحظه ممکن بود کف اتاق پهن شود.
فروزان می فهمید چه بلایی بر سر دخترش می آورد به حتم جمع می کرد و از این خانه می رفت.
چنگ زد به پهلویش و با بدجنسی گفت: خودتو جمع کن دختر.
زمان ایستاد.
انگار یکی سیلی محکمی توی صورتش زد.
بر و بر به فردین نگاه کرد.
فردین پوزخندی زد و خودش را عقب کشید.
-باختی بچه!
سیلی دوم دردآورتر بود.
میان زمین و زمان به سرعت به ته دره سقوط می کرد.
دست هایش که تن شادان را احاطه کرده بود عقب کشیده شد.
امشب تب می کرد، فردا می مرد.
فردین به او رودست زده بود.
ناباور نگاهش کرد.
فردین سری با تاسف تکان داد.
-نباید زیاد ادعا کنی دختر جنوبی.
تا آخر عمرش هم می بود خفه اش می کرد.
با دست های خودش می کشتش.
شادان فقط لب زد: با من اینکارو نکن.
-مگه کی هستی؟ برام مهم نیستی، هرجایی نجاتت بدم بخاطر فروزانه نه تو.
شادان دستی به صورتش کشید.

تنش داغ داغ بود.
-یاد می گیری از این بعد برای بیرون رفتنت اجازه بگیری وگرنه از این جلوتر میرم.
شادان با ترس نگاهش کرد.
فردین چشمکی حواله اش کرد و گفت: باید بیشتر مواظب خودت باشی.
خنده اش نفرت انگیز بود.
از اتاق که بیرون زد، انگار فاجعه ای بر شادان گذشته باشد.
عملا فردین او را کشت.
تجاوزی آشکار به جسم و روحش!
این وضع تا کی قرار بود ادامه داشته باشد؟
چرا کسی کمکش نمی کرد؟

به سمت کتابخانه ی کوچکی که ته راهروی باریک طبقه ی بالا بود رفت.
گاهی وقتها حوصله اتاقش را نداشت.
دم و دستک کتابش را جمع می کرد و به آنجا می رفت.
ساعتی مطالعه می کرد.
گاهی هم کتاب شعری بر می داشت و لا به لای خستگی هایش بیتی برای رفع خستگیش می خواند.
جلوی کتابخانه دستگیره را فشرد.
در را باز کرده که صدای فردین بلند شد:گفتم میگم!
اصلا حدس نمی زد که درون خانه باشد.
-نه یادمه…اما می دونی که هنوز زوده.
-زود؟ مسخره اس..
عطسه ی کاملا نابهنگام شادان و سری که به طرفش برگشت.
شادان هینی کشید و قدم عقب گذاشت.
برزخ نگاه فردین ترساندش.
فردین داد زد:اینجا چه غلطی می کنی؟
شادان لب گزید و تند گفت:هیچی…بخدا!
فردین با عجله بلند شده به سمتش آمد و گفت:چی شنیدی؟
شادان پا عقب گذاشت و گفت:هیچی!
فردین پر از خشم یقه ی لباس مشکیش را گرفت و زل زده در چشمانش گفت:گفتم چی شنیدی دختره ی احمق؟
زبان که نبود…از نیش عقرب هم بدتر بود!
بغض کرد از این همه وحشیگری این مرد…
مگر چه کرده بود؟
-بخدا چیزی نشنیدم.
فردین هلش داده یقه اش را رها کرد و گفت:از جلو چشمم گمشو.
شادان پر از بغض و اشکی که لب زده از چشمش از او دور شد.
که باز هم صدایش را شنید:
-دماغشم نمی تونه بالا بکشه مثه یه احمق وایمیسته فالگوش!
خودش را درون اتاقش پرت کرد.
کتاب هایش روی زمین ولو شد و آخر چرا؟
به خدا که هیچ هیزم تری به این مرد نفروخته بود…
از خانه اش هم دزدی نکرده بود.
پس این مرد چه مرگش بود؟

اشک های سر خورده روی گونه هایش را با آستین بافت مشکی رنگش پاک کرد.
خود را به لبه ی پنجره رساند.
چقدر دلتنگ بوشهر بود.
خانم خانه بود و همه مطیع دستوراتش…
هرچند آدم بد شدن و بد کردن نبود اما…
کسی هم جرات نداشت بگوید تک بچه ی حمید خان بالای چشمش ابرو است!
اگر فروزان راضی می شد بروند به کجای دنیا برمی خورد؟
شهر نحس!
مرد نحس!
اینجا را دوست نداشت…اصلا!

فصل هفتم
وارد شرکت شد.
اولین روز کاریش بود.
باز هم به فردین چیزی نگفت.
اما مادرش را در جریان گذاشت.
البته یاد گرفته بود از این به بعد هروقت تنهاست در اتاقش را قفل کند.
حداقل امنیت احساسیش حفظ می شد.
یکراست به سمت اتاق گزینش رفت.
دستور کار را که گرفت، به سمت اتاق رئیس رفت.
همین که همه چیز روی برنامه بود کافی بود.
وارد شد.
میز منشی خالی و مرتب بود.
پشت میزش نشست.
سیستمش را روشن کرد و سررسیدی که قرار بود قرارها یادداشت شود را باز کرد.
بعد یک گلدان کاکتوس می خرید و کنارش می گذاشت.
تازه چندتا از آن مدادهایی که بالای سرشان عروسک داشت هم می خرید.
حس خوبی می داد.
تلفن کنارش که زنگ خورد فورا گوشی را برداشت.
-بله؟
-منشی جدیدی؟
-بله آقا.
-بیا داخل ببینم.
-اومدم.
تماس را قطع کرد و از پشت میزش بلند شد.
تیپ ساده ای زده بود.
از آنهایی که چیزی برای جلب توجه نداشتند.
جلوی در، تقه ای به در زد و داخل شد.
مرد جوانی پشت میز نشسته بود و چیزهایی را یادداشت می کرد.
سلام کرد و تا جلوی میز قدم برداشت.
همین که سایه اش روی میز افتاد مرد جوان سر بلند کرد.
نگاهی به قیافه ی شادان انداخت و گفت: خوش اومدی خانم.
-ممنونم.
-مازیار نامی هستم و شما؟

متین جواب داد: شادان ابدالی…
فامیلش باعث شد مازیار دقیق نگاهش کند.
این روزها آنقدر ابدالی ها نزدیکش بود که دیگر داشت حالش بهم می خورد.
اما قرار نبود بخاطر یک مشابهت فامیلی پاچه ی دختر مردم را بگیرد.
-چیزی از منشی گری می دونی؟
-نخیر.
مازیار ابرویی بالا انداخت و گفت: پس چطور قبولت کردن؟
-بخاطر قابلیت هام.
مازیار با سرگرمی نگاهش کرد.
-اونوقت شما چه قابلیتی داری؟
-من مهندس کامپیوترم و یه برنامه نویس حرفه ای و البته مسلط به زبان انگلیسی!
آهان گفتن مازیار بلند بود.
درون شرکتش چندین برنامه نویس داشت اما همیشه ی خدا یک جای کارشان لنگ می زد.
شاید بهتر بود این دختربچه ی مغرور را هم امتحان می کرد.
کارش خوب باشد جایگاهش قطعا یک منشی ساده نخواهد بود.
-اوکی خانم، پس همکاری خوبی با هم خواهیم داشت.
-حتما.
ورقه زیر دستش را به سمت شادان دراز کرد و گفت: برنامه ی کاری امروز و فردای منه، جوری برنامه بریز که به همه اش برسم.
شادان ورقه را گرفت و گفت: چشم.
-زنگ بزنید آبدارخونه بگید قهوه ی منو بیارن.
-چشم.
-شماره ی همه اتاقا آخر سررسیدی که روی میزته هست.
-چک کردم دیدم.
-عالیه، مرخصید.
سری تکان داد و به سمت بیرون رفت.
مازیار دقیق نگاهش کرد.
از آن دخترهایی بود که عمرا اگر پا می داد.
تازه آنقدر محجبه بود که نتوانست درست سروصورتش را ببیند.
اما تن صدایش…
یک جوری بود.
شدیدا جذاب و دلنشین…
انگار که دلش بخواهد باز بشنود.
پوفی کشید و حواسش را به سیستم جلویش داد.
بهتر بود کارش را می کرد.
برای زمین زدن فردین خیلی فکرها داشت که باید عملی می شد.

نمره ۹۹ زبان انگلیسی برق چشمانش را صد برابر کرد.
استادش که مرد میانسال خوشپوشی بود بالای سرش ایستاد و گفت:آفرین شادان!
شادان پررنگ ترین لبخندش را سخاوتمندانه حراج کرد و گفت:متشکرم استاد.
آیدا کنارش لبخند زد و گفت:آفرین، عالی بود دختر!
-روزا که سرکارم، شب هم بکوب داشتم می خوندم.
-تو کنکور ارشد فک کنم اگه زبانو کامل بزنی پیش نیاز بهت نمی خوره دیگه.
-آره شنیدم، ۹۰ درصد زبانو می زنم.
نفس بیرون داد و لبخند زد…

حس خوبی بود شاگرد اول شدن…
همان وقت ها هم زیاد درس می خواند…
همیشه شاگرد اول بود.
نه اینکه زیادی باهوش باشد ها…
اما بلد بود چه نکاتی را بخواند که بیشتر از آنها در امتحان می آید.
البته زیادی هم می خواند.
کلاسشان که تمام شد دوقلوهای کلاس که دو دختر زیبا بودند گوشی به دست به سمتشان آمدند.
-آیدا جون ببین این چه جوری کار می کنه؟
به آیدا که با دقت داشت برای دوقلوها نرم افزاری را توضیح می داد نگاه کرد و از کلاس بیرون زد.
هوای آزاد لبخند را سنجاق کرد به لب های خوش فرمش…
چرا این همه در این شهر تنها بود؟
غیر از آیدا که گاهی می دیدش هیچ دوستی نداشت.
فک و فامیلش هم آنقدر نوبر بودند که نه تماسی نه احوالپرسی با او داشتند.
انگار غریب به دنیا آمده بود.
بدبختی که شاخ و دم ندارد.
برای او هم همین رنگی بود.
خاکستری رو به تیره!

چفت این در لعنتی چند مدتی بود که خراب شده بود.
اصلا آدم رو زدن به فردین نبود.
یکبار به فروزان گفت.
که قول داد بگوید تعمیرکار بیاورد.
اما انگار فراموش کرده بود.
باز در به رویش قفل شد.
هر روز مکافات داشت.
عصبی لگد محکمی به در کوفت.
خسته از سرکار آمده بود تا مثلا لباسش را عوض کند و بیاید چای مریم خانم را بخورد که درون اتاق گیر افتاد.
بدبختی این بود از بیرون باز می شد اما از داخل نه.
باید زنگ می زد روی گوشی مریم خانم که بیاید بالا!
مادرش که معلوم نبود این روزها کجا می رود.
فردین هم خدا را شکر سرکار بود.
گوشیش را برداشت و به مریم خانم زنگ زد.
زن بیچاره فورا بالا آمد و در را باز کرد.
کمی عصبی بود اما از مریم خانم تشکر کرد.
با هم پایین رفتند.
همین که چای برایش ریخت با هم به طرف شومینه رفتند.
مریم خانم مشغول بافتن شال و کلاه قرمز رنگی بود.
کنار شومینه نشستند.
مریم خانم از عاشقیش با آقا رحیم می گفت.
از دوقلوهایش…
از تابستان های خنک کاشان…
از میوه چینی فصل انگور…
از خارج رفتن دوقلوهایش و ماندگاریشان…
از داغ رحیم و سیاه بختیش…

شادان برایش دلسوزاند.
زن خوبی بود.
از آن پرحرف های دوست داشتنی!
خوب تعریف می کرد.
هیجان خاصی بین حرف هایش بود.
نگاهی به بیرون انداخت.
هوا تاریک شده بود و خبری از فروزان نبود.
ببخشیدی به مریم خانم گفت و شماره ی فروزان را گرفت.
همین که تماس وصل شد، گفت:
-سلام مامان، کجایی؟
صدای خنده ی فروزان را شنید.
-بیرونم عزیزم، با سورپرایز میام.
-ساعت چند؟
-حدود ۱۰، ۱۱.
یک لحظه ترس برش داشت.
کم کم فردین از راه می رسید.
تنهایی با این مرد مکافات بود.
-نمیشه زودتر بیاین؟
-سعیمو می کنم.
این یعنی نه!
فقط مانده بود مادرش تا ۱۱ شب بیرون چه می خواهد.
اصلا هم دلش نمی خواست بپرسد که انگ فضولی بخورد.
تازه درست هم نبود که بپرسد.
حتما دوست جدیدی پیدا کرده بود یا با فرناز خانم دخترانگیشان گل کرده.
-منتظرتونم.
-قربونت برم، خودتو سرگرم کن ساعت زود می گذره.
-بله.
تماس را قطع کرد.
مریم خانم رفته بود.
احتمالا می خواست شام امشبش را بار بگذارد.
بی حوصله بلند شد.
به سمت اتاقش رفت.
اتاقش را جوری ساخته بود که آرامش محض باشد.
یک رنگ آبی روشن و گل های عطرآگین.
وارد اتاقش شد و در را بست.
دوست نداشت درس بخواند.
امروز درون شرکت تمام تایم های استراحتش به خواندن گذشته بود.
روی تختش دمر افتاد.
روسری را از سرش باز کرد.
هنوز هم مشکی می پوشید.
دیگر برای احترام به مرده ی حمید نبود.
روی لجبازی با فردینی بود که هر بار جوری آزارش می داد.
کش موهایش را باز کرد و با دست موهایش را اطراف صورت و بالش پخش کرد.
دست هایش را از هم باز کرد و چشم روی هم گذاشت.

نباید می خوابید.
اما خسته بود و کمی چشمانش سنگین.
کلی درون ذهنش خیالپردازی کرد که خوابش نبرد و فقط تن و بدنش کمی استراحت کنند.
اما انگار فایده ای نداشت.
تا بفهمد خوابش برد.

شیطان بیخ گوشش کری می خواند.
چند روزی بود کاری به کارش نداشت.
همان بهتر هم کاری به کارش نداشت.
اعصابش آرام بود حرص هم نمی خورد.
اما پایین از مریم خانم شنیده بود فروزان خانه نیست.
نه به قصد اذیت کردنش، به قصد دیدنش از پله ها بالا رفت.
شاید جوری عادت بود.
اما گاهی وقتی خسته می شد دیدن صورت گردش انگار یک مسکن عمل می کرد.
وگرنه خودش همان دهاتی سیاه پوش زبان دراز بود.
تغییر هم نمی کرد.
جلوی در اتاقش ایستاد.
می خواست در بزند اما پیشمان شد.
هر بار که سرزده داخل می شد در کمال خباثت او را در موقعیت های دلخواهش می دید.
تازه ترس و دستپاچه شدن هایش را دوست داشت.
دستگیره را فشرد و داخل شد.
در را پشت سرش بست.
نگاهش کرد.
خواب بود با موهای باز و دستی که زیر صورتش گذاشته بود.
ناکس بدون اینکه بخواهد رفتارهایش ناز و عشوه داشت.
خدا لعنتش کند.
هی می خواست کاری به کارش نداشته باشد.
تن و بدنش را مال خودش نکند باز نمی شد.
همان شب هم که بازیش داد خودش دلش بیشتر می خواست.
شاید اگر جلوی خودش را نمی گرفت شادان در آغوشش جولان می داد.
اما بودن فروزان و همان حرمت بینشان مانع شد.
به سمتش رفت.
لبه ی تخت نشست.
موهایش را از روی صورتش کنار زد.
درست روی گونه اش خال سیاه کمرنگی بود.
انگشتش را روی گونه اش کشید.
پلکش کمی تکان خورد.
حس کرد کمی تند نفس می کشد.
احتمالا در حال خواب دیدن و شاید هم ترسیدن بود.
می خواست بیدارش کند اما حوصله داد و بیدادش را نداشت.
چهره اش پر از اخم و ترس شد.
دستش روی شانه ی شادان نشست.
شادان تکانی خورد و پلک باز کرد.
با دیدن فردین بالای سرش هینی کشید و فورا خودش را عقب کشید.

فردین بدون تغییری در حالت صورتش گفت: کاریت ندارم.
-تو اتاق من چیکار می کنی؟
همان لحظه یادش آمد که عین همیشه در را قفل نکرده است.
فردین بلند شد.
-موهای باز بهت میاد.
با چشمانی وق زده نگاهش کرد.
می خواست به سمت روسریش هجوم بیاورد اما فردین زودتر از او، روسری را از روی زمین برداشت و دور دستش پیچ داد.
شادان تند با دستان موهایش را پیچ داد و توی لباسش فرو برد.
فردین از حرکتش خنده اش گرفت.
مثلا می خواست حجابش را رعایت کند؟
او که همه چیزش را دیده بود.
-از اتاق من برو بیرون.
پوزخندی به رویش زد و گفت: ترسو!
روسری را دور دستش باز کرد و درون صورت شادان پرت کرد.
-جون به جونت کنن یه دهاتیه املی.
شادان با جیغ جیغ گفت: به تو ربطی نداره، هرچی هستم به خودم ربط داره.
فردین حوصله یکی به دو کردن با او را نداشت.
به سمت در رفت.
دستگیره را فشرد.
اما در باز نشد.
زور زد اما باز هم فایده ای نداشت.
شادان از روی تخت پایین آمد.
روسریش را به سر کشید و گفت: قفلش خراب شده.
فردین با خشم به سمتش برگشت و گفت: الان باید بگی؟
-به مامان گفتم قرار بود یکیو بیارن درستش کنه.
با حرص و خشم به سمت شادان قدم برداشت.
انگشت اشاره اش را درون سر شادان فرو کرد و گفت: توش چیه؟
بی احترامی هایش تمامی نداشت.
-تقصیر من نیست.
-لال بودی بگی؟
درد خراب بودن در اتاق نبود.
درد این بود که اگر یکی سر می رسید و او را درون اتاق شادان می دید قرار بود چه جوابی بدهد؟
-با من درست حرف بزن.
دستش را بیخ گلوی شادان گذاشت و فشرد.
-حرف نزنم قراره چی بشه؟ نیم وجب بچه برای من زبون درمیاره.
شادان را محکم هول داد.
دختر بیچاره سکندری خورد و کمرش محکم به میز تحریر برخورد.
با خشم و نفرت به فردین زل زد.
-تا آخر عمرم ازت متنفرم.
فردین داد زد: به درک، انگار محتاج احساسات خوب و بد اینم، چه فکری پیش خودت کردی؟ تو دختر همون نامردی، عین همین.
اصلا دوست نداشت مریم خانم صدایش را بشنود.
شادان دست پشت کمرش گذاشت و حرفی نزد.
فردین برگشت و دوباره با در ور رفت.
اما باز نشد که نشد.

 

امتیاز دهید به این رمان

Check Also

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۸۳

  -دست خودم نیست، بریدم بخدا. درکش می کرد. وقتی به بن بست برسی دقیقا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.